
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
196 کاربر(ها) آنلاین هستند (134 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
189
مهمانان
|
7
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
بیستویکمین دورهٔ انتخابات
نامزدهای تأییدصلاحیتشدهٔ وزارت سحر و جادو
ثبتنام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر
نامزدهای تأییدصلاحیتشده
۱

۲

هوریس اسلاگهورن
ستاد انتخاباتی۳

دابی
ستاد انتخاباتی۴

تلما هلمز
ستاد انتخاباتی۵

سیبل تریلانی
ستاد انتخاباتی۶

پرنتیس گاتو
ستاد انتخاباتی۷

نیکلاس فلامل
ستاد انتخاباتیمکانهای مجاز فعالیت
تبلیغات:
طرفداری:
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - پایان ترم
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
محدوده آزاد جادوگران
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

سوژه: لذت
کلمات: آلاکلنگ، کارناوال، دلقک، شعبده باز، مار پیتون، شام لذیذ، تماشاچی ها.
لینی روی چادری جا خوش کرده بود و به جمعیتی که در مقابلش در حرکت بودن خیره شده بود. کارناوال حرکتش رو از مرکز شهر آغاز کرده بود و حالا با رسیدن به نقطه پایان، در ضیافتی که به افتخار اون روز ترتیب داده شده بود متوقف شده بودن.
همه جا نورانی بود و در هر سویی بساطی پهن بود. توجه لینی در اون لحظه به مرد شعبدهبازی جلب میشه که از درون کلاهش مار پیتونی رو ظاهر کرده بود. تماشاچیها که تا چند ثانیه پیش از خوشحالی فریاد شادی سر میدادن، حالا از ترس جیغ میزدن و هرکدوم به سویی میگریختن. شعبدهباز که اوضاع رو ناجور میدید، سریع مار رو میگیره به داخل کلاه برمیگردونه.
اما دیگه دیر شده بود و جمعیت مشغول تماشای دو دلقکی شده بودن که بر روی الاکلنگ مسخرهبازی در میاوردن. ماگلها با چه چیزهای عجیبی سرگرم میشدن!
لینی در حالی که تو همین فکر و خیالات غوطهور شده بود، ناگهان کسی رو که به خاطرش اونجا اومده بود تو جمعیت میبینه. ماموریت ساده بود و مکانی که در اون قرار داشت حتی اونو سادهتر هم کرده بود. نهتنها از نمایشی که در اونجا برگزار شده بود لذت کافی برده بود، بلکه حالا میتونست ماموریتشو هم به پایان برسونه. اینجا حتی اگه بعنوان پیکسی جلوی چشم ماگلها رژه میرفت هم چیز عجیبی نبود. مردم اینطور تصور میکردن که یکی از شوخیهای ضیافته.
لینی بالبالزنان از کنار جمعیتی عبور میکنه که در صف دریافت شام لذیذی بودن که برای اون شب تدارک دیده شده بود. خوشبختانه مرد هم در تلاش برای عبور از صف بود و این بهترین موقعیتی بود که لینی میتونست از اون استفاده کنه. با جهشی داخل جیب مرد شیرجه میره و کارتی که به دنبالش بود رو برمیداره.
لرد صبح همون روز بود که گفتگوی این مرد با شخصی دیگه رو شنیده بود که از محلول معجزهآمیز کاشت مو صحبت میکرد. در نهایت اون شخص کارتی رو به مرد تحویل داده بود تا برای رفع کمپشت شدن موهاش بهش مراجعه کنه. لرد باید شخص، آدرس و رازی که در این محلول نهفته بود رو پیدا میکرد و لینی مامور انجام این کار شده بود.
حالا لینی خوشحال از ماموریتی که به انجام رسونده بود، کارت به دست به مقصد خانه ریدل آپارات میکنه. چقدر عجیب بود که ماگلها چیزهای به این ارزشمندی رو تو جیبشون میذارن و بعد هم بدون توقفی تو خونه برای پنهان کردنش، به چنین مکان شلوغی میان!
فارغ از این که برای ماگلها این تبلیغی بود که هر روزه ممکن بود بشنوی...
کلمات نفر بعد: سرسره، آب، خورشید، سرسبز، کلبه، جارو، پرده.
کلمات: آلاکلنگ، کارناوال، دلقک، شعبده باز، مار پیتون، شام لذیذ، تماشاچی ها.
لینی روی چادری جا خوش کرده بود و به جمعیتی که در مقابلش در حرکت بودن خیره شده بود. کارناوال حرکتش رو از مرکز شهر آغاز کرده بود و حالا با رسیدن به نقطه پایان، در ضیافتی که به افتخار اون روز ترتیب داده شده بود متوقف شده بودن.
همه جا نورانی بود و در هر سویی بساطی پهن بود. توجه لینی در اون لحظه به مرد شعبدهبازی جلب میشه که از درون کلاهش مار پیتونی رو ظاهر کرده بود. تماشاچیها که تا چند ثانیه پیش از خوشحالی فریاد شادی سر میدادن، حالا از ترس جیغ میزدن و هرکدوم به سویی میگریختن. شعبدهباز که اوضاع رو ناجور میدید، سریع مار رو میگیره به داخل کلاه برمیگردونه.
اما دیگه دیر شده بود و جمعیت مشغول تماشای دو دلقکی شده بودن که بر روی الاکلنگ مسخرهبازی در میاوردن. ماگلها با چه چیزهای عجیبی سرگرم میشدن!
لینی در حالی که تو همین فکر و خیالات غوطهور شده بود، ناگهان کسی رو که به خاطرش اونجا اومده بود تو جمعیت میبینه. ماموریت ساده بود و مکانی که در اون قرار داشت حتی اونو سادهتر هم کرده بود. نهتنها از نمایشی که در اونجا برگزار شده بود لذت کافی برده بود، بلکه حالا میتونست ماموریتشو هم به پایان برسونه. اینجا حتی اگه بعنوان پیکسی جلوی چشم ماگلها رژه میرفت هم چیز عجیبی نبود. مردم اینطور تصور میکردن که یکی از شوخیهای ضیافته.
لینی بالبالزنان از کنار جمعیتی عبور میکنه که در صف دریافت شام لذیذی بودن که برای اون شب تدارک دیده شده بود. خوشبختانه مرد هم در تلاش برای عبور از صف بود و این بهترین موقعیتی بود که لینی میتونست از اون استفاده کنه. با جهشی داخل جیب مرد شیرجه میره و کارتی که به دنبالش بود رو برمیداره.
لرد صبح همون روز بود که گفتگوی این مرد با شخصی دیگه رو شنیده بود که از محلول معجزهآمیز کاشت مو صحبت میکرد. در نهایت اون شخص کارتی رو به مرد تحویل داده بود تا برای رفع کمپشت شدن موهاش بهش مراجعه کنه. لرد باید شخص، آدرس و رازی که در این محلول نهفته بود رو پیدا میکرد و لینی مامور انجام این کار شده بود.
حالا لینی خوشحال از ماموریتی که به انجام رسونده بود، کارت به دست به مقصد خانه ریدل آپارات میکنه. چقدر عجیب بود که ماگلها چیزهای به این ارزشمندی رو تو جیبشون میذارن و بعد هم بدون توقفی تو خونه برای پنهان کردنش، به چنین مکان شلوغی میان!
فارغ از این که برای ماگلها این تبلیغی بود که هر روزه ممکن بود بشنوی...
کلمات نفر بعد: سرسره، آب، خورشید، سرسبز، کلبه، جارو، پرده.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 18:10
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
640

سوژه: لذت
کلمات: چوبدستی، عشق، قلم پر، معجون سازی، قالیچه، وزارتخانه ی سحر و جادو، کوچه ی دیاگون.
صدای هم سرایی قمری ها روی شاخه های درخت، آن هم در ساعات تاریک نیمه شب، زمانی که انتظار می رفت در خواب عمیق باشند. بنجامین پشت میز تحریر فرسوده ای در اتاق محقرش نشسته بود و با قلم پر مشکی اش گزارش کار ماموریت آن شب را می نوشت، ماموریت قتل، قتل مرد خون آشامی که حالا جنازه اش گوشه ی اتاق قرار داشت و انگار با چشمان آبی روشن و نافذش به بنجامین خیره شده بود، چشمانی که انگار هنوز زندگی در آن ها جریان داشت، چشمانی که هنوز مرگ را نپذیرفته بود.
بنجامین که سنگینی آن نگاه آزارش می داد، سرش را از روی گزارش کار نیمه تمام بلند و به چشمان جسد نگاه کرد. از جایش بلند شد، به سمت جنازه رفت، کنارش نشست و در حالی که زیر لب برای آمرزش روح خون آشام مرحوم دعا می خواند، دستانش را روی پلک های او کشید تا چشمانش بسته شود، ولی چشم ها با سرسختی باز ماندند. بنجامین چوبدستی اش را بیرون کشید، آن را به سمت چشم های جنازه گرفت، تکانی به آن داد و بالاخره موفق شد پلک هایش را ببندد.
باید بلند می شد، سر میزش برمی گشت و گزارش کارش را زودتر تمام می کرد و برای اسقف اعظم می فرستاد. ولی به جای آن بی حرکت سر جایش ماند و به پوست سفید، گونه ها و لب های سرخ و موهای طلایی و درخشان جسد خیره شد، پوست سفیدی که به زودی پلاسیده، چروک و خشک می شد، گونه هایی که سرخی خود را ازدست می دادند و در استخوان های صورت جنازه فرو می رفتند، لب هایی که عاری از طراوت می شدند و موهایی که درخشش خود را از دست می دادند.
- یه چهره ی معصوم. الان مثل یه هیولا به نظر نمیای... ازم پرسیدی که چرا می خوام بکشمت؟ بهت میگم. چون عشقم به آدمایی که شکارشون می کردی، بیشتر از عشقم به تو بود، به تو که هم نوعمی. اما آیا واقعا گناه تو از یه خفاش شکارچی بیشتره؟ خفاشی که دندونای تیزشو تو پشت نرم و مخملی موشا فرو می کنه و خونشونو می مکه؟
بنجامین برای چند لحظه طوری به جسد خیره شد که انگار انتظار داشت او دهان بگشاید و پاسخش را بدهد. بعد از جایش بلند شد، قالیچه ی رنگ و رو رفته ی زیر پایش را جمع کرد، آن را روی جسد انداخت، به سمت میز رفت، پشت آن نشست و مشغول تکمیل گزارش کارش شد.
گزارش که کامل شد، آن را لوله کرد، به سمت جغد سفید سیاهی که روی بند رخت گوشه ی اتاق نشسته بود، رفت، گزارش را به پایش بست، به طرف پنجره ی باز اتاق رفت و جغد را پرواز داد.
حالا باید دوباره می رفت سراغ جنازه، قالیچه را از رویش برمی داشت، آن را روی میز می گذاشت، لباس هایش را درمی آورد، با چاقو به جانش می افتاد، اندام های داخلی اش را جدا می کرد، آن ها را داخل صندوقچه می گذاشت و به مغازه ی معجون سازی ای که در کوچه ی دیاگون قرار داشت، می برد، مغازه ای وابسته به معبد، معبدی که زیر نظر وزارتخانه ی سحر و جادو کار می کرد.
ناگهان احساس کرد چنگال هایی تیز به قلبش آویخته شده اند و می خواهند آن را از سینه اش بیرون بکشند. اولین بار نبود که بعد از ماموریت این حس به او دست می داد و می دانست که آخرین بار هم نیست. ولی او راه حل این مشکل را بلد بود، راه حلی که بارها و بارها به کار بسته بود، راهکاری که در ازای درد جسمانی درد روحی اش را با خود می شست و می برد.
دستش را روی سینه اش گذاشت، روی زانوهایش افتاد، خم شد و سرش را پایین آورد و آن را محکم به کف زمین کوبید، دوباره، دوباره، دوباره...
کلمات نفر بعدی: آلاکلنگ، کارناوال، دلقک، شعبده باز، مار پیتون، شام لذیذ، تماشاچی ها.
کلمات: چوبدستی، عشق، قلم پر، معجون سازی، قالیچه، وزارتخانه ی سحر و جادو، کوچه ی دیاگون.
صدای هم سرایی قمری ها روی شاخه های درخت، آن هم در ساعات تاریک نیمه شب، زمانی که انتظار می رفت در خواب عمیق باشند. بنجامین پشت میز تحریر فرسوده ای در اتاق محقرش نشسته بود و با قلم پر مشکی اش گزارش کار ماموریت آن شب را می نوشت، ماموریت قتل، قتل مرد خون آشامی که حالا جنازه اش گوشه ی اتاق قرار داشت و انگار با چشمان آبی روشن و نافذش به بنجامین خیره شده بود، چشمانی که انگار هنوز زندگی در آن ها جریان داشت، چشمانی که هنوز مرگ را نپذیرفته بود.
بنجامین که سنگینی آن نگاه آزارش می داد، سرش را از روی گزارش کار نیمه تمام بلند و به چشمان جسد نگاه کرد. از جایش بلند شد، به سمت جنازه رفت، کنارش نشست و در حالی که زیر لب برای آمرزش روح خون آشام مرحوم دعا می خواند، دستانش را روی پلک های او کشید تا چشمانش بسته شود، ولی چشم ها با سرسختی باز ماندند. بنجامین چوبدستی اش را بیرون کشید، آن را به سمت چشم های جنازه گرفت، تکانی به آن داد و بالاخره موفق شد پلک هایش را ببندد.
باید بلند می شد، سر میزش برمی گشت و گزارش کارش را زودتر تمام می کرد و برای اسقف اعظم می فرستاد. ولی به جای آن بی حرکت سر جایش ماند و به پوست سفید، گونه ها و لب های سرخ و موهای طلایی و درخشان جسد خیره شد، پوست سفیدی که به زودی پلاسیده، چروک و خشک می شد، گونه هایی که سرخی خود را ازدست می دادند و در استخوان های صورت جنازه فرو می رفتند، لب هایی که عاری از طراوت می شدند و موهایی که درخشش خود را از دست می دادند.
- یه چهره ی معصوم. الان مثل یه هیولا به نظر نمیای... ازم پرسیدی که چرا می خوام بکشمت؟ بهت میگم. چون عشقم به آدمایی که شکارشون می کردی، بیشتر از عشقم به تو بود، به تو که هم نوعمی. اما آیا واقعا گناه تو از یه خفاش شکارچی بیشتره؟ خفاشی که دندونای تیزشو تو پشت نرم و مخملی موشا فرو می کنه و خونشونو می مکه؟
بنجامین برای چند لحظه طوری به جسد خیره شد که انگار انتظار داشت او دهان بگشاید و پاسخش را بدهد. بعد از جایش بلند شد، قالیچه ی رنگ و رو رفته ی زیر پایش را جمع کرد، آن را روی جسد انداخت، به سمت میز رفت، پشت آن نشست و مشغول تکمیل گزارش کارش شد.
گزارش که کامل شد، آن را لوله کرد، به سمت جغد سفید سیاهی که روی بند رخت گوشه ی اتاق نشسته بود، رفت، گزارش را به پایش بست، به طرف پنجره ی باز اتاق رفت و جغد را پرواز داد.
حالا باید دوباره می رفت سراغ جنازه، قالیچه را از رویش برمی داشت، آن را روی میز می گذاشت، لباس هایش را درمی آورد، با چاقو به جانش می افتاد، اندام های داخلی اش را جدا می کرد، آن ها را داخل صندوقچه می گذاشت و به مغازه ی معجون سازی ای که در کوچه ی دیاگون قرار داشت، می برد، مغازه ای وابسته به معبد، معبدی که زیر نظر وزارتخانه ی سحر و جادو کار می کرد.
ناگهان احساس کرد چنگال هایی تیز به قلبش آویخته شده اند و می خواهند آن را از سینه اش بیرون بکشند. اولین بار نبود که بعد از ماموریت این حس به او دست می داد و می دانست که آخرین بار هم نیست. ولی او راه حل این مشکل را بلد بود، راه حلی که بارها و بارها به کار بسته بود، راهکاری که در ازای درد جسمانی درد روحی اش را با خود می شست و می برد.
دستش را روی سینه اش گذاشت، روی زانوهایش افتاد، خم شد و سرش را پایین آورد و آن را محکم به کف زمین کوبید، دوباره، دوباره، دوباره...
کلمات نفر بعدی: آلاکلنگ، کارناوال، دلقک، شعبده باز، مار پیتون، شام لذیذ، تماشاچی ها.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/27 19:46:15
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/27 20:21:25
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/27 22:36:29
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/27 20:21:25
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/27 22:36:29
برای آشنایی بیشتر با دنیای داستانی ام، 'نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/10/11
تولد نقش: 1402/10/13
آخرین ورود: دوشنبه 19 شهریور 1403 12:23
از: خلافکارا متنفرم!
پستها:
266

سوژه: لذت
کلمات: لبخند، حباب، بادکنک، گل رز، بستنی، خوشبختی، شادی
پاتریشیا از اتاقش بیرون رفت. "لبخند"ی زد، روز خوبی بود و خورشید می تابید. با "شادی" در کوچه ی دیاگون ظاهر شد. سپس به طرف گرینگوتز راه افتاد تا به موقع سر قرارش با ناتائیل برسد.
وقتی به آن ساختمان سفید مرمری رسید و وارد شد، یکی از اجنه به طرفش آمد. گفت:"می تونم کمکتون کنم؟"
پاتریشیا گفت:"من دنبال ناتائیل پیترسون می گردم. هست؟"
جن جواب داد:"بله، هست. تازه شیفتش تموم شده. داره آماده می شه تا بیاد. همین جا منتظر بمونین، آخه ساحره ها اجازه ی ورود به رختکن جادوگرها رو ندارن." و رفت تا یک خانواده را به صندوق شان ببرد.
چند دقیقه بعد، ناتائیل به طرف پاتریشیا آمد. صورتش گرد بود، مثل "حباب". چشم های آبی و موهای بور داشت. ردایش آبی، همرنگ چشم هایش بود. او گفت:"سلام، پاتریشیا."
پاتریشیا گفت:"سلام، ناتائیل. خوب شد به موقع رسیدم، آخه معمولا دیر می کنم."
ناتائیل خندید. او و پاتریشیا از گرینگوتز خارج شدند و از پله های ورودی ساختمان پایین رفتند. وقتی به بستنی فروشی رسیدند، دیدند جلوی در ورودی اش گذرگاهی از "بادکنک" گذاشته اند و برخلاف همیشه، دو گلدان "گل رز" دو طرف در ورودی بودند.
پاتریشیا و ناتائیل وارد شدند. پاتریشیا از فروشنده پرسید:"چی شده؟ چرا اینجارو تزئین کردین؟"
فروشنده جواب داد:"امروز تولد سه سالگی بستنی فروشیه. توی این روز خاص "بستنی" پنجاه درصد تخفیف داره."
ناتائیل گفت:"پس دوتا بستنی لیمویی به من و دوستم بده." فروشنده به سرعت دوتا بستنی لیمویی توی قیف گذاشت و به پاتریشیا و ناتائیل داد. ناتائیل پول بستنی ها را داد و همراه با پاتریشیا از بستنی فروشی خارج شد.
وقتی پاتریشیا و ناتائیل در کوچه ی دیاگون قدم می زدند و در همان حال بستنی می خوردند، پاتریشیا واقعا حس "خوشبختی" می کرد. حسی که او نسبت به ناتائیل داشت، چیزی بیشتر از دوستی بود. چیزی که می شد به آن گفت عشق.
کلمات نفر بعد: چوبدستی، عشق، قلم پر، معجون سازی، قالیچه، وزارتخانه ی سحر و جادو، کوچه ی دیاگون.
کلمات: لبخند، حباب، بادکنک، گل رز، بستنی، خوشبختی، شادی
پاتریشیا از اتاقش بیرون رفت. "لبخند"ی زد، روز خوبی بود و خورشید می تابید. با "شادی" در کوچه ی دیاگون ظاهر شد. سپس به طرف گرینگوتز راه افتاد تا به موقع سر قرارش با ناتائیل برسد.
وقتی به آن ساختمان سفید مرمری رسید و وارد شد، یکی از اجنه به طرفش آمد. گفت:"می تونم کمکتون کنم؟"
پاتریشیا گفت:"من دنبال ناتائیل پیترسون می گردم. هست؟"
جن جواب داد:"بله، هست. تازه شیفتش تموم شده. داره آماده می شه تا بیاد. همین جا منتظر بمونین، آخه ساحره ها اجازه ی ورود به رختکن جادوگرها رو ندارن." و رفت تا یک خانواده را به صندوق شان ببرد.
چند دقیقه بعد، ناتائیل به طرف پاتریشیا آمد. صورتش گرد بود، مثل "حباب". چشم های آبی و موهای بور داشت. ردایش آبی، همرنگ چشم هایش بود. او گفت:"سلام، پاتریشیا."
پاتریشیا گفت:"سلام، ناتائیل. خوب شد به موقع رسیدم، آخه معمولا دیر می کنم."
ناتائیل خندید. او و پاتریشیا از گرینگوتز خارج شدند و از پله های ورودی ساختمان پایین رفتند. وقتی به بستنی فروشی رسیدند، دیدند جلوی در ورودی اش گذرگاهی از "بادکنک" گذاشته اند و برخلاف همیشه، دو گلدان "گل رز" دو طرف در ورودی بودند.
پاتریشیا و ناتائیل وارد شدند. پاتریشیا از فروشنده پرسید:"چی شده؟ چرا اینجارو تزئین کردین؟"
فروشنده جواب داد:"امروز تولد سه سالگی بستنی فروشیه. توی این روز خاص "بستنی" پنجاه درصد تخفیف داره."
ناتائیل گفت:"پس دوتا بستنی لیمویی به من و دوستم بده." فروشنده به سرعت دوتا بستنی لیمویی توی قیف گذاشت و به پاتریشیا و ناتائیل داد. ناتائیل پول بستنی ها را داد و همراه با پاتریشیا از بستنی فروشی خارج شد.
وقتی پاتریشیا و ناتائیل در کوچه ی دیاگون قدم می زدند و در همان حال بستنی می خوردند، پاتریشیا واقعا حس "خوشبختی" می کرد. حسی که او نسبت به ناتائیل داشت، چیزی بیشتر از دوستی بود. چیزی که می شد به آن گفت عشق.
کلمات نفر بعد: چوبدستی، عشق، قلم پر، معجون سازی، قالیچه، وزارتخانه ی سحر و جادو، کوچه ی دیاگون.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب میشه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/15
تولد نقش: 1402/10/15
آخرین ورود: جمعه 3 مهر 1405 08:53
از: دنیا وارونه
پستها:
250

سوژه : لذت
کلمات : غول سه چشم، جوجه کلاغ، آیین نامقدس، زهر باسیلیسک، زوزه ی غمناک، آینه ی شکسته، روده ی انسان
با صدای ساعتش از خواب بیدار شد. خواب عجیبی در باره ی غول سه چشم می دید. غولی که با صدای زوزه ی غمناک جوجه کلاغ به عمق تاریکی فرو رفت. کتاب صد و ده راهکار آیین نامقدس را برداشت و به طرف اتاق دوستش رفت. آینه ی شکسته که در گوشه اتاق قرار داشت، منجر به عوض شدن فضای اتاق می شد. اتاقش همچون روده ی انسان در هم رفته و پیچیده بود. در کتابخانه اش زهر بایسیلیسک نگه می داشت و بروی لبه ی پنجره اش لیوانی پر از خون گذاشت بود. حس هیجان بهش دست داد. حسی که عاشق اش بود و با تمام و جودش از آن لذت میبرد. کتاب را روی میز گذاشت و از میز کمی فاصله گرفت. باد خنگی فضای اتاق را در بر گرفت. شاید آن روز آخرین روزی بود که می توانست هیجان را تجربه کند.
کلمات نفر بعد: لبخند، حباب، بادکنک، گل رز، بستنی، خوشبختی، شادی،
کلمات : غول سه چشم، جوجه کلاغ، آیین نامقدس، زهر باسیلیسک، زوزه ی غمناک، آینه ی شکسته، روده ی انسان
با صدای ساعتش از خواب بیدار شد. خواب عجیبی در باره ی غول سه چشم می دید. غولی که با صدای زوزه ی غمناک جوجه کلاغ به عمق تاریکی فرو رفت. کتاب صد و ده راهکار آیین نامقدس را برداشت و به طرف اتاق دوستش رفت. آینه ی شکسته که در گوشه اتاق قرار داشت، منجر به عوض شدن فضای اتاق می شد. اتاقش همچون روده ی انسان در هم رفته و پیچیده بود. در کتابخانه اش زهر بایسیلیسک نگه می داشت و بروی لبه ی پنجره اش لیوانی پر از خون گذاشت بود. حس هیجان بهش دست داد. حسی که عاشق اش بود و با تمام و جودش از آن لذت میبرد. کتاب را روی میز گذاشت و از میز کمی فاصله گرفت. باد خنگی فضای اتاق را در بر گرفت. شاید آن روز آخرین روزی بود که می توانست هیجان را تجربه کند.
کلمات نفر بعد: لبخند، حباب، بادکنک، گل رز، بستنی، خوشبختی، شادی،
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I've always liked to play with fire
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 18:10
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
640

سوژه: لذت
کلمات: اشک، قهقهه، درخت صنوبر، خطر، زندگی، شفق قطبی، دردسر
پشت به من زیر درخت صنوبر ایستاده بود، دستانش را در جیب های پالتوی چرمی اش فرو برده بود و موهای نقره ای و بلندش در نسیم ملایم به آرامی تکان می خورد. با دیدنش دوباره امواج احساسات متناقض به سمتم هجوم آورده بود. این مرد، موجودی که هدیه ی تاریکی را برایم به ارمغان آورده بود، کسی که از خونم خورده بود و از خونش خورده بودم، کسی که مرا از نو متولد کرده بود.
فلاش بک:
چهره ی رزالی آشفته و موهای پف دار طلایی اش در هم ریخته بود.
- تو نباید به اون اعتماد کنی. اون می خواست تو رو بکشه، می فهمی؟
- ولی گفت دیگه قصد نداره همچین کاری کنه. حس می کنم راست می گفت.
- حست غلطه. فقط به خاطر خونی که بینتون رد و بدل شده، همچین حسی داری.
رویم را از او برگرداندم و به سمت در رفتم. با عجله به سمتم آمد و بازویم را گرفت. اشک در چشمانش حلقه زده بود.
- خواهش می کنم، نرو. اگه حقه ای تو کارش باشه، چی؟ اگه بخواد تو رو...
بغضش شکست.
- من نمی تونم بدون تو زندگی کنم.
او را در آغوش کشیدم و همان طور که هق هق می کرد، موهایش را نوازش کردم.
- اتفاقی واسم نمی افته، اینو بهت قول میدم.
پایان فلاش بک
وقتی به او رسیدم، رویش را به سمتم برگرداند، لبخند زد و دستش را به سمتم دراز کرد. دستش را گرفتم و با همدیگر به چرخش درآمدیم. آمیزه ای از اشکال و رنگ های غیر قابل تشخیص در برابر چشمانم به حرکت درآمد تا این که بالاخره پاهایم روی زمینی پر برف فرود آمد. دست خالقم، بنجامین را رها و به آسمان بالای سرم نگاه کردم. شگفت انگیز بود! نور سبز خارق العاده ای هم چون سقفی متحرک بالای سرمان در اهتزاز بود. بنجامین با صدای نرم و آهنگینش گفت:
- می دونی، زمانای قدیم شکار زیر شفق قطبی یه معنی خاصی واسه خون آشاما داشت.
لبخند زدم.
- چه جور معنی ای؟
- وقتی قصد خودکشی داشتن، آخرین شکارشونو زیر شفق قطبی انجام می دادن.
لبخند روی لبانم خشکید.
- خب، باید بگم تو حس قشنگی که داشتمو به هم ریختی. تو این فضای رمانتیک، انتظار داشتم حرفای رمانتیک بشنوم. مثلا بگی شبای ولنتاین خون آشاما با معشوقاشون میومدن زیر شفق قطبی و عشقشونو بهشون ابراز می کردن.
- متاسفم، گادفری من. واسه جبرانش این جا واست هتل رزرو می کنم. فقط بگو واسه چند نفر بگیرم، دو یا سه نفر؟ تو و رزالی، تو و ناتان یا تو و رزالی و ناتان؟
چشم غره ای به او رفتم.
- سر به سرم نذار، بنجامین.
شروع کردم به دویدن در برف ها. اول به آرامی و بعد به تدریج سرعتم را زیاد کردم. سواحل برفی، دریاچه های آرام و بدون موج و قطعات شناور یخ در آب، همه شتابان از کنارم رد می شدند. همان طور که جلو می رفتم، ناگهان چیزی توجهم را جلب کرد. سرعتم را کم و در چند متری آن توقف کردم. یک گوزن سفید نر با شاخ های بلند که با چشمان درخشانش محتاطانه به من خیره شده بود. من هم نگاهم را به چشمانش دوختم و در یک آن رویش پریدم، دستانم را محکم دورش حلقه کردم، دندان های نیشم را در گردنش فرو بردم و شروع کردم به مکیدن خونش.
بی وقفه می مکیدم و خون گرم گوزن بدنم را پر می کرد. کم کم دیدم تار شد و سرم شروع کرد به گیج رفتن، ولی نه آن گیجی خوشایندی که همیشه موقع نوشیدن خون حس می کردم. زنگ خطر در مغزم به صدا درآمد و فهمیدم به دردسر افتاده ام، ولی نتوانستم از مکیدن دست بردارم، انگار کنترل خود را از دست داده بودم و بدون آن که بخواهم، فقط می مکیدم و می مکیدم.
*
صدای قهقهه های بلند. کسی داشت با صدای بلند و غیر طبیعی قهقهه می زد و روی برف ها تلو می خورد. آن شخص من بودم.
می خواستم داخل دریاچه شیرجه بزنم که دست هایی مرا از پشت گرفت و برگرداند. دست ها متعلق به مردی قدبلند با شانه های ورزیده و موهای نقره ای بود. چهره اش خیلی آشنا بود، ولی نتوانستم او را بشناسم.
مرد مرا کشان کشان از دریاچه دور کرد و من شروع کردم به عربده کشیدن.
- شانس اوردی رزالی و ناتان این جا نیستن تا تو این وضع ببیننت. خون اون گوزنی که ترتیبشو دادی، مسموم بود.
کلمات نفر بعدی: غول سه چشم، جوجه کلاغ، آیین نامقدس، زهر باسیلیسک، زوزه ی غمناک، آینه ی شکسته، روده ی انسان
کلمات: اشک، قهقهه، درخت صنوبر، خطر، زندگی، شفق قطبی، دردسر
پشت به من زیر درخت صنوبر ایستاده بود، دستانش را در جیب های پالتوی چرمی اش فرو برده بود و موهای نقره ای و بلندش در نسیم ملایم به آرامی تکان می خورد. با دیدنش دوباره امواج احساسات متناقض به سمتم هجوم آورده بود. این مرد، موجودی که هدیه ی تاریکی را برایم به ارمغان آورده بود، کسی که از خونم خورده بود و از خونش خورده بودم، کسی که مرا از نو متولد کرده بود.
فلاش بک:
چهره ی رزالی آشفته و موهای پف دار طلایی اش در هم ریخته بود.
- تو نباید به اون اعتماد کنی. اون می خواست تو رو بکشه، می فهمی؟
- ولی گفت دیگه قصد نداره همچین کاری کنه. حس می کنم راست می گفت.
- حست غلطه. فقط به خاطر خونی که بینتون رد و بدل شده، همچین حسی داری.
رویم را از او برگرداندم و به سمت در رفتم. با عجله به سمتم آمد و بازویم را گرفت. اشک در چشمانش حلقه زده بود.
- خواهش می کنم، نرو. اگه حقه ای تو کارش باشه، چی؟ اگه بخواد تو رو...
بغضش شکست.
- من نمی تونم بدون تو زندگی کنم.
او را در آغوش کشیدم و همان طور که هق هق می کرد، موهایش را نوازش کردم.
- اتفاقی واسم نمی افته، اینو بهت قول میدم.
پایان فلاش بک
وقتی به او رسیدم، رویش را به سمتم برگرداند، لبخند زد و دستش را به سمتم دراز کرد. دستش را گرفتم و با همدیگر به چرخش درآمدیم. آمیزه ای از اشکال و رنگ های غیر قابل تشخیص در برابر چشمانم به حرکت درآمد تا این که بالاخره پاهایم روی زمینی پر برف فرود آمد. دست خالقم، بنجامین را رها و به آسمان بالای سرم نگاه کردم. شگفت انگیز بود! نور سبز خارق العاده ای هم چون سقفی متحرک بالای سرمان در اهتزاز بود. بنجامین با صدای نرم و آهنگینش گفت:
- می دونی، زمانای قدیم شکار زیر شفق قطبی یه معنی خاصی واسه خون آشاما داشت.
لبخند زدم.
- چه جور معنی ای؟
- وقتی قصد خودکشی داشتن، آخرین شکارشونو زیر شفق قطبی انجام می دادن.
لبخند روی لبانم خشکید.
- خب، باید بگم تو حس قشنگی که داشتمو به هم ریختی. تو این فضای رمانتیک، انتظار داشتم حرفای رمانتیک بشنوم. مثلا بگی شبای ولنتاین خون آشاما با معشوقاشون میومدن زیر شفق قطبی و عشقشونو بهشون ابراز می کردن.
- متاسفم، گادفری من. واسه جبرانش این جا واست هتل رزرو می کنم. فقط بگو واسه چند نفر بگیرم، دو یا سه نفر؟ تو و رزالی، تو و ناتان یا تو و رزالی و ناتان؟
چشم غره ای به او رفتم.
- سر به سرم نذار، بنجامین.
شروع کردم به دویدن در برف ها. اول به آرامی و بعد به تدریج سرعتم را زیاد کردم. سواحل برفی، دریاچه های آرام و بدون موج و قطعات شناور یخ در آب، همه شتابان از کنارم رد می شدند. همان طور که جلو می رفتم، ناگهان چیزی توجهم را جلب کرد. سرعتم را کم و در چند متری آن توقف کردم. یک گوزن سفید نر با شاخ های بلند که با چشمان درخشانش محتاطانه به من خیره شده بود. من هم نگاهم را به چشمانش دوختم و در یک آن رویش پریدم، دستانم را محکم دورش حلقه کردم، دندان های نیشم را در گردنش فرو بردم و شروع کردم به مکیدن خونش.
بی وقفه می مکیدم و خون گرم گوزن بدنم را پر می کرد. کم کم دیدم تار شد و سرم شروع کرد به گیج رفتن، ولی نه آن گیجی خوشایندی که همیشه موقع نوشیدن خون حس می کردم. زنگ خطر در مغزم به صدا درآمد و فهمیدم به دردسر افتاده ام، ولی نتوانستم از مکیدن دست بردارم، انگار کنترل خود را از دست داده بودم و بدون آن که بخواهم، فقط می مکیدم و می مکیدم.
*
صدای قهقهه های بلند. کسی داشت با صدای بلند و غیر طبیعی قهقهه می زد و روی برف ها تلو می خورد. آن شخص من بودم.
می خواستم داخل دریاچه شیرجه بزنم که دست هایی مرا از پشت گرفت و برگرداند. دست ها متعلق به مردی قدبلند با شانه های ورزیده و موهای نقره ای بود. چهره اش خیلی آشنا بود، ولی نتوانستم او را بشناسم.
مرد مرا کشان کشان از دریاچه دور کرد و من شروع کردم به عربده کشیدن.
- شانس اوردی رزالی و ناتان این جا نیستن تا تو این وضع ببیننت. خون اون گوزنی که ترتیبشو دادی، مسموم بود.
کلمات نفر بعدی: غول سه چشم، جوجه کلاغ، آیین نامقدس، زهر باسیلیسک، زوزه ی غمناک، آینه ی شکسته، روده ی انسان
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 2:32:51
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 11:30:56
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 11:36:47
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 11:40:57
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 11:44:32
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 11:47:26
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 11:49:34
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 11:51:08
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 11:53:47
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 11:55:03
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 11:56:42
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 12:01:20
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 12:05:32
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 12:08:07
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 13:51:20
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 14:06:07
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 11:30:56
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 11:36:47
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 11:40:57
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 11:44:32
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 11:47:26
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 11:49:34
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 11:51:08
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 11:53:47
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 11:55:03
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 11:56:42
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 12:01:20
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 12:05:32
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 12:08:07
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 13:51:20
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/19 14:06:07
برای آشنایی بیشتر با دنیای داستانی ام، 'نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/10/20
تولد نقش: 1402/10/21
آخرین ورود: چهارشنبه 14 آبان 1404 12:36
از: جایی که خورشید از آنجا برمی خیزد
پستها:
11

سوژه لذت
کلمات: باردار، لبخند، چای داغ، باران، ماه، آسمان، زمان برگردان
آسمان دل انگیز شب با لبخند به او می نگریست. ستاره ها در دل شب چشمک می زدند و قطرات باران، مادرانه و با مهربانی صورتش را نوازش می کردند. چای داغ در دستش خیلی وقت بود که سرد شده بود؛ روحش هم همینطور.
تمام خانواده اش برای او آرزوی خوشبختی می کردند. زمانی که کودک بود ستاره ای دنباله دار در آسمان دید و آرزویی را کرد که دیگران برایش می خواستند: خوشبختی
اما انگار با اشتباهاتش فرسخ ها از خوشبختی دور شده بود. دستی بر روی شکم برآمده اش کشید و زندگی تازه شکل گرفته در آن را دوباره برای چندمین بار در طول آن روز حس کرد. او باردار بود و این حقیقتی بود که نمیدانست آن را چطور باید بپذیرد؛ حادثه ای خانه خراب کن یا اتفاقی شیرین. به یاد نمی آورد این زندگی جدید را مدیون گناهی پر ز لذت بود یا شهوتی مردانه . هر چه که بود میدانست تولد بدون پدر برای زندگی تازه شکل گرفته درونش اتفاق شیرین و لذت بخشی نخواهد بود. به ماه نگریست. جایی مثل مکانی که در آنجا آرزوهایش را دفن کرده بود؛ به همان اندازه دور و دست نیافتنی. اشک هایش همراه قطرات باران صورتش را خیس می کردند. دستش را مشت کرد و آرام به شکمش زد. شاید اگر ماشینی زمان برگردان داشت هیچوقت به این زندگی مجال شکل گرفتن نمیداد، شاید هیچوقت از خانواده اش فاصله نمی گرفت، شاید هیچوقت...
شاید هم نیازی به ماشین زمان برگردان نبود.شاید فقط باید صبر می کرد تا زندگی دوباره روی خوشش را به او نشان دهد و حس خوشبختی و لذت بردن را باری دیگر به یاد آورد.
اما او در آن زمان فقط مادری تنها بود که با هر منطقی نمیتوانست در بریتانیای مدرن بی خانمان نباشد.
اما فقط در آن زمان...
کلمات نفر بعد:اشک،قهقهه،درخت صنوبر،خطر،زندگی،شفق قطبی،دردسر
کلمات: باردار، لبخند، چای داغ، باران، ماه، آسمان، زمان برگردان
آسمان دل انگیز شب با لبخند به او می نگریست. ستاره ها در دل شب چشمک می زدند و قطرات باران، مادرانه و با مهربانی صورتش را نوازش می کردند. چای داغ در دستش خیلی وقت بود که سرد شده بود؛ روحش هم همینطور.
تمام خانواده اش برای او آرزوی خوشبختی می کردند. زمانی که کودک بود ستاره ای دنباله دار در آسمان دید و آرزویی را کرد که دیگران برایش می خواستند: خوشبختی
اما انگار با اشتباهاتش فرسخ ها از خوشبختی دور شده بود. دستی بر روی شکم برآمده اش کشید و زندگی تازه شکل گرفته در آن را دوباره برای چندمین بار در طول آن روز حس کرد. او باردار بود و این حقیقتی بود که نمیدانست آن را چطور باید بپذیرد؛ حادثه ای خانه خراب کن یا اتفاقی شیرین. به یاد نمی آورد این زندگی جدید را مدیون گناهی پر ز لذت بود یا شهوتی مردانه . هر چه که بود میدانست تولد بدون پدر برای زندگی تازه شکل گرفته درونش اتفاق شیرین و لذت بخشی نخواهد بود. به ماه نگریست. جایی مثل مکانی که در آنجا آرزوهایش را دفن کرده بود؛ به همان اندازه دور و دست نیافتنی. اشک هایش همراه قطرات باران صورتش را خیس می کردند. دستش را مشت کرد و آرام به شکمش زد. شاید اگر ماشینی زمان برگردان داشت هیچوقت به این زندگی مجال شکل گرفتن نمیداد، شاید هیچوقت از خانواده اش فاصله نمی گرفت، شاید هیچوقت...
شاید هم نیازی به ماشین زمان برگردان نبود.شاید فقط باید صبر می کرد تا زندگی دوباره روی خوشش را به او نشان دهد و حس خوشبختی و لذت بردن را باری دیگر به یاد آورد.
اما او در آن زمان فقط مادری تنها بود که با هر منطقی نمیتوانست در بریتانیای مدرن بی خانمان نباشد.
اما فقط در آن زمان...
کلمات نفر بعد:اشک،قهقهه،درخت صنوبر،خطر،زندگی،شفق قطبی،دردسر
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
we will find a way through the dark :)
جزئیات کاربر

سوژه لذت
کلمات:باد،خوشبختی،دریا،لطیف،دلنواز،طلایی،آغوش
پوزخندی زد، این کار برایش زیادی عادی شده بود. پریدن از خواب در دل تاریکی با نفس های سنگین و فرار کردن تا رسیدن به دریا و فرو بردن خود در میان امواج، دل سپردن به نوازش لطیف و دل نواز امواج که اشک هایش را که پی در پی فرو می ریختند پاک می کردند.
-این از شب ها که نمی تونم بخوابم، وقتی هم چند لحظه خوابم میبره این طوری میشه.
به نور طلایی خورشید از دور دست بالا می آمد و تاریکی آبی آسمان را به روشنایی پیوند می زد خیره شد، پاهایش برهنه بودند و لمس شن های سرد وجودش را تازه می ساخت و میسوزاند.
باند های نیم باز دستانش بر اثر خیس شدن سنگین می شدند و زخم های کهنه و نیمه شفا یافته ی دستانش را نمایان می ساختند. باد مو هایش را پراکنده و خشک می ساخت و مادرانه در گوشش زمزمه می کرد.
-یعنی خوشبختی برای چنین گناه کاری ممکن است؟
با بستن چشم هایش به زانوانش اجازه ی سقوط داد و در آغوش موج فرو رفت. جسمش بر طبق عادت به سطح می رفت اما حس سنگینی قلبش او را می آزرد.
کلمات بعدی: باردار، لبخند، چای داغ، باران، ماه، آسمان، زمان برگردان
کلمات:باد،خوشبختی،دریا،لطیف،دلنواز،طلایی،آغوش
پوزخندی زد، این کار برایش زیادی عادی شده بود. پریدن از خواب در دل تاریکی با نفس های سنگین و فرار کردن تا رسیدن به دریا و فرو بردن خود در میان امواج، دل سپردن به نوازش لطیف و دل نواز امواج که اشک هایش را که پی در پی فرو می ریختند پاک می کردند.
-این از شب ها که نمی تونم بخوابم، وقتی هم چند لحظه خوابم میبره این طوری میشه.
به نور طلایی خورشید از دور دست بالا می آمد و تاریکی آبی آسمان را به روشنایی پیوند می زد خیره شد، پاهایش برهنه بودند و لمس شن های سرد وجودش را تازه می ساخت و میسوزاند.
باند های نیم باز دستانش بر اثر خیس شدن سنگین می شدند و زخم های کهنه و نیمه شفا یافته ی دستانش را نمایان می ساختند. باد مو هایش را پراکنده و خشک می ساخت و مادرانه در گوشش زمزمه می کرد.
-یعنی خوشبختی برای چنین گناه کاری ممکن است؟
با بستن چشم هایش به زانوانش اجازه ی سقوط داد و در آغوش موج فرو رفت. جسمش بر طبق عادت به سطح می رفت اما حس سنگینی قلبش او را می آزرد.
کلمات بعدی: باردار، لبخند، چای داغ، باران، ماه، آسمان، زمان برگردان
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/15
تولد نقش: 1402/10/15
آخرین ورود: جمعه 3 مهر 1405 08:53
از: دنیا وارونه
پستها:
250

سوژه لذت
کلمات : دنیا، شادی، آبی، لبخند، بادبان، باغچه، نور
دنیای سرشار از شادی. به آسمان آبی شب نگریست. پرده ها در هوا همچو بادبان پرسه می زدند.
گل های همیشه بهار در باغچه ی خانه اش می درخشیدن.
لبخند ماه از همیشه زیبا تر بود.
اولین ستاره نورانی شب را هدف گرفت و با بستن چشمانش آرزو کرد.
مو هایش در هوا میرقصیدند. در تاریکی شب چشمانش هم رنگ دریا شده بود.
گوشواره هایش همانند مروارید زیبا و جذاب بود.
کش موهایش را محکم کرد و خودش را در آغوش باد رها کرد.
کلماتنفربعد:باد،خوشبختی،دریا،لطیف،دلنواز،طلایی،اغوش
کلمات : دنیا، شادی، آبی، لبخند، بادبان، باغچه، نور
دنیای سرشار از شادی. به آسمان آبی شب نگریست. پرده ها در هوا همچو بادبان پرسه می زدند.
گل های همیشه بهار در باغچه ی خانه اش می درخشیدن.
لبخند ماه از همیشه زیبا تر بود.
اولین ستاره نورانی شب را هدف گرفت و با بستن چشمانش آرزو کرد.
مو هایش در هوا میرقصیدند. در تاریکی شب چشمانش هم رنگ دریا شده بود.
گوشواره هایش همانند مروارید زیبا و جذاب بود.
کش موهایش را محکم کرد و خودش را در آغوش باد رها کرد.
کلماتنفربعد:باد،خوشبختی،دریا،لطیف،دلنواز،طلایی،اغوش
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روندا فلدبری در 1402/11/17 15:40:12
I've always liked to play with fire
جزئیات کاربر

کلمات فعلی: دنیا، شادی، آبی، لبخند، بادبان، باغچه، نور
سوژه: لذت
در این دنیا هنگامی که شادی را به دیگران هدیه میکنید، گویا همه چیز به شما لبخند میزند.
در آن لحظات، تماشای آسمان آبی لذت بخش تر از مواقع دیگر است.
نور خورشید بر باغچهی دلت به گونهای میتابد، که گرمای وجودت عاشقانه تو را در آغوش میگیرد.
پس شادی را به دل دیگران هدیه کنید تا کشتی کوچک افکارتان، بادبانهایش را باز کند و بر روی امواج احساسات خوب شناور شود.
ریگولوس، در حالی همیشه این حرفها را به دیگران میزد، که خودش خیلی وقت بود از چنین احساسی لذت نبرده بود...!
سوژه: لذت
در این دنیا هنگامی که شادی را به دیگران هدیه میکنید، گویا همه چیز به شما لبخند میزند.
در آن لحظات، تماشای آسمان آبی لذت بخش تر از مواقع دیگر است.
نور خورشید بر باغچهی دلت به گونهای میتابد، که گرمای وجودت عاشقانه تو را در آغوش میگیرد.
پس شادی را به دل دیگران هدیه کنید تا کشتی کوچک افکارتان، بادبانهایش را باز کند و بر روی امواج احساسات خوب شناور شود.
ریگولوس، در حالی همیشه این حرفها را به دیگران میزد، که خودش خیلی وقت بود از چنین احساسی لذت نبرده بود...!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: امروز ساعت 12:53
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پستها:
431
شغل
معاون محفل ققنوس، تاریخنگار دیوان جادوگران

سوژه: لذت
کلمات: زیبایی، لذت، مهربان، بی انتها، پنجره، آسمان، تنهایی
- مامان من رفتم!
و قبل از اینکه صدای فریاد مامانشو بشنوه در خونه رو می بنده.
می دونه مامانش با بیرون رفتن تو این هوای سرد مخالفه، برای همین تا لحظه ی خارج شدن از خونه، چیزی بهش نمیگه و بعد یهویی خداحافظی می کنه و وسط خیابون می پره.
- چه هوای عالی ای!
با ذوق اینو میگه و سرشو بلند می کنه تا به آسمون خیره بشه. دونه های برف آروم آروم از ابرای پشمکی بیرون میان و روی سر و صورتش جا خوش می کنن.
خیابونشون پر از برف شده و تا چشم کار می کنه همه جا یه دست سفیده. هیچکسی هم تو این سرما، اون اطراف پرسه نمی زنه.
یه نگاه به دور و برش می ندازه و با خودش فکر می کنه خیلی کیف میده تنهایی کل اون خیابون رو پیاده روی کنه.
پس هندزفریشو میذاره تو گوشش و شروع به راه رفتن می کنه.
با هر قدمی که بر میداره، یه جای پای تازه رو برفا برای خودش ثبت می کنه. چشمش به طرح های زیر پوتینش میفته که جای پاشو به زیبایی تزئین کرده.
برفا رو با ضربه ی پنجه پوتینش به هوا پرتاب می کنه و با علاقه به پخش شدن برفا تو هوا، خیره می شه.
و شروع می کنه چرخیدن دور خودش...
یهو پاش لیز می خوره، از پشت روی برفا می فته و صدای آخش هوا میره.
با دست پشتش رو آروم میماله. از اصابت با چنین زمین سردی، حسابی دردش اومده.
میاد از جاش بلند شه ولی دوباره لیز می خوره و زمین میفته.
می خواد از یکی کمک بگیره ولی تو خیابون هیچ جنبنده ای رو نمی بینه. یهو از شدت تنهایی بغض می کنه.
اونقدر نوآورانه ست که گفته می شه:
مثل این میمونه که گاهی بین صفر تا صد چیزی گیر کنی
خیلی یه دفعه ای از تلاش کردن خسته میشه روی زمین برفی دراز می کشه. نگاهشو به آسمون بی انتها می دوزه و گوشش رو به آهنگ درحال پخش می سپره:
حس خیلی خوبی درون وجودش ریشه می دوونه.
تموم وجودش سر شار از انرژی و شادی می شه. سرشار از قدرت!
دوباره تلاش می کنه تا از جاش بلند شه و همزمان همراه خواننده می خونه:
آره! از جاش بلند میشه. حسابی هم پر قدرت از جاش بلند میشه و با صلابت می ایسته.
از اون لحظه به بعد هیچی دیگه براش اهمیتی نداره. نه جای زخما. نه جای حرفا.
هیچکس و همچنین هیچ اتفاقی نمی تونه مانع لذت بردنش از زندگی بشه!
فریاد می زنه:
و خب با فریادی که می زنه پنجرهی چند تا خونه باز می شه و کله های کلی آدم از همشون بیرون می زنه.
هیچ کدوم از آدمای پشت پنجره شادی و اشتیاقشو درک نمی کنن. همشون فقط به حالش تاسف می خورن که تو این هوای سرد حماقت کرده و بیرون رفته. یه پیرزن هم با مهربونی بهش میگه که:
- بچه تو این هوای سرد سرما می خوری! زود برو خونه!
ولی اون اهمیتی به حرفای پیرزن نمیده.
و دوباره شروع به چرخیدن می کنه و صدای خنده هاش تا آسمون میره.
براش مهم نیست که بیفته، مهم نیست که سرما بخوره، می خواد با تموم وجودش از این زمستون لذت ببره.
کلمات نفر بعد: دنیا، شادی، آبی، لبخند، بادبان، باغچه، نور
*آهنگVS
کلمات: زیبایی، لذت، مهربان، بی انتها، پنجره، آسمان، تنهایی
- مامان من رفتم!
و قبل از اینکه صدای فریاد مامانشو بشنوه در خونه رو می بنده.
می دونه مامانش با بیرون رفتن تو این هوای سرد مخالفه، برای همین تا لحظه ی خارج شدن از خونه، چیزی بهش نمیگه و بعد یهویی خداحافظی می کنه و وسط خیابون می پره.
- چه هوای عالی ای!
با ذوق اینو میگه و سرشو بلند می کنه تا به آسمون خیره بشه. دونه های برف آروم آروم از ابرای پشمکی بیرون میان و روی سر و صورتش جا خوش می کنن.
خیابونشون پر از برف شده و تا چشم کار می کنه همه جا یه دست سفیده. هیچکسی هم تو این سرما، اون اطراف پرسه نمی زنه.
یه نگاه به دور و برش می ندازه و با خودش فکر می کنه خیلی کیف میده تنهایی کل اون خیابون رو پیاده روی کنه.
پس هندزفریشو میذاره تو گوشش و شروع به راه رفتن می کنه.
حتی اگه عمیقا ناراحتی و سختی دیدی خودتو جمع کن. (همه تلاشتو بکن)
دنیا نامردی زیاد داره. عرق آدمای سخت جون رو هم در میاره.
ممکنه گریه کنی و بگی: امروزمون به هیچ جا نمی رسه.
پس رویاهایی که بچگیامون داشتیم کجای زمینه؟
دنیا نامردی زیاد داره. عرق آدمای سخت جون رو هم در میاره.
ممکنه گریه کنی و بگی: امروزمون به هیچ جا نمی رسه.
پس رویاهایی که بچگیامون داشتیم کجای زمینه؟
با هر قدمی که بر میداره، یه جای پای تازه رو برفا برای خودش ثبت می کنه. چشمش به طرح های زیر پوتینش میفته که جای پاشو به زیبایی تزئین کرده.
قلبت هنوز زخمیه. آسیب روحی همیشه با شکافی بین رویا و واقعیت، مثل یه نمایش جاده ای ادامه داره.
بگو بیخیالش. عزمت رو جزم کن و برو حقشو بذار کف دستش!
بگو بیخیالش. عزمت رو جزم کن و برو حقشو بذار کف دستش!
برفا رو با ضربه ی پنجه پوتینش به هوا پرتاب می کنه و با علاقه به پخش شدن برفا تو هوا، خیره می شه.
همه ی آدم های بد، چهره های حق به جانبی دارن
پس بیا بریم تو زمین خودشون حسابشونو برسیم!
پس بیا بریم تو زمین خودشون حسابشونو برسیم!
و شروع می کنه چرخیدن دور خودش...
لای لای لای لای لای به دویدن ادامه بده و...
لای لای لای لای لای کم نیار!
لای لای لای لای لای موتور دلت رو روشن کن...
لای لای لای لای لای جوری که روحت هم به هیجان بیاد
لای لای لای لای لای کم نیار!
لای لای لای لای لای موتور دلت رو روشن کن...
لای لای لای لای لای جوری که روحت هم به هیجان بیاد
تو همهی جشنها باخیال راحت برقص!
یهو پاش لیز می خوره، از پشت روی برفا می فته و صدای آخش هوا میره.
با دست پشتش رو آروم میماله. از اصابت با چنین زمین سردی، حسابی دردش اومده.
میاد از جاش بلند شه ولی دوباره لیز می خوره و زمین میفته.
انگار داخل یه سیاه چال گرفتار شدی
حس ناامیدی ای که داری به سختی قابل انتقاله.
تنش درونیت به حدی رسیده که سر و صداش بلند شده
به بیان عادی، واقعاً غیرقابل باوره.
حس ناامیدی ای که داری به سختی قابل انتقاله.
تنش درونیت به حدی رسیده که سر و صداش بلند شده
به بیان عادی، واقعاً غیرقابل باوره.
می خواد از یکی کمک بگیره ولی تو خیابون هیچ جنبنده ای رو نمی بینه. یهو از شدت تنهایی بغض می کنه.
اونقدر نوآورانه ست که گفته می شه:
مثل این میمونه که گاهی بین صفر تا صد چیزی گیر کنی
خیلی یه دفعه ای از تلاش کردن خسته میشه روی زمین برفی دراز می کشه. نگاهشو به آسمون بی انتها می دوزه و گوشش رو به آهنگ درحال پخش می سپره:
اما (اینو بدون که) بریدن و دست کشیدن، مثل شیاطینی هستن که باعث می شن تو اون وضعیت شناور بمونی
پس جای تسلیم شدن بیا خودمون بازی رو عوض کنیم!
پس جای تسلیم شدن بیا خودمون بازی رو عوض کنیم!
حس خیلی خوبی درون وجودش ریشه می دوونه.
تموم وجودش سر شار از انرژی و شادی می شه. سرشار از قدرت!
لای لای لای لای لای به دویدن ادامه بده و...
لای لای لای لای لای کم نیار!
لای لای لای لای لای موتور دلت رو روشن کن...
لای لای لای لای لای جوری که روحت هم به هیجان بیاد
لای لای لای لای لای کم نیار!
لای لای لای لای لای موتور دلت رو روشن کن...
لای لای لای لای لای جوری که روحت هم به هیجان بیاد
دوباره تلاش می کنه تا از جاش بلند شه و همزمان همراه خواننده می خونه:
مهم نیست اتفاق خوبی میفته یا انفجار رخ میده
(مهم اینه که) من تصمیمم رو گرفتم
و این عزم شمشیر واقعیه!
(مهم اینه که) من تصمیمم رو گرفتم
و این عزم شمشیر واقعیه!
آره! از جاش بلند میشه. حسابی هم پر قدرت از جاش بلند میشه و با صلابت می ایسته.
از اون لحظه به بعد هیچی دیگه براش اهمیتی نداره. نه جای زخما. نه جای حرفا.
هیچکس و همچنین هیچ اتفاقی نمی تونه مانع لذت بردنش از زندگی بشه!
همه ی آدم های بد، چهره های حق به جانبی دارن
پس بیا بریم تو زمین خودشون حسابشونو برسیم!
پس بیا بریم تو زمین خودشون حسابشونو برسیم!
فریاد می زنه:
بیاین همگی! بیاین با هم انجامش بدیم!
و خب با فریادی که می زنه پنجرهی چند تا خونه باز می شه و کله های کلی آدم از همشون بیرون می زنه.
لای لای لای لای لای به دویدن ادامه بده و...
لای لای لای لای لای فراتر برو!
لای لای لای لای لای موتور دلت رو روشن کن...
لای لای لای لای لای جوری که روحت هم به هیجان بیاد
لای لای لای لای لای فراتر برو!
لای لای لای لای لای موتور دلت رو روشن کن...
لای لای لای لای لای جوری که روحت هم به هیجان بیاد
تو همهی جشن ها باخیال راحت برقص.
هیچ کدوم از آدمای پشت پنجره شادی و اشتیاقشو درک نمی کنن. همشون فقط به حالش تاسف می خورن که تو این هوای سرد حماقت کرده و بیرون رفته. یه پیرزن هم با مهربونی بهش میگه که:
- بچه تو این هوای سرد سرما می خوری! زود برو خونه!
ولی اون اهمیتی به حرفای پیرزن نمیده.
لای لای لای لای لای بزن پودرش کن!
لای لای لای لای لای اون دیوار ساختگی رو بیار پایین!
لای لای لای لای لای چراغ انقلاب رو روشن کن!
آینده به زیبایی خواهد اومد! بیا، بیا، بیا.
لای لای لای لای لای اون دیوار ساختگی رو بیار پایین!
لای لای لای لای لای چراغ انقلاب رو روشن کن!
آینده به زیبایی خواهد اومد! بیا، بیا، بیا.
و دوباره شروع به چرخیدن می کنه و صدای خنده هاش تا آسمون میره.
براش مهم نیست که بیفته، مهم نیست که سرما بخوره، می خواد با تموم وجودش از این زمستون لذت ببره.
حتی با یه ریتم ناشایست جوری قشنگ تو این دنیا برقص که به لرزه در بیاد!
کلمات نفر بعد: دنیا، شادی، آبی، لبخند، بادبان، باغچه، نور
*آهنگVS
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1402/11/11 20:36:18
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!



نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
