کلمات: ماه- سنگ- ترس- سخت- پرش- سیاه پوش- صدای شکستن
پختگی، سخت ترین سطحی است که در انتهای هر موضوع انتظار انسان را می کشد. تشخیص این که آیا تو در درجه ای هستی که یک فرد پخته به حساب بیایی یا هنوز به زمان بیشتری نیاز داری، همیشه و درهمه حال توسط فردی انجام گرفته شده است، که وضعیت و مراحلی که تو در پیش رو داری را قبلا گذرانده است و به عبارتی، حال او هدف تو است و به سطج پختگی رسیده است و تو همواره خود را در این ماموریت میبینی که در مقایسه با او شکست نخوری!
نیوت جوان همواره با خود می اندیشید که آیا در ماموریت پیش روی خود برای پیدا کردن سنگ خون معروف، پختگی لازم را دارد یا اینکه او نیز به زمان بیشتری برای گذاشتن نیاز دارد...
همچنان که سیاهی شب دامن خود را بر سطح شهر می گستراند، نیوت اسکمندر در کوچه پس کوچه های شهر پرسه می زد و همواره به سنگ خون و راه رسیدنش فکر می کرد. سنگی که نماد اتحاد و قدرت شبح های کوهستان بود و مرور کردن داستان ها و افسانه هایی که از آنها در بین مردم دهان به دهان می گشت، ترس، انزجار و مملو از احساسات ناخوشایند دیگر بود.
خودنمایی ماه کامل در وسط آسمان شب، منظره ای عاری از هرگونه حس اطمینان به نیوت القاء می کرد. الان بهترین زمان برای دیدن هرکدام از موجودات شب بود. موجوداتی که با پدیدار شدن ماه در آسمان خودشان را نشان می دادند. نیوت هم منتظر یکی از همین موجودات بود.
- آهای غریبه! این جا چی میخوای؟
نیوت متوجه مردی حدودا چهل و چند ساله با سبیلی پرپشت و صورتی زمخت و بدون هیچ صمیمت خاص نشده بود که از دو کوچه بالاتر بدنبال نیوت افتاده بود و اورا تعقیب می کرد.
- گفتم این جا چی میخوای؟
مرد دوباره سوالش را تکرار کرد و چاقویی که در دست راستش که با خالکوبی ماری کبری که تا انتهای شانه اش امتداد داشت، را به نشانه تهدید تکان داد.
- جوابمو میدی یا یه خط خوشگل روی صورتت نانازت بندازم؟
نیوت که از قبل دستش را به درون جیب کتش برده بود همینکه چوبدستی اش را لمس کرد طلسمی به سمت مرد غریبه روانه کرد. مرد با پرش نسبتا کوتاهی طلسم نیوت را رد کرد و پشت ستونی چوبی که در نزدیکی اصطبل اسب ها برای بستن افسار گذاشته شده بود پناه گرفت. نیوت که از چابکی مرد بسیار جا خورده بود به دنبال مکانی برای پنهان شدن کوچه را خالی کرد. مرد به صدای شکستن علوفه های داخل اصطبل توجهی نکرد. نیازی هم ندید که به آن توجه کند. مگر علوفه خوردن یک اسب چه خطری می تواند داشته باشد؟
اما از پشت سر مرد، یک سیاه پوش با صورتی پوشیده و همرنگ با تاریکی با احتیاط به او نزدیک می شد. مرد که خطر را حس کرده بود برگشت که از حوادث پشت سرش خبردار شود اما سیاه پوش به سرعت خودرا به مرد رساند و با ناخن هایش زخمی عمیق بر روی گردن مرد گذاشت. فواره ی بزرگی از خون بر روی ستون چوبی ریخته شد و جسد مرد بر روی زمین افتاد.
نیوت صدای نزدیک شدن قدم های فرد سیاه پوش را از پشت سرش می شنید که هر لحظه به او نزدیک تر می شدند. مانده بود چه تصمیمی بگیرد. حالا دیگر فرد سیاه پوش پشت سر نیوت ایستاده بود.
- افراد خطرناک زیادی دنبال قدرت سنگ خونن! بهتره بیشتر مراقب باشی اسکمندر...
نیوت که از شنیدن صدایی آشنا کمی خوشحال و از بار نگرانی رها شده بود، از محل اختفایش بیرون آمد و به سمت صدا برگشت.
- هی لارتن!
کلمات نفر بعد: نفیلیم- آزکابان- شناسایی- متفرقه- تنهایی- دردسر- حق السکوت
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج








