کتاب هایش را درون کیفش گذاشت. هندزفریاش را درون گوشش کرد و اهنگ را پلی کرد:
Catch my eye, take my hand
This bond is tighter than we ever planned
Give me courage, so I can land
We know that divided we'll fall
So together we stand
Climb with me, share my dreams
Tomorrow's brighter than it's ever been
Fear no danger, make big plans
We know that divided we'll fall
So together we stand
Laugh and cry with me
Fly that high with me
See the sunset and the sunrise
The world looks so good through our eyes
Like the moon and stars at night
Rest your head, tell me your thoughts
Everything I have and called mine is all yours
Sail that ocean, find that sand
We know that divided we'll fall
So together we stand
Reach with me, see the sky
I'll always be here for the rest of your life
Side by side, hand in hand
We speak a language no one else can understand
Hear those cheers, strike up the band
We know that divi ded we'll fall
So together we stand
We know that divided we'll fall
So together we stand
****
با تمام شدن آهنگ دستگیره ی در را به سمت خودش کشید و در را بست. شاید این آخرین باری بود که آنجا را از نزدیک می دید.
پ.ن: together we stand
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
ماجراهای مردم شهر لندن
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/15
تولد نقش: 1402/10/15
آخرین ورود: چهارشنبه 4 شهریور 1405 08:32
از: دنیا وارونه
پستها:
250

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: دیروز ساعت 18:22
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
602

ناتان با ناباوری به مادرش خیره شده بود. او نمی توانست آن چه شنیده بود را هضم کند.
- مادر، شما الان چه گفتید؟
- گفتم باید با دختری که برایت در نظر گرفتم، ازدواج کنی.
- نه، نه، این غیر ممکن است. مگر شما نمی دانید که من عاشق گادفری هستم؟
- گادفری، آن موجود عجیب؟ فراموشش کن، تو با او هیچ آینده ای نداری.
- مادر، گفتم من عاشق او هستم. این هیچ معنایی برای شما ندارد؟
- تو عاشق او هستی، ولی او چه طور؟
- خب معلوم است، او هم عاشق من است.
- هه، جدا؟ اگر عاشق توست، چرا به آن دختر راهبه چسبیده است؟
- چون رزالی جان او را دو بار نجات داده و گادفری نسبت به او احساس وظیفه می کند. گادفری از ابتدا عاشق من بوده و هست و خواهد بود.
ناتان این را گفت و به سمت در عمارت دوید و مادرش او را صدا زد.
- ناتان، صبر کن، ناتان!
ناتان از باغ بزرگ عمارتشان رد شد، در را باز کرد و دوان دوان خودش را به دریاچه ای در آن نزدیکی رساند، جایی که بارها سوار بر قایق با گادفری در آن وقت گذرانده بود.
به سطح آرام دریاچه و قایق چوبی کوچکی که در ساحل آن بود، نگاه کرد و بعد چشم هایش مرطوب شد و اشک هایش روی گونه هایش جاری شدند.
- گادفری، کاش الان این جا بودی و مرا در آغوش می گرفتی و بعد به من لبخندی می زدی و می گفتی که همه چیز رو به راه است.
احساس می کرد چیزی در گلویش جمع شده و سعی دارد او را خفه کند. نمی توانست این وضعیت را تحمل کند. همان طور که لباس خواب تنش بود، راه افتاد و به سمت خانه ی گریمولد رفت. باید حتما گادفری را می دید.
وقتی به آن جا رسید، از درختی که زیر پنجره ی اتاق گادفری بود، بالا رفت و هنگامی که به پشت پنجره رسید، صحنه ای دید که قلبش را آتش زد.
گادفری روی تخت نشسته بود و رزالی در آغوشش بود و سرش را روی سینه ی او گذاشته بود. گادفری یک دستش را دور کمر رزالی گذاشته بود و با دست دیگرش موهای طلایی و مواجس را نوازش می کرد.
ناتان در حالی که غم مثل سمی مهلک به سرعت در رگ هایش پخش می شد، از درخت پایین آمد و همان طور که دستش را روی سینه ی پر دردش فشار می داد، بی هدف شروع کرد به راه رفتن در کوچه ها و خیابان ها.
هق هق می کرد و با صدای بلند اشک می ریخت و اهمیتی نمی داد که رهگذران با تعجب به لباس خواب و حال خرابش می نگریستند.
همان طور رفت و رفت تا این که به یک پارک رسید و روی یکی از نیمکت هایش نشست و دست هایش را روی صورتش گذاشت و ضجه زد.
در همین لحظه دستی روی شانه اش قرار گرفت. ناتان از جایش بالا پرید و متوجه شد که مرد غریبه ای ملبس به لباس راهبان کنارش نشسته.
- متاسفم. قصد نداشتم تو را بترسانم. وقتی تو را در آن وضعیت دیدم، قلبم شکست و آمدم تا ببینم می توانم کاری برایت بکنم.
ناتان به موهای طلایی و چهره ی فرشته وار راهب نگاه کرد و یاد رزالی افتاد و از شدت رنج به خودش پیچید. راهب دستش را روی شانه ی او گذاشت و با حالتی تشویق آمیز گفت:
- به من بگو چه چیز تو را این طور عذاب می دهد؟
- برادر راهب، حس می کنم خارهای بزرگی در قلبم فرو رفته و نمی توانم آن ها را بیرون بکشم. هر تپش قلبم با درد و عذاب فراوان عجین شده.
- چیست عامل این عذاب؟
- امشب این حس به من دست داد که عشقم به معشوقم مثل یک جاده ی یک طرفه بوده. او را در آغوش دیگری دیدم.
راهب مشغول نوازش کتف های ناتان شد.
- پسر بیچاره ی من! می دانم رنجی که به دوش می کشی، غیر قابل تصور است، ولی باید به تو بگویم که دارویت نزد من است.
چشمان ناتان گرد شد.
- نزد شما، برادر راهب؟!
- بله. حال که عشق زمینی تو را این چنین ناامید کرده، با من بیا و خودت را به آغوش عشق الهی بسپار. با من به معبد بیا و راهب شو.
اگر در آن لحظه زمان به عقب بر می گشت و کسی از ناتان می پرسید که آیا امکان دارد در آینده به معبد برود و راهب شود، ناتان حاضر بود سر جانش شرط ببندد که این یک امر محال است.
ولی اکنون زندگی چنان در برابر دیدگانش تیره و تار شده بود که فقط می خواست با دستانش یک طناب نجات را محکم بگیرد و خودش را از اقیانوس یاس بیرون بکشد.
او سرش را مشتاقانه تکان داد و با حالتی که آمیزه ای از خوشحالی و غم بود، گفت:
- همین کار را می کنم، برادر راهب.
- مادر، شما الان چه گفتید؟
- گفتم باید با دختری که برایت در نظر گرفتم، ازدواج کنی.
- نه، نه، این غیر ممکن است. مگر شما نمی دانید که من عاشق گادفری هستم؟
- گادفری، آن موجود عجیب؟ فراموشش کن، تو با او هیچ آینده ای نداری.
- مادر، گفتم من عاشق او هستم. این هیچ معنایی برای شما ندارد؟
- تو عاشق او هستی، ولی او چه طور؟
- خب معلوم است، او هم عاشق من است.
- هه، جدا؟ اگر عاشق توست، چرا به آن دختر راهبه چسبیده است؟
- چون رزالی جان او را دو بار نجات داده و گادفری نسبت به او احساس وظیفه می کند. گادفری از ابتدا عاشق من بوده و هست و خواهد بود.
ناتان این را گفت و به سمت در عمارت دوید و مادرش او را صدا زد.
- ناتان، صبر کن، ناتان!
ناتان از باغ بزرگ عمارتشان رد شد، در را باز کرد و دوان دوان خودش را به دریاچه ای در آن نزدیکی رساند، جایی که بارها سوار بر قایق با گادفری در آن وقت گذرانده بود.
به سطح آرام دریاچه و قایق چوبی کوچکی که در ساحل آن بود، نگاه کرد و بعد چشم هایش مرطوب شد و اشک هایش روی گونه هایش جاری شدند.
- گادفری، کاش الان این جا بودی و مرا در آغوش می گرفتی و بعد به من لبخندی می زدی و می گفتی که همه چیز رو به راه است.
احساس می کرد چیزی در گلویش جمع شده و سعی دارد او را خفه کند. نمی توانست این وضعیت را تحمل کند. همان طور که لباس خواب تنش بود، راه افتاد و به سمت خانه ی گریمولد رفت. باید حتما گادفری را می دید.
وقتی به آن جا رسید، از درختی که زیر پنجره ی اتاق گادفری بود، بالا رفت و هنگامی که به پشت پنجره رسید، صحنه ای دید که قلبش را آتش زد.
گادفری روی تخت نشسته بود و رزالی در آغوشش بود و سرش را روی سینه ی او گذاشته بود. گادفری یک دستش را دور کمر رزالی گذاشته بود و با دست دیگرش موهای طلایی و مواجس را نوازش می کرد.
ناتان در حالی که غم مثل سمی مهلک به سرعت در رگ هایش پخش می شد، از درخت پایین آمد و همان طور که دستش را روی سینه ی پر دردش فشار می داد، بی هدف شروع کرد به راه رفتن در کوچه ها و خیابان ها.
هق هق می کرد و با صدای بلند اشک می ریخت و اهمیتی نمی داد که رهگذران با تعجب به لباس خواب و حال خرابش می نگریستند.
همان طور رفت و رفت تا این که به یک پارک رسید و روی یکی از نیمکت هایش نشست و دست هایش را روی صورتش گذاشت و ضجه زد.
در همین لحظه دستی روی شانه اش قرار گرفت. ناتان از جایش بالا پرید و متوجه شد که مرد غریبه ای ملبس به لباس راهبان کنارش نشسته.
- متاسفم. قصد نداشتم تو را بترسانم. وقتی تو را در آن وضعیت دیدم، قلبم شکست و آمدم تا ببینم می توانم کاری برایت بکنم.
ناتان به موهای طلایی و چهره ی فرشته وار راهب نگاه کرد و یاد رزالی افتاد و از شدت رنج به خودش پیچید. راهب دستش را روی شانه ی او گذاشت و با حالتی تشویق آمیز گفت:
- به من بگو چه چیز تو را این طور عذاب می دهد؟
- برادر راهب، حس می کنم خارهای بزرگی در قلبم فرو رفته و نمی توانم آن ها را بیرون بکشم. هر تپش قلبم با درد و عذاب فراوان عجین شده.
- چیست عامل این عذاب؟
- امشب این حس به من دست داد که عشقم به معشوقم مثل یک جاده ی یک طرفه بوده. او را در آغوش دیگری دیدم.
راهب مشغول نوازش کتف های ناتان شد.
- پسر بیچاره ی من! می دانم رنجی که به دوش می کشی، غیر قابل تصور است، ولی باید به تو بگویم که دارویت نزد من است.
چشمان ناتان گرد شد.
- نزد شما، برادر راهب؟!
- بله. حال که عشق زمینی تو را این چنین ناامید کرده، با من بیا و خودت را به آغوش عشق الهی بسپار. با من به معبد بیا و راهب شو.
اگر در آن لحظه زمان به عقب بر می گشت و کسی از ناتان می پرسید که آیا امکان دارد در آینده به معبد برود و راهب شود، ناتان حاضر بود سر جانش شرط ببندد که این یک امر محال است.
ولی اکنون زندگی چنان در برابر دیدگانش تیره و تار شده بود که فقط می خواست با دستانش یک طناب نجات را محکم بگیرد و خودش را از اقیانوس یاس بیرون بکشد.
او سرش را مشتاقانه تکان داد و با حالتی که آمیزه ای از خوشحالی و غم بود، گفت:
- همین کار را می کنم، برادر راهب.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/02/25
تولد نقش: 1398/03/01
آخرین ورود: شنبه 6 تیر 1405 14:40
از: دستم حرص نخور!
پستها:
459
شغل
مسئول و داور دوئل

در تار عنکبوت گیر افتاده بود.
تارْ دستوپایش را سفت چسبیده بود و به او اجازهی حرکت نمیداد. مثل ترسها، تردیدها و نگرانیها. عنکبوت را نمیدید، اما میدانست که دارد به او نزدیک میشود. احساسش میکرد.
شاید پایان کار او بهراستی همین بود.
شاید سرنوشتش بهراستی از ازل قرار بود اینگونه رقم بخورد. که در کُنجی تاریک، لقمهی عنکبوت حریصی بشود.
ناگاه دو گوی رخشندهی آبی را مقابل خود دید. پسربچهای خردسال با کنجکاوی چشم به او دوخته بود. برقی به درون آن چشمها دوید و خاموش شد، اندیشهای از خط پایان گذشت.
- فووووووووووت!
تار از هم پاشید. پروانه آزاد شد و روی دست پسرک فرود آمد. عنکبوت از تارش آویزان بود و چهارچشمش مترصد حرکت بعدی آن خانهخرابکن.
- دزدیدم... طعمهت رو!
پسرک جلوی پنجره آمد و پروانهی نشسته در دستهای کاسهشدهاش را روبهروی صورتش گرفت.
- فووووووووووت!
تارْ دستوپایش را سفت چسبیده بود و به او اجازهی حرکت نمیداد. مثل ترسها، تردیدها و نگرانیها. عنکبوت را نمیدید، اما میدانست که دارد به او نزدیک میشود. احساسش میکرد.
شاید پایان کار او بهراستی همین بود.
شاید سرنوشتش بهراستی از ازل قرار بود اینگونه رقم بخورد. که در کُنجی تاریک، لقمهی عنکبوت حریصی بشود.
ناگاه دو گوی رخشندهی آبی را مقابل خود دید. پسربچهای خردسال با کنجکاوی چشم به او دوخته بود. برقی به درون آن چشمها دوید و خاموش شد، اندیشهای از خط پایان گذشت.
- فووووووووووت!
تار از هم پاشید. پروانه آزاد شد و روی دست پسرک فرود آمد. عنکبوت از تارش آویزان بود و چهارچشمش مترصد حرکت بعدی آن خانهخرابکن.
- دزدیدم... طعمهت رو!
پسرک جلوی پنجره آمد و پروانهی نشسته در دستهای کاسهشدهاش را روبهروی صورتش گرفت.
- فووووووووووت!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بسوز! شعلهور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/15
تولد نقش: 1402/10/15
آخرین ورود: چهارشنبه 4 شهریور 1405 08:32
از: دنیا وارونه
پستها:
250

خوابش نمی برد. چند وقتی می شد که شب ها بیدار می ماند. نمی دانست علتش چیست. شاید ترس از دست دادن چیزی بود. ولی او هرگز نمی ترسید. برای بار هزارم ساعتش را چک کرد. ماه قرمز نورش را در تمام اتاق به نمایش گذاشته بود. ستاره ها در آسمان شب می رقصیدند. حس می کرد چیزی را فراموش کرده. چیزی که سالیان سال منتظرش بود. چیزی که هر لحظه به یادش بود ولی در آن باد دیده نمی شد. چشمانش را بست تا به لالایی قشنگ باد گوش کند. پرده ها در بیرون اتاق پرواز می کردند. صدایی عجیب در گوشش پیچید. شاید خودش چیزی بود که فراموشش کرده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I've always liked to play with fire
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/15
تولد نقش: 1402/10/15
آخرین ورود: چهارشنبه 4 شهریور 1405 08:32
از: دنیا وارونه
پستها:
250

موهای قهوه ای رنگش را در هوا تاب داد.عرق سردی از پیشانی اش می ریخت. مطمئن بود که خواهرش جایی نمی رود. مطمئن بود همه ی چیزهایی که خواهرش گفته شوخی بوده،مطمئن بود...
در با صدای نسبتا عجیبی باز شد و دخترک یازده ساله وارد اتاق شد.
-این آخرین روزی که در کنار هم هستیم. بیا از تک تک لحظه هاش لذت ببریم.
این صدای دختری بود که تمامی اعضای خانوادهی او ماگل بودند.
-لطفا بهم یه قولی بده. تا زمانی که بر می گردی حسابی بزرگ شده باشی و کلی چیز جدید یاد گرفته باشی.
سپس او را در آغوش کشید و سرش را نوازش کرد.
-قول می دم که هر لحظه و هر جا به یادت باشم. قول می دم!
در با صدای نسبتا عجیبی باز شد و دخترک یازده ساله وارد اتاق شد.
-این آخرین روزی که در کنار هم هستیم. بیا از تک تک لحظه هاش لذت ببریم.
این صدای دختری بود که تمامی اعضای خانوادهی او ماگل بودند.
-لطفا بهم یه قولی بده. تا زمانی که بر می گردی حسابی بزرگ شده باشی و کلی چیز جدید یاد گرفته باشی.
سپس او را در آغوش کشید و سرش را نوازش کرد.
-قول می دم که هر لحظه و هر جا به یادت باشم. قول می دم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I've always liked to play with fire
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/10/24
تولد نقش: 1402/10/25
آخرین ورود: پنجشنبه 15 مرداد 1405 04:39
از: همین تریبون اعلام میکنم که اوضاع، اوضاعی نی...
پستها:
153

اولین باری که نیوت باغ وحش شگفت انگیز و جادویی را در لندن دید، فکر می کرد جایی جادویی برای زندگی حیوانات در صلح و دوستی در کنارهم است. با این تفکر با هیجان و کمی اضطراب به آنجا رفت. اما اصلا آنجا آنطوری که فکرش را می کرد نبود. بد رفتاری که با حیوانات می شد، شلاق هایی که هیچکس از تاباندن آنها و ضربه زدن بی رحمانه به جانوران عبایی نداشت و به راحتی هر رفتاری با جانوران می شد. رفتارهایی که هیچ آدمی توان دیدنش را نداشت.
قفس هایی تنگ، که با میله هایی حرارتی و داغ تعبیه شده در دورتادور قفس، دانه دانه در کنار هم قرار گرفته بودند و منظره ای را ساخته بودند که فقط اسارت را یاد آدم می انداخت. نیوت از دیدن صحنه هایی که می دید اصلا خوشحال نبود و پس از چند دقیقه به سرعت باغ وحش را ترک کرد.
نقل قول:
و نیوت اسکمندر مسبب برچیده شدن و منحل شدن باغ وحش شگفت انگیز و جادویی و انتقال آن به خیابان ها به صورت سیرک عجایب و در نتیجه دشمنی عوامل باغ وحش با نیوت اسکمندر شد. اما نیوت توانست کمی از مرگ جانوران به دلیل تحمل فشار زیاد جلوگیری کند. فقط کمی!
قفس هایی تنگ، که با میله هایی حرارتی و داغ تعبیه شده در دورتادور قفس، دانه دانه در کنار هم قرار گرفته بودند و منظره ای را ساخته بودند که فقط اسارت را یاد آدم می انداخت. نیوت از دیدن صحنه هایی که می دید اصلا خوشحال نبود و پس از چند دقیقه به سرعت باغ وحش را ترک کرد.
نقل قول:
فرستنده: نیوت اسکمندر 17 ساله - ساکن آزمایشگاه جانور شناسی
گیرنده: مادام پیکوئری، رئیس کل - وزارت سحر و جادو
درود
مادام در باغ وحش شگفت انگیز و جادویی لندن هیچ اثری از رفتار مناسب با جانوران شگفت انگیز نیست و آنها در حال تحمل آسیبی شدید هستند!
لطفا رسیدگی کنید.
و نیوت اسکمندر مسبب برچیده شدن و منحل شدن باغ وحش شگفت انگیز و جادویی و انتقال آن به خیابان ها به صورت سیرک عجایب و در نتیجه دشمنی عوامل باغ وحش با نیوت اسکمندر شد. اما نیوت توانست کمی از مرگ جانوران به دلیل تحمل فشار زیاد جلوگیری کند. فقط کمی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1402/10/27 22:09:54
.یادگار گذشتگان.
با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/15
تولد نقش: 1402/10/15
آخرین ورود: چهارشنبه 4 شهریور 1405 08:32
از: دنیا وارونه
پستها:
250

باران روی شیشه ها می رقصید و خود را به نمایش می گذاشت.
بخار قهوه تمامی اتاق را پر کرده بود. این اتاق همان اتاقی بود که تا یازده سالگی اش شب ها آنجا می خوابید.
اتاقی با کاغذ دیواری بنفش کم رنگ و یک میز که در کنجش قرار داشت.
نگاهی به پرده ها انداخت. آنها کاملا خاک گرفته بودند. آخرین شبی که آنجا خوابیده بود،ستاره های چسبیده بر روی سقف اتاقش نمایان بودند.
او هیچ وقت از آن لحظه ها لذت نبرده بود و حالا که از آن خانه رفته بود خيلي دلش می خواست دوباره به آنجا برگردد.
بخار قهوه تمامی اتاق را پر کرده بود. این اتاق همان اتاقی بود که تا یازده سالگی اش شب ها آنجا می خوابید.
اتاقی با کاغذ دیواری بنفش کم رنگ و یک میز که در کنجش قرار داشت.
نگاهی به پرده ها انداخت. آنها کاملا خاک گرفته بودند. آخرین شبی که آنجا خوابیده بود،ستاره های چسبیده بر روی سقف اتاقش نمایان بودند.
او هیچ وقت از آن لحظه ها لذت نبرده بود و حالا که از آن خانه رفته بود خيلي دلش می خواست دوباره به آنجا برگردد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I've always liked to play with fire
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/10/24
تولد نقش: 1402/10/25
آخرین ورود: پنجشنبه 15 مرداد 1405 04:39
از: همین تریبون اعلام میکنم که اوضاع، اوضاعی نی...
پستها:
153

چند روزی بود که کسی ازش خبری نداشت. تنها خودش را در اتاقش حبس کرده بود و با کورجیمن، موجود ایده ساز وقت می گذراند. کوردیمن، هرگاه به شخصی می رسید، بلافاصله چندین ایده در سر او می انداخت و به زندگی او کمک می کرد. اما حالا بیشتر از یک هفته بود که با نیوت در یک اتاق حبس شده بود و خبری از ایده های نابش نبود. شاید کورجیمن خسته بود و ایده سازیش کار نمی کرد یا نیوت حال ایده گیری نداشت. به هرحال اوضاع اونطور که باید پیش نمی رفت.
نامه هایی خوانده نشده از دوستان، آشنایان، همکاران و چندین نامه تبلیغاتی روی هم جمع شده بود که نیوت از دم در جمع می کرد و بدون خواندن در گوشه ای می انداخت. نظرش به نامه ها جلب شد و به سمت آنها رفت و اولین نامه را برداشت به امید اینکه ایده ای یا چیزی مثل آن دستگیرش شود.
آن را باز کرد:
نقل قول:
ناگهان خنده ای به صورت نیوت و کورجیمن نشست. قلم پرش را برداشت. اول دفترش با خطی درشت نوشت:
پروژه جدید: زبان منداسکی!
نامه هایی خوانده نشده از دوستان، آشنایان، همکاران و چندین نامه تبلیغاتی روی هم جمع شده بود که نیوت از دم در جمع می کرد و بدون خواندن در گوشه ای می انداخت. نظرش به نامه ها جلب شد و به سمت آنها رفت و اولین نامه را برداشت به امید اینکه ایده ای یا چیزی مثل آن دستگیرش شود.
آن را باز کرد:
نقل قول:
سلام نیوت عزیز
گرچه خبری ازت ندارم، اما امیدوارم حالت خوب باشد.
هفته خوبی را نگذراندم. چون می خواستم دارویی را که غیر قانونی برای درمان پدرم خریده بودم، به او بدهم و چون نامه ها چک می شوند توسط وزارت جادو، داروی من هم ضبط شد و حالا پدرم حالش بسیار بد است.
ببخشید اگر سرت را درد آوردم، فقط ضمن صحبت با یه نفر اینرا باهات در میان گذاشتم! ای کاش میشد جوری که کسی نفهمد آن نامه را به پدر می نوشتم، درواقع جوری که فقط من و اون بفهمیم1
دوست دارت!
الیزابت...
ناگهان خنده ای به صورت نیوت و کورجیمن نشست. قلم پرش را برداشت. اول دفترش با خطی درشت نوشت:
پروژه جدید: زبان منداسکی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1402/10/26 23:06:14
.یادگار گذشتگان.
با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/18
تولد نقش: 1402/04/18
آخرین ورود: یکشنبه 27 اسفند 1402 12:51
از: اسلیترین
پستها:
37

نیمه شب بود و نوری نقره ای اطراف را روشن میکرد.
با هر ضرب و زوری که شده از دست فلیچ و گربه اش فرار کرده بود و از برخورد با اسنیپ که عادت داشت شب ها در هاگوارتز بگردد و مچ بچه های خلافکار را بگیرد ، جلوگیری کرده بود.
خب این خودش ی موفقیت به حساب می آمد،نه؟
حتی نمیدانست چرا آنقدر یهویی تصمیم به همچین کاری گرفته بود...شاید حس میکرد فشاری سنگین رویش است، یا حس میکرد کلمات از درون خفه اش خواهند کرد، و یا حتی دلتنگ شده ...اما هرچه بود به این کار نیاز داشت.
به ماه نگاه کرد؛اشک هایش روی گونه هایش جاری شدند و پایین روی سنگ ها ریختند.صدای هق هق گریه اش سکوت شب را شکست.
مطمئن بود او بین ابرهای تاریک قایم شده و یواشکی به او نگاهی می اندازد.
پس تصمیم به صحبت گرفت.
_مگه نمی گفتی تنهات نمیذارم،هان؟ چیشد؟ میبینم زدی زیر قولت...مگه قرار نبود همیشه کنارم باشی؟ چرا من رو تنها ول کردی؟
خسته بود...
_چرا؟
اشکی ریخته شد و دخترک بر زمین افتاد.
با هر ضرب و زوری که شده از دست فلیچ و گربه اش فرار کرده بود و از برخورد با اسنیپ که عادت داشت شب ها در هاگوارتز بگردد و مچ بچه های خلافکار را بگیرد ، جلوگیری کرده بود.
خب این خودش ی موفقیت به حساب می آمد،نه؟
حتی نمیدانست چرا آنقدر یهویی تصمیم به همچین کاری گرفته بود...شاید حس میکرد فشاری سنگین رویش است، یا حس میکرد کلمات از درون خفه اش خواهند کرد، و یا حتی دلتنگ شده ...اما هرچه بود به این کار نیاز داشت.
به ماه نگاه کرد؛اشک هایش روی گونه هایش جاری شدند و پایین روی سنگ ها ریختند.صدای هق هق گریه اش سکوت شب را شکست.
مطمئن بود او بین ابرهای تاریک قایم شده و یواشکی به او نگاهی می اندازد.
پس تصمیم به صحبت گرفت.
_مگه نمی گفتی تنهات نمیذارم،هان؟ چیشد؟ میبینم زدی زیر قولت...مگه قرار نبود همیشه کنارم باشی؟ چرا من رو تنها ول کردی؟
خسته بود...
_چرا؟
اشکی ریخته شد و دخترک بر زمین افتاد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
یک مرگخوار اسلیترینی
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/08/27
تولد نقش: 1402/09/02
آخرین ورود: شنبه 22 شهریور 1404 13:58
از: میان ورق های کتاب
پستها:
116

قطرات درشت باران بر موهایش میبارید و قطرات آب از لباسش چکه میکرد، ولی سرما بر او اثری نداشت، سالها بود که دیگر سرما او را آزار نمیداد، بلکه به آن عشق میورزید. اگر چیزی را در این دنیا هنوز دوست میداشت برف و باران و باد سرد بود، از چیز های دیگر دل کنده بود.
با پوزخند به افراد اندک حاضر در خیابان، که خود را محکم در پالتو های ضخیمشان چپانده بودند نگاه کرد. چقدر ضعیف و شکننده بودند، چتر ها را بالای سر خودشان برافراشته بودند و چه احمقانه سعی میکردند خود را از نعمتی که به آنها هدیه شده بود دور نگهدارند.
-تموم عمرم از چترها متنفر بودم، هنوزم همینطور. چترها مردم رو از رحمت دور نگه میدارن.
به برج های کدر و بدرنگی که ماگل ها در بی سلیقگی تمام ساخته بودند، نگاه کرد و به این اندیشید که بی عدالتی دور از دنیای جادویی هم موج میزند، صاحبان طبقات بالاتر، آسمان را هم خریده بودند و حتی آن را هم از مردم عادی گرفته بودند.
همیشه همینطور بود. زندگی بارها و بارها به او آموخته بود که ضعیف تر ها خود را به در و دیوار میزنند تا زنده بمانند، زندگی کردن، متعلق به قویترها بود، به ثروتمندان.
- از این ساختمونا هم متنفرم. چطور جرئت میکنن به آسمون هم چنگ بندازن.
از دنیا هم متنفر شده بود؟ جوابی نداشت. دیگر برای هیچ سوالی جوابی نداشت، حتی اگر نامش را هم میپرسیدند جوابی نمیداد. از پوچی پر شده بود.
به قدم هایش ادامه داد، هیچ عجله ای نداشت، آرام و با حوصله راه میرفت چون جایی برای رفتن نبود، مقصدی نداشت، مهم فقط قدم زدن بود. میخواست انقدر راه برود که یا به آخر دنیا برسد یا به آخر عمرش.
با پوزخند به افراد اندک حاضر در خیابان، که خود را محکم در پالتو های ضخیمشان چپانده بودند نگاه کرد. چقدر ضعیف و شکننده بودند، چتر ها را بالای سر خودشان برافراشته بودند و چه احمقانه سعی میکردند خود را از نعمتی که به آنها هدیه شده بود دور نگهدارند.
-تموم عمرم از چترها متنفر بودم، هنوزم همینطور. چترها مردم رو از رحمت دور نگه میدارن.
به برج های کدر و بدرنگی که ماگل ها در بی سلیقگی تمام ساخته بودند، نگاه کرد و به این اندیشید که بی عدالتی دور از دنیای جادویی هم موج میزند، صاحبان طبقات بالاتر، آسمان را هم خریده بودند و حتی آن را هم از مردم عادی گرفته بودند.
همیشه همینطور بود. زندگی بارها و بارها به او آموخته بود که ضعیف تر ها خود را به در و دیوار میزنند تا زنده بمانند، زندگی کردن، متعلق به قویترها بود، به ثروتمندان.
- از این ساختمونا هم متنفرم. چطور جرئت میکنن به آسمون هم چنگ بندازن.
از دنیا هم متنفر شده بود؟ جوابی نداشت. دیگر برای هیچ سوالی جوابی نداشت، حتی اگر نامش را هم میپرسیدند جوابی نمیداد. از پوچی پر شده بود.
به قدم هایش ادامه داد، هیچ عجله ای نداشت، آرام و با حوصله راه میرفت چون جایی برای رفتن نبود، مقصدی نداشت، مهم فقط قدم زدن بود. میخواست انقدر راه برود که یا به آخر دنیا برسد یا به آخر عمرش.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکارلت لیشام در 1402/10/22 15:28:46
ویرایش شده توسط اسکارلت لیشام در 1402/10/22 15:29:21
ویرایش شده توسط اسکارلت لیشام در 1402/10/22 15:29:21
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج