هوادار تیم برتوانا
گابریلا که از جواب سالازار قانع شده بود سری تکون داد.
- آهان! خب پس من تو زمین منتظرتونم!
بعد به سمت زمین کوییدیچ رفت و از خروجی راهرو که یکم جلوتر بود خارج. به محض خروج گابریلا از خروجی راهرو دوباره کش اومد. خیلی خیلی کش اومد. اینقدر کش اومد که بازیکنا دیگه حتی نمیتونستن خروجی رو ببینن.
- اینقدر وایسادین که بدتون سرد شد. باید دوباره یک کیلومتر رو برین!
همه آه از نهادشون میخواست بلند شه ولی خب میترسیدن حرفی بزنن. کلی راه رفته بودن و حالا باید بازم کلی راه میرفتن که تازه اینا هنوز حتی اول ماجرا هم حساب نمیشد و معلوم نبود سالازار تو زمین کوییدیچ چه چیزایی براشون تدارک دیده. سالازار به راه افتاد و بقیه هم اومدن راه بیفتن که...
- من خسته شدم! دیگه نمیتونم!

سالازار به سمت بازیکنا برگشت تا ببینه که دقیقا کی این حرفو زد که دید یه نفر خارج از صف وایساده. آریانا کنار داداشش آلبوس وایساده بود و دستشو گرفته بود.
- برو تو صف و نظمو به هم نریز دختر!
- ولی من میخوام پیش داداشیم باشم...

سالازار داشت عصبی میشد. سالازار به ندرت عصبی میشد و افراد زیادی نیستن که عصبی شدن سالازار رو دیده باشن. سالازار نمیخواست عصبی بشه چون این نشونهی ضعف بود. اون همیشه کارشو با قدرت و کاریزما و اگه نیاز میشد زور پیش میبرد و هیچ وقت نیازی به عصبی شدن نداشت. ولی صدای زیر آریانا و لحن لوس و کشدارش بدجور رو اعصاب سالازار میرفت. سالازار سعی کرد اینا رو نادیده بگیره و لحن محکمتری بهش گفت:
- برگرد تو صف وگرنه حذفی! راه میفتیم!
و پشتشو کرد تا جلوی بازیکنا برگرده.
- نه... نمیخوام... من خسته شدم...

آریانا روی زمین نشسته بود و اشکش جاری شده بود. حالا لجبازی و گریهی آریانا هم به بقیهی چیزای رو اعصاب سالازار اضافه شده بود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج













»



... اومدم تا بهت اعلام کنم که به همتون افتخار میدم و کوییدیچ بازی کردن رو بهتون یاد میدم و قراره که به تیم کوییدیچ پیامبران مرگ بپیوندم.

