در یک روز تاریک و ابری، آسمان لندن به رنگ خاکستری درآمده بود و باران به آرامی بر روی زمین میبارید. هوریس، نوجوان جادوگر، در ایستگاه قطار کینگ کراس ایستاده بود و با چوبدستیاش در دست، به دنبال نشانهها بود تا به هاگوارتز برود.
در همین حین، صدای زنگ قطار به گوشش رسید و او با شتاب به سمت سکو دو رفت. قطار جادویی هاگوارتز در حال آماده شدن برای حرکت بود. هوریس با خوشحالی سوار شد و در کنار پنجره نشسته تا منظرههای زیبای بیرون را تماشا کند.
هنگامی که قطار به راه افتاد، باران کمکم بند آمد و آسمان به تدریج روشن شد. هوریس از پنجره به بیرون نگاه کرد و پرندگان را که در آسمان پرواز میکردند، مشاهده کرد. آنها آزاد و شاداب به نظر میرسیدند و هوریس آرزو کرد که روزی بتواند مانند آنها پرواز کند.
پس از مدتی سفر، قطار به ایستگاه هاگوارتز رسید و هوریس از قطار پیاده شد. او با شوق و ذوق به سمت قلعه بزرگ هاگوارتز رفت. در حیاط مدرسه، عطر شیرینیهای تازه پخته شده به مشامش رسید. او به سمت دکهای که شیرینیهای جادویی میفروخت، رفت و چند گالیون برای خرید شیرینیهای مورد علاقهاش پرداخت کرد.
در حالی که هوریس در حال لذت بردن از شیرینیها بود، ناگهان متوجه گردنبندی زیبا و درخشان در گوشه حیاط شد. او به سمت آن رفت و گردنبند را برداشت. این گردنبند دارای سنگی سبز رنگ و جادویی بود که درخشش عجیبی داشت.
هوریس با خود فکر کرد این چه گردنبندی است؟ او احساس کرد که این گردنبند رازهایی را در خود دارد. او آن را به گردن انداخت و ناگهان حس عجیبی پیدا کرد؛ گویی قدرتی درونش بیدار شده است.
هوریس با چوبدستیاش آزمایش کرد و متوجه شد که میتواند پرندگان را صدا کند. پرندگان به سمت او پرواز کردند و دورش حلقه زدند. او با خوشحالی فریاد زد: این فوقالعاده است!
اما ناگهان آسمان دوباره تاریک شد و ابرهای سیاه بر فراز هاگوارتز جمع شدند. هوریس متوجه شد که گردنبند به نوعی جادوگری تاریک مرتبط است. او باید آن را به پروفسور مکگونگال نشان میداد تا بفهمد چه باید بکند.
با عجله به سمت دفتر پروفسور مکگونگال رفت و داستانش را برای او تعریف کرد. پروفسور با دقت به گردنبند نگاه کرد و گفت: این گردنبند جادوگری قدیمی است که میتواند قدرتهای خاصی را به صاحبش بدهد، اما باید بسیار مراقب باشی. جادو همیشه بهایی دارد.
هوریس با نگرانی گفت: پس چه کار باید بکنم؟
پروفسور مکگونگال پاسخ داد: باید از قدرتهای این گردنبند با احتیاط استفاده کنی و هرگز فراموش نکن که جادوگری واقعی در کنترل قدرتهاست، نه در سوءاستفاده از آنها.
هوریس با شنیدن این کلمات احساس آرامش کرد. او تصمیم گرفت تا از گردنبند برای کمک به دوستانش و محافظت از هاگوارتز استفاده کند. از آن روز به بعد، او نه تنها یک جادوگر قویتر شد، بلکه دوستیهای بیشتری را نیز پیدا کرد و ماجراهای جادویی جدیدی را آغاز کرد.
و بدین ترتیب، هوریس با چوبدستیاش در دست و گردنبند سبز بر گردن، قدم به دنیای جدیدی گذاشت که پر از شگفتیها و ماجراهای جادویی بود.
لطفاً قوانین ایفای نقش رو کامل و دقیق مطالعه کن و طبق ترتیب مشخص شده این مراحلو طی کن. حتما ویرایشم زیر این پستت رو هم مطالعه کن.
موفق باشی. 