کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
121
نفر همین الان آنلایناند
56 نفر در «انجمن»
4 عضو
117 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
انجمن 56
-
آرشیو گالری 51
-
اتاق خبر 8
-
بخشهای دیگر 6
اعضای آنلاین
50 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
تالار جشن هاگزمید
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/10
تولد نقش: 1399/05/12
آخرین ورود: سهشنبه 22 مهر 1399 18:37
از: نا کجا آباد
پستها:
34

رون پس از ساعت ها به گارکاه برگشت ، بشقاب جادویی در دستش بود و هر از گاهی هم ناسزایی بار هلنا میکرد . درب اتاق را باز کرد و با چهره ای عصبی دنبال هلنا میگشت.
_هی تو ! کجایی پس؟
جوابی نشنید ، بنابراین بشقاب را روی میز گذاشت ، همان لحظه کاغذ پوستی توجهش را جلب کرد.
نقل قول:
رون که تازه فهمید بود ، چه کلاهی بر سرش رفته است ، با نفرت به پشت میزش برگشت .در ذهنش به هلنا ناسزا میگفت و به ساده لوح بودن خودش نیز فکر میکرد.
ناگهان صدای در آمد و پسر ریزه میزه ای وارد اتاق شد و داستانش را روی میز گذاشت.
_ میشه اینو بخونی ، زود ، تند ، سریع چون خیلی کار دارم.
رون که از نوع حرف زدن پسرک خوشش نیامده بود ، کاغذ را محکم از روی میز برداشت و شروع به خواندن کرد.
_هی تو ! کجایی پس؟
جوابی نشنید ، بنابراین بشقاب را روی میز گذاشت ، همان لحظه کاغذ پوستی توجهش را جلب کرد.
نقل قول:
کله هویجی
تو خیلی زود باوری . اصلا من مامور نبودم .میخواستم ببینم تو چه جور آدمی هستی و کمی هم باهات شوخی کنم. امیدوارم منو ببخشی.
هلنا ریونکلاو
رون که تازه فهمید بود ، چه کلاهی بر سرش رفته است ، با نفرت به پشت میزش برگشت .در ذهنش به هلنا ناسزا میگفت و به ساده لوح بودن خودش نیز فکر میکرد.
ناگهان صدای در آمد و پسر ریزه میزه ای وارد اتاق شد و داستانش را روی میز گذاشت.
_ میشه اینو بخونی ، زود ، تند ، سریع چون خیلی کار دارم.
رون که از نوع حرف زدن پسرک خوشش نیامده بود ، کاغذ را محکم از روی میز برداشت و شروع به خواندن کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Kind,Calm,smart
Be yourself and do not change your self in any way
Be yourself and do not change your self in any way
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/25
تولد نقش: 1399/05/28
آخرین ورود: جمعه 12 اردیبهشت 1404 12:19
از: ما هم شنیدن!
پستها:
218

ـ چه شرطی؟
چهره طلبکار و از خود راضی هلنا ناگهان حالت متفکری گرفت و خودش را عقب کشید:
- خ... خب... شرط دیگه!
- تو باید بگی چه شرطی تا من انجامش بدم.
هلنا گیر افتاده بود و سلول های مغرور مغزش اصلا از این وضع راضی نبودند.
سلول های مغرور: زود باش بهش بگو چه شرطی و پوزش رو به خاک بمال!
هلنا: ا... اما... من نمیدونم چه شرطی بذارم.
سلول ها:
هلنا: آخه اون کله هویجی چیکار میتونه برای من بکنه؟
هلنا اصلا متوجه نبود که جمله آخرش را بلند گفته است ولی سلول ها متوجه شدند و سکوت پیشه کردند، باشد که رستگار شوند.
- خوشم نمیاد بهم بگی کله هویجی!
- حرف نزن، زود باش شرطمو انجام بده.
- هنوز نگفتی شرطت چیه.
- خب تو چیکار داری شرط من چیه، تو فقط انجامش بده.
رون فهمیده بود که هلنا بدجور گیج شده؛ البته این را نمیدانست که گیج شدن هلنا بخاطر بی عرضه بودن خودش است.
- ببین هلنا من کار های زیادی میتونم برات انجام بدم.
بحث برای سلول های مغرور جالب شده بود.
- مثلا؟
- مثلا...
- هوففف انگار این شرط طلسم شده.
-آهان!
هلنا توجهی به لامپ روشن شده بالای سر رون نکرد و نگاهش را به رون دوخت:
- خودم میدونم، اصلنم لازم نیست تو راهنمایی ام کنی کله هویجی.
- عه؟ باشه، پس منم نمیگم که تو بعد از چندین سال روح بودن جسم داری و میتونی کارهایی که تو این مدت حسرتشونو کشیدی انجام بدی!
- اومممم... فکر بدی ام نیست! اما...
هلنا چشم هایش را تنگ کرد و ناگهان فریاد زد:
- غذا! آره، غذا میخوام، به اندازه کل این اتاق برام غذا بیار.
- چ... چقد!؟
هلنا که تازه متوجه شده بود با تمام وجودش گرسنه است با تمام توان فریاد کشید:
- به.. اندازه.. تمااام.. این.. اتاق!
- آروم باش بابا، چه خبرته؟ باشه میارم، غذا میارم... و... ولی از کجا؟
هلنا سعی کرد کمی آرام باشد و غرور همیشگی اش را حفظ کند، در حالی که به چهره درمانده رون پوزخند میزد، شانه ای بالا انداخت:
- خب به من چه؟ مشکل خودته!
- اصلا من چرا باید وآسه تو غذا بیارم دختره عجوزه؟
هلنا سرخ شد، کبود شد، مشکی شد، اما گرسنگی بر احساساتش غالب شد و دوباره خاکستری شد. پس از این تغییر رنگ متعدد بلاخره زبان باز کرد:
- باشه. لازم نیست توی کله... خب باشه نمیگم... تو واسه من غذا بیاری، منم میرم پیش بانو مروپ و بهش میگم تو چقد بی عرضه ای! اونوقت باید بیای و دراکوی جزغاله شده رو تحویل بگیری.
رون به سختی آب دهانش را بلعید:
- ت... تو صبر میکنی تا به مامانم نامه بدم، درسته؟
هلنا دوباره جوش آورده بود، سلول های مغرورش عصبانی بودند و او مجبور بود طوری فریاد بزند که شیشه های دفتر هم به خود بلرزند:
- چی؟ داری میگی من دستپخت یه ویزلی رو بخورم؟ من دستپخت یه ویزلی رو بخووووورم؟
اینبار نوبت رون بود که جوش بیاورد:
- تو حق نداری به دستپخت مامان من توهین کنی. اصلا میخوای نخور. به درککک.
هلنا حالت خونسردی مصنوعی به خود گرفت:
- من میرم پیش بانو مروپ، بحث با تو بی فایده است کله پوک.
رون کله هویجی را به توصیف جدید ترجیح میداد:
- اجازه میدی برم تو کتاب ها رو بگردم تا راهی پیدا کنم؟
هلنا طوری وانمود میکرد که انگار ساعت هاست با آرامش به رون می نگرد:
- میتونی بری رون عزیزم.
رون زیر لب " خل و چل" ی نثار هلنا کرد و به سمت قفسه کتاب آن اطراف رفت:
- چطور نویسنده خوب را بشناسیم، چطور نویسنده خوب را بشناسیم، چطور نویسنده خوب را بشناسیم، چطور نویسنده خوب را بشناسیم! اما اینا همشون فقط یه کتابن.
گرسنگی شدید هلنا باعث شده بود فراموش کند برای هر موضوع کوچکی سر رون فریاد بزند:
- رون عزیزم چطوره از وردی که دامبلدور واسه غذا های سرسرا استفاده میکنه کمک بگیری!
- آفرین هلنا... ولی من که اون ورد رو بلد نیستم.
- بشقاب های جادویی مک گونگال چطوره؟
- یعنی میتونم وسط مسابقه از وسایل دیگران استفاده کنم؟
- این که نمیتونی هیچوقت قانون نبوده.
رون جواب هلنا را نداد، با سرعت خودش را درون شومینه اتاق انداخت اما پودر جادویی آن اطراف نبود، به سمت پنجره دوید اما چوب جارویش هم آنجا نبود ، برای همین مجبور شد مثل ماگل های احمق تا دفتر مک گونگال با مترو برود.
چهره طلبکار و از خود راضی هلنا ناگهان حالت متفکری گرفت و خودش را عقب کشید:
- خ... خب... شرط دیگه!
- تو باید بگی چه شرطی تا من انجامش بدم.
هلنا گیر افتاده بود و سلول های مغرور مغزش اصلا از این وضع راضی نبودند.
سلول های مغرور: زود باش بهش بگو چه شرطی و پوزش رو به خاک بمال!
هلنا: ا... اما... من نمیدونم چه شرطی بذارم.
سلول ها:
هلنا: آخه اون کله هویجی چیکار میتونه برای من بکنه؟
هلنا اصلا متوجه نبود که جمله آخرش را بلند گفته است ولی سلول ها متوجه شدند و سکوت پیشه کردند، باشد که رستگار شوند.
- خوشم نمیاد بهم بگی کله هویجی!
- حرف نزن، زود باش شرطمو انجام بده.
- هنوز نگفتی شرطت چیه.
- خب تو چیکار داری شرط من چیه، تو فقط انجامش بده.
رون فهمیده بود که هلنا بدجور گیج شده؛ البته این را نمیدانست که گیج شدن هلنا بخاطر بی عرضه بودن خودش است.
- ببین هلنا من کار های زیادی میتونم برات انجام بدم.
بحث برای سلول های مغرور جالب شده بود.
- مثلا؟
- مثلا...
- هوففف انگار این شرط طلسم شده.
-آهان!
هلنا توجهی به لامپ روشن شده بالای سر رون نکرد و نگاهش را به رون دوخت:
- خودم میدونم، اصلنم لازم نیست تو راهنمایی ام کنی کله هویجی.
- عه؟ باشه، پس منم نمیگم که تو بعد از چندین سال روح بودن جسم داری و میتونی کارهایی که تو این مدت حسرتشونو کشیدی انجام بدی!
- اومممم... فکر بدی ام نیست! اما...
هلنا چشم هایش را تنگ کرد و ناگهان فریاد زد:
- غذا! آره، غذا میخوام، به اندازه کل این اتاق برام غذا بیار.
- چ... چقد!؟
هلنا که تازه متوجه شده بود با تمام وجودش گرسنه است با تمام توان فریاد کشید:
- به.. اندازه.. تمااام.. این.. اتاق!
- آروم باش بابا، چه خبرته؟ باشه میارم، غذا میارم... و... ولی از کجا؟
هلنا سعی کرد کمی آرام باشد و غرور همیشگی اش را حفظ کند، در حالی که به چهره درمانده رون پوزخند میزد، شانه ای بالا انداخت:
- خب به من چه؟ مشکل خودته!
- اصلا من چرا باید وآسه تو غذا بیارم دختره عجوزه؟
هلنا سرخ شد، کبود شد، مشکی شد، اما گرسنگی بر احساساتش غالب شد و دوباره خاکستری شد. پس از این تغییر رنگ متعدد بلاخره زبان باز کرد:
- باشه. لازم نیست توی کله... خب باشه نمیگم... تو واسه من غذا بیاری، منم میرم پیش بانو مروپ و بهش میگم تو چقد بی عرضه ای! اونوقت باید بیای و دراکوی جزغاله شده رو تحویل بگیری.
رون به سختی آب دهانش را بلعید:
- ت... تو صبر میکنی تا به مامانم نامه بدم، درسته؟
هلنا دوباره جوش آورده بود، سلول های مغرورش عصبانی بودند و او مجبور بود طوری فریاد بزند که شیشه های دفتر هم به خود بلرزند:
- چی؟ داری میگی من دستپخت یه ویزلی رو بخورم؟ من دستپخت یه ویزلی رو بخووووورم؟
اینبار نوبت رون بود که جوش بیاورد:
- تو حق نداری به دستپخت مامان من توهین کنی. اصلا میخوای نخور. به درککک.
هلنا حالت خونسردی مصنوعی به خود گرفت:
- من میرم پیش بانو مروپ، بحث با تو بی فایده است کله پوک.
رون کله هویجی را به توصیف جدید ترجیح میداد:
- اجازه میدی برم تو کتاب ها رو بگردم تا راهی پیدا کنم؟
هلنا طوری وانمود میکرد که انگار ساعت هاست با آرامش به رون می نگرد:
- میتونی بری رون عزیزم.
رون زیر لب " خل و چل" ی نثار هلنا کرد و به سمت قفسه کتاب آن اطراف رفت:
- چطور نویسنده خوب را بشناسیم، چطور نویسنده خوب را بشناسیم، چطور نویسنده خوب را بشناسیم، چطور نویسنده خوب را بشناسیم! اما اینا همشون فقط یه کتابن.
گرسنگی شدید هلنا باعث شده بود فراموش کند برای هر موضوع کوچکی سر رون فریاد بزند:
- رون عزیزم چطوره از وردی که دامبلدور واسه غذا های سرسرا استفاده میکنه کمک بگیری!
- آفرین هلنا... ولی من که اون ورد رو بلد نیستم.
- بشقاب های جادویی مک گونگال چطوره؟
- یعنی میتونم وسط مسابقه از وسایل دیگران استفاده کنم؟
- این که نمیتونی هیچوقت قانون نبوده.
رون جواب هلنا را نداد، با سرعت خودش را درون شومینه اتاق انداخت اما پودر جادویی آن اطراف نبود، به سمت پنجره دوید اما چوب جارویش هم آنجا نبود ، برای همین مجبور شد مثل ماگل های احمق تا دفتر مک گونگال با مترو برود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پلاکس بلک در 1399/6/25 11:47:59
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/06/11
تولد نقش: 1399/06/12
آخرین ورود: دوشنبه 18 مهر 1401 23:40
از: سایه ها نترس، تو فانوسی! :shout:
پستها:
69

خلاصه: رون ویزلی همراه سدریک و فلور و ویکتور برای شرکت در جام آتش انتخاب شده، و مرحلهی دوم به این شکله که باید دراکو رو که ازش متنفره، از دست اژدهایی که دست بر قضا مادرِ لرده نجات بده. مادر لرد اول در ازای آزادی دراکو کمی فالوده خواست، و فالودهای که رون آورد ناامید کننده بوده، و این باعث شد مادر لرد از عصبانیت با نفس اژدهایی خودش همه موهای رون رو کز بده و بهجای فالوده، بهش دستور بده یه هفته مسئولیت "کارگاه داستانگویی" رو بهعهده بگیره. رون این کار رو انجام داد، اما هلنا ریونکلا که ادعا میکنه مروپ استخدامش کرده تا کار رون رو کنترلکیفیت بکنه، دست از سرش برنمیداره و دائم میخواد تکلیفش رو روشن کنه. رون اون رو به زور از اتاق بیرون کرد و حالا داره یه داستان رو میخونه و متوجه شده که هیچی از کلماتش رو نمیفهمه.
رون از خودش پرسید که چرا وقتی دید این فالوده دارد خودش را لوس میکند، به مغازهی بغلی نرفته است. رون از خودش پرسید که چرا دارد زور میزند کسی که ازش متنفر است را نجات بدهد؛ رون از خودش پرسید چرا خدا باید یوآن ابرکرومبی را بیافریند آخه.
نقل قول:
پیرامونش با سرعت دور سرش میچرخید، دهانش خشک و گونههایش داغ بودند و دستهی کاغذ ها توی دستش انگار که یک تن وزن داشت. نگاه متوقع و منتظر دختر روبهرویش بر شانههایش سنگینی میکرد و در آن لحظه رون ده تا سوال جدید هم از خودش پرسید. مغز رون که تا چند دقیقه پیش خوب بلبلزبانی میکرد، حالا در بغرنجترین لحظات، رون را با سکوت سرد و مرگبار توی سرش تنها گذاشته بود. عرق سرد روی پیشانیاش نشسته بود، چشمهایش روی یک کلمه خشک شده بودند و رون، پس از سی ثانیهای که در نظرش یک سال مینمود، دستهی کاغذ ها را پایین آورد تا به دختر نگاه کند. همه چیز از چرخش ایستاد، و رون لبخندِ زوری و خردمندانهای تحویل داد.
_بسیارخب، خانمِ...؟
_یک کلمه شم نفهمیدی، مگه نه؟
_آم... اوه! البته که فهمیدم، خانم...؟
_دروغگو!
در کسری از ثانیه، دختر پیش رویش نقابش را از صورتش برداشت تا مشخص کند خانمِ کی است، و اینجا بود که رون متوجه شد انگار همهی اینها کافی نباشد، انگار کافی نباشد که در این دنیای کوفتی فالودهها هم خودشان را لوس میکنند و هرکی بخواهد میتواند یکهو اژدها باشد و بزرگترین جادوگر سیاههای قرنها عزیزهای مامانها هستند، هلنا ریونکلا هم مثل کاراگاه ژاور به او چسبیده است و تا رسوایش نکند دست برنخواهد داشت. پیرامونش دوباره با سرعت دور سرش چرخیدن گرفت، اتاق مثل پنکه سقفی حول محور رونی که حالا وارد فاز حمله عصبی شده بود میگشت و بادِ حاصل از این فرایند موهای تیرهی هلنا را عقب میزد.
_فکر کردی اون در میتونه بین من و تو بایسته... نه؟ فکر کردی دیگه فرار کردی...! مروپ منو گذاشت که مراقب تو باشم و حالا که وارد سوژه شدم دیگه به این راحتیا نمیتونی بیرونم کنی.
موهای هلنا مانند مارهای مدوسا در هوا موج میزدند و نگاه مرگبارش رون را نشانه رفته بود. پیرامونش شعلههای آتش زبانه میکشیدند و مشخص نیست بادِ حاصل از چرخیدن اتاق دور سرِ رون بود، آتش بود، یا صرفا کلاهگیس دیگر حوصلهی این همه درامای رون را نداشت و کلهی او را پس زد، اما موهای نارنجی رنگِ رون ناگهان قالبی در آمدند و در هوا پر کشیدند. هلنا لبخند زد.
_بسیارخب الان دیگه صرفا ترحمبرانگیزی.
با متوقف شدن تدریجی جلوههای ویژه، ورقههای کاغذی که در هوا بال میزدند رفته رفته فرود آمدند، و نگاه حسرتآمیز رون کلاهگیس نارنجی رنگی را دنبال کرد که روی زمین میافتاد. هلنا از روی صندلی بلند شد، جلوتر آمد و دو دستش را روی میز پیشروی رون کوبید تا به چهرهی مستاصل و درماندهای خیره شود که حالا بهدلیل فقدانِ مو، حتا شبیه یک ممدویزلی هم نبود.
_گوش کن ببین چی میگم پسر... من میتونم رازتو نگه دارم، اگه نظرمو جلب کنی. من میتونم اجازه بدم مسئول کارگاه داستانگویی باقی بمونی، این یه هفته رو بگذرونی و بعد هم دیگه این طرفا پیدات نشه...
جلوتر آمد و رون عقبتر رفت. چشمان هلنا میدرخشیدند و پوست خاکستری رنگش از نزدیک کمابیش شفاف بود.
_اما... یه شرط داره.
***
رون از خودش پرسید که چرا وقتی دید این فالوده دارد خودش را لوس میکند، به مغازهی بغلی نرفته است. رون از خودش پرسید که چرا دارد زور میزند کسی که ازش متنفر است را نجات بدهد؛ رون از خودش پرسید چرا خدا باید یوآن ابرکرومبی را بیافریند آخه.
نقل قول:
如果你正在读这个他妈的你...
پیرامونش با سرعت دور سرش میچرخید، دهانش خشک و گونههایش داغ بودند و دستهی کاغذ ها توی دستش انگار که یک تن وزن داشت. نگاه متوقع و منتظر دختر روبهرویش بر شانههایش سنگینی میکرد و در آن لحظه رون ده تا سوال جدید هم از خودش پرسید. مغز رون که تا چند دقیقه پیش خوب بلبلزبانی میکرد، حالا در بغرنجترین لحظات، رون را با سکوت سرد و مرگبار توی سرش تنها گذاشته بود. عرق سرد روی پیشانیاش نشسته بود، چشمهایش روی یک کلمه خشک شده بودند و رون، پس از سی ثانیهای که در نظرش یک سال مینمود، دستهی کاغذ ها را پایین آورد تا به دختر نگاه کند. همه چیز از چرخش ایستاد، و رون لبخندِ زوری و خردمندانهای تحویل داد.
_بسیارخب، خانمِ...؟

_یک کلمه شم نفهمیدی، مگه نه؟
_آم... اوه! البته که فهمیدم، خانم...؟

_دروغگو!
در کسری از ثانیه، دختر پیش رویش نقابش را از صورتش برداشت تا مشخص کند خانمِ کی است، و اینجا بود که رون متوجه شد انگار همهی اینها کافی نباشد، انگار کافی نباشد که در این دنیای کوفتی فالودهها هم خودشان را لوس میکنند و هرکی بخواهد میتواند یکهو اژدها باشد و بزرگترین جادوگر سیاههای قرنها عزیزهای مامانها هستند، هلنا ریونکلا هم مثل کاراگاه ژاور به او چسبیده است و تا رسوایش نکند دست برنخواهد داشت. پیرامونش دوباره با سرعت دور سرش چرخیدن گرفت، اتاق مثل پنکه سقفی حول محور رونی که حالا وارد فاز حمله عصبی شده بود میگشت و بادِ حاصل از این فرایند موهای تیرهی هلنا را عقب میزد.
_فکر کردی اون در میتونه بین من و تو بایسته... نه؟ فکر کردی دیگه فرار کردی...! مروپ منو گذاشت که مراقب تو باشم و حالا که وارد سوژه شدم دیگه به این راحتیا نمیتونی بیرونم کنی.
موهای هلنا مانند مارهای مدوسا در هوا موج میزدند و نگاه مرگبارش رون را نشانه رفته بود. پیرامونش شعلههای آتش زبانه میکشیدند و مشخص نیست بادِ حاصل از چرخیدن اتاق دور سرِ رون بود، آتش بود، یا صرفا کلاهگیس دیگر حوصلهی این همه درامای رون را نداشت و کلهی او را پس زد، اما موهای نارنجی رنگِ رون ناگهان قالبی در آمدند و در هوا پر کشیدند. هلنا لبخند زد.
_بسیارخب الان دیگه صرفا ترحمبرانگیزی.
با متوقف شدن تدریجی جلوههای ویژه، ورقههای کاغذی که در هوا بال میزدند رفته رفته فرود آمدند، و نگاه حسرتآمیز رون کلاهگیس نارنجی رنگی را دنبال کرد که روی زمین میافتاد. هلنا از روی صندلی بلند شد، جلوتر آمد و دو دستش را روی میز پیشروی رون کوبید تا به چهرهی مستاصل و درماندهای خیره شود که حالا بهدلیل فقدانِ مو، حتا شبیه یک ممدویزلی هم نبود.
_گوش کن ببین چی میگم پسر... من میتونم رازتو نگه دارم، اگه نظرمو جلب کنی. من میتونم اجازه بدم مسئول کارگاه داستانگویی باقی بمونی، این یه هفته رو بگذرونی و بعد هم دیگه این طرفا پیدات نشه...
جلوتر آمد و رون عقبتر رفت. چشمان هلنا میدرخشیدند و پوست خاکستری رنگش از نزدیک کمابیش شفاف بود.
_اما... یه شرط داره.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/06/03
تولد نقش: 1399/06/03
آخرین ورود: جمعه 5 شهریور 1400 15:00
از: بدشانس بودن متنفرم!
پستها:
54

رون همانطور که روی صندلی لم داده بود به دختری که وارد اتاق شد نگاه کرد. دختر اتاق را از نظر گذراند و به سمت میز قدم برداشت.
-بفرمایید.
چند برگه کاغذ روی میز انداخت و با بیخیالی روی یکی از صندلی های اتاق لم داد.
رون که گیج شده بود زیر چشمی نگاه متعجبی به دختر کرد و تصمیم گرفت اینبار کارش را به نحو احسن انجام دهد و داستان را با دقت تمام بخواند! رون چشمانش را تنگ کرد و مشغول خواندن شد...
درون ذهن رون:
مغز: این واژگان عجیب و بیگانه چیست دیگر؟! ما که چیزی دستگیرمان نمیشود!
رون: یعنی چی چیزی دستگیرمان نمیشود!! حالا چطور بفهمم تاییدش کنم یا نه؟!
مغز: چطور است از خودش بپرسی
- بهش بگم مسئول کارگاه داستان نویسی معنی این کلمه ها رو بلد نیست؟! اون وقت اون چه فکری میکنه؟! ها؟!
مغز: وظایفت را بیهوده گردن ما نینداز! اینها به ما مربوط نمیشود!
- به ما مربوط نمیشوددد؟! پس معنی کردن کلمات وظیفه کیه؟! بصل النخاع؟!
مغز: دِ یچی بپرون باو!!
-
رون شوکه شد! کم پیش میآمد مغزش انقدر بی حوصله باشد که تغییر مود بدهد!در ان لحظه بود که فهمید دیگر نباید روی اعصاب مغزش راه برود!
چارهی دیگری نبود...این بار هم باید قضیه را ماستمالی میکرد!
-بفرمایید.
چند برگه کاغذ روی میز انداخت و با بیخیالی روی یکی از صندلی های اتاق لم داد.
رون که گیج شده بود زیر چشمی نگاه متعجبی به دختر کرد و تصمیم گرفت اینبار کارش را به نحو احسن انجام دهد و داستان را با دقت تمام بخواند! رون چشمانش را تنگ کرد و مشغول خواندن شد...
درون ذهن رون:
مغز: این واژگان عجیب و بیگانه چیست دیگر؟! ما که چیزی دستگیرمان نمیشود!
رون: یعنی چی چیزی دستگیرمان نمیشود!! حالا چطور بفهمم تاییدش کنم یا نه؟!
مغز: چطور است از خودش بپرسی
- بهش بگم مسئول کارگاه داستان نویسی معنی این کلمه ها رو بلد نیست؟! اون وقت اون چه فکری میکنه؟! ها؟!
مغز: وظایفت را بیهوده گردن ما نینداز! اینها به ما مربوط نمیشود!

- به ما مربوط نمیشوددد؟! پس معنی کردن کلمات وظیفه کیه؟! بصل النخاع؟!
مغز: دِ یچی بپرون باو!!
-
رون شوکه شد! کم پیش میآمد مغزش انقدر بی حوصله باشد که تغییر مود بدهد!در ان لحظه بود که فهمید دیگر نباید روی اعصاب مغزش راه برود!
چارهی دیگری نبود...این بار هم باید قضیه را ماستمالی میکرد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
کار من نبود... خودش یهو اینطور شد! 

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/01/06
تولد نقش: 1398/01/07
آخرین ورود: پنجشنبه 28 خرداد 1405 23:22
از: تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
پستها:
646

هلنا آنقدر عصبانی بود که به واقع فراموش کرد "رون" را باید پیش مروپ ببرد و نه خودش از آنجا خارج شود!
رون که در حال برنامهریزی برای جواب پسدادن به مروپ در ذهنش بود لحظهای از عمل ناگهانی هلنا جا خورد.
- آم... این نباید احیاناً منو میبرد پیش مروپ؟
و با گرفتن جواب سوالش از مغز، پس از مقداری خاراندن، سریعاً به سمت در رفت و آنرا پشت سر هلنا بسته و قفل کرد.
- چیکار داری میکنی؟!
- صدات نمیاد.
رون به هلنای پشتِ در شیشهای کارگاه داستان گویی زل زد و این را گفت.
- میگم چه غلطی داری میکنی؟!
- الانم که گفتی چه غلطی دارم میکنم صدات نیومد.
- اگه صدام نیومد چطور فهمیدی چی گفتم پس؟
- نه خانم ریونکلا. الان صدات اومد... اونموقع... اصلاً این سوالای گیج کننده رو چرا از من میپرسین؟ از محوطه خارج میشین یا بگم به جرم گرفتن وقت ناظر کارگاه بندازنتون بیرون؟
و هلنایی که از بیرون انداخته شدن میترسید، با سرعتی حتی بیشتر از حالت شَبَحیاش، محل را ترک کرد.
رون که از شر جواب پسدادن و مهمتر از آن هلنای خشن خلاص شده بود؛ به پشت میزش برگشت و بعد از درست کردن جایش بر روی صندلی، به سوی داوطلبان حاضر در سالنِ کارگاه فریاد زد:
- بعدی!
رون که در حال برنامهریزی برای جواب پسدادن به مروپ در ذهنش بود لحظهای از عمل ناگهانی هلنا جا خورد.
- آم... این نباید احیاناً منو میبرد پیش مروپ؟

و با گرفتن جواب سوالش از مغز، پس از مقداری خاراندن، سریعاً به سمت در رفت و آنرا پشت سر هلنا بسته و قفل کرد.
- چیکار داری میکنی؟!

- صدات نمیاد.

رون به هلنای پشتِ در شیشهای کارگاه داستان گویی زل زد و این را گفت.
- میگم چه غلطی داری میکنی؟!

- الانم که گفتی چه غلطی دارم میکنم صدات نیومد.

- اگه صدام نیومد چطور فهمیدی چی گفتم پس؟

- نه خانم ریونکلا. الان صدات اومد... اونموقع... اصلاً این سوالای گیج کننده رو چرا از من میپرسین؟ از محوطه خارج میشین یا بگم به جرم گرفتن وقت ناظر کارگاه بندازنتون بیرون؟

و هلنایی که از بیرون انداخته شدن میترسید، با سرعتی حتی بیشتر از حالت شَبَحیاش، محل را ترک کرد.
رون که از شر جواب پسدادن و مهمتر از آن هلنای خشن خلاص شده بود؛ به پشت میزش برگشت و بعد از درست کردن جایش بر روی صندلی، به سوی داوطلبان حاضر در سالنِ کارگاه فریاد زد:
- بعدی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/6/13 7:44:13
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/10
تولد نقش: 1399/05/12
آخرین ورود: سهشنبه 22 مهر 1399 18:37
از: نا کجا آباد
پستها:
34

رون از شادی در پوست خود نمی گنجید ،زیرا اولین کارش را بدون اینکه کسی بفهمد ،ماست مالی کرده بود. اما این شادی خیلی طول نکشید زیرا چند دقیقه ای نگذشته بود که در اتاق با صدای بلند باز شد و دختر نوجوانی که گوش الیزا را گرفته بود، وارد اتاق شد و زیر لب فحش هایی نثار رون میکرد.
_آخه من به تو چی بگم ؟هان ؟اگه مروپ به من نمی گفت مراقب تو باشم، هیپو گریف هایی مثل این رو میفرستادی گروه بندی شن .
رون که از همه جا بی خبر بود ، سعی کرد با صدایی که بلند تر جواب دختر نوجوان را بدهد.
_اینقدر داد نزن ،کَر شدم، اصلا تو کی هستی که برا من تعیین تکلیف میکنی؟
_اولاً اینکه خودتم داد نزن ، دومً من هلنا ریونکلاو هستم.
رون به فکر فرو رفت . مگر این دختره یه شبح گروه ریونکلاو نبود؟چجوری تبدیل به آدم شده؟ .
_یه سوال، تو چجوری آدم شدی ؟
هلنا که از این حرف رون خیلی بدش آمده بود ، صدایش را بالا برد و با صدایش اتاق را روی سرش گذاشت.
_آخه الان توی این بحران، چطور ی من آدم شم مهمه؟
الیزا به ستوه آمده بود ،برای همین پا برهنه وسط دعوای آن دو نفر پرید.
_ببخشید میشه گوشمو ول کنی.
_نه ،تا تکلیف داستانت مشخص نشه ولش نمی کنم.
هی رون ، تو اصلا داستان این دختر رو خوندی؟
_نه ،از بس ریز نوشته مگه میشه خوند!
_مهم نیست ،
خودم برات میخونم.
نقل قول:
هلنا خواندن داستان را تمام کرد و به رون نگاه کرد.
_این الان به کدوم یک از تصویر های گارکاه ربط داشت؟
_فکر کنم مربوط به تصویر کلاه گروه بندی بود.
_تو توی این متن کلمه کلاه به گوشت خورد؟
_نه.
_پس چرا داری چرت میگی.
سپس مهرِ تایید نشد را از میز برداشت و محکم پای کاغذ الیزا کوبید و گوش الیزا را ول کرد ولی بجای گوش او گوش رون را گرفت .
_بیا بریم .مروپ باید بفهمه کی رو مسئول کجا گذاشته. هی تو !چرا به من زل زدی تایید نشد دیگه، برو ببینم.
سپس از اتاق بیرون رفت و تا رون را پیش مروپ ببرد و ماجرا را برای او تعریف کند.
_آخه من به تو چی بگم ؟هان ؟اگه مروپ به من نمی گفت مراقب تو باشم، هیپو گریف هایی مثل این رو میفرستادی گروه بندی شن .
رون که از همه جا بی خبر بود ، سعی کرد با صدایی که بلند تر جواب دختر نوجوان را بدهد.
_اینقدر داد نزن ،کَر شدم، اصلا تو کی هستی که برا من تعیین تکلیف میکنی؟
_اولاً اینکه خودتم داد نزن ، دومً من هلنا ریونکلاو هستم.
رون به فکر فرو رفت . مگر این دختره یه شبح گروه ریونکلاو نبود؟چجوری تبدیل به آدم شده؟ .
_یه سوال، تو چجوری آدم شدی ؟
هلنا که از این حرف رون خیلی بدش آمده بود ، صدایش را بالا برد و با صدایش اتاق را روی سرش گذاشت.
_آخه الان توی این بحران، چطور ی من آدم شم مهمه؟
الیزا به ستوه آمده بود ،برای همین پا برهنه وسط دعوای آن دو نفر پرید.
_ببخشید میشه گوشمو ول کنی.
_نه ،تا تکلیف داستانت مشخص نشه ولش نمی کنم.
هی رون ، تو اصلا داستان این دختر رو خوندی؟_نه ،از بس ریز نوشته مگه میشه خوند!
_مهم نیست ،
خودم برات میخونم.نقل قول:
من کیستم؟
من دختری مهربانی هستم که جوانی ام را وقف خدمت به ماگل ها کردم و اکنون میخواهم وارد جامعه جادوگری بشوم تا به آن ها نیز خدمت کنم و...
هلنا خواندن داستان را تمام کرد و به رون نگاه کرد.
_این الان به کدوم یک از تصویر های گارکاه ربط داشت؟
_فکر کنم مربوط به تصویر کلاه گروه بندی بود.
_تو توی این متن کلمه کلاه به گوشت خورد؟
_نه.
_پس چرا داری چرت میگی.
سپس مهرِ تایید نشد را از میز برداشت و محکم پای کاغذ الیزا کوبید و گوش الیزا را ول کرد ولی بجای گوش او گوش رون را گرفت .
_بیا بریم .مروپ باید بفهمه کی رو مسئول کجا گذاشته. هی تو !چرا به من زل زدی تایید نشد دیگه، برو ببینم.
سپس از اتاق بیرون رفت و تا رون را پیش مروپ ببرد و ماجرا را برای او تعریف کند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1399/5/26 21:33:41
Kind,Calm,smart
Be yourself and do not change your self in any way
Be yourself and do not change your self in any way
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/02/20
تولد نقش: 1399/02/24
آخرین ورود: شنبه 5 تیر 1400 11:02
از: ظاهر خودم متنفر نیستم، چون می دونم زیباترینم
پستها:
109

رون در حالی که پشت میزش نشسته بود داشت کلاه گیس های رنگ نارنجی را نگاه می کرد که با خودش اورده بود.
- اها این یکی خوبه.
رون کلاه گیس نارنجی رنگی را که انتخاب کرده بود بر سر می گذاشت رو به اینه کوچکی کرد.
- اخی حالا بهتر شد. دیگه مردم نمی گن رون ویزلی کچل شده.
در همین حین در دفتر رون ویزلی زده می شود.
-کیه کیه در میزنه من دلم می لرزه.
- قربان اولین نفر امد.
- خب بگو بیاد تو تا با ایشان ملاقاتی داشته باشیم.
دختری عینکی با قدی بلند وارد دفتر شد.
دختر خیلی تند حرف می زد.
- سلام اقای ویزلی. من الیزا مک دوگال هستم از دیدار باهاتون بسیار خوشحالم. من یه نمونه داستان براتون اوردم که می خوام چکش کنید. ممنون می شم اگر قبولش کنین و اگر اشکالی هم داخلش داره لطفا بهم بگین.
رون که هنوز مطمعا نبود که حرف های دختر جوان را شنیده است برگه ها را از او گرفت.
- خب فکر کنم اسمتون الیزا بود. بزارید ببینم چقدر ریز نوشتید
. فکر کنم خدتون باید برام بخونیدش.
- بله حتما چرا که نه باعث افتخارمه.
دختر انقدر سریع مطالب را خواند که رون هیچکدام از کلمات را متوجه نشد و به خواب رفت.
- اقای ویزلی! اقای ویزلی!
رون با صدای فریاد دختر بیدار شد.
- بیدارم! بیدارم!
- اقای ویزلی قبول شد.
رون که هیچ جا از داستان را نفهمیده بود روبه دختر کرد.
- بله قبوله فقط زودتر برید.
- اها این یکی خوبه.
رون کلاه گیس نارنجی رنگی را که انتخاب کرده بود بر سر می گذاشت رو به اینه کوچکی کرد.
- اخی حالا بهتر شد. دیگه مردم نمی گن رون ویزلی کچل شده.
در همین حین در دفتر رون ویزلی زده می شود.
-کیه کیه در میزنه من دلم می لرزه.
- قربان اولین نفر امد.
- خب بگو بیاد تو تا با ایشان ملاقاتی داشته باشیم.
دختری عینکی با قدی بلند وارد دفتر شد.
دختر خیلی تند حرف می زد.
- سلام اقای ویزلی. من الیزا مک دوگال هستم از دیدار باهاتون بسیار خوشحالم. من یه نمونه داستان براتون اوردم که می خوام چکش کنید. ممنون می شم اگر قبولش کنین و اگر اشکالی هم داخلش داره لطفا بهم بگین.
رون که هنوز مطمعا نبود که حرف های دختر جوان را شنیده است برگه ها را از او گرفت.
- خب فکر کنم اسمتون الیزا بود. بزارید ببینم چقدر ریز نوشتید
. فکر کنم خدتون باید برام بخونیدش.- بله حتما چرا که نه باعث افتخارمه.
دختر انقدر سریع مطالب را خواند که رون هیچکدام از کلمات را متوجه نشد و به خواب رفت.
- اقای ویزلی! اقای ویزلی!
رون با صدای فریاد دختر بیدار شد.
- بیدارم! بیدارم!
- اقای ویزلی قبول شد.
رون که هیچ جا از داستان را نفهمیده بود روبه دختر کرد.
- بله قبوله فقط زودتر برید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مگان راوستوک در 1399/5/23 16:51:16
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: سهشنبه 3 شهریور 1405 17:30
از: گیل مامان!
پستها:
867

خلاصه:
جام آتش در حال برگزار شدنه و اسم رون ویزلی به همراه سه قهرمان دیگه (فلور و ویکتور و سدریک) از توی جام در اومده. حالا رون در حال سپری کردن مرحله دوم هست. توی این مرحله باید دراکو رو که ازش متنفره از چنگال یه اژدهایی که در واقع همون مادر لردسیاهه نجات بده. حالا مروپ اژدها از رون فالوده اسطوخودوس خواسته تا دراکو رو آزاد کنه اما رون مقدار کمی فالوده آبلیمو براش آورده!
-مامان الان با این یه ذره فالوده آبلیمو چیکار کنه؟!
مروپ، کاسه کوچک فالوده را که از یک بند انگشت اژدهایی اش هم کوچک تر بود از دست رون گرفت. دود های تهدید آمیزی که از بینی اش خارج میشد همان لحظه فالوده و کاسه اش را ذوب و سپس بخار کرد.
-آممم...هوا هم گرم شده ها.
-از قصد مقدار کمی فالوده آوردی که مامان نتونه برای عزیز مامان ببره؟ می خواستی عزیز مامانو از نوش جان کردن یه فالوده خنک محروم کنی؟ می خواستی عزیز مامان گرما زده بشه؟
همانطور که اتهامات مروپ پرونده رون را سنگین تر می کرد و رون نیز با اضطراب سرش را به نشانه نفی اتهامات تکان می داد ناگهان جرقه آتشی از دهان مروپ خارج شد و به موهای رون برخورد کرد.
-آخ...موهای قرمز عزیزم همشون ریختن! کچل شدم!
-مامان یه فرصت دیگه بهت میده! برای نجات دادن دراکو باید به کارگاه داستان گویی بری و یک هفته مسئولیت اونجارو بپذیری.
رون همانطور که تار مو های جزغاله شده اش را در آغوش گرفته بود با اندوه نگاهی به مروپ انداخت.
-کارگاه داستان گویی دیگه چیه؟! چطوری باید اینکارو کنم؟
-کاری نداره مو جزغاله ی مامان! کافیه یه هفته پشت میز کارگاه بشینی و گوش جان بسپری به افرادی که با داستان های پر محتواشون میان پیشت. بعد از شنیدن داستاناشون اونارو رد یا تایید کنی.
رون که چاره دیگری نداشت راهی "کارگاه داستان گویی" شد. پشت میز چوبی کارگاه نشست و به اولین نفری چشم دوخت که آماده می شد داستانش را برایش تعریف کند.
جام آتش در حال برگزار شدنه و اسم رون ویزلی به همراه سه قهرمان دیگه (فلور و ویکتور و سدریک) از توی جام در اومده. حالا رون در حال سپری کردن مرحله دوم هست. توی این مرحله باید دراکو رو که ازش متنفره از چنگال یه اژدهایی که در واقع همون مادر لردسیاهه نجات بده. حالا مروپ اژدها از رون فالوده اسطوخودوس خواسته تا دراکو رو آزاد کنه اما رون مقدار کمی فالوده آبلیمو براش آورده!
* * *
-مامان الان با این یه ذره فالوده آبلیمو چیکار کنه؟!

مروپ، کاسه کوچک فالوده را که از یک بند انگشت اژدهایی اش هم کوچک تر بود از دست رون گرفت. دود های تهدید آمیزی که از بینی اش خارج میشد همان لحظه فالوده و کاسه اش را ذوب و سپس بخار کرد.
-آممم...هوا هم گرم شده ها.

-از قصد مقدار کمی فالوده آوردی که مامان نتونه برای عزیز مامان ببره؟ می خواستی عزیز مامانو از نوش جان کردن یه فالوده خنک محروم کنی؟ می خواستی عزیز مامان گرما زده بشه؟
همانطور که اتهامات مروپ پرونده رون را سنگین تر می کرد و رون نیز با اضطراب سرش را به نشانه نفی اتهامات تکان می داد ناگهان جرقه آتشی از دهان مروپ خارج شد و به موهای رون برخورد کرد.
-آخ...موهای قرمز عزیزم همشون ریختن! کچل شدم!

-مامان یه فرصت دیگه بهت میده! برای نجات دادن دراکو باید به کارگاه داستان گویی بری و یک هفته مسئولیت اونجارو بپذیری.
رون همانطور که تار مو های جزغاله شده اش را در آغوش گرفته بود با اندوه نگاهی به مروپ انداخت.
-کارگاه داستان گویی دیگه چیه؟! چطوری باید اینکارو کنم؟
-کاری نداره مو جزغاله ی مامان! کافیه یه هفته پشت میز کارگاه بشینی و گوش جان بسپری به افرادی که با داستان های پر محتواشون میان پیشت. بعد از شنیدن داستاناشون اونارو رد یا تایید کنی.

رون که چاره دیگری نداشت راهی "کارگاه داستان گویی" شد. پشت میز چوبی کارگاه نشست و به اولین نفری چشم دوخت که آماده می شد داستانش را برایش تعریف کند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/5/20 19:57:57
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/11/24
تولد نقش: 1398/12/15
آخرین ورود: شنبه 30 فروردین 1404 23:31
از: من به تو نصیحت...
پستها:
323

ولی نه! باید فالوده را می ترساند!
-مهم نیست. یه فالوده دیگه می گیرم.
-فقط میگی که منو بترسونی.
اما فالوده باهوش بود و به هیچ وجه راضی نمی شد.
-اصلا اگه نیای می خورمت!
-نه نمی خوری! من آخرین فالوده ی این مغازه ام!
فکری به ذهن رون رسید. مقدار کمی از فالوده برداشت و خورد.
-دیدی می خورم!
-نمی خوری! اگه بیشتر از این بخوری، مقدارم کمتر از اون میشه که بتونی منو ببری برای یکی دیگه!
-اه!حاضری من بخورمت ولی اون نخوردت!
-اون کیه!
-اژدها!
-فکر کردم آدمه! آرزومه توسط یه اژدها خورده بشم!منو ببر پیش اون!
-باشه!
پیش اژدها
-خب.این فالوده!
-اولا من فالوده اسطوخودوس خواستم نه آبلیمو! دوما فالوده به این کوچیکی برای اژدهایی به این بزرگی!
-وااای!
-مهم نیست. یه فالوده دیگه می گیرم.
-فقط میگی که منو بترسونی.
اما فالوده باهوش بود و به هیچ وجه راضی نمی شد.
-اصلا اگه نیای می خورمت!
-نه نمی خوری! من آخرین فالوده ی این مغازه ام!
فکری به ذهن رون رسید. مقدار کمی از فالوده برداشت و خورد.
-دیدی می خورم!
-نمی خوری! اگه بیشتر از این بخوری، مقدارم کمتر از اون میشه که بتونی منو ببری برای یکی دیگه!
-اه!حاضری من بخورمت ولی اون نخوردت!
-اون کیه!
-اژدها!
-فکر کردم آدمه! آرزومه توسط یه اژدها خورده بشم!منو ببر پیش اون!
-باشه!
پیش اژدها
-خب.این فالوده!
-اولا من فالوده اسطوخودوس خواستم نه آبلیمو! دوما فالوده به این کوچیکی برای اژدهایی به این بزرگی!
-وااای!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

رون با ناراحتی در حال پیدا کردن راهی برای راضی کردن فالوده بود.
_ اول که باید اون مالفوی رو از دست اژدها نجات می دادم ،حالا هم که گیر این فالوده ...
_ فالوده چی
؟
_ هیچی بابا، یه لطفی بکن و بیا بریم .اگه تو با من نیای اون اژدها مالفوی رو به من نمیده منم مسابقه رو نمی تونم ببرم و تمام آرزوهام به باد میره
.
_ نمیام
.
_ عجب فالوده ی..
_ چی
؟
_ هیچی.عجب گیری افتادم.
ناگهان رون به این فکر افتاد که به فالوده پیشنهاد های وسوسه کننده اش را بدهد.
_ اگه بهت 10 گالیون بدم چی ؟
این زیاد وسوسه کننده نبود.
_ اگه بهت 100 گالیون بدم چی ؟
_ آخه به یه فالوده پول می دی که چی بشه .
_ اگه نیای میذارمت توی این گرما بخار شی.
_ در این صورت خودت هم چیزی گیرت نمیاد.
رون باید پیشنهاد های بهتری پیدا می کرد.
_ اول که باید اون مالفوی رو از دست اژدها نجات می دادم ،حالا هم که گیر این فالوده ...
_ فالوده چی
؟_ هیچی بابا، یه لطفی بکن و بیا بریم .اگه تو با من نیای اون اژدها مالفوی رو به من نمیده منم مسابقه رو نمی تونم ببرم و تمام آرزوهام به باد میره
._ نمیام
._ عجب فالوده ی..
_ چی
؟_ هیچی.عجب گیری افتادم.
ناگهان رون به این فکر افتاد که به فالوده پیشنهاد های وسوسه کننده اش را بدهد.
_ اگه بهت 10 گالیون بدم چی ؟
این زیاد وسوسه کننده نبود.
_ اگه بهت 100 گالیون بدم چی ؟
_ آخه به یه فالوده پول می دی که چی بشه .
_ اگه نیای میذارمت توی این گرما بخار شی.
_ در این صورت خودت هم چیزی گیرت نمیاد.
رون باید پیشنهاد های بهتری پیدا می کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Happiness cannot be found But it can be made
