جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: تالار اسرار
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 مرداد 1403 19:34
نمایش جزئیات
آفلاین
در تالار پر شکوه هاگوارتز، آلاریک بلک، جوانی با آرزوهای بزرگ، گام به عرصه گذاشت. سایه‌های افکنده شده از مشعل‌های دیواری، نوری رازآلود بر فضا می‌تاباندند و چهره‌های چهار بنیان‌گذار را در میان غباری از غرور و قدرت نمایان می‌ساختند. آلاریک با قدم‌های محکم و نگاهی مصمم پیش رفت، چشمان سیاهش به طور خاص و با شهامت با نگاه سنگین سالازار اسلیترین درهم تلاقی کرد، گویی که در جستجوی تأییدی نهانی بود. در این نگاه‌کردن‌ها، پیوندی نانوشته و درک متقابلی شکل گرفت، و آلاریک می‌دانست که برای ثابت کردن شایستگی‌اش، باید فراتر از حد تصور بنیان‌گذاران پیش برود.

همزمان با نزدیک شدن او به میز چوبی سنگین ، سالازار اسلیترین، با قامتی راست و نفوذی که فراتر از سایرین بود، صدای خود را بلند کرد:

- آلاریک بلک، بگو ببینم، چرا می‌خواهی به هاگوارتز بپیوندی؟ و چه هدفی در سر داری؟

آلاریک، با لحنی پر از اعتماد به نفس، پاسخ داد:

- استاد اسلیترین، من به دنبال قدرتم، قدرتی که خاندان بلک را به برترین و قدرتمندترین خاندان در جهان جادوگری تبدیل کند و من می‌خواهم زیر نظر شما، بزرگ‌ترین و قدرتمندترین ساحره شوم.

سالازار، که در طول عمر خود شاگردان بسیاری را دیده بود، به ندرت با چنین صراحت و عزمی روبرو شده بود. او با دقت آلاریک را مورد نظر قرار داد، سپس با لبخندی تأمل‌برانگیز گفت:

- بسیار خب، آلاریک، عزم تو برای به دست آوردن قدرت و ساختن نام خاندانت قابل تحسین است. تو را به عنوان یکی از شاگردان اسلیترین می‌پذیرم.

آلاریک، با خشنودی سرش را به نشانه احترام خم کرد و پس از آن به جایگاه خود بازگشت.سایر بنیان‌گذاران، هر یک آماده بیان نظرات خود بودند، اما با مواجه شدن با نگاه تیز و حاکی از قاطعیت سالازار، در سکوت فرو رفتند. با پیوستن او به گروه اسلیترین، فصل جدیدی در سرنوشت خاندان بلک آغاز شد.

و پس از آن، دانش‌آموز بعدی برای معرفی خود پیش روی بنیان‌گذاران آمد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: تالار اسرار
ارسال شده در: دوشنبه 29 مرداد 1403 21:09
نمایش جزئیات
آفلاین
روونا طومار طویلی که اسم جادوآموزان رویش نوشته شد را جلوی صورتش گرفت و شروع به خواندن کرد.
- رینا اونز.

اگر کسی به صورت سالازار دقت می کرد، می توانست سایه انزجار را بر صورتش ببیند. اونز! قطعا یک گندزاده بود. چرا آن سه نفر، این موجودات پست را به هاگوارتز راه می دادند؟ آنها حقیقتا جادوگر نبودند. صرفا احمقهایی بودند که اشتباها مقداری از قدرت والای جادو در وجودشان به ودیعه گذاشته بود. لیاقت آموزش جادو را نداشتند! باید در میان سایر ماگلهای کثیف زندگی می کردند! بدون توجه به چشم غره گودریک، چهره اش را درهم کشید و عقب رفت تا از دختر کوچک اندام و وحشت زده ای که خیس عرق شده بود دور باشد.

هنوز یک دقیقه هم نگذشت که روونا دست دخترک را گرفت. سالازار اخمی کرد. واقعا روونا چه هوش و استعدادی در آن گندزاده بدقیافه با آن صورت رنگ گچش دیده بود؟ پوزخندی زد. رفتار کنایه آمیز همیشگی اش بار دیگر آشکار شده بود.
- به نظر می رسه یکی اشتباها وارد اینجا شده.

دخترک بغض کرد. مگر او چه کار کرده بود؟ چرا این مرد اینقدر از کسی که یک بار هم با او حرف نزده نفرت دارد؟ روونا دستانش را دور شانه اولین جادوآموز حلقه کرد و به او را به سمت میزی در انتهای تالار برد.

در زمان حال، گلرت به سالازار لبخندی زد. او هم مانند معلمش، صدای شکستن قلب دختر را نشنیده بود. قلبی که خرده هایش، بعد ها در پای خود سالازار فرو رفتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر
پاسخ به: تالار اسرار
ارسال شده در: دوشنبه 29 مرداد 1403 19:17
نمایش جزئیات
آفلاین
روونا لبخند زد.
- قبل از هر چیز باید خودمون رو معرفی من کنیم. من روونا ریونکلاو یکی از چهار بنیانگزار هاگوارتز هستم جایی که شما برگزیدگان قراره جادو را بیاموزید. امیدوارم از جادو در راه درست استفاده کنید و تلاش کنید هر روز از روزقبل داناتر شوید.

دانش آموزان محکم دست زدند.
حال نوبت گودریک گریفیندور بود که خود را به داش آموزان معرفی کند.
- سلام به تمام برگزیدگان شجاع و جسور! من گودریک گریفیندور هستم و اینجا هستم تا به شما بچه های جسور یاد دهم که چگونه از جادو در راه خیر بهره ببرید.

بچه ها هورا کشیدند و دست زدند.
هلگا در حالی که با اشتیاق به دانش آموزان نگاه می‌کرد لبخندی سرشار از صمیمیت زد.
- سلام به شما دوست داران جادو! دوستان و جادو آموزان مهربانی که از جادو برای کمک به یکدیگر استفاده می‌کنند و تمام تلاششان را برا یادگیری می کنند! سخت‌کوش و مهربان باشید بچه های خوبم!

دانش آموزان لبخند زدند و او را تشویق کردند.
- من خیلی دوست دارم که بانو هلگا به ما آموزش بده.
-ولی من که تحت تاثیر جناب گودریک گریفیندور قرار گرفتم
- حرف نزنین نوبت به این آقا با لباس سبزه.
- اولا این سبز زمردیه بعدشم اسم این آقا سالازار اسلیترینه. من تعریفشون رو خیلی شنیدم و حتما میخوام که داخل گروه ایشون باشم.
-ولی به نظر من خیلی ترسناکه.

سالازار سرش را تکان داد و رو به دیگر بنیانگزاران کرد. همه ساکت شدند.
- جادو تنها برای اهداف والاتر استفاده میشه. دلیلی داره که ما برای اجرای جادو انتخاب شدیم. این دلیل نشان می دهد که ما از بقیه مردم جهان والاتریم. ما باید بدانیم که بهترین موجودات آفرینش هستیم و خویش را بستاییم. باید بخش های دیگر این جادو را کشف کنیم و سعی کنیم همیشه بهترین باشیم.

بعد رو به اولین جادوآموزان هاگوارتز کرد؛ مدرسه تازه تاسیس آنها که از نظر سالازار هنوز جای کار داشت.
- من سالازار اسلیترین هستم و اینجا هستم که به شما یادآوری کنم که شما به این دلیل اینجایید که از بقیه والاترید و لیاقت بیشتر از اینها را دارید.

تعداد زیادی از دانش آموزان دست زدند.
گلرت روبه سالاز کرد.
- خیلی خوب صحبت کردید. بسیار عالی بود.
- همینطوره. اولین دیدار و معرفی توی نظر افراد تاثیر بسیاری داره.

گلرت سر تکان داد. از این حجم از بزرگی و دانایی سالازار به حیرت آمده بود. البته اومی دانست که سالازار اسلیترین فرد بسیار حکیمی هستند اما خاطرات ایشان بسیار فراتر از تصور گلرت بود.
روونا دست هایش را به هم زد تا توجه بچه ها را جلب کند.
- حالا وقت گروه بندی شماست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
{زِندِگیــت هَمون رَنگـی میشِـہ که خودِت نَقاشـیش میکُنـے🎨🦋}


پاسخ به: تالار اسرار
ارسال شده در: دوشنبه 29 مرداد 1403 01:12
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

سالازار اسلیترین با بررسی گلرت گریندل‌والد متوجه نزدیک بودن اهداف‌شون بهم می‌شه و تصمیم می‌گیره برای رسیدن به هدف مشترک‌شون یعنی برتری دادن جادوگران بر تمام نژادها، گلرت رو به تالار اسرار دعوت کنه و شخصا آموزشش بده. برای شروع این آموزشا سالازار قصد داره خاطره‌های مهمشو به گلرت نشون بده.
ـــــــــــــــــــــــــــــــ

سالازار حرکت نرمی به چوبدستی‌اش که با نقش‌هایی از افعی تزئین شده بود، داد. قدح اندیشه همانطور که در هوا شناور بود به آرامی به سمت گلرت حرکت کرد و بی‌صدا بر روی میز چوبی رو به رویش فرود آمد. لحظه‌ای بعد چوبدستی سالازار بر روی شقیقه‌اش قرار گرفت و رشته نقره‌فام خاطره‌ بر نوک آن درخشید. زمانی که رشته با سطح مایع شفاف داخل قدح تماس پیدا کرد مانند جوهر زمردینی در درون ظرف گسترده شد.

- وقتشه؟

سالازار همان‌طور که حرکات داخل قدح را زیر نظر داشت با متانت سری به نشانه تایید تکان داد. گلرت از جا برخاست و به قدح اندیشه نزدیک شد؛ بدون لحظه‌ای تردید و با تسلیمی از سر رضایت سرش را به داخل قدح فرو برد.

لحظه‌ای بعد سالازار و گلرت در سرسرای عمومی ایستاده بودند و به دانش آموزان یازده ساله‌ای نگاه می‌کردند که با اشتیاق سرشار از احترامی به چهار بنیانگذار مدرسه جدید‌شان که درست رو به روی‌شان بر روی سکویی سنگی ایستاده بودند، می‌نگریستند.

در راست‌ترین قسمت سکو مردی قوی هیکل با جامه‌ای سرخ رنگ ایستاده بود. مرد با چشمان قهوه‌ای پر نفوذش، در میان دانش آموزان به دنبال جسارتی خیره‌کننده در جست‌وجو بود. در سمت چپ مرد، زنی نسبتا فربه با چهره‌ای مهربان و ردایی به رنگ زرد ایستاده بود. لبخند زن آنقدر دلنشین بود که دانش آموزان با نگاه به آن، احساس آرامش می‌کردند. کمی جلوتر از او، زن دیگری با موهای بلند مشکی و بافته ایستاده بود که ردایی زیبا به رنگ آبی آسمانی بر تن داشت. طوماری پوستی در دستان ظریف زن خودنمایی می‌کرد.

در قسمت چپ سکو، مردی ایستاده بود که گلرت بلافاصله او را شناخت. مرد با غروری وصف ‌ناپذیر بر صندلی‌ای تکیه زده بود و به دانش آموزان می‌نگریست. از چهره دانش‌آموزان مشخص بود که جرات نگاه کردن به او را ندارند. ردای خوش دوخت به رنگ سبز زمردینش در زیر نور شمع‌های رقصان سرسرا، جلال و جبروت او را دو برابر می‌کرد.

- مثل همیشه تحسین برانگیزین سالازار کبیر.

سالازار لبخندی مغرورانه به گلرت زد.
- البته که هستیم.

روونا با زیرکی نگاهی به دانش آموزان انداخت.
- توی این طومار اسامی یک به یک شما نوشته شده. هر اسمی که می‌خونم جلو بیاد و رو به چهار بنیانگذار این مدرسه بایسته تا با بررسی ویژگی‌هاش توسط یکی از بنیانگذاران انتخاب و آموزش داده بشه.

زمزمه‌ای آشفته در میان دانش آموزان طنین‌‌انداز شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار اسرار
ارسال شده در: شنبه 12 خرداد 1403 22:02
نمایش جزئیات
آفلاین
این جمله گریندل‌والد باعث شد که تصاویر با سرعت زیادی جلوی چشمان سالازار حرکت کنند، انگار مغز سالازار می‌خواست تمام گزینه‌های موجود را در یک لحظه به او نشان دهد، اما همین باعث آشفتگی ذهن او شد. چشمانش را با سرعت بست تا شاید از این طریق بتواند خاطرات را منظم‌تر کند. حالا که با چشمان بسته دیگر اطلاعات تصویری جدیدی وارد ذهن او نمی‌شد، بالاخره توانست با آرامش در بین هزاران خاطره قدم بزند و آن‌ها را با دقت بررسی کند. از اولین باری که با سه موسس دیگر تصمیم به ساخت هاگوارتز گرفتند و اولین آجری که به کمک چوب جادویش روی هم قرار داد تا زمانی که بعد از درگیری لفظی با همان موسس‌ها، در حال ترک قلعه هاگوارتز بود. به کلی خاطره از پیروزی در دوئل‌ها و نبردهای خود فکر کرد. هزاران دوئلی که پیروز شده بود، هیچ‌کدام به سختی پیروزی بر گذر زمان نبودند و برای همین این خاطره در ذهنش از همه شفاف‌تر به نظر می‌رسید. با این حال، پیش خودش به این نتیجه رسید که تعریف این خاطره مناسب اولین دیدار با گریندل‌والد نیست. در موقعیتی بهتر و با زمان بیشتری می‌توانست آن خاطره را آن‌طور که می‌خواست و آن‌طور که لیاقت خود داستان است، تعریف کند. با انگشتانش کمی پیشانی خود را مالش داد و دوباره چشمانش را باز کرد.

این قطار فکری سالازار برای خودش فقط چند ثانیه طول کشید، اما برای گریندل‌والد و در دنیای خارج از افکار سالازار، دقایق زیادی بود که سکوت در تالار اسرار حکمفرما شده بود. گریندل‌والد هم دیگر تحمل این سکوت را نداشت و سعی کرد صدای خود را جانشین آن کند.

- جناب اسلیترین؟

سالازار هم می‌دانست که مهلت انتخاب خاطره تمام شده و بالاخره باید تصمیم نهایی را بگیرد. دستی بر روی شانه‌های گریندل‌والد گذاشت و سعی کرد با لبخندی به او نشان بدهد که بالاخره صبر به پایان رسیده است. گلرت هم که بلافاصله متوجه این مساله شده بود لبخندی در جواب زد و دستانش را بر روی دستان چروک‌خورده سالازار قرار داد. لحظات کوتاهی این‌چنین بین دو نفر گذشت تا بالاخره سالازار دست از شانه‌های گریندل‌والد برداشت و این بار دستش را بر روی کمر او قرار داد تا به سمت صندلی مار شکل تالار اسرار هدایت شود.

- گلرت عزیزم، برو روی صندلی من بشین تا من قدح اندیشه را بیاورم. خاطره‌ای که می‌خواهم برات تعریف کنم، مربوط به اولین باری است که به همراه سه موسس دیگر، به اولین دانش‌آموزان هاگوارتز خوش‌آمد گفتیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: تالار اسرار
ارسال شده در: شنبه 12 خرداد 1403 15:59
نمایش جزئیات
آفلاین
سکوت عمیقی بین دو جادوگر که در حال نوشیدن فنجان های چایشان بودند، حکمفرما شد. گریندلوالد از فرصت پیش آمده استفاده کرد و به گوشه و کنار اتاق نگاهی انداخت. سبز و نقره ای رنگ های غالب دفتر بنیان گذار گروه اسلیترین را تشکیل می دادند. نقش و نگار افعی در سر تا سر اتاق به چشم می خورد. میز دفتر از چوب کاج مرغوبی به رنگ تیره بود. صندلی ای که سالازار با ابهت خاصی بر آن تکیه زده بود نیز با همان چوب تیره ساخته شده و به شکل افعی برش خورده بود.

از جای برخاست و در حالی که فنجانش را همچنان در دست نگاه داشته بود به سمت پنجره اتاق قدم برداشت و به منظره دریاچه نگریست که در زیر نور ماه به زیبایی می درخشید. به نظرش آمد که یک آن یکی از بازو های ماهی مرکب غول آسا را دیده است که از میان دریاچه بیرون آمده و دوباره به داخل آن فرو می رود و امواج دایره ای شکل منظمی را از خود بر جای می گذارد.

حسرت تب آلودی در صورتش نمایان شد.
-هاگوارتز...اعتراف می کنم که همیشه تحصیل آلبوس در این مدرسه اسرار آمیز مایه حسادتم بوده. چه اسرار و جادو های کهنی که اینجا جریان نداره و من از وجودشون بی اطلاعم!

سالازار از پشت فنجان چایش نگاهی موشکافانه به گریندلوالد انداخت. اگر می توانست به عقب برگردد و انتخاب کند که بین گریندلوالد یا دامبلدور مشنگ پرست، کدام یک در مدرسه اش تحصیل کنند، انتخابش روشن بود.
-گلرت عزیز...اعتقاد درونیم بر اینه که برای جادوگر قابلی مثل شما، هنوز هم دیر نشده که بیشتر با اینجا آشنا بشین چرا که به زودی رسیدن به اهداف مشترکمونو از همین مدرسه آغاز کنیم. پس چه بهتر که به عنوان یک تحصیل کرده دورمشترانگ، به اسرار و گذشته تاریخی هاگوارتز به خوبی واقف باشین.

چشمان گریندلوالد از اشتیاق سوزانی درخشید.
-و چه کسی بهتر از شما که منو با این اسرار آشنا کنه؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار اسرار
ارسال شده در: چهارشنبه 9 خرداد 1403 09:56
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
«خوش آمدی گلرت عزیز.»
«درود بر سالازار اسلیترین بزرگ. باعث افتخار و خرسندی من بود که دوباره بتوانم در محضر شما باشم.»
سالازار اسلیترین به احترام متقابل سری تکان داد و از گلرت دعوت کرد روبروی او پشت میزی که همان لحظه ظاهر کرده بود بنشیند.

پس از آن هر دو با آرامشی مثال‌زدنی نشستند. چندین ثانیه به چشمان هم زل زدند.

هر یک در دوران اوج خود آرمان‌هایی را در سر می‌پروراندند و هر دو توانسته بودند هم به لحاظ قدرت‌های جادویی از جادوگران هم‌عصر خود پیشی گیرند، هم به لحاظ قدرت‌های فردی در رهبری یاران خود موفق عمل کنند. آرمان‌هایی که داشتند گرچه به در کوتاه‌مدت به موفقیت نرسیده بود، در بلندمدت در حافظه تاریخی جادوگران سرتاسر جهان مانده بود. حتی ابرقدرتی نظیر لرد ولدمورت در ادامه راه توانسته بود سایه قدرتمند آرمانشان را بیش از پیش بگستراند.

شکست تنها زمانی معنا داشت که هیچ جادوگر خالصی به برتری ذاتی خودش بر نژادهای دیگر ایمان نمی‌داشت.

جامعه جادوگری به چشم دیده بود ماگل‌ها چه بر سر طبیعت می‌آورند. برای اثبات تاثیرات شوم آنها بر طبیعت و در نتیجه بر منبع جادویی که در رگ‌های جادوگران خالص جریان داشت، نیازی به پژوهش نبود.

گریندلوالد به سخن درآمد:
«من و شما بیش از هر کسی حرف هم را می‌فهمیم. دین و مذهبی مشترک داریم و خوب می‌دانیم ماگل‌ها و بی‌جادوها چه بر سر دنیا آوردن.»
سالازار نفسی عمیق کشید و گفت: «خوشحالم که تو هم به این نتیجه مهم رسیدی. اینکه دیگه الان مسئله بر سر سلطه‌ی من، تو یا نواده‌ام تام ریدل بر دنیا نیست. پیمانی که میان ماست از اندیشه ما تغذیه می‌کنه و این اتحادیه که می‌تونه شعله امید رو در دل دلواپسان دنیای سحروجادو روشن کنه.»

گریندلوالد از زمانی که به‌ظاهر به زندان افتاده بود تا خیال دامبلدور و ماگل‌پرست‌های کندذهن را از فقدان نیروی سیاه در دنیا آسوده کند، دست از تحقیق برنداشته بود. گوشه گوشه جهان را گشته بود و از تحولات دنیای ماگل‌ها و غیرماگل‌ها و جادوگرها و جانور‌های جادوزاده باخبر شده بود. همان روزی که بدل او در زندان به دست ولدمورت کشته می‌شد، او ابرچوبدستی بدل را جایگزین ابرچوبدستی دامبلدور کرده بود و در خفا نقشه‌هایش را عملی می‌کرد. به این هم اکتفا نکرد. با سنگ جادویی که از دامبلدور دزدیده بود (دامبلدور خیال می‌کرد به روشی که انجام داده آن سنگ از بین رفته است، اما گریندلوالد به لطف حافظه نیکلاس فلامل بسیار بهتر از دامبلدور آن سنگ را می‌شناخت) اجازه داد جادوگران حدود بیست سال در توهم هم‌زیستی با ماگل‌ها سر کنند. هری پاتر به خواب هم نمی‌دید تا چه حد در اشتباه بوده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1403/3/9 10:00:21
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: تالار اسرار
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 خرداد 1403 15:36
نمایش جزئیات
آفلاین
گلرت در اتاق کارش نشسته بود و مشغول مطالعه ی کتابی با این عنوان بود: روش های تبدیل شدن به خون آشام. محتویات آن او را به این فکر انداخته بود که اگر ژن های خون آشامی قابلیت انتقال دارند، چرا ژن های جادوگری این قابلیت را نداشته باشند؟

البته قطعا هر جادوگری قادر نیست چنین عمل سنگینی را انجام دهد. تنها جادوگرانی اصیل با نیروی بسیار بالا می توانند موهبت های خود را به انسان های معمولی هدیه دهند و جایگاه آن ها را در جهان هستی ارتقا دهند.

کتاب را ورق زد و به خواندن ادامه داد و کلمه ی خون را در ذهنش با جادو عوض کرد.
"...این عملیات روی تمام گیرنده ها با موفقیت انجام نمی شود و تعداد تلفات بالا خواهد بود. به افرادی که موهبت جادو را با موفقیت دریافت می کنند، برگزیده می گویند."

لبخندی اریب بر لبان گلرت نشست. او می توانست این آزمایش را روی جادوگران ماگل زاده نیز انجام دهد و به این ترتیب لشکر قدرتمندی از اصیل زادگان را تشکیل دهد. افراد ضعیف و بی مصرف طی این فرآیند می مردند و آن هایی که در آزمایش شکست می خوردند، ولی زنده می ماندند، می توانستند به برده تبدیل شوند.

همان طور که گلرت داشت برای آینده نقشه می ریخت، باسیلیسک از لوله های فاضلاب عبور کرد و از دستشویی اتاق خودش را به گلرت رساند و نامه ی سالازار را به دست او داد.

گلرت محتویات آن را خواند و لبخند رضایتمندانه ای زد. تالار اسرار بهترین مکان برای انجام برنامه اش بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تالار اسرار
ارسال شده در: دوشنبه 7 خرداد 1403 16:58
نمایش جزئیات
آفلاین
از روی کلافگی دستی روی موهای خود کشید و بر روی صندلی جابه‌جا شد، گویی که نمی‌توانست راحت و با آرامش بر روی صندلی‌ای که مناسب خودش طراحی شده بود، بنشیند. هرچه جابه‌جا شد، فایده نداشت و بالاخره تصمیم گرفت که از روی صندلی بلند شود. با کمی قدم زدن به محلی رسید که دفترچه خاطرات ریدل توسط هری پاتر از بین رفته بود. بعد از این همه سال همچنان اثرات آن نبرد در تالار اسرار دیده می‌شد و جای از بین رفتن یکی از روح‌های نواده‌اش، تام ریدل، بر روی زمین حکاکی شده بود. فکر کردن به آن اتفاق تاریک در تاریخچه جادوگری او را از قبل هم عصبانی‌تر کرد و سعی کرد با کفش‌هایش اثرات باقی‌مانده دفترچه را از روی زمین پاک کند اما تاثیری نداشت. چوب‌دستی خود را در آورد که با طلسمی این کار را انجام بدهد ولی ناگهان فکری به ذهنش رسید. این حکاکی می‌تواند نشانه‌ای باشد هم برای او و هم برای هم‌فکرهای او. هر موقعی که شک و تردیدی در مورد مأموریت خود پیدا کنند، می‌توانند به این حکاکی در تالار اسرار نگاه کنند و به یاد بیاورند که نژاد جادوگری تا چه حد به نابودی نزدیک است. چوب‌دستی را به آرامی به جیب خود برگرداند و در حالی که دستانش را بر روی کمرش قفل کرده بود به قدم زدن ادامه داد.

کمی جلوتر به مجسمه باسیلیسک رسید که در همان نبرد تقریباً نابود شده بود. این بار با حرکت ساده چوب‌دستی‌اش، مجسمه را ترمیم کرد و عظمت را به تالار اسرار برگرداند. باسیلیسک که در اثر این سر و صداها از خواب بیدار شده بود، همچون گربه کوچکی دور سالازار می‌پیچید و خودش را لوس می‌کرد. سالازار هم لبخند کوچکی زد و شروع به نوازش سر باسیلیسک کرد. این نوازش باعث شد که چشمان کور باسیلیسک شفا پیدا کند و حالا او هم مثل مجسمه‌اش دوباره کامل شود.

صدای اندک قطره‌های آبی که از فواره تالار اسرار فرار می‌کردند و خود را به‌آرامی به زمین کنار حوض می‌رساندند، آرامش عجیبی برای سالازار ایجاد می‌کرد. همین آرامش باعث شد که فکر سالازار باز شود و به آینده فکر کند. یادگیری از گذشته فواید خوبی دارد اما گذر زمان زیاد در گذشته باعث فراموشی آینده می‌شود. سالازار این را به‌خوبی می‌دانست و گذشته را به قطره‌های آبی که حالا به چاه نزدیک‌تر شده و فرارشان از تالار اسرار حتمی شده بود، سپرد و سعی کرد آینده دنیای جادوگری را تصور کند. در این آینده، جادوگران به کل دنیا مسلط می‌شوند و به جای ترس از ماگل‌ها، آن‌ها را تبدیل به برده و کارگران خود می‌کنند. در این آینده، نجیب‌زادگان در بالاترین طبقات اجتماعی قرار می‌گیرند و دموکراسی حذف می‌شود. وقتی خون هر فردی می‌تواند جایگاه او را در جامعه مشخص کند، چه نیازی به رأی‌گیری هست؟ این سوالی بود که سالازار بارها از دیگر موسسان هاگوارتز پرسیده بود و حالا وقتش بود که جواب آن را عملی کند. حالا که گریندل والد، (که خود متعلق به یکی از خاندان اصیل جادوگری است) این راه را آغاز کرده، بالاخره وقت آن رسیده که جادوگران به جایگاه اصلی خود بازگردند. سرش را به سمت باسیلیسک برگرداند و با هیجانی که بعد از سال‌ها دوباره به دست آورده بود گفت:

- باسیلیسک، این نامه را بگیر و سریعاً به جغدی برسان که خیلی کار داریم.

نقل قول:
گلرت عزیزم،

اهداف و مأموریت‌های شما را با دقت مطالعه کردم و به شما بسیار افتخار می‌کنم. به نظر می‌رسد که رهنمودهای سالیان دور مرا به‌خوبی درک کرده‌ای و راه حلی برای عملی کردن آن‌ها به دست آورده‌ای. به تالار اسرار بیا چرا که این تالار از الان متعلق به تو است تا در آن برای آینده‌ای روشن‌تر برنامه‌ریزی کنی. این تالار اسرار در خدمت تو خواهد بود تا جادوگران را به جایگاه واقعی خود در جهان هستی برسانی.

با احترام،
سالازار اسلیترین


باسیلیسک نامه را دریافت کرد و با سرعت از تالار اسرار خارج شد. بالاخره انگیزه و امید به تالار اسرار و سالازار برگشته بود. بالاخره زمان آن رسیده بود که آینده‌ای مخصوص جادوگران ساخته شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/3/7 21:39:47
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1405/2/28 12:55:27
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.