خلاصه تا پایان این پست:
اقلیتها همچنان زندگی سادهای ندارن، پس تصمیم میگیرن از طریق یه پورتال به یه جهان دیگه، یعنی یه جنگل جادویی برن تا شاید زندگی بهتری پیش روشون باشه. ولی چیزی که هست اینه که توی این جهان جادوی دنیای خودشون کار نمیکنه و باید از قابلیتهای خودشون استفاده کنن. اونها گرگ بد گنده قصهها رو ملاقات میکنن که اونقدرا هم بد نیست، و البته شنل قرمزیای که یه قدرت خاص داره: اون هر چیزی که به زبون میاره به واقعیت تبدیل میشه. (قدرتش همون ابوالفضل بزنه به کمرت خودمونه.
) شنل قرمزی سالازار و گابریل رو مجروح میکنه ولی بقیه اقلیتها دستگیرش میکنن و تصمیم میگیرن از قدرتش به نفع خودشون استفاده کنن.***
درحالی که همه سوتزنان به بالا نگاه میکردن تا چشمشون به آقا گرگه نیفته، سالازار دماغشو با دستش پوشوند و سعی کرد بلند شه.
- جلوی دهنشو بگیرین وگرنه هر چی از دهنش دربیاد بارمون میکنه!
منطقی بود. به هرحال اگه شنل قرمزی نمیتونست حرف بزنه، پس اتفاق بدی هم برای کسی نمیافتاد!
ملت بعد از اینکه حدود چند ثانیه تو ذهنشون این تحلیلها رو انجام دادن، به سمت دخترک دویدن؛ البته جز گابریل و سالازار که آسیب دیده بودن، گادفری که خون روی صورت سالازار رو دیده و از خود بیخود شده بود، و ایزابل که با کفشهای پاشنه بلندش به راحتی نمیتونست بدوئه.
جونورهای حاضر، یعنی سیریوس و آلنیس و ریموند از روی تنه درخت پریدن و پشت سرشون آکی با کاتاناش درخت رو طی یک حرکت خفن اکشن انیمهطور با کلی افکت صوتی و تصویری، دو نیم کرد تا راه برای بقیه باز بشه. و قطعا که جوزفین هم از لابهلای شاخ و برگ درختها به عنوان تیم پشتیبان تو موقعیت قرار گرفت.
این شد که شنل قرمزی به خودش اومد و دید یه دسته جادوگر و ساحره و جونور جادویی و غیرجادویی به سمتش حمله کردن و روش پریدن. توی اون ازدحام کسی نتونست دهن شنل قرمزی رو بگیره. و خب لازم هم نبود، دخترک بیچاره حتی به زور اکسیژن بهش میرسید.
- الان خفه میشه!
جوزفین در حالی که از شاخه آویزون بود گفت. بالاخره یکی باید از هوش ریونیش استفاده میکرد.
ملت دونه دونه بلند شدن و آخرین نفر که سیریوس بود، سریع دهن شنل قرمزی رو گرفت. ریموس یه تیکه از کت پاره پورهش رو کند تا باهاش بتونن دهن و دستاش رو ببندن که بیشتر از این خرابی به بار نیاره. حالا فرصت داشتن که به مجروحاشون بپردازن.
سالازار هنوز خونریزی داشت. پیچ خوردگی پای گابریل به نظر اونقدر وخیم نمیاومد، ولی قطعا درد داشت و سرعتش رو هم کم میکرد. بزرگترین مشکل این بود که چوبدستیهاشون عملا به هیچ دردی نمیخورد، و هیچ کدومشون به جز چندتا ورد، شیوه دیگهای برای درمان بلد نبودن! فقط سعی میکردن پارچه بذارن رو صورت سالازار تا خون دماغش بند بیاد، که پس زده میشدن چون برای اسلیترین کبیر افت داشت کسی بهش رسیدگی کنه و زخماشو پاک کنه. اسلیترین کبیر حتی زخم هم نمیشد! البته تا قبل از این. ولی گابریل داشت از محبت شدن بهش و مراقبت شدن لذت میبرد، به خصوص با حضور پروانههایی که آکی با کاتاناش جذب کرده بود.
این وسط ولی همه آقا گرگه رو که کمی عقبتر کنار درخت بود، فراموش کرده بودن. جز آلنیس.
وقتی مطمئن شد به باقی اعضا رسیدگی میشه و نیازی به کمکش نیست، برگشت و آقا گرگه رو دید که کنار درخت غرق در خون افتاده بود. نزدیکتر شد و سعی کرد اشکهاش رو پس بزنه. وقتی دستشو گذاشت روی شونه گرگ بد گنده، اون غلتید و از جاش بلند شد که نتیجهش شد جیغ بنفشی از سمت آلن.
- زنده شد! من زندهش کردم! دست مسیحایی دارم!
- مسیح کیه؟
- نمیدونم ولی بهم دست داد!
قبل از اینکه آلنیس بدوئه سمت گابریل و سالازار تا اونا رو هم شفا بده، آقا گرگه گرفتش.
- چی میگی بچه؟ من که نمرده بودم!
- ولی تو که پات قطع شد!
آلن به پایی که توی یه تله گیر کرده بود و از قسمت زانو به بالا رو نداشت اشاره کرد، و بعد به پای گرگ، که در کمال تعجب دید سر جاشه!
- یعنی چی! پای زاپاس داشتی؟
- شرمنده، یادم رفت بگم، من دورگهام. یه رگه مارمولکی دارم، بخاطر همین پام دوباره درومد.
- یعنی حتی اینم خونش اصیل نیست.
درحالی که سایرین درحال تجزیه و تحلیل این مسئله بودن که حاصل جفتگیری گرگ و مارمولک چی میشه، آقا گرگه به سمت شنل قرمزی رفت.
- ای عفریته قرمزپوش! باید به سزای اعمال شومت برسی!
- صبر کن! نباید بهش آسیب بزنیم! میتونیم از قدرتش به نفع خودمون استفاده کنیم! و البته باهاش دوست بشیم!
گابریل هرچند خیلی مهربون و بعضا ساده بود، ولی هر چی باشه کلاه گروهبندی هیچ وقت اشتباه نمیکنه.
استفاده از قابلیت به این قدرتمندی، اونم توی دنیایی که جادوی خودشون اثری نداشت، عاقلانهترین راه ممکن بود. فقط مشکل اینجا بود که چطوری باید اون رو کنترل میکردن تا دوباره بهشون آسیب نزنه؟