-خب...حالا چیکار کنیم؟
مرگخوارا مثل همیشه منتظر دستور بلاتریکس موندن،اما ایندفعه بلاتریکس حرفی نزد!
-حالا چیکار کنیم بلاتریکس؟
هنوز بلاتریکس حرفی نزده بد و با آرامش به گرگینه ی صورتی روبه رویش چشم دوخته بود!
-بلاتریکس، حالا باید با فنریر خشکیدمون چیکار کنیم؟
ظاهرا بلاتریکس قصد حرف زدن نداشت، فقط به گرگینه صورتی نگاه میکرد! تام هم چون دل پری از فنریر داشت با داد فریاد قال قضیه رو کند.
-آقا ما الان باید با این گرگینه ی سنگین و سنگی، چیکارکنیم؟
ظاهرا تام آرامش بلاتریکس رو بهم زده بود و طبق عادت همیشگی، بلاتریکس چوبدستیش رو غلاف کرد و به دنبال تام افتاد تا کروشیو ای نثارش کند!
-خب...بانو شما ایده ای ندارید؟
مروپ هم از مرلین خواسته صدتا راه حل رو بیان کرد!
-میتونیم به فنریر مامان از آلو خشکهای مامان بدیم...میتونیم به فنریر مامان آب کدو حلوایی مخصوص مامان رو بدیم!...میتونیم از آش شله تامکار مامان بهش بدیم!...میتون...
همینطور که مروپ مشغول بیان صدها راه حل بود مرگخوارا با دقت فراوان از مروپ دور شدن و جلسه ای تشکیل دادن.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





این که خودش پا داره! بوی گندش به کنار ... میدونین چقدر سنگینه؟! ستون فقراتم تیکه تیکه میشه! 














من زاخاریاسم! تو باید بری آلبانی. وایسا وایسا، من راهش میاندازم. تروخدا برنگرد. 
