نام: پومانا اسپراوت
گروه :هافلپاف
نژاد:دورگه
جبهه: سفید
ویژگی های ظاهری: مو های خاکستری و فرفری، چشمانی قهوه ای سوخته، کمی چاق
ویژگی های خاص :کلاه و بارونی وصله دار
علاقه مندی ها :دفاع در برابر جادوی سیاه، اصول تغذیه و سلامت جادو
پاترانوس: لاک پشت
چوبدستی: چوب درخت بلوط با مغز ریسه قلب اژدها
جارو:نیمبوس 2017
ویژگی های فردی: مهربان، مراقب، شوخ، بسیار احساساتی
توانایی جادویی: کنترل خطرات طبیعی(البته این بستگی به موقعیت داره چون هم زمان هم کنترلشون میکنه هم میترسه)
زندگینامه:
خانواده مادری او جادوگر و خانواده پدریش ماگل بودند. همه فکر می کردند او یک فشفشه است. اما در سن 11 سالگی برای او یک نامه از طرف هاگوارتز اومد. وقتی وارد مدرسه شد؛ مدرسه پر بود از خطرات عجیب غریب. او در مدرسه با وجود اون همه خطر متوجه شد که میتواند خطرات را کنترل کند. (درست همانند مادرش اما چون همه خطرات در خانه شان توسط مادرش کنترل میشد او متوجه این قدرت نشده بود) او در گروه هافلپاف افتاد و با گابریل تیت دوستانی صمیمی شدند.
جایگزین شود؛ لطفا
انجام شد.
انجام شد.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[chat]] شخصیت خودتون رو معرفی کنید
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/04/15
تولد نقش: 1399/05/03
آخرین ورود: چهارشنبه 23 تیر 1400 10:21
از: خانه گریمولد
پستها:
157

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/07/18
تولد نقش: 1399/07/19
آخرین ورود: پنجشنبه 13 فروردین 1405 02:29
از: اون جا
پستها:
6

نام: برتی بات
سن: زیاد
نژاد: یه رگه
گروه: راونکلاو
پاترونوس: خروس قندی
چوبدستی: دراز
جبهه: سیفید
علاقه مندی: کندی مندی
شغل: تاجر کندی جات
شهرت: مخترع دانه های همه مزه
ویژگی های فردی: خوشمزه ی جذاب لعنتی
ویژگی های ظاهری: تمثال کله پزها
زندگی نامه:
در سال 1935 در بریتانیا و در یک خانواده شکمو دیده به جهان گشودم و بنا به قوانین ایفای نقش سایت جادوگران و همچنین "چون میخواستم بدانم فضولم کیست" همچنان زنده ام.
بنا به گفته مادرم در عنفوان کودکی اولین کلمه ای که از دهانم خارج شد: "چوچولات" بود. این رویا با بنده همراه بود تا اینکه وارد هاگوارتز شدم و کلاه گروه بندی را بر سر گذاشتم. در آن هنگام نیز مانند اکثر مواقع کلمه شکلات در مغزم تکرار میشد. کلاه نیز معطل نکرد و با یک شوخی شهرستانی بنده را به راونکلاو فرستاد.
او با پوزخند گفت: " جای مخترعین تو راونکلاوه. تو بالاخره یه چیز چوچولاتی اختراع میکنی!" خب نامرد به خاطرات کودکیم دسترسی داشت. خلاصه من با فکر شیرینی و شکلات رشد و نمو کردم و در نهایت شیرینی پز شدم. از قضا روزی از روزها که مانند همیشه در حال ترکیب و تست مواد برای پختن شیرینی های جدید بودم بطور اتفاقی یک جفت جوراب کثیف با سایر مواد مخلوط شد و باعث شد دانه های همه مزه را اختراع کنم. از شهد شیرین عسل بگیر تا عن کفتر. دیگر تعلل جایز نبود، پس ضمن ثبتِ نام تجاری برتی بات به تولید و تجارت آن ها پرداختم و در نهایت با استقبال چشمگیر عموم، به موفقیت نائل شدم و نامم در سری طلایی کارت های شکلاتی قورباغه ای هم ردیف مشاهیری چون آلبوس دامبلدور شد.
***
بنابر بلیت شماره 85373:
شناسه قبلی
تایید شد.
سن: زیاد
نژاد: یه رگه
گروه: راونکلاو
پاترونوس: خروس قندی
چوبدستی: دراز
جبهه: سیفید
علاقه مندی: کندی مندی
شغل: تاجر کندی جات
شهرت: مخترع دانه های همه مزه
ویژگی های فردی: خوشمزه ی جذاب لعنتی
ویژگی های ظاهری: تمثال کله پزها
زندگی نامه:
در سال 1935 در بریتانیا و در یک خانواده شکمو دیده به جهان گشودم و بنا به قوانین ایفای نقش سایت جادوگران و همچنین "چون میخواستم بدانم فضولم کیست" همچنان زنده ام.
بنا به گفته مادرم در عنفوان کودکی اولین کلمه ای که از دهانم خارج شد: "چوچولات" بود. این رویا با بنده همراه بود تا اینکه وارد هاگوارتز شدم و کلاه گروه بندی را بر سر گذاشتم. در آن هنگام نیز مانند اکثر مواقع کلمه شکلات در مغزم تکرار میشد. کلاه نیز معطل نکرد و با یک شوخی شهرستانی بنده را به راونکلاو فرستاد.
او با پوزخند گفت: " جای مخترعین تو راونکلاوه. تو بالاخره یه چیز چوچولاتی اختراع میکنی!" خب نامرد به خاطرات کودکیم دسترسی داشت. خلاصه من با فکر شیرینی و شکلات رشد و نمو کردم و در نهایت شیرینی پز شدم. از قضا روزی از روزها که مانند همیشه در حال ترکیب و تست مواد برای پختن شیرینی های جدید بودم بطور اتفاقی یک جفت جوراب کثیف با سایر مواد مخلوط شد و باعث شد دانه های همه مزه را اختراع کنم. از شهد شیرین عسل بگیر تا عن کفتر. دیگر تعلل جایز نبود، پس ضمن ثبتِ نام تجاری برتی بات به تولید و تجارت آن ها پرداختم و در نهایت با استقبال چشمگیر عموم، به موفقیت نائل شدم و نامم در سری طلایی کارت های شکلاتی قورباغه ای هم ردیف مشاهیری چون آلبوس دامبلدور شد.
***
بنابر بلیت شماره 85373:
شناسه قبلی
تایید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گریبک در 1399/7/19 16:33:27
یکی بخور دو تا ببر
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/07/03
تولد نقش: 1396/10/10
آخرین ورود: شنبه 19 مهر 1399 22:11
از: کره آبی
پستها:
2608

سلام
من میتونم یه شخصیت آزاد انتخاب کنم و همینجا درخواست بدم شخصیت ایفای قبلیم (دالاهوف) عوض شه؟ یعنی میشه ساخت اکانت جدید و ارسال بلیت رو فاکتور گرفت؟
سلام.
قوانین سایت در این مورد هنوز هم مثل قبله و تغییری نکرده، بنابراین باید ضمن ارسال بلیت، شناسه جدید بسازین و شخصیت جدیدتون رو بردارین.
من میتونم یه شخصیت آزاد انتخاب کنم و همینجا درخواست بدم شخصیت ایفای قبلیم (دالاهوف) عوض شه؟ یعنی میشه ساخت اکانت جدید و ارسال بلیت رو فاکتور گرفت؟
سلام.
قوانین سایت در این مورد هنوز هم مثل قبله و تغییری نکرده، بنابراین باید ضمن ارسال بلیت، شناسه جدید بسازین و شخصیت جدیدتون رو بردارین.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1399/7/16 10:24:27
جزئیات کاربر

نام:فلیسیتی ایستچرچ
گروه:ریونکلاو
نژاد:دورگه
پاترونوس:خرگوش
چوبدستی:چوب توسکا با هسته پر ققنوس با انعطاف پذیری زیاد 12 سانتی متر
ویژگی های فردی:
کمی باهوش
شیطون و لجباز
ادم شوخی هستم
عاشق کتاب و نویسندگی
خصوصیات ظاهری:
بسیااار خوشتیپ
زیبا با چشمانی به رنگ قهوهای سوخته و موهای خرمایی پوستی سفید ...
زندگی نامه:
فیلیسیتی در خانوادهای معمولی در شهر لندن به دنیا امد
فیلیسیتی علاقه بسیار زیادی به کتاب خواندن و کتاب نویسی داشت دختری بسیار شیطون بود و به گفته اطرافیان کمی پرحرف...
او همیشه شاد بود نام مادر او اورانوس اسپاکتر و نام پدرش آنیل ایستچرچ است
او در شهر لندن تحصیل کرد و همیشه نمرات خوبی کسب میکرد
وی بعد از تولد یازده سالگیش یک روز در اتاقش نشسته بود که یک جغد به رنگ قهوهای را دید که از پنجره وارد اتاقش شده و نامه ای به فیلیسیتی داد...
او بعد از رفتن به هاگوارتز در گروه ریونکلاو افتاد و با دوتا از هم گروهی هایش دوست شد
او هم اکنون به تازگی وارد هاگوارتز شده و شروع به یادگیری علم و جادو کرده است
تایید شد.
گروه:ریونکلاو
نژاد:دورگه
پاترونوس:خرگوش
چوبدستی:چوب توسکا با هسته پر ققنوس با انعطاف پذیری زیاد 12 سانتی متر
ویژگی های فردی:
کمی باهوش
شیطون و لجباز
ادم شوخی هستم
عاشق کتاب و نویسندگی
خصوصیات ظاهری:
بسیااار خوشتیپ
زیبا با چشمانی به رنگ قهوهای سوخته و موهای خرمایی پوستی سفید ...
زندگی نامه:
فیلیسیتی در خانوادهای معمولی در شهر لندن به دنیا امد
فیلیسیتی علاقه بسیار زیادی به کتاب خواندن و کتاب نویسی داشت دختری بسیار شیطون بود و به گفته اطرافیان کمی پرحرف...
او همیشه شاد بود نام مادر او اورانوس اسپاکتر و نام پدرش آنیل ایستچرچ است
او در شهر لندن تحصیل کرد و همیشه نمرات خوبی کسب میکرد
وی بعد از تولد یازده سالگیش یک روز در اتاقش نشسته بود که یک جغد به رنگ قهوهای را دید که از پنجره وارد اتاقش شده و نامه ای به فیلیسیتی داد...
او بعد از رفتن به هاگوارتز در گروه ریونکلاو افتاد و با دوتا از هم گروهی هایش دوست شد
او هم اکنون به تازگی وارد هاگوارتز شده و شروع به یادگیری علم و جادو کرده است
تایید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گریبک در 1399/7/15 8:12:10
ادم برفی رو همون شال گردنی که گرمش میکرد کشت
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/15
تولد نقش: 1399/05/20
آخرین ورود: شنبه 15 شهریور 1404 14:18
از: کتابخونه
پستها:
564

نام:گابریل
نام میانه:آلبرت
فامیل:تیت
سن:12
گروه:هافلپاف
چوبدستی:چوب درخت بلوط،مغز"ریسه ی قلب اژدها و موی شاخ تک شاخ،قابل انعطاف،13 اینچ!
نژاد: دورگه
جبهه::سفیدددد!
ویژگی های ظاهری:
دختری مو قهوه ای همانند مادر چشمانی عسلی و همانند خانواده ی مادریش با قد و قامتی زیبا!
ویژگی های اخلاقی:
گابریل دختری مهربان است که بسیار به گروه خود هافلپاف! وفادار است.گابریل از 1 سالگی سر در کتاب دارد و مانند یک کتابخانه هست!او و کتابهایش در روز و شب با هم هستند.
زندگینامه:
گابریل در مزرعه ای در حومه ی شهر لندن بدنیا امد و به همین دلیل از قدرت بدنی زیادی بهره مند است! پدر او "آلبرت جرالد فانگ" مردی اخمو و غرغرو هست؛ و مادر وی "الیزابت جرج تیت" ساحره ای برجسته است و هم اکنون در وزارتخونه منشی دفتر رییس سحر و جادو است!
گابریل از بدر تولد به کتاب و کتابخوانی علاقه ی شدیدی داشت و تنها عامل این اتفاق حیاتی و تاثیر گذار داستان مشنگی "ماتیلدا" اثر یک مشنگ داستان نویس مشهور "رودل دال" بود!
بعد از شنیدن این داستان گابریل تغییر زیادی کرد و به نسخه ی خیلی کوچکتر از مادرش تبدیل شد!
پدر وی با درس خوندن گابریل موافق نبود و اصرار داشت گابریل در مزرعه به کمک او بپردازد؛ اما گابریل با اصرار فراوان و شرط هایی رقت انگیز توانست به مدرسه برود و تحصیل کند!
در جشن تولد 11سالگی اش جغدی سفید رنگ از پنجره ی اتاقش وارد خانه شد و بدون سر و صدا نامه ای به گابریل تقدیم کرد.
در هاگوارتز در گروه هافلپاف افتاد و با صمیمی ترین دوستش "پومانا اسپراوت" اشنا گشت!
در سال دوم با اصرار بسیار زیاد از مدیر مدرسه و کتابدار کتابخانه توانست دسترسی کاملی به قسمت ممنوعه کتابخانه بگیرد!
در اواخر سال دوم تحصیلی، وی در محفل ققنوس عضو گردید و حال در سال سوم هاگوارتز در حال تحصیل است!
****************************
جایگزین بشود!
متشکر.
انجام شد.
نام میانه:آلبرت
فامیل:تیت
سن:12
گروه:هافلپاف
چوبدستی:چوب درخت بلوط،مغز"ریسه ی قلب اژدها و موی شاخ تک شاخ،قابل انعطاف،13 اینچ!
نژاد: دورگه
جبهه::سفیدددد!
ویژگی های ظاهری:
دختری مو قهوه ای همانند مادر چشمانی عسلی و همانند خانواده ی مادریش با قد و قامتی زیبا!
ویژگی های اخلاقی:
گابریل دختری مهربان است که بسیار به گروه خود هافلپاف! وفادار است.گابریل از 1 سالگی سر در کتاب دارد و مانند یک کتابخانه هست!او و کتابهایش در روز و شب با هم هستند.
زندگینامه:
گابریل در مزرعه ای در حومه ی شهر لندن بدنیا امد و به همین دلیل از قدرت بدنی زیادی بهره مند است! پدر او "آلبرت جرالد فانگ" مردی اخمو و غرغرو هست؛ و مادر وی "الیزابت جرج تیت" ساحره ای برجسته است و هم اکنون در وزارتخونه منشی دفتر رییس سحر و جادو است!
گابریل از بدر تولد به کتاب و کتابخوانی علاقه ی شدیدی داشت و تنها عامل این اتفاق حیاتی و تاثیر گذار داستان مشنگی "ماتیلدا" اثر یک مشنگ داستان نویس مشهور "رودل دال" بود!
بعد از شنیدن این داستان گابریل تغییر زیادی کرد و به نسخه ی خیلی کوچکتر از مادرش تبدیل شد!
پدر وی با درس خوندن گابریل موافق نبود و اصرار داشت گابریل در مزرعه به کمک او بپردازد؛ اما گابریل با اصرار فراوان و شرط هایی رقت انگیز توانست به مدرسه برود و تحصیل کند!
در جشن تولد 11سالگی اش جغدی سفید رنگ از پنجره ی اتاقش وارد خانه شد و بدون سر و صدا نامه ای به گابریل تقدیم کرد.
در هاگوارتز در گروه هافلپاف افتاد و با صمیمی ترین دوستش "پومانا اسپراوت" اشنا گشت!
در سال دوم با اصرار بسیار زیاد از مدیر مدرسه و کتابدار کتابخانه توانست دسترسی کاملی به قسمت ممنوعه کتابخانه بگیرد!
در اواخر سال دوم تحصیلی، وی در محفل ققنوس عضو گردید و حال در سال سوم هاگوارتز در حال تحصیل است!
****************************
جایگزین بشود!
متشکر.
انجام شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گریبک در 1399/7/13 17:36:00
only Hufflepuff

جزئیات کاربر

نام:بابیتی
گروه:ریونکلاو
نژاد:اصیل
پاترونوس:خرگوش
چوبدستی:چوب توسکا با هسته پر ققنوس با انعطاف پذیری زیاد 12 سانتی متر
معرفی کوتاه:
قبلا در کاخ یک پادشاه زندگی میکرد و رخت شور انجا بود
بابیتی یک جانور نما است که میتواند تبدیل به یک خرگوش زیبا بشود
بعد از اینکه از قصر خارج شد کسی نمیداند کجا رفت
بابیتی زنی بسیار مهربان و فروتن است
تندیس او در کنده یکی از درختان شهرش علم شده
اینی که نوشتی خیلی کوتاه هست. شخصیتی که انتخاب کردی اطلاعات کمی ازش موجود هست، و این برات یک امتیازه. یعنی میتونی اون رو مطابق میلت، در چهارچوب کتاب های هری پاتر شکل بدی. در نتیجه لطفا برو و یک معرفی بهتر بنویس و برگرد. منتظرتم.
فعلا تایید نشد.
گروه:ریونکلاو
نژاد:اصیل
پاترونوس:خرگوش
چوبدستی:چوب توسکا با هسته پر ققنوس با انعطاف پذیری زیاد 12 سانتی متر
معرفی کوتاه:
قبلا در کاخ یک پادشاه زندگی میکرد و رخت شور انجا بود
بابیتی یک جانور نما است که میتواند تبدیل به یک خرگوش زیبا بشود
بعد از اینکه از قصر خارج شد کسی نمیداند کجا رفت
بابیتی زنی بسیار مهربان و فروتن است
تندیس او در کنده یکی از درختان شهرش علم شده
اینی که نوشتی خیلی کوتاه هست. شخصیتی که انتخاب کردی اطلاعات کمی ازش موجود هست، و این برات یک امتیازه. یعنی میتونی اون رو مطابق میلت، در چهارچوب کتاب های هری پاتر شکل بدی. در نتیجه لطفا برو و یک معرفی بهتر بنویس و برگرد. منتظرتم.
فعلا تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط nesa در 1399/7/13 14:57:40
ویرایش شده توسط فنریر گریبک در 1399/7/13 17:35:24
ویرایش شده توسط فنریر گریبک در 1399/7/13 17:35:24
ادم برفی رو همون شال گردنی که گرمش میکرد کشت
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/04/16
تولد نقش: 1399/04/18
آخرین ورود: سهشنبه 12 دی 1402 18:24
از: عشق من دور شو!
پستها:
263

نام خوشگل: لاوندر
نام خانوادگی خوشگلتر: براون
معنای نام: دوست داشتنی، کسی که عشق می ورزد.
گروه هاگوارتز:با افتخار گریفندور!
جبهه: همیشه سفید! زنده باد محفل!
پاترونوس:زمانی که به شدت عاشق رون بود یک سگ کوچولو، اما با گذشت زمان پاترونوس او به شکل یک سگ ماده ی کوچولو درآمد.
بوگارت: مالی ویزلی!
توانای جادویی: پیشگوی خوب و بی نظیری هست و پیشگویی هاش همیشه درست از آب درمیان. هرچند که کسی اهمیتی بهشون نمیده.
بر و رو
چشم داره، دماغ داره، شاید باورتون نشه ولی حتی یه دهن هم داره!زشت نیست، در زیبایی بی نظیر هم نیست. زیبایی نمکینی داره. همه چیز صورتش درست و به جا و به اندازست. چشمان درشت خرمایی و موهای مجعد خرمایی رنگ داره که روی پشت و شونه هاش به زیبایی موج میزنن. معمولا موهاش رو نمی بنده و آزاد ولشون میکنه، اما اگه مهمونی بخواد بره بالای سرش جمعشون میکنه و فقط چند حلقه موی مواج رو باز میذاره تا به صورتش جلوه بدن. پوستی سفید و اندامی متناسب داره. از اون آدماییه که خیلی راحت گونه هاش گل میندازه. عاشق رنگ زرشکیه. همیشه توی لباسای تنش یه عنصر زرشکی رنگ پیدا میشه. این عنصر در هاگوارتز جوراب یا روبان مو و در بقیه ی موارد لباس های اصلیه.دست و پای کشیده ای داره(دراز نه، کشیده!) و انگشتان بسیار ظریف و ناخن های شفاف و شکننده. همیشه کفشی میپوشه که پاشنه ی کوتاهی داره،. لباس هاش هیچوقت لختی و باز نیستن و همیشه محجوبانه خودش رو می پوشونه.
اخلاقیات
به شدت دیوونه ی هر مسئله ای هست که به عشق و عاشقی مربوط بشه، بهترین معجون عشق ها رو درست میکنه(این تنها معجونیه که خوب درست میکنه.) لجباز و یکدنده ست، اگه بهش امر و نهی کنید کاملا برعکسشو انجام میده پس بهش امرو نهی نکنین.برای اطلاعات بیشتر در این مورد کاتالوگ لاوندر رو مطالعه کنین. دمدمی مزاجه و هر لحظه ممکنه یه چیزی روبخواد. پیشگوی خوبیه و از دونستن آینده لذت می بره. به شدت(تاکید میکنم:به شدت) به زیبایی و آراستگی خودش اهمیت میده. هر روز کله ی سحر موهاشو شونه میکنه و از این کارا.. از گرما متنفره و در گرما حالش بهم میخوره. اکثر مواقع اعصاب درست درمون نداره. الهه ی لج با مادر شناخته شده و یک جنگ و دعوای ابدی بین اون و مامانش هست. از هرماینی متنفره و هر کاری میکنه تا اونو ضایع کنه. دشمن و مخالف سرسخت تهوع هست! عاشق رونه اما کم کم تلاش کرده اونو به فراموشی بسپاره. دولت آسلامی رو دوست داره و خوشحال میشه اگه حجاب اجباری بشه!
گذشته ی او
وی در یک خانواده ی مذهبی در لندن چشم به جهان گشود. او اولین و آخرین فرزند خانواده ی بزرگ براون بود؛ اصیل زاده بود، اما با مشنگ ها مشکلی نداشت.وی به خون اصیلی که در رگ هایش جریان داشت اهمیتی نمیداد.
وی در یازده سالگی به مدرسه ی هاگوارتز رفت.در آنجا او با پروتی پاتیل دوست صمیمی شد. وی از همان اول هم از رون خوشش می آمد اما چیزی نمی گفت.
در سال چهارم، همزمان با برگزاری مسابقات سه جادوگر، وی با فلور دلاکور آشنا شد. دختر نیمه پریزادی که قلب مهربانی داشت. او وفلور دوستان خوبی برای یکدیگر شدند و پروتی به فراموشی سپرده شد.
در سال پنجم، او به عضویت الف دال درآمد و فنون مبارزه را به بهترین شکل آموخت.
در سال ششم، او به شدت دلباخته ی رون ویزلی شد، و حتی دوره ی شیرینی را با او گذراند؛ اما بعد از مدتی دریافت که رون متعلق به او نبوده، نیست و نخواهد بود. قبول این حقیقت برایش سخت بود، اما بالاخره آن را پذیرفت.
در سال هفتم، او یکی از مبارزان به شمار میرفت. وی در نبرد هاگوارتز توسط یک وحشی روانی آدم خوار به نام فنریر گری بک به مقام والای شهادت نایل آمد. مقبره ی وی، اصلا وجود ندارد زیرا او با قدرتی ناشناخته دوباره به زندگی بازگشت و تا ابد هفده ساله باقی ماند!
زمان حال او
وی هم اکنون در خانه ی مشترک با فلور در بالا تپه ای دور از شهر زندگی میکند، وی به ندرت قدم به خانه ی خودشان میگذارد چون رابطه ی او و مامانش 99 درصد مواقع شکر آب است. وی تحصیل در هاگ را به پایان رسانده و زندگی خوبی را سپری میکند. او هر روز موهایش را شانه زده، و برای جلسات محفل به لندن میرود.
زمان آینده ی او
گفته میشود وی قرار است در آینده ازدواج هم بکند و یه مهدکودک بچه بیاورد، اما هنوز هیچ چیز قطعی نیست. در این باره میوانید مقاله ی ریتا اسکیتر را بخوانید: مرد خوشبخت کیست؟ نوشته ی ریتا اسکیتر
شعار وی: از عشق من دور شین!دووووور!
***************
جایگزین بکنین دیگه لطفا
انجام شد.
نام خانوادگی خوشگلتر: براون
معنای نام: دوست داشتنی، کسی که عشق می ورزد.
گروه هاگوارتز:با افتخار گریفندور!
جبهه: همیشه سفید! زنده باد محفل!
پاترونوس:زمانی که به شدت عاشق رون بود یک سگ کوچولو، اما با گذشت زمان پاترونوس او به شکل یک سگ ماده ی کوچولو درآمد.
بوگارت: مالی ویزلی!
توانای جادویی: پیشگوی خوب و بی نظیری هست و پیشگویی هاش همیشه درست از آب درمیان. هرچند که کسی اهمیتی بهشون نمیده.
بر و رو
چشم داره، دماغ داره، شاید باورتون نشه ولی حتی یه دهن هم داره!زشت نیست، در زیبایی بی نظیر هم نیست. زیبایی نمکینی داره. همه چیز صورتش درست و به جا و به اندازست. چشمان درشت خرمایی و موهای مجعد خرمایی رنگ داره که روی پشت و شونه هاش به زیبایی موج میزنن. معمولا موهاش رو نمی بنده و آزاد ولشون میکنه، اما اگه مهمونی بخواد بره بالای سرش جمعشون میکنه و فقط چند حلقه موی مواج رو باز میذاره تا به صورتش جلوه بدن. پوستی سفید و اندامی متناسب داره. از اون آدماییه که خیلی راحت گونه هاش گل میندازه. عاشق رنگ زرشکیه. همیشه توی لباسای تنش یه عنصر زرشکی رنگ پیدا میشه. این عنصر در هاگوارتز جوراب یا روبان مو و در بقیه ی موارد لباس های اصلیه.دست و پای کشیده ای داره(دراز نه، کشیده!) و انگشتان بسیار ظریف و ناخن های شفاف و شکننده. همیشه کفشی میپوشه که پاشنه ی کوتاهی داره،. لباس هاش هیچوقت لختی و باز نیستن و همیشه محجوبانه خودش رو می پوشونه.
اخلاقیات
به شدت دیوونه ی هر مسئله ای هست که به عشق و عاشقی مربوط بشه، بهترین معجون عشق ها رو درست میکنه(این تنها معجونیه که خوب درست میکنه.) لجباز و یکدنده ست، اگه بهش امر و نهی کنید کاملا برعکسشو انجام میده پس بهش امرو نهی نکنین.برای اطلاعات بیشتر در این مورد کاتالوگ لاوندر رو مطالعه کنین. دمدمی مزاجه و هر لحظه ممکنه یه چیزی روبخواد. پیشگوی خوبیه و از دونستن آینده لذت می بره. به شدت(تاکید میکنم:به شدت) به زیبایی و آراستگی خودش اهمیت میده. هر روز کله ی سحر موهاشو شونه میکنه و از این کارا.. از گرما متنفره و در گرما حالش بهم میخوره. اکثر مواقع اعصاب درست درمون نداره. الهه ی لج با مادر شناخته شده و یک جنگ و دعوای ابدی بین اون و مامانش هست. از هرماینی متنفره و هر کاری میکنه تا اونو ضایع کنه. دشمن و مخالف سرسخت تهوع هست! عاشق رونه اما کم کم تلاش کرده اونو به فراموشی بسپاره. دولت آسلامی رو دوست داره و خوشحال میشه اگه حجاب اجباری بشه!
گذشته ی او
وی در یک خانواده ی مذهبی در لندن چشم به جهان گشود. او اولین و آخرین فرزند خانواده ی بزرگ براون بود؛ اصیل زاده بود، اما با مشنگ ها مشکلی نداشت.وی به خون اصیلی که در رگ هایش جریان داشت اهمیتی نمیداد.
وی در یازده سالگی به مدرسه ی هاگوارتز رفت.در آنجا او با پروتی پاتیل دوست صمیمی شد. وی از همان اول هم از رون خوشش می آمد اما چیزی نمی گفت.
در سال چهارم، همزمان با برگزاری مسابقات سه جادوگر، وی با فلور دلاکور آشنا شد. دختر نیمه پریزادی که قلب مهربانی داشت. او وفلور دوستان خوبی برای یکدیگر شدند و پروتی به فراموشی سپرده شد.
در سال پنجم، او به عضویت الف دال درآمد و فنون مبارزه را به بهترین شکل آموخت.
در سال ششم، او به شدت دلباخته ی رون ویزلی شد، و حتی دوره ی شیرینی را با او گذراند؛ اما بعد از مدتی دریافت که رون متعلق به او نبوده، نیست و نخواهد بود. قبول این حقیقت برایش سخت بود، اما بالاخره آن را پذیرفت.
در سال هفتم، او یکی از مبارزان به شمار میرفت. وی در نبرد هاگوارتز توسط یک وحشی روانی آدم خوار به نام فنریر گری بک به مقام والای شهادت نایل آمد. مقبره ی وی، اصلا وجود ندارد زیرا او با قدرتی ناشناخته دوباره به زندگی بازگشت و تا ابد هفده ساله باقی ماند!
زمان حال او
وی هم اکنون در خانه ی مشترک با فلور در بالا تپه ای دور از شهر زندگی میکند، وی به ندرت قدم به خانه ی خودشان میگذارد چون رابطه ی او و مامانش 99 درصد مواقع شکر آب است. وی تحصیل در هاگ را به پایان رسانده و زندگی خوبی را سپری میکند. او هر روز موهایش را شانه زده، و برای جلسات محفل به لندن میرود.
زمان آینده ی او
گفته میشود وی قرار است در آینده ازدواج هم بکند و یه مهدکودک بچه بیاورد، اما هنوز هیچ چیز قطعی نیست. در این باره میوانید مقاله ی ریتا اسکیتر را بخوانید: مرد خوشبخت کیست؟ نوشته ی ریتا اسکیتر
شعار وی: از عشق من دور شین!دووووور!
***************
جایگزین بکنین دیگه لطفا
انجام شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاوندر براون در 1399/7/12 22:15:11
ویرایش شده توسط فنریر گریبک در 1399/7/13 17:32:53
ویرایش شده توسط فنریر گریبک در 1399/7/13 17:32:53

دختری تنها در میان باد و طوفان...
آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟
یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟
او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:
آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/02/25
تولد نقش: 1398/03/01
آخرین ورود: شنبه 6 تیر 1405 14:40
از: دستم حرص نخور!
پستها:
459
شغل
مسئول و داور دوئل

نام: جوزفین مونتگومری
گروه: ریونکلاو
خصوصیات ظاهری و اخلاقی:
موهاش قرمز تیرهاس و نامرتبه، قدش متوسطه و چون لاغره انگاری که ریزه میزه میزنه، ولی اینطوری نیست!
یه جورایی طبیعتگراست و آدم سورویوالیستیه.
واسه همینم همیشه کلللی چیز همراهشه و سعی میکنه وسایل آتیش روشن کردن و کنسرو و طناب و پشه بند و کوله و چادر و قمقمهی آبی چیزی همراهش داشته باشه حتیالامکان.
چشماش به طرز اغراقآمیزی بزرگه. انگار که میخوان تو کوتاهترین زمان ممکن بیشترین فضا رو رصد کنن. از بیرون سبزه اما دور مردمکش رگههای قهوهای داره. یه جورایی جنگل رو تداعی میکنه واسه آدم.
یه دماغ داره، با یه دهن که همیشه آمادهی اظهار نظر کردن در رابطه با همهکس و همهچیز و پریدن وسط بحثه. همیشه هم اینو میشنوه از بقیه که بلأخره یه روزی با این دهنش به باد میده سرش رو.
دست و پاهاشم همیشهی خدا زخم و زیلیه. از در و دیوار و درخت زیاد بالا میره چون و عاشق اینه که تو ارتفاع باشه.
بعضی وقتها میتونین شبها بالای برج ریونکلاو در حالی که زیر نور مهتاب پاهای آویزونش رو تو هوا تاب میده و با یه صدای نخراشیده آواز میخونه یا روزها بالای یکی از درختها در حالی که داره کتاب میخونه و سیب میخوره پیداش کنین.
گفتم بعضی وقتها، نه؟ خب آره. چون اینه که بره و جاهای جدید و کشف کنه و از همه چیز سر در بیاره. یه جستجوگر تمام و عیار و کنجکاو. اینه که در مواقعی که هیچ انتظارش نمیره، و همینطورم در مکانهایی که هیچ انتظارش نمیره یهو سر و کلهاش از ناکجا پیدا میشه.
عاشق امتحان کردن چیزای جدید و رفتن به جاهای جدیده و بسیار بسیار هیجانطلب.
طوری هیجانانگیز بودن قلانچیز یا فلان چیزها نود درصد مواقع استدلالش واسه پوشوندن گندها و بلاهاییه که سر بقیه میاره.
آنچه بر او گذشت:
جوزفین تو یه پرورشگاه مشنگی بزرگ شد. چون ننه باباش وقتی طفلی بیش نبود، همینجوری ولش کرده بودن که برن مرگخوار بشن.
نامهی هاگوارتز هیچ وقت به دستش نرسید. کسی هم نفهمید علتش رو هیچ وقت. شاید چون ننه بابای مرگخوارش به دنبال شکست تو جنگ هاگوارتز و انحطاط لرد ولدمورت به دست هریِ دلها، به دادگاه و فلان کشیده شدن و طبق حکم هیئت ویزنگاموت، از جامعهی جادویی بیرون انداخته شدن. چرا که به گفتهی قاضی دیگه نداشتن لیاقتش رو که باشن داخلش.
و شاید، شاید، این فقط به فرضیهاست، شاید اینجوری شد که جوزفین هیچ وقت رنگ نامهی هاگوارتز رو به خودش ندید و هیچ جغد نامهرسون جادوییای پیداش نکرد.
اما داستان همینجا تموم نمیشه. جوزفین شاید از طرف جامعهی جادویی نادیده گرفته شده بود، اما هنوزم قدرتهای جادوییاش رو داشت.
حقیقت اینه که... جوزفین چون بچهی پرانرژی، پر سر و صدا و پرحرفی بود و همیشه سعی میکرد با جفتک بپره وسط بحثها و خودشو به ماجراها بچسبونه... آم... یه جورایی میرفت رو مخ بقیهی بچهها.
اینه که تیکه و کنایه زیاد میشنفت از بقیه. ولی همیشه اینطور باش برخورد میکرد که "بات هو کرز؟!". و سعی میکرد بگذره ازش.
ولی یه روز، یه روزی نشد که بازم بتونه بگذره از این قضیه. احساسات درونیاش به شکل جادوی غیر قابل کنترلی که توی خونش جاری بود منفجر شد و نیشخند بچههایی رو که یه گوشه گیرش آورده بودن رو روی لبشون خشک کرد.
بدون این که چیزی بگه یا به چیزی دست بزنه، این طور به نظر میرسید که حرارت آتیش داخل شومینه همراه با حرارت احساس خشمِ حاکی از ضعفِ جوزفین شدت میگرفت.
شعلهی سرخ لرزان داخل شومینهای که آخر سالن بود هر لحظه بزرگتر و گرماش سوزانندهتر و سرخیاش کورکنندهتر میشد و اینطور به نظر میرسید که انگار داره از داخل شومینه در میاد و به سمت اون بچهها حرکت میکنه.
و اینطور میشه که اون پرورشگاه آتیش میگیره، و درست در زمانی که مربیها دارن سعی میکنن که آتیش رو خاموش و بچهها رو از داخل ساختمون خارج کنن، جوزفین از فرصت آشوب به وجود اومده و حواسپرتی بقیه استفاده میکنه و از پرورشگاه فرار میکنه.
فرار میکنه و پناه میبره به جنگلی که نزدیکهای اونجا بود و قایم میشه اونجا. از اونجایی که تا بعد از این اتفاق کسی نتونست پیداش کنه یه جورایی انگار که ناپدید شده بود، فکر کردن که سوخته تو آتیش یا چی.
اونجا بود که جوزفین تصمیم گرفت تنها تو جنگل زندگی کنه، دنیایی که براش جالب بود و کلی چیز برای کشف کردن و کلی جا برای گشتن و کلی کار هم برای امتحان کردن داشت. کمکم چیزهای اولیه رو تونست یاد بگیره، و جادوی توی خونش هم به کمکش میومد مواقعی.
و مدتی تو همون جنگل به شکل خدای سوریوال و استقلال زندگی خودش رو میگذرونه.
تا این که یه روز هری پاتر، کاراگاه برگزیدهی اعصار، طی بررسی یکی از پروندههاش گذرش میخوره به وسط اون جنگله. و اونجا به جوزفین برمیخوره و سعی میکنه از جنگل بیاردش بیرون.
و علاوه بر مقاومتهای جوزفین، بلأخره موفق میشه، میبردش و شهر رو بهش نشون میده.
اما اونجایی که هری دیگه وظیفهی انسانیاش رو انجام داده و دیگه میخواد برگرده سر کار و زندگی خودش، جاییه که جوزفین آستیناش رو میگیره و هری میفهمه که دیگه راه برگشتی براش وجود نداره.
جوزفین که از دیدن اون همه چیز جدید تا حد مرگ هیجانزده شده بود، دیگه نمیتونست راهنمای اولش رو ول کنه. و این شروعی بود بر پایان آزادی جسمی و روانی پسری که زنده ماند.
--------
لازمه که بگم... جایگزین شود؟
انجام شد.
گروه: ریونکلاو
خصوصیات ظاهری و اخلاقی:
موهاش قرمز تیرهاس و نامرتبه، قدش متوسطه و چون لاغره انگاری که ریزه میزه میزنه، ولی اینطوری نیست!
یه جورایی طبیعتگراست و آدم سورویوالیستیه.
واسه همینم همیشه کلللی چیز همراهشه و سعی میکنه وسایل آتیش روشن کردن و کنسرو و طناب و پشه بند و کوله و چادر و قمقمهی آبی چیزی همراهش داشته باشه حتیالامکان.
چشماش به طرز اغراقآمیزی بزرگه. انگار که میخوان تو کوتاهترین زمان ممکن بیشترین فضا رو رصد کنن. از بیرون سبزه اما دور مردمکش رگههای قهوهای داره. یه جورایی جنگل رو تداعی میکنه واسه آدم.
یه دماغ داره، با یه دهن که همیشه آمادهی اظهار نظر کردن در رابطه با همهکس و همهچیز و پریدن وسط بحثه. همیشه هم اینو میشنوه از بقیه که بلأخره یه روزی با این دهنش به باد میده سرش رو.
دست و پاهاشم همیشهی خدا زخم و زیلیه. از در و دیوار و درخت زیاد بالا میره چون و عاشق اینه که تو ارتفاع باشه.
بعضی وقتها میتونین شبها بالای برج ریونکلاو در حالی که زیر نور مهتاب پاهای آویزونش رو تو هوا تاب میده و با یه صدای نخراشیده آواز میخونه یا روزها بالای یکی از درختها در حالی که داره کتاب میخونه و سیب میخوره پیداش کنین.
گفتم بعضی وقتها، نه؟ خب آره. چون اینه که بره و جاهای جدید و کشف کنه و از همه چیز سر در بیاره. یه جستجوگر تمام و عیار و کنجکاو. اینه که در مواقعی که هیچ انتظارش نمیره، و همینطورم در مکانهایی که هیچ انتظارش نمیره یهو سر و کلهاش از ناکجا پیدا میشه.
عاشق امتحان کردن چیزای جدید و رفتن به جاهای جدیده و بسیار بسیار هیجانطلب.
طوری هیجانانگیز بودن قلانچیز یا فلان چیزها نود درصد مواقع استدلالش واسه پوشوندن گندها و بلاهاییه که سر بقیه میاره.
آنچه بر او گذشت:
جوزفین تو یه پرورشگاه مشنگی بزرگ شد. چون ننه باباش وقتی طفلی بیش نبود، همینجوری ولش کرده بودن که برن مرگخوار بشن.
نامهی هاگوارتز هیچ وقت به دستش نرسید. کسی هم نفهمید علتش رو هیچ وقت. شاید چون ننه بابای مرگخوارش به دنبال شکست تو جنگ هاگوارتز و انحطاط لرد ولدمورت به دست هریِ دلها، به دادگاه و فلان کشیده شدن و طبق حکم هیئت ویزنگاموت، از جامعهی جادویی بیرون انداخته شدن. چرا که به گفتهی قاضی دیگه نداشتن لیاقتش رو که باشن داخلش.
و شاید، شاید، این فقط به فرضیهاست، شاید اینجوری شد که جوزفین هیچ وقت رنگ نامهی هاگوارتز رو به خودش ندید و هیچ جغد نامهرسون جادوییای پیداش نکرد.
اما داستان همینجا تموم نمیشه. جوزفین شاید از طرف جامعهی جادویی نادیده گرفته شده بود، اما هنوزم قدرتهای جادوییاش رو داشت.
حقیقت اینه که... جوزفین چون بچهی پرانرژی، پر سر و صدا و پرحرفی بود و همیشه سعی میکرد با جفتک بپره وسط بحثها و خودشو به ماجراها بچسبونه... آم... یه جورایی میرفت رو مخ بقیهی بچهها.
اینه که تیکه و کنایه زیاد میشنفت از بقیه. ولی همیشه اینطور باش برخورد میکرد که "بات هو کرز؟!". و سعی میکرد بگذره ازش.
ولی یه روز، یه روزی نشد که بازم بتونه بگذره از این قضیه. احساسات درونیاش به شکل جادوی غیر قابل کنترلی که توی خونش جاری بود منفجر شد و نیشخند بچههایی رو که یه گوشه گیرش آورده بودن رو روی لبشون خشک کرد.
بدون این که چیزی بگه یا به چیزی دست بزنه، این طور به نظر میرسید که حرارت آتیش داخل شومینه همراه با حرارت احساس خشمِ حاکی از ضعفِ جوزفین شدت میگرفت.
شعلهی سرخ لرزان داخل شومینهای که آخر سالن بود هر لحظه بزرگتر و گرماش سوزانندهتر و سرخیاش کورکنندهتر میشد و اینطور به نظر میرسید که انگار داره از داخل شومینه در میاد و به سمت اون بچهها حرکت میکنه.
و اینطور میشه که اون پرورشگاه آتیش میگیره، و درست در زمانی که مربیها دارن سعی میکنن که آتیش رو خاموش و بچهها رو از داخل ساختمون خارج کنن، جوزفین از فرصت آشوب به وجود اومده و حواسپرتی بقیه استفاده میکنه و از پرورشگاه فرار میکنه.
فرار میکنه و پناه میبره به جنگلی که نزدیکهای اونجا بود و قایم میشه اونجا. از اونجایی که تا بعد از این اتفاق کسی نتونست پیداش کنه یه جورایی انگار که ناپدید شده بود، فکر کردن که سوخته تو آتیش یا چی.
اونجا بود که جوزفین تصمیم گرفت تنها تو جنگل زندگی کنه، دنیایی که براش جالب بود و کلی چیز برای کشف کردن و کلی جا برای گشتن و کلی کار هم برای امتحان کردن داشت. کمکم چیزهای اولیه رو تونست یاد بگیره، و جادوی توی خونش هم به کمکش میومد مواقعی.
و مدتی تو همون جنگل به شکل خدای سوریوال و استقلال زندگی خودش رو میگذرونه.
تا این که یه روز هری پاتر، کاراگاه برگزیدهی اعصار، طی بررسی یکی از پروندههاش گذرش میخوره به وسط اون جنگله. و اونجا به جوزفین برمیخوره و سعی میکنه از جنگل بیاردش بیرون.
و علاوه بر مقاومتهای جوزفین، بلأخره موفق میشه، میبردش و شهر رو بهش نشون میده.
اما اونجایی که هری دیگه وظیفهی انسانیاش رو انجام داده و دیگه میخواد برگرده سر کار و زندگی خودش، جاییه که جوزفین آستیناش رو میگیره و هری میفهمه که دیگه راه برگشتی براش وجود نداره.
جوزفین که از دیدن اون همه چیز جدید تا حد مرگ هیجانزده شده بود، دیگه نمیتونست راهنمای اولش رو ول کنه. و این شروعی بود بر پایان آزادی جسمی و روانی پسری که زنده ماند.
--------
لازمه که بگم... جایگزین شود؟

انجام شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1399/7/11 20:03:31
ویرایش شده توسط فنریر گریبک در 1399/7/13 17:31:46
ویرایش شده توسط فنریر گریبک در 1399/7/13 17:31:46
بسوز! شعلهور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...


جزئیات کاربر

نام :امیلی
نام خانوادگی: تایلر
چوب دستی:چوبِ درخت بید و هسته ِ ریسه قلب اژدها
گروه :گیریفیندور
لقب ها:ام . ته تغاری. لوس . بچه خوشگل.
ملیت : فرانسوی
نژاد :اصیل زاده
جانور نما:گرگ قهوه ای مانند تمام خاندان تایلر
سپر مدافع: گرگ نر
حیوان خونگی :گرگی به نام جس (مخفف جسیکا)
علایق :ارایش کردن،چتر های فرانسوی و گل و گیاه
ویژگی های ظاهری:پوستی سفید مانند بقیه مردمان فرانسوی و چشم های آبی که میشود کمی درنده خویی گرگ را توی ان دید و مو های قهوه ای. قد بلند
ویژگیهای اخلاقی:وفادار ، فقط کافیه خودتو بهش ثابت کنی اونوقت برات از جونش هم میگذره. صادق ، خیلی حساس و لجباز
زندگی نامه:
امیلی در یکی از روز های زیبای اکتبر چشم به دنیا گشود و اخرین و دومین بچه ی تایلر ها شد و با بزرگ شدنش بین پسر های خاندان اصیل تایلر محبوب شد. در تولد یازده سالگی اش مثل تمامی خانواده تایلر اماده شد که مدرسه بوتابون برود اما با دریافت نامه هاگوارتز با اصرار و لجبازی تصمیم پدر و مادرش را تغییر داد و در اخر به مدرسه هاگوارتز رفت . در انجا هر سال با نمرات عالی و درخشان به خانه برمی گشت و در دوران تحصیل ش در گروه گیریفیندور دوستان زیادی پیدا کرد و طی سال ها به جادوی سیاه علاقه پیدا کرد و با مرگخوار شدنش این پرونده را بست.
یک مقداری محتویات زندگی نامه ت کم بود، البته بعدا میتونی برگردی و بیشترش کنی یا تغییرش بدی.
تایید شد!
نام خانوادگی: تایلر
چوب دستی:چوبِ درخت بید و هسته ِ ریسه قلب اژدها
گروه :گیریفیندور
لقب ها:ام . ته تغاری. لوس . بچه خوشگل.
ملیت : فرانسوی
نژاد :اصیل زاده
جانور نما:گرگ قهوه ای مانند تمام خاندان تایلر
سپر مدافع: گرگ نر
حیوان خونگی :گرگی به نام جس (مخفف جسیکا)
علایق :ارایش کردن،چتر های فرانسوی و گل و گیاه
ویژگی های ظاهری:پوستی سفید مانند بقیه مردمان فرانسوی و چشم های آبی که میشود کمی درنده خویی گرگ را توی ان دید و مو های قهوه ای. قد بلند
ویژگیهای اخلاقی:وفادار ، فقط کافیه خودتو بهش ثابت کنی اونوقت برات از جونش هم میگذره. صادق ، خیلی حساس و لجباز
زندگی نامه:
امیلی در یکی از روز های زیبای اکتبر چشم به دنیا گشود و اخرین و دومین بچه ی تایلر ها شد و با بزرگ شدنش بین پسر های خاندان اصیل تایلر محبوب شد. در تولد یازده سالگی اش مثل تمامی خانواده تایلر اماده شد که مدرسه بوتابون برود اما با دریافت نامه هاگوارتز با اصرار و لجبازی تصمیم پدر و مادرش را تغییر داد و در اخر به مدرسه هاگوارتز رفت . در انجا هر سال با نمرات عالی و درخشان به خانه برمی گشت و در دوران تحصیل ش در گروه گیریفیندور دوستان زیادی پیدا کرد و طی سال ها به جادوی سیاه علاقه پیدا کرد و با مرگخوار شدنش این پرونده را بست.
یک مقداری محتویات زندگی نامه ت کم بود، البته بعدا میتونی برگردی و بیشترش کنی یا تغییرش بدی.
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط hanaaa در 1399/7/11 16:39:42
ویرایش شده توسط hanaaa در 1399/7/11 22:33:23
ویرایش شده توسط hanaaa در 1399/7/12 10:36:02
ویرایش شده توسط فنریر گریبک در 1399/7/13 17:28:24
ویرایش شده توسط hanaaa در 1399/7/11 22:33:23
ویرایش شده توسط hanaaa در 1399/7/12 10:36:02
ویرایش شده توسط فنریر گریبک در 1399/7/13 17:28:24
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/01/11
تولد نقش: 1399/01/23
آخرین ورود: دوشنبه 18 مرداد 1400 21:45
از: وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
پستها:
348

لطفا جایگزین قبلی شود.
نام:زاخاریاس اسمیت
گروه:هافلپاف
سن:سن یک کاندیدا
چوبدستی:چوب درختی که باهاش کاغذ درست میکنن!با مغز پوستر های انتخاباتی.
جارو:از دار دنیا نیمبوس دوهزاری دارد و بس.
پاترونوس:ستاد انتخاباتی.
بوگارت:تبعید به جزایر بالاک.
ویژگی های ظاهری :
زاخاریاسی که در حال دیدنش هستید،پسری خوشتیپ و خوشگل با مو های بور و چشمان ابی میباشد.
قد بلند و رشید و رعنای او باعث خیره شدن چشم همه ی دختران به او میشود و جذابیت ظاهری او...کی بقیه این متن رو نوشته؟
*یدی با این نوشتنت.دیلاق.
ویژگی های اخلاقی:(به داستان زندگی او مراجعه شود.)
داستان زندگی:
زاخاریاس اسمیت،در خانواده ای اسلایترینی هافلپافی در عمارت اشرافی اسمیت ها در لندن به دنیا آمد.پدر او فردی بسیار زن ذلیل بود و روزی ده بار از زنش کتک میخورد.زاخاریاس نیز از این قاعده مثتسنی نبود و محبت های بی اندازه مادر باعث تحول زندگیش شد.از سن پنج سالگی جرقه های نظارتش با کتک زدن یک جن خانگی به علت چهار قسمت کردن ساندویچش زده شد. او که از کتک زدن و بالا دست بودن خوشش میامد،کم کم شروع به گرفتن نظارت دنیا کرد و برای دست گرمی از خریدن شش دونگ عمارتشان از پدرش شروع کرد.زاخاریاس دایره نظارتش را تا جایی ادامه داد که محله خود را کامل خرید اما زنجیره نظارت های او با ورودش به هاگوارتز قطع شد.در روز گروه بندی در سرسرا،دست تام جاگسن از جایش در رفت و باعث زمین خوردن او شد.تام از او عذر خواهی کرد اما این اتفاق باعث به وجود آمدن نفرتی از تام جاگسن و ریونکلا شد که قلبش را تا پایان تحصیلاتش پر کرد.بعد از اتمام تحصیلاتش در هاگوارتز،زاخاریاس برای اجرای رسم پدری درخواست عضویت محفل ققنوس را داد اما بعد از رد شدن درخواستش،جلوی خانه گریمولد چادر زد و اعتصاب کرد تا جایی که کریچر با پس گردنی و کتک او را به داخل خانه گریمولد پرتاب کرد.اما این تازه آغاز راهش بود. در گام دوم او جلوی در وزارتخانه اعتصاب کرد اما کسی حتی به او محل سگ هم نگذاشت.هم اکنون او جلوی در وزارتخوانه در اعتصاب به سر می برد و با ارث های خانوادگیش روزگار را می گذراند.یادتان باشد حتما وقتی از جلوی در وزارتخانه رد شدید و او را دیدید،جلوی او خیار نخورید.ما تنها هشدار دادیم.اگر با صدمات جسمی مواجه شدید ما هیچ تقصیری نداریم.
انجام شد.
نام:زاخاریاس اسمیت
گروه:هافلپاف
سن:سن یک کاندیدا
چوبدستی:چوب درختی که باهاش کاغذ درست میکنن!با مغز پوستر های انتخاباتی.
جارو:از دار دنیا نیمبوس دوهزاری دارد و بس.

پاترونوس:ستاد انتخاباتی.
بوگارت:تبعید به جزایر بالاک.
ویژگی های ظاهری :
زاخاریاسی که در حال دیدنش هستید،پسری خوشتیپ و خوشگل با مو های بور و چشمان ابی میباشد.
قد بلند و رشید و رعنای او باعث خیره شدن چشم همه ی دختران به او میشود و جذابیت ظاهری او...کی بقیه این متن رو نوشته؟
*یدی با این نوشتنت.دیلاق.
ویژگی های اخلاقی:(به داستان زندگی او مراجعه شود.)
داستان زندگی:
زاخاریاس اسمیت،در خانواده ای اسلایترینی هافلپافی در عمارت اشرافی اسمیت ها در لندن به دنیا آمد.پدر او فردی بسیار زن ذلیل بود و روزی ده بار از زنش کتک میخورد.زاخاریاس نیز از این قاعده مثتسنی نبود و محبت های بی اندازه مادر باعث تحول زندگیش شد.از سن پنج سالگی جرقه های نظارتش با کتک زدن یک جن خانگی به علت چهار قسمت کردن ساندویچش زده شد. او که از کتک زدن و بالا دست بودن خوشش میامد،کم کم شروع به گرفتن نظارت دنیا کرد و برای دست گرمی از خریدن شش دونگ عمارتشان از پدرش شروع کرد.زاخاریاس دایره نظارتش را تا جایی ادامه داد که محله خود را کامل خرید اما زنجیره نظارت های او با ورودش به هاگوارتز قطع شد.در روز گروه بندی در سرسرا،دست تام جاگسن از جایش در رفت و باعث زمین خوردن او شد.تام از او عذر خواهی کرد اما این اتفاق باعث به وجود آمدن نفرتی از تام جاگسن و ریونکلا شد که قلبش را تا پایان تحصیلاتش پر کرد.بعد از اتمام تحصیلاتش در هاگوارتز،زاخاریاس برای اجرای رسم پدری درخواست عضویت محفل ققنوس را داد اما بعد از رد شدن درخواستش،جلوی خانه گریمولد چادر زد و اعتصاب کرد تا جایی که کریچر با پس گردنی و کتک او را به داخل خانه گریمولد پرتاب کرد.اما این تازه آغاز راهش بود. در گام دوم او جلوی در وزارتخانه اعتصاب کرد اما کسی حتی به او محل سگ هم نگذاشت.هم اکنون او جلوی در وزارتخوانه در اعتصاب به سر می برد و با ارث های خانوادگیش روزگار را می گذراند.یادتان باشد حتما وقتی از جلوی در وزارتخانه رد شدید و او را دیدید،جلوی او خیار نخورید.ما تنها هشدار دادیم.اگر با صدمات جسمی مواجه شدید ما هیچ تقصیری نداریم.
انجام شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1399/7/9 22:56:22
ویرایش شده توسط فنریر گریبک در 1399/7/10 19:17:57
ویرایش شده توسط فنریر گریبک در 1399/7/10 19:17:57
هرکسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج