-اِوا! چرا این حرکت نمی کنه؟

لرد و دامبلدور و سیریوس به عقب نگاه کردند. تام ریدل بی حرکت همچون مجسمه ای سنگی ایستاده بود.
دامبلدور که فکر کرده بود تام سرِ لج افتاده و بخاطرِ حضورِ یک پاتر در جمع راه نمی آید ،گفت:
-انقدر حسود نباش تام باباجان! باید از مرلینت هم باشه که بتونیم جادوگران و ساحرگانِ بیشتری رو نجات بدیم! لیلی هم یکی از اونا!

-آها دامبِل! پس بالاخره اعتراف کردی که همیشه حق با ما بوده! ما از همون اول گفته بودیم این ماگل ها دشمنِ خونی ما جادوگران هستند!

قبل از اینکه دامبلدور پاسخِ لرد را بدهد ، سیریوس با لحنی کلافه گفت:
-ای رهبرانِ دو جبهه روشنایی و تاریکی! شما را به مرلین از الاغِ اهریمن پیاده شوید و مدتی آتش بس کنید تا مذاکره مان با ماگل ها تمام شود!
دامبلدور و لرد پس از اندکی بررسی شرایط و تفکر و تعقل و کمی هم مشورت با نویسنده این پست، به این نتیجه رسیدند که باید با هم متحد شوند ؛ لااقل برای مدتی.

اما تام ریدل هنوز حرکتی نمی کرد.
لرد کم کم داشت نگرانِ تام می شد. پس از اینکه به دامبلدور و سیریوس چشم غره ای رفت ، با قدم های بلند به کنارِ تام رفت ، ایستاد و شروع کرد به بررسی کردنش از زوایای مختلف.
همانگونه که لرد کلهِ تام را در هوا می چرخاند تا شاید عیب و ایرادی در آن پیدا کند ،دامبلدور کنارِ لرد آمد و با دقت به تام نگاه کرد.
-تام؟
-واقعا خیال کردی با یک "تامِ" خالی می توانی تمرکزِ حواسش را به او برگردانی؟ آن هم وقتی که ما نیم ساعت است داریم اینجا زحمت می کشیم و هنوز نتوانسته ایم ، دامبلدور؟

-ای بابا لردِ عزیز! اولا دو دقیقه هم نشده ، دوما شما همیشه قدرتِ ساده ترین روش برای انجام کار ها رو دستِ کم گرفتی.

-بعدا بحث می کنیم دامبِل! فعلا بیا تام را نجات دهیم!

سیریوس کمی به لرد و دامبلدور نزدیک شد و با اشاره ای به در و دیوار گفت:
-به نظرتون این هم از خطراتِ این تونله؟ راهی برای درمانش وجود نداره؟
دامبلدور با ناامیدی سری تکان داد و گفت:
-هنوز نه متاسفانه. فعلا چیزی پیدا نکردیم
-من میتونم نجاتش بدم
سر ها همه چرخید و نگاه ها بر روی آن سرِ تونل خیره ماند. جز تاریکی مطلق چیزی دیده نمی شد. پس این صدا از کجا بود؟
لرد چوبدستش را رو به صدا می گیرد و می گوید:
-تو کیستی؟

جوابی شنیده نمی شود
ناگهان نوری کورکننده از طرفِ دیگرِ تونل می درخشد و باعث می شود همگی هول کنند
لیلی جیغ می کشد و کتابش از دستش می افتد. چوبدستِ ولدمورت از دستش خارج می شود و طبق غریزه اش ، شیرجه می زند و آن را بر می دارد.
نور، به همان سرعتی که پیدا شده بود ، خاموش می شود و در آن لحظه ،تنها روشنایی ای که در تونل وجود دارد ، نورِ چوب جادوی سیریوس است.
دملزا گرد و غبار را از روی شنلِ ارغوانی رنگش می تکاند و سرفه کنان می گوید:
-پناه بر ریشِ مرلین! چقدر اینجا...

اما لرد حرفش را قطع می کند
-ای دخترِ نادان ، ما را ترساندی! قبل از آمدن در بزنی بد نیست!

-آخه اینجا که در...
لرد دستش را بالا می آورد.
-سکوت!

مدتی سکوت می شود. تا اینکه پرسشی به ذهنِ دملزا هجوم می آورد.پرسشی ویرانگر و خانمان سوز که یا باید با سرگرم کردن خود به کار و بستنی و تفریح و بازی و هزار چیز دیگر و خلاصه بستن چشم ها و گوش ها، از او غافل شویم و به همان زندگی ای که تابه حال داشتیم، ادامه دهیم؛و یا باید مانند جنگجویی شجاع، زره خود را به تن کرده، دندان های کرسی را برهم فشرده و چشم درچشم این غول بی شــــاخ و دم دوخته و با سلاح فکر و اندیشه به مبارزه برویم. مبارزه ای سخت و جانانه برای یک تغییر اساسی در زندگی؛ یک بار برای همیشه!

-چرا همتون ساکت شدید؟ حرف بزنید نهایتا لرد عصبانی میشه که از دستورش سرپیچی کردیم!

اهم اهم... دیالوگِ بالا در حقیقت متعلق به دملزا بود ، اما به دلیلِ نبودِ نتِ ماگلی پرسرعت و مشکلاتِ ارتباطی بین نویسنده و دملزا ، دامبلدور این حرف را زد.
لرد که از این همه بحث خسته شده بود ، گفت:
-دملزا! چندی پیش گفتی می توانی تام را از این وضعیتِ مجسمه مانند در آوری ، بفرما! این شما و این تام ماروولو ریدلِ پسر!

-به روی چشم!

دملزا چند قدم جلو می آید و رو به روی تام ریدل می ایستد. چوبش را مستقیم به قلبِ تام ریدل نشانه می رود و پادنفرین را زیرِ لب زمزمه می کند.
تام ریدل انگار که از خوابی عمیق بیدار شده باشد ، نفسی عمیق می کشد و گیج و سردرگم به اطراف نگاه می کند ؛ اما نویسنده به شما اطمینانِ خاطر می دهد که حالش کاملا خوب می شود. دُنت وُری!
دملزا که از شادی در پوستِ خودش نمی گنجد ، مغرورانه به سمتِ ولدمورت که با قیافه ای شگفت زده ایستاده ، می چرخد و حرفِ دامبلدور را تکرار می کند:
- شما همیشه قدرتِ ساده ترین روش برای انجام کار ها رو دستِ کم گرفتی لرد جان ، یه پادطلسمِ باطل کنندهِ افسونِ سراپا سُکون کافی بود!

دملزا چشمکی به دامبلدور می زند.

دامبلدور با رضایت به لرد نگاه می کند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج








