جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  28 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  152 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  159 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  271 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  183 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: تالار رمزتازها
ارسال شده در: چهارشنبه 3 بهمن 1403 19:27
نمایش جزئیات
آفلاین
اسکورپیوس نگاه موشکافانه‌ای به آقا گرگه کرد. چند لحظه همینجور موشکافانه نگاه کرد. در همین حین داشت فکر می‌کرد که آیا باید نقد رو ول کنه و نسیه رو قبول کنه؟ ولی فکر خمره‌های پر از گالیون آخر بهش غلبه کرد و راضی شد.
- قبوله!
- خب حالا باید کدوم وری بریم آقا گرگه؟

گابریل دوباره با یه لبخند خیلی مهربون و چشمای درشتش به گرگ خیره شد و گرگ دوباره از نگاه پریزادی گابریل معذب شد.
- آم... خب... راستش الان یادم نمیاد که گله‌م کدوم طرفی رفتن...

همه به همدیگه نگاه می‌کردن و امیدوار بودن که یکی یه راه حلی پیدا کنه ولی هیچ کس چیزی نمی‌گفت. همینطور فکر کردن. بازم فکر کردن. و بیشتر فکر کردن. وقتی که کاملا غرق فکر شده بودن صدای خش خشی از پشت یکی بوته‌ها اومد. همه با نگرانی به بوته نگاه کردن و منتظر بودن که ببینن چه موجود افسانه‌ای دیگه‌ای قرار سرشون خراب شه!

- فکر کنم من بتونم کمکتون کنم!

ترزا درحالی که کلی شاخ و برگ لای موهاش گیر کرده بود از بین بوته‌ها بیرون اومد.
- ببخشید یکم دیر شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: تالار رمزتازها
ارسال شده در: چهارشنبه 3 بهمن 1403 17:42
نمایش جزئیات
آفلاین
اما در دنیای گابریل چرا! همه معصوم و مهربون و گوگولی مگولی بودن، حتی گرگ‌ها. پس گابریل زودتر از همه جلو میاد و تک‌دست سالم گرگ رو با محبت فراوونی می‌گیره و تو چشماش زل می‌زنه.
- چه آقا گرگه‌ی خوبی هستی شما. بگو گله‌ت کجان تا بیایم کمک.

آقا گرگه با دیدن زیبایی خیره‌کننده‌ی پریزادی که مستقیما بهش زل زده بود و تازه دستشم گرفته بود، اختیار از کف می‌ده و هرچی نقشه شوم کشیده بود از ذهنش می‌پره. بنابراین تته‌پته‌کنان جواب می‌ده:
- چیزه... همین... همین اطرافه... یکم... فقط یکم... جلوتر.

قبل از این که گرگ و گابریل بخوان به سمت همین اطراف و فقط یکم جلوتر برن، اسکورپیوس با عبور از وسط گرگ و گابریل باعث جداییشون می‌شه. که طبیعتا باعث بلند شدن ناله‌ی "بر خرمگس معرکه لعنت"ـی از جانب گرگ می‌شه.

- هی! همین‌طوری الکی الکی می‌خواین راه بیفتین دنبالش یعنی؟

جامعه‌ی اقلیت‌ها آماده بودن تا اسکورپیوس جمله‌ی بعدیش رو به زبون بیاره و همه بهش حمله‌ور بشن. اما اسکورپیوس همه معادلات رو به هم می‌ریزه.
- چیه خب؟ ما تازه از راه رسیدیم و نیومده باید بریم کمک! همینطوری مفت و مجانی که نمی‌شه. یه چند تا گالیون رد کن بیاد جون بگیریم تا معامله‌مون بشه مرد!

حتما انتظار داشتین اسکورپیوس بخواد خطرات گرگیِ ممکن رو گوشزد کنه نه؟ خب گول خوردین.

گرگ با شنیدن این حرف اسکورپیوس دوبله جا می‌خوره. اولیش بابت این که احساس می‌کنه اسکورپیوس داره جایگاه گرگیش در داستان کودکان که همواره خودشون تهدیدکننده بودن رو اشغال می‌کنه و دومیش بابت این که حتی نمی‌دونست گالیون چیه که حالا بخواد رد کنه بیاد. اما بالاخره گرگ داستان کودکان بود، پس یه حیله‌ی گرگی از آستینش می‌کشه بیرون.
- البته البته. به گله که برسیم خمره خمره بهت گالیون می‌دیم اصلا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: تالار رمزتازها
ارسال شده در: چهارشنبه 3 بهمن 1403 02:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه سوژه:


اقلیت‌های جادویی با وجود تلاش‌های زیاد و سازمان یافتن، بازهم در بین جامعه جادوگری پذیرفته نشدن. پس تصمیم به مهاجرت میگیرن و به وسیله یک لوبیای سحرآمیز، به جهانی جدید سفر میکنن. به یک جنگل جادویی! جنگلی که خودش جادوییه و از همه قصه‌ها توش حضور دارن ولی چوبدستی اقلیت‌ها توش کار نمیکنه. البته خوشبختانه قابلیت اقلیتی خودشون همچنان قابل استفاده هستش.

اقلیت‌های جادویی، شنل قرمزی و گرگِ بد قصه ها رو ملاقات میکنن اما شنل قرمزی یک قابلیت ویژه داره: هرچیزی رو که به زبون میاره، تبدیل به واقعیت میشه! شنل قرمزی طی یکسری از اتفاقات، سالازار و گابریل رو زخمی می‌کنه ولی سرانجام اقلیت‌ها دستگیرش می‌کنن و تصمیم می‌گیرن از قدرتش به نفع خودشون برای بقا در جهان جدیدشون استفاده کنن. بعد از دستگیر کردن شنل قرمزی، دهنش رو هم میبندن که یه وقت چیزی نگه. توی همین احوالات گرگ شرور داستان به اقلیت‌ها میگه «ما گرگ‌ها هم اینجا اقلیتیم و افراد زیادی مثل شنل قرمزی در این جنگل هستند که امثال مارو اذیت میکنن.» حالا راست و دروغش رو فقط مرلین میدونه!

حالا اقلیت‌ها باید تصمیم بگیرن که با شنل قرمزی چکار کنن و در ادامه سراغ امثال شنل قرمزی‌طورهایی که گرگ شرور میگه برن یا نه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1403/11/3 10:31:32
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1403/11/3 15:54:52
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are

پاسخ به: تالار رمزتازها
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 آبان 1403 10:38
نمایش جزئیات
آفلاین
همه از پیشنهاد گابریل خوششان
آمده بود ولی مساله ایی که وجود داشت کنترل زبان شنل قرمزی بود.
گابریل ذوق زده گفت:
- من بغلش کنم که ساکت بمونه؟

شنل قرمزی با قیافه حال بهم خورده ایی از گابریل فاصله گرفت و گفت:
- ایییی از بغل بدم میاد! امیدوارم دستهات…
ریموس درست به موقع دستش را روی دهان شنل قرمزی گذاشت و مانع بلایی شد که قرار بود سر دستهای بغل کننده گابریل بیاید.
- اینجوری فایده نداره! باید دهنشو یه جوری ببندیم! کسی چسب نداره؟
- کی با خودش چسب میاره تو جنگل؟
- من که نمیتونم تا ابد دستمو روی دهنش نگه دارم که!

اعضای گروه کوچک اقلیت ها به قکر فرو رفتند ولی چون جلیغه نجات نداشتند، غرق شدند و دیگر بیرون نیامدند. گرگ که شاهد ماجرا بود، ناگهان با ذوق جلو آمد و گفت:
- یه فکر بکر دارم! بیایین از دست قدیمی من استفاده کنیم! کاملا مثل چسب عمل میکنه!
صدای اعتراض اعضای گروه از این پیشنهاد عجیب و غیربهداشتی بلند شد.
آکی با صدای ناراحتی گفت:
- ای چه حرف بی معنیه که میزنی؟… اینقدر حالم بهم خورد که دلم میخواد این شمشیرو فرو کنم تو چشمت!

گرگ که انگار خیلی به او برخورده بود، دست جدا شده اش را از روی زمین برداشت و درحالی که دست را در هوا تکان میداد گفت:
- دست گرگ های دورگه یه شئ کاملا ارزشمنده! اولا که خاصیت خود استریلی داره و تمیزه! دوما هم چون از الیاف فایبرگلاس و فیبر نوری ساخته شده خاصیت چسبی فوق العاده داره! تو ساخت زیردریایی و هواپیما هم استفاده اش میکنن!… نکنه مشکل اینکه من موجود خاصی هستم؟ ها؟ تبعیض قائل میشین؟

گروه اقلیت که کلا با کلمات «خاص» و «تبعیض» و« یخچال فریزر صورتی امرسان» مشکل داشتند، با شنیدن حرفهای گرگ سریعا حالت تدافعی گرفتند.برای تبعیض قائل نشدن برای دست قطع شده بهداشتی گرگ، آلانیس در یک حرکت و در طرفة العینی دست قطع شده گرگ را گرفت و یه دهان شنل قرمزی چسباند. شنل قرمزی در ابتدا سعی کرد دست را از خودش جدا کند اما موفق نشد و تنها صدای خفه و نامفهمومی از پشت دست به گوش حاضرین میرسید که چون واضح نبود موجب اتفاق ناگواری هم نشد.
سالازار که بلاخره توانسته بود با کمک آستین لباس و لطف کائنات خون ریزی اش را بند بیاورد ، با بی حالی پرسید:
- حالا چیکار کنیم تو این جنگل؟

گرگ با ذوق جلو رفت و دست سالازار را گرفت و گفت:
- شما باید به جامعه گرگی کمک کنید! من افراد زیادی رو مثل این شنل قرمزی میشناسم که ما گرگها رو اذیت میکنن! مگر ما اقلیتها چه گناهی داریم؟

شنیدن دوباره کلمات «اقلیتها» خون گروه را به جوش آورد و به دمای ۳۰۰ درجه سلسیوس رساند. همه شروع به طرفداری از آنها و لزوم کمک به جامعه گرگی کردند. اما هیچ کس لبخند مرموز و نگاه شرارت بار گرگ را ندید. بهرحال او گرگ قصه ها بود، گرگی که هیچ وقت نمیتوانست خوب و معصوم باشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: تالار رمزتازها
ارسال شده در: دوشنبه 30 مهر 1403 22:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه تا پایان این پست:
اقلیت‌ها همچنان زندگی ساده‌ای ندارن، پس تصمیم می‌گیرن از طریق یه پورتال به یه جهان دیگه، یعنی یه جنگل جادویی برن تا شاید زندگی بهتری پیش روشون باشه. ولی چیزی که هست اینه که توی این جهان جادوی دنیای خودشون کار نمی‌کنه و باید از قابلیت‌های خودشون استفاده کنن. اون‌ها گرگ بد گنده قصه‌ها رو ملاقات می‌کنن که اونقدرا هم بد نیست، و البته شنل قرمزی‌ای که یه قدرت خاص داره: اون هر چیزی که به زبون میاره به واقعیت تبدیل می‌شه. (قدرتش همون ابوالفضل بزنه به کمرت خودمونه. ) شنل قرمزی سالازار و گابریل رو مجروح می‌کنه ولی بقیه اقلیت‌ها دستگیرش می‌کنن و تصمیم می‌گیرن از قدرتش به نفع خودشون استفاده کنن.


***


درحالی که همه سوت‌زنان به بالا نگاه می‌کردن تا چشم‌شون به آقا گرگه نیفته، سالازار دماغشو با دستش پوشوند و سعی کرد بلند شه.
- جلوی دهنشو بگیرین وگرنه هر چی از دهنش دربیاد بارمون می‌کنه!

منطقی بود. به هرحال اگه شنل قرمزی نمی‌تونست حرف بزنه، پس اتفاق بدی هم برای کسی نمی‌افتاد!
ملت بعد از اینکه حدود چند ثانیه تو ذهن‌شون این تحلیل‌ها رو انجام دادن، به سمت دخترک دویدن؛ البته جز گابریل و سالازار که آسیب دیده بودن، گادفری که خون روی صورت سالازار رو دیده و از خود بی‌خود شده بود، و ایزابل که با کفش‌های پاشنه بلندش به راحتی نمی‌تونست بدوئه.
جونورهای حاضر، یعنی سیریوس و آلنیس و ریموند از روی تنه درخت پریدن و پشت سرشون آکی با کاتاناش درخت رو طی یک حرکت خفن اکشن انیمه‌طور با کلی افکت صوتی و تصویری، دو نیم کرد تا راه برای بقیه باز بشه. و قطعا که جوزفین هم از لابه‌لای شاخ و برگ درخت‌ها به عنوان تیم پشتیبان تو موقعیت قرار گرفت.
این شد که شنل قرمزی به خودش اومد و دید یه دسته جادوگر و ساحره و جونور جادویی و غیرجادویی به سمتش حمله کردن و روش پریدن. توی اون ازدحام کسی نتونست دهن شنل قرمزی رو بگیره. و خب لازم هم نبود، دخترک بیچاره حتی به زور اکسیژن بهش می‌رسید.

- الان خفه می‌شه!

جوزفین در حالی که از شاخه آویزون بود گفت. بالاخره یکی باید از هوش ریونیش استفاده می‌کرد.
ملت دونه دونه بلند شدن و آخرین نفر که سیریوس بود، سریع دهن شنل قرمزی رو گرفت. ریموس یه تیکه از کت پاره پوره‌ش رو کند تا باهاش بتونن دهن و دستاش رو ببندن که بیشتر از این خرابی به بار نیاره. حالا فرصت داشتن که به مجروحاشون بپردازن.
سالازار هنوز خونریزی داشت. پیچ خوردگی پای گابریل به نظر اونقدر وخیم نمی‌اومد، ولی قطعا درد داشت و سرعت‌ش رو هم کم می‌کرد. بزرگ‌ترین مشکل این بود که چوبدستی‌هاشون عملا به هیچ دردی نمی‌خورد، و هیچ کدوم‌شون به جز چندتا ورد، شیوه دیگه‌ای برای درمان بلد نبودن! فقط سعی می‌کردن پارچه بذارن رو صورت سالازار تا خون دماغش بند بیاد، که پس زده می‌شدن چون برای اسلیترین کبیر افت داشت کسی بهش رسیدگی کنه و زخماشو پاک کنه. اسلیترین کبیر حتی زخم هم نمی‌شد! البته تا قبل از این. ولی گابریل داشت از محبت شدن بهش و مراقبت شدن لذت می‌برد، به خصوص با حضور پروانه‌هایی که آکی با کاتاناش جذب کرده بود.
این وسط ولی همه آقا گرگه رو که کمی عقب‌تر کنار درخت بود، فراموش کرده بودن. جز آلنیس.
وقتی مطمئن شد به باقی اعضا رسیدگی می‌شه و نیازی به کمکش نیست، برگشت و آقا گرگه رو دید که کنار درخت غرق در خون افتاده بود. نزدیک‌تر شد و سعی کرد اشک‌هاش رو پس بزنه. وقتی دستشو گذاشت روی شونه گرگ بد گنده، اون غلتید و از جاش بلند شد که نتیجه‌ش شد جیغ بنفشی از سمت آلن.

- زنده شد! من زنده‌ش کردم! دست مسیحایی دارم!
- مسیح کیه؟
- نمی‌دونم ولی بهم دست داد!

قبل از اینکه آلنیس بدوئه سمت گابریل و سالازار تا اونا رو هم شفا بده، آقا گرگه گرفتش.
- چی می‌گی بچه؟ من که نمرده بودم!
- ولی تو که پات قطع شد!

آلن به پایی که توی یه تله گیر کرده بود و از قسمت زانو به بالا رو نداشت اشاره کرد، و بعد به پای گرگ، که در کمال تعجب دید سر جاشه!
- یعنی چی! پای زاپاس داشتی؟
- شرمنده، یادم رفت بگم، من دورگه‌ام. یه رگه مارمولکی دارم، بخاطر همین پام دوباره درومد.
- یعنی حتی اینم خونش اصیل نیست.

درحالی که سایرین درحال تجزیه و تحلیل این مسئله بودن که حاصل جفتگیری گرگ و مارمولک چی می‌شه، آقا گرگه به سمت شنل قرمزی رفت.
- ای عفریته قرمزپوش! باید به سزای اعمال شومت برسی!
- صبر کن! نباید بهش آسیب بزنیم! می‌تونیم از قدرتش به نفع خودمون استفاده کنیم! و البته باهاش دوست بشیم!

گابریل هرچند خیلی مهربون و بعضا ساده بود، ولی هر چی باشه کلاه گروهبندی هیچ وقت اشتباه نمی‌کنه.
استفاده از قابلیت به این قدرتمندی، اونم توی دنیایی که جادوی خودشون اثری نداشت، عاقلانه‌ترین راه ممکن بود. فقط مشکل اینجا بود که چطوری باید اون رو کنترل می‌کردن تا دوباره بهشون آسیب نزنه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: تالار رمزتازها
ارسال شده در: یکشنبه 29 مهر 1403 22:19
نمایش جزئیات
آفلاین
- نههههه شنل قرمز تنشه... اون یه جادوگره... الان نفرینمون می‌کنه... فرررراااار!

گابریل با وحشت این جمله را گفت و آماده شد که به سمت مخالف فرار کند. اما سالازار سریع یقه‌اش را گرفت و برعکس، به طرف شنل قرمزی برش گرداند. خودش چند قدم جلوتر رفت و با صدای تمسخرآمیزی گفت:

- جادوگر که خودمونیم، اگه قراره کسی کسی رو نفرین کنه، این ماییم که اونو نفرین می‌کنیم.

شنل قرمزی که این صداها را می‌شنید، با چهره‌ای درهم و خشونت به سمت گرگ رفت و بدون معطلی شروع به نفرین کردن کرد:

- گرگ خبیث! امیدوارم پات تو تله شکارچی‌ها گیر کنه و نصف شه... تو که اونجا ردای سبز و نقره‌ای پوشیدی و آرم مار داری رو سینه‌ات، امیدوارم تو راه گیر کنی به یه درخت و با دماغت بخوری زمین... و تو دختر بچه‌ای که داری با قیافه نگران بالا پایین می‌پری، امیدوارم پات پیچ بخوره و دردت بگیره!

سالازار با صدای بلند خندید. با اینکه جادوگر بودنش برایش یک افتخار بزرگ بود و حالا که توانایی استفاده از جادو وجود نداشت، بیشتر قدرت‌هایش هم از بین رفته بودند، ولی غرور او همچنان پابرجا بود. با این غرور بیش از حد، به سمت شنل قرمزی قدم برداشت به امید اینکه ابهتش طرف مقابل را بترساند. اما همین‌طور که نزدیک می‌شد، ناگهان از ناکجاآباد تنه درختی جلوی پایش ظاهر شد و سالازار با تمام ابهتش، مستقیم با دماغ به زمین خورد.

این صحنه برای بقیه اعضای گروه "اقلیت‌ها" مثل یک طنز تلخ به نظر می‌رسید، اما واقعیت این بود که سالازار اکنون با دماغ شکسته و صورتی پر از خون روی زمین افتاده بود. در حالی که همه با حیرت به او خیره شده بودند، ناگهان جیغ گابریل که در حال بالا و پایین پریدن بود، بلند شد.

همگی به سمت او برگشتند و دیدند که او مچ پایش را گرفته و با چشمانی پر از اشک به شنل قرمزی خیره شده است. هیچ‌کس جرات نداشت به آقا گرگه نگاه کند، چون به خوبی می‌دانستند که یک صحنه وحشتناک در انتظارشان است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: تالار رمزتازها
ارسال شده در: شنبه 7 مهر 1403 14:14
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
حالا که پروانه‌ها دنبال‌شون می‌اومدن، ملت می‌تونستن به راه‌شون ادامه بدن بدون اینکه لازم باشه گریه و زاری گابریل رو تحمل کنن.
لابه‌لای درخت‌ها رفتن و به قسمتی رسیدن که کمی هموارتر بود و انگار قبل از اون‌ها هم کسانی ازش رد شده بودن. درخت‌ها دور راه باریک رشد کرده و این شکلی، یه مسیر در دل جنگل ایجاد کرده بودن.
یکم که جلوتر رفتن، موجود سیاه رنگی رو توی مه رقیقی تشخیص دادن. ریموس ایستاد و با حرکت دستش، بقیه رو هم متوقف کرد. همگی چشم‌هاشون رو ریز کرده بودن که شاید بتونن متوجه شکل و شمایلی از فرد داخل مه بشن.
آلنیس که ناخودآگاه داشت بو می‌کشید، بوهای آشنایی دماغش رو قلقلک داد و باعث شد کمی جلوتر بره.

- آلن! پیست! آلن نزدیک‌تر نرو نمی‌دونیم اون چیه! آلن!

ولی آلنیس جلو رفت و با حرکتش، مه مثل پرده‌های سینما کنار می‌رفت تا بالاخره چهره اون رو نشون بده.
با مشخص شدن هویت موجود، ملت چوبدستی کشیدن؛ ولی بعد به خاطر آوردن که جادوی چوبدستی اونجا تاثیری نداشت. پس زیر لب غرغری کردن، چوبدستی‌ها رو غلاف کردن و چنگ و دندون و شاخ و کاتانا و هرگونه ابزار دفاعی دیگه‌ای که داشتن رو به نمایش گذاشتن.

- آقا گرگه!

بعله، آقا گرگه. aka گرگ بد گنده. گنده‌ترین و بدترین و خفن‌ترین گرگ زنده دنیا. ویلن مشترک داستان‌های کودکان و چندین انیمیشن دیزنی و دریم‌ورکز و غیره. کابوس بچه خوک‌ها و بزغاله‌ها؛ و البته بچه آدم‌ها!

- وای روونی من! هیچوقت فکر نمی‌کردم از نزدیک ببینم‌تون! وقتی بچه بودم مامانم همیشه از شما برام تعریف می‌کرد! وای کاش خودشم اینجا بود می‌تونست ببینتتون. می‌شه دمم رو امضا کنین؟

آلنیس بدون مکث و پشت سر هم، درحالی که دمش از هیجان تکون می‌خورد گفت. ملت اقلیت هم وقتی دیدن آلنیس اون موجود رو می‌شناسه، سلاح‌هاشون رو غلاف کردن. ولی گرگ بد گنده با دیدنشون گرخیده بود و چسبیده بود به درخت. وقتی مطمئن شد خطری (حداقل از سمت آلنیس و نه اقلیت پشتش!) تهدیدش نمی‌کنه، سعی کرد آلن رو بگیره که انقدر دورش ندوئه.
- جونِ. هرکی. دوس. داری. آروم. بیگیر. بچه.

آلنیس هنوز نمی‌تونست ذوقش رو کنترل کنه و زبونش رو هم درآورده بود.
بالاخره گرگ بد گنده از پشت گردن گرفتش و از زمین بلندش کرد.
- یا می‌خوای پیدامون کنه؟

ملت حالا نزدیک‌تر شده بودن و می‌تونستن گفتگوی بین اون دوتا رو بشنون.
- ببخشید، کی پیدامون کنه؟

سیلویا از بین جمع جلو اومد و پرسید.
همون لحظه، صدای خش خشی بین درختا باعث شد به اطراف نگاه کنن. آقا گرگه آلنیس رو رها کرد و همونطور که بدبختانه عوعو می‌کرد، توی خودش جمع شد. بقیه با تعجب به سمتش برگشتن.

- آدم با تسترال از یه جا غذا بخوره، اسطوره بچگیشو اینجوری نبینه.

آقا گرگه حرف ایزابل رو نادیده گرفت و در پاسخ به سوال سیلویا، با دست لرزونش به جایی بین درختا اشاره کرد.
دخترکی با شنل قرمز، داشت از میون درخت‌ها به سمت‌شون می‌اومد؛ ولی زیاد عادی و دوستانه به نظر نمی‌رسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: تالار رمزتازها
ارسال شده در: شنبه 7 مهر 1403 12:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

سیگنس ناراحت شد. خیلی خیلی ناراحت ولی خب ناراحتی کی راه حل مشکلات بود که این دفعه باشه؟ بنابراین عزمش رو جزم می‌کنه و به سمت بقیه برمیگرده.
ـ بهتون نشون میدم! حالا می بینید!

بعد خیلی آروم از صفحه به بیرون میره تا به موقعش برگرده. اون سمت اما گابریل ناراحت بود یا بهتر بگم خیلی ناراحت؛ پروانه ها دور گابریل در پرواز بودن و اون هیج جوره نمی تونست نشونه ای براشون بذاره.

ـ هی پیس پیس لینی گابریل چیزی شده؟
ـ نه دیزی!
ـ پس چرا بغض کردی؟
ـ بغض نکردم!
ـ الان حتی داری گریه هم می‌کنی!
ـ نه من گریه نمیکنم... فقط نگران این پروانه هام اگه در طی رول های بقیه بلایی سرشون بیاد کی پاسخ گو حقوق حیواناته؟!
ـ مطمئنم منظورت حشرات بود ولی خب نگران نباش؛ برای یه سامورایی همه جا ژاپنه!

آکی بعد از تموم کردن جمله ش کاتاناش رو ای زیر لباسش بیرون میاره و لبخندی به پهنای آزاد راه شهید خرازی تحویل جماعت میده. ملت ولی احساسات دیگه ای رو باید بروز می دادن، چهره‌های پوکر ملت کم کم رنگ ترس و هیجان به خودش گرفت.

ـ معلوم هست میخوای چیکار کنی؟
ـ یه کاتانا اینجا چیکار می‌تونه بکنه وقتی چوب دستی ها عمل نمیکنه؟
ـ یه وقت نکشیمون سامورایی!

تنها سامورایی حاضر در اون جمع ولی ذره ای به اون حرف ها توجه نکرد. به آرامی کاتانا رو از داخل کاورش در اورد و به سمت پروانه ها برد.

ـ این نمی‌خواد مارو بکشه، میخواد پروانه ها رو بکشه!
ـ آی ملت این یه قاتله!
ـ علاوه بر قاتل به حقوق حشرات هم احترام نمی‌ذاره.
ـ بــگیــریــنش!

ملت به سمت آکی هجوم می برن ولی درست در لحظه آخر نوری که از سمت خورشید به کاتانا می تابید، بازتاب میشه و جلوی دید ملت رو میگیره. چند لحظه بعد با بهتر شدن وضوح تصویر رو به روی ملت، تازه پرده از این حرکت آکی برداشته میشه.
ـ پروانه ها به اشیا درخشان علاقه دارن. کاتانا هم وقتی نور خورشید بهش بخوره می درخشه و توجه پروانه ها رو جلب می‌کنه. اینطوری گابریل بهتر می‌تونه پروانه ها رو با خودش همراه کنه! شما ها خوبید؟!

ملت با چهره‌هایی پر از خشم به سامورایی مبتکر نگاه می‌کردند. شاید کاتانا درخشان برای پروانه ها جالب بود ولی احتمالا تا چند دقیقه دیگر باعث کور شدن ملت میشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آکی سوگیاما در 1403/7/7 12:51:16
بدم کاتانا ازت سالاد درست کنه ؟!

یه وقت این قلم قصه پرداز می داد به من حس پرواز!

پاسخ به: تالار رمزتازها
ارسال شده در: شنبه 7 مهر 1403 01:42
نمایش جزئیات
آفلاین
همینطور در جنگل می‌رفتن و می‌رفتن و می‌رفتن، که ناگهان گروهی از پروانه‌ها که روی گل‌هایی جا خوش کرده بودن، توسط پرش گابریل به هوا بلند می‌شن.
- سلام پروانه‌های رنگارنگ خوشگل. من اسمم گابریله. شما اسماتون چیه؟

پروانه‌ها شروع به پرواز دور سر گابریل می‌کنن و گابریل با دقت هر بار نگاهشو روی یه پروانه حرکت می‌ده، انگار که واقعا گفتگویی چند نفره بینشون شکل گرفته و دارن اسماشون رو بهش می‌گن!

جماعت اقلیت، ابتدا برای مدتی پوکرفیس به تماشای صحنه می‌پردازن و بعد تصمیم می‌گیرن به این صحنه‌ی رنگین‌کمونی پایان بدن.
- گابریل حالا وقت زیاده باهاشون آشنا بشی. مطمئنم جلوتر موجودات زیاد دیگه‌ای هم برای آشنایی هستن. بیا بریم.

ایزابل ناامیدانه اینو می‌گه و دست گابریلو می‌گیره تا با هم جلو برن. گابریل اول با ایزابل همراه می‌شه، اما بعد از دو قدم وایمیسه و دوباره به سمت پروانه‌ها برمی‌گرده.
- وایسا قبلا از رفتن براشون یه پروانه ظاهر کنم که هروقت خواستم بتونم بگم کجام و بیان به ملاقاتم.

گابریل چوبدستیشو بیرون میاره و تکون ماهرانه‌ای بهش می‌ده. اما متاسفانه نتیجه‌ای که انتظار داشت رخ نمی‌ده و هیچ پروانه‌ی جادویی‌ای از انتهای چوبدستیش خارج نمی‌شه. گابریل برای چندمین بار این کارو تکرار می‌کنه و هربار شکست می‌خوره.
- پس چرا نمی‌شه که بشه؟
- شاید اونقد که فکر می‌کنی مهارت نداری.

سیگنس اینو می‌گه و از اونجایی که حوصله‌ش داشت سر می‌رفت، چوبدستی خودشو بیرون میاره تا مقادیری آب تولید کنه و به سمت پروانه‌ها بپاشه تا اونا رو فراری بده بلکه گابریل بیخیال شه و به مسیرشون ادامه بدن. اما در کمال تعجب همگان، خبری از تولید هیچ آبی نبود!

ایزابل پوزخندی می‌زنه و دیالوگ سیگنس رو به خودش برمی‌گردونه
- شاید اونقد که فکر می‌کنی مهارت نداری.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: تالار رمزتازها
ارسال شده در: جمعه 6 مهر 1403 21:14
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید

پایان قصه‌ مهم‌ترین قسمت یک قصه است. می‌گویند همیشه پایان یک قصه باید زیبا و خوب باشد. اما خب پایان قصه ما چندان هم خوشآیند نیست. شروع قصه ما از یک پایان است. پایانی برای اقلیت‌ها!

اقلیت‌های دنیای جادویی به رهبری ریموس لوپین، مدت‌ها در تلاش بودند تا بتوانند همچون سایر جادوگران به طور عادی در جامعه جادوگری شناخته بشوند و زندگی کنند. اما هربار به راه بسته خوردند و رشته تلاش‌هایشان پنبه شد. در ابتدا همگی‌شان خوشحال بودند که دیگر لازم نیست مخفیانه و در سکوت زندگی کنند اما حالا بازهم به آن زندگی تلخ گذشته خود بازگشته بودند. اکثریت خواهان امنیت و آرامش بودند که با حضور اقلیت‌ها احساس می‌کردند خواسته‌هایشان عملی نمی‌شود. کدام جادوگری حاضر می‌شود فرزندش با یک خون آشام و یا گرگینه در یک کلاس درس بنشیند؟

اقلیت ها از تلاش کردن ناامید شده بودند و حالا وقت هجرت بود! اگر جامعه‌ای شما را دوست نداشته باشد، هرچقدر هم که شما آن ها را دوست داشته باشید، بالاجبار باید کولبار سفر ببندید و عظم سفر کنید. تصمیمی تلخ که باید به ناچار گرفته میشد. در میانه زمستان، همگی اقلیت‌ها دور یک آتش جمع شده بودند و باید تصمیم می‌گرفتند. آلنیس تنها کسی بود که هنوز به تغییر شرایط امید داشت.
- هنوزم امید هست! وزیر پانمدی میتونه کمک مون کنه!
- من دیگه هیچ امیدی به سیریوس ندارم! میبینی که مارو به حال خودمون گذاشته و رفته!

ریموس درست می‌گفت. حفظ قدرت سیریوس را مجبور کرده بود که رفت و آمد کمتری با اقلیت‌ها داشته باشد. جامعه جادوگری اصلا خوش نداشتند که وزیرشان وقت بیشتری برای اقلیت‌ها بگذارد. امور دوپامینی وزارتخانه سخت پانمدی را مشغول خود کرده بود. جامعه جادوگری هرلحظه خواستار «دوپامین» بیشتر بودند و گویا حتی به آن معتاد شده بودند. اما چیزی که داشت فراموش میشد «دوستی» بود. دوستی میان سیریوس و اقلیت‌ها، دوستی میان اکثریت و اقلیت!

در میان اقلیت‌ها، سالازار خیلی با مهاجرت موافق نبود. بیشتر میل به ماندن و تصرف داشت!
- حقی که با زبان خوش گرفته نمیشه رو باید با زور گرفت دوستان!

به هرحال اسلیترین کبیر تئوری سالازاریسم را بنیان‌گذاری کرده بود که نسل در نسل ادامه پیدا کرده بود. اقلیت‌ها چندان هم از تئوری سالازار بدشان نمی‌آمد. اما ریموس ایده جدید و متفاوتی داشت که امید را در دل همگی دوباره زنده کرد:
- وقتشه که شروع جدیدی داشته باشیم! همه ما مستحق یک شروع تازه و زندگی خوب هستیم. باید دنیای جدید خودمون رو بسازیم!
- آفرین!
- احنست!!

ریموس که استقبال‌های دوستانش خوشحال شد، با شور بیشتری ادامه داد:
- راه حل همین جاست! این شما و این دنیای جدید!
- مشکلات زده به سرش!
- به نخود لوبیا میگه دنیای جدید!

البته تام و آکی حق داشتند چنین فکرهایی راجع به ریموس کنند. چون هیچکس باورش نمیشد که ریموس به راستی چه چیزی در دستانش نگه داشته است! لوبیایی سحر آمیز که بلیط سفر یک طرفه آنها به جهانی جدید بود. این لوبیا آخرین امید آن ها برای شروع زندگی تازه بود. ریموس از جای خود بلند شد، چند قدمی عقب رفت و لوبیا را به زمین انداخت. مقداری خاک و آب روی آن ریخت و منتظر ماند.
- پسرم نکنه دیروز فیلم جک و لوبیای سحر آمیز رو دیدی؟

جماعت هاج و واج ریموس را نگاه می‌کردند و هرلحظه منتظر اتفاقی بودند. سیریوس آخرین لحظه با موتورش از راه رسید و به جمعیت پیوست. گابریل در گوش او پچ پچ هایی کرد و سیریوس به سمت ریموس رفت. ناگهان یک پرتال سبز رنگ جادویی باز شد و همه را متعجب کرد.
- آقایان! خانم ها! بیایید به دنیایی برویم که می‌توانیم همه چیز را از نو بسازیم! دنیایی که دیگر هیچ تبعیضی نیست و در آن آزاد و خوشحال هستیم!

آنقدر بر اقلیت‌ها سخت گذشته بود که هیچکس هیچ شکی به خودش را نداد. همگی به صف شدند و یکی یکی وارد پرتال مرموز شدند. سرنوشت تازه‌ و البته رازآلودی در انتظار همگی آن‌ها بود.

دقایقی بعد - جهان جدید: جنگل جادویی

- وای خدای من اون قصر راپونزله!
- دارم درست میبینم؟ اونور رودخونه سفید برفیه که داره رد میشه؟
- بچه ها پدر ژپتو! پدر ژپتو!
- حتما مادرخوانده با کمالات سفید برفی هم باید همین اطراف باشد!

همگی شخصیت‌های جادویی قصه‌ها در این دنیای جدید حضور داشتند. اما همه چیز به همین سادگی هم نبود. چوبدستی‌ها در این دنیای جادویی دیگر کاربردی نداشتند و فقط توانایی‌های اقلیتی هرکدامشان قابل استفاده بود. شخصیت قصه‌ها هم آنطور که قبلا اقلیت‌ها در داستان‌ها خوانده بودند نبود. ماجراجویی تازه آغاز شده بود! همگی در جنگل جادویی مشغول قدم زدن شدند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are