با صدای گلوله هوایی گروه سه نفره سالازار، گلرت و جیمز از حرکات ایستادند و به پشت سر نگاه کردند. چندین ماشین پلیس از پشت آنها در حال تعقیب آنها بود. سالازار و گلرت به علت قدمت و اصالت اسلایترینی که داشتند نمیدانستند این آدمها چه کسانی هستند اما جیمز که صابون تنش به این آدمها خورده بود از ترس رنگ صورتش رنگپریده شده بود.
- سالازار بدبختمون کردی. آخه کی بجای زنگ زدن و فرار کردن آواداکداورا میزنه. اگه بگیرنمون کل عمر میندازنمون داخل گونی.
- خیالت راحت باشه. تا ما هستیم اتفاقی نمی یوفته.
سالازار و گلرت که از صحبت های جیمز چیزی نفهمیده بودند برای راحت کردن خیال او سرشان را خاراندند و به او قوت قلب دادند. آنها ناسلامتی دوتا از بزرگترین جادوگران عصر خودشان بودند پس چرا باید از موضوعی میترسیدند.
- پلیس لندن بزرگ صحبت میکنه. هر زودتر تسلیم شین. شما به جرم قتل تحت پیگرد هستین. اگه متوقف نشین شلیک میکنم.
بوم
سالازار با خواندن وردی طلسم سبزی به سمت هلی کوپتر پلیس فرستاد و آن را در هوا منهدم کرد. آن پلیس ها باید میدانستند هیچکس جرعت ندارد سالازار را تهدید کند.
- چکار کردی سالازار؟ بدبخت مون کردی . الان نیروی پلیس و ارتش رو خبر میکنن و کل نیروی نظامی داخل شهر رو میفرستن دنبالمون تا ازمون سالاد شیرازی درست کنن.
سپس و بدون حرفی با بیشترین سرعت ممکن فرار کرد. سالازار و گلرت علارغم اینکه علاقه زیادی به مبارزه داشتند به دلیل هدفشان به دنبال جیمز لرزان رفتند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج






آخه میدونی؟ دکمه زنگ رو رسانا گرفتم و به برق سه فاز لندن وصلش کردم!




