
جیمز واقعا نمیدونست در اون لحظه با چه امیدی داره این حرکتو میزنه، ولی وقتی به ناچاری برسی اجبار با تو هرکاری میکنه. پس امیدوارانه به گلرت نگاهی میندازه بلکه اون حمایتش کنه.
اما گلرت از شدت خنده روی دو پاش ختم شده بود و به نظر بسیار از اتفاقی که افتاده بود راضی و خوشحال بود.
- باورم نمیشه بالاخره همون نقشه اولتو پیاده کردی ولی رو یکی دیگه. زنگ میزنیم، درو باز میکنه، با آوادا میکشیمش. عالی بود.

سالازار با خوشنودی اجازه میده تا آدرنالینی که تو رگهاش جاری بود با دوپامین حاصل از تحسین گلرت همراه بشه و اونو به اوج هیجان و شادی برسونه.
اما جیمز همچنان داشت اینپا و اونپا میکرد و شنیدن صدای پاهایی که هر لحظه به در نزدیکتر میشدن هم اصلا کمکی به حالش نمیکرد. جیمز تصمیم میگیره وارد ورژنیش که فکر میکنه چقد بچه بزرنگه بشه.
- قرار شد اول زنگ بزنیم و فرار کنیم تا منم باهاتون همراه شم! اگه قراره هر کاریو به برداشت خودمون انجام بدیم، منم همینطوری هرچی ازم خواستینو به میل خودم یه جور دیگه انجام میدم.
سالازار و گلرت که انتظار چنین رفتاری رو از جیمز نداشتن، خنده رو لباشون خشک میشه. جیمز راضی از کردهی خودش، پشتشو به سالازار و گلرت میکنه.
- الانم بهتون توصیه میکنم تا اهالی خونه نریختن سرتون فرار کنین. فکر نکنم بخواین با این خانواده درگیر بشین! از من گفتن بود.
و جیمز دو پا داشت، دو پای دیگه هم قرض میگیره و به سرعت از مهلکه دور میشه. سالازار و گلرت نگاهی به هم میندازن. باید در لحظه تصمیم میگرفتن چی کار کنن اونم در حالی که هر لحظه جیمز از اونا دور و دورتر میشد و صدای پاهایی که از داخل خونه میومد نزدیک و نزدیکتر!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



آخه میدونی؟ دکمه زنگ رو رسانا گرفتم و به برق سه فاز لندن وصلش کردم!





باید خودمون یکاری کنیم این مون هم که جواب نمیده. به نظر من باید یه سرنخ پیدا کنیم.
!