جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

39 کاربر(ها) آنلاین هستند (33 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
38
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 4 آذر 1403 13:18
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

هوادار تیم برتوانا


سوژه: امید
کلمات فعلی: ویکتوریا، خرس قطبی، آدم آهنی، کوتوله، خون‌آشام، انگشتر، گل سرخ


گابریل سر در مغازه‌ای جمله‌ای رو خونده بود که باعث شده بود الان با امیدواری در مرحله‌ای باشه که در حال باز کردن پنجاه و هفتمین تخم مرغ شانسیش بود. چیزی که رو سر در مغازه بود چنین جمله‌ای بود "تخم مرغ شانسی بخر، بلیت موزه ببر!".

- عه آخ جون، یه گردنبند تک‌شاخ!

گابریل بعد از این که به اندازه کافی برای یازدهمین گردنبند تک‌شاخی که از تو تخم مرغ شانسی در آورده بود و درست مثل ده‌تای قبلی بود ذوق کرد، به سمت فروشنده برمی‌گرده.
- حالا چی؟ الان می‌تونم بلیت موزه رو ببرم آقا؟

فروشنده که تا به حال چنین خریداری گیرش نیومده بود که برای پنجاه و هشتمین بار هم بخواد گول بخوره، جواب می‌ده:
- نه! برای این که ببری باید یه برگه تو تخم مرغ شانسیت پیدا می‌کنی!

گابریل برای چند لحظه تو فکر می‌ره و بعد مشغول گشتن جیباش می‌شه و کاغذی که روش نوشته بود "تو برنده خوش‌شانس ما هستی" رو بیرون میاره.
- منظورتون همینه آقا؟ اینو که تو سومین تخم مرغ شانسیم در آورده بودم!

فروشنده که جا خورده بود، از پشت پیشخوان جلو میاد تا مطمئن شه گابریل واقعا اونقد خوش‌شانس بوده که تو سومین خریدش بلیت رو ببره، اما اینقد بی‌عقل باشه که بی دلیل تا پنجاه و هفتمین تخم مرغ شانسی رو هم بخره.
- خب... تبریک می‌گم. برنده شدی!

فروشنده در ادامه به گابریل توضیح می‌ده کافیه به ته فروشگاه بره و از پله‌ها بالا بره تا به موزه برسه. گابریل همین کارو می‌کنه و با یه در بزرگ مواجه می‌شه که تابلوی ورودیش نوشته شده بود "موزه عصر ویکتوریا". در دو سوی تابلو، گل سرخ زیبایی به صورت برجسته قرار گرفته بود که جلوه‌ی ظاهری تابلو رو در چشم گابریل بسیار زیباتر از قبل می‌کرد.

گابریل نگاهشو از تابلو برمی‌داره و به داخل موزه قدم می‌ذاره. به محض ورود، دو جسمه‌ی بزرگ زره‌پوش توجهشو جلب می‌کنه.
- وای این آدم آهنیا رو!

اگه کسی اونجا بود حتما به گابریل گوشزد می‌کرد که اینا آدم آهنی نیستن، بلکه نمونه‌ای از رزمندگان قصر ویکتوریا هستن. ولی شاید همین که درست نتونسته بودن ظاهر شوالیه پیدا کنن، باعث شده بود گابریل اینقد در تشخیص اشتباه کنه.

گابریل با اشتیاق جلو می‌ره تا باقیِ شگفتی‌های موزه رو تماشا کنه. ابتدا با خون‌آشامی مواجه می‌شه که انگشتر عجیبی به دست داشت. گابریل به خاطر سریال خاطرات یک خون‌آشام مطمئن بود علت وجود انگشتر در دستان خون‌آشام این بود که بتونه در طول روز و زیر نور خورشید قرار بگیره بدون این که آسیبی ببینه و از شدت سوزش خاکستر بشه و بمیره. گابریل با خودش فکر کرد چقدر عصر ویکتوریا جذاب بوده که ماگل‌ها با خون‌آشام‌ها آشنایی داشتن! یعنی ممکن بود در اون زمان جادوگرانی هم وجود داشته باشن که ماگل‌ها از وجودشون آگاه باشن؟

گابریل کمی جلوتر می‌ره و این‌بار به یک خرس قطبی که خشکش کرده بودن می‌رسه. تصور هرکسی از عصر ویکتوریا و اونچه که به محض ورود دیده شده بود، این بود که با وسایل و آدم‌هایی شبیه‌ساز شده از قصر ویکتوریا مواجه می‌شن. ولی با دیدن خون‌آشام و حالا هم یک خرس قطبی، مطمئنا هرکسی بود شک می‌کرد که یه چیزی در مورد این موزه درست نیست. خصوصا که ورودیش دری در بالای راه‌پله‌ی یک سوپر مارکت بود!

با این حال از نظر گابریل همه چیز زیبا و جذاب بود و نیازی به این نداشت که زیبایی‌ها به هم ربطی داشته باشن یا نه. بنابراین بعد از این که گابریل دستشو روی بدن خرس می‌کشه _ که علی‌رغم توصیه‌های تابلوها، دست زدن به همه چیز ممنوع بود_ حالا به انتهای موزه می‌رسه که دقیقا در تضاد با ورودی بود.

ورودی با دو مجسمه بزرگ زره‌پوش به بازدیدکنندگان خوش‌آمد می‌گفت در حالی که کنار در خروجی، یه کوتوله که در حال دست تکون دادن بود به حضار بدرود می‌گفت. گابریل از در خارج می‌شه و دوباره به راه‌پله‌ای می‌رسه که با پایین رفتن ازش به سوپرمارکت برمی‌گرده.

گابریل با خوش‌حالی دستی برای فروشنده تکون می‌ده.
- مرسی آقا. خیلی موزه قشنگی بود. واقعا به خریدن پنجاه و هفت تا تخم مرغ شانسی می‌ارزید!

مرد با تاسف سری تکون می‌ده و به گابریل خیره می‌شه که پیتیکو پیتیکوکنان با کیسه‌ی پر از تخم مرغ شانسیش از فروشگاه بیرون می‌ره و به همین سادگی گول خورده بود و سرگرم شده بود!

کلمات نفر بعد: سرسره، آبشار، درخشان، خورشید، درختان انبوه، شعله، معرفی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: جمعه 2 آذر 1403 23:29
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از برتوانا
سوژه: امید

واژگان فعلی: شمع، قلب، معجزه، چای‌خانه، باد، جادو، رویا

تا به حال به این فکر کرده‌اید که مرگ، چگونه نفر بعدی که باید به دنیای مردگان بفرستند را انتخاب می‌کند؟ شاید فکر کنید این یک ندای غیب است. شخصی برتر از مرگ وجود دارد که درمورد مرگ و زندگی انسان ها تصمیم می‌گیرد. متاسفانه باید با حقیقتی تلخ برایتان سخت بگویم. مرگ، هیچ معیاری به جز خوشبختی برای گرفتنِ جان انسان ها ندارد. هرگاه که شخصی خوشبختی واقعی را حس کند، جانش را می‌گیرد. ساموئل مدتی میشد که همچون حسی پیدا کرده بود. از عمق قلبش حس خوشبختی می‌کرد. هر روزی که می‌گذشت همانند رویا بود. در طول روز با کمک همسرش خیاطی می‌کردند و شب هنگام، با دختر کوچکش، افلیا بازی می‌کرد.

روز ها به همین شکل گذشتند تا اینکه روزی از روز ها، مرگ متوجهِ خوشبختیِ مرد شد. معجزه‌ای رخ داده بود! آن مرد چند ماهی می‌شد که نه گریه کرده، و نه از چیزی به درگاه خداوند گلایه کرده بود. همیشه لبخند می‌زد و خوشحالی می‌کرد. حتما معجزه‌ای درکار بود! مرگ تصمیم گرفت رازِ خوشحالی مرد را پیدا کند. پس هرشب به سراغش می‌رفت و از دور خانواده‌شان را تماشا می‌کرد. تا اینکه متوجه افلیا شد. افلیا منبعِ معجزه بود. او پدر و مادرش را جادو کرده بود. جادویی به نامِ خوشحالی و لبخند. مرگ همانجا تصمیمش را گرفت. باید افلیا را با خودش می‌برد.

آن شب باد شدیدی می‌وزید. چراغ ها روشن نمی‌شدند و افلیا، همراهِ پدرش زیر نور شمع نشسته بودند. پدرش داستانِ پریان را برای دخترکش بازگو می‌کرد. و دختر با لبخندی پهن بر لب، به داستان پدرش گوش می‌داد. مرگ منتظر ماند تا افلیا بخوابد و پدرش ترکش کند. اما ساموئل، احساس خوبی نسبت به آن شب نداشت. خیاطِ پیرِ افلیا مشام تیزی داشت. بوی مرگ را از صد فرسخی تشخیص می‌داد. پس تصمیم گرفته بود تا خودِ صبح کنار دخترش باشد. حاضر بود هرکاری کند تا دخترش سالم بماند. مرگ خسته شد، و در آخر خودش را به ساموئل نشان داد.

- ساموئل، اون دختر حالا به من تعلق داره. باید به سرعت باهاش خداحافظی کنی.

کلماتِ مرگ بوی ناعدالتی میداد. ناگهان، تمام امیدِ ساموئل از بین رفت. برای اولین بار بعد از مدت ها، اشک چشمانش را پر کرد.

- بهت التماس می‌کنم... منو با خودت ببر اما اجازه بده افلیا زندگی کنه. اون کوچکتر از این حرفاس.
- مرگ سن و سال نمی‌شناسه ساموئل. تو باید خوشحال باشی که بجای دخترت، انتخاب‌ نشدی.
- اون... خیلی بچه‌ست! نمیشه وقت بیشتری بهش بدین؟

مرگ آه کشید. عادت داشت آدم‌ها با التماس از او چند سال یا چند ماه و گاهی هم چند ساعت زمان بخواهند. یا حتی خودشان را برای عزیزانشان فدا کنند. همیشه کاری ناتمام بود؛ همیشه چیزی خراب بود؛ همیشه زندگی ناقص بود. فانی ها نمی‌فهمند زندگی کتاب نیست که فقط وقتی آخرین صفحه را خواندی، آن را ببندی. کتاب زندگی صفحه‌ی آخر ندارد، چون آخرین صفحه همیشه اولین صفحه‌ی داستانی دیگر است. اما حرف خیاط به دلش نشست. درون او لبریز از عشق بود... پر از مهربانی. کن پیش می‌آمد مرگ این ها را بین آدم ها ببیند.

- 24 ساعت بهت وقت میدم‌. اگه بعدش هنوزم حاضر بودی بجای اون بمیری، با خودم می‌برمت.

خیاط، با خوشحالی سرش را تکان داد. نمی‌دانست چطور باید تشکر کند. کلمات در مقابل چنین محبتی کافی نبودند. ساموئل بیست و چهار ساعت بعدی‌اش را، با دختر یا همسرش نگذراند. او شروع به دوختن لباس کرد. لباسی سبزرنگ و زیبا برای دخترِ فرشته‌گونش. تنها مدتی که دست از دوختن برداشت، آن نیم ساعتی بود که برای استراحت به چای‌خانه رفته بود تا از دوستانش خداحافظی کند. و سپس دوباره سراغ لباسش بازگشته بود. به سختی تا شب لباس را سرهم کرد‌. وقتی می‌خواست نخ را در سوزن بندازد، دستش را زخمی کرد و خونش گوشه‌ی کوچکی از لباس را کثیف کرد. ساموئل حتی وقت نداشت آن قطره را پاک کند. آن شب، لباس را با همان قطره‌ی خون، و دوختی که مشخص بود با عجله به اتمام رسیده به دخترش هدیه داد.

- افلیا... هروقت که احساس دلتنگی کردی، به این نگاه کن. مهم نیست آدما چقدر بی رحم باشن، می‌تونی بهم قول بدی که همیشه لبخندتو حفظ کنی؟
- بله پدر. چیزی شده؟
- نه! هیچی نیست دختر قشنگم. برو بخواب.

مرگ منتظر ماند. ساموئل هم همینطور! هردو منتظر ماندند تا دختر بخوابد و بعد، مرد شنلِ پوش به سراغ ساموئل آمد.

- آماده‌ای با خودم ببرمت؟
- دوست داشتم بیشتر کنار دخترم باشم... اما سرنوشت جور دیگه‌ای رقم خورد. من آماده‌م.
- تو خیلی شجاعی ساموئل. حاضری بخاطر دخترت، از زندگی خودت بگذری. چنین شجاعت و عشقی بین آدم ها کمیابن. من نمی‌تونم اجازه بدم زندگی کنی، اما در عوض بهت قول میدم تا وقتی این لباس اندازه‌ی دخترت بشه، من سراغش نمیام.

سلموئل لبخندی به لب زد و سرش را تکان داد، ناامیدی‌اش از بین رفت. خیالش آسوده شده بود. او دخترش را نجات داده بود!

واژگان نفر بعد: ویکتوریا، خرس قطبی، آدم آهنی، کوتوله، خون‌آشام، انگشتر، گل سرخ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیگنس بلک در 1403/9/3 7:15:02
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 1 آذر 1403 22:07
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از تیم پیامبران مرگ

سوژه: امید
واژگان فعلی: شکست، راه‌پله، باریکه‌ی نور، جام طلا، لکه، اقیانوس، چشم


***
چشمان خواب‌آلوده‌اش را به زور گشود و به باریکه‌ی نوری که از لای پرده خودش را به او رسانده بود، چشم‌غره رفت. پتو را دوباره روی سرش کشید و سعی کرد بخوابد اما فایده‌ای نداشت. پتو را کنار زد و برای مدتی طولانی به سقف خیره شد. هر روز کارش همین بود؛ در تخت دراز می‌کشید و درحالی‌که در افکارش فرورفته بود، به سقف خیره می‌شد. شاید اگر کسی می‌دیدش، فکر می‌کرد دیگر حتما پس از سال‌ها، جای تمام لکه‌های روی سقف را از بر است؛ اما اینطور نبود. اگر به او می‌گفتی سقف شش لکه‌ی بزرگ نم‌زدگی دارد، با تعجب به تو خیره می‌شد و می‌گفت:«واقعا؟»

بالاخره پتو را کنار زد و روی تخت نشست. جام طلایی که اخیرا برده بود روی میز خودنمایی می‌کرد. زیر لب با خود گفت:
-چه فایده؟

بلند شد، در را گشود و از راه‌پله‌ پایین رفت تا به آشپزخانه برود. خانه خالی بود؛ مثل همیشه. قهوه‌ساز را روشن کرد و به کابینت تکیه داد و به دیوار روبرویش زل زد. تابلویی بزرگ و زیبا به دیوار آویخته شده بود که اقیانوسی بی‌کران را نشان می‌داد. نور خورشید روی آب افتاده بود و مثل تکه‌ای از طلا می‌درخشید. اما این چیزی نبود که باعث شده بود او آن تابلو را دوست داشته باشد. دلیلش قایق کوچک و شکسته‌ای بود که روی آب قرار داشت؛ تنها، غم‌زده و مایوس. مادرش می‌گفت قایق تابلو را زشت کرده است و اصلا نباید این تابلو را به دیوار آویخت. اما اگر حتی نمی‌توانست تابلوی موردعلاقه‌ش را به دیوار خانه‌اش بیاوزید، دیگر زندگی چه فایده‌ای داشت؟

لیوان قهوه را که حال پر شده بود، برداشت و دوباره از راه‌پله بالا رفت تا به اتاقش برسد. دوباره چشمش به جام طلا افتاد و آهی عمیق کشید. لیوان را روی میز گذاشت، جام را برداشت و جمله‌ای که روی آن حک شده بود را برای هزارمین بار خواند:
نقل قول:
شما یکبار برنده شده‌اید و این جام متعلق شماست، اما هیچ‌کس نمی‌داند چندبار شکست خورده‌اید تا آن را به دست آورید.

برای روی یک جام طلا که آن را برنده شده باشید، جمله‌ی عجیبی بود اما با همه‌ی این‌ها آن را دوست داشت. تنها دلیلی که جام را در سطل آشغال نمی‌انداخت همان بود. انگار یکجوری این جمله به او یادآوری می‌کرد که تنها او نیست که در روزهای شکستش تنهاست؛ آن کسی که این جمله را نوشته است هم حال او را می‌فهمد و این برای او کافی بود. این جمله، تنها دلیلی بود که امیدش را هنوز از دست نداده بود. تنها دلیلی که بود.

واژگان نفر بعدی: شمع، قلب، معجزه، چای‌خانه، باد، جادو، رویا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 1 آذر 1403 12:45
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

هوادار تیم برتوانا


سوژه: امید
کلمات فعلی: قضاوت، درخت پاییزی، دیوار سفید، نهان شیدایی، پرواز، شکوفه، مارپیچ


گابریل وارد مارپیچی شد که از جنس دیوارهایی سفید رنگ بود. شاید هرکس دیگه‌ای جای گابریل بود، هرگز حاضر به وارد شدن به چنین مارپیچ بلندبالا و پیچ در پیچی نمی‌شد. آخه مگه رسیدن به یه درخت پاییزی که در مرکز مارپیچ قرار داشت و کل جاذبه‌ی اونجا بود، چقدر برای یک نفر می‌تونست اهمیت داشته باشه که ساعت‌ها گم شدن تو مارپیچ رو به خاطرش به جون بخره؟

تنها یک نگاه به مارپیچ و جایزه‌ی نهاییش کافی بود تا قضاوت برای هرکسی راحت باشه و دست رد به سینه‌ی سازنده‌ش بزنه. اما برای گابریل اینطور نبود. برگ‌های سرخ، نارنجی و زرد رنگ درختِ بزرگی که در مرکز مارپیچ بود به قدری پیش چشماش زیبا جلوه می‌کرد که از همون لحظه‌ی اولی که دیده بود عاشقش شده بود و حالا می‌خواست هرطور شده بهش برسه و این درخت رو بغل کنه.

همونطور که انتظار می‌رفت، گابریل ساعت‌ها توی مارپیچ مشغول حرکت و برخورد با بن‌بست‌های بی‌انتها بود. اما گابریل نهان شیدایی داشت که بهش قدرت می‌داد تا هم‌چنان با امیدواری برای رسیدن به درخت تلاش کنه.

در اون لحظات گابریل آرزو می‌کرد کاش بال داشت و می‌تونست از روی دیوارهای بزرگ سنگیِ مارپیچ پرواز کنه و مستقیما در مقصد فرود بیاد. ولی خب، گاهی زحمتی که در راه رسیدن به چیزی که می‌خوای می‌کشی، ارزش رسیدن به هدف رو بیشتر می‌کنه نه؟

برای گابریل خواستن، توانستن بود و حالا، بالاخره بعد از ساعت‌ها گم شدن بالاخره به جایی که باید می‌رسه. درخت از نزدیک بسیار زیباتر و باشکوه‌تر از چیزی بود که از دور به چشم میومد. اونقد زیبا بود که گابریل ناخودآگاه چشماش رو می‌بنده و درخت رو در حالی در فصل بهار تصور می‌کنه که شکوفه داده و به زیباییش حتی بیش از پیش افزوده شده.

گابریل با خوش‌حالی چشماشو باز می‌کنه و به سمت درخت می‌دوئه و تا می‌تونه اونو در آغوش می‌کشه. باید اونقد از درخت انرژی می‌گرفت تا بتونه امیدی دوباره برای بازگشت از این مارپیچ طولانی و پیچیده رو پیدا کنه.

کلمات نفر بعد: شکست، راه‌پله، باریکه‌ی نور، جام طلا، لکه، اقیانوس، چشم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 1 آذر 1403 00:06
نمایش جزئیات
آفلاین
دور ششم تاپیک با موضوع "امید" و به شکل "1. تک‌پستی با 7 کلمه چرخشی" آغاز می‌شه. امید رو در قلب‌ها زنده کنین یا نابودش کنین. هر طور که دوست دارین به امید ربطش بدین!

کلمات فعلی: کلمات، آویزان، درخشش، بازی، ردپا، رویایی، خون
سوژه: امید


هوادار تیم برتوانا


رایان پشت در اتاق راه می‌رفت. نمی‌توانست یک جا آرام بنشیند و منتظر بماند. در با شدت باز شد و پرستاری با دستان خونی به سرعت از اتاق بیرون آمد و قبل از این که رایان فرصت کند حال رز را از او بپرسد، در پیچ انتهای راهرو ناپدید شد. رایان چند لحظه با نگرانی به در اتاق خیره شد و بعد دوباره شروع به راه رفتن کرد. هر دقیقه برای رایان به اندازه ساعت‌ها طول می‌کشید. مدام دستش را بالا می‌آورد و ساعتش را نگاه می‌کرد. ساعت دقیقا ۸:۲۵ دقیقه بود که صدای گریه‌ی نوزادی از درون اتاق آمد. رایان ایستاد و به در خیره شد. نمی‌دانست احساسش را با چه کلماتی توصیف کند. حالا واقعا پدر شده بود! بالاخره اضطراب درونش خاموش شد و به او اجازه نشستن روی یکی از صندلی‌های کنار راهرو را داد.

ساعتی بعد دکتر از اتاق بیرون آمد. رایان بلافاصله بلند شد و به سمت او رفت. دکتر لبخندی زد.
- حال هر دوشون خوبه. می‌تونی بری توی اتاق پیششون.

برقی در چشمان رایان درخشید و به سمت در اتاق دوید و وارد شد. رز روی تخت نیمه نشسته بود و دخترشان توی تخت کوچکی که کنار تخت مادرش بود، آرام خوابیده بود. آویزی به بالای تخت کوچکش آویزان بود که می‌چرخید و موسیقی ملایمی را پخش می‌کرد. رایان کنار رز، لبه تخت نشست. خم شد و رز را بوسید.
- حالت خوبه؟

رز به نوزادش نگاه کرد.
- مگه میشه با وجود همچین دختر زیبایی خوب نباشم؟

نگاهش را به سمت رایان برگرداند. رایان درخشش امید را در چشمانش می‌دید.

- اسمشو انتخاب کن رایان. اسمش چیه؟

رایان به نوزاد خیره شد.
- اِلا... الا بهش می‌آد.

بلند شد، کنار تخت الا رفت و روی آن خم شد.
- سلام الا... من پدرتم! تو خیلی قشنگی، می‌دونستی؟ درست مثل مادرت!

رز با عشق به رایان نگاه می‌کرد و ریز ریز می‌خندید. رایان داشت تلاش می‌کرد با الا بازی کند ولی الا کوچک‌تر از آن بود که با پدرش بازی کند. رز از همان اولین باری که قضیه‌ی بچه را به رایان گفته بود، ردپای شیطنت را در چشمانش دیده بود. رایان مثل کودکی شده بود که همبازی پیدا کرده بود! رز از صمیم قلب عاشق هر دوی آنها بود. داشتن این خانواده رویایی بود که همیشه می‌خواست به آن برسد.

کلمات نفر بعد: قضاوت، درخت پاییزی، دیوار سفید، نهان شیدایی، پرواز، شکوفه، مارپیچ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 24 آبان 1403 18:43
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

هوادار تیم برتوانا


سوژه: نجات
کلمات بعدی: جنازه، اراده، وارث، نجات، ساعت ساز، شیشه‌ای، هزارتو


گابریل دم در شیشه‌ای کلیسا منتظر وایساده بود تا ببینه کی جمعیت داخل مقداری کم می‌شه تا بتونه وارد بشه و خودشو به تابوت پسرکی که به تازگی فوت شده بود برسونه. جمعیت به قدری زیاد بود که گابریل مطمئن بود اگه الان بخواد اقدام کنه، باید به سختی از هزارتوی آدما عبور کنه.

جدای از این، پسرک ماگل بود و بنابراین جمعیتی که برای دیدنش اومده بودن هم ماگل بودن. نقشه‌ای که گابریل کشیده بود جلوی چشمای این همه ماگل قابل پیاده‌سازی نبود. پس گابریل تصمیم می‌گیره اونقد صبر کنه تا بالاخره زمان مناسب فرا برسه.

گابریل اصولا دختر صبوری نبود، به همین دلیل برای این که گذر زمان رو بتونه تحمل کنه غرق در خاطراتش می‌شه. اون پسرِ ساعت‌سازی بود که همیشه برای گابریل ساعت با طرح تک‌شاخ کنار می‌ذاشت. گابریل خیلی خوش‌حال بود که تک‌شاخ تو دنیای ماگلا هم شناخته‌شده‌س، حتی اگه که بخواد بعنوان موجودی تخیلی تعریف شده باشه!

گابریل یادش میومد که پیرمرد همیشه می‌گفت پسرش تنها وارث ساعت فروشیشه. اونقد به استعداد پسرش باور داشت که می‌دونست اون بهتر از خودش می‌تونه فروشگاهو بگردونه. ولی حالا پسرک دیگه زنده نبود تا بتونه دلخوشی پدرش باشه. البته گابریل درکی از مرگ نداشت و فکر می‌کرد یه بیماری لاعلاجه که اگه درمانش پیدا بشه، اون فردی که به خواب ابدی فرو رفته چشماشو باز می‌کنه و دوباره به زندگی برمی‌گرده.

گابریل حالا اونجا اومده بود تا با اراده‌ای قوی پیش جنازه پسرک بره و نجاتش بده. شاید اگه مستقیم با مغز پسرک حرف می‌زد می‌تونست قانعش کنه تا دوباره به سلول‌ها و اعضا و جوارح بدنش دستور بده تا به کارشون ادامه بدن و سوخت و ساز بدن پسرک از سر گرفته بشه؟

گابریل باید امتحان می‌کرد!

کلمات نفر بعد: کلمات، آویزان، درخشش، بازی، ردپا، رویایی، خون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/8/24 19:49:02
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 23 آبان 1403 12:58
نمایش جزئیات
آفلاین
برای هواداری هاری گراس

تصویر تغییر اندازه داده شده

سوژه: نجات
برای درک بهتر داستان، از این و این پست کمک بگیرین.


کلمات فعلی: کورسو، راه‌پله، شیار، جمجمه، دروازه، نقره‌فام، آب‌نبات


بخش سوم از کتاب اسرار پنهان، پژواک قتل؛

روزی روزگاری، اشراف‌زاده‌ای به پنج تن از افرادش دستور داد زنی به نام روسیو را بازداشت کنند که اشراف زاده او را به ساحرگی متهم کرده بود. به افرادش گفت او را توی برکه‌ی آسیابی در دل همان جنگل قدیمی غرق کنند که روسیو در آن زندگی می‌کرد. دو نفر لازم بود تا او را درون آب سرد بکشانند و یکی که جمجمه‌اش را زیر آب نگه دارد تا آنکه دیگر نفس نکشد. سربازی که مسئول اینکار بود، قبلا هم آدم کشته بود. اما سَرورش هیچ وقت به او فرمان نداده بود زنی را بکشد. کشتن جادوگران با وجود قدرت بیشترشان، کار آسانی بود اما قتل یک ساحره، آسان نبود. آنها همانند آب‌نبات شیرین بودند. ظرافتشان انسان را به خود مجذوب می‌کرد. کار هولناکی بود اما سرباز را به وجد آورد؛ شاید دقیقا به همین دلیل که ساحره بسیار زیبا بود.

کشتن معمولا او را نمی‌آزرد. آن شب غافلگیر شد که خواب به چشمش نیامد. نُه روز تمام نتوانست بخوابد، چون لحظه‌ای که سرش را روی بالشت می‌گذاشت و از دروازه بین بیداری و سرزمین رویاها رد می‌شد، دوباره سرمای آب را روی پوستش حس می‌کرد، تقلاهای ساحره بیچاره برای نجات خودش و در آخر موی شناورش روی سطح برکه را می‌دید. شب یازدهم که دوباره آن رویاها سراغش امد، او از تخت بیرون آمد، اسبش را زیر کرد و در جنگل مهتاب گرفته تا آسیاب تاخت.

سرباز امیدوار بود که اگر ببیند آب برکه ساکن است و از جسد ساحره خبری نیست، انگار که هرگز وجود نداشته، آن وقت آرام شود؛ هرچند وقتی کنار آبی که قبلا به رنگ نقره‌فام می‌درخشید ایستاد، آرزو کرد که ای کاش هرگز برنگشته بود. آب مثل گناه او سیاه شده بود و هیچ کورسوی نوری درونش دیده نمی‌شد. درختان گویا حکم او را در دل شب نجوا می‌کردند: قاتل!

بی برو برگرد او ساحره بود. همین مدرک کافی نبود؟ حتما کار خودِ خودش بود! نجوای درختان، رویاها و حس ترس مثل بختک به جانش افتاده بودند... ساحره او را نفرین کرده بود. کار درستی کردند که او را کشتند. خیلی درست! سرباز حس‌ کرد بار گناه از روی قلبش برداشته شد و تمام افسوس و حس‌ نفرت از خودش از میان رفت. شاید باید یکی از آن شکارچیان ساحره می‌شد که کشور را از شر آنها خلاص می‌کردند. کلیسا دستمزد خوبی می‌داد و از آنجا که قبلاً یکی را کشته بود، حدس زد که دفعه‌ی بعد آسان‌تر باشد.

خندید، بعد هم چرخید تا پیش اسبش برگردد ولی نتوانست تکان بخورد. گل و لای چکمه هایش را محکم نگه داشته بود، انگار که انگشتانی او را گرفته باشند. لعنت به آن ساحره! شک نداشت کار اوست. خطاب به آبِ خاموش فریاد زد:
- دوباره هم اینکارو می‌کنم! می‌شنوی چی میگم؟

چکمه هایش بیشتر در گل و لای دفن شد و دستانش به خارش افتاد. آنها را جلوی صورتش گرفت. پوستش پوشیده از زگیل بود و شیار بین انگشتانش با پره پر شده بود... همان انگشتانی که ساحره را با آن ها زیر آب نگه داشته بود.

از شدت هراس چنان جیغ بلند کشید که صدایش آسیابان و همسرش را بیدار کرد؛ هرچند آن دو جرعت نکردند بیرون بیایند و سرباز را نجات دهند.

سرباز دوباره فریاد زد. دیگر صدایش عوض شده بود. قورقوری نخراشیده از گلویش در آمد و ستون فقراتش آنقدر پیچیده و خم شد تا آنکه به زانو افتاد و انگشتان پره‌دارش را توی گِل گذاشت. بعد توی آب گل‌آلود همان برکه‌ای پرید که ساحره را در آن غرق کرده بود، و به آرامی سطوح آب را به مقصد عمیق‌ترین بخش برکه، همانند راه پله طی کرد. ساحره برای نجات تقلا کرده بود، اما سرباز حتی فرصتی برای تقلا یا درخواستِ نجات از دیگران نداشت.

کلمات بعدی: جنازه، اراده، وارث، نجات، ساعت ساز، شیشه‌ای، هزارتو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیگنس بلک در 1403/8/23 13:03:13
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 23 آبان 1403 12:29
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

هوادار تیم برتوانا


سوژه: نجات
کلمات: دیوانه خانه، شفادهندگان، ساختمان متروک، هوهوی جغد، آخرین مقصد، خنده ی رنج آلود، چشمان نابینا


گابریل جلوی ساختمون متروکی وایساده بود و با هیجان نگاهش بین نقاط مختلف محوطه در حال جا به جایی بود. ظاهر ساختمون کاملا آماده‌ی قرار گرفتن تو یه فیلم ترسناک که از نظر اهالی منطقه تسخیر شده بود رو داشت. ازون ساختمونایی که چند تا نوجوون برای این که ثابت کنن اصلا هم ازین خبرا نیست یا حداقل خودشون شجاعت کافی رو دارن، داخلش می‌رن و بعد برای همه‌شون جز یکی، اونجا تبدیل می‌شه به آخرین مقصد.

خب چون اصولا همه می‌میرن جز یکی نه؟ اون یک نفری که ازش بعنوان بازمانده یاد می‌شه هم در 99% مواقع یه دختره، یا یه پسری که عقلش کامل نیست!

گابریل دو مورد از این سه موردو داشت. دختر بودن و کامل نبودن عقلش! مورد سومی که از عدم وجودش رنج می‌برد این بود که گابریل تنها بود، نه این که همراه با گروهی باشه. دو سوم شانس بالایی بود و بنابراین گابریل مطمئن بود حتی اگه خبری هم بشه زنده ازش بیرون میاد. البته نه این که کلا گابریل تصوری برای این که اونجا بخواد اتفاق بدی بیفته داشته باشه! برای گابریل ترس و چیزای بد معنا نداشت. این به خاطر شجاعتش نبود. به خاطر این بود که دنیاش زیادی رنگارنگ بود و همه چیز و همه کس توش خوب تعریف شده بودن.

بلند شدن صدای هوهوی جغدی از نزدیک‌ترین درخت در حیاط ساختمون، باعث می‌شه گابریل دست از نگاه کردن به ساختمون متروکه اما شگفت‌انگیز برداره و از پله‌های جلویی بالا بره. تابلوی کوچیکی که کج شده بود و گرد و خاکی که بر اثر گذر سال‌ها روش نشسته بود، کلمه دیوانه خانه رو به سختی نشون می‌داد. اگه گابریل به روی حقیقت چشماش نابینا نبود، همین‌جا شک می‌کرد که چرا به جای کلمه‌ی متمدنانه‌ترِ تیمارستان از دیوانه‌خانه استفاده کردن؟ دیوانه‌خانه‌ی متروکه از تیمارستان متروکه ترسناک‌تر نبود؟

گابریل بی‌توجه، با صدای قیژی در کهنه و زنگ‌زده‌ی ساختمون رو باز می‌کنه و داخل می‌ره. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که احساس می‌کنه صدای خنده‌ی رنج‌آلودی از انتهای راهرو به گوش می‌رسه. هر لحظه که می‌گذشت صدا خفه‌تر می‌شد انگار که در حال دور شدن بود.

- وایسا! می‌تونم نجاتت بدم!

گابریل دوان‌دوان تو راهرو شروع به دویدن می‌کنه. به دنبال منبع صدا از پیچ راهرو می‌گذره و ناگهان با کپه‌ای از وسایل شکسته و قدیمی مواجه می‌شه که روی هم سوار شده بودن و راه عبور رو بسته بودن. صدا همچنان در حال دور شدن بود تا جایی که ساختمون در سکوت فرو می‌ره.

حتی اینجا هم می‌تونست نقطه‌ی بازگشتی برای هر انسان عاقلی باشه. صدا مطمئنا از این مسیر عبور کرده بود و از قضا تونسته بود از بین این کپه‌ی آوار عبور کنه. مشخصا چیزی تو این ساختمون مشکوک بود. اما گابریل ساده‌تر از این حرفا بود. سرشو می‌چرخونه و با تابلوهای کنار دیوار مواجه می‌شه. به نظر عکس شفادهندگانی بود که در طی سالیان مختلف در این دیوانه‌خانه خدمت کرده بودن.

- فکر نکنم اهالی اینجا نیاز به نجات داده شدن داشته باشن. برای یه شام خوشمزه برگردیم؟

هنوز چیزای زیادی بود که گابریل در مورد اون ساختمون و صدایی که شنیده بود کشف نکرده بود. ولی گابریل حرف‌گوش‌کن‌تر و زودباورتر از اینا بود که حرف بقیه، خصوصا اگه الستور باشه رو نپذیره. پس با خوش‌حالی رو کول الستور سوار می‌شه و هردو با صدای پاقی از اونجا ناپدید می‌شن.

کلمات نفر بعد: کورسو، راه‌پله، شیار، جمجمه، دروازه، نقره‌فام، آب‌نبات

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 16 آبان 1403 16:52
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از تیم برتوانا:

سوژه: نجات
کلمات فعلی: نقاشی، آسمان تاریک شب، ردا، هلال ماه، رد خون، باد سرد، بی‌حس

پطروس
هلال ماه در آسمان تاریک شب مثل فرشته ای است که میان انبوهی از شیاطین به دام افتاده و نور ضعیفش را یارای مقابله با آن ها نیست. من در گورستان مجاور معبد قدم برمی دارم، در حالی که حضور یک موجود شرور را در نزدیکی ام حس می کنم. او مدت هاست که زمین های اطراف معبد را تبدیل به شکارگاه خود کرده و هر شب دندان های نیشش را در گردن معصوم ترین انسان ها فرو می کند و جسم هایشان را از حیات خالی کرده و در همین گورستان دفن می کند.

جلوتر می روم و او را در فاصله ی چند متری ام‌ می بینم. خون آشام آنجل، زن زیبایب با موهای درخشان و بلند به رنگ قهوه ای روشن و چشمان سبز زمردی و نوری بر چهره اش که حقیقتا او را نه مثل شیطانی که هست، بلکه همچون یک فرشته نشان می دهد. رد خون پایین لبش را نقاشی کرده و جسد یک راهبه را در آغوشش گرفته و بالای یک قبر خالی ایستاده. وقتی متوجه حضور من می شود، خم می شود و راهبه را داخل قبر می گذارد و رو به من می گوید:
"راهب پطروس، بیا روی این راهبه ی بیچاره خاک بریزیم و بعد با همدیگر برایش دعا بخوانیم و به یاد او اشک بریزیم."

و با حالتی دردآلود به من می نگرد، در حالی که خشم و انزجار شدیدی از من به سمت او ساطع می شود.

جوش مصنوعی
نزدیک‌تر می‌روم و در حالی که باد سرد ردا‌یم را می‌لرزاند، به آنجل خیره می‌شوم. نفس عمیقی می‌کشم و با صدایی که حتی برای خودم هم به سردی آهن می‌ماند، می‌گویم:
"آنجل، تو را شایسته‌ی دعا و اشک نمی‌بینم. معصومیت را از این زمین گرفته‌ای. چه دلیلی می‌تواند برای این اعمالت باشد؟ چگونه می‌توانی انسان‌های بی‌گناه را قربانی کنی و با این همه، هنوز خودت را صاحب ذره‌ای انسانیت بدانی؟"

آنجل نگاهش را از جسد راهبه برنمی‌دارد. چشمان زمردینش از غمی عمیق می‌درخشد و با لحنی دردآلود جواب می‌دهد:
"تو نمی‌دانی، پطروس، اما هر بار که خون یک بی‌گناه را می‌نوشم، احساس گناه تمام وجودم را فرا می‌گیرد. این گناه همان چیزی است که من را زنده نگه می‌دارد، همان چیزی که به من می‌گوید هنوز قسمتی از انسانیت در من باقی‌ست. اگر این احساس گناه نباشد، آن‌گاه من فقط یک هیولا خواهم بود؛ یک جسم بی‌روح، بدون هیچ‌چیز انسانی در وجودش."

برای لحظه‌ای درنگ می‌کنم. آنجل حقیقت را می‌گوید، یا شاید هم این اعتراف تنها توجیهی باشد برای جنایاتی که مرتکب می‌شود.

پطروس
به اشک های سرخ او که بر صورت زیبایش جاری شده اند، می نگرم و در حالی که سعی دارم جلوی ورود تردید به ذهنم را بگیرم، می گویم:
"شاید در اعمال تو خلوص نیت وجود داشته باشد، ولی این از شرارت تو چیزی کم نمی کند. تو هدیه ی گرانبهای حیات را از انسان های معصوم می گیری و عزیزان آن ها را به عزا می نشانی."

آنجل با چهره ای که انگار بی حس است، ولی گدازه هایی از نفرت در اعماق آن حس می شود، به پطروس می نگرد.
"و تو چه طور، راهب پطروس؟ رئیس بزرگ راهبان و کسی که لقب قدیس را به او داده اند، ولی حتی خودش نیز نمی تواند بوی گند فسادش را تحمل کند. کسی که معشوق بی گناهش را با دستان خودش کشت، چون تصور می کرد این گونه خدایش به او رستگاری را اعطا خواهد کرد."

با شنیدن این حرف ها چشمان آبی پطروس گشاد می شود و رنگ از صورتش محو می شود و دهانش باز می شود و به نفس نفس می افتد و دستش را روی سینه اش می گذارد، در حالی که تصویر جسم بی جان معشوقش لوی در ذهنش نقش بسته.

جوش مصنوعی
احساس می‌کنم که قلبم از درون به لرزه افتاده است. تصویر لوی، با آن چهره‌ی آرام و معصومش، در ذهنم زنده می‌شود؛ جسم بی‌جانش که در آغوش من سرد شده بود. هرچند می‌خواهم این تصویر را از ذهنم بیرون برانم، اما کلمات آنجل مثل خنجری در روحم فرو رفته‌اند.

صدایم را دوباره پیدا می‌کنم و با لحنی که دیگر خشم نیست، بلکه بیشتر به زمزمه‌ای ناامیدانه می‌ماند، به او می‌گویم:
"آنجل… تو از چه می‌دانی؟ چگونه از لوی و مرگش خبر داری؟ این فقط به من و خدایی که در آسمان تاریک شب نظاره‌گر است مربوط می‌شود."

آنجل به آرامی به من نزدیک می‌شود، گویی قصد دارد از سد احساسی که بین ما وجود دارد، عبور کند. می‌بینم که در نگاهش ردی از ترحم می‌درخشد؛ چیزی که حتی در تصورم هم برای یک خون‌آشام ممکن نبود. با صدایی آهسته اما نافذ می‌گوید:
"همه‌ی ما در پی رستگاری هستیم، پطروس. تو با کشتن معشوقت به آن دست نیافتی و من هم با شکار بی‌گناهان به آن دست نخواهم یافت. ما هر دو نفرین‌شده‌ایم؛ من به عنوان هیولایی که گناهکاران را شکار نمی‌کند و تو به عنوان قدیسی که نتوانست گناه خود را از یاد ببرد."

نمی‌دانم چرا، اما از شنیدن این کلمات احساس عجیبی در من بیدار می‌شود. برای اولین بار، حس می‌کنم که شاید او به حقیقتی اشاره می‌کند که همیشه در اعماق وجودم بوده، چیزی که سعی داشتم آن را انکار کنم.

پطروس
و یادآوری آن به تک تک ذرات جسم و روحم فشار سهمگینی را تحمیل می کند، طوری که انگار سیلی در درونم شکل گرفته و دارد می کوشد تا راهی باز کند و بر قبرهای گورستان جاری شود و در دل این سیل توده ی گناهان من آرمیده، چهره ی لوی و صدها معصوم دیگر که به اتهام گناه و با توجیه رستگاری روحشان زندگی را از آن ها ستاندم.

و من نباید بگذارم این سیل از جهان درونم راهی به بیرون باز کند. رازهای تاریکم باید در وجود آلوده به گناهم مدفون بمانند. من توانایی رو به رو شدن با آن ها را ندارم و این سیل مرا با خود خواهد برد و به ساحل پر از سنگلاخ برزخ خواهد کوبید.

نگاهم را رو به پایین نگه می دارم و شروع می کنم به هق هق و وانمود می کنم در غم خودم غرق شده ام و در یک لحظه زمانی که آنجل با دلسوزی به سمتم خم می شود، فورا چوبدستی ام را بیرون می کشم و طلسمی را به سمت قلبش شلیک می کنم و جسم بی جان او را قبل از این که بر زمین فرود آید، در هوا می گیرم. حالا سیل آرام گرفته و به باتلاقی آرام بدل شده.

کلمات نفر بعدی: دیوانه خانه، شفادهندگان، ساختمان متروک، هوهوی جغد، آخرین مقصد، خنده ی رنج آلود، چشمان نابینا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 16 آبان 1403 15:15
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

سوژه: نجات
کلمات فعلی: اعماق اقیانوس، پری‌های دریای مذکر، کشتی غرق شده، مه‌آلود، مرگ تدریجی، عشق خاموش، آخرین نگاه

پست زیر انشاییه که ۵ سال پیش نوشته شده. اون موقع نمیدونستم که عمق اقیانوس ۴۲۸۰ متره ولی سال‌های بعدش که فهمیدم دلم نیومد توی انشام درستش کنم. اشتباه بامزه ایه برام!
این انشا رو که نوشتم تازه کتاب "عروس دریایی" که با اسم "شاید عروس دریایی" منتشر شده رو خونده بودم!
اینی که در ادامه میخونین نسبت به نسخه اصلی یه مقدار تغییرات جهت گنجوندن کلمات توش داره!


فرض کن که یک جست‌وجوگر اعماق اقیانوسی و میخوای ماهی‌های زیادی رو ببینی و از اونا عکس بگیری. ۵ سال تمرین کردی و منتظر موندی تا امروز برسه. روزی که با زیردریاییت به اعماق آب اقیانوس بری. همیشه توی دریا یا با شبیه ساز اقیانوس تمرین میکردی، ولی امروز وقت عمله!

از وقتی خیلی کوچک بودی شناگر ماهری بودی. همیشه آب را دوست داشتی. درباره موجودات آبزی مطالعه میکردی و حیوان مورد علاقه‌ات عروس دریایی بوده پس اطلاعاتی درباره آن هم جمع کرده بودی. مثلا این که بیش از دو هزار گونه دارند. یا دارای بدنی چتر مانند و ژله‌ای هستند. حتی بعد از جدا شدن قسمتی از بدن آن، آن قسمت نیز توانایی گزش دارد و آنها سمی ترین موجودات دریایی هستند. اما نیش اکثر آنها کشنده نیست. سمی‌ترین آنها عروس دریایی استوایی است که در ظرف ۳ دقیقه انسان بالغ را می‌کشد.

همیشه وقتی بهت میگفتن نقاشی بکش، یک زیردریایی می‌کشیدی که خودت توش بودی. از همونایی که که توی تلوزیون نشان میداد که بیضی بود و قرمز با باله های زرد که سه تا پنجره گرد داشت. حالا همون زیر دریایی رو داری و میخوای به آرزوها و عشق خاموشت به اقیانوس برسی.

آن روز هوا مه‌آلود بود اما تسلیم نشدی و شروع کردی به پایین رفتن. صد متر... پانصد متر... و بالاخره به عمق ۵ کیلومتری میرسی. از پنجره نگاه میکنی. ماهی های ریز و درشتی شنا میکنند. ماهی کوچکی را میبینی که روی سرش چراغی دارد و پولک هایش سبز است. آن طرف تر کشتی غرق شده ای در اعماق آب خوابیده. وقتی با دقت بیشتری نگاه میکنی پری‌های دریایی مذکری را در حال عبور از کنار آن کشتی غرق شده میبینی. ماهی بزرگی با پولک های بنفش میبینی که بسیار زیباست. بچه هایش حدود ۱۰ سانتی متر طول دارند.

میخواهی یکی از آنها را بگیری پس به بیرون زیردریایی میروی. فشار سنگینی روی گوش‌هایت می‌آید اما برای همچین روزی تمرین کرده بودی. آرام ماهی را درون کیسه ای میگیری که. ناگهان چشمت به سمی‌ترین حیوان مورد علاقه‌ات میفتد، عروس دریایی استوایی. آرام به آن نزدیک میشوی.
در فاصله ۴ متری از آن می‌ایستی. ناگهان درد و سوزش شدیدی را در پای چپت حس میکنی. نگاه میکنی. میبینی یکی از آنها از پشت تو را نیش زده است. درد پایت شدیدتر میشود. با پخش شدن سم در بدنت مرگی تدریجی به طول کمتر از ۳ دقیقه را تجربه میکنی. نجاتی در کار نیست. آخرین نگاهت را میکنی و آخرین تصاویری که میبینی دور شدن عروس دریایی از توست...

کلمات نفر بعد: نقاشی، آسمان تاریک شب، ردا، هلال ماه، رد خون، باد سرد، بی‌حس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.