چالش دوم:
با دیدن گیاه بزرگ سر جایم خشکم زد، خواستم تا حد امکان کم سر و صدا باشم و همان راهی که آمده ام را برگردم، اما موفق نبودم. به محض چرخیدنم، گیاه که انگار حس هایی فراتر از احساس انسان ها داشت سمتم چرخید.
شبیه انسانی بسیار قد بلند و لاغر بود با چهار دست دراز و لاغر. خواستم چوبدستیم را که درون جیب ردایم بود در بیاورم اما نگاه مسحور کننده گیاه جلویم را گرفت. آن گیاه، یا بهتر بگویم، «هیولا» چشم های مسحور کننده و بنفشی داشت که با رنگ سبز بدنش هماهنگ نبود اما قوی و قدرتمند و مسحور کننده بود، به آرامی دستم را از جیب ردایم بیرون آوردم، جلوتر رفتم و هیولا هم پایینتر آمد تا هم قد هم شدیم، صورتش را جلوتر آورد و برای من؟ دیگر فقط تاریکی بود...
چشمام رو باز کردم، تمام اتفاقات قبل مثل خواب بود و فعلا، این تنها واقعیت بود. به اطرافم نگاه کردم، دور و برم پر بود از درختان بلند و تاریک. درختان سر به فلک میکشیدند و برگ های گسترده و پخش آنها جلوی نور خورشید را میگرفتند، به همین دلیل هم، نور بسیار کمی در جنگل وجود داشت.
ناگهان صدایی از پشت سرم پخش شد.
- بیاین بریم دیگه بچه ها، ترسو نباشین!
سپس صدایی که شبیه صدای ماتیلدا بود پاسخ داد:
- نه آنتونی، یادت نیست مک گوناگال چی گفته بود؟ کسی حق ورود به جنگل ممنوعه رو نداره، حیوونای اونجا همه وحشین. برگرد تا خودتو به کشتن ندادی آنتونی!
فرد دیگر که انگار خود من بودم پاسخ داد:
- ماتیلدا، متوجه نشدی؟ حتما یه چیزی اینجا هست که میخوان قایمش کنن، تازه ما دیگه بچه نیستیم! خودمون از پس خودمون بر میایم. حالا اگه نمیای به کسی چیزی نگو، تا شب برمیگردم.
به یاد آوردم، اما چطور ممکن بود؟ یعنی من در خاطره خودم بودم؟
برگشتم و به خودم که آن زمان کمی جوان تر و کوچکتر بودم نگاه کردم، مثل احمقی با لبخندی رو صورت، چوبدستی خود را در دست گرفته بودم و پا به مرگ میگذاشتم. با هر قدم که در آن زمان برمیداشتمم به سمت خود جوان ترم کشیده میشدم، انگار که نباید چیزی را از دست میدادم. جلوتر رفتم و تمام پیخ و خم های جنگل را زیر و رو کردم، ناگهان به منطقه ای رسیدم که کاملا یخ زده بود. چشمانم را بستم، نمیخواستم دوباره شاهر این صحنه باشم، اما انگار که نیروی ناشناسی جلویم را میگرفت، به خود جوانم خیره شدم، دلم برایش میسوخت، با بغض فریاد زدم:
- برگرد، برگرد ای احمق
اما انگار که من آنجا نبودم خود جوانم به سرما و تاریکی آن بخش جنگل پا گذاشت، به دنبالش کشیده شدم، حالا دیگر اشک هایم سرازیر شده بود، یادآوری این لحظه برایم حکم جهنم را داشت، و آن اتفاق افتاد...
دیوانه سازی در جلویم ظاهر شد، یک دمنتور در هاگوارتز، من جوان که تازه متوجه تاریکی متحرک شده بود فریادی زد و با جلب توجه دمنتور، از جانش گذشت! دمنتور با حمله به من جوان شروع به کشیدن خاطرات خوب از ذهنم کرد، تمام لحظه های بد زندگیم را به یاد آوردم، از وقتی که اولین بار خواستم در یک مسابقه کوییدیچ بین دوستانم مدافع باشم و قبل از شروع بازی با سقوط از روی جارو مورد تمسخر قرار گرفتم تا وقتی که در کوچه ی ناکترن شاهد کتک خوردن و تا مرز مرگ رفتن کودک پنج ساله ای بودم. تمام اینها مثل فیلمی از ذهنم عبور کرد و نه تنها ذهن نسخه جوان ترم، بلکه ذهن خودم...
هر دو فریاد میکشیدیم، شکنجه ای عظیم هر دوی مارا تحت سلطه داشت، سعی کردم ذهنم را تحت کنترل بگیرم، سعی کردم به خاطره های خوب فکر کنم اما هیچ یک کار نکرد، ناگهان فریاد بلندی به گوشم رسید:
- اکسپکتو پاترونوم!
این ماتیلدا بود، برگشتم و به آهوی نقره ای رنگی که دمنتور را فراری میداد نگاه کردم، پشت سرش افراد زیادی جمع شده بودند، از تمام دانش آموزان و دوستانی که در تالار اجتماع ریونکلاو جمع کرده بودم تا اکثر اساتیدی که طی این مدت با آنها روبرو شده بودم، همه برای من اینجا بودند.
این به من قدرت میداد، دانستن اینکه افرادی برایم نگران هستند باعث میشد قدرت بگیرم، پس عزم خود را جزم کردم و نیرویم را به کار گرفتم و با فریادی از سلطه هیولا بیرون آمدم. در یک لحظه به قلعه برگشته بودم و هیولا جلویم ایستاده بود، با اراده راسخ چوبدستیم را از جیب ردایم بیرون کشیدم و سمتش گرفتم.
- اکسپکتو پاترونوم!
از سر چوبدستیم سنجابی بیرون پرید و سمت گیاه رفت، هیولا که انگار خودش وحشت کرده بود عقب عقب رفت و وقتی دید پاترونوس من به دنبالش است در لحظه ای غیب شد...
آنلاینها
22 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
22
مهمانان
0
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
كلاس گیاهشناسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس گیاهشناسی
پاسخ به: كلاس گیاهشناسی
پاسخ به: كلاس گیاهشناسی
پاسخ به: كلاس گیاهشناسی
پاسخ به: كلاس گیاهشناسی
پاسخ به: كلاس گیاهشناسی
پاسخ به: كلاس گیاهشناسی
پاسخ به: كلاس گیاهشناسی
پاسخ به: كلاس گیاهشناسی
پاسخ به: كلاس گیاهشناسی
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


سالازار یه چیزی میگفت ماگلا به درد نمیخورن، باید گوش میدادم!


...
