فن فیکشن (فن فیک، داستان پردازی طرفداران. به انگلیسی: Fan fiction)، داستان هایی تخیّلی که توسّط طرفداران یک کتاب، مجموعۀ تلویزیونی، فیلم یا گروه موسیقی نگاشته میشوند. نویسندگان این داستانها با الهام از شخصیتها و ساختار داستانهای نویسندگان اصلی، حکایت جدیدی را در قالبی نو پیریزی میکنند. این مجموعهها معمولاً بطور رسمی منتشر نمیشوند و در ابتدا تنها در مجلّات طرفداران جای میگرفتند. امّا امروزه همچون دیگر فعّالیتهای هواداران به سادگی قابل دستیابی در اینترنت اند.
فن فیکشن نویسی هری پاتر محبوب ترین نوع هواداری آنلاین و قلم محور طی یک دهه اخیر به شمار می رود. علیرغم پایان انتشار مجموعه کتاب های هری پاتر در سال ۲۰۰۷، طرفداران دنیای خیالی جی.کی.رولینگ همچنان با شوق خاصی به این نوع از فعالیت ادامه می دهند. طی تاریخ هفده ساله سایت، فن فیکشن نویسی همواره از فعالیت های پرطرفدار میان اعضا بوده است. دوران اوج فن فیکشن نویسی هری پاتر در سایت ما مربوط به پیش از انتشار کتاب های ششم و هفتم بود که از طریق مولفه هایی همچون خیال پردازی، خلاقیت و دقت، اعضا را با شوق خاصی به سوی پیش بینی قلم محور پایان هری پاتر سوق می داد.
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
پاتریشیا به آرامی دست های الستور را باز کرد. الستور، لباس هایش را تکاند و نگاهی خشمگین به گریفیندوری ها انداخت. دیگر خبری از لبخند ترسناکش نبود؛ حالا بسیار عصبی به نظر میرسید...
- برای چی آوردیش بیرون؟ اون... اون یه قاتلِ روانیه!
جینی، فریاد زنان این را گفت. از نظر او، آن مرد قرمزپوش همدست قاتل عزیزانش بود. او نیز در مرگ برادر و دوستش دست داشت! - از همون اول نباید میاوردینش اینجا! بخاطر اشتباه شما... خیلیا رو از دست دادیم... حالا...
الستور دیگر خونسردی اش را از دست داده بود؛ میان حرف جینی پرید و گفت: - کافیه! مطمئن باشید اگه میخواستم بکشمتون بدون نشون دادن خودم اینکارو میکردم! همونطور که میتونستم از اون کمد بیام بیرون ولی انجامش ندادم!
در میان هیاهوی گریفیندوری ها، آلبوس دامبلدور در گوشه تالار ایستاده و در فکر فرو رفته بود. مرلین، آرام رفت و در کنارش ایستاد. نگرانی و اندوه در چهره پیر هردویشان دیده میشد. بار سنگینی روی دوششان بود؛ همه انتظار داشتند که آنها از همه مراقبت کنند. اما در طی چند ساعت، چهار نفر از گریفی ها، کشته شده بودند.
- چه فکری داری آلبوس؟
مرلین با تمام آرامش این را پرسیده بود. دامبلدور با تردد گفت: - یه جادوی خیلی پیچیده وجود داره؛ یه جادوی باستانی برای برگردوندن ارواح برای مدت محدود به دنیا وجود داره... - آه... درسته. اما انجام دادنش، خیلی پر دردسره... هم برای جادوگر، و هم برای اون روح. چی تو ذهن توعه آلبوس؟ - باید یکی از اعضا رو برگردونم. شاید بتونه کمک زیادی بهمون بکنه...
مرلین سرش را به نشانه تایید تکان داد. - آره، میتونه کمک خوبی باشه. ولی، کدوم یکی از اون ها؟ چطور توی اون دنیا هم بهشون درد بدیم؟ - کوین خیلی کوچیکه... پرسی و تلما هم که خیلی بچهان... ریموس مناسب... - ولی من فکر میکنم تلما بیشتر از همه دوست داره اون قاتل رو نابود کنه. دختر قوی و باهوشی هم بوده؛ خونواده هلمز رو میشناختم. اگه تلما به اونها رفته باشه، بهترین انتخابه آلبوس!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تنها چیزی که باعث شده تا الان زنده بمونم این بوده که به هرکسی اعتماد نکردم!
اشکهای سیریوس جاری شدند و روی بدن بیجان ریموس ریختند. مرلین به پاتریشیا که با دقت به این صحنه نگاه میکرد گفت: - دنبالم بیا! خودم الان همهی اینا رو برات توضیح میدم.
پاتریشیا و مرلین به تالار برگشتند و مرلین همهچیز را برای پاتریشیا توضیح داد؛ از کتابی گفت که تلما آن را خوانده بود، از جسد پارهی پرسی گفت، از دست نامرئیای گفت که تلما را خفه کرده بود، از جسد خونین کوین گفت و سرانجام از جیمیکوچیکه برایش حرف زد. پاتریشیا با دقت به حرفهایش گوش داد و همهی حرفهای او را در دفترچهاش یادداشت کرد.
وقتی حرفهای مرلین تمام شدند، سیریوس هم به آنها ملحق شد. چشمهایش از گریه قرمز شده بودند. اشکهایش را پاک کرد و گفت: - پاتریشیا، بگو که میتونی جیمیکوچیکه رو بگیری!
پاتریشیا به دفترچهاش خیره شد و گفت: - نمیدونم. یه چیزی درست نیست... اگه جیمیکوچیکه یه شبحه، چطور میتونه همه رو به قتل برسونه؟ طبیعتا اون نمیتونه چیزی رو لمس کنه، چه برسه به اینکه بکشه!
مرلین و سیریوس به یکدیگر نگاه کردند. مرلین پرسید: - خب منظورت چیه؟
پاتریشیا به آنها خیره شد. - جیمیکوچیکه حتما توی تالار یه همدست داره! باید اول از همه اونو پیدا کنیم و قبل از اینکه جیمیکوچیکه بتونه همدست دیگهای پیدا کنه، اونو توی یه شیء جدید گیر بندازیم.
پاتریشیا به طرف کمد رفت و در آن را باز کرد. الستور مون در کمد نشسته بود و دستها و پاهایش را محکم با طناب بسته بودند. پارچهای توی دهانش فرو کرده بودند. پاتریشیا اخمهایش را در هم کشید و گفت: - راستش انتظار هرچیزی رو داشتم به جز این!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب میشه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.
- خیلی خوب شد که اومدی، پاتریشیا. همونطور که می دونی...
صحبت سیریوس با صدای جیغی که از نزدیک به در ورودی به گوش رسید قطع شد. با شنیدن جیغ، احساس کرد چیزی از قلبش جدا می شود و می آید بالا و بالاتر. این صدا را می شناخت. صاحب این صدا هرگز جیغ نمی زد. البته به جز مواقع بدر کامل که اکنون زمانش نبود.
سیریوس قبل از همه، با نگرانی به طرف صدا رفت. و با چیزی مواجه شد که ای کاش هرگز نمی دید! ریموس لوپین، مهربان ترین فردی که سیریوس در عمرش دیده بود، اکنون با چهره ای خونین، در جلوی حفره بانوی چاق برای همیشه به خواب رفته بود. حتی آن قاتل روانی هم قدرت نداشت لبخند مهربان و گرمش را از لبهایش برباید.
سیریوس به راحتی می توانست صحنه را مجسم کند. آن جیمی کوچیکه لعنتی، به سراغ دوستش آمده و ریموس هم تلاش کرده بود او را از خشونت منصرف کند. اما افسوس که نمی دانست قلب همه مانند خودش پاک نیست! ، کاش می توانست قلب و روحش را از هم بدرد! ذهنش را، اندرونش را، هر آنچه درونش شیون می کرد.
همه رفته بودند! برادر کوچکش را به خاطر آورد که چگونه در آغوشش از زندان تن خسته و یخ زده اش رها شده و سیریوس را تنها گذاشته بود. لی لی را به خاطر آورد که چگونه صرفا چون نمی خواست پاره تنش را تسلیم ولدمورت کند کشته شده بود. جسد جیمز را به خاطر آورد، بدون لبخند همیشگی و حالت وحشت زده ای که سیریوس هرگز در چهره اش ندیده بود. اول آنها و حالا ریموس؟
دستانش را دور بدن لاغر دوستش حلقه کرد: - مگه تو مراسم خاکسپاری لی لی و جیمز بهم نگفتی تو همیشه باهامی لعنتی؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی. جین ایر
همانموقع صدای جیغی از طرف خوابگاه به گوش رسید. گریفندوریهای وحشتزده به طرف خوابگاه دویدند. آنجا، کوین روی زمین افتاده بود و خون اطرافش را گرفته بود. نگاهش به سقف دوخته شده بود و همه میدانستند که دیگر تا ابد به آنجا نگاه خواهد کرد.
الستور به طرف او رفت و پارچهی سفیدی روی سومین قربانی کشید. سپس آهسته شروع به گریستن کرد. دیگر خبری از پسرک شاد تالار گریفندور نبود، او هم به جمع قربانیان آن قاتل پیوسته بود.
همه از خوابگاه بیرون رفتند و شروع به سوگواری کردند. جینی فریاد زد: - نه، اینطوری نمیشه! یکی باید جلوی اون قاتل رو بگیره.
اما گفت: - این غیرممکنه، چون اون قاتل یه روحه و نمیشه جلوی یه روح رو بگیره. حدود چهل سال پیش، گریفندوریها یه پسر رو به اسم جیمی اذیت میکردن. وقتی جیمی شونزده سالش شد، خودکشی کرد چون دیگه نمیتونست اون اذیتها رو تحمل کنه. چند روز بعد، چندنفر از گریفندوریها به طرز عجیبی کشته شدن. بعد شبح جیمی کوچولو خودشو به اونا نشون داد. گفت که من قسم میخورم گریفندوریها رو نابود کنم. چندروز دائما همه کشته میشدن، تا اینکه مدیر مدرسه اون شبح رو توی یه کتاب زندانی کرد. که ظاهرا همون کتابی بود که تلما بازش کرد.
ملانی گفت: - به نظرم باید از تنها کارآگاه هاگوارتز کمک بخوایم.
با این حرف همه به ملانی خیره شدند. - دقیقا منظورت کیه؟ - پاتریشیا وینتربورن!
بلافاصله دامبلدور به پاتریشیا جغدی فرستاد تا برای کمک به آنها به تالار گریفندور بیاید. خیلی زود پاتریشیا در چارچوب در تالار ظاهر شد. - کسی برام یه پرونده داره؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب میشه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.
خلاصه جامع: تلما یه کتاب پیدا میکنه و مشتاق خوندنش میشه. این کتاب داستان پسری رو روایت میکنه که قصد انتقام گرفتن از گریفیندوری ها رو داره. با خوندن کتاب، قاتل آزاد میشه. و خود کتاب(که تنها منبع اطلاعاتی راجعبه قاتله) طی حادثهای غیب میشه. گریفی ها برای اینکه با قاتل مبارزه کنن دور هم تو تالار جمع میشن و الستور رو احضار میکنن. همین موقع ها اِما از راه می رسه. درحالی که لباساش غرق خونه ولی خودش یادش نمیاد داشته چیکار میکرده. گریفی ها جسد پرسی ویزلی رو پیدا میکنن که کاملا تیکه پاره شده. بعد صدای جیغ تلما رو میشنون که در تلاش برای نفس کشیدنه. مرلین و دامبلدور سعی میکنن با اجرای طلسم جلوی مرگ تلما رو بگیرن ولی دستی نامرئی تلما رو خفه میکنه. و در اون لحظه اِما یاد پسری به اسم جیمی کوچیکه میفته که قدیما گریفی ها سر به سرش میذاشتن... ------------------------
با حرکت چوبدستی مرلین، ملافهی سفید رنگ به آرامی بالا آمد و چهرهی تلما هلمز را پوشاند. صدای سکوت درون تالار، از همیشه بلندتر بهنظر می رسید. دختر پر نشاط گریفیندوری، حالا به خواب ابدی فرو رفته بود.
گریفیندوری ها هرکدام گوشهای از تالار ایستاده بودند و برای آرامش روح دخترک دعا میکردند. ترس، نگرانی و ناامیدی، بر چهرهی اکثرشان سایه انداخته بود.
-جُرمِش...
همهی سرها به طرف جینی چرخید که با حرفش، سکوت بینشان را شکست. - تموم جرمش این بود که فقط می خواست کتاب بخونه...
دستش را مشت کرد و سعی کرد نفس کشیدن را به یاد آورد. - حقش نبود... حقش نبود اینطوری کشته بشه!
دیگر طاقت نیاورد و بغضش ترکید. قطرات اشک از روی گونه هایش سر خوردند. -باید انتقامش رو بگیریم...
ناگهان تصویر جسد تکه پاره شدهی پرسی از جلوی چشمانش گذشت. پاهایش سست شد و روی زمین افتاد. -باید... انتقامشونو بگیریم... انقام هردوشونو...!
تلما بهترین دوست جینی بود و پرسی برادرش.
دامبلدور خودش را به جینی رساند و سعی کرد دلداریش بدهد. بقیهی دختران هم کم کم شروع کردند به گریستن. اما پسر ها به دلایلی ترجیح میدادند اشک نریزند. حتی با وجود دیدن صحنهی غم انگیز بی قراری روباه تلما و تلاشش برای کنار زدن پارچه ای که روی صاحبش کشیده بودند.
در این میان ملانی متوجه شد مدتی است که سیریوس از حلقهی سوگواران جدا شده. او برای خودش گوشه ای ایستاده، دستانش را داخل جیبش برده بود و به نقطهی نامعلومی روی سقف، نگاه می کرد.
- سیریوس حالت خوبه؟
سیریوس بی آن که سرش را بچرخاند و نگاهی به ملانی بیندازد جواب داد: - آره... فقط باید یادم باشه سقف رو درست کنم. وگرنه مثل الان قطرات بارون میان داخل تالار.
ملانی ناخودآگاه به سقف خیره شد. هیچ کجایش خراب نشده بود. اگرم شده بود هیچ بارانی نمی توانست به تالار راه یابد زیرا که بیرون حتی یک لکه ابر هم دیده نمی شد. - سقف؟ آمم... فکر نکنم بارون بیاد. -نه، باید با دقت ببینی... داره بارون میاد.
ملانی که گیج شده بود سرش را سمت سیریوس چرخاند و خواست از او راجعبه حرفش سوال کند که متوجه قطرات درشت اشک روی صورت او شد...
- حق با توئه... داره بارون میاد.
مدتی بعد
اعضای گروه گریفیندور مضطرب کنار شومینه نشسته بودند و به سخنان سیریوس که ارشدشان بود گوش میکردند. - باید کنار هم بمونیم! تحت هیچ شرایطی نباید از هم جدا بشیم. حتی شب رو هم همگی اینجا کنار شومینه میخوابیم و کسی به خوابگاه بر نمی گرده. فهمیدین؟
همه تند تند سر تکان دادند.
-خوبه. مرلین کبیر، پروفسور دامبلدور و الستور مون مراقب اوضاع هستن با این حال شما هم باید محتاط باشین. هر چیز کوچیکی رو گزارش کنین.
جادو آموزان فریاد زدند: چشم!
- آفرین. حالا از اِما می خوام بیاد راجعبه جیمی کوچیکه یه توضیحی بده ولی قبلش بگین ببینم همگی اینجان؟
همه به اطرافشان خیره شدند و دنبال دوستان خود گشتند.
- فکر کنم کوین تو خوابگاه مونده!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار! سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن! دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
تلما به سختی نفس میکشید و با دستهایش برای کمک در هوا چنگ میزد. دامبلدور بلافاصله روی زمین نشست و چوبدستی اش را بیرون کشیدو سعی کرد طلسم شفابخشی را اجرا کند. نگرانی عمیق در چهره اش پیدا بود و لرزشی در صدایش شنیده میشد. دامبلدور چند بار طلسم را خواند اما تغییری در وضعیت تلما دیده نشد. انگار حلقه دستهای نامرئی که عذابش میدادند تنگتر میشد و سایه تاریک مرگ بر چهره اش می نشست. بعد از چند ثانیه، دستهایش دیگر در هوا تکان نمیخوردند و در کنار بدنش بر روی زمین افتاده بودند. صدای نفس هایش دیگر به گوش نمیرسید و بدنش رعشه خفیفی داشت. عضلات گلویش بر اثر فشار برای ورود هوا منقبض شده بودند و سرش به عقب خم شده بود. طلسمهای شفابخش که به نتیجه نرسید، مرلین با شدت دامبلدور را کنار زد و کنار بدن تلما نشست. او هم سعی کرد افسون عجیب را خنثی کرده و تلما را نجات دهد. ولی انگار سرنوشت مسرانه بر مرگ تلما پافشاری میکرد. صورتش کاملا سیاه شده بود و چشمهایش کاملا باز بود و به نقطه نامعلومی در سقف خیره شده بود. اشکی از گوشه چشمش چکید و ناگهان بدنش بی حرکت شد. رعشه بدنش قطع و سرش مانند عروسکی زیبا ولی بی جان به زمین افتاد.
تلما مرده بود.
تمام افراد تالار که در حین تلاشهای دامبلدور و مرلین بیحرکت بودند، اکنون نیز مثل مسخ شدگان به جسد تلما خیره مانده بودند. هوا از ترس پر شده بود و انگار هیچ کس نفس هم نمیکشید.
- مرده نه؟ اخه…. دقیقا چی تلما رو کشت؟ چرا نجاتش ندادین؟ صدای استریکس بود که سوالی را که در ذهن همه بود میپرسید.
از پشت افرادی که دور تلما حلقه زده بودند، اما که هنوز هم قیافه بسیار رنگ پریده ایی داشت جواب داد: -جیمی بود… کار جیمی کوچیکه است…. مرلین که از شوک حادثه خارج شده بود با تشر گفت: - جیمی کیه؟ اصلا داریم چنین کسی در تالار؟
اما جواب نداد ولی میتوانست تصویر واضح جیمی را درست بالای جسد تلما ببیند. پسر کوچک نقشی که ماه گرفتگی بزرگی نصف صورتش را فرا گرفته بود. هتروکرومیا داشت و چشمی که در ماه گرفتگی قرار میگرفت ، رنگ آبی کمی رنگ داشت و چشم دیگر مشکی بود. موهایش خیلی کوتاه و لباس های کهنه اش خیلی برایش بزرگ بودند. بر روی سر و دست هایش زخمهای فراوانی بود که ظاهرش را بیشتر ناخوشایند میکرد. جیمی ابتدا به جسد تلما خیره بود، ولی ناگهان سرش را بلند کرد و به اما نگاه کرد. در همان لحظه ، همه تصاویر به ذهن اما دویدند و او یادش آمد.
فلش بک
الستور جوان و چند نفر دیگر در ورودی تالار ایستاده بودند و به در ورود نگاه میکردند. الستور گفت: خب… الاناست که جیمی کوچیکه بیاد،گیرش میندازیم و حسابی تفریح میکنیم…
صدای خنده افراد در تالار پیچید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
All great things begin with a vision ……....A DREAM
الستور فرصت صحبت کردن به مرلین و دامبلدور نداد و آنجا را ترک کرد و پیش دانش آموزان رفت.
چهره دامبلدور بر خلاف همیشه، عصبانی و خشمگین بود و هیچ آرامشی را نمیشد درونش یافت. سعی کرد نفس های عمیقی بکشد و خونسردیاش را حفظ کند؛ اما بوی تعفن، صورت خونین و اجزای بدن بیرون ریخته پرسی، از یادش نمیرفت. - تو اون رو آوردی اینجا!
هیچکس فکرش را هم نمیکرد که دامبلدور فریاد بزند. مرلین با چهره ای که میشد نگرانی را در آن دید، به او نگاه کرد. - شاید... شاید الستور کاری نکرده باشه... - خودت هم میدونی که اون اینکار رو کرده!
دامبلدور با نفرت و کینه فریاد میزد. - من از همون اولش هم بهش اعتماد نداشتم! اصلا چطور میشه به یه مرگخوار اعتماد داشت؟ - بس کن! اگه اعضای گروه برای تو مهمه برای منم مهمه! تو ف...
حرف مرلین، با جیغ دختری نصفه ماند. فریاد او، سبب شد که دامبلدور و مرلین با سرعت به طرف تابلو حرکت کنند.
انگار تمامی راه های تنفسی دختر را بسته بودند. نمیتوانست نفس بکشد. تقلا میکرد تا شاید معجزه ای شده و اکسیژن وارد ریه اش شود. صورتش به کبودی میزد و این، نشاندهنده این بود که زمان کمی برای نجات او دارند.
روباه کوچکی که در اطراف او میچرخید و با غم به او نگاه میکرد و موهای قهوه ای اش نشاندهنده نامش بودند.
- تلما!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تنها چیزی که باعث شده تا الان زنده بمونم این بوده که به هرکسی اعتماد نکردم!
اما به شدت سرش را تکان داد. میخواست به یاد بیاورد، اما نمیتوانست. حتی نمیدانست چه چیزی را باید به یاد بیاورد. هر چند ثانیه یکبار صحنههای دویدن در جنگل و باران را میدید، و بعد نگاهش به لباسهای خونی خودش میافتاد و دوباره چشمانش سیاهی میرفت.
الستور ناگهان با شدت چانه وی را گرفت و با چشمان سرخ فام و لبخندی عجیب که بسیار بیشباهت به لبخندهای همیشگیاش بود، به عمق چشمان اما خیره شد. صدایش به طرز عجیبی حالتی مانند ناله پیدا کرده بود و در آن اثری از آرامش همیشگیاش وجود نداشت. - سعی کن... میدونم که میتونی به یاد بیاری.
و اما در سوی دیگر، گریفیندوریها که از عقب و جلو توسط دامبلدور و مرلین حفاظت میشدند، به مقابل تابلوی باز شده رسیدند. در میان تابلو، شخصی خوابیده بود. جنایت آنچنان نفرتانگیز بود که تمام دیوارهای اطراف با خون تزئین شده بود و بوی تعفن حتی با وجود تازه بودن جنازه، به مشام میرسید.
دامبلدور اولین نفر با چوبدستی آماده در دست جلو رفت. مرلین همچنان در انتهای صف ایستاده بود، او نیز چوبدستیاش را در دست نگهداشتهبود و با چشمان تیزبیناش اطراف را زیر نظر داشت. چشمان آبی دامبلدور با دیدن جنازه پر از نفرت و تعجب شدند. شکم جنازه کاملا باز شده بود و تمام اجزای درونیاش بیرون کشیده شده بودند. صورتش کاملا از بین رفته بود، اما موهای سرخ و خونیناش، نشانه یک ویزلی را به او میدادند. - پرسی...
دامبلدور نفس عمیقی کشید، به خودش مسلط شد و گفت: - مرلین، تو این سبک قتل رو میشناسی؟
مرلین با احتیاط از میان دانشآموزان گذشت. هنوز هم به محیط اطراف اعتماد نداشت، به دامبلدور رسید و با دیدن جنازه، چشمانش از ناباوری پر شدند. - الستور؟! ولی این غیر ممکنه! این سبک کشتن کار اونه، ولی اون که پیش ما بود!
مرلین و دامبلدور بدون اتلاف وقت، جنازه را همانجا رها کردند و از میان راهرو به سمت فضای کنار شومینه بازگشتند و با الستوری که به شدت چانه اما را گرفتهبود و پوزخندی پر از نفرت زده بود، مواجه شدند. الستور با دیدن آنها با آرامش اما را رها کرد، پوزخندش به سرعت تبدیل به لبخندی گرم شد، و گفت: - فقط داشتم کمکش میکردم به یاد بیاره.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one
باران عجیبی میبارید. جنگل کنار قلعه مرطوب تر و سرد تر از همیشه بود.
اما که شنل، تمام لباسها و کفشهایش خیس شده بود با قدمهای سنگین در جنگل جلو میرفت و به قلعه نزدیک میشد.
نفس نفس میزد. لباسهای خیسش روی تنش سنگینی میکرد و پاهایش را که با هر قدم در گل و لای فرو میرفت ، با زحمت بیرون میکشید و سعی میکرد زمین نخورد. مدت ها بود که به هاگوارتز رفت و آمد میکرد. چیزهای ضروری و مهم را در مکانهای مخفی در قعله، به خصوص خوابگاه گریفندور پنهان کرده بود. چیزهایی که نگه داریشان در خانه اش خطرناک بود و قلعه با جادوهای محافظتی اش مثل صندوقچه بزرگی انها را برایش نگه میداشت.
برای انکه جلب توجه نکند، از راه های مختلفی برای ورود به قلعه استفاده میکرد و امروز بدترین آنها را برای برگشت به هاگواترز انتخاب کرده بود. رزمرتازی که برای جابه جایی از آن استفاده کرده بود ، به جای هاگزمید او را به وسط جنگل ممنوعه رسانده بود. این اولین مورد عجیب امروز بود.
اما خودش رزمرتازهایش را میساخت و تلاش زیاد برایش گنجیه تجربه گرانبهایی به ارمغان اورده بود. امکان نداشت که اینقدر اشتباه کند.گاهی رزمرتازش چند متر دورتر از مکان اصلی ظاهرش میکرد ولی هیچ وقت اینقدر دور نشده بود.
وقتی در وسط جنگل ممنوعه ظاهر شده بود به سرعت چوبدستی اش را دراورده بود و منتظر حمله احتمالی شده بود. ولی هیچ کس انجا نبود. اما در جنگل بارانی تنها بود. جنگل تاریک و مرطوبی که فقط صدای قطره های باران سکوت عجیبش را میشکست.
حتی قبل از اینکه باران لباسش را خیس کند، سرمای عجیبی بدنش را فرا گرفت و قلبش را لرزاند. این خوب نبود. اصلا خوب نبود.
حالا با بیشترین سرعتی که میتوانست در زمینهای گل الود جنگل داشته باشد به سمت قلعه میرفت.چوبدستی اش راه را روشن میکرد. بعد از چندی راه رفتن ، بلاخره میتوانست نوری که از پنجره های قلعه به بیرون میتابید و قلبش کمی ارام گرفت. در قلعه همه چیز بهتر بود. لباسش را عوض میکرد و غذای گرمی..
_ اشتباه میکنی اما….
سر جایش خشکش زد. دست های نامرئی گل به پاهایش چنگ زده بود و حرکت را برایش سخت تر میکرد. سعی کرد به سمت عقب بچرخد ولی تعادلش را از دست داد . تلو تلو خورد و چوبدستی از دست خیس از بارانش رها شد و به زمین افتاد.
-اما…. اشتباه میکنی….
سریع روی زمین زانو زد و دستهایش را روی زمین کشید که جوبدستی را پیدا کند. ثانیه ها مهم بودند، پس به زخمی شدن دستش با خار ها و سنگها توجهی نمیکرد و مانند کوری بی نوا زمین را چنگ میزد.
نفس نفس میزد و باران دید محدودش را تار کرده بود. صاحب صدا هر لحظه ممکن بود به او حمله کند. نه، خیلی وقت قبل تر میتواست اما را از پا در اورد. باران، صدای خش خش برگها و صدای قدمهایش مثل محافظی صداهای دیگر را خفه کرده بود و اما اصلا متوجه کس دیگری جز خودش در جنگل نشده بود. حتی الان هم چیزی نمی شنید.
اینجوری میمرد؟ جنازه اش مثل موش فاضلاب در گل میماند و میپوسید. خیلی مسخره بود. زندگی که خیلی برای آن نگرانیم و غصه میخوریم ، درست در یک لحظه ، در جای اشنا ، در یک جای غریبه، در درد و رنج یا در ارامش محض به پایان میرسد. درست مانند شروعش ، پایانش هم غیر قابل کنترل و غیر قابل اجتناب است.
در همین فکر ها بود و داشت ناامید میشد که انگشتانش به جسم اشنایی خورد.
- لوموس!
نور چوبدستی را با دست لرزان و گل آلود به عمق جنگل انداخت. قطره های باران در نور میدرخشیدند. هیچ کس در جنگل نبود.
- این یه شوخیه؟ب…..بیا بیرون!… بیا بیرون!
جمله ی اخر را بلند تر گفت و منتظر ماند. اما کسی از جنگل بیرون نیامد. با استرس به سمت قلعه برگشت و اطرافش را کاملا از نظر گذراند. هیچ کسی را نمیدید.
توهم بود؟ بیش از حد سردش شده بود؟ رزمرتازش طلسم شده بود؟ تاثیر جنگل بود؟
به فکر های قبلیش برگشت. همه چیز در قلعه بهتر بود. باید به قلعه برمیگشت. به سختی از جایش بلند شد و با لباسهای گلی دوباره به سمت قلعه به راه افتاد. سعی کرد به صدایی گوش نکند. احساس نکند که کسی همینجاست.مرتب برنگردد و به پشت سرش نگاه نکند. توهم بود. بیش از حد سردش شده بود. رزمرتازش طلسم شده بود. تاثیر جنگل بود.
بلاخره به قلعه رسید. از در اصلی وارد شد و منتظر موج گرمای لذتبخشی شد که همیشه هنگام ورود به قلعه به پیشوازش میامد. ولی این بار خبری از گرما نبود. سرمای جنگل با او به قلعه امده بود.
راهرو ها خالی بود و صدای قدمهای اما و چکیدن قطره های اب از لباسش به زمین در سکوت اکو میشد.
نور مشعل ها روی نقاشیهای دیوار سایه می انداخت و صورتهای کنجاوشان را که باهم پچ پچ میکردند و به اما زل زده بودند، وهم انگیز میکرد.
تصمیمش را گرفت. به سالن گریفیندور میرفت و وسایلش را برمیداشت و بلافاصله به خانه میرفت. چیزی در جریان بود. مثل مار بزرگی در قلعه، جنگل و در همه جا بود و جلو میرفت. اما اصلا نمیخواست امشب در قلعه بماند.
- شنیدی؟ گفتم که اشتباه میکنی…
این بار حتی نایستاد. به اطراف نگاه نکرد. قدمهایش را تندتر کرد و تقریبا به سمت تابلو بانوی چاق شروع به دویدن کرد.
رمز در چه بود؟ قبلا از دوستان گریفندوریش پرسیده بود اما ذهنش پریشانتر از آن بود که به یاد بیاورد. فکر نمیکرد که الان کسی به خوابگاه بیایید و اتفاقی در را باز کند . چه باید میکرد؟ شاید….
در واقع نیازی به رمز نبود. تابلو باز بود و خبری از بانوی چاق نبود. اما جلوتر رفت و دید چیزی تابلو را باز نگه داشته است. یک کتاب بود . رویش نوشته بود جادوگر قاتل.
_ یادت اومد؟ اگر یادت بیاد…. میفهمی که اشتباه کردی…
این بار صدا نزدیکتر بود و اما ناخواسته به اطراف نگاه کرد. این بار هم کسی نبود.
ترسیده بود.بدون انکه به کتاب دست بزند از رویش رد شد به داخل تالار گریفندور رفت. بر خلاف انتظارش تعداد زیادی از گریفیندوری ها در تالار جمع شده بودند و عجیب تر از همه انها وجود الستور و مرلین در تالار بود. الستور را میشناخت. یک مرگخوار خطرناک بود. از ان دسته ایی که اما نمیخواست به آنها نزدیک شود. بوی خون و دردسر میدادند.
درست قبل از اینکه بپرسد چرا در تالار جمع شده اند. چیزی به نظرش آشنا آمد. قیافه ادم ها؟ دکوراسیون؟ چه بود؟
نه…. همه چیز آشنا بود. همه چیز. جمع شدن افراد با قیافه های نگران…. سرمایی که در قلعه جریان داشت… جادوگر قاتل….
یک بار دیگر هم اتفاق افتاده بود ولی اما دقیق به یاد نمیاورد. خاطراتش مه آلود بودند. خاطرات خودش…. واقعا خاطرات خودش بود؟
- داره یادت میاد نه؟ گفتم که …. داری اشتباه میکنی… دیگه در قلعه هیچ چیز بهتر نیست…
صدا خیلی نزدیک بود. خیلی نزدیک. از درون سرش میامد….
اما به صورت غریزی گوشهایش را گرفت. از همیشه بیشتر سردش شده بود و میلرزید.
- به به ببین کی اینجاست!…. نمیدونستم قرمز رنگ مورد علاقه تو هم هست…
با این حرف الستور همه به سمت اما برگشتند. تلما جیغ کشید . چند نفری خودشان را عقب کشیدند.
مرلین گفت: “ تو کجا بودی؟ سر و وضعت چرا اینجوریه؟ این خون چیه؟”
اما دستش را از روی گوشهایش برداشت و گفت:” من فقط تو بارون موندم…. خون چیه….”
تلما با صدای لرزان گفت: “ امشب که بارون نمیاد….”
اما با گیجی گفت: “ بارون خیلیم شدیده…. نگاه….” به لباسهایش نگاه کرد. باران نبود. گل نبود. برگ درختی نبود.
خون بود. لباسش تماما خون بود.
ولی از جنگل گذشته بود نه؟ با رزمرتاز اومده بود تا از خوابگاه برش دارد…. چه چیزی را بردارد؟ رزمرتاز از کجا او را به هاگوارتز آورده بود؟ باران می آمد یا نمیامد؟ از جنگل…. باید شجاعتش را ثابت میکرد… نه این نبود… از جنگل امده بود که وسیله اش را بردارد…. کشتن شجاعت میخواهد ، شجاعتش باید اثبات میشد… برای همین جنازه را میان در تابلو گذاشته بود… جنازه؟ جنازه بود نه؟کتاب نبود. نه کتاب نبود.
سرش گیج میرفت. به سمت در تالار برگشت و به در اشاره کرد.
_ اون گذاشتش اونجا…. نه…. من گذاشتمش اونجا…
همه به جز الستور به سمت در دویدند. الستور با لبخند مرموزی به اما زل زده بود.
تنها صدایی که در تالار وجود داشت، صدای نفس های ترسیده ی گریفیندوری ها بود. حتی مرلین و دامبلدور نیز، علاقه ای به توضیح مشکل برای مرد قرمزپوش نداشتند. آنها نمیتوانستند مشکل را مقابل دانش آموزان ترسیده، واضح توضیح دهند.
الستور کمی در جایش تکان خورد و به دختری که روبه رویش، کنار سیریوس بلک نشسته بود، نگاه کرد. رنگ از چهره دختر پریده بود و به زمین نگاه میکرد. انگار الستور هم متوجه شده بود که آن دختر در اتفاقی که باعث احضار او توسط مرلین شده بود، نقشی دارد. دختر که انگار، سنگینی نگاه الستور را روی خود حس کرده بود، به سختی سرش را بالا آورد و به او نگاه کرد. _تقصیرِ من بود.
الستور که مشتاق شنیدن ادامه ماجرا بود، با لبخند عجیبش به او خیره شد و منتظر ادامه سخنش ماند.
_من بدون اینکه متوجه بشم، باعث آزادی یه گریفیندوری روانی شدم. اون... اون یه قاتلِ خطرناکه و حالا، یه خطر بزرگ گریفیندور رو تهدید میکنه! _این چه ربطی به من داره؟ شما از من چه انتظاری دارین؟
مرلین، دستی به ریشش کشید و با چهره باستانی اش، به الستور نگاه کرد. _توی نابودی اون قاتل بهمون کمک کن! _این چه فایده ای برای من داره؟
الستور کمی جلو آمده بود و با دقت به مرلین نگاه میکرد.
_ماجراجویی و البته، کمک به همگروهی های قدیمیت! _قبوله!
تلما با نگرانی به همه ی دوستان و همگروهی هایش نگاه کرد. حالا آنها با اعضای قدرتمند تری نسبت به گذشته آماده مقابله با دشمن بودند؛ اما هیچکس از قدرت دشمن خبری نداشت. آیا گریفیندوری ها با شجاعت و جسارت، میتوانستد در این مبارزه پیروز شوند؟ آیا این پیروزی، بدون هیچ صدمه و آسیبی بدست می آمد؟ هیچکس نمیدانست!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تنها چیزی که باعث شده تا الان زنده بمونم این بوده که به هرکسی اعتماد نکردم!