چالش دوم:
با دیدن گیاه بزرگ سر جایم خشکم زد، خواستم تا حد امکان کم سر و صدا باشم و همان راهی که آمده ام را برگردم، اما موفق نبودم. به محض چرخیدنم، گیاه که انگار حس هایی فراتر از احساس انسان ها داشت سمتم چرخید.
شبیه انسانی بسیار قد بلند و لاغر بود با چهار دست دراز و لاغر. خواستم چوبدستیم را که درون جیب ردایم بود در بیاورم اما نگاه مسحور کننده گیاه جلویم را گرفت. آن گیاه، یا بهتر بگویم، «هیولا» چشم های مسحور کننده و بنفشی داشت که با رنگ سبز بدنش هماهنگ نبود اما قوی و قدرتمند و مسحور کننده بود، به آرامی دستم را از جیب ردایم بیرون آوردم، جلوتر رفتم و هیولا هم پایینتر آمد تا هم قد هم شدیم، صورتش را جلوتر آورد و برای من؟ دیگر فقط تاریکی بود...
چشمام رو باز کردم، تمام اتفاقات قبل مثل خواب بود و فعلا، این تنها واقعیت بود. به اطرافم نگاه کردم، دور و برم پر بود از درختان بلند و تاریک. درختان سر به فلک میکشیدند و برگ های گسترده و پخش آنها جلوی نور خورشید را میگرفتند، به همین دلیل هم، نور بسیار کمی در جنگل وجود داشت.
ناگهان صدایی از پشت سرم پخش شد.
- بیاین بریم دیگه بچه ها، ترسو نباشین!
سپس صدایی که شبیه صدای ماتیلدا بود پاسخ داد:
- نه آنتونی، یادت نیست مک گوناگال چی گفته بود؟ کسی حق ورود به جنگل ممنوعه رو نداره، حیوونای اونجا همه وحشین. برگرد تا خودتو به کشتن ندادی آنتونی!
فرد دیگر که انگار خود من بودم پاسخ داد:
- ماتیلدا، متوجه نشدی؟ حتما یه چیزی اینجا هست که میخوان قایمش کنن، تازه ما دیگه بچه نیستیم! خودمون از پس خودمون بر میایم. حالا اگه نمیای به کسی چیزی نگو، تا شب برمیگردم.
به یاد آوردم، اما چطور ممکن بود؟ یعنی من در خاطره خودم بودم؟
برگشتم و به خودم که آن زمان کمی جوان تر و کوچکتر بودم نگاه کردم، مثل احمقی با لبخندی رو صورت، چوبدستی خود را در دست گرفته بودم و پا به مرگ میگذاشتم. با هر قدم که در آن زمان برمیداشتمم به سمت خود جوان ترم کشیده میشدم، انگار که نباید چیزی را از دست میدادم. جلوتر رفتم و تمام پیخ و خم های جنگل را زیر و رو کردم، ناگهان به منطقه ای رسیدم که کاملا یخ زده بود. چشمانم را بستم، نمیخواستم دوباره شاهر این صحنه باشم، اما انگار که نیروی ناشناسی جلویم را میگرفت، به خود جوانم خیره شدم، دلم برایش میسوخت، با بغض فریاد زدم:
- برگرد، برگرد ای احمق
اما انگار که من آنجا نبودم خود جوانم به سرما و تاریکی آن بخش جنگل پا گذاشت، به دنبالش کشیده شدم، حالا دیگر اشک هایم سرازیر شده بود، یادآوری این لحظه برایم حکم جهنم را داشت، و آن اتفاق افتاد...
دیوانه سازی در جلویم ظاهر شد، یک دمنتور در هاگوارتز، من جوان که تازه متوجه تاریکی متحرک شده بود فریادی زد و با جلب توجه دمنتور، از جانش گذشت! دمنتور با حمله به من جوان شروع به کشیدن خاطرات خوب از ذهنم کرد، تمام لحظه های بد زندگیم را به یاد آوردم، از وقتی که اولین بار خواستم در یک مسابقه کوییدیچ بین دوستانم مدافع باشم و قبل از شروع بازی با سقوط از روی جارو مورد تمسخر قرار گرفتم تا وقتی که در کوچه ی ناکترن شاهد کتک خوردن و تا مرز مرگ رفتن کودک پنج ساله ای بودم. تمام اینها مثل فیلمی از ذهنم عبور کرد و نه تنها ذهن نسخه جوان ترم، بلکه ذهن خودم...
هر دو فریاد میکشیدیم، شکنجه ای عظیم هر دوی مارا تحت سلطه داشت، سعی کردم ذهنم را تحت کنترل بگیرم، سعی کردم به خاطره های خوب فکر کنم اما هیچ یک کار نکرد، ناگهان فریاد بلندی به گوشم رسید:
- اکسپکتو پاترونوم!
این ماتیلدا بود، برگشتم و به آهوی نقره ای رنگی که دمنتور را فراری میداد نگاه کردم، پشت سرش افراد زیادی جمع شده بودند، از تمام دانش آموزان و دوستانی که در تالار اجتماع ریونکلاو جمع کرده بودم تا اکثر اساتیدی که طی این مدت با آنها روبرو شده بودم، همه برای من اینجا بودند.
این به من قدرت میداد، دانستن اینکه افرادی برایم نگران هستند باعث میشد قدرت بگیرم، پس عزم خود را جزم کردم و نیرویم را به کار گرفتم و با فریادی از سلطه هیولا بیرون آمدم. در یک لحظه به قلعه برگشته بودم و هیولا جلویم ایستاده بود، با اراده راسخ چوبدستیم را از جیب ردایم بیرون کشیدم و سمتش گرفتم.
- اکسپکتو پاترونوم!
از سر چوبدستیم سنجابی بیرون پرید و سمت گیاه رفت، هیولا که انگار خودش وحشت کرده بود عقب عقب رفت و وقتی دید پاترونوس من به دنبالش است در لحظه ای غیب شد...
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
8 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
كلاس گیاهشناسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

آقای آنتونی گلدشتاین!
طنز پستت خوب بود. فقط چندتا نکته دیدم که انتظار دارم توی چالشای بعدی رعایتش کنی.
۱. به نوشتههات بال و پر بده و عجله نکن. موقعیتی بساز و شخصیتارو توش قرار بده و اون موقعیتو با توصیف و دیالوگ کاملا برای خواننده به تصویر بکش تا بتونه توی ذهنش تجسمش کنه.
۲. توی آیین نگارش ما جملهای نداریم که بدون علائم نگارشی تموم بشه. حتی اگر همین یه کلمه باشه:
نقل قول:
پس حتما آخر همهی جملاتت با توجه به لحن جمله یا نقطه یا علامت سوال یا تعجب رو بذار. مثلا اینجا بعد آلاهومورا میتونستی علامت تعجب بذاری برای تاکیدی که روش شده.
۳. برای پارگراف بندی توصیفاتم یه نکته مهم بهت میگم. اصولاً بین توصیفات نیاز به اینتر زدن نیست مگر اینکه توصیفات جدید با توصیفات قبلش متفاوت باشه و یه موضوع جدیدی داشته باشه که در این صورت بهتره بجای یه اینتر برای زیبایی بیشتر نوشتههات از دوتا اینتر استفاده کنی. مثال:
دوتا پا داشتم، سیزده تا هم قرض گرفته بودم و داشتم فرار میکردم! اگه واستون سواله اون یدونه پا رو از کجا آوردم باید بهتون بگم اون مال وودی بود، چون یه پا نداره فقط یکی ازش قرض گرفتم. اون مهم نیست، مهم اینه که الان یه کاکتوس ۱۵ ۱۶ متری افتاده دنبالم، بنظرتون کجا باشیم خوبه؟ بله! الان دوتایی تنها توی استخر سرپوشیده جدید که توی هاگوارتز ساختن هستیم و من بدو اون بدو...
داشتم میدویدم که متوجه شدم الانه که بیوفتم توی استخر، پس چیکار کردم؟ کاری که هر جادوگر عاقل و قدرتمندی انجام میده، وایسادم و برگشتم سمت کاکتوس.
چالش اولت تایید میشه.
جادوآموز سالبالایی شدنت رو تبریک میگم.
طنز پستت خوب بود. فقط چندتا نکته دیدم که انتظار دارم توی چالشای بعدی رعایتش کنی.
۱. به نوشتههات بال و پر بده و عجله نکن. موقعیتی بساز و شخصیتارو توش قرار بده و اون موقعیتو با توصیف و دیالوگ کاملا برای خواننده به تصویر بکش تا بتونه توی ذهنش تجسمش کنه.
۲. توی آیین نگارش ما جملهای نداریم که بدون علائم نگارشی تموم بشه. حتی اگر همین یه کلمه باشه:
نقل قول:
- آلاهومورا
پس حتما آخر همهی جملاتت با توجه به لحن جمله یا نقطه یا علامت سوال یا تعجب رو بذار. مثلا اینجا بعد آلاهومورا میتونستی علامت تعجب بذاری برای تاکیدی که روش شده.
۳. برای پارگراف بندی توصیفاتم یه نکته مهم بهت میگم. اصولاً بین توصیفات نیاز به اینتر زدن نیست مگر اینکه توصیفات جدید با توصیفات قبلش متفاوت باشه و یه موضوع جدیدی داشته باشه که در این صورت بهتره بجای یه اینتر برای زیبایی بیشتر نوشتههات از دوتا اینتر استفاده کنی. مثال:
دوتا پا داشتم، سیزده تا هم قرض گرفته بودم و داشتم فرار میکردم! اگه واستون سواله اون یدونه پا رو از کجا آوردم باید بهتون بگم اون مال وودی بود، چون یه پا نداره فقط یکی ازش قرض گرفتم. اون مهم نیست، مهم اینه که الان یه کاکتوس ۱۵ ۱۶ متری افتاده دنبالم، بنظرتون کجا باشیم خوبه؟ بله! الان دوتایی تنها توی استخر سرپوشیده جدید که توی هاگوارتز ساختن هستیم و من بدو اون بدو...
داشتم میدویدم که متوجه شدم الانه که بیوفتم توی استخر، پس چیکار کردم؟ کاری که هر جادوگر عاقل و قدرتمندی انجام میده، وایسادم و برگشتم سمت کاکتوس.
چالش اولت تایید میشه.
جادوآموز سالبالایی شدنت رو تبریک میگم.

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس گیاهشناسی حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
جزئیات کاربر

چالش اول:
دوتا پا داشتم، سیزده تا هم قرض گرفته بودم و داشتم فرار میکردمن اگه واستون سواله اون یدونه پا رو از کجا آوردم باید بهتون بگم اون مال وودی بود، چون یه پا نداره فقط یکی ازش قرض گرفتم. اون مهم نیست، مهم اینه که الان یه کاکتوس ۱۵ ۱۶ متری افتاده دنبالم، بنظرتون کجا باشیم خوبه؟ بعلهههه، الان دوتایی تنها توی استخر سرپوشیده جدید که توی هاگوارتز ساختن هستیم و من بدو اون بدو...
داشتم میدویدم که متوجه شدم الانه که بیوفتم توی استخر، پس چیکار کردم؟ کاری که هر جادوگر عاقل و قدرتمندی انجام میده، وایسادم و برگشتم سمت کاکتوس.
- آهای آقا کاکتوسه، جرعت داری یه قدم بیا جلوتر تا زنگ بزنم سالازار بیاد بخوردت.
کاکتوس سر جاش ایستاد و با حالت کنجکاو مانندی بهم خیره شد، بعد از تموم شدن حرفم مصمم سرجام ایستادم اما کاکتوس که انگار حوصلش سر رفته بود دوباره سمتم دوید، من هم که از تصمیم اشتباهم با خبر شده بودم عقب عقب رفتم و در یک لحظه توی استخر افتادم، شروع به دست و پا زدن کردم و متوجه شدم که ای داد بی داد...
الان از خودم بدم میاد که چرا موقع بچگیم به شنا علاقه نداشتم. همینطور که داخل آب پایینتر و پایینتر میرفتم چوبدستیم رو از توی شورت مایوم در آوردم، ازم نپرسین چجوری اونجا جاش کردم(تعریف از خود نباشه ۳۷,۵ سانته)چوبدستیم رو بالا آوردم و توی آب فریاد زدم.
- آلاهومورا
بعد متوجه شدم که هم ورد اشتباهی رو گفتم هم توی آب صدای از دهنم در نمیاد، از تعجب دهنم باز مونده بود و آبی بود که توی شش هام میرفت، نگم براتون که بعدش تا سه ساعت خانم پامفری داشت آب ششمو تخلیه میکرد...
آها، هیولا رو هم زنگ زدم سالازار اومد خوردش، خانم اسپراوت عزیز، دلیل اینکه دیگه نمیتونی کلاس برگزار کنی بخدا من نیستم، برو از سالازار خون خواهی کن.
دوتا پا داشتم، سیزده تا هم قرض گرفته بودم و داشتم فرار میکردمن اگه واستون سواله اون یدونه پا رو از کجا آوردم باید بهتون بگم اون مال وودی بود، چون یه پا نداره فقط یکی ازش قرض گرفتم. اون مهم نیست، مهم اینه که الان یه کاکتوس ۱۵ ۱۶ متری افتاده دنبالم، بنظرتون کجا باشیم خوبه؟ بعلهههه، الان دوتایی تنها توی استخر سرپوشیده جدید که توی هاگوارتز ساختن هستیم و من بدو اون بدو...
داشتم میدویدم که متوجه شدم الانه که بیوفتم توی استخر، پس چیکار کردم؟ کاری که هر جادوگر عاقل و قدرتمندی انجام میده، وایسادم و برگشتم سمت کاکتوس.
- آهای آقا کاکتوسه، جرعت داری یه قدم بیا جلوتر تا زنگ بزنم سالازار بیاد بخوردت.
کاکتوس سر جاش ایستاد و با حالت کنجکاو مانندی بهم خیره شد، بعد از تموم شدن حرفم مصمم سرجام ایستادم اما کاکتوس که انگار حوصلش سر رفته بود دوباره سمتم دوید، من هم که از تصمیم اشتباهم با خبر شده بودم عقب عقب رفتم و در یک لحظه توی استخر افتادم، شروع به دست و پا زدن کردم و متوجه شدم که ای داد بی داد...
الان از خودم بدم میاد که چرا موقع بچگیم به شنا علاقه نداشتم. همینطور که داخل آب پایینتر و پایینتر میرفتم چوبدستیم رو از توی شورت مایوم در آوردم، ازم نپرسین چجوری اونجا جاش کردم(تعریف از خود نباشه ۳۷,۵ سانته)چوبدستیم رو بالا آوردم و توی آب فریاد زدم.
- آلاهومورا
بعد متوجه شدم که هم ورد اشتباهی رو گفتم هم توی آب صدای از دهنم در نمیاد، از تعجب دهنم باز مونده بود و آبی بود که توی شش هام میرفت، نگم براتون که بعدش تا سه ساعت خانم پامفری داشت آب ششمو تخلیه میکرد...
آها، هیولا رو هم زنگ زدم سالازار اومد خوردش، خانم اسپراوت عزیز، دلیل اینکه دیگه نمیتونی کلاس برگزار کنی بخدا من نیستم، برو از سالازار خون خواهی کن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

دوشیزه یوریکا هاندا!
پست بامزه و خوبی بود. مقدار طنزی که انتظار داشتم رو کاملا داشت. فقط یه اشکالی دیدم:
نقل قول:
یا
نقل قول:
حتما بعد از دیالوگت اگر جمله بعدی هم دیالوگ نیست و میخوای توصیفاتتو شروع کنی دوتا اینتر فاصله بذار. بیشتر جاها رعایت کرده بودی ولی این دو قسمت یادت رفته بود.
چالش اولتم تایید میشه.
تبریک میگم، تونستی کلاس گیاهشناسی رو با موفقیت به پایان برسونی.
پست بامزه و خوبی بود. مقدار طنزی که انتظار داشتم رو کاملا داشت. فقط یه اشکالی دیدم:
نقل قول:
- من دیگه رفع زحمت میکنم پس.
ندای درون لیوان قهوه رو گذاشته بود روی طاقچهی مغز یوریکا و آروم آروم عقب میرفت.
یا
نقل قول:
- ...، فقط زنده بمونم!
یکی از تیغهای کاکتوس که انگار توانایی پرتاب هم داشتن درست از کنار صورتش رد شد و باعث شد بیشتر جیغ بزنه.
حتما بعد از دیالوگت اگر جمله بعدی هم دیالوگ نیست و میخوای توصیفاتتو شروع کنی دوتا اینتر فاصله بذار. بیشتر جاها رعایت کرده بودی ولی این دو قسمت یادت رفته بود.
چالش اولتم تایید میشه.
تبریک میگم، تونستی کلاس گیاهشناسی رو با موفقیت به پایان برسونی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس گیاهشناسی حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/24
تولد نقش: 1403/02/14
آخرین ورود: چهارشنبه 25 مهر 1403 16:07
از: لباست خوشم نمییاد!
پستها:
46

یوریکا پشیمونی های زیادی توی زندگیش داشت. پشیمون بود که چرا نذاشته پدرش به روش جادویی و به آسونی آب خوردن رنگ موهاشو تغییر بده و به جاش با رنگ موی ماگلی گند زده به ریشهی موهاش، پشیمون بود که این بار هم برای امتحانهای پایان ترم هاگوارتز درست درس نخونده و طبق معمول شب امتحان خودشه و دوازده دفتر جزوهی گیاه شناسی، اما اون لحظه فقط به یک چیز فکر میکرد و اونهم پشیمونی از بابت گوش دادن به ندای درونش بود.
یک ساعت پیش، یوریکا مثل هر جادوآموز بیچارهای که طول ترم رو به بطالت گذرونده و حالا مثل هیپوگریف پشیمونه، سعی میکرد از یادداشت های پیچیده و بدخطش چیزی بفهمه و همزمان زیرلب خود چندماه قبلش رو مورد سرزنش قرار میداد.
- دیدی باز تسترال شدی یوری؟ دیدی دوباره نخوندی؟ دیدی؟
همون لحظه بود که ندای درون با سیس قهرمانهای جنگی توی سرش ظاهر شده و تصمیم گرفته بود با بیان جملهای زندگی یوریکا رو تحت شعاع قرار بده.
- تو که هیچی نمیفهمی از اینایی که نوشتی، خب پاشو برو گلخونه عملی یاد بگیر.
یوریکا بدون جواب دادن بهش به ندای درون زل زده بود، ولی بعد متوجه شده بود امکان نداره بتونه به ندای درون زل بزنه، برای همین جواب داده بود:
- پروفسورم گفت چشم، پنج ساعت مونده به امتحان حتما رات میدم تو گلخونه.
- ساعتو دیدی؟ ۲ صبحه، جز تو دیگه کی بیداره تو کل قلعه؟
یوریکا که توان مقابله با منطق خودش رو نداشت، بلند شده بود و با پاهای خودش به سمت گلخونه، محلی که قرار بود به زودی سرشار از تماشاگرهایی بشه که حرکت تدریجیش به سمت تصاحب پایین ترین نمره رو نگاه میکردن، حرکت کرده بود.
ندای درون، که کمربند ربدوشامبرش رو بسته و با یه لیوان قهوه و موهای آشفته یوریکا رو تماشا میکرد، پیشنهاد داده بود:
- اون کاکتوسه رو ببین، پروفسور یه چیز جالب درموردش گفت که به تو ام ربط داشت. بیا از اون شروع کنیم.
کاکتوس مذکور، اگه چشمهای بزرگش رو نادیده میگرفتن دقیقا شبیه یه کاکتوس معمولی بود. یوریکا نمیفهمید چرا باید برچسب “بسیار خطرناک” کنارش باشه، و البته که هرچیزی با عنوان خطرناک توجهش رو جلب میکرد، پس موهای صورتیش رو کنار زده و خم شده بود تا با کاکتوس چشم تو چشم بشه.
- سلام کاکتوس شی، ببینم شما احیانا-
- هیییییااااهههههه
چشمهای کاکتوس به رنگ صورتی موهای یوریکا دراومدن و همون لحظه بود که ندای درون و یوریکا فهمیدن توی بدمخمصه ای گیر کردن.
- من دیگه رفع زحمت میکنم پس.
ندای درون لیوان قهوه رو گذاشته بود روی طاقچهی مغز یوریکا و آروم آروم عقب میرفت. یوریکا که بزرگتر شدن کاکتوس و دراومدنش از گلدون و ریشههای بزرگی که حکم پاهاش رو داشتن رو تماشا میکرد جیغ زد:
- تو مگه حقوق نمیگیری تو اینجور مواقع کمک کنی به من؟ کجا رفع زحمت میکنی؟
- بابا من تو معده کار میکردم، گفتن مغز رفته مرخصی، منو آوردن جاش، چه انتظاراتی داری ازم!
یوریکا حالا میتونست حس گاوباز های اسپانیایی رو درک کنه، چون کاکتوس از روی میز پرید پایین و سه ثانیه قبل از اینکه تیغهاش رو فرو کنه توی اولین چیز صورتیای که میبینه، پیام اضطراری “تورو جون هرکی دوست داری فرار کن” به پاهاش مخابره شد.
- مرلینآ فقط زنده بمونم، قول میدم به بانو مروپ بگم اونی که سبد پرتقالارو انداخت تو دریاچه من بودم، به اسکورپیوسم میگم هفته پیش با گالیوناش شنل دوختم، دیگه وقتی سیلویا فررت میشه اذیتش نمیکنم، فقط زنده بمونم!
یکی از تیغهای کاکتوس که انگار توانایی پرتاب هم داشتن درست از کنار صورتش رد شد و باعث شد بیشتر جیغ بزنه.
- تو که قرار بود گند بزنی به کلهت، رنگ قحط بود صورتی کردی آخه؟
سالازار یه چیزی میگفت ماگلا به درد نمیخورن، باید گوش میدادم!
کاکتوس حالا چهل و هفت دقیقه بود که یوریکارو توی محوطه دنبال میکرد و فقط لطف مرلین بود که ندای درون بلاخره یه حرف درست و حسابی زد.
- چیزه، دیروز بارون اومده گِل زیاد هست دور و بر دریاچه، برو موهاتو گلی کن رنگشو نبینه دست از سرمون، یعنی دراصل دست از سرت برداره!
یوریکا که از هوش سرشار ندای درون تعجب کرده بود، سمت دریاچه دویید و با یه ورد “اکیو گِل” تمام بخش های صورتی کلهش رو با گل خیسی که چاشنی جلبک و شن و ماسه داشت پوشوند. کاکتوس بلافاصله متوقف و کوچیک شد و دوباره توی گلدونش جا گرفت. یوریکا نفس راحتی کشید و خسته و کوفته اما با نهایت سرعت از مکان استقرار کاکتوس دور شد و سمت قلعه رفت.
- ولی این گلها ام کلاه خوبینا، ببرم تو خوابگاه ببینم میشه کلاه دائمی ازشون ساخت یا نه.
یک ساعت پیش، یوریکا مثل هر جادوآموز بیچارهای که طول ترم رو به بطالت گذرونده و حالا مثل هیپوگریف پشیمونه، سعی میکرد از یادداشت های پیچیده و بدخطش چیزی بفهمه و همزمان زیرلب خود چندماه قبلش رو مورد سرزنش قرار میداد.
- دیدی باز تسترال شدی یوری؟ دیدی دوباره نخوندی؟ دیدی؟
همون لحظه بود که ندای درون با سیس قهرمانهای جنگی توی سرش ظاهر شده و تصمیم گرفته بود با بیان جملهای زندگی یوریکا رو تحت شعاع قرار بده.
- تو که هیچی نمیفهمی از اینایی که نوشتی، خب پاشو برو گلخونه عملی یاد بگیر.
یوریکا بدون جواب دادن بهش به ندای درون زل زده بود، ولی بعد متوجه شده بود امکان نداره بتونه به ندای درون زل بزنه، برای همین جواب داده بود:
- پروفسورم گفت چشم، پنج ساعت مونده به امتحان حتما رات میدم تو گلخونه.
- ساعتو دیدی؟ ۲ صبحه، جز تو دیگه کی بیداره تو کل قلعه؟
یوریکا که توان مقابله با منطق خودش رو نداشت، بلند شده بود و با پاهای خودش به سمت گلخونه، محلی که قرار بود به زودی سرشار از تماشاگرهایی بشه که حرکت تدریجیش به سمت تصاحب پایین ترین نمره رو نگاه میکردن، حرکت کرده بود.
ندای درون، که کمربند ربدوشامبرش رو بسته و با یه لیوان قهوه و موهای آشفته یوریکا رو تماشا میکرد، پیشنهاد داده بود:
- اون کاکتوسه رو ببین، پروفسور یه چیز جالب درموردش گفت که به تو ام ربط داشت. بیا از اون شروع کنیم.
کاکتوس مذکور، اگه چشمهای بزرگش رو نادیده میگرفتن دقیقا شبیه یه کاکتوس معمولی بود. یوریکا نمیفهمید چرا باید برچسب “بسیار خطرناک” کنارش باشه، و البته که هرچیزی با عنوان خطرناک توجهش رو جلب میکرد، پس موهای صورتیش رو کنار زده و خم شده بود تا با کاکتوس چشم تو چشم بشه.
- سلام کاکتوس شی، ببینم شما احیانا-
- هیییییااااهههههه
چشمهای کاکتوس به رنگ صورتی موهای یوریکا دراومدن و همون لحظه بود که ندای درون و یوریکا فهمیدن توی بدمخمصه ای گیر کردن.
- من دیگه رفع زحمت میکنم پس.
ندای درون لیوان قهوه رو گذاشته بود روی طاقچهی مغز یوریکا و آروم آروم عقب میرفت. یوریکا که بزرگتر شدن کاکتوس و دراومدنش از گلدون و ریشههای بزرگی که حکم پاهاش رو داشتن رو تماشا میکرد جیغ زد:
- تو مگه حقوق نمیگیری تو اینجور مواقع کمک کنی به من؟ کجا رفع زحمت میکنی؟
- بابا من تو معده کار میکردم، گفتن مغز رفته مرخصی، منو آوردن جاش، چه انتظاراتی داری ازم!
یوریکا حالا میتونست حس گاوباز های اسپانیایی رو درک کنه، چون کاکتوس از روی میز پرید پایین و سه ثانیه قبل از اینکه تیغهاش رو فرو کنه توی اولین چیز صورتیای که میبینه، پیام اضطراری “تورو جون هرکی دوست داری فرار کن” به پاهاش مخابره شد.
- مرلینآ فقط زنده بمونم، قول میدم به بانو مروپ بگم اونی که سبد پرتقالارو انداخت تو دریاچه من بودم، به اسکورپیوسم میگم هفته پیش با گالیوناش شنل دوختم، دیگه وقتی سیلویا فررت میشه اذیتش نمیکنم، فقط زنده بمونم!
یکی از تیغهای کاکتوس که انگار توانایی پرتاب هم داشتن درست از کنار صورتش رد شد و باعث شد بیشتر جیغ بزنه.
- تو که قرار بود گند بزنی به کلهت، رنگ قحط بود صورتی کردی آخه؟
سالازار یه چیزی میگفت ماگلا به درد نمیخورن، باید گوش میدادم!
کاکتوس حالا چهل و هفت دقیقه بود که یوریکارو توی محوطه دنبال میکرد و فقط لطف مرلین بود که ندای درون بلاخره یه حرف درست و حسابی زد.
- چیزه، دیروز بارون اومده گِل زیاد هست دور و بر دریاچه، برو موهاتو گلی کن رنگشو نبینه دست از سرمون، یعنی دراصل دست از سرت برداره!
یوریکا که از هوش سرشار ندای درون تعجب کرده بود، سمت دریاچه دویید و با یه ورد “اکیو گِل” تمام بخش های صورتی کلهش رو با گل خیسی که چاشنی جلبک و شن و ماسه داشت پوشوند. کاکتوس بلافاصله متوقف و کوچیک شد و دوباره توی گلدونش جا گرفت. یوریکا نفس راحتی کشید و خسته و کوفته اما با نهایت سرعت از مکان استقرار کاکتوس دور شد و سمت قلعه رفت.
- ولی این گلها ام کلاه خوبینا، ببرم تو خوابگاه ببینم میشه کلاه دائمی ازشون ساخت یا نه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط یوریکا هاندا در 1403/4/17 13:23:36
“J'ai peur de te blesser, parce que je t'aime. Je pense que je le ferai toujours.”
“What did you say?”
"I said your hair looks ridiculous."
جزئیات کاربر

آقای آلفرد بلک!
دوست داشتم این که چطور آلفرد با این گیاه رو به رو میشه و بعد نجات پیدا میکنه رو هم شرح بدی، ولی چون پستت طولانی شده بود درک میکنم که فرصت نکردی به این موضوع بپردازی.
پست جدی خوبی نوشته بودی و توصیفاتت عالی بودن. فقط متوجه شدم بعضی دیالوگات یهو کتابی میشدن که اصولا دیالوگ جز در موارد خاص محاورهس. مثلا پدر آلفرد تو اولین دیالوگش محاوره صحبت کرده و بعد از اون دیالوگاش کتابی هستن. همه رو یکسان نگهدار و تا با شخصیت مناسبش برخورد نکردی بهتره دیالوگو محاوره بمونن.
در نهایت فراموش نکن که همیشه بعد از اتمام پستت یه دور از روش بخونی تا متوجه اشکالات تایپی و نگارشی بشی و درستشون کنی. خصوصا یه بخش میانیِ پستت اشکالاتِ تایپیِ نزدیک به هم زیاد دیده میشد که تو پست جدی بیشتر به چشم میاد.
چالش دومت تایید میشه.
جادوآموز سالبالایی شدنت رو تبریک میگم.
دوست داشتم این که چطور آلفرد با این گیاه رو به رو میشه و بعد نجات پیدا میکنه رو هم شرح بدی، ولی چون پستت طولانی شده بود درک میکنم که فرصت نکردی به این موضوع بپردازی.
پست جدی خوبی نوشته بودی و توصیفاتت عالی بودن. فقط متوجه شدم بعضی دیالوگات یهو کتابی میشدن که اصولا دیالوگ جز در موارد خاص محاورهس. مثلا پدر آلفرد تو اولین دیالوگش محاوره صحبت کرده و بعد از اون دیالوگاش کتابی هستن. همه رو یکسان نگهدار و تا با شخصیت مناسبش برخورد نکردی بهتره دیالوگو محاوره بمونن.
در نهایت فراموش نکن که همیشه بعد از اتمام پستت یه دور از روش بخونی تا متوجه اشکالات تایپی و نگارشی بشی و درستشون کنی. خصوصا یه بخش میانیِ پستت اشکالاتِ تایپیِ نزدیک به هم زیاد دیده میشد که تو پست جدی بیشتر به چشم میاد.
چالش دومت تایید میشه.
جادوآموز سالبالایی شدنت رو تبریک میگم.

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور اسپراوت در 1403/4/15 0:11:13
جزئیات کاربر

دوشیزه یوریکا هاندا.
پستت تمام عناصری که یه پست جدی نیاز داره رو داشت. توصیفاتت زیبا بود و به خوبی تونستی خواننده رو با یوریکا و احساساتش همراه کنی. کارت خوب بود.
فقط یه چیزی... موردی رو که قبلا پروفسور مودی بهت گفته بود رو در ابتدای پستت رعایت کردی ولی رو به انتهای پست که رفتی فراموش کردی انجامش بدی. متوجهم وقتی در حال یادگیری هستی ممکنه گاهی فراموش کنی و از دستت در بره، ولی به مرور زمان و با تکرارش دستت میاد و همه جا درست انجام میدی. صرفا برای اطمینان مجددا اشاره میکنم که برای نوشتن دیالوگ باید بعد از "-" حتما یک بار اسپیس بزنی (فاصله بدی) و بعد شروع به نوشتن دیالوگ کنی.
چالش دومت تایید میشه.
به جمع جادوآموزان سالبالایی خوش اومدی.
پستت تمام عناصری که یه پست جدی نیاز داره رو داشت. توصیفاتت زیبا بود و به خوبی تونستی خواننده رو با یوریکا و احساساتش همراه کنی. کارت خوب بود.
فقط یه چیزی... موردی رو که قبلا پروفسور مودی بهت گفته بود رو در ابتدای پستت رعایت کردی ولی رو به انتهای پست که رفتی فراموش کردی انجامش بدی. متوجهم وقتی در حال یادگیری هستی ممکنه گاهی فراموش کنی و از دستت در بره، ولی به مرور زمان و با تکرارش دستت میاد و همه جا درست انجام میدی. صرفا برای اطمینان مجددا اشاره میکنم که برای نوشتن دیالوگ باید بعد از "-" حتما یک بار اسپیس بزنی (فاصله بدی) و بعد شروع به نوشتن دیالوگ کنی.
چالش دومت تایید میشه.
به جمع جادوآموزان سالبالایی خوش اومدی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/24
تولد نقش: 1403/02/14
آخرین ورود: چهارشنبه 25 مهر 1403 16:07
از: لباست خوشم نمییاد!
پستها:
46

چالش دوم: جدی نویسی
برای چندمین بار در یک ساعت گذشته زمین خورد. این بار، بدتر از دفعات قبل. نفس عمیقی از روی درد کشید و سعی کرد نگاهی به پاهاش بندازه تا ببینه آسیبی که دیده چقدر جدیه، اما بیشتر از چند سانتی متر رو به روش رو نمی دید. تاریکی مطلق اطرافش رو فرا گرفته بود. تعجبی هم نداشت، اصلا دلیل زمین خوردنش هم تاریکی بود.
خودش رو روی زمین سرد و نمور جنگل جلوتر کشید و سعی کرد با تکیه به دست هاش از جاش بلند شه، اما ضعف و نا امیدی آخرین جرعه های قدرت رو هم ازش گرفته بود. چوبدستیش رو بیرون آورد و ورد لوموس رو نجوا کرد. دوباره به عقب چرخید، زخم عمیقی روی مچ پاش بود که بی شک نتیجه ی شاخه های خشک و ریشه های قدیمی بیرون زده از خاک بود.
به زحمت از جاش بلند شد. با دست های کثیف و گِلیش، موهای خیسش رو بالا داد تا راه دیدش رو نگیرن. با درد و سختی زیاد چند قدم جلو تر رفت، و درست همون لحظه ای که فکر می کرد شاید بهتره همونجا دراز بکشه و منتظر بمونه تا حیوون های گرسنه ی جنگل پوست و استخوان هاش رو از هم بِدَرن، صدایی شنید که باعث شد خون توی رگ هاش یخ بزنه. صدایی مثل روی هم سابیده شدن دو سنگ.
- راه گم کردی خانم هاندا؟
یوریکا با ترس به سمت راستش نگاه کرد و از دیدن گیاه بزرگ و نسبتا زشتی که می دید سرجاش میخکوب شد. چشم هایی طلایی توی ساقه سبز رنگش و شکافی کمی پایین ترش داشت که به نظر می رسید باید دهنش باشه. یوریکا گیاه رو خوب می شناخت. ساگاوای آدم خوار بود، بومی ژاپن و یکی از تنها گیاهان دارای عقل و اختیار دنیای جادویی.
ساگاوای آدم خوار، با همون صدای خش دار و مرموزش پرسید:
- اینجا چیکار می کنی هاندا سان؟
- فرار می کنم. یه گند ناجور زدم و چاره ای جز فرار ندارم.
یوریکا ناخوداگاه جواب داد. به اینکه درموردش صحبت کنه نیاز داشت، حتی با ساگاوا. کسی که اسمش رو از روی یه قاتل معروف ژاپنی برداشته بودن. ساگاوای آدم خوار خندید. خنده ای بلند و دلهره آور.
- مثل اون وقتی که توی 4 سالگی دفتر طراحی پدرت رو خراب کردی و تصمیم گرفتی فرار کنی، نه؟ روش سوپ ریختی، بعدش تصمیم گرفتی وسایلت رو جمع کنی و رفتی خونه ی سوکی، تنها دوستت توی ژاپن. درسته؟
-ساکت شو..
-یا مثل اون دفعه که تازه به لندن اومده بودید، ترسیده بودی، فکر می کردی هرگز انگلیسی یاد نمی گیری، برای همین دوباره مثل یه ترسوی بیچاره فرار کردی و باعث شدی پدر و مادرت تمام شب دنبالت بگردن.
-گفتم ساکت شو!
یوریکا فریاد زد. صورتش حالا به جز خون و عرق، از اشک هم خیس بود. ساگاوای آدم خوار بیشتر خندید.
-چیه؟ هنوز که به هزاران باری که وقتی تکالیفت رو ننوشته بودی از زیر مجازات در رفتی اشاره نکردم، یا نه، صبر کن، اون چیه؟
اگه ممکن بود گیاه هیجان زده بشه، ساگاوای آدم خوار توی اون لحظه هیجان زده بود. روی ساقه ش به جلو خم شد و یوریکا که می دونست قراره درمورد چی صحبت کنه چشم هاش رو بست.
-وقتی سوکی رو از خودت رنجوندی، وقتی بحث کردین، وقتی رابطه ت تموم شد، چیکار کردی یوریکا؟ به جز فرار از قبول کردن واقعیت و تظاهر به اینکه هیچی نشده و اصلا دلتنگش نیستی چیکار کردی؟ به جز بازی کردن نقش ترسو ترین آدم دنیا که حتی تحمل نداره قبول کنه دوست صمیمیش باهاش چیکار کرده..
-کروشیو!
یوریکا که تحمل نداشت، یا شاید هم نمی خواست واقعیت چیزی که احساس می کنه رو اینجا و توی این شرایط برای خودش یادآوری کنه ناخوداگاه فریاد زد. نفرین از چوبدستیش مستقیم به ساگاوای آدم خوار خورد و باعث شد سر جاش میخکوب بشه. همین بود، حالا صحبت های پروفسور رو به یاد می آورد. بهترین راه برای مقابله با ساگاوای آدم خوار همین کروشیو بود.
می دونست که فقط نیم ساعت برای دور شدن فرصت داره، اما تصمیم گرفت بچرخه و به سمت هاگوارتز برگرده. هرچقدر از عواقب کارهاش دور شده بود بسش بود. وقتش بود که باهاشون رو به رو بشه.
(ایسی ساگاوا، یه قاتل معروف ژاپنیه که برای تجربه ی آدم خواری یه دختر فرانسوی رو به قتل می رسونه.)
برای چندمین بار در یک ساعت گذشته زمین خورد. این بار، بدتر از دفعات قبل. نفس عمیقی از روی درد کشید و سعی کرد نگاهی به پاهاش بندازه تا ببینه آسیبی که دیده چقدر جدیه، اما بیشتر از چند سانتی متر رو به روش رو نمی دید. تاریکی مطلق اطرافش رو فرا گرفته بود. تعجبی هم نداشت، اصلا دلیل زمین خوردنش هم تاریکی بود.
خودش رو روی زمین سرد و نمور جنگل جلوتر کشید و سعی کرد با تکیه به دست هاش از جاش بلند شه، اما ضعف و نا امیدی آخرین جرعه های قدرت رو هم ازش گرفته بود. چوبدستیش رو بیرون آورد و ورد لوموس رو نجوا کرد. دوباره به عقب چرخید، زخم عمیقی روی مچ پاش بود که بی شک نتیجه ی شاخه های خشک و ریشه های قدیمی بیرون زده از خاک بود.
به زحمت از جاش بلند شد. با دست های کثیف و گِلیش، موهای خیسش رو بالا داد تا راه دیدش رو نگیرن. با درد و سختی زیاد چند قدم جلو تر رفت، و درست همون لحظه ای که فکر می کرد شاید بهتره همونجا دراز بکشه و منتظر بمونه تا حیوون های گرسنه ی جنگل پوست و استخوان هاش رو از هم بِدَرن، صدایی شنید که باعث شد خون توی رگ هاش یخ بزنه. صدایی مثل روی هم سابیده شدن دو سنگ.
- راه گم کردی خانم هاندا؟
یوریکا با ترس به سمت راستش نگاه کرد و از دیدن گیاه بزرگ و نسبتا زشتی که می دید سرجاش میخکوب شد. چشم هایی طلایی توی ساقه سبز رنگش و شکافی کمی پایین ترش داشت که به نظر می رسید باید دهنش باشه. یوریکا گیاه رو خوب می شناخت. ساگاوای آدم خوار بود، بومی ژاپن و یکی از تنها گیاهان دارای عقل و اختیار دنیای جادویی.
ساگاوای آدم خوار، با همون صدای خش دار و مرموزش پرسید:
- اینجا چیکار می کنی هاندا سان؟
- فرار می کنم. یه گند ناجور زدم و چاره ای جز فرار ندارم.
یوریکا ناخوداگاه جواب داد. به اینکه درموردش صحبت کنه نیاز داشت، حتی با ساگاوا. کسی که اسمش رو از روی یه قاتل معروف ژاپنی برداشته بودن. ساگاوای آدم خوار خندید. خنده ای بلند و دلهره آور.
- مثل اون وقتی که توی 4 سالگی دفتر طراحی پدرت رو خراب کردی و تصمیم گرفتی فرار کنی، نه؟ روش سوپ ریختی، بعدش تصمیم گرفتی وسایلت رو جمع کنی و رفتی خونه ی سوکی، تنها دوستت توی ژاپن. درسته؟
-ساکت شو..
-یا مثل اون دفعه که تازه به لندن اومده بودید، ترسیده بودی، فکر می کردی هرگز انگلیسی یاد نمی گیری، برای همین دوباره مثل یه ترسوی بیچاره فرار کردی و باعث شدی پدر و مادرت تمام شب دنبالت بگردن.
-گفتم ساکت شو!
یوریکا فریاد زد. صورتش حالا به جز خون و عرق، از اشک هم خیس بود. ساگاوای آدم خوار بیشتر خندید.
-چیه؟ هنوز که به هزاران باری که وقتی تکالیفت رو ننوشته بودی از زیر مجازات در رفتی اشاره نکردم، یا نه، صبر کن، اون چیه؟
اگه ممکن بود گیاه هیجان زده بشه، ساگاوای آدم خوار توی اون لحظه هیجان زده بود. روی ساقه ش به جلو خم شد و یوریکا که می دونست قراره درمورد چی صحبت کنه چشم هاش رو بست.
-وقتی سوکی رو از خودت رنجوندی، وقتی بحث کردین، وقتی رابطه ت تموم شد، چیکار کردی یوریکا؟ به جز فرار از قبول کردن واقعیت و تظاهر به اینکه هیچی نشده و اصلا دلتنگش نیستی چیکار کردی؟ به جز بازی کردن نقش ترسو ترین آدم دنیا که حتی تحمل نداره قبول کنه دوست صمیمیش باهاش چیکار کرده..
-کروشیو!
یوریکا که تحمل نداشت، یا شاید هم نمی خواست واقعیت چیزی که احساس می کنه رو اینجا و توی این شرایط برای خودش یادآوری کنه ناخوداگاه فریاد زد. نفرین از چوبدستیش مستقیم به ساگاوای آدم خوار خورد و باعث شد سر جاش میخکوب بشه. همین بود، حالا صحبت های پروفسور رو به یاد می آورد. بهترین راه برای مقابله با ساگاوای آدم خوار همین کروشیو بود.
می دونست که فقط نیم ساعت برای دور شدن فرصت داره، اما تصمیم گرفت بچرخه و به سمت هاگوارتز برگرده. هرچقدر از عواقب کارهاش دور شده بود بسش بود. وقتش بود که باهاشون رو به رو بشه.
(ایسی ساگاوا، یه قاتل معروف ژاپنیه که برای تجربه ی آدم خواری یه دختر فرانسوی رو به قتل می رسونه.)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
“J'ai peur de te blesser, parce que je t'aime. Je pense que je le ferai toujours.”
“What did you say?”
"I said your hair looks ridiculous."
جزئیات کاربر

تدریس و چالش کلاس گیاهشناسی (طنز نویسی و جدی نویسی)
بوی گل و گیاه کل فضای گلخانه را در بر گرفته بود. زنبور عسل کوچکی در هوا پرواز کنان از این سمت به آن سمت میرفت. همانطور که با سرعت زیاد خود گلدان های بزرگ و کوچک را پشت سر میگذاشت، رفت و روی شانه پومانا فرود آمد.
- خب خب! وقتش رسیده تا کلاسمون رو شروع کنیم.

منظره روبه روی پومانا چندان جالب نبود. عدهای از جادوآموزان همانطور که لباس و دستکشهای مخصوص بر تن داشتند، خمیازه کشان و با چشمانی خواب آلود به او نگاه میکردند. استاد گیاه شناسی لبخندی زد و به سراغ دو گلدان بزرگی که در گوشه از آن گلخانه قدیمی جا خوش کرده بودند رفت.
- نوبتی هم باشه، نوبت دوتا گل مورد علاقه منه!

- استاد جلسه قبل هم همین رو گفتید. مرلین شاهده که شما به تموم گل و گیاههایی که سر این کلاس درموردشون توضیح دادید گفتید گل مورد علاقه من!
- ام... شاید! دوتا گل امروز مون خیلی خیلی خاص هستند. سیریسیلا و فانیلا.
پومانا گل ها را در وسط میز گذاشت؛ به طوری که همه بتوانند به راحتی آن ها را ببینند.
- این فانیلاست. ظاهر گیرا و جالبی داره. گیاه سرخوش، با نشاط و شادابیه. بامزهست و به اصطلاح خوش نمکه. میتونه کاری کنه شما از خنده روده بر بشید و یا یک لبخند کوتاه بزنید. میتونه در هر مکان و یا زمانی رشد کنه و شما پرورشش بدید.

توجه بیشتر جادو آموزان به آن گیاه جالب و خوش نمک جذب شده بود؛ بنابراین پومانا بدون معطلی سراغ آن یکی گلدان رفت.
- اما این یکی! بچه ها این شما و این سیریسیلا؛ گیاهی خونسرد، ساکت و در عین حال تاثیر گذار! این گیاه بر عکس فانیلا کاملا جدی و صامته. طرفداران خاص خودش رو داره ولی باب سلیقه شما هم میتونه باشه. میتونه به سادگی شما رو جذب خودش بکنه و شما رو غرق در افکار خودتون بکنه.
این بار هم سیریسیلا توانسته بود توجه جادوآموزان را به خودش جلب کند.
- خب دیگه حرف اضافه کافیه! روی هر میزی یه دونه سیریسیلا و فانیلا هست. میخوام که خوب بهشون دقت کنید و بعد خودتون از هر کدوم یه نهال رو قلمه بزنید. تا یک ساعت دیگه قلمه هاتون رو تحویل میگیرم، پس بهتره سریع باشید.
_____________________
سلام
به کلاس گیاهشناسی خیلی خوش اومدید.
نکات آموزشی: سعی کردم داخل رول بالا تا حد ممکن مبحث این کلاس رو بهتون توضیح بدم و یکم با مبحثی که قرارم یاد بگیرید آشنا تون کنم.
قرار اینجا شما رو با دو سبک طنز و جدی نویسی آشنا کنم.
داخل رول بالا، فانیلا نمادی از سبک طنز نویسی بود.
داخل این سبک شما آزادید که از شکلکهای سایت، اصطلاحات بامزه و فان، جملات و میمهای معروف و... استفاده کنید تا هر چه بیشتر بر طنز رول و نوشته تون تاثیر بذارید. طنز رول شما میتونه در حدی باشه که خواننده رو از خنده منفجر کنه و یا باعث بشه یک لبخند کوچک روی صورت خواننده بشینه.
این پست رو ببینید. نمونه از یک پست طنز و کامله. ممکنه شما رو به خنده وادار نکنه ولی خوش نمک و بامزه ست.
و اما سیریسیلا نماد جدی نویسی!
بر عکس سبک طنز نویسی که که شما در استفاده شکلک و دیگر جلوههای طنزی که بهتون گفتم آزاد بودید، در سبک جدی نویسی اصلا نباید از شکلک و اون جلوهها استفاده بشه.
داخل این سبک شما آزادید اگر دلتون خواست از دیالوگهای تاثیر گذار، لینک به موسیقی که با محتوای پستتون در ارتباطه و یا چند بیت شعر استفاده کنید. داخل این سبک داستان و رول شما میتونه درام، دارک، غم انگیز و یا در آمیخته با زندگی واقعی و خاطرات خوبتون باشه. این سبک شباهت زیادی با رمانهای معروفی مثل دزیره، گوژپشت نتردام، مزرعه حیوانات و... داره.
در جدی نویسی کلمات هم خیلی تاثیر گذارن. کلماتی که بار طنز آمیز دارن مثل پیژامه و آفتابه بهتره استفاده نشن، پس باید مراقب بود چه واژههایی برای بیان احساساتمون استفاده میکنیم.
توصیفات و دیالوگها باید غنیتر و دارای محتوای بیشتری باشه و این همراه کردن خواننده توی جدی نویسی خیلی باید با دقت بیشتری انجام بشه.
نمونه پست جدی هم میشه به این پست اشاره کرد. یک پست کامل و خیلی خوب.
خب بریم سراغ چالشها.
چالش اول: یه کاکتوس دنبال تون کرده، فرار کنید.
این چالش رو باید به سبک طنز بنویسید و پستتون شرایط یه پست طنز رو داشته باشه. میتونه در هر جا و هر زمانی رخ بده. میتونه دارای کلی پارادوکس بامزه، موقعیت های خنده دار و کلی اتفاق جالب باشه.
چالش دوم: یک گیاه آدم خوار روبه روی شما ایستاده که قابلیت این رو داره که ذهن شما رو بخونه و خاطرات شما رو بهتون یاد آوری میکنه.
چالش دوم رو باید جدی بنویسید. پستتون باید کاملا قالب یک پست جدی رو داشته باشه و اصلا از شکلک داخلش استفاده نکنید. جزئیات، تاثیر گذاری و ظاهر مناسب پست رو یادتون نره.
پست چالشها رو داخل همین تاپیک ارسال کنید. لطفاً حواستون باشه که بالای هر پست اعلام کنید که برای کدوم یکی از چالشها پست رو ارسال کردید.
موفق باشید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس گیاهشناسی حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/03/02
تولد نقش: 1403/03/02
آخرین ورود: جمعه 3 اسفند 1403 14:04
از: آشیونه کلاغا
پستها:
35

شرح امتیازات کلاس گیاهشناسی
گابریل: 10
نقل قول:
من یک عدد گیاه گوشتخوار پیدا کردم و تصمیم گرفتم قبل از این که اون منو بغل کنه (در واقع کلهمو نوش جان کنه)، خودم بغلش کنم و بهش بگم چقد برگاش، ساقهش و کلهش خوشگله. چه دندونای تیز زیبایی
ما جادوآموزا رو بیمه نکردیما! خودتونو به کشتن ندید خوشگلا از من گفتن...
استفن: 4/5
همش ستاره تو ستاره شد که. احساس کردم به کهکشان راه شیری نگاه میکنم به جای تکلیف.
اما: 9/5
نقل قول:
هنوز هم در جنگل هستم و این تکلیف را با جغد برایتان میفرستم.
برگرد بیا ببینم! مگه سر در اونجا به اون بزرگی ننوشته "ممنوعه" ؟
ساکورا: 8/5
نقل قول:
پروفسور عزیز که پر های سیاهت مثل مرگ قشنگه
بله میدونم. قشنگ تره حتی.
ریموس: 10
نقل قول:
پیام زده شده در:۲۳:۵۹:۳۱ جمعه ۱۸ خرداد ۱۴۰۳
...میذاشتی 23:59:58 میزدی. زود اقدام کردی به نظرم خوشگلم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج