
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
59 کاربر(ها) آنلاین هستند (39 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
53
مهمانان
|
6
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
بیستویکمین دورهٔ انتخابات
نامزدهای تأییدصلاحیتشدهٔ وزارت سحر و جادو
ثبتنام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر
نامزدهای تأییدصلاحیتشده
۱

۲

هوریس اسلاگهورن
ستاد انتخاباتی۳

دابی
ستاد انتخاباتی۴

تلما هلمز
ستاد انتخاباتی۵

سیبل تریلانی
ستاد انتخاباتی۶

پرنتیس گاتو
ستاد انتخاباتی۷

نیکلاس فلامل
ستاد انتخاباتیمکانهای مجاز فعالیت
تبلیغات:
طرفداری:
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - پایان ترم
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
گریفیندور
اسلیترین
روزی در کوچه دیاگون
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

به مناسبت روز کتاب و کتابخوانی و کتابدار
و به هواداری از تیم برتوانا
پست مرتبط
ترزا با این که داشت زیر فشار کلاسها و درسها و امتحانات و وظایف کارآموزیاش له میشد، نمیخواست این روز را بدون رفتن به فلوریش و بلاتز و خریدن دست کم یک کتاب تمام کند. هنوز چند ساعتی تا پایان امروز وقت داشت. گرمترین لباسش را پوشید و شالگردنش را انداخت. روبهروی شومینه اتاقش ایستاد. مشتش را پر از پودر پرواز کرد و وارد آتش شد.
- فلوریش و بلاتز.
چرخید و چرخید و چرخید تا در شومینه کتابفروشی فلوریش و بلاتز فرود آمد. کتابفروشی مثل همیشه شلوغ بود. به مناسبت امروز چند کتاب جدید رونمایی شده بود و نویسندههای آنها هم امروز به کتابفروشی آمده بودند. ترزا به سمت قفسهای رفت که کتابهای جدید در آن بود. اولین کتابی که توجه ترزا را جلب کرد، کتابی با جلد سیاه بود که عنوان "سایهها" رویش طلاکوب شده بود. ترزا مطمئن بود که این کتاب را قبلا جایی دیده است. کتاب انگار او را صدا میزد و به سمت خودش میکشید. بعد از گذشت چند ثانیه ترزا به یاد آورد که آن کتاب، همان کتابی است که چند سال پیش در ویترین بورگین و برکز دیده بود. همان زمانی که برای چالش جرئت مجبور شده بود به کوچه ناکترن برود. اما حالا آن کتاب آنجا بود و دوباره او را صدا میکرد. همه همینطور به قفسه کتابهای جدید اشاره میکردند و درباره کتابها حرف میزدند اما هیچ کس درباره کتاب سایهها حرفی نمیزد. انگار که کسی آن را نمیدید. ترزا به سمت یکی از مسئولان رفت تا اطلاعات بیشتری درباره کتاب بگیرد.
- ببخشید آقا، اون کتاب درباره چیه؟
- کتاب "پرنسس تورن" رو میگین؟ اون یه داستان جنایی داره و درباره...
- نه نه منظورم کتاب سمت راستیشه!
- آهان کتاب "قارچ شناسی" رو میگین!...
آقای مسئول همینطور در حال توضیح دادن بود ولی ترزا حتی یک کلمه از حرفهای او را هم نمیشنید. همینطور خیره به کتاب سایهها نگاه میکرد. دیگران واقعا آن کتاب را نمیدیدند!
- اگر بازم هم سوالی دارین در خدمتم!
ترزا به خودش آمد. به آقای مسئول نگاه کرد و لبخندی زد.
- ممنونم از راهنماییتون!
وقتی دوباره به قفسه کتابها نگاه کرد کتاب سایهها آنجا نبود. یا شاید هم آنجا بود و ترزا هم مثل دیگران آن را نمیدید. شاید اصلا از همان ابتدا آن کتاب توهم خودش بوده است. ترزا تصمیم گرفت ذهنش را درگیر نکند. مشغول قدم زدن بین قفسهها و نگاه کردن کتابها شد. بخش رمانها همیشه بخش مورد علاقه ترزا بود. داشت رمانهای تخیلی را نگاه میکرد که چشمش به کتابی با جلد سیاه افتاد. کتاب را از قفسه بیرون کشید. کتاب سایهها بود. قلبش تندتر میزد. کتاب او را صدا میکرد. میخواست ترزا بخواندش. ترزا نبض کتاب در دستانش را حس میکرد. انگار آن کتاب زنده بود. ترزا قبل از این که وسوسه شود و کتاب را باز کند، سریع آن را به درون قفسه برگرداند. کتاب پرنسس تورن را از قفسه بیرون کشید و تصمیم گرفت هرچه زودتر به هاگوارتز برگردد. به طرف صندوق رفت و پول کتاب را داد. بعد از طریق شومینه به اتاقش برگشت. وقتی در کیفش را باز کرد علاوه بر کتابی که خریده بود، یک کتاب دیگر هم در کیفش بود، کتاب سایهها!
و به هواداری از تیم برتوانا
پست مرتبط
ترزا با این که داشت زیر فشار کلاسها و درسها و امتحانات و وظایف کارآموزیاش له میشد، نمیخواست این روز را بدون رفتن به فلوریش و بلاتز و خریدن دست کم یک کتاب تمام کند. هنوز چند ساعتی تا پایان امروز وقت داشت. گرمترین لباسش را پوشید و شالگردنش را انداخت. روبهروی شومینه اتاقش ایستاد. مشتش را پر از پودر پرواز کرد و وارد آتش شد.
- فلوریش و بلاتز.
چرخید و چرخید و چرخید تا در شومینه کتابفروشی فلوریش و بلاتز فرود آمد. کتابفروشی مثل همیشه شلوغ بود. به مناسبت امروز چند کتاب جدید رونمایی شده بود و نویسندههای آنها هم امروز به کتابفروشی آمده بودند. ترزا به سمت قفسهای رفت که کتابهای جدید در آن بود. اولین کتابی که توجه ترزا را جلب کرد، کتابی با جلد سیاه بود که عنوان "سایهها" رویش طلاکوب شده بود. ترزا مطمئن بود که این کتاب را قبلا جایی دیده است. کتاب انگار او را صدا میزد و به سمت خودش میکشید. بعد از گذشت چند ثانیه ترزا به یاد آورد که آن کتاب، همان کتابی است که چند سال پیش در ویترین بورگین و برکز دیده بود. همان زمانی که برای چالش جرئت مجبور شده بود به کوچه ناکترن برود. اما حالا آن کتاب آنجا بود و دوباره او را صدا میکرد. همه همینطور به قفسه کتابهای جدید اشاره میکردند و درباره کتابها حرف میزدند اما هیچ کس درباره کتاب سایهها حرفی نمیزد. انگار که کسی آن را نمیدید. ترزا به سمت یکی از مسئولان رفت تا اطلاعات بیشتری درباره کتاب بگیرد.
- ببخشید آقا، اون کتاب درباره چیه؟
- کتاب "پرنسس تورن" رو میگین؟ اون یه داستان جنایی داره و درباره...
- نه نه منظورم کتاب سمت راستیشه!
- آهان کتاب "قارچ شناسی" رو میگین!...
آقای مسئول همینطور در حال توضیح دادن بود ولی ترزا حتی یک کلمه از حرفهای او را هم نمیشنید. همینطور خیره به کتاب سایهها نگاه میکرد. دیگران واقعا آن کتاب را نمیدیدند!
- اگر بازم هم سوالی دارین در خدمتم!
ترزا به خودش آمد. به آقای مسئول نگاه کرد و لبخندی زد.
- ممنونم از راهنماییتون!
وقتی دوباره به قفسه کتابها نگاه کرد کتاب سایهها آنجا نبود. یا شاید هم آنجا بود و ترزا هم مثل دیگران آن را نمیدید. شاید اصلا از همان ابتدا آن کتاب توهم خودش بوده است. ترزا تصمیم گرفت ذهنش را درگیر نکند. مشغول قدم زدن بین قفسهها و نگاه کردن کتابها شد. بخش رمانها همیشه بخش مورد علاقه ترزا بود. داشت رمانهای تخیلی را نگاه میکرد که چشمش به کتابی با جلد سیاه افتاد. کتاب را از قفسه بیرون کشید. کتاب سایهها بود. قلبش تندتر میزد. کتاب او را صدا میکرد. میخواست ترزا بخواندش. ترزا نبض کتاب در دستانش را حس میکرد. انگار آن کتاب زنده بود. ترزا قبل از این که وسوسه شود و کتاب را باز کند، سریع آن را به درون قفسه برگرداند. کتاب پرنسس تورن را از قفسه بیرون کشید و تصمیم گرفت هرچه زودتر به هاگوارتز برگردد. به طرف صندوق رفت و پول کتاب را داد. بعد از طریق شومینه به اتاقش برگشت. وقتی در کیفش را باز کرد علاوه بر کتابی که خریده بود، یک کتاب دیگر هم در کیفش بود، کتاب سایهها!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!


F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/28
تولد نقش: 1403/01/29
آخرین ورود: چهارشنبه 26 آذر 1404 15:37
از: عمارت ریدل ها
پستها:
229


به طرفداری از تیم هاریگراس
صدای کوبیده شدن باران بر روی ایوان آهنین در فضای خالی خانه میپیچید. سرما آنچنان شدت گرفته بود که حرارت پر فشار شومینه ی کنج خانه نیز برای گرم کردن آنجا کافی به نظر نمی رسید. در آن فضای سرد و خالی، پسرکی به چشم میخورد که داشت برای بار هزارم نامه ی خداحافظی مادر را میخواند. با وجود اینکه میدانست به زودی بر میگردند اما آرام کردن آن بی قراری برایش دشوار بود. پسرک آهی از عمق وجود نهاد و سپس آستین های پلیورش که بزرگ تر از سایز تنش بود را بالا زد و هیزمی به داخل شومینه اضافه کرد.
آن حس تنهایی و خالی بودن خانه برایش عجیب بود، چراکه همیشه به هیاهو و سر و صدایی که اطرافش بود با وجود عدم تمایلش عادت کرده بود. بعد آن که پدر و مادرش به ناچار او را تنها گذاشتند تا به مراسم سوگواری دوست قدیمیشان بروند، او با یک خدمت کار و یک نگهبان در خانه تنها مانده بود. اکنون با این سکوت، افکار سرکوب شده ای که تا آن لحظه زمانی برای باز گشاییشان نداشت، پشت هم سرازیر شد. در این میان حقایق از لابه لای افکار نهفته خود را آرام آرام نمایان می کرد. به صورت ناخود آگاه شروع کرد افکارش را زیر لب زمزمه کردن.
-فکر میکردم دلم برای تنهایی تنگ شده، هرگز تا وقتی دورم شلوغ بود فکر نمیکردم انقدر حس خالی بودن و کم بودن چیزی رو بده. حتی غر زدن های مامان و فریاد های بابا...عجیبه بخوام فکر کنم جای این چیزا هم خالیه ولی بدون حضورشون انگار خونه روحشو از دست داده! نمی دونم اگه الان مشکلی پیش بیاد و بخوام حرف بزنم پیش کی برم؟ حرف دل و نگرانیمو به کی بگم؟...خدمتکار و نگهبان؟ نه! اونا فقط سر پستشونن و برای خود من اهمیتی قائل نیستن که بخوان به حرفام گوش بدن. میترسم...میترسم حرف بزنم و با چشمای سرد فقط سری به نشونه تایید تکون بدن. نمیخوام با کسی حرف بزنم، اگه قرار باشه اینطوری جوابمو بدن! هرچی نباشه من پسر ارشد ریدل هام، غرورم بهم اجازه تحمل چنین برخوردی رو نمیده. آره نباید حرفی بزنم که چنین برخوردی رو دریافت کنم. اینا همش به خاطر غرور و آبروی ریدل هاست، نباید باعث شرم خانوادم بشم آره میدونم که اگه کاری کنم باعث شرمشون بشم دیگه منو دوست ندارن. نه اینو نمیخوام! میترسم...
سرش را بلند کرد و به ساعت نگاهی انداخت.
- انگار توی تنهایی، حتی زمان هم کند تر از همیشه میگذره...امیدوارم مامان و بابا زودتر برگردن.
به کنار پنجره رفت و از اتاق خودش در طبقه دوم نگاهی به باغ رز کرد. حتی آن گلهای زیبا هم در این باران، حس و حال غم انگیزی به خود گرفته بود. شروع کرد روی بخار پنجره نقاشی صورت خندانی کشید. سپس خانواده ای را کنارش ترسیم کرد اما طولی نکشید که قطرات رطوبت شیشه، آن خانواده شاد را به آرامی پاک کرد. صدای گرومپ گرومپ قلبش، طنینی وهمناک ایجاد میکرد. صدای باران و رعد و برق که شدت گرفت، همچون هیزمی در آتش به آن وهم می افزود. چهره اش در هم رفت و دستان سردش مشت شد.
- چیزی نیست تام...چیزی نیست. این فقط یه رعد و برقه. هیچ اتفاقی نمی افته.
پسرک با وجود اینکه میدانست اتفاقی نمی افتد اما دلهره و ترسش همچون موجی خشن و پرتلاطم که با هر برخورد به صخره موجش بیشتر میشد، ترس او نیز با هر صدای رعد و برق شدت میگرفت. این بار رعد و برقی مخوف و با صدایی بلند در آسمان زده شد که باعث شد زمین هم کمی به لرزه در آید. تام ریدل جوان، چند قدم عقب عقب رفت و روی زمین افتاد. چاره ای نبود دیگر نمیتوانست تکان بخورد، همانجا خشکش زده بود. در همان فاصله ای که از پنجره روی زمین افتاده بود با دستانش محکم گوش هایش را پوشاند و با چهره ای گرفته به آسمان خیره شد و منتظر رعدوبرق بعدی ماند. چیزی که لحظه ای بعد دید زیباترین چیزی بود که تا کنون دیده بود، بدون شنیدن صدا، رعد و برق همچون شاهکار هنری ای بود که دلت میخواست آن را قاب کنی و مدتها به آن خیره شوی.
- ووووآااا چقدر زیباست. نمیدونستم چیزی که ازش میترسم میتونه انقدر قشنگ و چشم نواز باشه!
از جایش بلند شد و زنگوله کوچکی را، دو بار تکان داد. مدتی بعد خدمتکار جوان پشت در حاضر شد.
تق تق تق
- بیا تو.
- ارباب جوان امری داشتید؟
- یک فنجون شیر گرم با کمی خوراکی آخر شب برام آماده کن!
- بله ارباب جوان! همینجا در اتاقتون صرف میکنید؟
- آره اینجا راحت ترم.
خدمتکار جوان تعظیمی کرد و از اتاق خارج شد.
کمی بعد...
- ارباب جوان، خوراکی آخر شبتون!
- ممنون بذارش همونجا روی میز.
- چشم. امر دیگه ای ندارید؟
- نه مرخصی میتونی بری بخوابی منم بعد از خوردن اینا دیگه میخوابم.
- بسیار خب ارباب جوان! شب خوبی داشته باشید.
تام سرش را به نشانه تایید تکان داد و خدمتکار رفت. به سراغ سینی خوراکی ها رفت، آن ها را روی زمین، جایی که قبلا افتاده بود گذاشت. بالشت و پتویش را هم به همان جا آورد. پتو را به دور خودش پیچید و با نگاه کردن به آن منظره به آرامی فنجان شیرش را سر کشید.
نیمه شب...
تام که دیگر خوراکی هایش تمام شده بود و آنهمه نگاه کردن به آن منظره خسته اش کرده بود، پلک هایش از خستگی به هم آمد و به آنی خوابش برد. از تنهایی آن روز و افکار آن شبش چیز های زیادی یاد گرفته بود. تنهایی آن قدر ها هم بد نیست، فقط باید بدانی چطور آن را بگذرانی. ترس هایمان هم همیشگی نیست فقط باید جور دیگری به آن اندیشید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S 

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/06/21
تولد نقش: 1398/06/25
آخرین ورود: امروز ساعت 11:26
از: خونِ جوانان محفل لاله دمیده...
پستها:
677
شغل
مدیر فنی دیوان جادوگران


به طرفداری از تیم هاری گراس
شکلات!
دوستی به مانند شکلات میماند. شیرین است و آدمی با داشتنش به ذوق میآید. من هربار که به دوستانم فکر میکردم، شیرینی آن را با تمام وجودم احساس میکردم. ریموس و جیمز همیشه برایم پناهگاهی بودند که به هنگام مشکلاتم به آنها پناه میبردم. تا جایی که به خاطر دارم ریموس هم همیشه موقع مشکلات به چیزی پناه میبرد. به شکلات! هروقت هر کداممان احساس ناراحتی داشتیم، با تکه شکلاتی به سمتمان میآمد و میگفت: «بخور! حالت رو بهتر میکنه!». واقعا هم حالمان بهتر میشد.
هر سه تایمان شانس آوردیم که ژن چاقی نداشتیم. چون ریموس همگیمان را به شکلات معتاد کرده بود. اعتیاد به معنای واقعی کلمه! مثلا یک شب تا صبح که پای شلم بازی کردن بیدار میماندیم، نزدیک 100 بسته را سه تایی تمام میکردیم و صبح که از خواب بیدار میشیدیم، مثل معتادها دنبال اولین چیزی که میگشتیم، شکلات بود. همیشه منتظر بودم تا روزی تبدیل به سه تا بانوی چاق بشویم و کار دنیا برعکس بشود و مضحکه خنده اسنیپ بشویم.
یکی از همان روزهای قدیم، من و ریموس مشغول قدم زدن در کوچه دیاگون بودیم اما تنها چیزی که فکر میکردیم خریدن «شکلات» بود. در آن اوایل من عاشق دوستانم و تجربه دوپامین با آنها بودم. ریموس هم همیشه برای تجربه بیشتر این حس من رو تشویق میکرد. همینطور که مشغول قدم زدن و کرم ریختن روی همدیگر بودیم، شروع به صحبت کرد! یا بهتر است بگویم، شروع به خوندن:
- مرد و مرد و مرد و مردونه! زندگی کن که آخرش بهت نگن دیوونه!

و مثل همیشه من هم اشعارش رو کامل میکردم:
-مثل ماهیگیری که تا ته دریا میرونه! با صدای موج دریا تا صبح هایکون میخونه!

و باز او ادامه میداد:
- میخونه و میخونه! میخونه و میرونه! میدونه اون بالا یکی روزیشو میرسونه! کرم سر قلاب چند روزه که آویزونه! خدا خدا میکنه که یه وقت نشه وارونه!

و من هم کم نمیآوردم:
- ما آدما اینجا هستیم چون اینطوری آسونه! اما کسی نمیدونه چند روز دیگه مهمونه! حالا پاشو تکون بخور آخرشه دیوونه!

عجب روزگار شیرینی بود. عجب دیوانه هایی بودیم. دغدغه هیچ چیز جز عشق و حال کردن را نداشتیم. مثل همیشه وارد مغازه محبوبمان، یعنی «شیرینی و شکلات فروشی اصغر پوپک» شدیم. اصغر همیشه تاکید داشت که شکلات هایش خیلی بهداشتی هستند و با فرمول سری و خیلی خاصی درست شدهاند که در دنیای جادویی و ماگلی لنگهشان پیدا نمیشود. به خاطر دارم که کمی با بهداشت ظاهر اصغر آقا شوخی کردیم، چند کیلویی شکلات خریدیم و از مغازه خارج شدیم.
یادم نیست که تاثیر شکلات ها روی دوستیمان بود یا تاثیر دوستیمان روی شکلات ها! اما این ترکیب برای ما از هر جادویی موثرتر بود. در همان روزها بود که ریموس هم کم کم فرمول سری اولیه شکلاتهای خودش را کشف کرد.
قدر دوستان واقعی و دوستیهایتان را بدانید. چیزی که این روزها مثل گوهر نایاب میماند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

به طرفداری از تیم هاری گراس


اسرار موزهی دیاگون (پارت دوم)
پارت اول
پارت اول
اتفاقی که آکسل همیشه از آن وحشت داشت، بالاخره رخ داده بود. او تمام وقت، ثروت و انرژیاش را به پای موزه ریخته بود و حالا موزه به دلیل کمبود بازدید کننده، ورشکست شده بود. حسابدار با توپِ پر پیش آکسل رفته و بعد از توصیف وضعیت وخیم موزه، استعفا نامهاش را به روی میز کوبیده بود. آکسل به عنوان صاحب موزه، هیچ راهی برای بهبود وضعیت نمیدانست. باید ساختمانِ موزه را به شخصی دیگر میفروخت و به راحتی تسلیم میشد؟ یادش میآمد آن روز هایی که تصمیم گرفته بود موزه را تأسیس کند، با هزار نفر چانه زده و سرمایه زیادی خرج کرده بود تا بتواند ساختمانی در کوچه دیاگون داشته باشد. به هرحال بهترین مکان برای موزهی جادوگران، کوچه دیاگون بود!
آکسل آهی کشید و با ناامیدی روی صندلی مدیریتش نشست. هرچند که با این وضعیت، دیگر لیاقت مقام مدیر را نداشت. او نامهی استعفای حسابدار را کنار زد و به کتابی که زیرش قرار داشت، نگاهی انداخت. عنوانِ ″اسرار پنهان″ به روی جلد چرمی کتاب میدرخشید. کتاب چندان کهنه به نظر نمیرسید! چند ماهِ پیش، یکی از بازدید کنندگان بعد از دیدن وضعیتِ رو به نابودی موزه، این کتاب را به اکسل هدیه داده و تاکید کرده بود که حتما آن را بخواند. اما آکسل حتی کتاب را ورق نزده بود! احساس گناه میکرد. پس به آرامی کتابِ قطور را برداشته و صفحهای را به شکل اتفاقی باز کرد. همان یک حرکت کافی بود که کتاب تا خود شب مشغولش کند. آکسل تازه میتوانست هدفِ آن بازدید کننده را درک کند. کتابِ چرمی که آکسل تصور میکرد فقط ظاهر خوبی داشته باشد، پر بود از اشیای باستانی و جادویی به همراه دلیل و نحوه به وجود آمدنشان! حتی داستانِ تیغ اصلاح که یکی از معروف ترین اشیای موزه بود، یکی از سر فصل های مهم کتاب بود. آکسل تا به آن روز نمیدانست ان تیغ اصلاح معروف و مخوف چگونه به وجود امده. با خودش فکر کرد که؛ شاید این کتاب، تنها راه نجات موزه باشد. چون موزه به جذابیت و اشیای جدید احتیاج داشت، و این کتاب منبعی بی شمار از آن اشیا بود. قبل از هرچیز، او باید به دنبال چاقوی آشپزخانه میرفت. نیمهی دوقلوی تیغ اصلاحِ صورت!
صفحهی دهم، پارت دوم از کتابِ اسرار پنهان؛
″چاقوی آشپزخانه″
چاقوی آشپزخانه به دست دامادی سنگدل یا فردی نابلد نیوفتاده بود! جولیا آشپزی حرفهای بود و هیچ اهمیتی به کابرد های ویژه یا خاصِ چاقو نمیداد. او فقط شیفتهی تیغهی تیز چاقو شده بود و همیشه در آماده کردن غذاهایش، از آن استفاده میکرد. تا اینکه روزی از روز ها، به طور اتفاقی چهرهی همکارش به روی چاقو افتاد. چهرهاش در چاقو انعکاس پیدا کرده بود اما نه همان چهرهای که جولیا در مقابلش میدید. بلکه چهرهای پرشده از خون و شرارت! او به سرعت چاقو را با پارچه پوشاند. نفسش در سینه حبس شده بود. هیچوقت شایعات خوبی راجع به همکارش نشنیده بود. همه میگفتند او فردی حیله باز و کثیف است. چاقوی آشپزخانه این را ثابت کرده بود اما جولیا نمیخواست باورش کند. نمیتوانست شخصی را که با تمام وجود عاشقش بود، به شرارت متهم کند.
جولیا بعد از کلنجار های بسیار با خودش، تصمیم گرفت به جای فاصله گرفتن از او، واقعیت را برایش بازگو کند. به او گفت که مادربزرگش ساحره بوده و چاقویی طلسم شده برایش به ارث گذاشته. جولیا به او التماس کرد که دست از شرارت بردارد و زندگی دوبارهای آغاز کند. اما خوانندهی عزیز، فرض کنید طعمهای آماده جلوی یک هیولا رها کرده و بعد التماس کنید که آن را نخورد! غریزهی هیولا چشم و گوش هایش را کور و کر میکند و به طور قطع طعمهاش را میخورد. آن پسرِ سنگدل فرقی با هیولا نداشت. و جولیا تا صبح روز بعد، وقتی که نتوانست چاقویش را پیدا کند متوجه این موضوع نشده بود.
چاقوی آشپزخانه که همانند تیغ اصلاح به دستان اشتباهی افتاده بود، حاضر به تحمل حقارت نشد. فلز شفافش تبدیل به رنگِ سیاهی حتی تیره تر از زغال شد و از آن روز به بعد، دیگر هویت واقعی دیگران را برای صاحبانش آشکار نکرد. بلکه هرکس چاقو را به دست میگرفت، به مرور زمان چهرهاش تغییر میکرد و به شکل ذات پلیدش درمیآمد. نفرین شرورانهی چاقو، به سرعت در سرتاسر جهان معروفش کرد. تا اینکه کشیش کهنسالی که طرفدار عقاید کاتولیک و استادی از شکنجه و قتل بود، آن را پیدا کرده و در کلیسا مهر و مومش کرد.
حالا برای درک ادامهی داستان، ابتدا باید داستانی دیگر را برایتان تعریف کنم. روزی روزگاری، در جنگلی کهن، بچهخواری زندگی میکرد. روستاییانی که از زیر درختان، چوب خشک جمع میکردند تا زمستان را بگذرانند صدایش میزدند مرد رنگ پریده. قربانی هایش چنان پرشمار بودند که دیوارهای تالار هایی که زیر زمین جنگل ساخته بود، پوشیده بود از اسمهایشان. با استخوانهایشان اسباب و اثاثیهای به ظرافت اندامشان میساخت و فریاد هایشان میشد موسیقی برای ضیافت هایش، سر همان میزی که بچه ها را کشته بود.
دالان های پیچانِ کنام بچه خوار طوری طراحی شده بودند که تعقیب و گریز را لذت بخش تر کنند. بچه ها سرعت شگفت انگیزی داشتند و مرد رنگ پریده این را خوب میدانست. ناسلامتی قبل از اینکه قتل بچه او را به چیزی بی چهره و بی سن و سال تبدیل کند که لنگه نداشت، خودش هم انسان بود.
از وقتی که پسرکی بود، در بی رحمی مهارت داشت. حتی آنموقع هم مردم صدایش میزدند پالیدو (رنگ پریده)، چون خوشش نمیآمد زیر خورشید باشد و برای همین پوستش همیشه مثل ماه آبکی رنگ پریده بود. اول روی حشرات تمرین کرد، بعد روی پرندگان، آخرش هم روی گربه های مادرش. وقتی سیزده سالش بود، اولین بچه را کشت؛ برادر کوچکترش را کشت که هم عاشقش بود و هم به او حسادت میکرد.
کمی پس از آن، رفت و زیردست یک کشیش مشغول به کار شد. این کمیته ابزار مخوف کلیسای کاتولیک بود تا با آن فریباترین و جذاب ترین چیز ها را درباره شکنجه و شیوه های گوناگون کشتن به پالیدو یاد دهد و بعد از سه سال، مهارت های پالیدو به جایی رسید که روی دست استادش زد؛ برای همین هم مهارت هایش را روی استادش آزمود. قلب کشیش را خام و همانطور که میتپید خورد، چون جایی خوانده بود که بی رحمی با بلعیدن آن چندبرابر میشود. پالیدو هم بعد از آن خوراک واقعا ظلمت موذیانه تری احساس کرد و تقوا و تعصب کشیش، بیرحمیِ پالیدو را تقویت کرد.
کشیش بیچاره چاقوی آشپزخانهای داشت که به طور محرمانه در کلیسا از آن محافظت میکرد. پالیدو بعد از مرگ کشیش، چاقو را از قفسهاش بیرون کشید و به دنبال قربانی بعدیاش رفت. یک شب که حسابی دمار از روزگار قربانیاش درآورده بود، پالیدو تغییراتی در بدن خود حس کرد. هرگز حتی فکرش را هم نمیکرد که بخاطر یک چاقوی اشپزخانه باشد! او فکر کرد چشمانش از کاسه درآمدند چون دیگر نمیتوانستند شاهد اعمال او باشند. برای همین مرد رنگ پریده دستانش را سوراخ کرد تا از آن به بعد چشم هایش را بگذارد کف دستانش. گاهی اوقات چشمانِ کف دستانش موقع شکار مزاحمش میشدند. سه بچه توانستند فرار کنند، چون چشم هایش او را یاری نکردند. او اهمیتی به بچه اول و دوم نمیداد اما سومین بچه، سرافین بود که پسر بچهای چابک و باهوش بود. او نه تنها از دست پالیدو فرار کرد، بلکه کلید کمدی که پالیدو چاقویش را در آن نگه میداشت را دزدید.
او همانطور که از شدت وحشت و آسودگی خاطر به خودش میلرزید، در جنگل پا به دویدن گذاشت. سرافین نمیدانست کجا میرود، فقط میدانست باید دور شود و هرطور شده به دهکده پیش خانوادهاش برگردد. وقتی پسرک از کنار آسیابی گذشت که سال ها پیش سربازان یک نجیب زاده ساحرهای را آنجا غرق کرده بودند، کلیدی که همچنان در دست داشت به نظرش مثل نفرین رسید. اگر کلید، صاحبش را سمت او میکشاند، چه؟ سرافین هنگام انداختن کلید به برکه، نه متوجه وزغ بزرگی شد که او را تماشا میکرد، نه متوجه شد که وزغ چشمان یک انسان را داشت. پسر این را هم ندید که وزغ با آن لب های پوشیده از زگیلش کلید را بلعید. (این خودش داستانی دیگر است)
سرافین آن روز فرار کرد و بعد ها هنرمندی شد که بقیهی عمرش تصاویر بسیار زیبا نقاشی کرد تا ظلمتی را که در بچگی دیده بود، روشن کند. ″
ادامه دارد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیگنس بلک در 1403/8/23 19:05:54
جزئیات کاربر

به طرفداری تیم هاری گراس
اسرار موزهی دیاگون! (Part one)
روزی روزگاری، در کلبهای در جنگل کهن، زن ساحرهای زندگی میکرد که مردم به دلیل مهارت روزافزونش، برای حل تمام مشکلاتشان به پیشگاه او مراجعه میکردند. او پسر و دختری داشت که وقتی پدرشان با کمربند به جان بچه ها افتاد، زنِ ساحره ترکش کرد.
درست چند روز بعد از آنکه پسرش تولد دوازده سالگی خود را جشن گرفت و دو ماه مانده بود تا دخترش یازده ساله شود، ساحره به آن دو گفت؛
- ممکنه مجبور بشم شما رو ترک کنم. دیشب توی خواب مرگ خودم رو دیدم. نمیترسم به قلمرو زیرزمینی برم اما نگرانم شما دو نفر کوچک تر از اون باشین که به تنهایی توی این دنیا زندگی کنین؛ پس به هردوی شما هدیهای میدم که اگه خوابم تعبیر شد، شما رو در امان نگه داره.
بچه ها نگاهی وحشت زده بهم انداختند. رویاهای مادرشان همیشه به واقعیت میپیوست. ساحره دست دخترش را گرفت و انگشتان دخترک را دور دستهی چوبی و صاف چاقوی آشپزخانهی کوچکی بست.
- این چاقو از تو در برابر تمام خطرها محافظت میکنه. تازه بیشتر از این هم ازش برمیآد. این چاقو نقاب آدم ها رو میشکافه و صورت واقعیشون رو آشکار میکنه که خیلی وقت ها سعی دارن پنهانش کنن.
دخترک ناچار بود جلوی اشک هایش را بگیرد چون مادرش را خیلی دوست داشت. ولی چاقو را گرفت و آن را لای چین های پیشبندش پنهان کرد. ساحره رو به پسرش کرد. و انگشتان او را دور دستهی نقرهای یک تیغ صورت تراشی بست.
- برای تو تیغ متفاوتی دارم. این برای تو همون کاری رو میکنه که چاقوی آشپزخونه برای خواهرت انجام میده. تیغهش با تیزی خودش از تو در برابر تمام آسیب ها محافظت میکنه و وقتی اونقدر بزرگ بشی که صورتت رو بتراشی، تیغ نه فقط تهریش رو از روی چونهت میتراشه، بلکه تو رو از شر خاطرات دردناک هم خلاص میکنه. هر دفعه که ازش استفاده کنی، کاری میکنه که قلبت هم مثل صورتی که اصلاح کردی احساس جوانی کنه. با این حال مراقب باش! بعضی خاطرات هستن که باید اون ها رو نگه داریم، هرچند که دردناک باشن؛ پس از هدیهی من عاقلانه استفاده کن پسرم.
روز بعد ساحره از جایی درون جنگل که هرروز میرفت تا گیاهان دارویی تازه جمع کند، برنگشت. تازه صبح روز بعد بود که فرزندانش فهمیدند نجیب زادهای به سربازهایش دستور داده او را در همان برکهی آسیابی غرق کنند که ساحره اغلب آن ها را میبرد آنجا تا از آب درباره گذشته و آینده بپرسد.
مدتی گذشت و تمام آن مدت، فرزندان ساحره به فرار از نجیب زاده ها پرداختند. تا اینکه هوا دیگر بوی برف میداد و باد سرد زمستانی، خبرِ اینکه پاییز بار و بندیلش را بسته، همه جا میبرد. کشاورزی که بی مجوز در جنگل خرگوش شکار میکرد، آن دو را یافت. از آنجایی که او و همسرش بچهدار نمیشدند، آن ها را بی آنکه بپرسد از کجا آمدهاند به خانه برد. زوج بی اولاد به آن دو عشق ورزیدند و مثل بچه های خودشان آن ها را بزرگ کردند. وقتی بزرگ شدند، دخترک پیشخدمت آشپزخانه شد و پسر سلمانی یاد گرفت و دو تیغی که مادرشان به آنها داده بود باز هم شکم آن ها را سیر کرد و از آنها محافظت کرد. آن دو تمام عمرشان هدایای مادرشان را عزیز میشمردند. آنها سالهای طولانی به خوبی و خوشی زندگی کردند و تیغه ها را برای بچه هایشان به ارث گذاشتند.
چاقو و تیغ اصلاح همچنان مثل اولین دفعهای که ساحره آن ها را دست بچه هایش گذاشته بود، تیز و درخشان بودند. چون هردو فقط دختر داشتند، تیغ اصلاح به داماد رسید که قلبش سریر و بی رحم بود. یک روز در هنگامهی خشم، او تیغ را روی گلوی همسرش گذاشت. تیغ اصلاح از او اطاعت نکرد و در عوض دست خود داماد را برید، ولی از آن روز به بعد، به جای آنکه تیغه خاطرات دردناک را بتراشد، برای مردهایی که از تیغ استفاده میکردند، آن خاطرات را زنده میکرد و ان ها را با تاریکی وجود خودشان مسموم میساخت.
این تیغه سفر طولانی و پر از فراز و نشیبی را پشت سر گذاشت و انسان های زیادی را به بدبختی کشاند تا اینکه به دست صاحب موزه رسید. او درباره تمام بلاهایی که تیغه به سر صاحبانش آورده بود، آگاه بود. پس تیغه را در محفظهای شیشهای گذاشت و به شکل الماسی تاریخی، در موزه از آن نگهداری کرد. بدون اینکه بداند در گذشتگان بسیار دور، آن تیغه مایهی خوشبختی بود، نه بدبختی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/10/11
تولد نقش: 1402/10/13
آخرین ورود: دوشنبه 19 شهریور 1403 12:23
از: خلافکارا متنفرم!
پستها:
266

کوچهی دیاگون، شلوغ و پرسروصدا بود. صدای قدمهای جادوگران و ساحرههایی که میخواستند چیزی بخرند، در کوچه میپیچید. ساحرهای با ردای سیاه در غرفهاش ایستاده بود و فریاد میکشید:
- جگر اژدها دارم! اصل، مال اژدهای پوزهکوتاه سوئدی! فقط ۳ گالیون!
دختری کوچک درحالی که دست مادرش را گرفته بود، در کوچه حرکت میکرد. موهای سیاه پرپشتش تا شانههایش میرسیدند و دور گردنش ریخته بودند. روی پیراهن بنفشش شنلی سیاه به تن داشت و چشمهای آبیاش برق میزدند. او خیلی زيبا بود.
پاتریشیای پنجساله با لحن بچگانهاش گفت:
- مامان، کی میرسیم؟
مادرش صورتش را به طرف او برگرداند و با لبخندی به پهنای صورتش گفت:
- الان میرسیم دخترم!
پنی (مادر پاتریشیا) زنی بسیار زيبا بود؛ موهای قهوهای شکلاتیاش تا روی شانههایش میرسیدند و چشمهای سبزش میدرخشیدند. ردایی صورتی و زیبا با آستینهای سیاه پوشیده بود و روی کلاه جادوگری سیاهش پرهای صورتی گذاشته بود. عینکی با شیشههای مربعشکل به چشم زده بود که قابی قهوهای داشت. وقتی میخندید، گونههایش چال میافتادند. او چنان زيبا بود که چند جادوگر حدودا ۲۳ ساله هنگامی از کنارش میگذشتند، نگاهی متعجب به او انداختند و بعد شروع کردند به پچپچ کردن.
پنی یک چوبدستی اسباببازی به پاتریشیا داد تا با آن بازی کند و چند دقیقه بعد، آنها جلوی مغازهای کوچک ایستادند. پشت ویترین مغازه پر از تختهچوب، رنگ و ابزار جادویی بود. روی در آن تابلویی آویزان کرده بودند که نشان میداد مغازه باز است. روی تابلوی سردر مغازه هم نوشته بودند:"ساختوساز جادویی آماندا".
پنی در مغازه را باز کرد و او و پاتریشیا وارد شدند. فروشنده ساحرهای جوان با گیسهای طلایی، چشمهای آبی، پوست سفید و لبهای سرخ بود که ردای صورتی کمرنگی پوشیده بود. گفت:
- خوش اومدین! اسم من آمانداست. میتونم کمکتون کنم؟
پنی پاتریشیا را در بغلش گرفت و گفت:
- سلام. من میخوام برای دخترم یه خونهی درختی بسازم، چیزی دارین که به درد بخوره؟
پاتریشیا چوبدستی اسباببازیاش را انداخت و گفت:
- میخوای برام یه خونهی درختی بسازی؟
پنی موهای او را نوازش کرد و لبخند زد.
- بله، دخترم! وقتی رفتیم خونه با هم میسازیمش.
آماندا از پشت پیشخان بیرون آمد و گفت:
- دنبال ابزار میگردید یا چوب؟
پنی چوبدستی اسباببازی را از روی زمین انداخت و به پاتریشیا داد.
- چوب.
آماندا به طرف یکی از قفسههای مغازه رفت که تویش پر از انواع چوب بود. گفت:
- به نظرم چوب بلوط مناسبترین چوب برای ساخت خانهی درختیه. چوب گردو هم خوبه...
"ده دقیقه بعد"
پنی و پاتریشیا از مغازه بیرون آمدند و پنی گفت:
- وقتی رسیدیم خونه بهترین درخت جنگل رو انتخاب میکنیم و خانهی درختیتو میسازیم!
پاتریشیا در آغوش مادرش فرو رفت و گفت:
- ممنون مامان!
- جگر اژدها دارم! اصل، مال اژدهای پوزهکوتاه سوئدی! فقط ۳ گالیون!
دختری کوچک درحالی که دست مادرش را گرفته بود، در کوچه حرکت میکرد. موهای سیاه پرپشتش تا شانههایش میرسیدند و دور گردنش ریخته بودند. روی پیراهن بنفشش شنلی سیاه به تن داشت و چشمهای آبیاش برق میزدند. او خیلی زيبا بود.
پاتریشیای پنجساله با لحن بچگانهاش گفت:
- مامان، کی میرسیم؟
مادرش صورتش را به طرف او برگرداند و با لبخندی به پهنای صورتش گفت:
- الان میرسیم دخترم!
پنی (مادر پاتریشیا) زنی بسیار زيبا بود؛ موهای قهوهای شکلاتیاش تا روی شانههایش میرسیدند و چشمهای سبزش میدرخشیدند. ردایی صورتی و زیبا با آستینهای سیاه پوشیده بود و روی کلاه جادوگری سیاهش پرهای صورتی گذاشته بود. عینکی با شیشههای مربعشکل به چشم زده بود که قابی قهوهای داشت. وقتی میخندید، گونههایش چال میافتادند. او چنان زيبا بود که چند جادوگر حدودا ۲۳ ساله هنگامی از کنارش میگذشتند، نگاهی متعجب به او انداختند و بعد شروع کردند به پچپچ کردن.
پنی یک چوبدستی اسباببازی به پاتریشیا داد تا با آن بازی کند و چند دقیقه بعد، آنها جلوی مغازهای کوچک ایستادند. پشت ویترین مغازه پر از تختهچوب، رنگ و ابزار جادویی بود. روی در آن تابلویی آویزان کرده بودند که نشان میداد مغازه باز است. روی تابلوی سردر مغازه هم نوشته بودند:"ساختوساز جادویی آماندا".
پنی در مغازه را باز کرد و او و پاتریشیا وارد شدند. فروشنده ساحرهای جوان با گیسهای طلایی، چشمهای آبی، پوست سفید و لبهای سرخ بود که ردای صورتی کمرنگی پوشیده بود. گفت:
- خوش اومدین! اسم من آمانداست. میتونم کمکتون کنم؟
پنی پاتریشیا را در بغلش گرفت و گفت:
- سلام. من میخوام برای دخترم یه خونهی درختی بسازم، چیزی دارین که به درد بخوره؟
پاتریشیا چوبدستی اسباببازیاش را انداخت و گفت:
- میخوای برام یه خونهی درختی بسازی؟
پنی موهای او را نوازش کرد و لبخند زد.
- بله، دخترم! وقتی رفتیم خونه با هم میسازیمش.
آماندا از پشت پیشخان بیرون آمد و گفت:
- دنبال ابزار میگردید یا چوب؟
پنی چوبدستی اسباببازی را از روی زمین انداخت و به پاتریشیا داد.
- چوب.
آماندا به طرف یکی از قفسههای مغازه رفت که تویش پر از انواع چوب بود. گفت:
- به نظرم چوب بلوط مناسبترین چوب برای ساخت خانهی درختیه. چوب گردو هم خوبه...
"ده دقیقه بعد"
پنی و پاتریشیا از مغازه بیرون آمدند و پنی گفت:
- وقتی رسیدیم خونه بهترین درخت جنگل رو انتخاب میکنیم و خانهی درختیتو میسازیم!
پاتریشیا در آغوش مادرش فرو رفت و گفت:
- ممنون مامان!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب میشه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 09:13
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
637

"لوموس."
پطروس چوبدستی اش را درآورده بود و داشت پس از مدت های طولانی از آن استفاده می کرد و این کار آن قدر حس خوبی به او داده بود که باعث شد آب و هوای تاریک روحیه اش تا حدی تسکین پیدا کند.
او در معبد نمی توانست جادو کند، چون همه فکر می کردند او یک ماگل است و اگر می فهمیدند که این طور نیست، جهنم به پا می شد. پطروس توانسته بود خواهر جادوگرش رزالی را از آسیب راهب ها دور نگه دارد، اما شک داشت در مورد خودش بتواند کاری بکند. جادوگر بودن برای رهبر بزرگ راهب ها بزرگ ترین گناه ممکن بود.
همان طور که در کوچه ی دیاگون پیش می رفت و از بین مغازه های بسته عبور می کرد، ناگهان سایه ای را دید که به سرعت از درز یکی از پنجره های بسته داخل شد.
"پس این جایی."
و با خیال آسوده به آن سمت رفت. شکارش یک خون آشام بود، ولی از نوع ماگل. حالا که بنجامین قبول نمی کرد خون آشام های پلید را بکشد، پطروس مجبور بود خودش این کار را انجام دهد.
"آلوهومورا."
در را باز کرد و وارد مغازه شد و در نور چوبدستی اش خون آشام را دید که در یک گوشه خودش را جمع کرده و از ترس می لرزد. پطروس با لحنی آرام گفت:
"اگه بخوای، می تونم قبل از کشتنت به اعترافات گوش بدم."
خون آشام با خشم گفت:
"من هیچ اعترافی ندارم که به تو موجود کثیف بکنم."
پطروس چوبدستی اش را بالا آورد و طلسمی را به سمت او روانه کرد. خون آشام آتش گرفت و در حالی که فریادهای دردآلود می کشید، به خاکستر تبدیل شد.
پطروس جلو رفت و وسط مغازه ایستاد و از هجوم آدرنالین و افزایش تپش قلبش لذت برد.
"آره، من یه موجود کثیفم. خیلی وقته که این طوری ام. جادوگر بودنمو از راهبا مخفی کردم و همین طور رابطه ام با یه مردو. اون الان دیگه زنده نیست و تبدیل به یه شبح شده. با این حال هنوزم حس بهشتو بهم میده... لوی عزیزم، بیا پیشم."
در این لحظه شبح مردی با موهای قرمز آتشین در مغازه ظاهر شد و به سمت پطروس رفت و او را در آغوش گرفت.
پطروس چوبدستی اش را درآورده بود و داشت پس از مدت های طولانی از آن استفاده می کرد و این کار آن قدر حس خوبی به او داده بود که باعث شد آب و هوای تاریک روحیه اش تا حدی تسکین پیدا کند.
او در معبد نمی توانست جادو کند، چون همه فکر می کردند او یک ماگل است و اگر می فهمیدند که این طور نیست، جهنم به پا می شد. پطروس توانسته بود خواهر جادوگرش رزالی را از آسیب راهب ها دور نگه دارد، اما شک داشت در مورد خودش بتواند کاری بکند. جادوگر بودن برای رهبر بزرگ راهب ها بزرگ ترین گناه ممکن بود.
همان طور که در کوچه ی دیاگون پیش می رفت و از بین مغازه های بسته عبور می کرد، ناگهان سایه ای را دید که به سرعت از درز یکی از پنجره های بسته داخل شد.
"پس این جایی."
و با خیال آسوده به آن سمت رفت. شکارش یک خون آشام بود، ولی از نوع ماگل. حالا که بنجامین قبول نمی کرد خون آشام های پلید را بکشد، پطروس مجبور بود خودش این کار را انجام دهد.
"آلوهومورا."
در را باز کرد و وارد مغازه شد و در نور چوبدستی اش خون آشام را دید که در یک گوشه خودش را جمع کرده و از ترس می لرزد. پطروس با لحنی آرام گفت:
"اگه بخوای، می تونم قبل از کشتنت به اعترافات گوش بدم."
خون آشام با خشم گفت:
"من هیچ اعترافی ندارم که به تو موجود کثیف بکنم."
پطروس چوبدستی اش را بالا آورد و طلسمی را به سمت او روانه کرد. خون آشام آتش گرفت و در حالی که فریادهای دردآلود می کشید، به خاکستر تبدیل شد.
پطروس جلو رفت و وسط مغازه ایستاد و از هجوم آدرنالین و افزایش تپش قلبش لذت برد.
"آره، من یه موجود کثیفم. خیلی وقته که این طوری ام. جادوگر بودنمو از راهبا مخفی کردم و همین طور رابطه ام با یه مردو. اون الان دیگه زنده نیست و تبدیل به یه شبح شده. با این حال هنوزم حس بهشتو بهم میده... لوی عزیزم، بیا پیشم."
در این لحظه شبح مردی با موهای قرمز آتشین در مغازه ظاهر شد و به سمت پطروس رفت و او را در آغوش گرفت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
برای آشنایی بیشتر با دنیای داستانی ام، 'نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/06/18
تولد نقش: 1396/08/13
آخرین ورود: یکشنبه 25 مرداد 1405 06:21
از: شبانگاه توی سایه ها.
پستها:
724

کوچه دیاگون همیشه تاریک بود. حتی وقتی که خورشید تو اوج روشنایی روز قرار داشت هم، از نور گریزان بود و تاریکی رو با تمام وجود به خود جذب میکرد. سایه ساختمان های عجیب و غریب و کج و کوله روی کوچه سنگینی میکرد. ولی قطعا یک نفر بود که از این سایه سنگین نهایت لذت رو میبرد.
آستریکس که همیشه از نور خورشید گریزان بود قطعا این یک نشونه خوب براش به حساب میومد. او هیچوقت نیاز پیدا نکرده بود این وقت روز به کوچه دیاگون بیاد و تا این حد تو کوچه پس کوچه های دیاگون پیش بره؛ ولی قطعا دلیل خوبی داشت. مثل کارت ویزیتی که در دست داشت! یک کارت ویزیت با پس زمینه مشکی که با رنگ قرمز خونی طراحی خاص به شکل قطره خون داشت و در کنار اون ادرس و اسم فروشگاه به چشم میخورد.
آستریکس به دور بر نگاهی انداخت، ادرس رو بنظر درست اومده بود و مغازه باید همین دور اطراف میبود. یک فکری به سرش زد. چرا از یکی نپرسه؟ سوال کردن که عیب نیست، هست؟
چشم های آستریکس سریع متوجه یک شخصی شد که کناری ایستاده و به سمتی خیره شده. گویا درحال تماشای شخص خاصی از فاصله دور است. به سمت اون مرد رفت و نزدیک شد. شخص با یک کت شلوار قرمز با لخندی عجیب به عصایش تکیه داد بود. وقتی آستریکس نزدیکش شد توجه اون نیز جلب شد.
_ وقتتون بخیر. من دنبال این فروشگاه میگردم. میتونین تو پیدا کردنش راهنمایی کنید؟
اون شخص اول نگاهی به سر تا پای آستریکس که یک لباس رسمی یکدست مشکی برتن داشت کرد و سپس نگاهی به کارت ویزیت انداخت و لبخند ملایمی زد و سپس با صدایی رادویی اش گفت:
_ قبلا این فروشگاه اینجا نبود... خیلی جالبه...حتما جدیدا افتتاح کردن.
_ قطعا همینطوره. شعبه جدیدشونه. برای همین خودم شخصا برای خرید خون و همینطور، گفتن تبریک اومدم.
_ هوووووم... مغازه جدید... به نظر سرگرم کننده میاد... خب، میتونم شخصا برای پیدا کردن این مغازه همراهیتون کنم.
_ میتونه همراهی جالبی باشه. ولی، شمام قصد خرید خون دارین؟
_ اوه... نه. میدونی... من این رو ماموریت شخصی خودم میدونم که هر مغازه جدیدی این اطراف باز میشه رو چک کنم. از کشف چیزهای جدید لذت میبرم.
_ هوم. که اینطور. پس بریم برای کشف چیز های جدید. درضمن آستریکس هستم من. خون اشام گریفیندور.
_ منم الستور هستم. از دیدنتون خوشوقتم هم گروهی، خیلی خوشوقتم!
آستریکس و الستور پس از خوش و بش کردن به راه افتادند. طبق گفته الستور مغازه فاصله زیادی از آنها نداشت پس راه طولانی در پیش نداشتند.
_ خب...آستریکس، مدتی میشد که در همچنین جاهای عمومی حاضر نشدی. هرچند بیشتر زمان خودت رو توی تالار گریفیندور گذروندی ولی همین باعث بوجود اومدن شایعات سرگرم کننده ای بین مردم میشه.
_ عالیه! این که همیشه مردم رو تو شک و تردید نسبت به خودم نگه دارم باعث خرسندیه منه، ولی بزار حدس هاشون رو بزنن. قطعا جفتمون از شنیدن تئوری های بقیه توی برنامه رادیوییت سرگرم میشیم.
آستریکس این رو گفت و با پوزخندی اروم به الستور نگاه کرد که او نیز با بیشتر شدن لبخند همیشگیش، جواب آستریکس رو داد و هردو به راه خودشون ادامه دادند.
_ هووووم... بوی خون رو حس میکنم...بلاخره، رسیدیم!
آستریکس و الستور هردو مقابل یک مغازه تازه تاسیس ایستاده بودند. یک تابلوی بزرگ با طرح خون، اسکلت و خفاش رو آن به بزرگی خودنمایی میکرد و عبارت خون شیرین که مشخص بود با خود خون روی آن نوشته شده. پشت شیشه ویترین انواع شیشه های خون به چشم میخورد با برند های مختلف، اندازه و طعم های مختلف. در طرف دیگر یک سری لوازم های خاص قرار داشتند که مطمعنن لوازم جانبی نوشیدن خون محسوب میشدن ولی بخاطر غیر قانونی بودن زیاد جلوی چشم قرار نداشتند و ماهم برای غیر قانونی شدن سایت به جزئیات آن نمیپردازیم.
بعد از برندازی فروشگاه آستریکس اولین قدم رو برداشت و همراه الستور که درحال گذاشتن عصایش در جیب کتش بود هردو وارد مغازه شدند. با باز و بسته شدن در مغازه توجه مرد فروشنده به آنها جلب شد. فروشنده که که یک مرد جا افتاده رنگ پریده با صورت استخونی که روی لب، گونه و گوش های خود پیرسینگ هایی دیده میشد و لباس رسمی اتو کشیده با مو های سفید خالص و همینطور با لاک، رژ و خط چشم مشکی رنگی که داشت با خوشحالی عجیبی به سمت آنها آمد.
_سینیور آستریکس! چه افتخاری... چه سعادتی... قدم رنجه فرمودین واقعا. لطفا... لطفا بفرمایید بر روی مبل های راحتی ما بنشینید. لطفا اجازه بدین با خون تازه و گرم بانوی جوانی که امروز صبح مخصوص مشتری های ویژه ای مثل شما شکار کردیم پذیرایی کنم... بهتون اطمینان میدم با پوست سفیدی که همانند پر قو داشت مزه اش برای شما لذت و مسرت بخش خواهد بود.
آستریکس با خونسردی کتش را دراورد و با بشکنی که فروشنده زد کت در رخت آویز قرار گرفت. حال استریکس که یک پیراهن مشکی و یک جلیقه شرابی رنگ داشت همراه با الستور روی مبل های راحتی فروشگاه نشسته و لم دادند.
_ مورگان! همیشه مشتری مداریت برام لذت بخش تر از خون توی رگات بوده. ولی متاسفانه مجبورم این پیشنهاد پذیراییتو رد کنمف چرا که درحال پست زدن در سایت هستیم و باید قوانین سایت رعایت بشه... بلاخره ما بدون قوانین چی هستیم؟ چیزی بیشتر از حیوان؟... اما چرا که نه. درکنار تبریک گفتن برای شعبه جدیدتون، قطعا برای خرید همچین خون های اعلایی که دارین هم حضور دارم. مطمعن باش که چند تا از بهترین شیشه خون هات رو برام بسته بندی میکنی. خفاش ها با خودشون چی فکر میکنن وقتی شب بفهمن از اینجا دست خالی برگشتم. هوم؟
فروشنده که حال مورگان نام داشت جوری که انگار افتخار خدمت کردن به ارباب قدیمی خودش رو پیدا کرده باشه با کلی خم و راست شدن و اطاعت امر کردن به پشت پیش خوان خودش رفت و از قفسه پشت سرش یک شیشه خونی که طرح خاصی رو خودش داشت رو با نهایت ظرافت از جایش برداشت. طوری با شیشه خون رفتار میکرد انگار که خون رگ های خودش در آن جریان دارد و افتادن و شکستن آن مساوی بود شکستن قلب خودش.
فروشنده جوری با ذوق و علاقه مشغول بسته بندی شیشه خون های آستریکس بود که کاملا حضور الستور رو فراموش کرده بود. ولی طولی نکشید که این فراموشی پایان یافت. چرا که هرچند الستور کنار آستریکس روی مبل شنسته بود ولی سایه اون فرق داشت. جوری که شخص زنده ای باشد رفتار و حرکات خاص خودش را داشت. با رد شدن سایه الستور از روی پیشخوان فروشنده سریع توجه فروشنده به وی جلب شد.
_ اوه... جناب! لطفا بی توجهی من رو ببخشین! ادب و متانتم کجا رفته... لطفا بفرمایید. شما چه نوع زندگی میل دارید؟ ما اینجا انواع خون هارو داریم که هرکدوم سرشار از زندگی پایان یافته و حتی نیافته افراد خاص هستند.
_ هاه... نه! همچین اتفاقی نمیوفته!
لبخند الستور که بیشتر شده بود و چشم هایش تنگ تر نشون دهنده حال نکردنش با این پیشهاد فروشنده بود. ولی فروشنده که برای اولین بار بود در حضور الستور قرار گرفته بود و هیچ شناختی از وی نداشت سریع دستی به قفسه ای که جدا از قفسه اصلی خون ها قرار داشت انداخت و شیشه ای مقابل الستور گرفت.
_ آه جناب... لطفا بی نزاکتی من رو به بزرگیتون ببخشین. منظوری نداشتم. فروشگاه ما برای حیوان آشام های همانند شما نیز خون های متفاوت و با کیفیتی داریم. برای مثال این خون گوزن که همین امروز چند ساعت پیش برامون اوردند.. شکارش آسون نبود ولی درست مثل گوشت لذیذی که داشت مطمعنن خون تازه و گرمی هم داره. در خدمت شما...
شاخ های الستور که با شنیدن گوزن درحال بزرگ و بزرگتر شدن بود و چشماش که کم کم حالت غیر عادی به خودش میگرفت کم کم باعث نگرانی فروشنده میشد. آستریکس که دید فروشنده هنوز دلیل این حالت الستور رو نفهمیده و اگه سریع مداخله نکنه احتمال به یقین فروشنده محبوبش بجای خون گوزن، گوشت خودش توسط الستور میل خواهد شد، سریع بلند شد و با دستی که بالا گرفته بود میان آن دو پرید و توجهات رو به خودش جلب کرد.
_ مورگان! قطعا تو یکی از بهترین فروشنده هایی هستی که تاحالا تو عمرم دیدم. اما الستور! این دوست ما برخلاف علاقه ای که به گوزن ها دارد به خون گوزن علاقه ای نداره. همونطور که تونستم اولین مشتری امروزت باشم. میخوام که آخریش هم نباشم. پس... ممنون بابت بسته بندی و مشتری مداریت. من و الستور دیگه جا رو برای مشتری های دیگت خالی میکنیم. تا بعد دوست قدیمی.
اول الستور و سپس آستریکس با در دست داشتن بسته بندی از شیشه ها از فروشگاه خارج شدند و سپس روبروی هم ایستادند. وقت خداحافظی بود...
_ خب الستور... امید وارم که امروزت برات حسابی سرگرم کننده بوده باشه.
- هاها... دنیا همیشه مثل یک استیج برای سرگرمیه دوست من. و اتفاقای هر روزش مثل صحنه های استیج برای سرگرمیه.
آستریکس که همواره خودش به لذت بردن از زندگی و هدر ندادن حتی یک روزش تاکید داشت با نظر الستور کاملا مواق بود و این از پوزخندی که روی صورت بوجود اومد کاملا مشخص بود. هردو بعد از فشردن دست یکدیگر و سر تکون دادن، در خلاف همدیگه از هم دور شدند.
آستریکس که همیشه از نور خورشید گریزان بود قطعا این یک نشونه خوب براش به حساب میومد. او هیچوقت نیاز پیدا نکرده بود این وقت روز به کوچه دیاگون بیاد و تا این حد تو کوچه پس کوچه های دیاگون پیش بره؛ ولی قطعا دلیل خوبی داشت. مثل کارت ویزیتی که در دست داشت! یک کارت ویزیت با پس زمینه مشکی که با رنگ قرمز خونی طراحی خاص به شکل قطره خون داشت و در کنار اون ادرس و اسم فروشگاه به چشم میخورد.
آستریکس به دور بر نگاهی انداخت، ادرس رو بنظر درست اومده بود و مغازه باید همین دور اطراف میبود. یک فکری به سرش زد. چرا از یکی نپرسه؟ سوال کردن که عیب نیست، هست؟
چشم های آستریکس سریع متوجه یک شخصی شد که کناری ایستاده و به سمتی خیره شده. گویا درحال تماشای شخص خاصی از فاصله دور است. به سمت اون مرد رفت و نزدیک شد. شخص با یک کت شلوار قرمز با لخندی عجیب به عصایش تکیه داد بود. وقتی آستریکس نزدیکش شد توجه اون نیز جلب شد.
_ وقتتون بخیر. من دنبال این فروشگاه میگردم. میتونین تو پیدا کردنش راهنمایی کنید؟
اون شخص اول نگاهی به سر تا پای آستریکس که یک لباس رسمی یکدست مشکی برتن داشت کرد و سپس نگاهی به کارت ویزیت انداخت و لبخند ملایمی زد و سپس با صدایی رادویی اش گفت:
_ قبلا این فروشگاه اینجا نبود... خیلی جالبه...حتما جدیدا افتتاح کردن.
_ قطعا همینطوره. شعبه جدیدشونه. برای همین خودم شخصا برای خرید خون و همینطور، گفتن تبریک اومدم.
_ هوووووم... مغازه جدید... به نظر سرگرم کننده میاد... خب، میتونم شخصا برای پیدا کردن این مغازه همراهیتون کنم.
_ میتونه همراهی جالبی باشه. ولی، شمام قصد خرید خون دارین؟
_ اوه... نه. میدونی... من این رو ماموریت شخصی خودم میدونم که هر مغازه جدیدی این اطراف باز میشه رو چک کنم. از کشف چیزهای جدید لذت میبرم.
_ هوم. که اینطور. پس بریم برای کشف چیز های جدید. درضمن آستریکس هستم من. خون اشام گریفیندور.
_ منم الستور هستم. از دیدنتون خوشوقتم هم گروهی، خیلی خوشوقتم!
آستریکس و الستور پس از خوش و بش کردن به راه افتادند. طبق گفته الستور مغازه فاصله زیادی از آنها نداشت پس راه طولانی در پیش نداشتند.
_ خب...آستریکس، مدتی میشد که در همچنین جاهای عمومی حاضر نشدی. هرچند بیشتر زمان خودت رو توی تالار گریفیندور گذروندی ولی همین باعث بوجود اومدن شایعات سرگرم کننده ای بین مردم میشه.
_ عالیه! این که همیشه مردم رو تو شک و تردید نسبت به خودم نگه دارم باعث خرسندیه منه، ولی بزار حدس هاشون رو بزنن. قطعا جفتمون از شنیدن تئوری های بقیه توی برنامه رادیوییت سرگرم میشیم.
آستریکس این رو گفت و با پوزخندی اروم به الستور نگاه کرد که او نیز با بیشتر شدن لبخند همیشگیش، جواب آستریکس رو داد و هردو به راه خودشون ادامه دادند.
_ هووووم... بوی خون رو حس میکنم...بلاخره، رسیدیم!
آستریکس و الستور هردو مقابل یک مغازه تازه تاسیس ایستاده بودند. یک تابلوی بزرگ با طرح خون، اسکلت و خفاش رو آن به بزرگی خودنمایی میکرد و عبارت خون شیرین که مشخص بود با خود خون روی آن نوشته شده. پشت شیشه ویترین انواع شیشه های خون به چشم میخورد با برند های مختلف، اندازه و طعم های مختلف. در طرف دیگر یک سری لوازم های خاص قرار داشتند که مطمعنن لوازم جانبی نوشیدن خون محسوب میشدن ولی بخاطر غیر قانونی بودن زیاد جلوی چشم قرار نداشتند و ماهم برای غیر قانونی شدن سایت به جزئیات آن نمیپردازیم.
بعد از برندازی فروشگاه آستریکس اولین قدم رو برداشت و همراه الستور که درحال گذاشتن عصایش در جیب کتش بود هردو وارد مغازه شدند. با باز و بسته شدن در مغازه توجه مرد فروشنده به آنها جلب شد. فروشنده که که یک مرد جا افتاده رنگ پریده با صورت استخونی که روی لب، گونه و گوش های خود پیرسینگ هایی دیده میشد و لباس رسمی اتو کشیده با مو های سفید خالص و همینطور با لاک، رژ و خط چشم مشکی رنگی که داشت با خوشحالی عجیبی به سمت آنها آمد.
_سینیور آستریکس! چه افتخاری... چه سعادتی... قدم رنجه فرمودین واقعا. لطفا... لطفا بفرمایید بر روی مبل های راحتی ما بنشینید. لطفا اجازه بدین با خون تازه و گرم بانوی جوانی که امروز صبح مخصوص مشتری های ویژه ای مثل شما شکار کردیم پذیرایی کنم... بهتون اطمینان میدم با پوست سفیدی که همانند پر قو داشت مزه اش برای شما لذت و مسرت بخش خواهد بود.
آستریکس با خونسردی کتش را دراورد و با بشکنی که فروشنده زد کت در رخت آویز قرار گرفت. حال استریکس که یک پیراهن مشکی و یک جلیقه شرابی رنگ داشت همراه با الستور روی مبل های راحتی فروشگاه نشسته و لم دادند.
_ مورگان! همیشه مشتری مداریت برام لذت بخش تر از خون توی رگات بوده. ولی متاسفانه مجبورم این پیشنهاد پذیراییتو رد کنمف چرا که درحال پست زدن در سایت هستیم و باید قوانین سایت رعایت بشه... بلاخره ما بدون قوانین چی هستیم؟ چیزی بیشتر از حیوان؟... اما چرا که نه. درکنار تبریک گفتن برای شعبه جدیدتون، قطعا برای خرید همچین خون های اعلایی که دارین هم حضور دارم. مطمعن باش که چند تا از بهترین شیشه خون هات رو برام بسته بندی میکنی. خفاش ها با خودشون چی فکر میکنن وقتی شب بفهمن از اینجا دست خالی برگشتم. هوم؟
فروشنده که حال مورگان نام داشت جوری که انگار افتخار خدمت کردن به ارباب قدیمی خودش رو پیدا کرده باشه با کلی خم و راست شدن و اطاعت امر کردن به پشت پیش خوان خودش رفت و از قفسه پشت سرش یک شیشه خونی که طرح خاصی رو خودش داشت رو با نهایت ظرافت از جایش برداشت. طوری با شیشه خون رفتار میکرد انگار که خون رگ های خودش در آن جریان دارد و افتادن و شکستن آن مساوی بود شکستن قلب خودش.
فروشنده جوری با ذوق و علاقه مشغول بسته بندی شیشه خون های آستریکس بود که کاملا حضور الستور رو فراموش کرده بود. ولی طولی نکشید که این فراموشی پایان یافت. چرا که هرچند الستور کنار آستریکس روی مبل شنسته بود ولی سایه اون فرق داشت. جوری که شخص زنده ای باشد رفتار و حرکات خاص خودش را داشت. با رد شدن سایه الستور از روی پیشخوان فروشنده سریع توجه فروشنده به وی جلب شد.
_ اوه... جناب! لطفا بی توجهی من رو ببخشین! ادب و متانتم کجا رفته... لطفا بفرمایید. شما چه نوع زندگی میل دارید؟ ما اینجا انواع خون هارو داریم که هرکدوم سرشار از زندگی پایان یافته و حتی نیافته افراد خاص هستند.
_ هاه... نه! همچین اتفاقی نمیوفته!
لبخند الستور که بیشتر شده بود و چشم هایش تنگ تر نشون دهنده حال نکردنش با این پیشهاد فروشنده بود. ولی فروشنده که برای اولین بار بود در حضور الستور قرار گرفته بود و هیچ شناختی از وی نداشت سریع دستی به قفسه ای که جدا از قفسه اصلی خون ها قرار داشت انداخت و شیشه ای مقابل الستور گرفت.
_ آه جناب... لطفا بی نزاکتی من رو به بزرگیتون ببخشین. منظوری نداشتم. فروشگاه ما برای حیوان آشام های همانند شما نیز خون های متفاوت و با کیفیتی داریم. برای مثال این خون گوزن که همین امروز چند ساعت پیش برامون اوردند.. شکارش آسون نبود ولی درست مثل گوشت لذیذی که داشت مطمعنن خون تازه و گرمی هم داره. در خدمت شما...
شاخ های الستور که با شنیدن گوزن درحال بزرگ و بزرگتر شدن بود و چشماش که کم کم حالت غیر عادی به خودش میگرفت کم کم باعث نگرانی فروشنده میشد. آستریکس که دید فروشنده هنوز دلیل این حالت الستور رو نفهمیده و اگه سریع مداخله نکنه احتمال به یقین فروشنده محبوبش بجای خون گوزن، گوشت خودش توسط الستور میل خواهد شد، سریع بلند شد و با دستی که بالا گرفته بود میان آن دو پرید و توجهات رو به خودش جلب کرد.
_ مورگان! قطعا تو یکی از بهترین فروشنده هایی هستی که تاحالا تو عمرم دیدم. اما الستور! این دوست ما برخلاف علاقه ای که به گوزن ها دارد به خون گوزن علاقه ای نداره. همونطور که تونستم اولین مشتری امروزت باشم. میخوام که آخریش هم نباشم. پس... ممنون بابت بسته بندی و مشتری مداریت. من و الستور دیگه جا رو برای مشتری های دیگت خالی میکنیم. تا بعد دوست قدیمی.
اول الستور و سپس آستریکس با در دست داشتن بسته بندی از شیشه ها از فروشگاه خارج شدند و سپس روبروی هم ایستادند. وقت خداحافظی بود...
_ خب الستور... امید وارم که امروزت برات حسابی سرگرم کننده بوده باشه.
- هاها... دنیا همیشه مثل یک استیج برای سرگرمیه دوست من. و اتفاقای هر روزش مثل صحنه های استیج برای سرگرمیه.
آستریکس که همواره خودش به لذت بردن از زندگی و هدر ندادن حتی یک روزش تاکید داشت با نظر الستور کاملا مواق بود و این از پوزخندی که روی صورت بوجود اومد کاملا مشخص بود. هردو بعد از فشردن دست یکدیگر و سر تکون دادن، در خلاف همدیگه از هم دور شدند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.
از جرقهای کوچک تا شعلهای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/09/24
تولد نقش: 1399/09/28
آخرین ورود: سهشنبه 9 تیر 1405 23:27
از: دست این آدما!
پستها:
380
شغل
قاضی آزکابان

کلاه شنلش را کمی جلوتر کشید و به سمت کوچه ناکترن پیچید.
کلاغها برایش خبر آورده بودند که قصابیای افتتاح شده، و غریزه حیوانیاش علیرغم انسانیت درونش، او را به سمت آنجا جلو میبرد.
قول داده بود اهلی شود و جسم و روحش را با تغذیه ناسالم آلوده نکند، اما کاری از دستش برنمیآمد؛ گرگ متولد شده بود و حتی با قویترین طلسمها و معجونها هم نمیتوانست خود واقعیاش را تغییر دهد. میل به گوشت تازه هرگز قرار نبود سرکوب شود.
نمیتوانست وقت و بیوقت از خانه بیرون بزند تا دنبال شکار بگردد. نه تنها وقتگیر بود، بلکه مزد کارش هم قرار نبود چیزی بیشتر از یک پرنده کوچک یا خرگوش باشد. اینطور بود که پایش به کوچه ناکترن باز شد، بلکه بتواند روح سرکشش را سیراب کند.
پیدا کردن مغازه جدید آنقدرها هم سخت نبود. روشنایی و زرق و برقش برای آن کوچه غیرمعمول و حتی زیاد از حد بود! در حدی که آلنیس مجبور شد کمی پلک بزند تا چشمانش به نور آنجا عادت کند.
در مغازه باز شد و مردی با موها و کت و شلوار قرمز از آنجا خارج شد. او هم مثل آن قصابی، زیادی تو چشم و متفاوت بود.
آلنیس لبخند عجیبش را با یک لبخند جواب داد و وارد مغازه شد.
مسلما به کوچه ناکترن نیامده بود که گوشت گاو بخرد. چیز دیگری میخواست، چیزی که در قصابیهای شهر لندن پیدا نمیشد. مثل گوشت گوزن...
قبل از اینکه بتواند صحبتی کند، مرد قصاب جلو آمد و مچ دستش را گرفت.
- بانوی جوانی مثل شما نبایدهمچین جایی باشه.
آلنیس تلاش کرد دستش را پس بزند، ولی مرد قویتر از او بود.
- هی! چی کار میکنی؟ دستتو بکش! کمک!
فریادهایش در دست قصاب که ناگهان جلوی دهانش قرار گرفت، خفه شد.
تعرض؟ چیزی بود که حتی در وحشیترین قسمت جنگل هم ندیده بود. این، یکی از دلایلی بود که از دنیای انسانها بدش میآمد.
در حال تقلا بود که شاید بتواند خودش را رها کند، که صدای در مغازه توجه جفتشان را جلب کرد. همان مرد قرمزپوش بود، با همان لبخند. البته کمی ترسناکتر.
درست نفهمید چه شد، همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. فقط به خودش آمد و دید که کنار دیوار کز کرده، مشغول تماشای وحشیانهترین شکار عمرش است.
تمام تلاشش را کرد که بالا نیاورد، ولی هیچوقت موجودی را اینطور گسسته از هم ندیده و قطعا خودش هم دست به این کار نزده بود.
دستش را در موهایش فرو برد و تلاش کرد صدای خورده شدن گوشت و اصوات رضایتمندی مرد قرمزپوش را نادیده بگیرد. به قدری اتفاق برایش شوکهکننده بود که توان بلند شدن و فرار را نداشت.
چشمانش با دیدن مرد که به سمتش میآمد گرد شد و بیشتر در خودش جمع شد.
- قسم میخورم به کسی چیزی نمیگم!
مرد لبخند پهنی زد. همانطور که دستمالی از جیبش درمیآورد که صورت خونیاش را با آن تمیز کند، دست دیگرش را به سمت آلنیس دراز کرد.
- اوه فکر کردید من هم یکیام مثل اون یارو؟ ناراحت کنندهاست که همچین تصوری دارید خانم.
آلنیس با کمی درنگ و تردید، دست او را گرفت و بلند شد. کلاه شنلش را تا جایی که خودش بتواند ببیند، روی صورتش کشید و بیشتر در شنلش فرو رفت. نمیتوانست اجازه بدهد کسی او را شناسایی کند؛ نمیخواست آبروی کسانی که به او در آن خانه پناه داده بودند را ببرد. فقط باید هر چه سریعتر از آنجا، از آن کوچه نفرینشده خارج میشد.
قبل از اینکه در مغازه را باز کند، برگشت و مرد را دید که سرش را کج کرده، با همان لبخند عجیب به او نگاه میکند. زیر لب از او تشکری کرد و بعد به سرعت بیرون رفت.
شاید یک شکار بیدردسر حالش را جا میآورد، یا شاید هم تا مدتها نمیتوانست حس پاره شدن گوشت زیر دندانهایش را تحمل کند.
وارد کوچه دیاگون شد و نفس تازهای کشید. پرتوهای خورشید، پوست سردش را نوازش میکرد.
هنوز چند قدم نرفته بود که حس عجیبی او را در بر گرفت و مجبورش کرد برگردد و پشت سرش را نگاه کند.
حاضر بود قسم بخورد که یک جفت چشم سرخرنگ را میان جمعیت دید که به درون روحش خیره شده است.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلنیس اورموند در 1403/2/7 2:44:38
Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!
Hell is empty
And all the devils are here
William Shakespeare
And all the devils are here
William Shakespeare
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 1 مهر 1405 22:11
از: ایستگاه رادیویی
پستها:
313
شغل
داور دوئل

آسمان لندن، در آن روز، برعکس اکثر روزهای سال، آفتابی و گرم بود، اتفاقی بسیار نادر.
کوچه دیاگون، مثل همیشه شلوغ بود، و جادوگران، ساحرگان و حتی فروشندگان، مشغول لذت بردن از نور آفتاب و خوش و بش بودند. اما حتی در آن روز شاد، کوچه ناکترن، تنگ و تاریک بود، گویی حتی نور خورشید هم از آن محل دوری میجست. جادوگران و ساحرگان با کمترین صحبتی مشغول خرید و فروش بودند، انگار هر یک راز عمیقی در سینه داشت که در صورت باز کردن دهانش، ممکن بود تمام محل را به آتش بکشد.
در کوچه ناکترن، همیشه دو قانون نانوشته وجود داشت: "در مورد خودت با کسی صحبت نکن" و "هیچوقت از فروشگاهی که قبلا ازش خرید نکردی، خرید نکن".
و شاید قانون دوم باعث شده بود که مغازهای که جدیداً در کوچه باز شده بود، خالی از مشتری باشد.
مغازه کاملاً تمیز بود، شیشههای جلویی و تابلوی چوبیاش برق میزدند. و روی تابلو کلمات: "بهترین گوشتهای قانونی و غیرقانونی لندن" به چشم میخورد.
در میان جمعیتی که با کمترین سر و صدایی مشغول انجام کارهای قانونی و غیر قانونیشان بودند، توجه مردی به مغازه گوشت فروشی جلب شد. مرد ظاهر غریبی داشت. کت و شلوار قرمز، موهای قرمز و مشکی، دو گوش عجیب و بزرگ روی سرش که با مو پوشیده شده بودند، دو شاخ گوزن مانند کوچک که از میان موهایش جوانه زده بودند، چشمان سرخ، عینک تک چشمی، و عصایی که به آن تکیه زده بود. اما چیزی که اکثریت به آن توجه نمیکردند، سایه مرد بود. که علیرغم چهره جدی مرد، لبخندی مورمورکننده بر لب داشت.
مرد پس از بررسی کامل شکل و شمایل مغازه، بالاخره تصمیمش را گرفت، و در حالیکه عصایش را در دست چپ میچرخاند، با لبخندی وارد مغازه شد.
فروشنده، که مردی بود طاس، قویهیکل، با پیشبندی آلوده به لکههای خون، با دیدن اولین مشتریاش از جا پرید.
- خوش اومدید جناب! خیلی خوش اومدید! چطور میتونم کمکتون کنم؟ همه گوشتهامون کاملاً تازهس و همین امروز از کشتارگاه اومده.
- میدونی... من این رو ماموریت شخصی خودم میدونم که هر مغازه جدیدی این اطراف باز میشه رو چک کنم. از کشف چیزهای جدید لذت میبرم.
- اوه... شما از وزارتخانه اومدید قربان؟
قصاب به وضوح عصبی شده بود و پیشانیاش عرق کرده بود.
- وزارت؟ اوه... البته که نه. من الستور هستم. از دیدنتون خوشوقتم، خیلی خوشوقتم!
الستور لبخندی زد که تمام دندانهای زرد و تیزش را به نمایش گذاشت.
قصاب با دیدن لبخند الستور، و شنیدن صدایش که گویا از درون رادیویی قدیمی پخش میشد، بیشتر از اینکه آرام شود، حس ترس پیدا کرد. اما به نظر نمیرسید اولین مشتریاش قصد آسیب زدن به او را داشته باشد.
- امروز دنبال یه چیز غیر معمول میگردم. اوضاع گوشت تکشاختون چطوره؟
- اوه... گوشت تکشاخ... بله بله... یه مقداری داریم، کاملاً تازه هستن. همین دیشب شکار شدن. میدونید که گوشت تکشاخ شبها نرمتر و لذیذتر میشه.
الستور ضربهای به روی پیشخوان زد که قصاب را از جا پراند.
- مرد خوب! میبینم که گوشتهارو میشناسی. خیلی خوبه. خیلی خوبه. خوشحالم که امروز داشتم از این اطراف رد میشدم.
به پیشخوان تکیه داد، و منتظر شد تا قصاب به اتاقی در پشت پیشخوان رفته و گوشت مورد نظرش را بیاورد.
چند دقیقه بعد، قصاب بازگشت، همراه با برشهایی از گوشت نرم و آبدار تکشاخ که به رنگ سرخ و نقرهای روی پیشخوان سفید، خودنمایی میکرد.
قصاب، تکههای گوشت را درون کاغذ پوستی کلفتی پیچیده، آنهارا درون کیسهای سیاهرنگ گذاشت، و به دست الستور داد.
الستور لبخندی زد، و سرش را تکان داد.
- مطمئنم که قراره باز هم به اینجا سر بزنم و از کیفیت خوب گوشتهاتون بهره ببرم.
- باعث افتخار بنده خواهد بود. ممنون که تشریف آوردید و مغازه بنده رو انتخاب کردید.
و الستور، همانطور که در حال چرخاندن عصایش وارد مغازه شده بود، به سمت درب مغازه بازگشت، و در را باز کرد. سپس با دیدن ساحرهای که قصد ورود به مغازه را داشت، درب را باز نگه داشت و با لبخندی گفت:
- روز و خرید خوبی رو براتون آرزو میکنم خانم عزیز.
ساحره لبخندی زد، و وارد مغازه شد.
الستور هنوز یک قدم از مغازه دور نشده بود، که صدای فریاد وحشتزده ساحره را شنید.
- دستتو بکش! چیکارم داری؟ کمک! کم...
صدای ساحره قطع شد، گویا که ناگهان دستی با فشار روی دهانش قرار گرفته، و الستور روی پاشنه پا چرخید، بدون تلف کردن وقت، عصایش را داخل جیب کتش گذاشت، و به داخل مغازه بازگشت.
با دیدن قصاب که دستش را روی دهان ساحره گذاشته بود و تلاش میکرد او را به اتاق پشت پیشخوان بکشاند، لبخند دندان نمای الستور، عمیقتر شد و برق چشمان سرخش حالت وحشیانهای به خود گرفت.
- واقعاً اهانت آمیزه که...
شاخهای گوزنیش رشد کردند، تهدید آمیز شدند و مرگبار، و چشمانش تبدیل به دو گلوله آتشین شدند.
- ... به کسایی که قصد آسیبی بهمون ندارن، بدون هیچ دلیل موجهی آسیب بزنیم.
چشمان قصاب از وحشت گشاد شدند و عرق سرد بر ستون فقراتش نشست.
به سرعت ساحره را رها کرد و دستش را به سمت چوبدستیاش برد.
دیر شده بود.
خیلی دیر.
الستور در چشم بر هم زدنی او را به دیوار چسبانده بود و گلویش را گرفته بود.
- اهانت آمیزه... درست مثل گوشت بد طعم.
ساحره با وحشت کنار دیوار نشستهبود و به خود میلرزید، چشمانش با دیدن صحنه وحشیانه رو به رویش گشاد شده بودند، که ناگهان دست قطع شده و خون آلود قصاب، پس از صدای پاره شدن گوشت و خرد شدن استخوان، و افتادن قطرات خون روی زمین، مقابلش روی زمین پرتاب شد.
کوچه دیاگون، مثل همیشه شلوغ بود، و جادوگران، ساحرگان و حتی فروشندگان، مشغول لذت بردن از نور آفتاب و خوش و بش بودند. اما حتی در آن روز شاد، کوچه ناکترن، تنگ و تاریک بود، گویی حتی نور خورشید هم از آن محل دوری میجست. جادوگران و ساحرگان با کمترین صحبتی مشغول خرید و فروش بودند، انگار هر یک راز عمیقی در سینه داشت که در صورت باز کردن دهانش، ممکن بود تمام محل را به آتش بکشد.
در کوچه ناکترن، همیشه دو قانون نانوشته وجود داشت: "در مورد خودت با کسی صحبت نکن" و "هیچوقت از فروشگاهی که قبلا ازش خرید نکردی، خرید نکن".
و شاید قانون دوم باعث شده بود که مغازهای که جدیداً در کوچه باز شده بود، خالی از مشتری باشد.
مغازه کاملاً تمیز بود، شیشههای جلویی و تابلوی چوبیاش برق میزدند. و روی تابلو کلمات: "بهترین گوشتهای قانونی و غیرقانونی لندن" به چشم میخورد.
در میان جمعیتی که با کمترین سر و صدایی مشغول انجام کارهای قانونی و غیر قانونیشان بودند، توجه مردی به مغازه گوشت فروشی جلب شد. مرد ظاهر غریبی داشت. کت و شلوار قرمز، موهای قرمز و مشکی، دو گوش عجیب و بزرگ روی سرش که با مو پوشیده شده بودند، دو شاخ گوزن مانند کوچک که از میان موهایش جوانه زده بودند، چشمان سرخ، عینک تک چشمی، و عصایی که به آن تکیه زده بود. اما چیزی که اکثریت به آن توجه نمیکردند، سایه مرد بود. که علیرغم چهره جدی مرد، لبخندی مورمورکننده بر لب داشت.
مرد پس از بررسی کامل شکل و شمایل مغازه، بالاخره تصمیمش را گرفت، و در حالیکه عصایش را در دست چپ میچرخاند، با لبخندی وارد مغازه شد.
فروشنده، که مردی بود طاس، قویهیکل، با پیشبندی آلوده به لکههای خون، با دیدن اولین مشتریاش از جا پرید.
- خوش اومدید جناب! خیلی خوش اومدید! چطور میتونم کمکتون کنم؟ همه گوشتهامون کاملاً تازهس و همین امروز از کشتارگاه اومده.
- میدونی... من این رو ماموریت شخصی خودم میدونم که هر مغازه جدیدی این اطراف باز میشه رو چک کنم. از کشف چیزهای جدید لذت میبرم.
- اوه... شما از وزارتخانه اومدید قربان؟
قصاب به وضوح عصبی شده بود و پیشانیاش عرق کرده بود.
- وزارت؟ اوه... البته که نه. من الستور هستم. از دیدنتون خوشوقتم، خیلی خوشوقتم!
الستور لبخندی زد که تمام دندانهای زرد و تیزش را به نمایش گذاشت.
قصاب با دیدن لبخند الستور، و شنیدن صدایش که گویا از درون رادیویی قدیمی پخش میشد، بیشتر از اینکه آرام شود، حس ترس پیدا کرد. اما به نظر نمیرسید اولین مشتریاش قصد آسیب زدن به او را داشته باشد.
- امروز دنبال یه چیز غیر معمول میگردم. اوضاع گوشت تکشاختون چطوره؟
- اوه... گوشت تکشاخ... بله بله... یه مقداری داریم، کاملاً تازه هستن. همین دیشب شکار شدن. میدونید که گوشت تکشاخ شبها نرمتر و لذیذتر میشه.
الستور ضربهای به روی پیشخوان زد که قصاب را از جا پراند.
- مرد خوب! میبینم که گوشتهارو میشناسی. خیلی خوبه. خیلی خوبه. خوشحالم که امروز داشتم از این اطراف رد میشدم.
به پیشخوان تکیه داد، و منتظر شد تا قصاب به اتاقی در پشت پیشخوان رفته و گوشت مورد نظرش را بیاورد.
چند دقیقه بعد، قصاب بازگشت، همراه با برشهایی از گوشت نرم و آبدار تکشاخ که به رنگ سرخ و نقرهای روی پیشخوان سفید، خودنمایی میکرد.
قصاب، تکههای گوشت را درون کاغذ پوستی کلفتی پیچیده، آنهارا درون کیسهای سیاهرنگ گذاشت، و به دست الستور داد.
الستور لبخندی زد، و سرش را تکان داد.
- مطمئنم که قراره باز هم به اینجا سر بزنم و از کیفیت خوب گوشتهاتون بهره ببرم.
- باعث افتخار بنده خواهد بود. ممنون که تشریف آوردید و مغازه بنده رو انتخاب کردید.
و الستور، همانطور که در حال چرخاندن عصایش وارد مغازه شده بود، به سمت درب مغازه بازگشت، و در را باز کرد. سپس با دیدن ساحرهای که قصد ورود به مغازه را داشت، درب را باز نگه داشت و با لبخندی گفت:
- روز و خرید خوبی رو براتون آرزو میکنم خانم عزیز.
ساحره لبخندی زد، و وارد مغازه شد.
الستور هنوز یک قدم از مغازه دور نشده بود، که صدای فریاد وحشتزده ساحره را شنید.
- دستتو بکش! چیکارم داری؟ کمک! کم...
صدای ساحره قطع شد، گویا که ناگهان دستی با فشار روی دهانش قرار گرفته، و الستور روی پاشنه پا چرخید، بدون تلف کردن وقت، عصایش را داخل جیب کتش گذاشت، و به داخل مغازه بازگشت.
با دیدن قصاب که دستش را روی دهان ساحره گذاشته بود و تلاش میکرد او را به اتاق پشت پیشخوان بکشاند، لبخند دندان نمای الستور، عمیقتر شد و برق چشمان سرخش حالت وحشیانهای به خود گرفت.
- واقعاً اهانت آمیزه که...
شاخهای گوزنیش رشد کردند، تهدید آمیز شدند و مرگبار، و چشمانش تبدیل به دو گلوله آتشین شدند.
- ... به کسایی که قصد آسیبی بهمون ندارن، بدون هیچ دلیل موجهی آسیب بزنیم.
چشمان قصاب از وحشت گشاد شدند و عرق سرد بر ستون فقراتش نشست.
به سرعت ساحره را رها کرد و دستش را به سمت چوبدستیاش برد.
دیر شده بود.
خیلی دیر.
الستور در چشم بر هم زدنی او را به دیوار چسبانده بود و گلویش را گرفته بود.
- اهانت آمیزه... درست مثل گوشت بد طعم.
ساحره با وحشت کنار دیوار نشستهبود و به خود میلرزید، چشمانش با دیدن صحنه وحشیانه رو به رویش گشاد شده بودند، که ناگهان دست قطع شده و خون آلود قصاب، پس از صدای پاره شدن گوشت و خرد شدن استخوان، و افتادن قطرات خون روی زمین، مقابلش روی زمین پرتاب شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
The things I did back then were high school
But now I'm going for my degree
But now I'm going for my degree
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

