جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

88 کاربر(ها) آنلاین هستند (58 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
87 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] ماجراهای خانواده پاتر

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1403 14:56
نمایش جزئیات
آفلاین
- آقای سالازار، این چه حرکتی بود خب آخه؟ مگه قرار نشد زنگ بزنیم فرار کنیم؟

جیمز واقعا نمی‌دونست در اون لحظه با چه امیدی داره این حرکتو می‌زنه، ولی وقتی به ناچاری برسی اجبار با تو هرکاری می‌کنه. پس امیدوارانه به گلرت نگاهی می‌ندازه بلکه اون حمایتش کنه.

اما گلرت از شدت خنده روی دو پاش ختم شده بود و به نظر بسیار از اتفاقی که افتاده بود راضی و خوش‌حال بود.
- باورم نمی‌شه بالاخره همون نقشه اولتو پیاده کردی ولی رو یکی دیگه. زنگ می‌زنیم، درو باز می‌کنه، با آوادا می‌کشیمش. عالی بود.

سالازار با خوشنودی اجازه می‌ده تا آدرنالینی که تو رگ‌هاش جاری بود با دوپامین حاصل از تحسین گلرت همراه بشه و اونو به اوج هیجان و شادی برسونه.

اما جیمز همچنان داشت این‌پا و اون‌پا می‌کرد و شنیدن صدای پاهایی که هر لحظه به در نزدیک‌تر می‌شدن هم اصلا کمکی به حالش نمی‌کرد. جیمز تصمیم می‌گیره وارد ورژنیش که فکر می‌کنه چقد بچه بزرنگه بشه.
- قرار شد اول زنگ بزنیم و فرار کنیم تا منم باهاتون همراه شم! اگه قراره هر کاریو به برداشت خودمون انجام بدیم، منم همینطوری هرچی ازم خواستینو به میل خودم یه جور دیگه انجام می‌دم.

سالازار و گلرت که انتظار چنین رفتاری رو از جیمز نداشتن، خنده رو لباشون خشک می‌شه. جیمز راضی از کرده‌ی خودش، پشتشو به سالازار و گلرت می‌کنه.
- الانم بهتون توصیه می‌کنم تا اهالی خونه نریختن سرتون فرار کنین. فکر نکنم بخواین با این خانواده درگیر بشین! از من گفتن بود.

و جیمز دو پا داشت، دو پای دیگه هم قرض می‌گیره و به سرعت از مهلکه دور می‌شه. سالازار و گلرت نگاهی به هم می‌ندازن. باید در لحظه تصمیم می‌گرفتن چی کار کنن اونم در حالی که هر لحظه جیمز از اونا دور و دورتر می‌شد و صدای پاهایی که از داخل خونه میومد نزدیک و نزدیک‌تر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1403 14:21
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: سالازار اسلیترین، وقتی می‌بیند ولدمورت قادر به کشتن هری پاتر نیست، تصمیم می‌گیرد خودش وارد عمل شود و به نواده‌اش کمک کند. او با همراهی گریندل والد به گذشته سفر می‌کند تا جیمز پاتر را پیش از تولد هری به قتل برساند. اما وقتی به خانه پاترها می‌رسد، متوجه می‌شود که جیمز، با وجود اینکه یک گریفیندوری است، خودش فردی بدجنس است که مردم را اذیت می‌کند. این رفتار جیمز، سالازار را تحت تأثیر قرار می‌دهد و از او خوشش می‌آید. در ادامه، اولین پیشنهاد برای آزار و اذیت مردم لندن از طرف جیمز مطرح می‌شود: زنگ در خانه مردم را بزنند و فرار کنند. بعد از کلی بحث و کشمکش، سالازار و گریندل والد بالاخره قبول می‌کنند.

برای اطلاعات بیشتر در مورد تور دوم سالازار اسلیترین به این تاپیک مراجعه کنید.

----
سالازار با نگاهی خونسرد و محکم به جیمز خیره شد و گفت:

- خب بریم همین خونه بغلی شروع کنیم.

گریندل والد که همیشه آماده‌ی یک ماجراجویی تازه بود، با لبخندی شیطنت‌آمیز جیمز را از خانه‌اش بیرون کشید. همان‌طور که گریندل والد جیمز را می‌کشید، جیمز هم سعی می‌کرد به همان میزان انرژی به سمت مخالف وارد کند تا به سمت خانه همسایه نروند. اما سیب‌زمینی سرخ‌کرده‌هایی که شب قبل به جای پروتئین خورده بود، اثر خودشان را گذاشته بودند و نگذاشتند که جیمز به اندازه کافی در مقابل گریندل والد مقاومت کند. وقتی دید که مقاومت فیزیکی فایده‌ای ندارد، سعی کرد با منطق با سالازار کنار بیاید و گفت:

- بابا ما واسه اینا مزاحمت ایجاد کنیم بعد شما میرین زمان خودتون من میمونم ، آبروریزی و چند تا همسایه عصبانی!

سالازار بدون توجه به تردیدهای جیمز، به سرعت به سمت خانه همسایه حرکت کرد. او با قدم‌هایی قاطع و مطمئن به در نزدیک شد و بدون لحظه‌ای درنگ، زنگ در را فشار داد. چهره‌ی سرد و خونسردش هیچ نشانی از ترس یا تردید نداشت، گویی که این کار برایش هیچ اهمیتی ندارد. سالازار با لبخند مرموزی به جیمز و گریندل والد نگاه کرد، منتظر بود تا ببینند چه اتفاقی می‌افتد.
جیمز که انتظار داشت بعد از زنگ زدن، هر سه نفرشان به سرعت فرار کنند، داشت بند کفش‌هایش را می‌بست تا بتواند سریع بدود، اما در رفتار سالازار هیچ اثری از فرار ندید. برعکس، او کاملاً بی‌حرکت و با اعتماد به نفس ایستاده بود. درِ خانه باز شد و همسایه‌ی بخت‌برگشته در آستانه‌ی در ظاهر شد. قبل از اینکه حتی فرصتی برای تعجب یا واکنش داشته باشد، سالازار با حرکتی سریع و بدون لحظه‌ای تردید، چوب‌دستی‌اش را بلند کرد و با صدایی خشن و بی‌احساس گفت: "آواداکداورا!" نور سبز و خیره‌کننده‌ای از چوب‌دستی سالازار بیرون جست و به همسایه برخورد کرد. او بلافاصله بی‌جان به زمین افتاد.

-

سالازار که از خودش راضی به نظر می‌رسید، با لبخندی سرد گفت:

- به این میگن یه آزار و اذیت خوب!


این سر و صداها باعث شد که بقیه اعضای خانواده همسایه‌ی جیمز پاتر هم به سمت در حرکت کنند. تنها جیمز می‌دانست که کدام خانواده جادوگری در این خانه زندگی می‌کنند.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/6/7 14:54:32
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1403 13:03
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز در فکر فرو رفت. اصلا شرارت واقعی چه بود. مگر زدن زنگ مردم و فرار کردن شرارت نبود که سالازار و گلرت به آن اهمیت نمی‌داده و بدنبال شرارت دیگری بودند.

- من که هنوز میگم بریم زنگ خونه رو هارو بزنیم فرار کنیم. هم کم زحمته هم یه نوع شرارت محسوب میشه.

سالازار و گلرت باز هم از آن نگاه های معنا دار به هم کردند. آنها تا حالا فکر میکردند خانواده پاتر فقط در قهرمان بازی غربتی بازی در میاوردند اما الان فهمیده بودند که در قضیه شرارت هم همین نکته وجود دارد.

- ببین پاتر. شرارت های دیگه ای هم وجود داره بجز موش گربه بازی کردن با زنگ خونه های مردم. بانک زنی، زورگیری، سرقت، این کار های ناچیز در شعن بزرگان اسلایترین نیست.
- اینا خیلی پر زحمت هستن، من هنوز سر قضیه زنگ همسایه هستم. بنظرم شما پیرمردا زیادی جوش می‌زنین. راحت باشین دنیا دو روزه.

سالازار و گلرت اینبار بهم نگاه نکردند‌. علی‌رغم اینکه از اول برای کشتن جیمز به این زمان آمده بودند بخاطر بالا زدن زدن رگ تربیت شاگردشان فعلا منصرف شده بودند. پس مجبور بودند به حرف جیمز تن دهند. پس گلرت به نماینده گی سالازار جلو آمد.

- قبوله. اما شرطش اینه اولین کسی که زنگ میزنه ما باشیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1403 08:53
نمایش جزئیات
آفلاین
سالازار زیر لب غرولندی کرد.
-الحق که پلیدی‌هات هم گریفیندوریه.

شاید باید بی‌خیال جیمز می‌شدند. سالازار اسلیترین کبیر دنبال بچه‌بازی و زنگ در ملت را زدن و فرار کردن نبود؛ او با طبع جاه‌طلب خود به دنبال چیزی فراتر از شرارت‌های کوچک و رذیلت‌های حقیر بود. سالازار به گلرت نگاهی انداخت. به عنوان یارهای غارهای باستانی با نقوش فراوان بر دیواره‌های آن‌ها، هردو می‌توانستند با نگاه با یکدیگر حرف بزنند.
-بی‌خیالش بشیم؟
-نه به نظرم پتانسیل داره.


گلرت با اینکه هنوز موهایش سیخ بود و هر ۱۰ثانیه یکبار رعشه می‌گرفت، تصمیم گرفت پتانسیل جیمز را نادیده نگیرد. به هرحال جیمز همان کسی بود که کلی زیاد اسنیپ را به سخره گرفته بود!
پس سالازار و گلرت به سمت جیمز برگشتند تا از پلیدی‌های بزرگتر با اهدافی بالاتر سخن بگویند که دیدند جیمز با چشمانی درشت در حالی که پشت صندلی را به سمت آن‌ها کرده است و خودش روبروی آن‌ها نشسته، پاهایش از دو طرف صندلی آویزان و درحال تکان خوردن است، دستش را روی پشتی صندلی گذاشته و سرش را به آن تکیه داده است، با چشمانی که از آن ذوق می‌بارد به آن‌ها خیره شده است.
-داشتین با چشماتون چی بهم می‌گفتین شیطونا؟

سالازار دوباره به گلرت نگاه کرد و اینبار با صدای بلند شروع به صحبت کرد.
-بی‌خیال پتانسیل، این از دست رفته!

گلرت آهی کشید و سرش را به نشانه‌ی نفی تکان داد.
-هنوز بهش امید هست. بذار یه فرصت بهش بدیم. در عمل میتونه خودش رو ثابت کنه.

سپس به جیمز نگاه کرد.
-بلندشو بچه جان بریم دنبال شرارت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1403 05:22
نمایش جزئیات
آفلاین
گلرت انگشتش را بر روی زنگ گذاشت و نگاهی به سالازار انداخت. سالازار با متانت سری به نشانه تایید تکان داد و گلرت دکمه را فشار داد.
-
- چرا اینطوری شدی گلرت؟ این حرکات موزون دیگه چیه؟!

صدای خنده جیمز پاتر که از پنجره طبقه‌ی بالای خانه به سالازار و گلرت زل زده بود، به گوش رسید.
- چیزیش نیست فقط یکم قر تو کمرش فراوون شده! آخه می‌دونی؟ دکمه زنگ رو رسانا گرفتم و به برق سه فاز لندن وصلش کردم!

جیمز همچنان در حال خندیدن به قر‌های گلرت بود که با دیدن چهره جدی سالازار و سکوت پر ابهتش، خنده همان آن بر لبانش خشکید و مستقیم به سمت قطع برق زنگ روانه شد.

لحظاتی بعد...

- آقا بفرمایید بالا با یه چایی‌ای، شیرینی‌ای در خدمت باشیم.

گلرت که موهایش سیخ شده بود و دود غلیظی از بدنش به هوا بر می‌خاست، غرغری زیر لب کرد.

- بله در خدمت ما خواهی بود جیمز عزیزم! البته نه اون بالا بلکه در سرتاسر لندن... هرچند که رفتارت با یار غارم مناسب نبود ولی تصمیم دارم فرصت دیگه‌ای بهت عطا کنم و پلیدی قابل توجه‌ت رو به کار بگیرم تا در کنار هم برای صلاحی عالی‌تر این شهر رو در رذالت و شقاوت فرو ببریم.

جیمز با لبخندی شیطانی از چند پله پایین پرید و با آمادگی کامل کنار سالازار و گلرت ایستاد.
- پس وقتشه شروع کنیم. بریم زنگ خونه ملتو بزنیم و فرار کنیم؟

پلک چشم چپ گلرت با شنیدن اسم زنگ دچار تیک عصبی شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 شهریور 1403 20:28
نمایش جزئیات
آفلاین
سالازار واقعا قصد نداشت با جینگولک‌ بازی‌های مختلف، احتمالا خراب شدن نقشه‌ی نه‌چندان بی‌نقصی که کشیده بودن رو بالا ببره.
چرا نه‌چندان بی‌نقص؟ اومدیم و جیمز رو کشتن و هری به دنیا نیومد، اون وقت بعدش کل خط زمان دچار مشکل شد! اومدیم و اصلا زمین نابود شد و هیچی ازش نموند! اومدیم و... (نویسنده با کشیدن نفس‌های عمیق سعی در آرام کردن خود دارد.)
اینقدر با زمان بازی نکنید، این چیزا الکی نیست که... (نویسنده باز هم نفس ی عمیق می‌کشد.) بگذریم...

سالازار و گلرت پشت پرچین‌ها نشستند و وانمود کردند دو انسان عادی هستند؛ بدون هیچ قصد و غرض و نیت شومی که صدالبته با قیافه‌های خیلی مهربانشان کاملا شک‌برانگیز نبود.

-خب پولمو آوردی؟
-ب..بفر...بفرمایید.

این مکالمه عجیب به نظر می‌رسید. حتی به ذهن اسلیترین کبیر و گریندل‌والد علیم خطور نمی‌کرد که صدای اول مربوط به جیمز پاتر و دومی مربوط به یکی از افرادی است که زنگ در خانه‌ی‌ او را زده است.
هر دو سرهایشان را از پرچین بالا می‌آورند و درحالیکه فقط تا زیر چشم‌هایشان دیده می‌شود به صحنه زل می‌زنند. جیمز پاتر در حالیکه آدامس می‌جود با خشانت خشونت کیسه‌ای پر از گالیون را از دست آدم‌های لرزان جلویش می‌قاپد، وارد خانه می‌شود و در را محکم پشت سرش می‌کوبد.

گریندل‌والد به اسلیترین نگاه می‌کند و اسلیترین به گریندل‌والد می‌نگرد.
-حالا نکشتیمشم عیبی نداره.
-به نظرم پتانسیل چیزهای بزرگی رو داره.

و هردو با لبخندی مرموز از پشت پرچین‌ها خارج می‌شوند تا با نیتی متفاوت زنگ در خانه‌ی جیمز پاتر را بزنند.

پ.ن. نویسنده همچنان با دخالت کردن در اتفاقات گذشته مخالف است اما حداقل امیدوار است با کشته نشدن جیمز پاتر انحراف زیادی در اتفاقات امروز ایجاد نشود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 شهریور 1403 19:59
نمایش جزئیات
آفلاین
گلرت دستی به رداش می‌کشه تا مرتبش کنه و همزمان می‌پرسه:
- حالا چطوری می‌خوایم جیمزو بکشیم؟

سالازار بادی به غبغب می‌ندازه.
- زنگ می‌زنیم، جیمز درو باز می‌کنه، با آوادا می‌کشیمش.

گلرت شکی در شانس خوب سالازار نداشت، ولی به هر حال احتمال، احتمال بود دیگه نه؟ بنابراین مجددا می‌پرسه:
- ولی اگه لیلی درو باز کنه چی؟

سالازار حتی خم به ابرو نمیاره و هم‌چنان خونسردی خودشو حفظ می‌کنه.
- زنگ می‌زنیم، لیلی درو باز می‌کنه، با آوادا می‌کشیمش، می‌ریم تو، جیمز رخ نشون می‌ده، با آوادا می‌کشیمش.

گلرت احسنت و مرحبایی نثار سالازار می‌کنه. نقشه به نظر بی‌نقص می‌رسید و واقعا دلیلی وجود نداشت که همیشه بخوای راه‌های پیچیده رو انتخاب کنی یا اتفاق رو بی‌دلیل هیجان‌انگیز کنی تا احتمال خرابکاری هم بالا بره.

سالازار شروع به حرکت به سمت خانه‌ی پاترها می‌کنه و گلرت هم به دنبالش به حرکت در میاد. تو ذهنش نقشه رو مجددا مرور می‌کنه. حالا شاید اگه یکم هیجان هم بهش تزریق می‌شد بد نمی‌شد نه؟

اما قبل از این که گلرت بخواد پیشنهادی برای افزودن عنصر هیجان در چگونگی به قتل رسوندن جیمز ارائه بده، ناگهان توسط سالازار به پشت پرچین‌ها کشیده می‌شه. گلرت با احتیاط سرک می‌کشه تا ببینه علت کار سالازار چی بوده که متوجه می‌شه چند نفر جلوی در خونه‌ی پاترها ظاهر شدن.
- اونا رو هم با آوادا می‌کشیم یا صبر می‌کنیم؟
- صبر داشته باش یار عجول من. صبر. صبر می‌کنیم تا برن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 شهریور 1403 19:13
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


زمان حال - بعد از تولد هری پاتر :

سالازار اسلیترین در تالار اسرار نشسته بود، جایی که تنها نورهای سبز و تاریک فضا را روشن می‌کردند. فضای تالار با حضور مارهای سنگی و صدای خش خش آرام آن‌ها، حس خوفناکی به هر جادوگری می‌داد. اما امروز، برخلاف همیشه، سالازار بیشتر از هر زمان دیگری خشمگین بود. گریندل والد که به تازگی از وضعیت نبردهای ولدمورت با هری پاتر باخبر شده بود، در مقابل سالازار ایستاده و با لحنی تاسف‌بار گفت:

- جناب اسلیترین، به نظر میرسه که نواده شما باز هم در شکست هری پاتر ناموفق مونده و این موجود ماگل دوست هنوز زنده داره تو شهر لندن با ماشین پرنده پرسه میزنه.

سالازار، با چشمانی که از خشم سرخ شده بود، فریاد زد:

- خیلی مسخرست. باید هم هری رو بکشیم که به نواده عزیزم کمک کنم و هم دلم اون ماشین پرنده رو میخواد.

او با کوبیدن مشت خود بر روی بازوی صندلی‌اش، صدای خشنی ایجاد کرد که حتی مارهای اطرافش را هم به لرزه انداخت. گریندل‌والد با نگاهی شیطنت‌آمیز و لبخندی که نشانی از نبوغ و شرارت در خود داشت، به جلو خم شد و با صدایی آرام و حیله‌گر گفت:

- جناب اسلیترین، شاید وقتش رسیده که به روش‌های قدیمی‌تر و موثرتر برگردیم. به جای اینکه منتظر بمونیم تا ولدمورت بالاخره بتونه هری پاتر رو بکشه، چرا به گذشته برنگردیم و مشکل رو از ریشه حل نکنیم؟ اگر جیمز پاتر، پدر هری، رو قبل از تولدش از بین ببریم، هری هیچ‌وقت به دنیا نمیاد که بخواد مزاحم ما بشه.

سالازار با چشمانی که حالا از خشم به برق شرارت تغییر یافته بودند، به گریندل والد نگاه کرد. این طرح ساده و در عین حال بسیار زیرکانه بود. او با رضایت سرش را تکان داد. بدون هیچ تردید و درنگی، سالازار و گریندل والد با استفاده از جادوی کهن و قدرتمند، زمان را خم کردند و به گذشته سفر کردند.

زمان گذشته - قبل از تولد هری پاتر:

لحظاتی بعد، خود را در مقابل خانه‌ی خانوادگی پاترها دیدند. اینجا جایی بود که همه چیز شروع شده بود، جایی که آن‌ها تصمیم داشتند به تمام این ماجراهای خسته‌کننده پایان دهند. خانه در آرامش بود، و صدای وزش باد میان درختان به گوش می‌رسید. اما این آرامش، به زودی با ورود این دو جادوگر تاریک، به طوفانی از آشوب تبدیل می‌شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: یکشنبه 9 اردیبهشت 1403 16:04
نمایش جزئیات
آفلاین
مدتی نگذشت بود که گشتن خانه به اتمام رسید. آنجلینا و جینی، هردو با صورتی خیس عرق از خانه خارج شدند.

- میگما جینی! اگه هری تو خونه بود چه لزومی داشت دنبالش بگردیم؟
- خب می دونی...چیزه...بچه ویزلیا خیلی وقته که رفتن! نباید بریم دنبالشون؟
- الان بحث رو عوض کردی؟
- نگا کن بچه ویزلیا اومدن.

جینی با گفتن این جمله به طرف بچه ویزلی گرسنه که با سرعت نور به سمت آن دو می آمد چرخید.

- سلام! یه لحظه میای پیشم؟

جینی تمام تلاشش را کرد تا با بچه صحبت کند و وادارش کند که به ایستد ولی سرعت آن به قدری زیاد بود که برای ترمز گرفتن دیر شده بود.

شپلنگ

با برخورد بچه ویزلی به جینی، مرگخوار درون دست بچه به هوا رفته و پس از زدن چند پشتک روی هوا دوباره بر روی زمین برگشت. بچه ویزلی هم با سرعت تمام خودش را از جینی و آنجل دور کرد.
- میگما بچه چقدر به حرفت گوش کرد. البته به جز تیکه ی بیا پیشم!

آنجل خنده ی ریزی کرد و به طرف جینی عصبی و مرگخوار ولو شده بروی زمین نگاه کرد.

- حالا ناراحت نباش اونقدرا هم بد نشد. خوبیش اینه که ما می دونیم ویزلیا کجان و ممکن جایی که اونا باشن دقیقا همون محلی باشه که هری اونجاست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I've always liked to play with fire
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: یکشنبه 8 بهمن 1402 10:32
نمایش جزئیات
آفلاین
آن طرف قضیه جینی و آنجلینا

جینی در حالی که داشت فکر می کرد گفت:

- آنجل پاشو بریم از دست اینا کاری بر نمیاد.

آنجلینا رو به جینی کرد و گفت:

- اوهوم باید خودمون یکاری کنیم این مون هم که جواب نمیده. به نظر من باید یه سرنخ پیدا کنیم.

این گونه، آنجلینا و جینی به سوی پیدا کردن سرنخ رفتند.

جینی در حالی که به فکر فرو رفته بود گفت:

- اول باید از اتاق های خونه شروع کنیم.

آنجلینا موافقت خود را اعلام کرد و گفت:

- باید کل اتاق ها را رو جوری بگردیم که هیج جایی نمونه که نگشته باشیم.

جینی و آنجلینا به سراغ اولین اتاق رفتند.
آنجلینا به جینی گفت:

- باید به دنبال هر چیز مشکوکی بگردیم. از یه تار مو تا یه بطری. از یه عکس تا یه مجله. ریز به ریز هر اتاق رو باید بگردیم. فهمیدی؟

جینی سر خود رابه نشانه ی موافقت تکان داد. بعد در اتاق اول را باز کرد و با آنجلینا وارد آن شد.

آن ها شروع به گشتن اتاق کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یک گریفندوریتصویر تغییر اندازه داده شده!