جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  106 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  121 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  247 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  197 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1403 13:03
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز در فکر فرو رفت. اصلا شرارت واقعی چه بود. مگر زدن زنگ مردم و فرار کردن شرارت نبود که سالازار و گلرت به آن اهمیت نمی‌داده و بدنبال شرارت دیگری بودند.

- من که هنوز میگم بریم زنگ خونه رو هارو بزنیم فرار کنیم. هم کم زحمته هم یه نوع شرارت محسوب میشه.

سالازار و گلرت باز هم از آن نگاه های معنا دار به هم کردند. آنها تا حالا فکر میکردند خانواده پاتر فقط در قهرمان بازی غربتی بازی در میاوردند اما الان فهمیده بودند که در قضیه شرارت هم همین نکته وجود دارد.

- ببین پاتر. شرارت های دیگه ای هم وجود داره بجز موش گربه بازی کردن با زنگ خونه های مردم. بانک زنی، زورگیری، سرقت، این کار های ناچیز در شعن بزرگان اسلایترین نیست.
- اینا خیلی پر زحمت هستن، من هنوز سر قضیه زنگ همسایه هستم. بنظرم شما پیرمردا زیادی جوش می‌زنین. راحت باشین دنیا دو روزه.

سالازار و گلرت اینبار بهم نگاه نکردند‌. علی‌رغم اینکه از اول برای کشتن جیمز به این زمان آمده بودند بخاطر بالا زدن زدن رگ تربیت شاگردشان فعلا منصرف شده بودند. پس مجبور بودند به حرف جیمز تن دهند. پس گلرت به نماینده گی سالازار جلو آمد.

- قبوله. اما شرطش اینه اولین کسی که زنگ میزنه ما باشیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1403 08:53
نمایش جزئیات
آفلاین
سالازار زیر لب غرولندی کرد.
-الحق که پلیدی‌هات هم گریفیندوریه.

شاید باید بی‌خیال جیمز می‌شدند. سالازار اسلیترین کبیر دنبال بچه‌بازی و زنگ در ملت را زدن و فرار کردن نبود؛ او با طبع جاه‌طلب خود به دنبال چیزی فراتر از شرارت‌های کوچک و رذیلت‌های حقیر بود. سالازار به گلرت نگاهی انداخت. به عنوان یارهای غارهای باستانی با نقوش فراوان بر دیواره‌های آن‌ها، هردو می‌توانستند با نگاه با یکدیگر حرف بزنند.
-بی‌خیالش بشیم؟
-نه به نظرم پتانسیل داره.


گلرت با اینکه هنوز موهایش سیخ بود و هر ۱۰ثانیه یکبار رعشه می‌گرفت، تصمیم گرفت پتانسیل جیمز را نادیده نگیرد. به هرحال جیمز همان کسی بود که کلی زیاد اسنیپ را به سخره گرفته بود!
پس سالازار و گلرت به سمت جیمز برگشتند تا از پلیدی‌های بزرگتر با اهدافی بالاتر سخن بگویند که دیدند جیمز با چشمانی درشت در حالی که پشت صندلی را به سمت آن‌ها کرده است و خودش روبروی آن‌ها نشسته، پاهایش از دو طرف صندلی آویزان و درحال تکان خوردن است، دستش را روی پشتی صندلی گذاشته و سرش را به آن تکیه داده است، با چشمانی که از آن ذوق می‌بارد به آن‌ها خیره شده است.
-داشتین با چشماتون چی بهم می‌گفتین شیطونا؟

سالازار دوباره به گلرت نگاه کرد و اینبار با صدای بلند شروع به صحبت کرد.
-بی‌خیال پتانسیل، این از دست رفته!

گلرت آهی کشید و سرش را به نشانه‌ی نفی تکان داد.
-هنوز بهش امید هست. بذار یه فرصت بهش بدیم. در عمل میتونه خودش رو ثابت کنه.

سپس به جیمز نگاه کرد.
-بلندشو بچه جان بریم دنبال شرارت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1403 05:22
نمایش جزئیات
آفلاین
گلرت انگشتش را بر روی زنگ گذاشت و نگاهی به سالازار انداخت. سالازار با متانت سری به نشانه تایید تکان داد و گلرت دکمه را فشار داد.
-
- چرا اینطوری شدی گلرت؟ این حرکات موزون دیگه چیه؟!

صدای خنده جیمز پاتر که از پنجره طبقه‌ی بالای خانه به سالازار و گلرت زل زده بود، به گوش رسید.
- چیزیش نیست فقط یکم قر تو کمرش فراوون شده! آخه می‌دونی؟ دکمه زنگ رو رسانا گرفتم و به برق سه فاز لندن وصلش کردم!

جیمز همچنان در حال خندیدن به قر‌های گلرت بود که با دیدن چهره جدی سالازار و سکوت پر ابهتش، خنده همان آن بر لبانش خشکید و مستقیم به سمت قطع برق زنگ روانه شد.

لحظاتی بعد...

- آقا بفرمایید بالا با یه چایی‌ای، شیرینی‌ای در خدمت باشیم.

گلرت که موهایش سیخ شده بود و دود غلیظی از بدنش به هوا بر می‌خاست، غرغری زیر لب کرد.

- بله در خدمت ما خواهی بود جیمز عزیزم! البته نه اون بالا بلکه در سرتاسر لندن... هرچند که رفتارت با یار غارم مناسب نبود ولی تصمیم دارم فرصت دیگه‌ای بهت عطا کنم و پلیدی قابل توجه‌ت رو به کار بگیرم تا در کنار هم برای صلاحی عالی‌تر این شهر رو در رذالت و شقاوت فرو ببریم.

جیمز با لبخندی شیطانی از چند پله پایین پرید و با آمادگی کامل کنار سالازار و گلرت ایستاد.
- پس وقتشه شروع کنیم. بریم زنگ خونه ملتو بزنیم و فرار کنیم؟

پلک چشم چپ گلرت با شنیدن اسم زنگ دچار تیک عصبی شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 شهریور 1403 20:28
نمایش جزئیات
آفلاین
سالازار واقعا قصد نداشت با جینگولک‌ بازی‌های مختلف، احتمالا خراب شدن نقشه‌ی نه‌چندان بی‌نقصی که کشیده بودن رو بالا ببره.
چرا نه‌چندان بی‌نقص؟ اومدیم و جیمز رو کشتن و هری به دنیا نیومد، اون وقت بعدش کل خط زمان دچار مشکل شد! اومدیم و اصلا زمین نابود شد و هیچی ازش نموند! اومدیم و... (نویسنده با کشیدن نفس‌های عمیق سعی در آرام کردن خود دارد.)
اینقدر با زمان بازی نکنید، این چیزا الکی نیست که... (نویسنده باز هم نفس ی عمیق می‌کشد.) بگذریم...

سالازار و گلرت پشت پرچین‌ها نشستند و وانمود کردند دو انسان عادی هستند؛ بدون هیچ قصد و غرض و نیت شومی که صدالبته با قیافه‌های خیلی مهربانشان کاملا شک‌برانگیز نبود.

-خب پولمو آوردی؟
-ب..بفر...بفرمایید.

این مکالمه عجیب به نظر می‌رسید. حتی به ذهن اسلیترین کبیر و گریندل‌والد علیم خطور نمی‌کرد که صدای اول مربوط به جیمز پاتر و دومی مربوط به یکی از افرادی است که زنگ در خانه‌ی‌ او را زده است.
هر دو سرهایشان را از پرچین بالا می‌آورند و درحالیکه فقط تا زیر چشم‌هایشان دیده می‌شود به صحنه زل می‌زنند. جیمز پاتر در حالیکه آدامس می‌جود با خشانت خشونت کیسه‌ای پر از گالیون را از دست آدم‌های لرزان جلویش می‌قاپد، وارد خانه می‌شود و در را محکم پشت سرش می‌کوبد.

گریندل‌والد به اسلیترین نگاه می‌کند و اسلیترین به گریندل‌والد می‌نگرد.
-حالا نکشتیمشم عیبی نداره.
-به نظرم پتانسیل چیزهای بزرگی رو داره.

و هردو با لبخندی مرموز از پشت پرچین‌ها خارج می‌شوند تا با نیتی متفاوت زنگ در خانه‌ی جیمز پاتر را بزنند.

پ.ن. نویسنده همچنان با دخالت کردن در اتفاقات گذشته مخالف است اما حداقل امیدوار است با کشته نشدن جیمز پاتر انحراف زیادی در اتفاقات امروز ایجاد نشود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 شهریور 1403 19:59
نمایش جزئیات
آفلاین
گلرت دستی به رداش می‌کشه تا مرتبش کنه و همزمان می‌پرسه:
- حالا چطوری می‌خوایم جیمزو بکشیم؟

سالازار بادی به غبغب می‌ندازه.
- زنگ می‌زنیم، جیمز درو باز می‌کنه، با آوادا می‌کشیمش.

گلرت شکی در شانس خوب سالازار نداشت، ولی به هر حال احتمال، احتمال بود دیگه نه؟ بنابراین مجددا می‌پرسه:
- ولی اگه لیلی درو باز کنه چی؟

سالازار حتی خم به ابرو نمیاره و هم‌چنان خونسردی خودشو حفظ می‌کنه.
- زنگ می‌زنیم، لیلی درو باز می‌کنه، با آوادا می‌کشیمش، می‌ریم تو، جیمز رخ نشون می‌ده، با آوادا می‌کشیمش.

گلرت احسنت و مرحبایی نثار سالازار می‌کنه. نقشه به نظر بی‌نقص می‌رسید و واقعا دلیلی وجود نداشت که همیشه بخوای راه‌های پیچیده رو انتخاب کنی یا اتفاق رو بی‌دلیل هیجان‌انگیز کنی تا احتمال خرابکاری هم بالا بره.

سالازار شروع به حرکت به سمت خانه‌ی پاترها می‌کنه و گلرت هم به دنبالش به حرکت در میاد. تو ذهنش نقشه رو مجددا مرور می‌کنه. حالا شاید اگه یکم هیجان هم بهش تزریق می‌شد بد نمی‌شد نه؟

اما قبل از این که گلرت بخواد پیشنهادی برای افزودن عنصر هیجان در چگونگی به قتل رسوندن جیمز ارائه بده، ناگهان توسط سالازار به پشت پرچین‌ها کشیده می‌شه. گلرت با احتیاط سرک می‌کشه تا ببینه علت کار سالازار چی بوده که متوجه می‌شه چند نفر جلوی در خونه‌ی پاترها ظاهر شدن.
- اونا رو هم با آوادا می‌کشیم یا صبر می‌کنیم؟
- صبر داشته باش یار عجول من. صبر. صبر می‌کنیم تا برن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 شهریور 1403 19:13
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


زمان حال - بعد از تولد هری پاتر :

سالازار اسلیترین در تالار اسرار نشسته بود، جایی که تنها نورهای سبز و تاریک فضا را روشن می‌کردند. فضای تالار با حضور مارهای سنگی و صدای خش خش آرام آن‌ها، حس خوفناکی به هر جادوگری می‌داد. اما امروز، برخلاف همیشه، سالازار بیشتر از هر زمان دیگری خشمگین بود. گریندل والد که به تازگی از وضعیت نبردهای ولدمورت با هری پاتر باخبر شده بود، در مقابل سالازار ایستاده و با لحنی تاسف‌بار گفت:

- جناب اسلیترین، به نظر میرسه که نواده شما باز هم در شکست هری پاتر ناموفق مونده و این موجود ماگل دوست هنوز زنده داره تو شهر لندن با ماشین پرنده پرسه میزنه.

سالازار، با چشمانی که از خشم سرخ شده بود، فریاد زد:

- خیلی مسخرست. باید هم هری رو بکشیم که به نواده عزیزم کمک کنم و هم دلم اون ماشین پرنده رو میخواد.

او با کوبیدن مشت خود بر روی بازوی صندلی‌اش، صدای خشنی ایجاد کرد که حتی مارهای اطرافش را هم به لرزه انداخت. گریندل‌والد با نگاهی شیطنت‌آمیز و لبخندی که نشانی از نبوغ و شرارت در خود داشت، به جلو خم شد و با صدایی آرام و حیله‌گر گفت:

- جناب اسلیترین، شاید وقتش رسیده که به روش‌های قدیمی‌تر و موثرتر برگردیم. به جای اینکه منتظر بمونیم تا ولدمورت بالاخره بتونه هری پاتر رو بکشه، چرا به گذشته برنگردیم و مشکل رو از ریشه حل نکنیم؟ اگر جیمز پاتر، پدر هری، رو قبل از تولدش از بین ببریم، هری هیچ‌وقت به دنیا نمیاد که بخواد مزاحم ما بشه.

سالازار با چشمانی که حالا از خشم به برق شرارت تغییر یافته بودند، به گریندل والد نگاه کرد. این طرح ساده و در عین حال بسیار زیرکانه بود. او با رضایت سرش را تکان داد. بدون هیچ تردید و درنگی، سالازار و گریندل والد با استفاده از جادوی کهن و قدرتمند، زمان را خم کردند و به گذشته سفر کردند.

زمان گذشته - قبل از تولد هری پاتر:

لحظاتی بعد، خود را در مقابل خانه‌ی خانوادگی پاترها دیدند. اینجا جایی بود که همه چیز شروع شده بود، جایی که آن‌ها تصمیم داشتند به تمام این ماجراهای خسته‌کننده پایان دهند. خانه در آرامش بود، و صدای وزش باد میان درختان به گوش می‌رسید. اما این آرامش، به زودی با ورود این دو جادوگر تاریک، به طوفانی از آشوب تبدیل می‌شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: یکشنبه 9 اردیبهشت 1403 16:04
نمایش جزئیات
آفلاین
مدتی نگذشت بود که گشتن خانه به اتمام رسید. آنجلینا و جینی، هردو با صورتی خیس عرق از خانه خارج شدند.

- میگما جینی! اگه هری تو خونه بود چه لزومی داشت دنبالش بگردیم؟
- خب می دونی...چیزه...بچه ویزلیا خیلی وقته که رفتن! نباید بریم دنبالشون؟
- الان بحث رو عوض کردی؟
- نگا کن بچه ویزلیا اومدن.

جینی با گفتن این جمله به طرف بچه ویزلی گرسنه که با سرعت نور به سمت آن دو می آمد چرخید.

- سلام! یه لحظه میای پیشم؟

جینی تمام تلاشش را کرد تا با بچه صحبت کند و وادارش کند که به ایستد ولی سرعت آن به قدری زیاد بود که برای ترمز گرفتن دیر شده بود.

شپلنگ

با برخورد بچه ویزلی به جینی، مرگخوار درون دست بچه به هوا رفته و پس از زدن چند پشتک روی هوا دوباره بر روی زمین برگشت. بچه ویزلی هم با سرعت تمام خودش را از جینی و آنجل دور کرد.
- میگما بچه چقدر به حرفت گوش کرد. البته به جز تیکه ی بیا پیشم!

آنجل خنده ی ریزی کرد و به طرف جینی عصبی و مرگخوار ولو شده بروی زمین نگاه کرد.

- حالا ناراحت نباش اونقدرا هم بد نشد. خوبیش اینه که ما می دونیم ویزلیا کجان و ممکن جایی که اونا باشن دقیقا همون محلی باشه که هری اونجاست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: یکشنبه 8 بهمن 1402 10:32
نمایش جزئیات
آفلاین
آن طرف قضیه جینی و آنجلینا

جینی در حالی که داشت فکر می کرد گفت:

- آنجل پاشو بریم از دست اینا کاری بر نمیاد.

آنجلینا رو به جینی کرد و گفت:

- اوهوم باید خودمون یکاری کنیم این مون هم که جواب نمیده. به نظر من باید یه سرنخ پیدا کنیم.

این گونه، آنجلینا و جینی به سوی پیدا کردن سرنخ رفتند.

جینی در حالی که به فکر فرو رفته بود گفت:

- اول باید از اتاق های خونه شروع کنیم.

آنجلینا موافقت خود را اعلام کرد و گفت:

- باید کل اتاق ها را رو جوری بگردیم که هیج جایی نمونه که نگشته باشیم.

جینی و آنجلینا به سراغ اولین اتاق رفتند.
آنجلینا به جینی گفت:

- باید به دنبال هر چیز مشکوکی بگردیم. از یه تار مو تا یه بطری. از یه عکس تا یه مجله. ریز به ریز هر اتاق رو باید بگردیم. فهمیدی؟

جینی سر خود رابه نشانه ی موافقت تکان داد. بعد در اتاق اول را باز کرد و با آنجلینا وارد آن شد.

آن ها شروع به گشتن اتاق کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یک گریفندوریتصویر تغییر اندازه داده شده!
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: شنبه 16 دی 1402 20:29
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- اختیار دارین ارباب. نفرمایید.
- چرا شما برین جهنم؟ ما میریم جهنم.
- بله... ولی اصلا چرا ما بریم جهنم؟ هری بره به جهنم!
- دقیقا! هری بره به درک!

دیگر مرگخواران نیز با نظر داده شده موافق بودند. در نتیجه هری به درک واصل شد و همه چیز به خوبی و خوشی به اتمام رسید و مرگخواران در دریایی از ویزلی ها متفرق شدند.

- یاران ما کجا دارین می رین؟ ما منظورمون این بود که باید بریم دنبال پاتر. از این رو گفتیم بریم جهنم چون فقط اونجایی که ما ایستادیم بهشته. بقیه دنیا و مکان هایی که پاتر توشونه جهنمه.

یاران سیاهی که تازه متوجه شده بودند منظور لرد سیاه چیست هوش و ذکاوت اربابشان را تحسین نمودند.
- اوه ارباب شما خیلی باهوشین! هرجا که شما باشین اونجا بهشته!
- بله.
- ارباب شما جهنمو بهشت می کنین!
- بله.
- آتشو گلستان می کنین!
-بله.
- هاگوارتزو فتح می کنین!
-بله.
- دریا ها رو خشک می کنین!
- بله.
- جنگلو بیابون می کنین!
- بلـ... چی؟
- هوا رو آلوده می کنین!
- خیر!
- اوزونو پاره می کنین!
- گفتیم خیر!
- کوه ها رو خاک بر سر می کنین!

مرگخوار جوگیر دیگر زیادی از حد خودش گذشت و شورش را در آورد و باعث عصبانیت لرد شد. در نتیجه آواداکداورایی خورد و مُرد. یک بچه ویزلی هم او را بُرد.
کجا برد؟ خب معلوم است برد محفل و شکارش را تحویل مالی ویزلی داد تا شام برایشان مرگخوار کبابی بپزد. به هر حال جمعیت محفل زیاد بود و کم پیش می‌آمد غذای درست و حسابی گیرشان بیاید. همین مرگخوار کبابی هم غنیمتی بود!

از آنجایی که هیچکدام از مرگخواران نمی خواست به سرنوشت مرگخوار بخت برگشته دچار شود، همگی سکوت پیشه کردند و منتظر دستور جدید لرد شدند.

- یارانمون گفتیم وسایلاتون رو جمع کنین تا بریم دنبال پاتر. منتظر چی هستید؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: یکشنبه 14 خرداد 1402 22:35
نمایش جزئیات
آفلاین
یکی از بچه‌های ویزلی از منگوله کلاه خواب لرد ولدمورت آویزان شده بود.

- مرگخواران ما، لشکری کریه از نژادی سخیف طی عملیاتی وقیح به ما حمله کردن.
- ما هم بهشون حمله می‌کنیم.
- از موهاشون برای ارباب فرش می‌بافیم.
- با خونشون باغچه اربابو جنگل می‌کنیم.
- از دندوناشون برای ارباب هورکراکس می‌سازیم.

بچه‌ویزلیِ آویزان از منگوله کلاه خواب لرد ولدمورت همراه با منگوله کنده شد و افتاد زمین. یکی دیگر از بچه‌‌ویزلی‌ها سریعا از سر و کله لرد ولدمورت بالا رفت، یک بچه‌ویزلی کوچک‌تر از جیبش درآورد و جای منگوله چسباند و بهش آویزان شد.

- مرگخواران ما، نه. ویزلی‌‌مَنِشی شایگان شأن ما نیست. تصمیم ما بر حل این بحران به نحویه که فقط از عهده ما بربیاد.
- آره! ویزلی‌ها در حدی نیستن که به ما حمله کنن! ما به خودمون حمله می‌کنیم.
- فرشای اربابو به جای مو روی سرمون می‌ذاریم.
- آبای باغچه اربابو بیرون می‌کشیم و توی رگمون می‌زنیم.
- هورکراکسای اربابو دندون مصنوعی می‌کنیم.

کلاه خواب لرد ولدمورت هر چه یک عالمه زور زد و تلاش کرد و پشتکار داشت و تقلا ورزید و خواست قوی باشد و لردانه روی سر لرد بماند، دید نتوانست توان نگهداری یک بچه‌ویزلی آویزان به یک بچه‌ویزلی دیگر را داشته باشد و از سَر لرد سُر خورد و ناراحتانه پایین افتاد. پشت‌بندش سریعا یک بچه‌ویزلی دیگر چهار دست و پا روی سر لرد پرید و سمت بقیه بچه‌ویزلی‌ها غرش کرد و بهشان خطرناک نگاه کرد تا کسی خیال نکند لانه‌اش را از چنگش درآورد.

- مرگخواران ما، باز هم نه. ما تصمیم گرفتیم جسد کله‌زخمی رو پیدا کنیم و تحویل این موجودات بدیم. و برای پیدا کردنش...
- بهش حمله می‌کنیم؟
- از فرشای ارباب بازجویی می‌کنیم؟
- باغچه اربابو گروگان می‌گیریم تا جسد کله‌زخمی خودشو تسلیم کنه؟
- هورکراکسای اربابو نابود می‌کنیم ببینیم چی میشه؟

بچه‌ویزلی‌های دیگر که اعتقادی به لانه شخصی نداشتند و همیشه به نظرشان همه لانه‌ها مال همه ویزلی‌ها بود، خیلی ناراحت و عصبانی شدند و تصمیم گرفتند بچه‌ویزلیِ روی سر لرد ولدمورت به آرمان‌های ویزلیشان پشت کرده و همه با هم پریدند روی سر لرد و همدیگر را زدند و انگشتشان را توی چشم هم کردند و مویشان را گاز گرفتند و دماغ‌هایشان را به هم زدند و توی هم گره خوردند و چندتایشان هم ترکیدند و از تویشان یک عالمه ویزلی کوچک‌تر بیرون ریخت و آن‌ها هم همدیگر را زدند و خلاصه یک عالمه دردشان گرفت.

- بهترین راه برای پیدا کردن جسد کله‌زخمی، پرسیدن از خود کله‌زخمیه. مرگخواران ما، وسایلتونو بردارین. ما به جهنم می‌ریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL