گابریل بیرونِ درِ اتاق خون، در بین سایر مرگخوارا که با هیجان منتظر بودن نوبتشون بشه و محفلیای رو شکنجه کنن وایساده بود. مرگخوارا بعضا با شور و حرارت یا در حال تعریف کردن بلاهایی بودن که پیش از این سر محفلیا آورده بودن، یا درباره روشهایی که هنوز امتحان نکرده بودن و قصد تست کردنش رو داشتن بودن.
گابریل تا اون لحظه چهار بار به لطف پارتیبازیهای الستور تونسته بود به داخل اتاق بره و با این که در اون لحظه روش خاصی مد نظرش نبود تا روی محفلی بعدی پیاده کنه، اما همچنان در انتظار ورود به اتاق بود.
بالاخره در لحظهای که احساس میکنه همه با هیجان غرق در گفتگو هستن و متوجه خروج مرگخواری نشدن که به تازگی کارش تموم شده بود، به سرعت جلو میره تا وارد اتاق بشه.
اما ناگهان احساس میکنه از پشت به هوا بلند شده و داره رو هوا میدوئه در حالی که حتی ذرهای جلو نمیره.
- نوبت منه. من من من. بذار برم.
الستور گابریلو روی زمین میذاره، اما در جهت برعکس که پشتش به در ورودی اتاق خون باشه.
- تا الان چهار بار اون تو بودی. کیو میخوای شکنجه کنی؟
گابریل انگشتشو به نشانه تفکر روی لبش میذاره.
- نمیدونم که.
- خب باشه... اصلا بیا فرض کنیم رفتی تو. چه شکنجهای میخوای رو طرف پیاده کنی؟
گابریل بازم به فکر فرو میره. فکر اینجاشو نکرده بود. فقط چون همه هیجان داشتن وارد اتاق خون بشن، اونم احساس میکرد که باید هیجان داشته باشه و بخواد که بره داخل!
- اینم نمیدونم که.
- پس شاید بهتر باشه یکم روش فکر کنی و تو این مدت بذاری یه مرگخوار دیگه بره و حساب یه محفلی رو برسه؟
- درسته! باید فکر کنم. فکر فکر فکر.
گابریل اینو میگه و دوباره بین جمعیت مرگخوارا گم میشه تا فکر کنه ببینه چه بلایی میتونه سر قربانی بعدیش بیاره!
گابریل تا اون لحظه چهار بار به لطف پارتیبازیهای الستور تونسته بود به داخل اتاق بره و با این که در اون لحظه روش خاصی مد نظرش نبود تا روی محفلی بعدی پیاده کنه، اما همچنان در انتظار ورود به اتاق بود.
بالاخره در لحظهای که احساس میکنه همه با هیجان غرق در گفتگو هستن و متوجه خروج مرگخواری نشدن که به تازگی کارش تموم شده بود، به سرعت جلو میره تا وارد اتاق بشه.
اما ناگهان احساس میکنه از پشت به هوا بلند شده و داره رو هوا میدوئه در حالی که حتی ذرهای جلو نمیره.
- نوبت منه. من من من. بذار برم.

الستور گابریلو روی زمین میذاره، اما در جهت برعکس که پشتش به در ورودی اتاق خون باشه.
- تا الان چهار بار اون تو بودی. کیو میخوای شکنجه کنی؟
گابریل انگشتشو به نشانه تفکر روی لبش میذاره.
- نمیدونم که.
- خب باشه... اصلا بیا فرض کنیم رفتی تو. چه شکنجهای میخوای رو طرف پیاده کنی؟
گابریل بازم به فکر فرو میره. فکر اینجاشو نکرده بود. فقط چون همه هیجان داشتن وارد اتاق خون بشن، اونم احساس میکرد که باید هیجان داشته باشه و بخواد که بره داخل!
- اینم نمیدونم که.

- پس شاید بهتر باشه یکم روش فکر کنی و تو این مدت بذاری یه مرگخوار دیگه بره و حساب یه محفلی رو برسه؟
- درسته! باید فکر کنم. فکر فکر فکر.

گابریل اینو میگه و دوباره بین جمعیت مرگخوارا گم میشه تا فکر کنه ببینه چه بلایی میتونه سر قربانی بعدیش بیاره!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!





