جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

33 کاربر(ها) آنلاین هستند (23 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
32
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  288 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  251 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 9 اسفند 1400 21:48
نمایش جزئیات
آفلاین
در تختم غلت زدم ، سعی کردن برای خواب بی فایده بود ؛
از تخت خواب به پنجره ی خوابگاه چشم دوختم ، می توانستم ماه را با درخشش و لکه هایش ببینم ، لحظه ای فکر کردم می توانم پشتش خورشید بخشنده ای را که او را منور می کرد را هم ببینم . ماه را به لبخند پهنی مهمان کردم و او هم به من لبخند زد .
به طرف ساعتم چشم چرخواندم ؛ شاید بگویید مگر ساحره ها هم ساعت دارند ؟ ، باید بگویم گاهی اوقات وجودش خیلی لازم می شود.
بدون اینکه لبخندم را محو کنم ، خم شدم تا بهتر اعداد رمز الود و عقربه های پر افاده ی ساعت را ببینم ، نزدیک نیمه شب {00:00} بود ؛ یعنی ساعت مقدس جادوگر ها .
از تخت و پتوی ابریشمی جدا شدم و از روی تختم یک روسری پشمی برداشتم و دور خودم پیچیدم .
قدم های گیجم را به سمت خروجی خوابگاه دختران هدایت کردم ‌و با چرخواندن سرم نگاهی به دختران خسته ی ریونکلا انداختم ؛
انگار بیهوش شده بودند ، هر روز دیگری بود احتمالا این تا لحظه تن به خواب نداده بودند اما امشب فرق می کرد ، چه ساحره هایی که برای امروز ، چندین روز خواب به چشمانشان راه نیافته بود .
بعد از امتحان همه آنقدر خسته بودند که حتی به من پیله نکردند نتیجه امتحانشان را پیشگویی کنم!!
ته قلبم به زیرک ترین دختران هاگوارتز از احساس افتخار لبریز بود ؛ سرم را دوباره به طرف راهپله ها چرخواندم، لبخندی که هنوز بر لبم بود و نگاه دلسوزانه چشم هایم را هم همینطور .
حس درخشش مردمک چشم های سبز آبی ام در تاریکی را دوست داشتم ، شروع به پیش بردن قدم هایم در تاریکی کردم .
نیازی به چوب دستی و ورد لوموس نداشتم ، به قول مادرم که یکی از اساتید سابق هاگوارتز بوده ، من خود جادو بودم ، همه قلبشان جادوییست ؛
جدای از این حرف ها جانور نمای من روباهی طوسی رنگ بود ، حیوانی که درخشش چشم هایش در تاریکی جلوی پایش را روشن می کند ، من می توانستم مانند یک جغد در شب همه چیز را ببینم .
تق تق قدم هایم تا اتمام راهپله و رسیدن به تالار اصلی ریونکلا ادامه داشت .
به دیوار شیشه ای روبه رویم یعنی همان جایی که پنجره بزرگی که تا سقف تالار کشیده شده بود و با نگاه کردن به آن سوی آن ، می توانستی تا دور دست ها را با نگاهت جستجو کنی ، زل زدم .
روی کاناپه ی رو به روی پنجره نشستم و به توپ بزرگ و نورانی ای که با لقب ماه بر ستاره ها برتری می کرد ، چشم دوختم . نور ماه درون تالار می خزید و سایه کاناپه را روی فرش های تالار رسم می کرد.
می توانستم شب را ببینم ، شبِ آبی پررنگ ، به نظرم بی اساس است که به شب لقب سیاهی داده اند ؛
هر چند از این مطمعن هستم که چیزی که بیشتر از شب آن را به سیاهی اش می شناسند ، موهای پر کلاغی من است ، نگاهم را بین مو های بلندم که تازگی ها کمی کوتاهشان کرده بودم و اقیانوس پر از ستاره های دریایی و نهنگ سفید و نورانی ماه در شب چرخواندم ، مطمعناً رنگ موهایم با پس زمینه تصویر متحرک درون پنجره یکی نبود .
هنوز هم فکر می کنم که نه شب همیشه سیاه است ، نه نور همیشه سفید .
نگاهم را به نوک پاهایی که آن ها را تاب می دادم گره زدم ، تا اینجا ، آمدنم به تالار تاثیری بر روی خستگی ام نگذاشت ، هنوز هم سرحال بودم .
اینبار نگاهم را به انعکاس خودم درون پنجره گره زدم { شاید گِرهی کور } ، شومیزی به جنس لمه و دامنی سفید و بلند ، موهایم را شل بافته بودم و چتری هایم پیشانی ام را قلقک می دادند .
یاد مادرم افتادم که چطور موهایم را شانه می زد .
پنجره ی کوچک دیگری در کنار راهپله کمی باز بود و سوز و سرما داخل میامد ، روسری پشمی ای که مادرم به من داده بود را بیشتر دور خودم پیچیدم ، این حس که در میان سوز و سرمای بیرون کنار شومینه ای خودت را گرم نگه داری آرامش بخش است ، شاید هم کمک کند چشمانم کم کم گرم شوند ، شاید هم یاد مادرم قلبم را گرم نگه داشته بود ، دلم برایش تنگ بود ؛ تنگ تر از یک تُنگ ماهی برای ماه .
ستاره ای دنباله دار رد شد و من آرزویی از ته قلبم زمزمه کردم ، می گویند اگر آرزویت را بلند بگویی برآورده نمی شود خب پس نمی گویم .
نور ماه هنوزم روی صورتم پاشیده می شد و این بار ماه گرفتگی پشت گردنم را قلقک میداد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در 1400/12/9 21:57:19
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در 1400/12/10 16:49:24
خواستن توانستن است.
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 7 اسفند 1400 00:09
نمایش جزئیات
آفلاین
بانوی سفید پوش برای اولین بار در تمام عمرش لباس سیاه به تن کرده بود.
زمان برایش نمیگذشت.انگار نمیتوانست ثانیه های بعدی را بپذیرد.زیرا ثانیه ها با خود باور می آوردند.باور به اینکه او چه کسی را از دست داده است.
مرثیه ی باد از میان شاخه های عریان درخت شنیده میشد.زمین سرد بود و هوا بوی مرگ میداد.دنیا آینه شده بود.شاخه ی درختان در بالا و ریشه ها در زیر...ابر ها در بالا و سنگ ها  در زیر...خورشید در آسمان و ((آینا))،خفته زیر خاک...
مورگانا زانو زد.بار دیگر تنهایی را با تمام وجود احساس میکرد.دوستش...خواهرش...مهربان ترینش...اکنون در زیر خاک بود و وجود کوچک مورگانا کمتر از آن بود که روح خاک را در آغوش بکشد.
اما بخشی از روحش را همانجا تا ابد رها میکرد.روحش باد میشد و بر بالای مقبره ی آینا میوزید...باران میشد و خاکش را میشست...سنگ میشد و همانجا تا ابد می ایستاد.
مرثیه ی باد پایان نداشت
زمان از ناراحتی حس حرکت نداشت
و مورگانا اشک میریخت
و اشک میریخت
و‌ اشک...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1400/12/7 0:43:46
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1400/12/7 0:46:39
در این درگه که گَه گَه کَه، کُه و کُه،کَه شود ناگَه

به امروزت مشو غره که از فردا نِهی آگه!


The white phantom of the opera
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 1 اسفند 1400 16:57
نمایش جزئیات
آفلاین
سوزانا جعبه ویولنش را برداشت و به طرف کلاس حرکت کرد ، وقتی به کلاس رسید پروفسور هنوز از راه نرسیده بود ، به طرف رز رفت و لبخند پهنی زد :
- رزی یه قطعه جدید نوشتم ، بیا اینو بگیر ، نزار نت های آهنگ فرار کنن ، شنیدم تو هاگزمید پول خوبی بابتشون میدن !
رزی شیشه ای را از دست سوزانا گرفت ، سوزانا شروع کرد به نواختن با هر تکان آرشه بر روی سیم های ویولن، نت های شیطون پدیدار می شدند و رز به زحمت اون هارو می گرفت و توی شیشه گیر می انداخت ، آخرای قطعه بود و رزی داشت به زور نت دیگری را در شیشه، که دیگر پر شده بود از صدا هایی که وول می خوردند ، جا می داد که کسی گفت : کافیه دیگه شیشه پر شده ، ممکنه بشکنه ؛
سر همه ی بچه های کلاس به طرف صدا چرخید ، همه اینقدر در آهنگ غرق شده بودند که متوجه ورود پروفسور نشده بودند ، همه برخاستند و سلام کردند ، سوزانا هم ویولن را زمین گذاشت .
پروفسور بعد از سلام و احوالپرسی خطاب به سوزانا گفت : عزیزم تو استعداد خوبی در نواختن داری ، بخاطر زحمتی که کشیدی ، حاضرم اون شیشه رو ازت بخرم ، حالا قیمتش چنده؟
سوزانا سرش را خاراند و با خجالت گفت : خب ، فکر کنم ، بیست و پنج گالیون . ( در واقع بیشتر از این حرفا بود ولی خب سوزانا هم از معلمش خجالت می کشید )
پروفسور خندید و سی و پنج گالیون به سوزانا داد و شیشه را از او گرفت .
سوزانا از ته دل خوشحال بود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خواستن توانستن است.
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 مهر 1400 14:09
نمایش جزئیات
آفلاین
کتی، نگاهی به دفترچه اش انداخت.
- یعنی مال چیه؟

طبق معمول هر روز، دفترچه اش را باز کرده بود تا اگر تاریخ مهمی بود، یادش نرود، و داخل صفحه، با برچسب بزرگ کیکی مواجه شده بود. پس به جای اینکه برود به کار هایش برسد، کل روز را در خانه نشست و به برچسب بزرگ کیک، خیره. در کل روز، تنها دوبار از جایش بلند شده بود و آن هم، برای زنگ زدن به دیزی و پلاکس و جرمی. دیزی و پلاکس، هیچکدام چیزی نمیدانستند و جرمی نیز، در دسترس نبود.

- بنظر میرسه تولد یکیه. اما کی؟ ارباب؟ نه! نمیشه. امکان نداره. پلاکس و دیزیم که نه... لینی! نه بابا. سدریک چطور؟ نه... اونم نه... جرمی چی؟

دفترش را ورق زد.
- یادم رفته بنویسم. باید دوباره دقیقشو ازش بپرسم و بنویسمش...

کتی، حتی لحظه هم شک نکرد که ممکن است این برچسب، به معنای تولد جرمی باشد.
- شاید ندونم مال کیه. اما بهتره آماده باشم.

پس، از خانه بیرون زد و پس از خریدن یک جعبه شیرین، ( قاقارو التماس کرد. ) یک کیک تولد، شمع، و یک بسته مداد شمعی یه عنوان کادو.

- مداد شمعی برای کادو دادن خوبه. حتی برای کادو دادن به ارباب!

در راه خانه، بسته شیرینی را باز کرد و پانزده شیرینی خودش خورد و هفده شیرینی، قاقارو نوش جان کرد. از راه دور، کسی را دید که در خانه اش ایستاده و ناامیدانه، زنگ در را فشار میداد. کتی، بدون از دست دادن خونسردی، تا دم خانه جلو رفت و بالاخره توانست چهره ی فرد را تشخیص دهد.
- جرمی! اینجا چیکار...

جرمی، با دیدن کیک و کادو، از خوشحالی فریاد زد و بغل کتی پرید.
- کتی! میدونستم! میدونستم یادته...
- کتی، با شرمندگی، جرمی را بغل کرد. جرمی، تنها کسی بود که تولد هیچکدامشان را، هیچوقت فردایش تبریک نگفته بود.

-------------------------------------------------------------
جرمی عزیزم!
ببخشید بابت تاخیرم. تو همیشه بهترین دوستمون بودی. و بدون، ما خیلی دوستت داریم.
تولدت مبارک!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 3 مهر 1400 00:51
نمایش جزئیات
آفلاین
این خاطره مربوط میشه به ترم اول کلاس های هاگوارتز...

رکسان همراه با لوسی در سرسرای بزرگ درحال خوردن شام شان بودند
پروفسور مک گوناگال برخواست
_سلام به همگی جادو آموزان
مطلبی هست که باید به اطلاع تون برسونم!
ما در هاگوارتز یک بازی خاص داریم که فکر میکنم بعضی هاتون در دنیای ماگل ها انجام داده باشید!
اسم بازی مافیا هست قوانین ش رو برای کسانی که ثبت نام کنند قبل بازی توضیح میدیم...
محدودیت سنی نداره،با هم گروهی تون بازی میکنید یعنی این که برای مثال هافلپافی ها با چندین هافلپافی دیگه بازی می‌کنند.تا فردا شب وقت دارید برای ثبت نام.!
رکسان که تا به حال بازی نکرده بوده هیجان داشت و می‌خواست هر طور که شده ثبت نام کند!
رکسان تا خود صبح چشم برهم نگذاشت از فکر بازی خواب بر چشمانش نمی نشست!
صبح شده بود رکسان که ردایش را پوشیده بود به سرسرا رفت و درحال خوردن صبحانه بود که چشمش به چهار ظرف افتاد
_سلام عزیزانم! صبحتون بخیر؛همون بازی ای که درموردش باهاتون صحبت کرده بودم.برای ثبت نام در اون کافیه اسم هاتونو رو روی یک کاغذ بنویسید و در اون ها بندازید در ضمن روی هرکدوم علامت گروه ها هست توی ظرف گروه خودتون بندازید! اگر غیر این باشه مجبور میشم محرومتون کنم
رکسان و لوسی بعد از صرف صبحانه شان با عجله نام هایشان را وارد ظرف گریفیندور کردند
و به اولین کلاس درسی شان که پیشگویی بود رفتند!

یک روز گذشت...

_رکسی، رکسی اینجا رو باش اسم ما هم هست
_وایسا ببینم وای آره درسته شماره پنج نوشته رکسان ویزلی هفت هم که تو لوسی ویزلی
پس از چند ثانیه رکسان جیغ جیغ کنان گفت:لوسی امشبه لوسی!!
لوسی که حرفی نمیزد و میخندید
شب که رسید رکسان و لوسی با هم به سالن عمومی رفتند و یک نفر که اسمش ارکوارت بود به آنها آموزش داد به نظر بازی جذابی بود!
لوسی و رکسان کنار هم نشسته بودند!
لوسی بالشتی قرمز را بغل کرده بود!
_من داوطلبم سر صحبت باشم!
رکسان مثل ادم های کاربلد حرف میزد

ان روز تمام شد و روز جدید امد!
_دیشب ناراحت کننده بود!
حمله شد دیشب به...رکسان جان!
رکسان به قدری عصبانی بود که فقط دوست میداشت روی مافیاهایی که به او حمله کرده اند یک آوراکدابرا اجرا کند!
رکسان خارج شد از بازی بله خارج شده بود!
اما تا اخر بازی پیش گاد نشست و با تاسف به همه نگاه میکرد...!
به لوسی ای که هوشش در این جهان نبود و در خواب به سر میبرد میشد گفت!
بله دوستان من این داستان اولین بازی رکسان شجاع ترین دختری بود که دیدم در هاگوارتز بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
و اما بشنوید از گربه ای گریفیندوری به نام رکسان :>
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 15 شهریور 1400 18:24
نمایش جزئیات
آفلاین
مرحله اول جام آتش



نماینده گریفیندور

در حالی که از خستگی نای راه رفتن نداشت، در جنگلی بزرگ می گشت. می گفتند که جنگل ممنوعه پر از موجودات عجیب و اسرار آمیز بود، حال خودش هم جزو این موجودات محسوب می شد. سرش را چرخاند و نگاهی به دم آسیب دیده اش انداخت. چقدر زمان داشت برای اینکه به حالت اولیه اش برگردد؟ آیا درمان می شد؟ البته این اولین بارش نبود که با چنین دردسری روبه رو می شد. به هر حال بیشتر عمرش در تعقیب بود.

" کار زیادی از دستم بر نمیاد، همیشه همینطور بوده. همیشه تنهایی مبارزه کرده م..."

با گفتن این حرف خودش را سرزنش کرد. چطور می توانست جنگیدن دوستانش را نادیده بگیرد؟ چطور توانسته بود چنین فکری بکند؟

" اونا همیشه از من شجاع تر بوده ن. همه شون!"

البته این فقط در حد حرف بود. شجاعت مثال زدنی اش همیشه ورد زبان همکلاسی هایش بود. اما همه چیزش را از دوستان عزیزش داشت.
لبخند تلخی بر لبانش نشست. گروه چهار نفری شان در کل مدرسه مشهور بود. مگر می شد خاطراتش را از یاد ببرد. آری اگر دوستانش نبودند او نیز نبود.

" شاید اگه الان اینجا بودن از حرفم خنده شون می گرفت؛ ولی من از درون ضعیف بودم."

با پیچیدن دردی عمیق درون پایش از راه رفتن ایستاد. نگاهی دقیق به درخت روبه رویش انداخت.

" وقتشه!"

لحظه ای بعد موجود پشمالویی که دقایقی قبل در جنگل پرسه می زد، ناپدید شده بود و جایش را به قامت بلند مردی میانسال داده بود. روی کنده درخت نشست تا نفسی تازه کند. با دقت نگاهش را تا سر تا سر جنگل سوق داد. چقدر مانده بود تا به مقصدش برسد؟
جنگل ساکت بود و موجود عجیب غریبی در نزدیکی پیدا نمی شد.، فقط و فقط تاریکی مطلق.

" چی شده پیرمرد! از تاریکی می ترسی؟"

با فکر کردن به این حرف خنده اش گرفت؛ سپس خودش جواب خودش را داد.

" حالا اونقدر ها هم پیر نیستم."

دستی به صورتش که با ده سال قبلش تفاوت آشکاری داشت کشید.

" حداقل از نظر سنی!"

نگاهی به پای زخمی اش انداخت. آنقدر ها هم که فکر می کرد جدی نبود. بعد از یک ساعت دوباره به راهش ادامه می داد، البته امیدوار بود که در راه با موجود عجیبی برخورد نکند، زیرا دیگر توان جنگیدن نداشت.

" چقدر غرغرو شدم! کل اهدافم رو از یاد برده م."

با گفتن این حرف چشمانش را بست و به صدای جنگل گوش داد. صدایش متفاوت از چیزی که می شناخت بود؟ حس می کرد حتی حال و هوای جنگل نیز با وقتی که جوانتر بود با دوستانش به اینجا می آمدند، متفاوت بود. شاید هم او تغییر کرده بود، به هر حال هر کسی که پا به سن می گذارد، با جوانی اش متفاوت است.
موهایش را از روی صورتش کنار زد. به هدفش فکر کرد. آیا به موقع می رسید؟ آیا می توانست او را ملاقت کند؟ آیا او حرفش را باور می کرد؟

" همه اینا به شانسم بستگی داره و اینکه تا چه حد شبیه باباشه."

با گفتن این حرف لبخند محوی بر روی لبانش شکل گرفت و در خاطرات خوب گذشته غرق شد. روز هایی که با دزدی از آشپزخانه و شب های که با پرسه های یواشکی در جنگل می گذشت. همه و همه یادآور روزهای شیرینی بود که هرگز باز نمی گشتند.
بدون اینکه بداند به خواب عمیقی فرو رفت و در رویای بودن دوباره در مدرسه ای که پر از خاطرات و تلخ و شیرین بود، گم شد. البته شیرینی اش بیشتر از تلخی اش بود زیرا تنها راهی که می تونست ننگی که گریبانش بود را از یاد ببرد همان خاطرات بود.
صبح فردا با قطره ی شبنمی که روی صورتش می خورد، بیدار شد. صدای پرندگان در سرتاسر جنگل شنیده می شد و نسیمی صورتش را نوازش می داد.

" صبح شده؟"

جواب را با گشودن چشمانش و نور خورشیدی که به چشمانش برخورد می کرد، یافت. دستش را سایبان کرد و به دور دست خیره شد. برج هاگوارتز را از فاصله نه چندان دور می دید. پس برخلاف تصورش راه زیادی نمانده بود.
از جایش بلند شد و خود را تکاند. حال که قلعه را دیده بود بر تصمیمش مصمم تر بود بدون تردید به راهش ادامه داد. نباید اینبار شکست می خورد باید همه چیز را درست می کرد.

" من دارم میام، فقط یکم صبر کن!"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اركوارت راكارو در 1400/6/15 18:38:41
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 13 شهریور 1400 23:39
نمایش جزئیات
آفلاین
- ببین چه کار کردی!

خوشحال بود. امروز روز خوبی بود. البته از بعضی لحاظ، برای او تمام روز هایش ناخوشایند و بد بودند. اما در آن لحظه فکر می‌کرد که شاید توانسته مقداری از نفرت قبلی‌اش به اربابش را نشان بدهد.

آن روز، مثل همیشه از خواب بلند شده بود. اول از هر کاری ردای کثیفش را تکاند تا شاید کمی تمیزتر بشود، و بعد جای خواب کثیفش را مرتب کرد. باید قبل از همه بلند می‌شد و همه چیز را برای ارباب و خانواده‌اش آماده می‌کرد، چرا که انجام ندادن و ناقص انجام دادنش مساوی بود با از دست دادنِ بیشترِ وسایلی که دوست داشت.
- ارباب بد! ارباب بیشعور! وااااای جن بد از اربابش بد گفت، باید کتک خورد!

این روز ها خود درگیرے اش عود کرده بود. از اربابش بد مے گفت و بعد وقتے متوجه مے شد خودش را تنبیه مے کرد و قصه‌ی هر دقیقه اش بود.

هیچوقت اربابش را دوست نداشت و فقط مجبور بود به او خدمت کند و تازه چاره اے هم نداشت. او محکوم بود به خدمت کردن.
امروز بعد بلند شدن از خواب، اولین کارش درست کردن صبحانه بود و فرصت بسیار خوبے براے تلافے کردن.

او تصمیم گرفت صبحانه اے درست کند که همیشه یاد اربابش بماند و وقتے اربابش خواست از آن یاد کند چهره اش در هم برود.

سر میز- موقع صبحانه

- این دیگه چیه! چرا انقدر بد مزه‌ست؟
- من اصلا این کار رو نکرد.

پایان خاطره اول

به اینجا که رسید لبخندی زد و سپس دوباره مشغول فکر شد.

اتاق ارباب

- کے این کار رو با شلوار و رداے من کرده؟
- چے شده عزیزم؟
- لباسای من رو ببین! الان چجوری برم بیرون؟
- پناه بر مرلین!

حدس مے زد کار چه کسے باشد. کار جن دردسر سازشان بود. اگر جنشان جن خوبی نبود، به جایش او ارباب خوبی بود و می‌دانست جنش از چه تنبیهی بیشتر ناراحت میشود.

پایان خاطره دوم

جن خانگی اصلا از اربابش خوشش نمی‌آمد، چون او وسایل موردعلاقه و یادگاری هایش را میگرفت؛ برای همین قرار نبود این پایان خراب‌کاری‌ هایش باشد.

سالن اصلی

مهمانان در سالن اصلی بودند و مشغول حرف زدن با هم بودند. همه به شدت خوشحال بودند و همه چیز داشت به خوبی پیش میرفت.
جن خانگی همان‌جا فهمید چه کاری مناسب است و سپس تصمیش را گرفت و لبخند زد.

- وقت آوردن کیکه!

جن خانگی که از ذوق و شوق مهمانان و همچنین صاحبش خوشحال بود، کیک را از آشپزخانه خارج کرد و به جلو پیش رفت.

-

هیچکس نمی‌توانست پلک هم بزند. جن خانگی دردسر ساز کیک را با شدت به صورت صاحبش کوبیده و در رفته بود.

پایان خاطره آخر

با اینکه بعد از آن کارش حسابی از خجالت خودش درآمده و از خودش کتک خورده بود، اما این خاطره‌ ی خوبی بود. شاید در آینده تکرارش میکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 13 شهریور 1400 22:56
نمایش جزئیات
آفلاین
مرحله اول جام آتش

ریونکلاو

امروز هوا بسیار سرد بود.
شاید از نظر عابری بیرون از این محیط، چنین به نظر نمی‌ رسید؛ اما پیچش باد در برگ‌هایی که آرام دست در دست هم می‌گذاشتند و به زمین می‌افتادند تا ارجِ زندگی را به عابران یادآوری کنند، این را در گوش‌هایم زمزمه می‌کرد.

روز برای من، با موجی از صدای کودکانی که گویی به رقابت می‌پرداختند شروع شد.
صدایی که پیکِ شادی بود و انگیزۀ زندگانی برای روزی دیگر را در کالبدم دمید. از پشت انبوه درختانی که جلوی دیدم را گرفته بودند، تلاش کردم تا لرزۀ پاهایشان بر روی زمین را از خاکِ ترِ زیر پاهایم دریافت کنم و حالشان را متصور شوم.

کار زیادی برای انجام نداشتم، به همین دلیل به سمت غار به راه افتادم تا روزم را به تفریح و گشت در آن بگذرانم. با هر قدم که جلوتر می‌رفتم، بیشتر این را درک میکردم که جنگل، شاعرانه زیباست.
به هر عنصر تشکیل دهندۀ آن که بنگری می‌توانی کامل بودن و نظم موجود را با تمام وجود درک کنی. از صدایِ آب دریاچۀ سیاه هنگام همراه شدن با زوزۀ گرگ‌ها و خوانشِ گوش‌نوازِ پرندگان، تا جلوۀ جادویی تک‌شاخ‌ها و سانتورهایی که با وقار و در سکوت آسمان را می‌نگرند؛ همه و همه آرامش و ثبات را به جنگل می‌بخشند.

آرامش و ثبات که وجود داشته باشند، هر چیز دیگری دست‌یافتنی است. باید به طبیعت اجازه داد تا در سکوت کارش را پیش ببرد و رویه‌اش را دنبال کند. این آموختنی‌ای است که جز با بودن در طبیعت و همسان شدن با خاک و سبزه‌اش، نمی‌توان فرا گرفت.

زمانی که در این فکرها بودم، فریاد کودکان مدرسه لحظه‌ای از جای لرزاندم. شور موجود در فریادهاشان نشان می‌داد احتمالاً حالا برندۀ بازی مشخص شده است. این ویژگی کودکانِ انسان‌ها جالب‌‌ِ توجه است؛ زمانی که چیزی به وجدشان می‌آورد، تا وقتی که از دستش بدهند برایش شادی می‌کنند. خوشحالی هم‌گروهی‌های تیم برنده تا زمانی که تیمشان ببازد ادامه خواهد داشت و سپس همینطور زنجیروار بین گروه‌های مختلف می‌گردد.
چنان که گفته بودم، طبیعت کار خودش را خواهد کرد و همه طعم شادی را خواهند چشید.

تلنگری که صدای جادوآموزان هاگوارتز به فرو رفتنم در بطن جنگل زد، باعث شدتا به خود بیایم و فاصله‌ام تا برکه را بفهمم. تلاش کردم تا با حداقلِ خیس شدن پاهایم، از کنار برکه ردشان کنم و به صدای مجذوب کنندۀ برگ‌هایی که زیرپاهایم خش خش می‌کردند، گوش فرا دهم.
بعد از گذشتن از برکه، دیگر فاصله‌ای تا غار نداشتم. از همین فاصله، ردپای مارپیچ دوستانم بر روی ورودی غار قابل مشاهده بود. تعجبی هم نداشت؛ به هر روی بهترین پهنۀ دیدی که از هاگوارتز خواهید داشت همینجاست. از درون این غار، نه‌تنها ساختمان هاگوارتز و جنگل درست جلوی دیدِگانتان است، بلکه اگر کمی تلاش کنید، می‌توانید دودهای حاصل از هاگزمید را هم نظاره‌گر باشید.
نمایی چنین، قطعاً طرفداران زیادی هم دارد.

از سنگ‌ها صعود کرده و در گوشه‌ای از دهانۀ غار لم دادم. شور و حرکت از ساختمان مدرسه و شلوغی از هاگزمید قابل مشاهده بودند اما آن چیز که بیش از همه برایم اهمیت داشت، سکوت بود. سکوتی که آرامش جنگل بود. آرامشی که نعمت بود. نعمتی که بعد از نبرد بزرگ، حالا بیشتر از همیشه برای بازماندگان آن نفرین، قابل ستایش بود.

چشم‌هایم را که بستم، کلمات توصیف‌کنندۀ روزم مانند برگ‌هایِ در دست باد در ذهنم به رقص درآمدند: «امروز هوا بسیار سرد بود.»

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 13 شهریور 1400 22:51
نمایش جزئیات
آفلاین
الو؟... صدام میاد؟... نمیدونم چی میگی! خب اشکال نداره، من میگم.

عاقو همین پریروز با بروبچ رفته بودیم گردش. هکتور یه چی داده بود، زدیم، اصلا نفهمیدیم معجون روی ماست، ما روی معجونیم، خلاصه خیلی جنسش خوب بود. نذاشت داداش پیرمون رانندگی کنه، گفت حواست نیست، به کشتن میدیمون. بعد خودش میانگین آمار کشته ها در سال رو تو کشور یه عالمه جابجا کرد.

بگذریم، گشتیم و گشتیم و گشتیم و کشته دادیم و اینا، آخر شب اومدیم همه بریم توی مسافرخونه تام بخوابیم، چون بچه ها زناشون خونه راهشون نمیدادن، تام هم راهمون نداد. گفت مشتریامونو منحرف میکنین. د آخه لامصب، منحرف کن ما خودش مشتری درجه یک خودته!

بگذریم، گفتیم این هم نشد، عب نداره! شب تو اتوبوس می‌خوابیم.
قبل خواب اومدیم بساط آتیش و کارت انفجاری پهن کردیم. وسط اتوبوس یه سوراخ گنده درست شد ولی اشکال نداره. هکتور گفت برای همه چی یه معجون داره.
نمیدونم چی شد، بحث رفت سر بدبختیامون. هکتور میگفت بلا توی خونه ریدلا راهش نامیده چون سر یه معجون یه بار خونه رو منفجر کرده بود. نزدیک خونه بشه کروشیو میخوره
ریگولوس هم که از بس موقع دزدی لو رفته بود دیگه طرفای خونه گریمولد، سایه شو هم با تیر میزدن.
داداش پیرمون خیلی افسرده بود. میگفت یه عشقی داره که یه مانع بزرگ سر راهشه.
منم که دیدم دارم کم میارم، لاتی شو پر کردم گفتم:
- بابا شما نمیدونین بدبختی چیه، دنبال بازی چیه! منو بگو که صبح تا شب دمنتورا دنبالمن!

یعنی حال میکردم این خوف‌و تو چشاشون میدیدما! یک ساعت درباره لذت شکنجه دادن خون کثیفا باهاشون صحبت کردم، یهو به خودم اومدم تا ای داد بیداد! رفقای ناباب منو دست بسته آوردن تحویل دمنتورا دادن! بابا ما حالمون خوب نبود یه چی گفتیم!
بعداً فهمیدم کار داداش پیرمون بود... بابای پیرمون البته. اتوبوسو برداشته، ننه ما رو برده ماه عسل. گفته هر وقت برگشتن درم میارن از این تو.

تو چی؟ از تو چه خبر؟... چی، ماچ میخوای؟ اشکالی نداره یعنی؟ یه آدم با یه دمنتور؟ اوکی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آموس دیگوری در 1400/6/13 22:56:06
گاد آو دوئل

با عصا
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 31 مرداد 1400 22:54
نمایش جزئیات
آفلاین
سال۱۹۹۸ بود. ۵ امین سال تحصیلی دافنه گرینگرس اصیل زاده ، اسلیترینی ! روی تختش که ملحفه های سفید و بی رنگ داشت دراز کشید... . اهی عمیق کشید زیرا که بعد از پنج سال هنوز به محیط هاگوارتز عادت نکرده بود . عاشق هاگواترز بود اما از دیوار ها ترک دار و راهرو هایی که اجر هایش معلوم نبود چند سال قدمت دارد و آب هوا و وسایل خواب هاگواترز بی زار بود! آخر مگر می شود اصیل زاده ای مانند دافنه روی ملحفه های سفید بی رنگ و تشکی که فنر هایش سال ها پیش در رفته بود بخوابد؟ قلبش اروم و قرار نداشت، دلش برای خواهرش استوریا تنگ شده بود! استوریا و دافنه نه تنها مانند خواهر بلکه مانند بهترین دوست هم بودند. استوریا با اینکه خواهر بزرگتر بود اما هیچوقت نمی توانست زور گویی های دافنه را تحمل کنید و دائما در حال دعوا با یکدیگر بودند! قلب لطیف دافنه ( واقعا لطیف؟) برای خواهر احمق زیبایش و دعوا های بلند مدت با او تنگ شده بود.... .

_ سه هفته بعد _
دافنه احساس تو خالی بودن می کرد ! در هفته گذشته در دوئل با لوسی ویزلی باخت . لوسی دختری با موهای هویجی و دوست داشتنی بود و با دافنه کمی صمیمی بود. باور کنید این واقعه عجیبی است که یک گرفیندوری با یک اسلیترینی صمیمی شده . دافنه از یک طرف از باختن دوئل با لوسی بسیار ناراحت بود، از طرفی دیگر به خاطر صمیمیتش با لوسی خوشحال بود! دافنه بعد از ساعت ها تفکر به این فکر کرد که با لوسی کمی در راهرو قدم بزند و با او کمی صحبت کند! زیرا که لوسی دختری الهام بخش بود .
_ عه، سلام لوسی خوبی؟میای بریم قدم بزنیم و کمی حرف بزنیم؟
_به به خانم گرینگرس ! چه خبر از این طرف ها؟ ممنون من خوبم! باشه بیا بریم.
دافنه و لوسی در راهرو ها قدم می زدنند و سر اینکه کدوم تیم در کوییدیچ بهتر است بحث و جدل می کردند که ناگهان دیدند بلوکی از دیوار بر روی زمین افتاد. ~دافنه شجاع~ لوسی شجاع دستش را داخل جایی که بلوک بود کرد و ناگهان دستش به پارچه ای رسید! پارچه را بیرون آوردند و دیدند که او یک پارچه ساده نبوده. ان پارچه یک شنل بود که نام هری پاتر بر روی آن درج شده بود....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
واقعیت توهم است . طلا بخر!