شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
خلاصه: یه هیولا دامبلدور و لرد رو تغییر شکل داده، و گفته تنها راه شکستن این طلسم اینه که محفلیا و مرگخوارا برن شیشه ی عمر هیولا رو از کلاغی که اونو دزدیده پس بگیرن. برای پیدا کردن جای کلاغ، تنها راهنماشون نقشه ای سخنگو و بسیار لوسه بنام ویب. از طرفی هم، هر وقت کسی کلمه ی "بد" یا "خوب" رو به زبون بیاره، بطور رندوم لرد یا دامبلدور تبدیل به یه چیز دیگه میشن. در حال حاضر، مرگخوارا و محفلی ها اومدن دم مرلینگاه عمومی هاگزمید، چون به گفته ی ویب کلاغ قراره اینجا باشه. اما رز با هری دعواش شده، و هی دارن کلمات ممنوعه رو استفاده میکنن.
_من سفیدم، من برگزیده م، من خوبم آقا جان خوب!
دامبلدور باد شد رفت تو موهای هری. دامبلدور حرف شد رفت تو گوشای هری. دامبلدور فکر شد رفت تو کله ی هری. یک لحظه اینجا بود، یک لحظه آنجا بود، تا بیایند ببیند هرکی کجاست طرف دیگر آنجا نبود. دامبلدور موش شد و لرد تله موش شد، دامبلدور هری شد و لرد نیوت اسکمندر شد. سپس دامبلدور و هری دعوایشان شد که کدامشان برگزیده است، برای همین دامبلدور هم نیوت اسکمندر شد. سپس لرد و دامبلدور دعوایشان شد که حاجی من انتخابی نداشتم، تو دیگه چرا. در این مرحله دیگر هیچکس واقعا نمیدانست چرا دارد فلان کار می شود. این وسط رودولف هم هی میرفت درِ مرلینگاه عمومی را میزد، تا کلاغ بیاید بیرون شکر خدا. _اهم.
هری گفت و گفت و گفت، تا زمانی که دامبلدور خربزه شد و رفت تو حلقش. حتا در یک مرحله دامبلدور گرگ شد، اما قبل از اینکه بخواهد برَد تو گله ی هری مگس کش شد و انداخت دنبال لینی. حالا آن هیچی، دامبلدور خربزه شد و هری داشت کم کم کبود میشد. _اصلا حالم... خوب نیست... _اهههم!
بعنوان حسن ختام، لرد تبدیل به یک شیشه عسل شد. مرگخواران سریعا یک کاسه آب فراهم کردند، یک قاشق لرد گذاشتند تو آب و در نهایت افتخار و بالندگی به حل نشدن و اصل بودنِ اربابشان خیره شدند. رودولف برای بار سوم در مرلینگاه عمومی را زد. صدای سیفون و هیچی نمی آمد و لازم بود رودولف بداند که اگر قرار نیست کلاغ بانو آن داخل باشد انرژی نگذارد.
هری سیاه شد، سپس سفید شد، و در نهایت به کله غازی رضایت داد. هری نه تنها چشم هایش همرنگ چشم های مادرش بود، بلکه حالا دیگر کل پوستش همرنگ چشم های مادرش بود. آرزو کرد کاش بجای مسخره بازی یک پارتنر رقص انتخاب کرده بود و ماروولو و سیریوس هم اجباری می رقصیدند و سوژه شهید میشد و میرفتند خانه هایشان اما لااقل زنده بودند. هری قبلا فکر میکرد خربزه مزخرف است، اما حالا دیگر مطمئن شده بود.
همانطور که هری به آهستگی روی زمین جان میداد و به انتهای شلوار حضار چنگ می انداخت، رودولف برای بار چهارم جلو رفت که در مرلینگاه عمومی را بزند. _اهههههم.
پیش از آنکه ضربه ی اول نه، ضربه ی دوم را بزند، در به آرامی باز شد و کسی از مرلینگاه بیرون آمد که سایه ی شمایلِ مهیبش مرگخواران و محفلیون را در بر گرفت. این موجود از هاگرید که هیچی، از مادر هاگرید هم عظیم تر بود. همگی به جانور هیکلمندی خیره شدند که در برابر نوری که از داخل مرلینگاه به بیرون میتابید تیره بود و از ظاهرش، تنها منقاری عظیم و پر و بالی قدرتمند را میشد تشخیص داد. عقاب عضلانی و بدنسازی رفته ای که از مرلینگاه بیرون آمده بود، بال هایش را با شلوار جینش خشک کرد و گلویش را صاف کرد. _موشکلی هَه؟ _والا... به ما آدرس یه کلاغی رو دادن...
عقاب هیکلمند دو قدم جلو آمد تا روبروی رودولف بایستد. رودولف که قدش تقریبا تا شانه ی عقاب می رسید، آهسته روی پنجه ی پاهایش ایستاد، اما بعد با فرود آمدن بالِ عضلانی عقاب روی شانه اش نیم متر توی زمین فرو رفت. _من شوورشم. پرسیدم، موشکلی هَه؟
همگی قصد عزیمت به هاگزمید و زیارت مرلینگاه کردند. هری، پسر برگزیده پیشاپیش همه راه افتاد تا چراغ راه و پیش مرگ بقیه بشه، از بس که جان بر کفه این پسر.
- کو؟ کو؟میگم کو؟؟
پسر جان برکف چشمهای خیاریش رو بست و سعی کرد نفس عمیق بکشه. زیاد سعی کرد. خیلی خیلی زیاد. و بعد با شکست مفتضحی جیغ کشید: - کی؟ - علیرضا. - عیلرضا اینبار چیش شده؟ - نیستش دیگه.
هری واقعا متاسف بود که چرا صد و بیست بار قبل که قصد جون علیرضا رو کرد، رحم و شقفت محفلی نشون داد. آخه اونکه ساده و مهربون نبود. - تو جیب من! من از کجا بدونم؟
به اذن هیولا و مرلین باهم، واقعا گورکن تو جیب هری خوابیده بود و با شنیدن اسمش خواست که سر از جیب در بیاره ولی چون خیلی پیر بود دو دیالوگ طول کشید. درست بعد از حرف هری، سرش رو بالا آورد و خرخر کرد. رز به جیب هری و هری به زیر بغلش زل زدن. - تو علیرضا رو دزدیدی؟ - من چرا باید یه گورکن بدزدم آخه. - بیا علیرضا بغلم. هری اذیتت کرد؟ پسر بدیه. دّهش میکنم. دّه پسر بد. دّه.
و با هر کلمه تو سر هری میکوفت. همهی محفل به استثنای رز که داشت دّه میکرد و هری که داشت دّه میشد با وحشت به پروفسور نگاه کردن که جلوی چشمشون به قالب پنیر تغییر شکل داد. همگی روی سر نیمه غول پریدن تا بی پروفسور نشن.
کمی اون طرف تر مرگخوارها هم با وحشت به لردشون زل زده بودن تا ببینن این دفعه تبدیل میشه یا بازهم نوبت دامبلدوره. و پیش چشمای اوناهم تغییر شکلی به کارد رخ داد.
هری که تازه موفق شده بود از دست رز و کتک هاش خلاص شه، پا روی زمین کوبید. - من پسر برگزیدهم. من خوبم. خوب. خـــــــــــــــــــــــــــوب!
ایدهی بدیع و درخشان دیگری به ذهن سیریوس رسیده بود. صحنهسازی ویدئو پروژکتور مانندی که قبلاً اجرا کرده بود را بار دیگر اعمال کرد.
در حالی که پشت جمعیت قایم شده بود، چوبدستیاش را یواشکی تکان داد و جملات نقش گرفته در ذهنش، درست بالای سر نقشه، بر سطح آبیِ تیرهی آسمان شب شکل گرفتند:
محفلیها و مرگخوارها باید برن حموم عمومی و دو به دو پشت همدیگه رو با اون صابونی که اونجاست لیف و کیسه بکشن.
و بعد ضمیمه کرد:
البته اینو یادم رفته بود بگم! هرکسی تو انتخاب پارتنر حموم خودش مختاره! ولی پشت همو کیسه کشیدن ماروولو و سیریوس اجباریه!
هیچکدام از دو گروه محفل و مرگخوار حرفی برای گفتن نداشتند. همانطور که کنار یکدیگر ایستاده بودند، محو شدن نوشتهها در آسمان بیانتهای شب را به تماشا نشستند.
نقشه دیگر نمیتوانست این مزخرفاتِ بلاهتآمیز و آن بلاهتهای مزخرفآمیز را تحمل کند. جوش آورده بود.
نقشهی لوس و قدیمیای بود، اما باهوش بود. چرا که باهوشها از بلاهت متنفرند. - ببینید... کلاغ، الان تو دسشوییه. مرلینگاه هاگزمید.
ستارههای آسمان شب در چشمان تکتک محفلیها و مرگخوارها منعکس شده بودند.
- فقط... فقط... فقط... حرف چرند تو دهن من نذارید لطفاً.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1399/8/8 20:23:31
بسوز! شعلهور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...
مرگخوران و محفلی ها رقصیدنت و سیریوس بلک به صورت ذهنی ارضا شد.
_خب...ویب خوشکلم؟ راضی شدی؟ _آره...واقعا سوژه بدیع و خنده داری بود..رودهبُر شدم اصلا...راضیام...یک خورده صبر کنید من محل جدید کلاغ رو پیدا میکنم الان! _ایول...چه خو... _نهههههههه!
همه شانس آوردند که قبل از اینکه هاگرید کلمه خوب را به کار ببرد، ویلبرت خودش را فدا کرده و لنگ پای چپش را در حلق هاگرید فرو بُرد! _هوف..شانس اوردیم...این هاگرید احمق نزدیک بود بگه خوب! _
متاسفانه ویلبرت انقدر هم دراز نبود که لنگ سمت چپ خود را قبل از حرف زدن سدریک، درون حلق او کند! مرگخواران به سمت مروپ برگشتند و دیدند که ارباب لامپ شدهشان هنوز در دستان مروپ بود...پس نفس راحتی کشیدند...و این نفس راحت مرگخواران باعث شد که محفلیها با نگرانی به سمت جایی که قبلا ساعت بود و حالا نبود، برگردند... _پروفسور؟ _بله فرزندم؟ _عه؟ صداشون میاد..پروفسور...کجا هستین؟ _همین پایین فرزندم!
محفلی ها و مرگخواران، همه به پایین نگاه کردند..شی سبز رنگ و مستطیل شکلی روی زمین بود! _پروفسور..خودتونید؟ چی هستین پروفسور؟ _هنوز خودم نمیدونم فرزندم..ولی بوی خوب دارم! _فکر کنم پروفسور صابون شدن!
- ما قبول نمی کنیم. - ما هم قبول نمی کنیم. فکر کردین که چی؟ - حالا که اینطور شد، ما بیشتر قبول نمی کنیم!
مرگخواران و محفلی ها هر کدام سعی داشتند تا بیشتر از آن یکی این اتفاق را قبول نکنند. اما هر چه که بود، نقشه به نظر مصمم می رسید و تصمیم نداشت تا قبل از اینکه خواسته اش برآورده نشود، مکان کلاغ و شیشه عمر را به آن ها نشان دهد. به همین دلیل با حالتی منتظر به آن ها نگاه کرد تا مراسم رقص را شروع کنند.
لرد سیاه با دیدن گره های ایجاد شده در سوژه، سری تکان داد و بلاتریکس را صدا زد: - بلاتریکس. یار وفادار ما! مرگخوارانمون رو جمع کن تا زودتر یه لباسی چیزی بپوشن تا ما از این حالت در بیاییم. ما حتی دلمون برای دماغ نداشته مون هم تنگ شده.
لرد سیاه این را گفت و خاموش شد. از ناراحتی ای که داشت، دیگر ایده ای برای او باقی مانده بود و ترجیح داد در کناری ایستاده و وضعیت را نظاره گر باشد. بلاتریکس نیز با دیدن این وضعیت نگاهی به مرگخواران و محفلی ها که هنوز در حال قبول نکردن بودند، انداخت و گفت: - یارانِ ارباب! ارباب فرمودن که قبول کنین. - عه؟ حله! - باشه، قبوله. - ما هم قبوله. - منم قبوله! - مام با اِیزه ساحره های جمع، قبول می کنیم.
محفلی ها نیز با دیدن این وضعیت، نگاهی به هری انداختند اما با صحنه ای مواجه شدند که انتظارش را نداشتند. هری دراز کشیده بود و به لرد سیاه خیره شده بود و به او می گفت: - حالا نمیشه بازم بزنی یه جای دیگه م رو زخمی کنی؟ دیگه یدونه زخم کیف نمیده. محفلی ها دیگه مثل قبل بهم محل نمی ذارن. این بار شبیه ابر بکن زخمم رو. بالای همین یکی. خوشگل در میادا! - برو اونور بچه! یکی اینو از ما جدا کنه تا واقعا نزدیم زخمیش کنیم!
محفلی ها هری را جدا کردند و با توضیح ما وقع، آن ها نیز تصمیم گرفتند که موافقت کنند. - ما بیشتر قبول می کنیم تا دلتون آب شه. - تازه! با روشنایی قبول می کنیم. - و سفیدی. - و اعتماد!
حل این معنا برای مرگخوارها و محفلیون تبدیل به یک چالش واقعی شده بود. تقریبا حاضر بودند هرکاری انجام دهند تا دوباره ارباب و رهبر خود را بدست بیاورند. بدون آنها، تمام فعالیتهایشان بی معنی شده بود و حتی بعضی از مرگخواران و محفلی ها مشترکا میزگرد تخصصی تشکیل داده بودند و درمورد مباحث فلسفی همچون «هدف و چیستی زندگی» بحث میکردند. - بنظرم ما هم باید مثل نیچه تا آخرین لحظات عمرمون مجنون بشیم و به فقط به یک گوشه خیره بمونیم! - داری اشتباه میکنی. به قول سقراط زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد. - گوشنمون شده.
نقشه با وجود اینکه لوس و قدیمی بود اما نقشه باهوشی بود. میدانست چطور در سوژه گره ایجاد کند تا رسیدن به کلاغ سخت تر بشود. او دست پرورده هیولایی بود که برخلاف تمام داستانها که هیولاها بزرگ و خرفت هستند، از قضا هیولا هم هیولا باهوشی بود. نقشه که دید آبی از این جماعت گرم نمیشود، قهرش را شکست و در آن سکوت فراگیر که همگی دلسرد شده بودند، به مانند ویدئوپروژکتور در آسمان تاریک و سرد آن شب، جملاتی را به نمایش در آورد. - بچه ها همگی این بالا رو نگاه کنید!
مرگخوارها و محفلیون همگی به سرعت توجهشان به آسمان جلب شد. نقشه آرام آرام کلماتی را به نمایش گذاشت که نشان از شروط او برای ادامه همکاریاش با آنها بود...
امشب هالووینه و من مدتهاست که رقص هالووین ندیدم. اگر میخواهید زبان باز کنم و به شما GPS لحظهای آن کلاغ را نشان بدهم، مرگخوارها و محفلیون باید لباس مناسب انتخاب کنند و دو به دو باهم برقصند. رقص یک مرگخوار با مرگخوار دیگر و یا محفلی با محفلی دیگر قبول نیست.
همینطور که همگی هاج و واج یکدیگر را نگاه میکردند، نقشه چیزی که فراموش کرده بود بنویسد را نوشت!
آهان! این رو یادم رفته بود بگم. هرکس در انتخاب زوج خودش مختار هستش. اما رقصیدن سیریوس و ماروولو باهمدیگر اجباریه. انتخاب موسیقی با خودتون! فرت...
سیریوس: ماروولو:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are
خلاصه: یه هیولا لرد و دامبلدور رو تغییر شکل داده و از مرگخوارا و محفلیا خواسته برای شکستن این طلسم، برن شیشه ی عمرش رو از دست یه کلاغ نجات بدن. کلاغ دائما در حرکته و برای پیدا کردنش، دو گروه فقط از یک نیروی کمکی برخوردارن، اونم یه نقشه ی سخنگو و بسیار لوسه بنام ویب. هر بار که یک نفر یکی از دو کلمه ی "خوب" یا "بد" رو به زبون بیاره، یا لرد و یا دامبلدور، بطور رندوم تبدیل به یه چیز جدید میشن. در حال حاضر دامبلدور ساعت کوکوی آلمانیه و لرد لامپ کم مصرفه، و نقشه هم قهر کرده و حاضر نیست مسیر رو نشون بده.
صحنه ی بلعیده شدن پروفسورِ خوبی ها مدام در ذهن محفلی ها تکرار می شد و هر سازوکاری هم که تشکیل میدادند نمیتوانستند خود را از این کابوس برهانند. زاخاریاس با زاخارداس و زاخارچکش زد مغز هری را پاشاند تا بلکه او را از این رنج رها کند، اما با این کار هری را دچار یک رنج جدید کرد چرا که حالا بجز زخمش یک جای دیگرش هم پکیده بود.
همگی دور تا دور ساعت ایستاده بودند و برای شامِ آن شب در پاتیلِ قرضیِ هکتور پیاز خرد میکردند و اشک میریختند، اما حرفی نمیزدند چون شاید وقت مناسبی برای بیانش نبود. نوای غم انگیز ساز ویلبرت دم خانه ی خانم شاکری طنین انداز شد و محفلیون شنیدند از گیتار چون حکایت میکرد.
در سمتی دیگر، مرگخواران که میخواستند به لردشان اثبات کنند با وجود اینکه لامپ شده هنوز هم در قلب مرگخواران همیشه قهرمان است، با شتاب هرچه تمام تر متفرق شدند، اما چند قدمی که برداشتند متوجه شدند هیچ کدام هدف نگرفته اند که کجا میخواستند بروند. برای همین هم ایستادند و به تمام روشهایی فکر کردند که در قرون وسطی می شد از یک نقشه اعتراف گرفت. نقشه ناخن نداشت، نفس هم نمیکشید. زخم هم نمیشد، برای همین هیچ یک از شکنجه هایی که بلد بودند رویش جواب نمیداد. مرگخواران دور هم جمع شدند، و تصمیم گرفتند بدون دخالت محفلی ها این ماجرا را حل کنند. _بنظرتون اگه این نقشه رو فرو کنم تو حلق رودولف و بعد به رودولف کروشیو بزنم، نقشه به حرف میاد؟ _بنظرتون اگر معجون عذاب ابدی به خوردش بدیم به حرف میاد؟ _اگه بحث معجونه چرا معجون راستی به خوردش نمیدیم هکتور؟ _چون دهن نداره احمق!
از آن طرف، ساعت که کمی ناکوک بود، دوباره شروع به زنگ زدن کرد، و دامبلدوری که به زور در ساعت فرو شده بود به زور از دریچه ی تنگ و تونگِ آن بیرون شد. نعره ی هیجانزده ی محفلی ها برای لحظه ی کوتاهی توجه مرگخواران را جلب کرد. _فرزندانم... باباجانیان! من خخچچچ-
دامبلدور پیش از آنکه بخواهد جمله اش را ادامه بدهد زورچپان شد، و محفلیون مجبور شدند سکوت کنند تا او دوباره در بیاید. _باباجانیان! من میدونم چطور باید این نقشه رو راضی گگگگاه-
حالا دیگر توجه مرگخواران کاملا جلب شده بود. اگر یک ساعت صبر میکردند، شاید دامبلدور میتوانست نقشه را به حرف بیاورد. اگر هم نه، کبابش میکردند میدادند نقشه بخورد و آنوقت شاید موقع چرت بعد از ظهر به حرف می آمد.
_عزیزانم! تنها راه برای راضی کردن نقشه ییییاککک-
دامبلدور برای بار آخر توسط ساعت هورت کشیده شد و دیگر بالا آورده نشد. سیریوس تلاش کرد محفلیون را که به پوچی فلسفی رسیده بودند کمی تسکین بدهد. _سخت نگیرید، شاید وقت مناسبی برای بیانش نبوده. فقط کاش قبل از اینکه بره آیدیش رو میذاشت.
مرگخواران و محفلیها دقایقی طولانی با تعجب به ساعت بی حرکت روی زمین خیره شدند. تا این که سرانجام با صدای لرد به خود آمدند. - به چه نگاه میکنید؟ دامبلدور در زمان انسانیتش که هیچ، هنگامی که کلاغ بود و بسیار هم به هدف نزدیک، به درد نخورد! انتظار دارید الان که ساعته کمک کنه؟
همگی سرهایشان را به نشانه موافقت تکان دادند.
- خب بیخود میکنید! از این پیری هیچ سودی نمیرسه. برید دنبال اون نقشه بگردید که جای اون کلاغ ملعون رو بهمون بگه.
مرگخواران اطاعت کرده و پراکنده شدند. اما محفلیها که خود را ملزم به اجرای دستورات لرد نمیدانستند، همچنان در اطراف ساعت ایستاده و با نگاهی غمزده، منتظر پروفسورشان بودند تا بیرون بیاید.
در همان هنگام، صدای فریاد رکسان به گوش رسید. - یه تیکه کاغذ وحشتناک که خودشو به چندشترین حالت ممکن لوله کرده اینجا افتاده!
ثانیهای نگذشت که مرگخواران همگی به رکسان و نقشه رسیدند. - چه عالی! بالاخره پیدات کردیم ویب. میدونی چقدر دلتنگت بودیم؟
اما نقشه ظاهرا از اظهارات رکسان چندان خوشش نیامده بود. - نمیدم! - چیو؟ - اطلاعات درونمو. فعلا تصمیم گرفتم هیچی از چیزایی که میدونم بهتون نگم!
مرگخواران به نقشه که خود را سراسر سفید و خالی کرده و دست به سینه جلویشان ایستاده بود، نگاه کردند.
"ساعت کوکوی آلمانی" دنگی روی زمین افتاد. دریچه ی ساعت که قرار بود از آن پرنده ای بیرون بزند و با "کوکو" کردن وقت را اعلام کند، باز شد. ولی به جای پرنده ی ساعت، دامبلدوری، منتها خیلی کوچکتر از دامبلدور واقعی، که به فنر داخل دریچه نصب شده بود بیرون آمد. -کوکو! کوکو! بابا جانیا! کوکو! چرا منو نجات ندادید؟! کوکو؟! کوکو! ساعت پنجه! کوکو!
لرد سیاه که همچنان در هیبت لامپ کم مصرف در دستان بلاتریکس قرار داشت، غرولند کنان اعتراض کرد. -این را ساکتش کنید! حالا دیگر کلاغ هم نیست که بشود ازش درباره ی دزد شیشه عمر هم بپرسیم! -بابا جانیا! این ساعته هر یه ساعت یه بار زنگ میزنه! کوکو... اِهمم! بله و الان من به داخل کشیده میشویم و تا یه ساعت دیگه نمیتونم بیرون بیام بابا جانیا! یه کاری بکنید.
اما همان لحظه، ساعت پنج و یک دقیقه را نشان داد و فنر داخل ساعت، جمع شد و دامبلدور را به سمت دریچهی ساعت کشاند. دامبلدور دستانش را از لبه های دریچه گرفت و فریاد زد. -بابا جانیا! کوکو! باب... کوکو!
ـ باباجان پای من رو ول کن. درسته من کلاغم، ولی کلاغ خالی هم که نیستم. آلبوس پرسیوال ولفریـ..
ـ کلاغ سخنگو؟ چه معجونی بشه!
و هری که محو در پیدا کردن راه های مختلف برای تقدیر و تشکر از لرد بود تا نشون بده محفلی ها چقدر به این موضوعات اهمیت میدن، یهو یادش می افته که خب این همه لرد دور لندن چرخید و براش هیپ هیپ هورا خوندن. اما دامبلدور کجا بود؟
ـ پرفسور رو بگیرین!
و در کسری از ثانیه، جماعت محفلی به سمت پاتیل هکتور سرازیر شدند. با رفتن خانوم شاکری که مدافع حقوق حیوونا بود و همیشه مراقب بود که شیری که حیوونا می خورن " لانتستون " نداشته باشه، دیگه کسی نمی تونست کلاغ بیچاره رو از چنگال هکتور بیرون بکشه. برای همین، سیریوس که خودش حیوان نمایی دوست داشتنی بود از ناکجاآباد پیداش شد و جلو رفت.
ـ ببین هکتور. تو معجون ساز باهوشی هستی. می دونی قواعد استوکیومتری چیه. موازنه سرت میشه. می دونی تو این سیستم، نه تو جای پیشرفت داری نه من. ما مثل برادریم. تو پیشرفت نکنی من نمی کنم. من چشمی به پاتیلت ندارم.
ـ
ـ البته شاید الآن وقت مناسبی برای بیان کردنش نبود. من میرم ولی اگه خواستی آیدیت رو برام بفرست با هم در ارتباط باشیم.
و سیریوس رفت. مثل رفتن جان از بدن سوژه. اما خب، همین کافی بود تا حواس هکتور پرت شود و هری با یک حرکت جهشی پرشی موجی، دامبلدور را نجات دهد. دامبلدور پرهای سیاهِ پر از سفیدی خودش را گشود، به سمت آسمان حرکت کرد و آزادی را حس کرد. علی بشیر که از این صحنه ی احساسی به وجد آمده بود، شروع کرد به فریاد زدن:
ـ یره. سلامتی همه زندونیای بی ملاقاتی. سلامتی اون کلاغی که پر باز کرد، پرواز کرد. سلامتی دزد دریایی که همه رو با یه چشم می بینه. سلامتی سه تن. رفیق، سیریوس و وطن. سلامتی سه کس. زندونی، جادوکار و بی کس. سلامتی آزادی. سلامتی " خوبای " تو میدون...
و همین کافی بود تا ناگهان دامبلدور در آسمان محو شود و جایش را به جسم سنگینی بدهد که خب، بال نداشت و مرلین پدر نیوتون را بیامرزد که جاذبه را کشف کرد و ما با مفهوم سقوط آشنا هستیم!