پنهان
"رون، زودتر سوار شو! الان کالسکه حرکت می کنه"
رون، در آن شب مهتابی و هوای شبنم زده، رو به کالسکه هایی که جلوی دیدگانش در حال حرکت بودند، ایستاده بود و با تعجب نگاه می کرد.
گفت:" اما من متوجه نمی شم. این کالسکه ها چجوری حرکت می کنن؟ تکنولوژی جدید دامبلدوره؟"
هرمیون که سوار کالسکه شده بود، سرش را بیرون آورد و مسیر نگاه رون را دنبال کرد. پاسخ داد:" منظورت چیه؟ تسترال هارو با این حجم از ابهت و بزرگیشون نمی بینی؟"
رون با تعجب سرش را به اطراف چرخاند. او تنها می دید که کالسکه ها خود به خود حرکت می کنند و از وجود این عملکرد در هاگوارتز به وجد آمده بود. با خود تصور کرد که هرمیون دارد دست به سرش می کند.
رون چند قدمی برداشت و به جلوی کالسکه رفت. چراغ کوچکی از بالای کالسکه آویزان و درحال تاب خوردن بود و رون بجز چند حشره، که دور چراغ پرواز می کردند، موجود زنده ی دیگری نمی دید.
پوزخندی رو به دوستش زد و گفت:" نه مثل اینکه جدی جدی دیوونه شدی دختر! آخه این تسترال های جذاب و احمقت رو اینطرفا نمی بینم!"
ناگهان چیزی نامرئی، لگدی از پهلو نثار رون کرد و او را با شتاب زیادی روی زمین خاکی انداخت.
هری که تمام مدت در حال تماشای گفت و گوی دوستانش بود، از پشت سر رون را بلند کرد و وقتی در حال تکاندن لباسش بود، گفت:" اینطوری از هاگوارتز بری بیرون، هرکی ببینتت فکر میکنه محکومت کردن کل مدرسه رو با لباسات تمیز کنی!"
هری خندید و رون با غضب به او نگاه کرد. هری قدمی به جلو برداشت و با ملایمت دستش را به سوی هیچ دراز کرد و با ملایمت نوازش کرد. انگار با هوا دوست شده بود و به او محبت می کرد! هری با لبخند گفت:" چطوری دلت میاد به این تسترال زیبا توهین کنی پسر؟ این یکی رو با حرفت عصبی کردی"
رون گفت:" همتون دیوونه شدین! آخه این چیه که همه می بینن ولی من نمی تونم؟ یکی به من بگه چه خبره اینجا؟"
پروفسور مک گونگال که سعی در ایجاد نظم بین دانش آموزان و حرکت از هاگوارتز داشت، وقتی بچه ها را بیرون از کالسکه دید، به سوی آنها قدم برداشت و رو به رون گفت:" آقای ویزلی ممنون میشم بحث جذابتون رو داخل کالسکه ادامه بدین!" و او را رو به پله ها حرکت داد.
رون شتاب زده گفت:" آخه پرفسور! اینا یچیزی می بینن که من نمی بینم!"
اما مک گونگال در را بسته و کالسکه را به حرکت درآورده بود. رون کنار هری نشست و در پاسخ به خنده های دوستانش و لونا، دانش آموزی از گریفیندور با گیسوان طلایی و مجذوب کننده اش، گرفته شد.
رون رو به لونا گفت:" لونای عزیزم بگو که تو هم این تسترال های عجیبشون رو نمی بینی!"
لونا پاسخ داد:" اوه، چرا اتفاقا می بینم. ولی حق داری که تعجب کرده باشی رون. چون همه قادر به مشاهده شون نیستن. بگو ببینم، تو تا حالا مرگ کسی رو به چشم دیدی؟"
رون که از سوال ناگهانی لونا متعجب شده بود، آرام پاسخ داد:" نه ندیدم. این چه ربطی داره؟"
هرمیون به بحث اضافه شد و گفت:" گفته میشه هرکسی که مرگ کسی رو به چشم دیده باشه، قادر به دیدن تسترال هاست. نمی دونیم نسبتشون با تماشای مرگ افراد چیه، ولی احتمالا قضیه ی پنهان خودشو داره! میشه گفت جثه ی یه اسب بالدار رو دارن، با این تفاوت که بدنشون اسکلتیه. حالا به این تصویر، بالهای بزرگ و چرمی شون رو هم اضافه کن"
رون سکوت کرد و توی فکر فرو رفت. هری که با دیدن قیافه متفکر دوستش خنده اش گرفته بود، با قهقهه ای سکوت را شکست و جو را عوض کرد... پس پای تکنولوژی جدیدی در هاگوارتز وسط نبود!
---
سلام!
چه داستان قوی و خوبی!
تنها ایرادی که فعلا میتونم از پستت بگیرم اینکه که باید دقت کنی که دیالوگ ها از توصیفات همیشه باید جدا باشه و ما برای دیالوگ ها از یه سری از علائم نگارشی خاص استفاده میکنیم. برای مثال :
نقل قول:
"رون، زودتر سوار شو! الان کالسکه حرکت می کنه"رون، در آن شب مهتابی و هوای شبنم زده، رو به کالسکه هایی که جلوی دیدگانش در حال حرکت بودند، ایستاده بود و با تعجب نگاه می کرد.
شکل درست این تیکه به این صورته:
ـ رون، زودتر سوار شو! الان کالسکه حرکت می کنه.
رون، در آن شب مهتابی و هوای شبنم زده، رو به کالسکه هایی که جلوی دیدگانش در حال حرکت بودند، ایستاده بود و با تعجب نگاه می کرد.
نقل قول:
هرمیون که سوار کالسکه شده بود، سرش را بیرون آورد و مسیر نگاه رون را دنبال کرد. پاسخ داد:" منظورت چیه؟ تسترال هارو با این حجم از ابهت و بزرگیشون نمی بینی؟"
یا این تیکه که به این شکل میشه:
هرمیون که سوار کالسکه شده بود، سرش را بیرون آورد و مسیر نگاه رون را دنبال کرد. پاسخ داد:
ـ منظورت چیه؟ تسترال هارو با این حجم از ابهت و بزرگیشون نمی بینی؟
همون طور که اون بالا هم بهت گفتم پستت خیلی خوب و قشنگ بود.
تایید شد!
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج





