جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  62 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: لیگالیون طوری
ارسال شده در: دوشنبه 6 مرداد 1404 09:50
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار تیم برتوانا


گابریلا که از جواب سالازار قانع شده بود سری تکون داد.
- آهان! خب پس من تو زمین منتظرتونم!

بعد به سمت زمین کوییدیچ رفت و از خروجی راهرو که یکم جلوتر بود خارج. به محض خروج گابریلا از خروجی راهرو دوباره کش اومد. خیلی خیلی کش اومد. اینقدر کش اومد که بازیکنا دیگه حتی نمی‌تونستن خروجی رو ببینن.

- اینقدر وایسادین که بدتون سرد شد. باید دوباره یک کیلومتر رو برین!

همه آه از نهادشون می‌خواست بلند شه ولی خب می‌ترسیدن حرفی بزنن. کلی راه رفته بودن و حالا باید بازم کلی راه می‌رفتن که تازه اینا هنوز حتی اول ماجرا هم حساب نمی‌شد و معلوم نبود سالازار تو زمین کوییدیچ چه چیزایی براشون تدارک دیده. سالازار به راه افتاد و بقیه هم اومدن راه بیفتن که...

- من خسته شدم! دیگه نمی‌تونم!

سالازار به سمت بازیکنا برگشت تا ببینه که دقیقا کی این حرفو زد که دید یه نفر خارج از صف وایساده. آریانا کنار داداشش آلبوس وایساده بود و دستشو گرفته بود.

- برو تو صف و نظمو به هم نریز دختر!
- ولی من می‌خوام پیش داداشیم باشم...

سالازار داشت عصبی می‌شد. سالازار به ندرت عصبی می‌شد و افراد زیادی نیستن که عصبی شدن سالازار رو دیده باشن. سالازار نمی‌خواست عصبی بشه چون این نشونه‌ی ضعف بود. اون همیشه کارشو با قدرت و کاریزما و اگه نیاز می‌شد زور پیش می‌برد و هیچ وقت نیازی به عصبی شدن نداشت. ولی صدای زیر آریانا و لحن لوس و کشدارش بدجور رو اعصاب سالازار می‌رفت. سالازار سعی کرد اینا رو نادیده بگیره و لحن محکم‌تری بهش گفت:
- برگرد تو صف وگرنه حذفی! راه میفتیم!

و پشتشو کرد تا جلوی بازیکنا برگرده.

- نه... نمیخوام... من خسته شدم...

آریانا روی زمین نشسته بود و اشکش جاری شده بود. حالا لجبازی و گریه‌ی آریانا هم به بقیه‌ی چیزای رو اعصاب سالازار اضافه شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
- چرا همه مهربون نیستن داداشی؟
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
پاسخ: لیگالیون طوری
ارسال شده در: شنبه 4 مرداد 1404 21:39
نمایش جزئیات
آفلاین
× هوادار تیم اسم نداره ×


بازیکنان با امیدواری نگاهشون رو به سیبل و دامبلدور می‌دوزن. ولی واکنش سیبل و دامبلدور به این حجم از نگاه درست مثل واکنش دیوار وقتی یکی باهاش صحبت می‌کنه بود. با این تفاوت که دیوار شاید حتی تَرَکی برداره یا گچی پرتاب کنه تا شنونده بودنش رو نشون بده. ولی این دو نه! عین خیالشون نبود.

پس بازیکنا با ناامیدی دست از نگریستن بی‌فایده به دامبلدور و سیبل برمی‌دارن تا بیش از این انرژی هدر ندن و به جاش احساس جدیدی در وجودشون شکل می‌گیره. اونا غر داشتن. خیلی هم داشتن. ولی خب، جلوشون سالازار وایساده بود و حامی‌ای به نام رئسای فدراسیون هم نداشتن. واسه همین خیلی نمی‌دونستن که چطور باید غُرشون رو ابراز کنن. بنابراین این غرها در وجودشون ریشه می‌زنه و هم‌چون غده‌ای در وجودشون شکل می‌گیره تا در فرصت مناسب و به وقتش سر رئسا خالی کنن. ولی الان وقتش نبود!

بازیکنان با چهره‌ای ناامید به صف به دنبال سالازار که جمعیت رو به سمت زمین چمن پشت فدراسیون می‌برد راه میفتن. همینطور می‌رن و می‌رن. خیلی می‌رن. ولی گویا راهرویی که توش به حرکت در اومده بودن هم خیلی طولانی شده بود. به طرز عجیبی! حتی اگه بازیکنا هم نمی‌دونستن این طولانی بودن راه عجیب نیست، رئسا به خوبی می‌دونستن. آخه این چند روزه شونصد هزاربار این مسیرو طی کرده بودن و حاضر بودن به روونا و مرلین قسم بخورن که قبلا 5 متر بیشتر نبود.

قبل از این که کسی بخواد اختیار از کف بده و غُرش بریزه بیرون، یهو صدای یکی میاد که از جهت مخالف سمتشون بدو بدو در حال اومدن بود. گابریلا پرنتیس بود که لباس ورزشی به تن کرده بود و سرحال و قبراق در حال برگشت بود. تو این صحنه هم قبل از این که کسی بپرسه چرا برعکس داره میاد و اصن چطوری یهو دیگه پیششون نبود در حالی که دقایقی پیش بود، خود گابریلا به حرف میاد.
- من رفتم یه پنج بار دور زمین چمن چرخیدم تا شما برسین. ولی چرا اینقد طول کشید تا شما بیاین پس؟
- آمادگی بدنی تو باید سرلوحه‌ی دیگر بازیکنان کوییدیچ باشد گابریلا.

ملت نمی‌دونستن بابت استقبال گابریلا از ایده‌های سالازار فحشش بدن، یا بابت این که بالاخره سوالی که تو ذهن همه‌شون بود رو پرسیده بود تشکر کنن. هرچی که بود، سالازار جواب می‌ده:
- بالاخره باید قبل از بلند کردن وزنه بدنشون رو گرم کنن. گفتیم با کش دادن راهرو به 1 کیلومتر کمکی به گرمی بدنشون کرده باشیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: لیگالیون طوری
ارسال شده در: شنبه 4 مرداد 1404 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از تیم کوییدیچ پیامبران مرگ


سوژه جدید

دوره جدیدی از مسابقات کوییدیچ آغاز شده بود. تیم‌های قدیمی دوباره به صحنه برگشته بودند، تیم‌های جدیدی هم شکل گرفته بودند، بازیکنان قدیمی بار دیگر جارو پرنده به دست گرفته بودند و بازیکنان تازه‌وارد هم آمده بودند تا خودی نشان دهند. این اتفاقات شور و هیجان زیادی بین شرکت‌کنندگان و هواداران کوییدیچ به وجود آورده بود.

در همین حال، آفتاب درخشانی که نه گرمایش اذیت می‌کرد و نه اشعه‌ی UV‌اش کسی را می‌سوزاند، درست بالای فدراسیون کوییدیچ می‌تابید و حال‌وهوای جشن افتتاحیه را دل‌پذیرتر می‌کرد. بازیکنان همه گرد هم آمده بودند تا در مراسم آغازین شرکت کنند. سیبل تریلانی و آلبوس دامبلدور که هم برگزارکننده‌ی این دوره از مسابقات بودند و هم خودشان به‌عنوان بازیکن در تیم‌ها حضور داشتند، با انرژی بالا تلاش می‌کردند مراسمی باشکوه رقم بزنند. یکی از این تلاش‌ها شامل پخش کیک و ساندیس کره‌ای بین بازیکنان بود، به‌همراه یک مداد و یک پاک‌کن؛ متأسفانه این دو عزیز مراسم تقدیر را دقیقاً از کنکور ماگلی الگوبرداری کرده بودند.

کمی آن‌طرف‌تر، هری پاتر که برگزارکننده‌ی دوره‌ی قبل بود، با لبخندی رضایتمند و غروری پنهان به دامبلدور و سیبل نگاه می‌کرد. خوشحال از اینکه توانسته بود وظایف برگزاری را به افراد دیگری منتقل کند و خودش بالاخره نفسی بکشد.

همه‌چیز خوب، خوش، خرم، آفتابی و خندان پیش می‌رفت... که ناگهان صدای رعد مهیبی شنیده شد. رعد وحشتناکی که تا الان دیگر جامعه جادوگری بهش عادت کرده بودند. لحظه‌ای بعد، برق درخشانی ظاهر شد و پس از آن، سالازار اسلیترین با چهره‌ای عبوس و چشمانی برافروخته مقابل جمعیت فرود آمد.

– به شما می‌گن ورزشکار؟ وسط روز روشن، به جای دویدن دور استادیوم، اینجا دور هم جمع شدین کیک می‌خورین؟!

دامبلدور و سیبل خواستن چیزی بگن، اما سالازار با خشم ادامه داد:

– من الان میرم زمین چمن پشت فدراسیون. دونه‌دونه میاین اونجا و باید بهم ثابت کنین که لیاقت بازیکن کوییدیچ بودن رو دارین. هر کی نتونه پرس سینه‌ی ۱۰۰ کیلویی بزنه، از مسابقات حذف میشه.

سیبل و دامبلدور نگاه کوتاهی به هم انداختن. به‌عنوان برگزارکننده شاید باید اعتراض می‌کردن، اما چون خودشون هم بازیکن بودن، تصمیم گرفتن فعلاً سکوت کنن. شاید واقعاً مشکلی در آمادگی بدنی بازیکنان وجود داشت و وقتش بود که کوییدیچ، کمی هم رنگِ بدنسازی بگیره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: لیگالیون طوری
ارسال شده در: یکشنبه 29 مهر 1403 00:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پایان سوژه

چند روز بعد_ سالن اطلاع رسانی


همهمه و جنب و جوش کل سالن را پر کرده بود. کارمند بخت برگشته ای میکروفن جادویی را آورد و رو به روی سیل عظیم جمعیت قرار داد. طی صدم ثانیه توجه همه به سمت میکروفن رفت وسالن غرق در سکوت شد. هنوز صدم ثانیه بعدی طی نشده بود که دوباره همهمه و سر و صدا سکوت سالن را بلعید.

- اهم... اهم..‌. اعضای تیم های لیگالیون توجه کنند!

بر خلاف سخنانی که از زبان پسر برگزیده جاری شده بود، حتی آن پشه ی گوشه سالن هم توجه نکرد.

- آهای ملت مگه من با شما نیستم میگم توجه کنید!

گویا داد بیداد کردنش جواب داد و توجه ملت و حتی آن پشه مذکور هم جلب شد.


- تیم ها کاملا تشکیل شده و همه چیز آماده و مهیاست! طبق جدول بازی ها باید تک به تک باهم بازی کنید تا چهار تیم برتر معرفی بشن و صعود کنند. حواستون خیلی دقیق به ساعت و روز بازی ها باشه... همین... چون بار اول توجه نکردید و منم پسر برگزیدم ترجیح میدم فعلا قهر کنم... از الان به بعد قهرم!

هری سخنرانی اش را تمام کرد و با صورتی در آمیخته با ناراحتی و خشم صحنه را ترک کرد. بلاخره پسر برگزیده بود و بهش کم توجهی شده بود. قهر نکنه چه کنه ؟! هنوز چند قدمی نرفته بود که ناگهان برگشت.

- یک نکته مهم رو یادم رفت بگم... باید تشکر کنم از بانو بیانسه و جیانسه. قبلا از بانو بیانسه تشکر کردم ولی گویا همزاد جادوییشون بانو جیانسه ناراحت شده بودن..‌. ببخشید دیگه!

جمله اش را تمام کرد و رفت. او هنوز آشتی نکرده بود. باید دید در آینده چه میشود. آیا هری آشتی می‌کند؟ آیا ملت از نفرین بانو بیانسه و جیانسه رهایی می یابند؟!



پایان این داستان بازه.
لطفا با سلیقه خودتون کاملش کنید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: لیگالیون طوری
ارسال شده در: جمعه 27 مهر 1403 23:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


از خنکای سایه جایگاه هواداری تیم برتوانا





- مرگ میای توی تیم من و ترزا و کاپیتان هم بشی؟!
- میام!
- بریم تیمو کامل ببندیم پس...

و بعد ترکیب سه نفره مرگ، گابریل و ترزا به راه افتاد که تیم بدون اسمشونو ببنده. صبر کنید! بدون اسم؟ مگه میشه یه تیم بدون اسم باشه؟! تیم بدون اسم مثل... مثل... مثل تیمیه که بدون اسم باشه. اسم خیلی مهمه. شما با اسم یچیز، اون چیز رو صدا میزنید. بقیه صدا میزنن. بعد افتخارهایی که با اون تیم کسب میکنید به اسم تیم زده میشه.
و بعد اسم تیم موندگار میشه.

- من میگم بیاین اسم تیممونو بذاریم برتوانا!
- چرا برتوانا مرگ؟
- چون خیلی اسمی هست که به مرگ میاد!
- کجای برتوانا به مرگ میاد، مرگ؟
- همه جاش!

و بحران اسم، توسط مرگ به همین سادگی حل شد. اما قسمت مستاصل کننده‌تر قضیه، پیدا کردن بازیکن برای یه تیم بود. چون وقتی یه تیم اسم داشته باشه که بشه افتخار ازش آویزون کرد، ولی بازیکن نداشته باشه که بتونه براش افتخار کسب کنه، اون تیم هیچی نداره.

ناگهان زمین زیر پاشون لرزید و از میون زمین، بید کتک‌زن و یه شلنگ که به دور شاخه‌ش پیچیده شده بود بیرون اومد. از اون‌طرف هم فورد آقای ویزلی بوق زنان به سمتشون درحال پرواز بود و کنارشون فرود اومد و در عقبش باز شد و پتو به بیرون پرید. از اون طرف هکتور هم با پاتیل پرنده‌اش وارد شد و یه معجون براق و درخشان روی سر تیم پخش کرد.

- وقتی بخوای تیم ببندی، تیمت بسته میشه! کافیه که تو بخوای!

کسی ندید، ولی پشت سر گروهشون اسم "برتوانا" با حروف براق و درخشان به نمایش اومد و اونا با عزم راسخ و اعتماد بنفسی مثال زدنی به درون دوربین خیره شدن. تیم برتوانا بسته شده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرگ در 1403/7/27 23:59:18
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ به: لیگالیون طوری
ارسال شده در: جمعه 27 مهر 1403 22:21
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
به طرفداری از تیم پیامبران مرگ



تصویر تغییر اندازه داده شده


دوریا بلک خوشحال و شاد و خندان از در خارج شد و به محض اینکه در پشت سرش بسته شد، چهره‌ای عبوس به خود گرفت و با خود گفت: «مرلین به دادم برسه با این تیمی که جمع کردم. یکی از یکی پرمدعاتر. فعلاً همین که پاتر دیگه نمی‌تونه برای تیم ما شاخ‌بازی در بیاره جای شکرش باقیه. »
«چه می‌گویی دوریا؟ با خودت حرف می‌زنی؟»
«ا گلرت خودت اومدی؟ دیگه لازم نیست بری اسم بنویسی. من به جات نوشتم.»
گلرت که تازه صفا داده بود، دستی به چانه‌ی لطیفش کشید و گفت: «پس کاپیتان تیم ما شومایید؟ دستت طلا که اسمم رو نوشتی.»
دوریا سعی داشت چهره‌ی عبوس خود را حفظ کند تا حداقل گلرت از او حساب ببرد، اما از چهره‌ی گلرت مشخص بود قبل‌تر ذهنش را خوانده است.

«دوریا برا من ادا نیا... من بچه‌ی خوبی‌ام ولی دوس دارم یه سر به پاتر بزنم. بچه امروز دو تا لرد تاریکی دیده، بذار سومیش رو هم ببینه بعد بره یه‌دفعه‌ای شلوارش رو عوض کنه بس که خودش رو خیس کرد امروز »

دوریا با شنیدن این حرف خنده‌اش گرفت و رفت تا خودش را برای بازی اول آماده کند.

----

هری پاتر که فکر می‌کرد ثبت نام‌های آن روز تمام شده، لنگ‌ها را روی میز انداخته بود و چُرت می‌زد.

گلرت بی‌صدا خود را به پشت صندلی هری رساند و با دو دست چشم‌هایش را از پشت گرفت.
با تقلید صدای جینی ویزلی گفت: «حدس بزن کی اومده؟»
هری گفت: «تویی عقش قشنگم؟ اومدی به همسری سر بزنی جیگرم؟»
گلرت خنده‌اش را قورت داد و گفت: «برات قورمه‌سبزی هم آوردم عقشم.»
هری سعی کرد دست‌های گلرت را از روی چشم‌هایش بردارد اما نتوانست. «جینی جون دیگه فهمیدم تویی چرا دستت رو برنمی‌داری عزیزم؟»
گلرت زیر گوش هری زمزمه کرد: «چون بدم نمیاد یه چند ثانیه‌ی دیگه پاتر دوست داشتنی خنگول خودمون رو اذیت کنم. هاهاها»
هری از جا پرید و دو سه متر از گلرت دور شد.
نفس‌نفس‌زنان گفت: «این... این... این آخرین.... »
اما نتوانست جمله‌ی خوبی به زبان بیاورد. گلرت گریندلوالد لبخند به لب داشت و ظاهرا متین و باوقار بود، اما اگر خشمگین می‌شد، دودمان هری را به باد می‌داد. به ناچار هری فقط گفت: «با ولم کن...»
گلرت بشکن‌زنان شروع به خواندن کرد: «دادا ولم کن... با ولم کن... کجاست اون گلدون؟ کاورم کن...»

هری گفت: «چی از جون من می‌خواید شما بازیکن‌های تیم پیامبران مرگ؟! بابا برید پستای مسابقه‌تون رو بزنید به جای این کارا.»
گلرت گفت: «پاتر... هری پاتر... من فقط اومدم یه سر بهت بزنم و درباره‌ی آینده‌ی ترسناکی که پیش رو داری بهت هشدار بدم. اولینش اینه که امشب جینی ویزلی قراره یه حالی ازت بگیره. ظاهراً کلاغا به گوشش رسوندن با بازیکن‌های خانومی که اومدن اسم بنویسن گل گفتی و گل شنفتی... دومینش رو هم تو مسابقه می‌بینی... مرلین برسه به دادت، مرلین برسه به دادت، کاری سرت بیارم، اسمت بره از یادت! »

هری که از همان پیشگویی شماره یک قالب تهی کرده بود، دیگر روحیه‌ای برای فکر کردن به بلاهایی که قرار بود به‌زودی سرش بیاید نداشت.

گلرت که موفق شده بود باعث شود هری پاتر برای بار سوم در آن روز خودش را خیس کند، با گام‌های بلند اتاق را ترک کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: لیگالیون طوری
ارسال شده در: جمعه 27 مهر 1403 20:14
نمایش جزئیات
آفلاین
به طرفداری از تیم پیامبران مرگ



تصویر تغییر اندازه داده شده


- خب ارباب و جد بزرگوارمون که اومدن اسم نوشتن، اسم گلرت رو هم بنویس!
- اینطوری نمیشه که! خودش باید بیاد درخواست بده!
- یعنی چی اینطوری نمیشه؟ من میگم بنویس پس بنویس!
-دوریا...

دوریا دست در جیبش کرد و چوبدستیش را درآورد.

-می‌خوای سر این باهام دوئل کنی؟
-نخیر! کی گفته میخوام دوئل کنم؟

هری با تعجب و نگرانی به دوریا خیره شده بود.
-پس می‌خوای چیکار کنی؟
-به کدومشون پیام بفرستم بیان؟
-چی؟
-می‌خوام یه پیام بفرستم به جد بزرگوارمون یا ارباب عزیزم که تو اسم گلرت رو نمی‌نویسی.
-یعنی چ...
-حالا تو انتخاب کن به کدومشون پیام بدم.

هری که دیگر از تهدید شدن خسته شده بود سرتاپای دوریا را ورانداز کرد.
-اسم گلرت رو بنویسم دیگه بندوبساطت رو جمع می‌کنی از دفترم بری بیرون؟
-قول انگشتی میدم!

اینکه دوریا بخواهد قول انگشتی بدهد به خودی خود عجیب بود پس هری سرش را محترمانه تکان داد.
-نه لازم نیست حرفت مدرکته.
-مرسی مرسی!

هری نام گلرت را در پرونده‌ي مربوط به تیم پیامبران مرگ نوشت.
-بیا اینم از این.
-قربون اون زخم زشتت!

و دوریا خوشحال و خندان از دفتر هری خارج شد. هنوز کسی نمی‌داند که آیا دوریا در آن لحظه چیزخور شده بود که چنین رفتارهایی داشت یا نه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: لیگالیون طوری
ارسال شده در: پنجشنبه 26 مهر 1403 16:15
نمایش جزئیات
آفلاین
به طرفداری از تیم پیامبران مرگ



تصویر تغییر اندازه داده شده


سالازار اسلیترین با گام‌هایی سنگین و چهره‌ای جدی به سمت دفتر هری پاتر حرکت می‌کرد. درِ دفتر با صدای بلندی باز شد و سالازار بدون هیچ مقدمه‌ای وارد شد. هری، که روی صندلی‌اش نشسته بود و در حال بررسی کاغذهای روی میزش بود، با تعجب به بالا نگاه کرد. سالازار با صدای خشن و افتخارآمیز گفت:

- هری پاتر ... اومدم تا بهت اعلام کنم که به همتون افتخار میدم و کوییدیچ بازی کردن رو بهتون یاد میدم و قراره که به تیم کوییدیچ پیامبران مرگ بپیوندم.

هری با نگاهی متعجب به او خیره شد و سپس به آرامی یک برگه از روی میزش برداشت.

- خیلی خوب، جناب اسلیترین ... اما برای پیوستن به تیم، نیاز هست که این فرم رو پر کنین. یه سری اطلاعات شخصی مثل نام کامل، تاریخ تولد و...

قبل از اینکه هری بتواند جمله‌اش را تمام کند، سالازار با یک حرکت سریع برگه را از دست او قاپید و بلافاصله آن را تکه‌تکه کرد.

- من؟ اطلاعات شخصی‌م رو به یه مشنگ‌دوست مثل تو بدم؟ هرگز! تو هیچ حقی نداری که از من چیزی بخوای، پاتر. من سالازار اسلیترینم! من برای هیچ‌کس، مخصوصاً تو، هیچ فرم و برگه‌ای رو پر نمی‌کنم!

سپس با چشمانی خشمگین به هری خیره شد و بدون اینکه فرصت دیگری به او بدهد، از اتاق خارج شد. هری که با دهان باز به تکه‌های پاره شده فرم روی زمین خیره شده بود، سرش را تکان داد. قبل از اینکه حتی فرصت کند بفهمد چه اتفاقی افتاده، صدای در دوباره به گوشش رسید. دوریا بلک، کاپیتان پیامبران مرگ، آرام وارد شد و با لبخندی شیطنت‌آمیز به سمت میز هری رفت.

- می‌دونستم نمیتونی از جد بزرگوارمون فرم بگیری.

دوریا گفت و سپس یک فرم کامل را از جیبش بیرون آورد و به هری داد.

- برای همین من از قبل فرم رو براش پر کردم. فکر نمی‌کنم نیاز به دردسر بیشتر داشته باشیم، نه؟

هری با نگاهی که ترکیبی از تعجب و سپاس بود، فرم را از دست او گرفت و زیر لب گفت:

- مثل همیشه، یه قدم جلوتر از همه‌ای، دوریا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: لیگالیون طوری
ارسال شده در: یکشنبه 22 مهر 1403 17:12
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

هوادار تیم برتوانا


در بیرون از محوطه فدراسیون، گابریل و ترزا به توافق رسیده بودن که با هم تیمی رو تشکیل بدن. گابریل که تا اون لحظه اقدامی برای پیدا کردن هم تیمی برای خودش انجام نداده بود، حالا که یک هم تیمی پیدا کرده بود احساس می‌کرد وقتش رسیده که بالاخره خودش برای خودش دستی تکون بده!

بنابراین نگاهی به جمعیت حاضر در محوطه می‌ندازه و توجهش به نقطه‌ای جلب می‌شه که موجودی به نام مرگ، تنها و دور از بقیه وایساده بود.

ترزا همزمان از روی کاغذی که هری نصب کرده بود و اسم داوطلبان برای بازیکن کوییدیچ شدن رو نوشته بود، در حال خوندن بود.
- همم... به نظرت کیو بیاریم گب؟
- مرگ!

ترزا از جا می‌پره، نگاهشو از روی کاغذ برمی‌داره و به گابریل می‌دوزه.
- تا حالا ندیده بودم تو فحش بدی!

گابریل با انگشت اشاره جایی که مرگ وایساده بود رو نشونه می‌گیره.
- نه می‌گم مرگ رو بیاریم! همه فکر می‌کنن ترسناکه و می‌ترسن باهاش هم تیمی بشن. حتی یه تیم اسم خودشو گذاشته پیامبران مرگ به جای این که خود مرگو بیارن و بشن خود مرگ!

گابریل ناگهان تغییر لحن می‌ده و اضافه می‌کنه:
- ولی از من بپرسی خیلی مهربون و گوگولیه.

ترزا خوش‌حال بود که مرگ در اون لحظه به قدری ازشون فاصله داره که توصیفات خیلی مهربون و گوگولی رو نشنوه. قبل از این که ترزا به خودش بیاد و نظر موافقش رو با پیوستن مرگ به تیمشون اعلام کنه، می‌بینه که گابریل بدو بدو از لای جمعیت داره به سمت مرگ حرکت می‌کنه.
- هی! وایسا منم بیام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: لیگالیون طوری
ارسال شده در: شنبه 21 مهر 1403 18:30
نمایش جزئیات
آفلاین

به طرفداری تیم پیامبران مرگ


تصویر تغییر اندازه داده شده


هری پشت میزش نشسته بود و برگه های عضویت را مرتب میکرد. ناگهان فضا تاریک شد و ابرهای سیاه آسمان را گرفتند. باد سردی وزید و ابرها رعد و برق زدند.
هری که از تغییر ناگهانی آب و هوا شوکه شده بود، چند بار پلک زد و برای اطمینان چوبدستی اش را بیرون کشید.
رعد و برق ها شدت گرفتند و قارقار کلاغ ها فضا را پر کرد. چیزی شبیه به یک ابر سیاه در جلوی میز هری پدیدار شد و شروع به شکل گرفتن کرد. کم کم هیبت انسانی گرفت و دست و پاهایش معلوم شد و بعد صورتش ظاهر شد و سایه بلند و ترسناک قامتش بر هری افتاد.

هری که حسابی تعجب کرده بود، چوبدستی اش را به سمت فرد ظاهر شده گرفت و گفت:
- لرد تاریکی!؟ شما اینجا چی کار میکنید؟ اگر اومدین که بازی ها رو بهم بریزید باید بگم من این اجازه رو نمیدم و باهاتون...

لرد از غیب یک صندلی بیرون کشید و در حالی که رویش می نشست، جواب داد:
- آرام باش زخمی! خودت که هیچی... ما از آن موقع که پدرت هم در قنداق بود کوییدیچ بازی میکردیم! اینکه دو تا توپ گرفتید فکر نکنید بازی متعلق به خودتان است! این چرخ چرخ زدنهای شما روی جارو... اگر برای شما بازی است برای ما خاطره است...

هری که پوکرفیس به نطق لرد گوش میداد، چوبدستی اش را پایین آورد و گفت:
- خب الان چی میخواهید؟ میشه لطفا این رعد و برق هم قطع کنید؟
- ما هم میخواهیم عضو شویم...تیممان هم قبلا ثبت شده و کاپیتانمان عضو شده. رعد و برق هم قطع نمیکنیم! آهنگ پیشواز ماست که تازه گرفتیم و دوستش داریم!

هری تعجب کرد و بین برگهایش دنبال اسم خاصی گشت که به تیم لرد بخورد و بلاخره پیدایش کرد.
- پیامبران مرگ؟
- بعله خودش است! به ابهت ما میخورد مگر نه؟
- نه!
- ما گفتیم نظرتان برایمان مهم است؟ نیست!
- دعوا دارید نه؟
- با شما؟ در حدش نیستید!

هری که عصبانی شده بود خواست وردی بخواند یا حداقل قلم پری، صندلی یا میزی را به سمت لرد پرت کند ولی خب به عنوان سمت ثبت نام کننده نمیتوانست با بازیکن ها درگیر شود.
- اینو امضا کنید و برید!

لرد نگاهی به برگه انداخت و برگه خود به خود امضا شد.
- منتظر بقیه اعضای ما باشید!
بعد بیرون رفت و به محض خروجش صدای رعد و برق و کلاغ ها قطع شد.

هری روی صندلیش ولو شد و پیشانیش را ماساژ داد.
- چه لیگی بشه این لیگ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT