« مرحله دوم »
چوبدستی انعطافپذیر به طول 27 سانتیمتر
(دارای حداقل 1000 کلمه با 9 کلمه مشخصشده)
کلمات: جنگل- مه- توپ- جنگ- تکشاخ- دایره- مانور-ساحرگان- جادوگران~~~~~~~
شب بود. از نوع صافش. خبری از هیچ ابری در آسمون نبود و این بدین معنا بود که نهتنها ماه، بلکه ستارگان آسمون هم قادر بودن بدون هیچ مزاحمتی در پهنهی آسمون سیاه شب بدرخشن و خودنمایی کنن. از قضا اون شب ماه هم کامل بود و همین جلوهی زیبایی به آسمون بخشیده بود.
این وضعیت دقیقا یک جادوآموز ریونکلاوی رو میطلبید. شاید بپرسین چرا ریونکلاوی؟ مگه جادوآموزان هافلپافی، گریفیندوری و اسلیترینی چه هیزم تری بهت فروختن که از اونا نام بردی و فقط بر ریونکلاو تاکید کردی؟
نزنین آقا، دلیل دارم خب. درسته که شب بود، ولی خب خیلی شب بود. نصف شب هم نبود، بعد از نیمه شب بود. این یعنی جادوآموزان همگی تو خوابگاههاشون بودن، یا حداقل
باید میبودن!
پس جادوآموزان هافلپافی و اسلیترینی به خاطر مکان قرارگیری تالار خصوصیشون به صورت خودکار از قائلهی چشم دوختن به آسمون از پنجره حذف میشدن. جادوآموزان گریفیندوری هم درسته که از پنجره میتونستن به آسمون خیره بشن، اما این که تا این نقطه هنوز جواب سوالت رو نگرفتی یعنی خوب دقت نکردیا! چون فقط دیدن کافی نبود، بلکه در بهترین موقعیت بودن لازم بود!
و کدوم تالار خصوصی بهتر از تالار خصوصی ریونکلاو که بالاترین نقطهی قلعه رو به خودش اختصاص داده بود؟ اینچنین میشه که شرایط یه جادوآموز ریونکلاوی رو میطلبه که دست زیر چونهش بذاره و از پنجره به این شب زیبا خیره بشه.
این جادوآموز ریونکلاوی کسی نیست به جز گابریلا پرنتیس که میشه گفت الان دقیقا 21 دقیقهی تمامه که بدون این که ذرهای تکون بخوره به آسمون شب زل زده. گابریلا از اون معدود دخترایی بود که میتونست ساعتها به طبیعت زل بزنه و لذت ببره. ماه هم از این قاعده مستثنی نبود.
حتما انتظار دارین بالاخره یه چیزی رخ بده که گابریلا از این حالت در بیاد دیگه نه؟
تبریک میگم، خوشحال باشین. بالاخره درست حدس زدین. واقعا باید سپاسگزار باشین چون معدود نویسندههایی هستن که معدود مواقعی رو در اختیار شما قرار میدن که بتونین معدود مواردی پیشبینیهای صحیح انجام بدین که منجر به معدود پاسخهای درست بشه.
اما اون چیز چیه خب؟ اینو دیگه نمیتونین حدس بزنین. هاه!
اون چیزی که باعث میشه گابریلا دست از خیره موندن به آسمون برداره، صدای مهیبی هست که ناگهان از دوردستها بلند میشه. صدا به قدری بلند بود که انگار
توپ جنگی شلیک کرده باشن و دروازهی هاگوارتز توسطش یکجا فرو ریخته باشه!
با این حال وقتی گابریلا با تعجب به اطراف نگاه میکنه تا شاهد حضور خیل عظیم جادوآموزانی باشه که از خواب بلند شدن یا حداقل بیدارانی که متوجه صدا شدن، با هیشکی مواجه نمیشه! انگار که هیچکس این صدا رو نشنیده باشه. این یکی یکم برای گابریلا غیر باور بود. پس فارغ از حقیقت داشتن یا نداشتنش، به خیال خودش برای دیگران اهمیت نداشته که واکنشی نشون ندادن.
بنابراین گابریلا سرشو برمیگردونه و دوباره به بیرون از پنجره خیره میشه. اینبار به جای آسمون،
جنگل ممنوعه رو زیر نظر میگیره. جایی که حدس میزد صدای بلند از اونجا بلند شده.
و حدسش درسته!
چیه حسودیتون شد؟ شما حدس درست بزنین و گابریلا که با نویسنده پارتی داره حدس درست نزنه؟ بخیل نباشین.
حالا گابریلا از کجا میفهمه حدسش درست بوده؟ از اونجا که
مه خاکستری رنگی از نقطهای از جنگل ممنوعه به هوا برخاسته بود. کاملا مشخص بود که اونجا قشقرقی به پا شده و این یعنی چی؟ یعنی تا چشم به هم بزنی میبینی پنجره بازه و گابریلا نیست!
بله گابریلا بدو بدو انگار نه انگار که از نیمه شب گذشته و قانون منع رفت و آمد تو هاگوارتز ساعتهاست که آغاز شده، خودشو به حیاط هاگوارتز میرسونه. اما حیاط که کافی نبود؟ گابریلا باید تا خود جایی که منبع این مه بود میرفت و کشف میکرد که دقیقا چی داره میشه؟
حقیقتا بعید میدونست که دعوایی بین موجودات جادویی به پا شده باشه که این صدا و به دنبالش این مه رو تولید کرده باشن. هرجور حساب میکرد عمرا حتی بدترین
جنگ موجودات جادویی با هم میتونست چنین نتیجهای به دنبال داشته باشه.
پس تصوری که داشت این بود که حتما پای
جادوگران و
ساحرگان در میونه. معلوم نیست به سراغ چه جانور یا جانوران بختبرگشتهای رفتن که نیازمند این حجم از عملیات بوده.
با این که گابریلا به سرعت در حال دویدن بود، اما حتی نیاز نداشت توقفی برای حدس مسیر داشته باشه. چون یک نگاه به آسمون کافی بود تا بفهمه داره مسیرو درست میره یا نه. کار حتی وقتی بیشتر در عمق جنگل ممنوعه پیش میره سادهتر هم میشه. چون سر و صداهایی گوشش رو نوازش میداد و مسیریابی رو از پیش آسونتر میکرد.
این وسط گابریلا مطمئن بود که صدای پایی شبیه به یورتمه رو هم میشنوه. اما حتما اشتباه میکرد. اسب وسط جنگل ممنوعه چی کار میکرد؟ دو سوته شکار جانوران خطرناک جادویی میشدن. تنها موجود اسبمانند دیگهای که قادر به زندگی تو این جنگل بود هم تکشاخ بود که خب... حتی کشتن یکیشون هم فاجعهباره چه برسه به تعداد بیشتر و این هیاهو، قطعا بیشتر از یکی میطلبید.
گابریلا تلاش میکنه این تصوراتی که از نظر خودش اشتباه بودن رو کنار برونه، حیوانات جادویی و خصوصا تکشاخها، از خط قرمزهای نداشتهی اون بودن.
باری به هر جهت، بالاخره گابریلا اینقد میره و میره تا این که بالاخره میرسه به جایی که باید. البته دقیقا به خودش که نه، چون با اون بلبشویی که به راه بود یا جادوگران و ساحرگان خاطی دستگیرش میکردن یا هم که خیالشو راحت کرده و درجا میفرستادنش اون دنیا.
بله گابریلا تنها در حدودی نزدیک شده بود که دقیق بفهمه چی داره میشه، اما پنهان از دیدهها باشه. و میبینه اونچیزی رو که نباید... متاسفانه تصوراتی که عمیقا انتظار داشت اشتباه باشن، درست بود.
تکشاخهایی... درست شنیدین. تکشاخهایی! میدونم حتی پیدا شدن یکیشون هم نادر و عجیبه، چه برسه به چند تاشون. و واقعا چند تا بودن! و این چند تا تکشاخ داشتن به صورت
دایرهای دور حلقهای که تو اندک محوطهی بازِ وسط جنگل ممنوعه کشیده شده بود، منظم و مرتب به دنبال هم میچرخیدن. انگار که در حال اجرای
مانوری باشن!
به نظر میومد صدایی که شنیده بود، حاصل از اجرای طلسم گروهی قویای بوده که این جماعت همه با هم اجرا کرده بودن تا بتونن این جانوران جادویی رو به گونهای طلسم کنن که حالا مراسم خاصشون رو انجام بدن. این دیگه چه مدلش بود! گابریلا اگه ماگل بود قطعا فکر میکرد با یه فرقهی شیطانپرستی مواجه شده.
گابریلا ته دلش امیدوار بود که حداقل این به کارگیری تکشاخهای بیگناه با این هدف، موقت باشه و بعد از پایان مراسم در دل طبیعت رها بشن. اگه حتی شک به دلش راه میداد که بخوان آسیبی به تکشاخها بزنن، شده تنها جلو میرفت و میمرد اما ساکت گوشهای پناه نمیگرفت!
خوشبختانه این گروه هرچقدر هم شیطانی بودن و معلوم نبود دقیقا با چه هدفی این مراسم رو برگزار کرده بودن، بعد از اتمام بساطشون رو جمع میکنن و میرن و تکشاخها رو رها میکنن. گابریلا بعد از اطمینان از دور شدن فرقه(!)، تکشاخها رو برای چندین ساعت از دور زیر نظر میگیره.
به نظر به حالت طبیعی برگشته بودن!