سوژه: ماموریت
کلمات: دفتر نقاشی، کمد دیواری، قالیچه، ققنوس، کتاب، تک شاخ، جارو.
پهنه ی سیاه شب و ستارگان که هم چون چراغ هایی آن را روشن کرده بودند. بنجامین سوار بر جارو بر فراز شهر لندن پرواز می کرد و باد موهای نقره ای و بلندش را هم چون پرچمی به اهتزاز در می آورد.
او پیش می رفت و تصاویر اتفاقات آن شب مثل قطار در ذهنش حرکت می کردند، صحنه هایی که روحش را در کالبدش هم چون زمین لرزه ای به تکان در می آوردند:
با جارو در حیاط خانه ی دوست قدیمی اش، آنجل فرود آمد. از کنار تک شاخی سفید که با چشمان درشت و معصومش به او نگاه می کرد، گذشت و وارد خانه شد.
آنجل روی قالیچه ای خوش نقش و نگار در وسط پذیرایی نشسته بود، هدفون در گوش هایش گذاشته بود و مشغول کشیدن طرح یک ققنوس در دفتر نقاشی اش بود. یک کمد دیواری نیمه باز پشت سرش قرار داشت و داخل آن تعداد زیادی کتاب دیده می شد.
بنجامین به سمت آنجل رفت و تازه وقتی بالای سرش ایستاد، آنجل متوجه حضور او شد و از جایش بالا پرید.
- بنجامین! تو کی اومدی این جا؟ اصلا متوجه نشدم.
صورت در هم رفته و نگران بنجامین باعث شد که آنجل بفهمد مشکلی وجود دارد.
- اتفاقی افتاده؟
بنجامین به سمت او رفت و گفت:
- جسد یه راهبو پیدا کردن که به صلیب کشیده شده. خونش تا ته از بدنش خارج شده و جای دو تا دندون رو گردنشه. میگن آخرین کسی که اون راهب باهاش ملاقات کرده، تو بودی.
چشمان آنجل از وحشت گرد شد.
بنجامین روی زمین مقابل او نشست و بازوهایش را گرفت:
- اونا فکر می کنن تو کشتیش.
آنجل به شدت سرش را به علامت نفی تکان داد.
- نه، نه، باور کن کار من نبوده، بنجامین. اونا واسم تله درست کردن. بهم گفتن امشب به دیدن اون راهب برم، چون مریضه و ممکنه بشه با خون یه خون آشام درمانش کرد. منم به ملاقات اون راهب رفتم و یه مقدار از خونمو بهش دادم و بعدم برگشتم خونه.
بنجامین چند لحظه به صورت وحشت زده ی آنجل و چشمان اشک بار او نگاه کرد و بعد گفت:
- زود باش، فورا وسایلتو جمع کن. باید یه مدت از این جا دور باشی. خودم می برمت یه خونه تو یه روستای دور افتاده.
آنجل از جایش بلند شد و با دستپاچگی چوبدستی اش را بیرون کشید و مقداری از لوازمش را با ورد جمع آوری به سمت خود آورد و آن ها را داخل یک ساک کوچک چپاند.
بعد دست بنجامین را گرفت و درست زمانی که می خواستند از خانه خارج شوند، آنجل فریاد کوتاهی کشید و بر زمین افتاد.
بنجامین وحشت زده برگشت و راهبی را دید که پشت سرش ایستاده بود. راهبی قدبلند با اندامی ورزیده، چشمانی آبی رنگ و موهای طلایی بلند و مواج که صورت سفیدش را احاطه کرده بود. او چوبدستی اش را بالا گرفته بود و حالت سرد و بی روحش بنجامین را به یاد فرشته ی مرگ می انداخت. او راهب اعظم، پطروس بود.
بنجامین که در شوک فرو رفته بود، تا چند لحظه ساکت ماند و فقط به جسم بی جان آنجل که روی زمین افتاده بود و چشمان بازش که انگار به سقف خیره شده بودند، نگاه کرد.
بعد رویش را به سمت پطروس برگرداند و فریاد زد:
- تو چی کار کردی؟
پطروس با صدایی آرام جواب داد:
- کاری که این شیطان ملبس به ظاهر زیبا مانع آن شد که خود تو انجامش بدهی. این زن خون آشام یک قاتل بی رحم بود و باید کشته می شد. تو اجازه دادی که او با نقش بازی کردن فریبت دهد.
آتش خشم در قلب بنجامین شعله ور شد. می خواست به سمت پطروس حمله ور شود، دندان هایش را در پوست و گوشت او فرو کند و خونش را تا ته از جسم فرشته وارش خارج کند و روح شیطانی اش را به جهنم بفرستد.
اما می دانست که کشتن پطروس شرایط را برای خون آشام ها سخت تر می کند، پس فقط دندان هایش را محکم به هم فشار داد، داخل حیاط رفت، سوار جارویش شد و به سمت آسمان اوج گرفت.
حالا داشت بر فراز شهر پرواز می کرد و قطرات اشکش از چشمانش روی گونه هایش جاری و بعد در آسمان شب پراکنده می شد.
کلمات نفر بعدی: مدفن گل های سرخ، جام شراب، سنگ قبر، داغ بردگی، علامت شوم، زاغ سفید، فرار شبانه.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
10 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[single]] محدوده آزاد جادوگران
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: دیروز ساعت 19:28
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
590

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/1/3 12:19:08
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/1/3 14:00:34
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/1/3 14:00:34
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/10/11
تولد نقش: 1402/10/13
آخرین ورود: دوشنبه 19 شهریور 1403 12:23
از: خلافکارا متنفرم!
پستها:
266

سوژه: ماموریت
کلمات: قارچ، پاندول، بی زمانی، پرشرر، توخالی، مجهور، مزبله.
آن روز وقتی پاتریشیا زباله هایش را به "مزبله" ی شهر می برد، کسی را دید که فکرش را هم نمی کرد دوباره او را ببیند.
آن فرد "مجهور"، پسرعموی ماگل پاتریشیا بود؛ ویکتور وینتربورن، که پاتریشیا از وقتی پنج سالش بود او را ندیده بود؛ یعنی از همان وقتی که خانواده ی پدری پاتریشیا پدر او را از خانواده راندند.
به نظر نمی آمد ویکتور پاتریشیا را شناخته باشد. او هم زباله هایش را آورده بود تا در مزبله بریزد. خشمی وجود پاتریشیا را فرا گرفته بود. ویکتور همیشه پاتریشیا را آزار می داد. مثلا یک روز فقط چون پاتریشیا یکی از "قارچ" هایی را که ویکتور کاشته بود زمین انداخته بود، سرش فریاد کشید. دقیقا همان روز بود که پاتریشیا از کوره دررفته و با سریع عوض کردن ظاهرش، حسابی ویکتور را ترسانده بود.
"پاندول" های خشم پاتریشیا به سرعت برق و باد حرکت می کردند. دست پاتریشیا به طرف چوبدستی اش رفت که زیر کتش پنهان کرده بود؛ شاید چون می خواست انتقام آن روزها را از ویکتور بگیرد. اما خیلی زود پشیمان شد. آنجا پر از ماگل بود و پاتریشیا با این کار می توانست جادو را برای خیلی ها فاش کند. باید فقط خودش و ویکتور می بودند. بنابراین پاتریشیا به بهانه ی خروج از مزبله، از کنار ویکتور رد شد، دست او را گرفت و پشت یک تپه زباله کشاند.
ویکتور گفت:
- ای بابا، خانم محترم، این چه کاریه... وای خدای بزرگ! تویی؟
- چه عجب، منو شناختی پسرعمو!
ویکتور فریاد زد:
- برو کنار ساحره ی "پرشرر"! هیچ می دونی چقدر از دستت عصبانیم... وای خدا!
پاتریشیا چوبدستی اش را کشیده و به طرف ویکتور نشانه گرفته بود.
- منم از دستت عصبانیم، خیلی عصبانیم! من اون موقع بچه ی بازیگوشی بودم و حتی اگه همه ی قارچاتو هم انداخته بودم، تو بازم حق نداشتی اون طوری سرم داد بزنی! کاشکی زودتر "بی زمانی" برسه و همه ی این بدجنس ها نابود بشن!
- توی بی زمانی خودتم نابود می شی، پاتریشیا!
- نه، ما جادوگرا و ساحره ها می تونیم اون موقع زنده بمونیم. شمایین که اون موقع "توخالی" می شین! قلبم بهم می گه بهت یه کروشیو بزنم، اما این کارو نمی کنم. فقط قول بده دیگه هیچ بچه ای رو اذیت نکنی.
ویکتور نیشخندی زد و گفت:
- کی به تو قول می ده؟ منم قول نمی دم، اما خیلی وقته دیگه هیچ کس رو اذیت نکردم.
پاتریشیا چوبدستی اش را پایین آورد و گفت:
- خوبه. حالا برو و به هیچ کس نگو منو دیدی، وگرنه از کار بی کار می شم.
کلمات نفر بعد: دفتر نقاشی، کمد دیواری، قالیچه، ققنوس، کتاب، تک شاخ، جارو.
کلمات: قارچ، پاندول، بی زمانی، پرشرر، توخالی، مجهور، مزبله.
آن روز وقتی پاتریشیا زباله هایش را به "مزبله" ی شهر می برد، کسی را دید که فکرش را هم نمی کرد دوباره او را ببیند.
آن فرد "مجهور"، پسرعموی ماگل پاتریشیا بود؛ ویکتور وینتربورن، که پاتریشیا از وقتی پنج سالش بود او را ندیده بود؛ یعنی از همان وقتی که خانواده ی پدری پاتریشیا پدر او را از خانواده راندند.
به نظر نمی آمد ویکتور پاتریشیا را شناخته باشد. او هم زباله هایش را آورده بود تا در مزبله بریزد. خشمی وجود پاتریشیا را فرا گرفته بود. ویکتور همیشه پاتریشیا را آزار می داد. مثلا یک روز فقط چون پاتریشیا یکی از "قارچ" هایی را که ویکتور کاشته بود زمین انداخته بود، سرش فریاد کشید. دقیقا همان روز بود که پاتریشیا از کوره دررفته و با سریع عوض کردن ظاهرش، حسابی ویکتور را ترسانده بود.
"پاندول" های خشم پاتریشیا به سرعت برق و باد حرکت می کردند. دست پاتریشیا به طرف چوبدستی اش رفت که زیر کتش پنهان کرده بود؛ شاید چون می خواست انتقام آن روزها را از ویکتور بگیرد. اما خیلی زود پشیمان شد. آنجا پر از ماگل بود و پاتریشیا با این کار می توانست جادو را برای خیلی ها فاش کند. باید فقط خودش و ویکتور می بودند. بنابراین پاتریشیا به بهانه ی خروج از مزبله، از کنار ویکتور رد شد، دست او را گرفت و پشت یک تپه زباله کشاند.
ویکتور گفت:
- ای بابا، خانم محترم، این چه کاریه... وای خدای بزرگ! تویی؟
- چه عجب، منو شناختی پسرعمو!
ویکتور فریاد زد:
- برو کنار ساحره ی "پرشرر"! هیچ می دونی چقدر از دستت عصبانیم... وای خدا!
پاتریشیا چوبدستی اش را کشیده و به طرف ویکتور نشانه گرفته بود.
- منم از دستت عصبانیم، خیلی عصبانیم! من اون موقع بچه ی بازیگوشی بودم و حتی اگه همه ی قارچاتو هم انداخته بودم، تو بازم حق نداشتی اون طوری سرم داد بزنی! کاشکی زودتر "بی زمانی" برسه و همه ی این بدجنس ها نابود بشن!
- توی بی زمانی خودتم نابود می شی، پاتریشیا!
- نه، ما جادوگرا و ساحره ها می تونیم اون موقع زنده بمونیم. شمایین که اون موقع "توخالی" می شین! قلبم بهم می گه بهت یه کروشیو بزنم، اما این کارو نمی کنم. فقط قول بده دیگه هیچ بچه ای رو اذیت نکنی.
ویکتور نیشخندی زد و گفت:
- کی به تو قول می ده؟ منم قول نمی دم، اما خیلی وقته دیگه هیچ کس رو اذیت نکردم.
پاتریشیا چوبدستی اش را پایین آورد و گفت:
- خوبه. حالا برو و به هیچ کس نگو منو دیدی، وگرنه از کار بی کار می شم.
کلمات نفر بعد: دفتر نقاشی، کمد دیواری، قالیچه، ققنوس، کتاب، تک شاخ، جارو.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب میشه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/02/25
تولد نقش: 1398/03/01
آخرین ورود: شنبه 6 تیر 1405 14:40
از: دستم حرص نخور!
پستها:
459
شغل
مسئول و داور دوئل

سوژه: مأموریت
کلمات: آکواریوم عظیم، نیمه خرچنگ های مجنون، آزمایشات زیرزمینی، دانشمند شرور، حکم رانی، برده داری، قهقهه.
روزی روزگاری دانشمند شروری وجود داشت که واقعاً شرور نبود. اتفاقاً خیلی هم مظلوم بود. نیمهخرچنگهای مجنون این وصله رو بهش چسبونده بودن.
این دانشمند قصهی ما یه روز دلش برای دلمههای خونگی مامانش تنگ شده بود، پس تصمیم گرفت آشپزخونهش رو تبدیل به مقر آزمایشات زیرزمینیش کنه و با آزمون و خطاهای جورواجور بالاخره به کشف دستور پخت دلمههایی که مامانش میپخت نائل بشه. طفلکی کلی بیخوابی میکشید. مشت کمخوابی زیر چشماش بادمجون کاشته بود. کمکم یادش رفت اصلاً داشته روی چی آزمایش میکرده. حتی یادش رفت به آزمایشگاهی که توش شاغل بود بره. سیم تلفن خونه رو چیده بود و گوشیش رو هم انداخته بود تو چاه توالت و با بدرقهی سیفون راهیش کرده بود؛ چون باور داشت امواجش روی نتیجهی آزمایشاتش نتیجهی منفی میذاره. از اونجایی که مقداری پارانویا داشت آدرس خونهش رو هیچوقت به کسی نداده بود. پس هیچکدوم از همکارها و آشناهاش نیومدن بهش سر بزنن و ببینن توی چه منجلابی گیر افتاده.
یه روز با صدای عجیبی از خواب بیدار شد:
- بیسکوییت پتی بور میخوایم!
یه چیزی محکم دماغش رو گرفت و دادش رفت هوا.
- کاکائویی باشه!
چشمهاش رو باز کرد و چندبار پلک زد.
بترس از نیمهخرچنگ
که گیتی آرَد به چنگ
دینگدینگ دینگ
جینگجینگ جینگ
دینگ، جینگ، چیخ!
تا به خودش بیاد نیمهخرچنگها دورش رو گرفته بودن و سرودخوانی میکردن. انگار توی آکواریوم عظیمی گیر افتاده بود که به جای آب توش هوا بود و نیمه خرچنگها توش شناور بودن.
دوباره!
دینگدینگ دینگ
جینگجینگ جینگ
دینگ، جینگ، چیخ!
- باقلوایا! مماغ زندانی را کندید.
سلطان نیمهخرچنگ نگاهی گذرا به مباشرش انداخت و تابی به سیبیلش داد.
- ایش!
سپس چشمهای خیارکیاش رو عقب و جلو نموده، متوجه دانشمند ساخت.
- تو خالق مایی، باید خواسته هامون رو برآورده کنی.
- بردهداری دیگه ور افتاده!
- ما اشرف مخلوقات هستیم. فقط حکمرانی میکنیم. قانون حکم میکنه که مخلوقت رو گردن بگیری. وگرنه حق داریم گردنت رو بزنیم. از مماغ.
- این مخلوقه که باید خواستههای خالق رو برآورده کنه... تحریفکارا! من خلقتون کردم. خودم به چند و چونتون آگاهم. خودم میدونم صلاحتون چیه و به چه کاری میاید، از کجا میاید و به کجا میرید!
سلطان نیمهخرچنگ قهقهه زد.
- شک داریم که خودت هم بدونی.
-
دانشمند به راستی نمیدونست چطور به این نقطه رسیده بود، ولی رسیده بود و حالا جورش رو هم باید میکشید.
کلمات نفر بعدی: قارچ، پاندول، بیزمانی، پرشرر، توخالی، مهجور، مزبله
کلمات: آکواریوم عظیم، نیمه خرچنگ های مجنون، آزمایشات زیرزمینی، دانشمند شرور، حکم رانی، برده داری، قهقهه.
روزی روزگاری دانشمند شروری وجود داشت که واقعاً شرور نبود. اتفاقاً خیلی هم مظلوم بود. نیمهخرچنگهای مجنون این وصله رو بهش چسبونده بودن.
این دانشمند قصهی ما یه روز دلش برای دلمههای خونگی مامانش تنگ شده بود، پس تصمیم گرفت آشپزخونهش رو تبدیل به مقر آزمایشات زیرزمینیش کنه و با آزمون و خطاهای جورواجور بالاخره به کشف دستور پخت دلمههایی که مامانش میپخت نائل بشه. طفلکی کلی بیخوابی میکشید. مشت کمخوابی زیر چشماش بادمجون کاشته بود. کمکم یادش رفت اصلاً داشته روی چی آزمایش میکرده. حتی یادش رفت به آزمایشگاهی که توش شاغل بود بره. سیم تلفن خونه رو چیده بود و گوشیش رو هم انداخته بود تو چاه توالت و با بدرقهی سیفون راهیش کرده بود؛ چون باور داشت امواجش روی نتیجهی آزمایشاتش نتیجهی منفی میذاره. از اونجایی که مقداری پارانویا داشت آدرس خونهش رو هیچوقت به کسی نداده بود. پس هیچکدوم از همکارها و آشناهاش نیومدن بهش سر بزنن و ببینن توی چه منجلابی گیر افتاده.
یه روز با صدای عجیبی از خواب بیدار شد:
- بیسکوییت پتی بور میخوایم!

یه چیزی محکم دماغش رو گرفت و دادش رفت هوا.
- کاکائویی باشه!

چشمهاش رو باز کرد و چندبار پلک زد.
بترس از نیمهخرچنگ
که گیتی آرَد به چنگ
دینگدینگ دینگ
جینگجینگ جینگ
دینگ، جینگ، چیخ!
تا به خودش بیاد نیمهخرچنگها دورش رو گرفته بودن و سرودخوانی میکردن. انگار توی آکواریوم عظیمی گیر افتاده بود که به جای آب توش هوا بود و نیمه خرچنگها توش شناور بودن.
دوباره!
دینگدینگ دینگ
جینگجینگ جینگ
دینگ، جینگ، چیخ!
- باقلوایا! مماغ زندانی را کندید.

سلطان نیمهخرچنگ نگاهی گذرا به مباشرش انداخت و تابی به سیبیلش داد.
- ایش!

سپس چشمهای خیارکیاش رو عقب و جلو نموده، متوجه دانشمند ساخت.
- تو خالق مایی، باید خواسته هامون رو برآورده کنی.

- بردهداری دیگه ور افتاده!

- ما اشرف مخلوقات هستیم. فقط حکمرانی میکنیم. قانون حکم میکنه که مخلوقت رو گردن بگیری. وگرنه حق داریم گردنت رو بزنیم. از مماغ.

- این مخلوقه که باید خواستههای خالق رو برآورده کنه... تحریفکارا! من خلقتون کردم. خودم به چند و چونتون آگاهم. خودم میدونم صلاحتون چیه و به چه کاری میاید، از کجا میاید و به کجا میرید!

سلطان نیمهخرچنگ قهقهه زد.
- شک داریم که خودت هم بدونی.

-

دانشمند به راستی نمیدونست چطور به این نقطه رسیده بود، ولی رسیده بود و حالا جورش رو هم باید میکشید.
کلمات نفر بعدی: قارچ، پاندول، بیزمانی، پرشرر، توخالی، مهجور، مزبله
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1402/12/27 13:22:54
بسوز! شعلهور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: دیروز ساعت 19:28
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
590

سوژه: ماموریت
کلمات: خامی، خامه، خار، کائنات، خیک، آبشش، کشف.
بوته خارهایی که روی هم در برابر محراب تپه ی کوچکی را تشکیل داده بودند و راهب پطروس اعظم که برهنه روی این تپه دراز کشیده بود تا خارها بدنش را زخم کنند و گناهان و شرارت ها از شکاف زخم هایش خارج شوند. موهای طلایی و مواج بلندش صورت سفیدش را دربرگرفته بود و چشمان آبی اش آرام به نظر می رسید، اما در واقع درونش در تلاطم بود.
به گادفری فکر می کرد، آن شیطان خون آشام که با عضویتش در محفل ققنوس پاکی را به سخره گرفته بود، با اسمش خدا را به سخره گرفته بود. خواهرش رزالی را از او دزدیده بود و ناتان، کسی که شباهتی بی بدیل به معشوق نگون بخت پطروس داشت را هم از آن خود کرده بود.
همان طور که پطروس به خاطر خارهایی که در بدنش فرو می رفتند و فکر گادفری رنج می کشید، راهبی با چرخ دستی وارد عبادتگاه شد و به سمت تپه ی خار آمد.
پطروس بدون آن که رویش را برگرداند، از انعکاس قدم های شمرده اش او را شناخت.
- چه شده است، برادر ایتاچی؟
- برایتان خوراکی و نوشیدنی آورده ام. خواهش می کنم از این خامه ی وانیلی و نان سفید بخورید و از این خیک چای بنوشید.
- اکنون چیزی نمی خورم و نمی آشامم. کائنات دست به دست شیطان داده اند تا خدا را سرنگون کنند، اما نمی دانند که خامی به آن ها چیره شده و فکر سرنگونی ارتش الهی رویایی بیش نیست.
- بله سرورم، همین طور است. ولی اگر چیزی نخورید و نیاشامید، نیرویتان را از دست می دهید.
- آری، اما در عوض تصاویری از عالم بالا به من الهام می شود.
- متوجه شدم، سرورم... راستی موردی هست که می خواستم به عرضتان برسانم. جهت کشف واقعیات آن پری دریایی را شکنجه کردیم و آبشش هایش را از حلقش بیرون کشیدیم، اما حتی کلمه ای به زبان نیاورد. حال باید چه کنیم؟
- خود من شخصا به این موضوع رسیدگی خواهم کرد.
راهب ایتاچی تعظیمی کرد و از آن جا رفت. پطروس هم چشمانش را بست و به این فکر کرد که چه روشی برای تنبیه گادفری مناسب تر است، فرو بردن یک قطعه آهن گداخته در حلقش یا بیرون کشیدن شش هایش از راه دهانش؟
کلمات نفر بعدی: آکواریوم عظیم، نیمه خرچنگ های مجنون، آزمایشات زیرزمینی، دانشمند شرور، حکم رانی، برده داری، قهقهه.
کلمات: خامی، خامه، خار، کائنات، خیک، آبشش، کشف.
بوته خارهایی که روی هم در برابر محراب تپه ی کوچکی را تشکیل داده بودند و راهب پطروس اعظم که برهنه روی این تپه دراز کشیده بود تا خارها بدنش را زخم کنند و گناهان و شرارت ها از شکاف زخم هایش خارج شوند. موهای طلایی و مواج بلندش صورت سفیدش را دربرگرفته بود و چشمان آبی اش آرام به نظر می رسید، اما در واقع درونش در تلاطم بود.
به گادفری فکر می کرد، آن شیطان خون آشام که با عضویتش در محفل ققنوس پاکی را به سخره گرفته بود، با اسمش خدا را به سخره گرفته بود. خواهرش رزالی را از او دزدیده بود و ناتان، کسی که شباهتی بی بدیل به معشوق نگون بخت پطروس داشت را هم از آن خود کرده بود.
همان طور که پطروس به خاطر خارهایی که در بدنش فرو می رفتند و فکر گادفری رنج می کشید، راهبی با چرخ دستی وارد عبادتگاه شد و به سمت تپه ی خار آمد.
پطروس بدون آن که رویش را برگرداند، از انعکاس قدم های شمرده اش او را شناخت.
- چه شده است، برادر ایتاچی؟
- برایتان خوراکی و نوشیدنی آورده ام. خواهش می کنم از این خامه ی وانیلی و نان سفید بخورید و از این خیک چای بنوشید.
- اکنون چیزی نمی خورم و نمی آشامم. کائنات دست به دست شیطان داده اند تا خدا را سرنگون کنند، اما نمی دانند که خامی به آن ها چیره شده و فکر سرنگونی ارتش الهی رویایی بیش نیست.
- بله سرورم، همین طور است. ولی اگر چیزی نخورید و نیاشامید، نیرویتان را از دست می دهید.
- آری، اما در عوض تصاویری از عالم بالا به من الهام می شود.
- متوجه شدم، سرورم... راستی موردی هست که می خواستم به عرضتان برسانم. جهت کشف واقعیات آن پری دریایی را شکنجه کردیم و آبشش هایش را از حلقش بیرون کشیدیم، اما حتی کلمه ای به زبان نیاورد. حال باید چه کنیم؟
- خود من شخصا به این موضوع رسیدگی خواهم کرد.
راهب ایتاچی تعظیمی کرد و از آن جا رفت. پطروس هم چشمانش را بست و به این فکر کرد که چه روشی برای تنبیه گادفری مناسب تر است، فرو بردن یک قطعه آهن گداخته در حلقش یا بیرون کشیدن شش هایش از راه دهانش؟
کلمات نفر بعدی: آکواریوم عظیم، نیمه خرچنگ های مجنون، آزمایشات زیرزمینی، دانشمند شرور، حکم رانی، برده داری، قهقهه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/02/25
تولد نقش: 1398/03/01
آخرین ورود: شنبه 6 تیر 1405 14:40
از: دستم حرص نخور!
پستها:
459
شغل
مسئول و داور دوئل

سوژه: ماموریت
کلمات: تراشیدن مو، قطع انگشت، مایع چسبناک، بوی تعفن، مرداب، چنگال های شب، عروسک خیمه شب بازی.
فکر کنم دست چپم، مثل من یه آدمه!
کارای بد میکنه، ادبش خیلی کمه!
روی دیوار زندان با میخی این جملات را حکاکی کرد و قهقههای دیوانهوار سر داد. گیر انداختن و خفهکردن ارتعاشات خندهاش از عهدهی چنگالهای شب نیز خارج بود.
بوی تعفن روحش آنجا را برداشته بود. درون مردابی از جنس تاریکی خودش دست و پا میزد. مایع چسبناکی پلکهایش را پوشاند.
نفسی عمیق کشید؛ از بازدمش حباب برآمد. سرش را به عقب هل داد.
باز خورشید موی قیرگون آسمان شب را تراشیده بود.
ریههایش دوباره هوا را میبلعیدند.
باز عروسک خیمهشببازی نیمهی دیگرش شده بود.
باید انگشتان عروسکگردان را قطع میکرد.
کلمات نفر بعدی: خامی، خامه، خار، کائنات، خیک، آبشش، کشف
کلمات: تراشیدن مو، قطع انگشت، مایع چسبناک، بوی تعفن، مرداب، چنگال های شب، عروسک خیمه شب بازی.
فکر کنم دست چپم، مثل من یه آدمه!
کارای بد میکنه، ادبش خیلی کمه!
روی دیوار زندان با میخی این جملات را حکاکی کرد و قهقههای دیوانهوار سر داد. گیر انداختن و خفهکردن ارتعاشات خندهاش از عهدهی چنگالهای شب نیز خارج بود.
بوی تعفن روحش آنجا را برداشته بود. درون مردابی از جنس تاریکی خودش دست و پا میزد. مایع چسبناکی پلکهایش را پوشاند.
نفسی عمیق کشید؛ از بازدمش حباب برآمد. سرش را به عقب هل داد.
باز خورشید موی قیرگون آسمان شب را تراشیده بود.
ریههایش دوباره هوا را میبلعیدند.
باز عروسک خیمهشببازی نیمهی دیگرش شده بود.
باید انگشتان عروسکگردان را قطع میکرد.
کلمات نفر بعدی: خامی، خامه، خار، کائنات، خیک، آبشش، کشف
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1402/12/26 16:21:25
بسوز! شعلهور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: دیروز ساعت 19:28
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
590

سوژه: ماموریت
کلمات: برادر، خنجر ، جادو، ابر، حامله، معجون، خون.
رزالی در بیمارستان سنت مانگو روی صندلی مقابل یک شفابخش نشسته و درماندگی و اضطراب چهره اش را فرا گرفته بود.
- شما مطمئنین؟
زن شفابخش لبخند عریضی به او زد.
- البته، شما حامله این. آزمایش خونتون اینو نشون میده.
رزالی سرش را به نشانه ی انکار تکان داد و اشک از چشمانش جاری شد.
- نباید این اتفاق می افتاد.
شفابخش به او اخم کرد.
- این حرفو نزنین، بچه ها هدیه ی خداوند هستن.
رزالی هق هق کنان گفت:
- می دونم، می دونم، منم همین فکرو می کنم. ولی معشوقم میگه اونا هدیه ی شیطانن.
چشمان شفابخش گرد شد.
- چه طرز فکر وحشتناکی!
رزالی چهره اش را با دست هایش پوشاند.
- اصلا این اتفاق چه طور افتاد؟ چه طور یه هم چین چیزی ممکنه؟
- عزیزم، منظورتون از این حرف چیه؟
- منظورم اینه که معشوق من یه خون آشامه، اون اصلا نباید بتونه این جوری بچه دار بشه.
- شاید خدا خواسته این لطفو بهش بکنه، شایدم خدا این کارو به خاطر تو کرده، اون خواسته ی قلبی تو رو شنیده و به خاطر روح پاکت این بچه رو بهت داده.
بله، این درست بود که رزالی همیشه دلش می خواست بچه دار شود، ولی حالا که آن موجود کوچک در بدنش پدید آمده بود، ابرهای تاریکی او را در خود فرو برده بودند و نمی توانست احساس شادمانی کند.
*
رزالی در اتاق مشترک خودش و گادفری در خانه ی گریمولد نشسته بود و مشغول گوش دادن به برنامه ی رادیویی سخنان برادر پطروس بود.
- آگاه باشید از شیطانی که در روح شما رخنه می کند، همان شیطانی که از گوش هایتان، دهانتان، بینی تان و چشم هایتان به داخل بدنتان و سپس به روحتان راه پیدا می کند...
رزالی در حالی که به لرزه افتاده بود، چوبدستی اش را برداشت و جادویی را به سمت لیوان شیشه ای پر از معجونی که مقابلش قرار داشت، روانه کرد. بعد چوبدستی را کنار گذاشت و لیوان را با دو دست برداشت.
- خدایا منو ببخش.
و محتویات لیوان را یک نفس سر کشید و بعد آن را به سمت دیوار پرت کرد. صدای شکستن لیوان فضا را پر کرد و قطعاتش روی زمین پایین دیوار ریخت.
رزالی همان طور که هق هق می کرد، به سمت کشو رفت، خنجری را از آن بیرون کشید، آستین لباسش را بالا زد و خنجر را محکم روی نرمی ساق دستش کشید. پوست و گوشتش شکاف برداشت و خون سرخ از آن بیرون زد.
سوزش عمیق. شاید این سوزش عمیق می توانست دردی را که در قلب رزالی می جوشید، اندکی تسکین دهد، درد کشتن فرزندش با دستان خودش.
کلمات نفر بعدی: تراشیدن مو، قطع انگشت، مایع چسبناک، بوی تعفن، مرداب، چنگال های شب، عروسک خیمه شب بازی.
کلمات: برادر، خنجر ، جادو، ابر، حامله، معجون، خون.
رزالی در بیمارستان سنت مانگو روی صندلی مقابل یک شفابخش نشسته و درماندگی و اضطراب چهره اش را فرا گرفته بود.
- شما مطمئنین؟
زن شفابخش لبخند عریضی به او زد.
- البته، شما حامله این. آزمایش خونتون اینو نشون میده.
رزالی سرش را به نشانه ی انکار تکان داد و اشک از چشمانش جاری شد.
- نباید این اتفاق می افتاد.
شفابخش به او اخم کرد.
- این حرفو نزنین، بچه ها هدیه ی خداوند هستن.
رزالی هق هق کنان گفت:
- می دونم، می دونم، منم همین فکرو می کنم. ولی معشوقم میگه اونا هدیه ی شیطانن.
چشمان شفابخش گرد شد.
- چه طرز فکر وحشتناکی!
رزالی چهره اش را با دست هایش پوشاند.
- اصلا این اتفاق چه طور افتاد؟ چه طور یه هم چین چیزی ممکنه؟
- عزیزم، منظورتون از این حرف چیه؟
- منظورم اینه که معشوق من یه خون آشامه، اون اصلا نباید بتونه این جوری بچه دار بشه.
- شاید خدا خواسته این لطفو بهش بکنه، شایدم خدا این کارو به خاطر تو کرده، اون خواسته ی قلبی تو رو شنیده و به خاطر روح پاکت این بچه رو بهت داده.
بله، این درست بود که رزالی همیشه دلش می خواست بچه دار شود، ولی حالا که آن موجود کوچک در بدنش پدید آمده بود، ابرهای تاریکی او را در خود فرو برده بودند و نمی توانست احساس شادمانی کند.
*
رزالی در اتاق مشترک خودش و گادفری در خانه ی گریمولد نشسته بود و مشغول گوش دادن به برنامه ی رادیویی سخنان برادر پطروس بود.
- آگاه باشید از شیطانی که در روح شما رخنه می کند، همان شیطانی که از گوش هایتان، دهانتان، بینی تان و چشم هایتان به داخل بدنتان و سپس به روحتان راه پیدا می کند...
رزالی در حالی که به لرزه افتاده بود، چوبدستی اش را برداشت و جادویی را به سمت لیوان شیشه ای پر از معجونی که مقابلش قرار داشت، روانه کرد. بعد چوبدستی را کنار گذاشت و لیوان را با دو دست برداشت.
- خدایا منو ببخش.
و محتویات لیوان را یک نفس سر کشید و بعد آن را به سمت دیوار پرت کرد. صدای شکستن لیوان فضا را پر کرد و قطعاتش روی زمین پایین دیوار ریخت.
رزالی همان طور که هق هق می کرد، به سمت کشو رفت، خنجری را از آن بیرون کشید، آستین لباسش را بالا زد و خنجر را محکم روی نرمی ساق دستش کشید. پوست و گوشتش شکاف برداشت و خون سرخ از آن بیرون زد.
سوزش عمیق. شاید این سوزش عمیق می توانست دردی را که در قلب رزالی می جوشید، اندکی تسکین دهد، درد کشتن فرزندش با دستان خودش.
کلمات نفر بعدی: تراشیدن مو، قطع انگشت، مایع چسبناک، بوی تعفن، مرداب، چنگال های شب، عروسک خیمه شب بازی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
جزئیات کاربر

صلیب آتشین، محراب، تسبیح، دعا، راهبه، تذهیب نفس، شکنجه.
برای برخی افراد بی جادو ، جادو چیزی شوم و تاریک به شمار می رفت و در دوره ای از زمان کلیسا که به جای محلی برای پرستش خدا، بیشتر مکانی برای شست و شوی مغزی و جمع آوری ثروت بود، اسقف اعظم رای به جمع آوری جادوگران داد.
اسقف بی دلیل دشمن جادوگران بود، جادوگرانی که در مقابل ظلم و ستم او ایستادگی می کردند و خواستار برقراری عدالت و خداپرسی واقعی بودند نه دروغ هایی که او می گفت و این موجب خشم و نفرت او از کسانی شده بود که قدرت سرنگونی اش را داشتند در حالی که نمیدانست آنقدر نزد قلب های پاک آنها بی ارزش است که حتی سزاوار مرگ به دست آنها نیز نیست.
در های ساختمان محراب به شدت به هم کوبیده شدند و راهبه ای با شمعی پایه بلند که تا نیمه آب شده و عطر مومش نفس را در سینه محبوس می کرد قدم به داخل اتاق سرد و تاریک گذاشت.
به دلیل نور ماه و روشنایی اندک شمع چهره های جادوگران زخمی و افسرده که به مجازات کار های نکرده به راحتی قابل دیدن بود و دل هر انسانی از دیدن آن صحنه ها آتش می گرفت، هرچند کسانی که آنها را شکنجه کرده بودند انسان نبودند.
راهبه با حسی آمیخته به ترس جلو می آمد، دختر کوچکی که در آغوش مادرش جای گرفته بود و آنقدر لاغز شده بود که حتی قادر به ایستادن روی پاهایش نبود با دیدن این حالت پوزخند زد.
-هه یکی دیگه از اونا
با شنیدن طنین صدای دختر بچه راهبه با ترس صلیب چوبی اش را به سمت روبرویش گرفت و موجب شد مادر دخترش را بیشتر به خود بچسباند.
-ساکت شین شیاطین، وقتی فردا همتون به دستو اسقف پاک و اعظم نابود بشین میفهمین که چه گناهکار هایی بودین. باید سپاسگذار باشین که ایشون وقت مقدسشون رو برای شما میگذارن!
دختر با چشمانی بی حالت به راهبه نگاه کرد، جوان بود و صورت زیبایی داشت، اسقف عاشق دروغ گفتن به زن های این چنینی بود تا مغزشان را خاموش کند و در نهایت به بهانه تذهیب نفس آنها را از درون به گونه ای نابود کند که بدل به عروسک های بی فایده شوند. عروسک هایی برای نمایش و کنترل شده توسط او.
-فردا هیچ یک از شما بی مقدار ها زنده نمیمونه پس چه لزومی داره نون با ارزش رو به شما به عنوان غذا بدم؟
دختر در دل خندید، حتی قرار نبود برای آخرین بار مزه نان بیاتی که راهبه با وقاهت آن را با ارزش میخواند را مزه کند. در وجود زن صلیبی آتشین میدید که میخواست تمام خانواده اش را به بند بکشد.
-تو خیلی احمقی
پسری از آن طرف زمزمه کرد و بی تفاوت سرش را برگرداند اما راهبه با ترس به سرعت بیرون دوید و دیگر برنگشت.
فردا صبح در میان پرتو های بی رمق خورشید آتش بزرگی در روبروی کلیسا آماده شده بود و چندین راهب و راهبه آن را احاطه کرده بودند، جادوگران را به بند کشیده بودند در حالی که بعضی از آنها از شدت ضعف حتی حال راه رفتن نداشتند چه برسد به فرار اما همچنان با سر هایی افراشته راه میرفتند و زخم های تن های دردمندشان را که لباس های پاره و کهنه نمیتوانستند مخفی کنند به نمایش میگذاشتند تا شاید روشن بینی متوجه شود چه کسی دشمن حقیقی آنهاست. حیف که تمام مغز ها را مه نادانی و جهالت پوشانده بود و چشم هایشان را کور کرده بود.
دختر نگاهی به جمعیت انداخت، ترس و هیجان در چهره ی مردم دیده می شد اما هیچ کس ناراحت نبود. با انزجار سرش را میچرخاند تا چهره های کسانی را که زمانی میخواست با جادویش به آنها کمک کند اما تنها چیزی که نصیبش شد اعدام خودش و خانواده اش بود نبیند. تنها کسی که ناراحت بود بچه ی کوچکی بود که با غم خالص به آنها نگاه میکرد و مادرش با هیجان دست او را در دست هایش گرفته بود تا صحنه اعدام را در میان دعا های بی معنی اسقف ببیند.
- شما ها شیطانید نه ما!
سر ها با تعجب سمت منبع صدا برگشت. دختر جوان و زیبای جادوگری که با جسارت روبروی کوه آتش ایستاده بود فریاد می زد. دست و پا هایش پر از زخم های ریز و درشت بودند و زخمی عمیق از کتف تا ران پایش کشیده شده بود و لباسش را دریده بود.
چشم هایش گویی از آتش میسوخت و کاملا زنده و شعله ور بود.
اسقف با پوزخندی سمت دختر رفت و دستان کثیفش را زیر چانه ی او قرار داد.
-اوه و تو چی میخوای جادوگر نحس؟ شیطان در وجودت رخنه کرده و تو چیزی جز تجسم ابلیس نیستی.
دختر پوزخندی زد و دیوانه وار خندید.
-اوه منو عفو کنید که انسان بودم و زخم های هزاران نفر رو درمان کردم تا برای گناه نکرده شلاق بخورم. مادر شما برای زایمانتون پیش مادر من اومدن تا بهشون کمک کنه وگرنه شما هیچ وقت وجود نداشتید!
چشم های اسقف از تعجب گشاد شدند ولی بعد سریع به خود مسلط شد.
-دروغگوی شیطان
دخترک فریادی زد که صدایش تمام منطقه را در بر گرفت.
-ای کاش مادرم هرگز به اون زن ماگل کمک نمیکرد تا یه هیولا به دنیا بیاره. میدونی شما ماگل ها به خاطر ترستون حتی چشماتون رو رو به بزرگ ترین مهربونی ها میبندین.
جمعیت سر تا پا گوش شده بودند، رئسا منافعشون رو توی خطر میدیدند اما نمیتوانستن هیچ راهی برای خاموش کردن دختر پیدا کنند.
- شما هر کسی متفاوت باشه رو از بین میبرید تا راحت با تسبیح های الکی و دعا های مزخرفتون به ثروت و منافع خودتون برسید. انگ میزنید تا خودتون سر افراز باشید. موجودات جادویی بیگناه رو می کشید تا اعتبار پوچتون بالا بره!
اسقف از عصبانیت در حال منفرج شدن بود پس تیغی رو که زیر عبای سفید رنگ و بلدش پنهان کرده بود را بیرون کشید و در سینه دختر فرو کرد.
-بمیر شیطان!
خون سرخ قطره قطره به زمین میریخت ولی دختر همچنان فریاد میزد.
-اسم خدا رو لکه دار کردید سر هیچ و پوج شما شیطانید نه ما!
جمعیت در بهت. حیرت ساکت شده بودند. هیجان از بین رفته بود و تنها سکوت مطلق بود. جسم نیمه جان دختر روی زمین افتاد اما همچنان اشک مرواریدی از چشم هایش بیرون می آمد و فریاد میزد.
میان مردم همهمه شد ، اسقف ترسیده بود و به دست های خونی اش نگاه می کرد. دختر نیشخندی زد و با صدایی که رو به خاموشی میرفت اسقف را خطاب قرار داد.
-دست های آلوده به خون ، هرگز پاک نخواهند شد.
صدای فریاد از سمت سمت مردمی که اشک میریختند برای اشتباهاتشان و جسم دختر جوان که رو به سردیدمی رفت و چشم هایی که با وجود شعله آتش درونشان رو به خاموشی میرفت در سر اسقف گنگ می شد.
راهبه ی دیشبی به سمت بدن دختر دوید و بی توجه به بقیه خنجر را بیرون کشید و دستش را روی محل زخم گذاشت، اشک پشیمانی در چشم هایش حلقه زده بود. دختر دستش را بالا برد و روی دست راهبه گذاشت و لبخند زد و با صدایی شکسته راهبه را خطاب قرار داد
-شما قربانی بودین، اگه میخواین بخشیده بشین کار درست رو انجام بدین.
جادوگران التماس میکردند دست هایش را باز کنند تا به او کمک کنند اما مردم عصبانی به کشیش ها حمله برده بودند و صدایشان شنیده نمی شد. دختر در دست های راهبه جان داد و شبحی نقره ای و زیبا از بدنی که پر از زخم بود جدا شد. راهبه با چشم هایی اشک بار به روح زیبایی دختر خیره شد و بعد از جایش بلند شد. لباس های سفیدش خونی بود و مو های مشکی اش در باد تاب می خورد.
-تمومش کنید!
همه بر سر جایشان از داد راهبه خشک شدند.
هزار سال از آن زمان میگذرد. میگویند روح آن ساحره ی زیبا همواره مراقب جادوگران است که برای آزادی جان سپرد، اسقف محاکمه و زندانی شد اما بقیه ی کسانی که تا آن زمان جان سپرده بودند به اندازه کسانی که نجات یافتند خوش شانس نبودند.
مدت زمان زیادی طول کشید و در نهایت جادوگران خودشان را در سایه ها مخفی کردند زیرا ترس از ناشناخته ها باعث اتفاقات مهیبی می شود. ترس بی فایده ای که تنها به آتش میکشد و بی گناهان را می کشد.
پایان
ساحره ی کوچک در حالی که چشم هایش بسته می شد در آغوش مادرش به خواب رفت و مادرش با لبخند پیشانی اش را بوسید و کتاب را بست.
-دخترم آرزوی دارم روزی بیاد که همه بتونیم همدیگه رو درک کنیم و تو بتونی توی دنیای بهتری زندگی کنی.
کلمات بعدی: برادر، خنجر ، جادو، ابر، حامله، معجون، خون
برای برخی افراد بی جادو ، جادو چیزی شوم و تاریک به شمار می رفت و در دوره ای از زمان کلیسا که به جای محلی برای پرستش خدا، بیشتر مکانی برای شست و شوی مغزی و جمع آوری ثروت بود، اسقف اعظم رای به جمع آوری جادوگران داد.
اسقف بی دلیل دشمن جادوگران بود، جادوگرانی که در مقابل ظلم و ستم او ایستادگی می کردند و خواستار برقراری عدالت و خداپرسی واقعی بودند نه دروغ هایی که او می گفت و این موجب خشم و نفرت او از کسانی شده بود که قدرت سرنگونی اش را داشتند در حالی که نمیدانست آنقدر نزد قلب های پاک آنها بی ارزش است که حتی سزاوار مرگ به دست آنها نیز نیست.
در های ساختمان محراب به شدت به هم کوبیده شدند و راهبه ای با شمعی پایه بلند که تا نیمه آب شده و عطر مومش نفس را در سینه محبوس می کرد قدم به داخل اتاق سرد و تاریک گذاشت.
به دلیل نور ماه و روشنایی اندک شمع چهره های جادوگران زخمی و افسرده که به مجازات کار های نکرده به راحتی قابل دیدن بود و دل هر انسانی از دیدن آن صحنه ها آتش می گرفت، هرچند کسانی که آنها را شکنجه کرده بودند انسان نبودند.
راهبه با حسی آمیخته به ترس جلو می آمد، دختر کوچکی که در آغوش مادرش جای گرفته بود و آنقدر لاغز شده بود که حتی قادر به ایستادن روی پاهایش نبود با دیدن این حالت پوزخند زد.
-هه یکی دیگه از اونا
با شنیدن طنین صدای دختر بچه راهبه با ترس صلیب چوبی اش را به سمت روبرویش گرفت و موجب شد مادر دخترش را بیشتر به خود بچسباند.
-ساکت شین شیاطین، وقتی فردا همتون به دستو اسقف پاک و اعظم نابود بشین میفهمین که چه گناهکار هایی بودین. باید سپاسگذار باشین که ایشون وقت مقدسشون رو برای شما میگذارن!
دختر با چشمانی بی حالت به راهبه نگاه کرد، جوان بود و صورت زیبایی داشت، اسقف عاشق دروغ گفتن به زن های این چنینی بود تا مغزشان را خاموش کند و در نهایت به بهانه تذهیب نفس آنها را از درون به گونه ای نابود کند که بدل به عروسک های بی فایده شوند. عروسک هایی برای نمایش و کنترل شده توسط او.
-فردا هیچ یک از شما بی مقدار ها زنده نمیمونه پس چه لزومی داره نون با ارزش رو به شما به عنوان غذا بدم؟
دختر در دل خندید، حتی قرار نبود برای آخرین بار مزه نان بیاتی که راهبه با وقاهت آن را با ارزش میخواند را مزه کند. در وجود زن صلیبی آتشین میدید که میخواست تمام خانواده اش را به بند بکشد.
-تو خیلی احمقی
پسری از آن طرف زمزمه کرد و بی تفاوت سرش را برگرداند اما راهبه با ترس به سرعت بیرون دوید و دیگر برنگشت.
فردا صبح در میان پرتو های بی رمق خورشید آتش بزرگی در روبروی کلیسا آماده شده بود و چندین راهب و راهبه آن را احاطه کرده بودند، جادوگران را به بند کشیده بودند در حالی که بعضی از آنها از شدت ضعف حتی حال راه رفتن نداشتند چه برسد به فرار اما همچنان با سر هایی افراشته راه میرفتند و زخم های تن های دردمندشان را که لباس های پاره و کهنه نمیتوانستند مخفی کنند به نمایش میگذاشتند تا شاید روشن بینی متوجه شود چه کسی دشمن حقیقی آنهاست. حیف که تمام مغز ها را مه نادانی و جهالت پوشانده بود و چشم هایشان را کور کرده بود.
دختر نگاهی به جمعیت انداخت، ترس و هیجان در چهره ی مردم دیده می شد اما هیچ کس ناراحت نبود. با انزجار سرش را میچرخاند تا چهره های کسانی را که زمانی میخواست با جادویش به آنها کمک کند اما تنها چیزی که نصیبش شد اعدام خودش و خانواده اش بود نبیند. تنها کسی که ناراحت بود بچه ی کوچکی بود که با غم خالص به آنها نگاه میکرد و مادرش با هیجان دست او را در دست هایش گرفته بود تا صحنه اعدام را در میان دعا های بی معنی اسقف ببیند.
- شما ها شیطانید نه ما!
سر ها با تعجب سمت منبع صدا برگشت. دختر جوان و زیبای جادوگری که با جسارت روبروی کوه آتش ایستاده بود فریاد می زد. دست و پا هایش پر از زخم های ریز و درشت بودند و زخمی عمیق از کتف تا ران پایش کشیده شده بود و لباسش را دریده بود.
چشم هایش گویی از آتش میسوخت و کاملا زنده و شعله ور بود.
اسقف با پوزخندی سمت دختر رفت و دستان کثیفش را زیر چانه ی او قرار داد.
-اوه و تو چی میخوای جادوگر نحس؟ شیطان در وجودت رخنه کرده و تو چیزی جز تجسم ابلیس نیستی.
دختر پوزخندی زد و دیوانه وار خندید.
-اوه منو عفو کنید که انسان بودم و زخم های هزاران نفر رو درمان کردم تا برای گناه نکرده شلاق بخورم. مادر شما برای زایمانتون پیش مادر من اومدن تا بهشون کمک کنه وگرنه شما هیچ وقت وجود نداشتید!
چشم های اسقف از تعجب گشاد شدند ولی بعد سریع به خود مسلط شد.
-دروغگوی شیطان
دخترک فریادی زد که صدایش تمام منطقه را در بر گرفت.
-ای کاش مادرم هرگز به اون زن ماگل کمک نمیکرد تا یه هیولا به دنیا بیاره. میدونی شما ماگل ها به خاطر ترستون حتی چشماتون رو رو به بزرگ ترین مهربونی ها میبندین.
جمعیت سر تا پا گوش شده بودند، رئسا منافعشون رو توی خطر میدیدند اما نمیتوانستن هیچ راهی برای خاموش کردن دختر پیدا کنند.
- شما هر کسی متفاوت باشه رو از بین میبرید تا راحت با تسبیح های الکی و دعا های مزخرفتون به ثروت و منافع خودتون برسید. انگ میزنید تا خودتون سر افراز باشید. موجودات جادویی بیگناه رو می کشید تا اعتبار پوچتون بالا بره!
اسقف از عصبانیت در حال منفرج شدن بود پس تیغی رو که زیر عبای سفید رنگ و بلدش پنهان کرده بود را بیرون کشید و در سینه دختر فرو کرد.
-بمیر شیطان!
خون سرخ قطره قطره به زمین میریخت ولی دختر همچنان فریاد میزد.
-اسم خدا رو لکه دار کردید سر هیچ و پوج شما شیطانید نه ما!
جمعیت در بهت. حیرت ساکت شده بودند. هیجان از بین رفته بود و تنها سکوت مطلق بود. جسم نیمه جان دختر روی زمین افتاد اما همچنان اشک مرواریدی از چشم هایش بیرون می آمد و فریاد میزد.
میان مردم همهمه شد ، اسقف ترسیده بود و به دست های خونی اش نگاه می کرد. دختر نیشخندی زد و با صدایی که رو به خاموشی میرفت اسقف را خطاب قرار داد.
-دست های آلوده به خون ، هرگز پاک نخواهند شد.
صدای فریاد از سمت سمت مردمی که اشک میریختند برای اشتباهاتشان و جسم دختر جوان که رو به سردیدمی رفت و چشم هایی که با وجود شعله آتش درونشان رو به خاموشی میرفت در سر اسقف گنگ می شد.
راهبه ی دیشبی به سمت بدن دختر دوید و بی توجه به بقیه خنجر را بیرون کشید و دستش را روی محل زخم گذاشت، اشک پشیمانی در چشم هایش حلقه زده بود. دختر دستش را بالا برد و روی دست راهبه گذاشت و لبخند زد و با صدایی شکسته راهبه را خطاب قرار داد
-شما قربانی بودین، اگه میخواین بخشیده بشین کار درست رو انجام بدین.
جادوگران التماس میکردند دست هایش را باز کنند تا به او کمک کنند اما مردم عصبانی به کشیش ها حمله برده بودند و صدایشان شنیده نمی شد. دختر در دست های راهبه جان داد و شبحی نقره ای و زیبا از بدنی که پر از زخم بود جدا شد. راهبه با چشم هایی اشک بار به روح زیبایی دختر خیره شد و بعد از جایش بلند شد. لباس های سفیدش خونی بود و مو های مشکی اش در باد تاب می خورد.
-تمومش کنید!
همه بر سر جایشان از داد راهبه خشک شدند.
هزار سال از آن زمان میگذرد. میگویند روح آن ساحره ی زیبا همواره مراقب جادوگران است که برای آزادی جان سپرد، اسقف محاکمه و زندانی شد اما بقیه ی کسانی که تا آن زمان جان سپرده بودند به اندازه کسانی که نجات یافتند خوش شانس نبودند.
مدت زمان زیادی طول کشید و در نهایت جادوگران خودشان را در سایه ها مخفی کردند زیرا ترس از ناشناخته ها باعث اتفاقات مهیبی می شود. ترس بی فایده ای که تنها به آتش میکشد و بی گناهان را می کشد.
پایان
ساحره ی کوچک در حالی که چشم هایش بسته می شد در آغوش مادرش به خواب رفت و مادرش با لبخند پیشانی اش را بوسید و کتاب را بست.
-دخترم آرزوی دارم روزی بیاد که همه بتونیم همدیگه رو درک کنیم و تو بتونی توی دنیای بهتری زندگی کنی.
کلمات بعدی: برادر، خنجر ، جادو، ابر، حامله، معجون، خون
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: دیروز ساعت 19:28
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
590

سوژه: ماموریت
کلمات: آلاستیا ایواناسکا، یادواره، غرق، خون، سینما، نیش، محترم.
نیمه شب، منظره ی ساختمان های مکعب مستطیلی همسان زیر نور بی رمق ماه و آلاستیا ایواناسکا که لبه ی پشت بام یکی از همین ساختمان ها ایستاده بود و با چشمان خاکستری سرد و نافذش همه جا را به دقت زیر نظر داشت.
دندان های نیشش بی قرار فرو رفتن در گردن شخص خاصی بود، کسی که اسمش مدت های مدیدی در لیست سیاه آلاستیا به انتظار نشسته بود و حالا، امشب بالاخره وقتش بود.
همان طور که آلاستیا مشغول دیده بانی بود، توجهش به راهب قدبلندی که داشت به سمت ساختمان سینما می رفت، جلب شد. خودش بود!
آلاستیا با سرعت فوق انسانی اش از پشت بام پایین آمد و با فاصله ی کمی از راهب مشغول تعقیبش شد. قلبش از شدت هیجان می تپید و صحنه هایی در ذهنش ظاهر می شد:
صحنه های آتش گرفتن و سوختن دوستان خون آشامش.
صدای ضجه های جگرخراششان در گوش های آلاستیا می پیچید.
او دندان هایش را با خشم به هم فشار داد.
- دیگه چیزی نمونده، تقاصشو پس میدی.
راهب وارد ساختمان سینما شد و آلاستیا هم پشت سرش رفت. نام فیلم امشب یادواره ی قدیسان محترم بود و تصویر چند راهب با چهره های بی روح بر روی پوستر آن خودنمایی می کرد.
راهب وارد سالن تاریک شد و آلاستیا هم پشت سرش رفت. در سکوت کامل، بدون آن که بقیه ی افراد حاضر در سالن متوجه چیزی شوند، دریایی از خون به راه افتاد و راهب در آن غرق شد.
کلمات نفر بعدی: صلیب آتشین، محراب، تسبیح، دعا، راهبه، تذهیب نفس، شکنجه.
کلمات: آلاستیا ایواناسکا، یادواره، غرق، خون، سینما، نیش، محترم.
نیمه شب، منظره ی ساختمان های مکعب مستطیلی همسان زیر نور بی رمق ماه و آلاستیا ایواناسکا که لبه ی پشت بام یکی از همین ساختمان ها ایستاده بود و با چشمان خاکستری سرد و نافذش همه جا را به دقت زیر نظر داشت.
دندان های نیشش بی قرار فرو رفتن در گردن شخص خاصی بود، کسی که اسمش مدت های مدیدی در لیست سیاه آلاستیا به انتظار نشسته بود و حالا، امشب بالاخره وقتش بود.
همان طور که آلاستیا مشغول دیده بانی بود، توجهش به راهب قدبلندی که داشت به سمت ساختمان سینما می رفت، جلب شد. خودش بود!
آلاستیا با سرعت فوق انسانی اش از پشت بام پایین آمد و با فاصله ی کمی از راهب مشغول تعقیبش شد. قلبش از شدت هیجان می تپید و صحنه هایی در ذهنش ظاهر می شد:
صحنه های آتش گرفتن و سوختن دوستان خون آشامش.
صدای ضجه های جگرخراششان در گوش های آلاستیا می پیچید.
او دندان هایش را با خشم به هم فشار داد.
- دیگه چیزی نمونده، تقاصشو پس میدی.
راهب وارد ساختمان سینما شد و آلاستیا هم پشت سرش رفت. نام فیلم امشب یادواره ی قدیسان محترم بود و تصویر چند راهب با چهره های بی روح بر روی پوستر آن خودنمایی می کرد.
راهب وارد سالن تاریک شد و آلاستیا هم پشت سرش رفت. در سکوت کامل، بدون آن که بقیه ی افراد حاضر در سالن متوجه چیزی شوند، دریایی از خون به راه افتاد و راهب در آن غرق شد.
کلمات نفر بعدی: صلیب آتشین، محراب، تسبیح، دعا، راهبه، تذهیب نفس، شکنجه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/10/24
تولد نقش: 1402/10/25
آخرین ورود: یکشنبه 16 دی 1403 01:21
از: همین تریبون اعلام میکنم که اوضاع، اوضاعی نی...
پستها:
153

کلمات فعلی: سردخانه، تابوت، جسد، کرم های خاکی، تجزیه، شکنجه، کره ی چشم.
اوضاع حاکم بر جامعه جادوگری اسفناک بود. سرد خانه ها پر از اجساد مردگانی بودند، که بعضی، خانواده هایشان منتظرشان بود، بعضی ولگرد بودند و بعضی اصلا نشانی از هویتشان نبود. بیماری جدیدی بین مردم شیوع پیدا کرده بود. سیر روند بیماری به این صورت بود که ابتدا لکه ای سرخ فام در چشم بیمار پدیدار می شد. سپس بیمار به طور تدریجی بینایی خود را از دست می داد. و در آخر کره ی چشم و نیمی از صورت بیمار که درگیر ویروس شده بود، از بین می رفت.
تعدد بالای بیماران اوضاع شهر ها را به هم ریخته بود. با اینکه کار تابوت سازان در شهر رونق پیدا کرده بود، اما کمبود تابوت بیداد می کرد. جسد های رها شده، دیگر جزوی از مناظر خیابان ها شده بود و مردم، دیگر کم کم باید به دیدن بدن های پوشیده از کرم های خاکی عادت می کردند. وزارت سحر و جادو تنها کاری که توانست انجام دهد. اعلام قرنطینه گسترده بر شهر های غیر آلوده بود و دستور به قتل افراد آلوده، که کاری عاقلانه، اما بی رحمانه بود. کاهش جمعیت بیش از گذشته، گریبان گیر جادوگران شده بود.
---------------------------------------------------------------------
- آلاستیا ایواناسکا. مامور برتر شکنجه در آزکابان بود که به انتخاب خود زندانی با استفاده از محلولی ناشناخته، یکی از عضو های بدن زندانی را با سرعتی باور نکردنی تجزیه می کرد. انگار که هیچوقت اون عضو وجود نداشته!
- چه بی رحمانه! ولی پروفسور، مگه مامورهای شکنجه در آزکابان مجنونگرا ها نیستن؟!
- باعث تعجبه که تو این سوالو پرسیدی نیوت! معلومه که ماموران شکنجه آزکابان محدود به مجنونگرا ها نمیشن!
- عجیبه! تاحالا نشنیده بودم جادوگر یا ساحره ای انقد بی رحم باشه!
رئیس بخش امنیتی وزارت، رایزاون چخوف، آخرین کام را از سیگارش گرفت و آن را در جا سیگاری روی میز خاموش کرد. دود غلیظ سیگار از دهانش خارج شد و از کنار پرونده های روی هم چیده شده رد شد. آن طرف میز روبروی نیوت نشست و با نگاهی عمیق، جواب داد:
- پس خیلی کم شنیدی! درواقع هیچی نشنیدی!
- چرا ما باید درباره همچین فردی صحبت کنیم؟
- بدلیل اینکه زمانی که ما خواهرها و تک برادر آلاستیا رو زیر شکنجه های فراوان، کور کردیم و نصف صورتشون رو از بین بردیم تا اون خودشو نشون بده، اونم بعد از اون خیانت و رسوایی بزرگش، قسم خورد که انتقام بگیره! ولی فکر نمیکردیم انتقامش انقد جدی باشه!
نیوت، تا این لحظه فکر می کرد که امکان ندارد فردی بی دلیل دست به خشونت بزند و بی رحمی را به این حد برساند. این فرد حتما باید یک دیوانه، روانی، یا یک همچنین چیزهایی باشد. اما به اشتباهش پی برد. آلاستیا فقط عزادار یک داغ بزرگ بود.
- شما... چه درخواستی از من دارید؟
رایزاون چخوف سیگار دیگری روشن کرد و دودش را به سمت صورت هراسان نیوت بیرون داد.
- ما یه طعمه میخوایم، نیوت! یکی که فدا شه، تا ما آلاستیا رو بگیریم!
کلمات نفر بعد: آلاستیا ایواناسکا، یادواره، غرق، خون، سینما، نیش، محترم
اوضاع حاکم بر جامعه جادوگری اسفناک بود. سرد خانه ها پر از اجساد مردگانی بودند، که بعضی، خانواده هایشان منتظرشان بود، بعضی ولگرد بودند و بعضی اصلا نشانی از هویتشان نبود. بیماری جدیدی بین مردم شیوع پیدا کرده بود. سیر روند بیماری به این صورت بود که ابتدا لکه ای سرخ فام در چشم بیمار پدیدار می شد. سپس بیمار به طور تدریجی بینایی خود را از دست می داد. و در آخر کره ی چشم و نیمی از صورت بیمار که درگیر ویروس شده بود، از بین می رفت.
تعدد بالای بیماران اوضاع شهر ها را به هم ریخته بود. با اینکه کار تابوت سازان در شهر رونق پیدا کرده بود، اما کمبود تابوت بیداد می کرد. جسد های رها شده، دیگر جزوی از مناظر خیابان ها شده بود و مردم، دیگر کم کم باید به دیدن بدن های پوشیده از کرم های خاکی عادت می کردند. وزارت سحر و جادو تنها کاری که توانست انجام دهد. اعلام قرنطینه گسترده بر شهر های غیر آلوده بود و دستور به قتل افراد آلوده، که کاری عاقلانه، اما بی رحمانه بود. کاهش جمعیت بیش از گذشته، گریبان گیر جادوگران شده بود.
---------------------------------------------------------------------
- آلاستیا ایواناسکا. مامور برتر شکنجه در آزکابان بود که به انتخاب خود زندانی با استفاده از محلولی ناشناخته، یکی از عضو های بدن زندانی را با سرعتی باور نکردنی تجزیه می کرد. انگار که هیچوقت اون عضو وجود نداشته!
- چه بی رحمانه! ولی پروفسور، مگه مامورهای شکنجه در آزکابان مجنونگرا ها نیستن؟!
- باعث تعجبه که تو این سوالو پرسیدی نیوت! معلومه که ماموران شکنجه آزکابان محدود به مجنونگرا ها نمیشن!
- عجیبه! تاحالا نشنیده بودم جادوگر یا ساحره ای انقد بی رحم باشه!
رئیس بخش امنیتی وزارت، رایزاون چخوف، آخرین کام را از سیگارش گرفت و آن را در جا سیگاری روی میز خاموش کرد. دود غلیظ سیگار از دهانش خارج شد و از کنار پرونده های روی هم چیده شده رد شد. آن طرف میز روبروی نیوت نشست و با نگاهی عمیق، جواب داد:
- پس خیلی کم شنیدی! درواقع هیچی نشنیدی!
- چرا ما باید درباره همچین فردی صحبت کنیم؟
- بدلیل اینکه زمانی که ما خواهرها و تک برادر آلاستیا رو زیر شکنجه های فراوان، کور کردیم و نصف صورتشون رو از بین بردیم تا اون خودشو نشون بده، اونم بعد از اون خیانت و رسوایی بزرگش، قسم خورد که انتقام بگیره! ولی فکر نمیکردیم انتقامش انقد جدی باشه!
نیوت، تا این لحظه فکر می کرد که امکان ندارد فردی بی دلیل دست به خشونت بزند و بی رحمی را به این حد برساند. این فرد حتما باید یک دیوانه، روانی، یا یک همچنین چیزهایی باشد. اما به اشتباهش پی برد. آلاستیا فقط عزادار یک داغ بزرگ بود.
- شما... چه درخواستی از من دارید؟
رایزاون چخوف سیگار دیگری روشن کرد و دودش را به سمت صورت هراسان نیوت بیرون داد.
- ما یه طعمه میخوایم، نیوت! یکی که فدا شه، تا ما آلاستیا رو بگیریم!
کلمات نفر بعد: آلاستیا ایواناسکا، یادواره، غرق، خون، سینما، نیش، محترم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
.یادگار گذشتگان.
با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: دیروز ساعت 19:28
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
590

سوژه: ماموریت
کلمات: نفیلیم، آزکابان، شناسایی، متفرقه، تنهایی، دردسر، حق السکوت.
ناتان پشت میز آرایشش نشسته بود و سعی داشت طلسمی اجرا کند که پف پلک هایش کمتر به چشم بیاید. شب قبل نگرانی و استرس مثل خوره به جانش افتاده بود و نتوانسته بود بخوابد. همان طور که چوبدستی اش را می چرخاند، ناگهان فریادش بلند شد و خون از پلک هایش جاری شد.
- خراب کردم... از شانس خوبم آرایشگر امروز مریض شده و نمی تونه بیاد. شاید بهتر باشه اون کلاه نقابداره که شکل نفیلیمه رو بکشم رو کله ام.
با دستمال خون را از روی پلک هایش پاک کرد و بعد کلاه را از داخل کشو بیرون آورد و روی سرش کشید و خودش را در آینه برانداز کرد و شروع کرد به خندیدن.
- خوراک فیلم ترسناک شدم.
در همین لحظه در اتاق با صدای قژقژ باز شد. ناتان بدون آن که رویش را برگرداند، گفت:
- تویی فیلیپ؟ تا دوربینو آماده کنی، میام. فقط باید لباسمو عوض کنم.
صدایی زمخت و نخراشیده که کوچک ترین شباهتی به صدای نرم و آهنگین فیلیپ نداشت، پاسخ داد:
- خوبه! بدم نمیاد موقع لباس پوشیدن نگات کنم.
ناتان رویش را برگرداند و با مردی قدبلند و هیکلی رو به رو شد که پوستش سبزه بود، سرش را از ته تراشیده بود، لباس راهب ها را به تن داشت و با چشمان اریب و سیاهش مثل گرگی که به گوسفند نگاه کند، به او خیره شده بود.
- امم، ندیدی رو در زده ورود افراد متفرقه ممنوع؟
جواب راهب به این سوال ناتان کشیدن سریع چوبدستی اش و روانه کردن طلسمی سرخ به سمتش بود.
ناتان با وجود این که به خاطر بی خوابی دیشب مغزش به سرعت همیشه کار نمی کرد، موفق شد به موقع چوبدستی اش را بیرون بکشد و طلسم مهاجم را دفع کند.
حالا ناتان و راهب در حالی که با قدم هایی فرز و چابک در آن اتاق کوچک از این سوی به آن سوی می جهیدند، طلسم هایی را به سمت هم روانه می کردند.
- میگم برادر راهب، فکر نکردی تنهایی اومدن به این جا واست دردسر میشه؟
راهب پوزخند زد.
- موقرمزی قشنگم، اونی که تو دردسر افتاده، تویی.
راهب اشتباه می کرد. ناتان که از قبل انتظار رسیدن او را داشت و خودش را برای این لحظه آماده کرده بود، یکی از کلیدهای روی دیوار را فشار داد و گازی زرد رنگ و سمی از دریچه های سقف وارد اتاق شد. راهب سعی کرد طلسمی حبابی روی دهان و بینی اش ایجاد کند تا گاز وارد ریه هایش نشود، ولی سرعت عملش کافی نبود. گاز وارد گلوی راهب شد و او در حالی که به سختی سرفه می کرد، روی زمین افتاد و از هوش رفت.
ناتان به سمت راهب رفت، روی زانوهایش نشست، شانه های مرد را گرفت و برگرداند و به زخم صلیب مانندی که پشت گردن او قرار داشت، نگاه کرد.
- علامت شناسایی مامورای مخفی معبد... نمی تونیم امیدوار باشیم که بندازنش تو آزکابان. احتمالا فقط یه پولی به عنوان حق السکوت از معبد می گیرن و قضیه رو تموم می کنن.
کلمات نفر بعدی: سردخانه، تابوت، جسد، کرم های خاکی، تجزیه، شکنجه، کره ی چشم.
کلمات: نفیلیم، آزکابان، شناسایی، متفرقه، تنهایی، دردسر، حق السکوت.
ناتان پشت میز آرایشش نشسته بود و سعی داشت طلسمی اجرا کند که پف پلک هایش کمتر به چشم بیاید. شب قبل نگرانی و استرس مثل خوره به جانش افتاده بود و نتوانسته بود بخوابد. همان طور که چوبدستی اش را می چرخاند، ناگهان فریادش بلند شد و خون از پلک هایش جاری شد.
- خراب کردم... از شانس خوبم آرایشگر امروز مریض شده و نمی تونه بیاد. شاید بهتر باشه اون کلاه نقابداره که شکل نفیلیمه رو بکشم رو کله ام.
با دستمال خون را از روی پلک هایش پاک کرد و بعد کلاه را از داخل کشو بیرون آورد و روی سرش کشید و خودش را در آینه برانداز کرد و شروع کرد به خندیدن.
- خوراک فیلم ترسناک شدم.
در همین لحظه در اتاق با صدای قژقژ باز شد. ناتان بدون آن که رویش را برگرداند، گفت:
- تویی فیلیپ؟ تا دوربینو آماده کنی، میام. فقط باید لباسمو عوض کنم.
صدایی زمخت و نخراشیده که کوچک ترین شباهتی به صدای نرم و آهنگین فیلیپ نداشت، پاسخ داد:
- خوبه! بدم نمیاد موقع لباس پوشیدن نگات کنم.
ناتان رویش را برگرداند و با مردی قدبلند و هیکلی رو به رو شد که پوستش سبزه بود، سرش را از ته تراشیده بود، لباس راهب ها را به تن داشت و با چشمان اریب و سیاهش مثل گرگی که به گوسفند نگاه کند، به او خیره شده بود.
- امم، ندیدی رو در زده ورود افراد متفرقه ممنوع؟
جواب راهب به این سوال ناتان کشیدن سریع چوبدستی اش و روانه کردن طلسمی سرخ به سمتش بود.
ناتان با وجود این که به خاطر بی خوابی دیشب مغزش به سرعت همیشه کار نمی کرد، موفق شد به موقع چوبدستی اش را بیرون بکشد و طلسم مهاجم را دفع کند.
حالا ناتان و راهب در حالی که با قدم هایی فرز و چابک در آن اتاق کوچک از این سوی به آن سوی می جهیدند، طلسم هایی را به سمت هم روانه می کردند.
- میگم برادر راهب، فکر نکردی تنهایی اومدن به این جا واست دردسر میشه؟
راهب پوزخند زد.
- موقرمزی قشنگم، اونی که تو دردسر افتاده، تویی.
راهب اشتباه می کرد. ناتان که از قبل انتظار رسیدن او را داشت و خودش را برای این لحظه آماده کرده بود، یکی از کلیدهای روی دیوار را فشار داد و گازی زرد رنگ و سمی از دریچه های سقف وارد اتاق شد. راهب سعی کرد طلسمی حبابی روی دهان و بینی اش ایجاد کند تا گاز وارد ریه هایش نشود، ولی سرعت عملش کافی نبود. گاز وارد گلوی راهب شد و او در حالی که به سختی سرفه می کرد، روی زمین افتاد و از هوش رفت.
ناتان به سمت راهب رفت، روی زانوهایش نشست، شانه های مرد را گرفت و برگرداند و به زخم صلیب مانندی که پشت گردن او قرار داشت، نگاه کرد.
- علامت شناسایی مامورای مخفی معبد... نمی تونیم امیدوار باشیم که بندازنش تو آزکابان. احتمالا فقط یه پولی به عنوان حق السکوت از معبد می گیرن و قضیه رو تموم می کنن.
کلمات نفر بعدی: سردخانه، تابوت، جسد، کرم های خاکی، تجزیه، شکنجه، کره ی چشم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/12/9 15:27:51
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/12/9 15:30:40
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/12/9 15:37:33
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/12/9 15:39:33
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/12/9 17:53:05
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/12/9 15:30:40
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/12/9 15:37:33
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/12/9 15:39:33
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/12/9 17:53:05
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج