جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  96 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  293 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  279 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  350 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  255 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 دی 1402 13:32
نمایش جزئیات
آفلاین
همینطور که ایوا اینطرف و اونطرف میرفت و مثل دیوونه ها میدوید، بلاتریکس و مروپ هم محکم به سمت دهانه و دیوار های بدن ایوا غلت میخوردند.

*بیرون بدن ایوا*

_مثل اینکه جواب نمیده! باید یه معجون درست و حسابی گیر بیاریم!

خب چرا نمیریم پیش دامبلدور؟!

_چه ربطی به دامبلدور داره اخه.

اخه وقتی اونجا درس میخوندم متوجه یه دستگاه مخفی که معجون مورد دلخواهت رو میسازه شدم.

_یعنی میگی اگر معجونی که نیاز داریم رو توی اون بزنیم برامون میسازه؟

اره چرا که نه!

_پس بدو بریم تا ایوا مروپ و بلاتریکس رو حزم نکرده.

اونا وارد اتاق دامبلدور شدن، همه جا سوت و کور بود و انگار که کسی اونجا نبود.

_خب بیا بریم دیگه الان مشخص شد کسی نیست.

صبر کن، نباید ریسک کنیم. اصلا وایسا ببینم از کجا معلوم شوکر برقی یا اژیری چیزی روی دستگاه نزاشته؟

_برو بابا طلسم و اژیر و قفل کجا بود.

اون با قدم هایی محکم به سمت دستگاه رفت، اون رو روشن کرد ولی یکدفعه مواد لیزی از دستگاه بیرون زد و روی صورت اون مرگخوار ریخت.
اون محکم روی زمین پخش شد.

_این دیگه چیههه اه حالمم بهم خوررد لعنت به تو ای دامبلدوررر!

وایسا ببینم یعنی از دست کله ی پوک تو! این دستگاه برای کلاس معجون سازی سال اولی هاست! مواد مورد نیاز برای ساخت معجون های مبتدی و ساده رو میسازه. اصلا ادم همچین دستگاه با ارزشی رو کنار قفسه ی کتاب ها میزاره؟ اونم بدون قفل و اژیز و کلید و شوکر برقی و طلسم؟
بیخودی وقت رو هدر دادی!
پاشو بیا بریم حتما تا الان ایوا خفه شده.

درحالی که اون مرگخوار مواد جادویی رو از روی صورتش پاک میکرد گفت: خب چرا مواد مورد دلخواه رو توش نزنیم و خودمون معجون نسازیم؟

_وای خدایااا از دست تو چیکار کنم؟ ما یه معجون پیشرفته ی سیاه میخوایم. با مواد مبتدی و ضعیف سال اولی ها چیکار کنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
✯ ْ࣭ ٜ ﻴه ‍‌ﻤﻠﻜﻬ ی ﻮﺎﻘﻌﻴ ﻨﻴﺎﺰی ﺒه
ﺘﺎ‍ج ﻨﺪﺎﺮه♘ ۪ࣷ ۠ ̣
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: شنبه 16 دی 1402 20:34
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه:
مروپ به درخواست لرد ولدمورت در جهت مودار شدن براش کلاه گیسی میوه ای درست میکنه ولی ایوا اونو میخوره و بعد بلاتریکس و مروپ برای پیدا کردن و برگردوندن کلاه گیس وارد شکم ایوا میشن ولی همونجا گیر میکنن. مرگخوارا معجونی من درآوردی درست می کنن و به خورد ایوا میدن تا دچار حالت تهوع بشه و اونا رو بالا بیاره.


دست ایوانوا روی دهانش بود و هی از این سو به آن سو می دوید.
مرگخواران نیز به دنبال او هی از این سو به آن سو می دویدند.

- ایوا وایسا!
- ایوا دستتو از رو دهنت بردار!
- ایوا خودتو رها کن!
- ایوا ندو!
- ایوا بشین!
- ایوا غَلت بزن!

ناگهان همه متوقف شدند و به مرگخواری که جمله ی آخر را گفته بود زل زدند. حتی خود ایوا هم ایستاده بود و با تعجب مرگخوار را می نگریست.

- چرا گفتی ایوا غلت بزن؟ مگه ایوا به این مهمی سگ دست آموزه؟
- ببخشید یه لحظه فکر کردم هر کی هر دستوری بخواد می تونه بده.

مرگخوار که دست پاچه شده بود، زیر نگاه های خیره‌ی دیگر مرگخواران آب شد و داخل زمین فرو رفت و صدایش از آن زیر زیرها به گوش رسید.
با از میان رفتن او، اوضاع به حالت عادی بازگشت و مرگخواران دوباره دنبال الکساندر ایوانوا دویدند تا گیرش بیاندازند.
هی مرگخواران بدو... هی ایوا بدو... اوضاعی بود اصلا!

داخل معده ایوا


بلاتریکس، مروپ و تسترال که بخاطر دویدن های ایوا، دائما به در و دیوار معده و روده می خوردند، حالا میان ماده ای زرد و چسبان و بدبو گیر افتاده بودند.

- همینمون مونده بود سرتا پا کره ای بشیم.
- ایوای مامان انقدر تکون تکون خورد همه ی شیرای تو دلش تبدیل به کره شدن.

بلاتریکس موهایش را گرفت و با پیچاندنشان آنها را چلاند و مقدار زیادی کره را از داخل موهایش استخراج کرد.
- ایوا اگه بیام بیرون یه بلایی سرت میارم که هیپوگریفای جنگل ممنوعه به حالت گریه کنن!

مروپ که میان گردآب کره ای دست و پا می زد فریاد کشید:
- بلای مامان اینطوری نمیشه! تا یارای پسر مامان ایوا رو بگیرن بین کره ها غرق می شیم. باید یه فکری کنیم!

حق با مروپ بود. باید فکری می کردند تا حتی بطور موقت هم شده، خود را از دست کره ها نجات دهند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: پنجشنبه 7 دی 1402 10:42
نمایش جزئیات
آفلاین
-تستسترال؟

تستسترالی از طحال ایوا نازل شد و روی کله‌ی بلاتریکس فرود آمد. مروپ و بلا با هم غافلگیر شدند.

-بلاتریکس مامان بهت گفتم این دستکشای گیپور به کارت نمیان، بهم گوش نکردی.

بلاتریکس دوست داشت از خودش دفاع کند، ولی پای تستسترال که در دهانش بود اجازه‌ی این کار را نمی‌داد، مروپ بازوی نیمه‌جان اختاپوسی را برداشت و شروع به حمله به تستسترال کرد، اما تستسترال قصه‌ی ما که از زمان بلعیده شدنش توسط ایوا باهوش‌تر شده بود جاخالی داد، کمک مروپ تنها باعث شد صورت بلاتریکس لزج شود.

-ای بابا ولم کن!
-بلا می‌دونم تحمل این تستسترال سخته ولی یکم دیگه دووم بیا...
-با تو بودم مروپ!
-

بلا در حین جنگیدن با تستسترال روی سرش، چهره‌ی اربابش را دید. اما به خودش آمد و فهمید به جز او و مروپ کسی در معده‌ی ایوا نبود، و مروپ و لرد سیاه هم مادر و پسر بودند. منطقی به نظر می‌رسید که چهره‌ی یکسانی داشته باشند؛ به جز اینکه لرد بینی و ابرو نداشت. و... پوستش خاکستری بود. باز هم شبیه بودند.
بلا فقط دلتنگ ارباب بود.

ناگهان زمین‌لرزه‌ای باعث شد هردو به زمین بیفتند، شدت زمین‌لرزه به قدری بود که تستسترال شروع به بغل کردن بلاتریکس کرد و او را محکم چسبیده بود. در حین تقلا برای جانشان، مروپ و بلا صدایی از بیرون ایوا شنیدند.

-ایوا برگرد اینجا. ایوا!
-ایوا فرار نکن!
-همه بدوید دنبال ایوا!

طعم معجون به قدری وحشتناک بود که ایوا نمی‌توانست درست فکر کند و حتی قسمتی از آن را هم قورت داده بود. همینطور که دهانش را گرفته بود از پیش مرگخواران به بیرون می‌دوید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: پنجشنبه 26 مرداد 1402 14:57
نمایش جزئیات
آفلاین
-چرا؟
-یه غذای جدید درست کردم خواستم که امتحان کنی.

ایوا همیشه منتظر این لحظه بود. اون همیشه دوست داشت که یکی استعداد هاش رو کشف کنه ولی همه اون رو به چشم یک خَوّار (بسیار خورنده) می شناختن. اما دیگه این چیزا مهم نبود، بالاخره یکی پیدا شده بود که از استعداد چشایی اون استفاده کنه.

زمان بچگی ایوا

- راسته ی گوسفندی که در ژاپن پرورش پیدا کرده، روغن زیتون، رزماری و ماست کم چرب ژاله!
- چطوری تونستی تمام اجزاشو حدس بزنی ایوا؟
- نمی دونم! انگار غذا داره باهام حرف میزنه!

زمان حال

- اسم غذا چیه؟
- برف...چیز...گفتم که جدیده! هنوز اسمی نداره. تو اولین نفری هستی که امتحانش می کنه. اگه خوشت اومد، می تونیم با هم روی اینکه اسمش چی باشه فکر کنیم.
- یعنی می تونه یه غذا وجود داشته باشه که من اسمشو انتخاب کردم؟
- اگه امتحانش کنی، چرا که نه!
- یعنی می تونه اسمش...ایوا باشه!
-چقدر خلاق! حتما! ولی قبلش باید امتحان کنی.
- نه! اسمشو بذا...
- این غذا رو امتحان کن! بعدش به اسم فکر می کنیم.

ایوا با فکر به اینکه اسم این غذا رو چی بذاره دهنشو باز کرد.
-مزه ی قوی بامیه و کرفس و کمی هم...این چه مزه ایه؟ نگو که...جوراب رودو...

نقشه جواب داد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: یکشنبه 28 خرداد 1402 17:54
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس از جا بلند شد و دستکش های گیپور ظریفش را به دست کرد و در جواب نگاه های خیره مروپ گفت:
- چیه خب. همینا رو کف معده پیدا کردم. منم ترجیح می دادم دستکش بوکس داشته باشم. ولی نبود.

مروپ حرفی نزد و بلاتریکس سرگرم ضربه زدن به اعضای داخلی ایوا و مشت و لگد زدن به هر موجود زنده ای که ایوا قبلا بلعیده بود شد.
- رفتم اون بالا مغزشو پیدا کنم. به نظرم کیسه بوکس خیلی مناسبی می شد ولی هر چی گشتم چیزی نبود. یعنی بود ها. ولی مغز نبود.

مروپ دست نوازشی به سر گلابی تنهایی کشید و آن را لای پتوی گرمی پیچید تا بخوابد.
- یعنی چی؟ پس چی بود؟

- اونجا هم معده بود. به نظرم ایوا به جای همه اعضاش معده داره.
- منطقیه... هی...تو یه صدایی نمی شنوی؟

بلاتریکس صدایی نمی شنید... مروپ بیشتر توضیح داد:
-صدایی مثل شناور شدن تکه های پرتقال در دریایی از آب طالبی مثلا... خروشان و سهمین. گرم و جوشان...

و حق با مروپ بود. معجون جا افتاده، در پاتیلی بزرگ در حال قل قل کردن بود.

- ایوا... الان اگه بگم دهنتو باز کن، می کنی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: یکشنبه 14 خرداد 1402 11:33
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران به صورت پیش فرض 50 درصد نقشه را انجام داده بودند. قرار نبود کسی نقشه ای برای خوراندن "برفس شاهی" به بکشد.
فقط سه نفر مانده بودند: هکتور، فنریر و رودولف!
- سه تفنگدار... نه... چیز .. سه آشپز... اصلا سه کله پوک!

بعد از اینکه لینی این جمله را گفت، موسیقی متن فیلم: 3:10 به سمت آزکابان" ( همون فیلم 3:10 به یوما، ولی نسخه جادوییش) در بک گراند پخش شد.
هکتور پاتیل مخصوص برفس شاهی را ظاهر کرد. کرفس، بامیه و پیاز در دسترس بودند. فنریر، در حرکتی متواضعانه دست خود را جلو آورد تا هکتور چرک های زیر ناخنش را جدا کند.
رودولف نیز قصد داشت مانند فنریر حرکتی متواضعانه بزند ولی بوی جورابش لینی را بیهوش کرد و باعث شد که هیچ گل و گیاهی در 5 کیلومتری رودولف سالم نماند.

- خب، اینم آخرین مرحله! فقط باید منتظر بمونیم تا خوب جا بیوفته!

درون لوزالمعده ایوا
بلاتریکس درحالی که هشتمین موجود عجیب و غریب خرچنگ مانند درون ایوا را کشته بود، درخواست تایم اوت کرد تا کمی استراحت کند.
- تایم اوت قبول میشه یک دقیقه از همین الان شروع شد.
مروپ هم میوه هایش را همراه استکان خالی پیش بلاتریکس برد تا باهم درد و دل کنند.
- امیدوارم ایوا نمیره! چون بعد از اینکه بیرون اومدم خودم میکشمش!
- پرتقال مامان بهتره این حرف ها رو نشنوه، براش بد آموزی داره.
- درسته مروپ! درسته!
-وقت تمومه. دور بعد رو شروع می کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
EVEN IN DEATH MAY I BE TRIUMPHANT

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: شنبه 13 خرداد 1402 17:17
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
مروپ به درخواست لرد ولدمورت در جهت مودار شدن براش کلاه گیسی میوه ای درست میکنه ولی ایوا اونو میخوره و بعد بلاتریکس و مروپ برای پیدا کردن و برگردوندن کلاه گیس وارد شکم ایوا میشن ولی همونجا گیر میکنن. مرگخوارا هم بعد کلی راه حل و انجام کارای مختلف موفق به درآوردن کالاه گیس، بلا و مروپ نمیشن و تصمیم میگیرن کاری کنن دچار حالت تهوع بشه تا اونارو بالا بیاره.


~~~~~~~~~~~~~~~~~

درون لوزالمعده

ساختمانی چوبی که بنظر میامد با متریال های موجود در لوزالمعده ایوا ساخته شده در میان اسید معده شناور بود و هر چند ثانیه یک بار مقداری، درون اسید حل میشد. همزمان آن ور تر محموله ای از خوراک عجب و غریب و مشمئز کننده مانند بازوچه زنده اختاپوس و ماهی زنده و انواع لارو و حشرات دیگر وارد لوزالمعده میشد و در آن واحد در اسید پر قدرت شکم ایوا حل میشد. در سویی دیگر بلاتریکس با خرقه ای که از پوست کیوی درست شده بود به مانند اقوام بدوی با استخوان ماهی چماق گونه اش با یکی از موجودات لوزالمعده که گمان میرفت خرچنگی باشد گلاویز شده، تا خرتناق در حلقومش فرو رفته و سعی داشت موی مصنوعی میوه ای را نجات دهد.
درون ساختمان چوبی که کمی با امواج محموله های جدید از جایش تکان خورده بود، بانو مروپ که در اولین فرصت به طبقه بالاتر مهاجرت کرده بود تا از خطر غرق شدن احتمالی نجات پیدا کند از پنجره بیرون را نگاه کرد و با کله ماهیی که بر روی اسید شناور بود رخ به رخ شد، لحظه ای اشک در چشمانش جمع شد چون به ناگه به یاد کله گرد و نه چندان قلمبه و صاف و تر و تمیز عزیز مادر افتاد؛ با همان چشمان کبود شده که ناشی مدت ها بی خوابی بود رویش را سمت کله ماهی دیگر که بر روی دیوار بود و اسمی موسوم به تام چارلی ریدل داشت کرد.
_چارلی بنظرت میشه چهره عزیز مامانو باز ببینم؟
_راست میگی، من باید صبور و قوی باشم.

سپس راه خود را کج کرد و به سمت آتشی رفت که دورش انواع میوه های پلاسیده مانند سیب گاز زده و پرتقال له شده بیتوته کرده بودند، کنارشان نشست و استکانی که معلوم نبود چه درونش هست را سمت دهنش برد ولی در حرکتی غافلگیر کننده استکان را بالاتر برده و محتویات استکان را روی سر خود تخلیه کرد و شروع به درد و دل با میوه های مذکور نمود.

بیرون ایوانوا

جماعت مرگخوار در حال مباحثه جدی در مورد اینکه چگونه باعث تهوع ایوا شوند بودند. آنها بعد از کلی تلاش های نافرجام، از تجویز خون توسط فلان کس برای فلان یکی کس گرفته تا آب نمک و این آخری، غذای عجیب و غریب، نتوانسته بودند کاری از پیش ببرند. باید چاره می اندیشیدند! و مراد از چاره یک راهکار نهایی بود که به عنوان آخرین راه مورد استفاده قرار میگرفت چون دیگر بعید بود تا دو پست دیگر بلاتربکس بتواند با موجودات عجیب الخلقه لوزالمعده ایوا نبرد تن به تن سهمگین کند یا مروپ از مشکل حاد اسکیزوفرنی بتواند جان سالم بدر ببرد. خود ایوا هم که نمیامد مانند بچه آدم اعتراف کند از چه چیزی بدش میاید پس مرگخواران تصمیم گرفتن برای یک عملیات مهم و پیچیده به اجماع برسند.
_خب دوستان شما از چه چیزی بدتون میاد و باعث حالت تهوعتون میشه؟

_چرک های زیر ناخن فنریر. موهاش تو غذا.
_بو گند جورابای رودولف.

_از بین خوراکی ها چی؟

_پیاز؟
_خورشت کرفس؟
_خورشت بامیه؟

گزینه ها در مورد اینکه چه چیزی باعث حالت تهوع میشود زیاد بود و علاوه بر آن چیز خوشایند و دلپذیری هم نبود. همه در حال بحث در مورد این که چه چیزی حالشان را بد میکرد بودند و فضا حتی جنبه رقابت آمیز هم گرفته بود! همه سعی میکردن کاپ حال بهم زن ترین چیز هارو از هم بقاپند که ناگهان شخصی که کلای کابویی بر سر داشت و خلال دندانی را در دهانش اینور و آنور میکرد مرگخواران را کنار زد و رو به جمعیت کرد، هکتور بود.
_برفس شاهی، همون چیزیه که دنبالش میگردید. ترکیبی از خورشت بامیه و کرفس، پیاز با چاشنی چرک های زیر ناخن فنریر و عصاره جوراب رودولف یا هر چیز حال بهم زن دیگه ای

ایده خوبی بود، مرگخواران هم از آن استقبال میکردند و اینکه میدانستن قرار است خود هکتور، فنریر و رودولف آن را درست کنند چیز مهم تری بود، باقی مرگخواران هم برای غافلگیری ایوا و چگونگی خوراندن برفس شاهی به ایوا هم شروع به چیدن یک نقشه دقیق و پیچیده کرده بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: پنجشنبه 28 اردیبهشت 1402 01:22
نمایش جزئیات
آفلاین
دوریا داشت حرف کاملا درست، به جا و حکیمانه‌ای می‌زد.
مرگخوارا براش دو انگشتی کف زدن، چون نمی‌خواستن سر و صداشون بلاتریکس که از قبل عصبی بود رو بیشتر عصبی کنه. چون همه‌‎ به خوبی می‌دونستن بلاتریکس نه می‌بخشه و نه فراموش می‌کنه، بنابراین بدون هیچ حاشیه‌ای، رفتن سراغ سوال پرسیدن.
- ایوا، بیا ازت یه سوال مهم و حیاتی بپرسیم.

اصولاً این مقدمه برای پرسیدن سوال، خودش حاشیه حساب می‌شد. بنابراین مرگخواری که حاشیه رفته بود، پس گردنی محکمی خورد. بهرحال اشتباهش انقدر شدید نبود که بخواد کروشیو بخوره. لااقل نه هنوز.

- ایوا چی باعث میشه بالا بیاری؟

همه چشم‌ها به لب‌های ایوا دوخته شده بودن و همه از بابت گرفتن پاسخ هیجان زده بودن. یعنی بالاخره دردسرهاشون قرار بود تموم بشه؟ یعنی بالاخره بلاتریکس و مروپ و موهای میوه‌ای لرد سیاه رو نجات میدادن و از مجازات شدن قسر در می‌رفتن؟

- چرا باید همه غذاهای خوشمزه و بعضاً بدمزه رو بخوام بالا بیارم و گشنه‌تر از این که هستم بشم؟

سوال خوبی بود، مرگخوارا جوابش رو نمی‌دونستن.
ولی جواب سوالی که قبل از دیالوگ مطرح شده بود رو به طور واضح می‌دونستن. منفی بود، لااقل در حال حاضر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
,I was tucked in snow
,And beaten by the rain
And covered in dew
I've been dead for so long
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: دوشنبه 18 اردیبهشت 1402 07:27
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوا نگاهی به جمعیت انداخت.
-نه من چرا باید توی خوردنی بخوابم؟ من آب نمک رو می‌خورم!

نگاه‌ها سرشار از افسوس بود. تعدادی سر تکان دادند و رو برگرداندند. یکی از مرگخواران دستمالی درآورد و اشکش را پاک کرد. همه تا قبل از این می‌دانستند که ایوا عملا از دست رفته است اما انتظار نداشتند بلاتریکس و مروپ هم از دست بروند.

-بی خیال شیم یعنی؟

همین یک جمله کافی بود تا صدای اعتراض بلاتریکس بلند شود.
-یعنی چی بی خیال شیم؟ می‌خواین ما رو اینجا ول کنین؟ وقتی برگردم کار همتون ساخته است!

مرگخواری زیر لب زمزمه کرد:
-شاید پس باید همونجا بمونه.

سرها به نشانه‌‌ی تایید شروع به تکان خوردن کرد که دوباره فریاد بلاتریکس بلند شد.
-فکر می‌کنین چون توی شکم ایوام نمی‌تونم شکنجه‌تون کنم؟

نمی‌توانست؛ اما او بلاتریکس بود. حتی صدای فریادهایش خودش شکنجه بود.

-خب باید چیکار کنیم تا بیاریمشون بیرون؟

همه، دست زیر چانه، همانجایی که بودند چهارزانو زدند تا فکر کنند. ناگهان چراغ‌ اتاق روشن شد. نگاه‌ها به سمت منبع نور برگشت و همه لامپی را دیدند که بالای سر دوریا روشن شده بود.

-چطوره از خود ایوا بپرسیم چطوری بالا میاره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: جمعه 1 اردیبهشت 1402 23:57
نمایش جزئیات
آفلاین
-هی... پیس پیس هی!
-چیه ایوا؟

لینی همانطور که پرتقال را به سمت دهان ایوا پرتاب می‌کرد این را از او پرسید. ایوا در کسری از ثانیه پرتقال را بلعید و تا خواست شروع به حرف زدن کند بطری بزرگی از آب‌نمک به درون دهانش سرازیر شد ولی او تسلیم نشد، تا آخرین قطره بطری را خورد و پلاکس که برای این موضوع آماده بود از پیتر خواست بطری دیگری را باز کند. بطری جدید باز و مقدار زیادی از آب‌ نمک وارد معده‌ی ایوا شد.

-بابا یه لحظه گوش کنین!
-چیه ایوا؟
-می‌دونستین چرا ما...

سیلی از آب‌ نمک از بالا نازل شد و حرف ایوا را قطع کرد، هکتور که عینک مخصوصی زده بود تشتی پر از آب‌ نمک را نگه داشته و بقیه مرگخواران مطمئن می‌شدند که همیشه پر باشد. ایوا خسته شده بود.
-یه لحظه صبر کنین! خفه شدم. آقا مگه با تو نیستم؟!

فریاد ایوا همه را از جا پراند، لینی با شادی نزدیک شد و گفت:
-شاید اون همه آب‌ نمک کافی بوده باشه. شاید میخواد اونا رو بالا بیاره!
-یعنی چی شاید کافی بوده باشه؟ پس اون همه نمکی که من سفارش دادم الکی بوده؟

مرگخواران از پنجره به بیرون نگاه کردند و صفی از کامیون‌هایی با بار نمک دیدند، به علاوه‌ی مرگخواری که کلاه ایمنی پوشیده بود و داشت به کامیون بعدی راهنمایی برای تخلیه بار می‌داد.

-به من گوش بدین.

همه‌ی نگاه‌ها به ایوا برگشت و همه منتظر بودند تا او چیزی بگوید که نشان دهد زحماتشان بی‌فایده نبوده.
-می‌دونستین وقتی تلویزیونا با هم کار خصوصی دارن بهم چی میگن؟ میگن بدو بیا تی‌وی کارت دارم!
-تی‌وی چیه؟

یکی از میان جمعیت غرغر کرد.
-چت شده ایوا؟ مگه تو آب نمک خوابیدی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!