جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  62 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: شنبه 15 دی 1403 17:41
نمایش جزئیات
آفلاین
هواداری از تیم پیامبران مرگ


سوژه: امید
کلمه‌های فعلی: برادر- مرگ- خواب- درس- زبان- خام- بحث


سالازار اسلیترین در سکوت تالار عمومی اسلیترین ایستاده بود، پشت پنجره‌ای که به اعماق دریاچه سیاه دید داشت. نور آبی و سبز کم‌رنگی که از سطح آب عبور می‌کرد، روی چهره‌اش سایه‌ای مرموز انداخته بود. او چشمانش را به جمعی از دانش‌آموزان دوخته بود که در گوشه‌ای مشغول بحث در مورد طلسم‌های پیشرفته بودند. صدای زمزمه‌هایشان با موج‌های آرام دریاچه آمیخته شده بود.

سالازار دست‌هایش را در هم قلاب کرد و به آرامی لبخندی زد. برادر کوچک‌ترش (گودریک)، زمان‌های زیادی در گذشته درباره امیدواری به نسل‌های بعدی سخن گفته بود؛ اینکه آینده به کسانی تعلق دارد که خودشان را برای تغییر آماده کنند. اما سالازار نگاه دیگری داشت. او به این نسل به چشم ابزاری برای تحقق رؤیای خود نگاه می‌کرد: جهانی که جادوگران بر آن حکومت کنند، جهانی که قدرت خالص جادویی بر آن حکمفرما باشد.

او از دانش‌آموزی که کتابی ضخیم در دست داشت، عبور کرد و به جمع کوچک‌تری نزدیک شد که در حال آزمایش طلسم‌های ابتدایی بودند. یکی از دانش‌آموزان با دقت تلاش می‌کرد شعله‌ای کوچک را روی نوک چوب‌دستی‌اش نگه دارد، اما نتیجه چیزی جز یک دود خاکستری و بوی مواد خام نبود. سالازار لحظه‌ای ایستاد و نظاره کرد. این‌ها هنوز آماتور بودند، اما همین نیز کافی بود. وقتی زمانش می‌رسید، او این جوانان را به سربازانی بی‌همتا تبدیل می‌کرد.

ذهنش برای لحظه‌ای به کلاس‌های درس پرواز کرد، جایی که دانش‌آموزان در تلاش برای یادگیری طلسم‌هایی بودند که شاید هرگز در نبردهای واقعی به کار نبندند. اما او نیازی به جنگجویانی نداشت که تنها کتاب خوانده باشند؛ او کسانی را می‌خواست که بتوانند از هر شرایطی استفاده کنند، کسانی که قلبشان سرشار از تعهد به قدرت و جادو باشد.

او به چهره‌های جوان نگاه کرد، برخی خندان، برخی متفکر. در خواب شبانه‌اش، اغلب می‌دید که این نسل آینده چگونه جهان را تسخیر خواهد کرد. خواب‌هایی که او را به حرکت وامی‌داشت، خواب‌هایی که در آن جادوگران خالص و حتی نیمه‌خالص در کنار هم قرار می‌گرفتند تا اراده او را در سراسر جهان به انجام برسانند.

ناگهان صدای دانش‌آموزی که در حال تمرین طلسم بود، او را به حال بازگرداند. یکی از آن‌ها با لهجه‌ای عجیب سعی داشت کلمات لاتین طلسم را تلفظ کند، اما تلاشش به نتیجه نمی‌رسید. سالازار زیر لب گفت: «زبان جادو نیاز به دقت و خلوص داره. چیزی که با تلاش به دست میاد.»

در همان لحظه، چشمان سبز نافذش نگاهی عمیق‌تر به این دانش‌آموزان انداخت. او می‌دانست که همه آن‌ها در یک چیز مشترک بودند: نیاز به هدایت. او، سالازار اسلیترین، همان کسی بود که آن‌ها را به مسیر درست می‌برد، مسیری که به جادوگرانی قدرتمند ختم می‌شد. مرگ و زندگی، قدرت و ضعف، همه چیز در دستان او و نسل بعدی بود.

اما امید، امیدی که در این نسل می‌دید، چیزی فراتر از یک ابزار ساده بود. امید، سوختی بود برای آنچه که می‌توانست باشد. او زمزمه کرد: « مرگ به زودی سراغ خیانتکاران به دنیای جادوگری خواهد رفت.»

سالازار نگاهی دوباره به دانش‌آموزانی انداخت که هنوز با شور و شوق در حال تمرین بودند. لبخندش عمیق‌تر شد. این آینده بود، و او می‌دانست که به‌زودی همه چیز تحت کنترل او خواهد بود.


کلمه‌های نفر بعد: سکوت، جنگل، راز، آیینه، چشمه، سایه، فریاد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: شنبه 15 دی 1403 03:27
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار تیم اوزما کاپا


سوژه: امید
کلمه‌های فعلی: آبادی، مسموم، آب سبز، لجن، چاه، جاده، تلاش

ساعت ۳ و ۱۲ دقیقه نصفه شب بود. ترزای بیچاره به خاطر درسای به درد نخورش مجبور شده بود بیدار بمونه و درس بخونه. ولی ترزا خسته بود و حسابی خوابش میومد. اینقدر خوابش میومد که حتی ممکن بود وسط تایپ کردن خوابش ببره! خلاصه که این ترزای رو به موت از شدت خواب‌آلودگی تصمیم گرفت پاشه بره یه کاپچ (کاپوچینو) بخوره بلکه یکم بیدار شه و درس بخونه!

ترزا آب جوش نداشت! پس باید می‌رفت زیر کتری رو روشن می‌کرد. ولی توی کتری پر از خالی بود. دریغ از یه قطره آب. پس ترزا کتری رو برداشت و زیر شیر آب گرفت. ولی آب قطع بود و هیچ آبی از شیر آب بیرون نیومد.

ترزا خیلی خسته بود ولی آیا امیدشو از دست داد و تسلیم شد؟ خیر! ترزا هیچ وقت تسلیم نمی‌شد! پس کتری رو برداشت توی جاده به سمت چاه راه افتاد. چاه نزدیک یه آبادی بود. ترزا وقتی به چاه رسید با تلاش بسیاری از چاه آب برداشت. اینقدر تلاشش زیاد بود و داشت جون می‌داد که مرگ اون بغل منتظر بود تا ترزا بیاد سر لیستش ولی نیومد. ترزا مقاوم‌تر از این حرفا بود!

ترزا آبو تو کتری ریخت، در کتری رو بست و به سمت هاگوارتز راه افتاد. هوا اینقدر تاریک بود که ترزا ندید اون آب لجن بسته و آب سبزه! رفت با اون آب یه کاپچ حسابی زد بر بدن که بیدار بمونه ولی بر اثر اون همه لجن مسموم شد. و اینجا بود که بالاخره اسمش اومد سر لیست مرگ.

کلمات نفر بعد: برادر- مرگ- خواب- درس- زبان- خام- بحث

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 دی 1403 20:08
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

WE BELIEVE IN BERTUANA

هوادار تیم برتوانا


سوژه: امید
کلمات فعلی: صلیب مطلا، چشمان شیطان، لالایی فرشتگان، زخم نامقدس، ذکر تاریک، خاکستر خون آشام، طلوع اشک ها.


سال‌ها بود که فرقه‌ی جدایی‌خواه افسونگر تک دست، به‌دنبال به‌دست آوردن صلیب مطلا بود. صلیبی که خون ارزشمند و با قدمت مسیح رو در خودش حمل می‌کرد و با خونی که درش وجود داشت و طلا کاری های بسیار زیبایی که روش انجام شده بود، ارزش بسیاری چه از لحاظ مادی و چه از لحاظ معنوی برای خود جمع کرده بود.

فرقه‌ی افسونگر تک دست اما اصلا به دنبال ارزش های مادی این صلیب نبود. بلکه به دنبال ارزش های معنوی اون بود که با از بین بردن ارزش اون صلیب، بار دیگر دنیا زیر سایه‌ی قدرت برج چشمان شیطان فرو بره و به دست تک دست افسونگر، همه‌ی خنده‌ها غروب کنن و طلوع اشک ها، ارمغان این فرقه‌ی جدایی خواه برای این دنیای شکست خورده باشه.

بعد از اینکه افسونگر، دست سمت راست خودش رو در جنگ با مسیحیان متعصب از دست داد و جای قطع شده‌ی این دست، برای افسونگر زخمی عمیق بر جای گذاشت؛ زخم نامقدس و شومی که تمام سرنوشت افسونگر رو به سیاهی و تباهی کشوند، حالا افسونگر به دنبال انتقام دستش از تمامی مسیحیان بود و تا آتش سوزنده انتقام خودش رو به جان جامعه مسیحیت نمی‌انداخت، آروم نمی‌گرفت.

و حالا افسونگر، برای کشتن امید و برافراشتن سیاهی بر این دنیا، تنها به صلیب مطلا نیاز داشت. صلیبی که پشته تپه خاکستر خون‌آشام‌ها، در جایی که لالایی فرشتگان اجازه‌ی ورود هیچ‌گونه سیاهی‌ای را نمی‌داد پنهان شده بود و هیچ‌کس از جای آن خبر نداشت. اما برای کسی که هیچ چیز به جز انتقام خودش نمی‌بیند، پیدا کردن جایی که هیچ‌کس از آن خبر ندارد کار سخت، اما ممکنی بود.

و افسونگر می‌دانست که برای استفاده از طلسم پیدا کردن مکان گم شده، نیاز به عضوی قطع شده‌ داشت و برای پیدا کردن مکان صلیب و فعال شدن طلسم، اندام دست قطع شده‌ی خودش رو که سال‌ها در محفظه‌ای شیشه‌ای، با استفاده از طلسم های سیاه تازه نگه داشته بود و تا به این لحظه ازش با تمام دقت مراقبت کرده بود، تا به موقعش اونو فدا کند.

پس از اجرای طلسم، افسونگر تنها به یک ذکر تاریک نیاز داشت، ذکری باستانی، سیاه و قدرتمند که بتونه حفاظ لالایی فرشتگان رو بشکنه و مکان روشن و روحانی صلیب مطلا رو تبدیل به تاریک ترین نقطه رو زمین بکنه و افسونگر، صلیب رو برداره. و افسونگر صلیب رو برداشت. کسی خبری از بعد از برداشتن صلیب نداره، فقط همه میدونن که بعد از اون، امید مرده بود.

کلمه‌های نفر بعد: آبادی، مسموم، آب سبز، لجن، چاه، جاده، تلاش

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 10 دی 1403 22:38
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از برتوانا:

آن سوی یک پیوند، در مرز تنهایی

کلمات: ارتش، غم، شکسته، فرسوده، آبستن، شاخه، موش.
سوژه: امید


گادفری

اتاقی مکعبی شکل با پنجره ی باز و شاخه های خشکیده ی درختان که به داخل سرک کشیده اند. باد سرد زمستان این شاخه ها را به اهتزاز در می آورد و سوز را در بدن راهب پطروس که وسط اتاق مچاله شده، مهمان می کند.

دومینیک مورن با فاصله از او ایستاده و به چشمان آبی پر از غمش می نگرد و درون او را طوری حس می کند که انگار بخشی از وجود اوست. پطروس، راهبی که چند سال پیش معشوق خون آشامش لوی را کشت و بعد سعی کرد جادوگری مشابه او به اسم ناتان را جایگزینش کند تا بتواند با عذاب وجدان و دردش مقابله کند.

دومینیک مورن چوبدستی اش را درمی آورد و به سمت قلب پطروس نشانه می رود. پطروس، راهبی که دستانش به خون خون آشامان بیشماری آلوده است و لایق چیزی بیش از مرگ است. و دومینیک مورن حالا با دیدن او در مقابلش خونسردی و آرامش همیشگی اش را از دست داده و حتی روح فرسوده ی پطروس نیز نمی تواند باعث شود که او را ببخشد.

اما پطروس بی توجه به چوبدستی دومینیک مورن و خطری که در آن قرار دارد، به موشی که دارد از مقابلش رد می شود، نگاه می کند و به یاد می آورد که چه طور از ترکیب سطل فلزی، آتش و موش های گرسنه برای شکنجه ی خون آشام ها استفاده می کرد.

به خودش می لرزد و دستانش را روی سرش می گذارد و سعی می کند این فکر را از ذهنش بیرون کند و طوری که انگار دارد بیشتر با خودش حرف می زند، با لحنی آشفته می گوید:
"ناتان کجاست؟ چرا هنوز پیشم برنگشته؟"

دومینیک مورن (جوش مصنوعی)

دومینیک مورن چوبدستی را پایین می‌آورد. لحظه‌ای به سکوت و لرزش پطروس خیره می‌ماند و در ذهنش، لایه‌های خشم، نفرت، و چیزی شبیه به ترحم به هم می‌پیچند. نگاه طلایی او به صورت شکسته‌ی راهب خیره می‌شود؛ صورتی که دیگر نشانی از آن مرد مغرور و فاتح سال‌های گذشته ندارد.

«ناتان؟» صدای دومینیک نرم است، اما همچون تیغی تیز که در هوای سرد اتاق می‌چرخد. «تو به ناتان فکر می‌کنی، اما هرگز نمی‌فهمی که چه کسی بود. او فقط ابزاری بود تا عذاب خودت را فراموش کنی، درست مثل آن ارتشی که از جادوگران و شکارچیان ساختی تا بر علیه ما بجنگی. هر کدامشان سایه‌ای از گذشته‌ای بودند که خودت شکستی و دوباره با کینه‌ای بیمارگونه زنده کردی.»

پطروس با حالتی نیمه‌دیوانه سرش را بلند می‌کند و زمزمه می‌کند: «اما... اما او برگشت. ناتان برگشت. به من گفت که هنوز امید هست. که هنوز می‌توانم ببخشم. که هنوز...»

دومینیک ناگهان با خنده‌ای تلخ و سرد حرفش را قطع می‌کند: «امید؟ این کلمه از زبان تو بیشتر از هر چیز دیگری مضحک است، راهب. تو دنیایی از ویرانی و مرگ ساختی و حالا... حالا می‌خواهی باور کنم که امید در تو زنده است؟»

پطروس سکوت می‌کند. صدای باد که شاخه‌های خشکیده را به پنجره می‌کوبد، فضای اتاق را پر می‌کند. دومینیک یک قدم جلوتر می‌آید. «تو چیزی را آبستن شدی، پطروس. چیزی که حالا در این خرابه به دنیا آمده است. غم، شکستی که خودت ساختی. این امیدی که از آن حرف می‌زنی، فقط وهمی است که می‌خواهی در آن پناه بگیری.»

پطروس سرش را پایین می‌اندازد و چیزی نمی‌گوید. اما در اعماق چشم‌های دومینیک، لرزش کوچکی از دردی قدیمی موج می‌زند. دستی که چوبدستی را گرفته، اندکی شل می‌شود. لحظه‌ای از کشمکش درونی در وجود او می‌گذرد. آیا این مرد، حتی در فرسودگی‌اش، سزاوار مرگ است؟ یا شاید، این امید کاذب چیزی است که او را زنده نگه می‌دارد؟

گادفری

پطروس نگاهش را بالا می آورد و آبی چشمانش به طلایی چشمان پر از خشم و ترحم و تردید دومینیک مورن گره می خورد. او این حالات را می شناسد. آخرین بار آن را در صورت لوی دیده بود. لوی بیچاره و بی گناهش که به دستان خودش کشته شده بود. پطروس با صدایی خشک زمزمه می کند:
"در نگاهش تردید بود. اما تردید به چه؟ به نجات پیدا کردن روح من؟"

و بعد از گفتن این جمله به زانوهای کم توانش فشار می آورد و به سختی از جایش بلند می شود و از کنار دومینیک مورن و نگاه تاسف بارش عبور می کند و خودش را به پنجره می رساند و با دستانش به لبه ی آن چنگ می اندازد و به پایین می نگرد، به امید دیدن موهای سرخ و آتشین ناتان.

دومینیک مورن آهی می کشد و چوبدستی اش را در جیب ردایش سر می دهد و رویش را برمی گرداند و از اتاق و از معبد خارج می شود و همان طور که دارد از بین درختان خشکیده رد می شود، او را می بیند. ناتان را که موهای سرخش در باد می جنبند و در چشمان سبزش احساس غوطه می خورد، احساس عمیقی که به سمت آن راهب مو طلایی چشم آبی، پطروس نشانه رفته. دومینیک مورن در حالی که لبخند می زند، کلاه شنلش را روی سرش و نیمی از صورتش می کشد و از کنار ناتان عبور می کند و به راهش ادامه می دهد، او که نقطه ای کوچک و تنها در زمین های وسیع آن حوالیست.

کلمات نفر بعدی: صلیب مطلا، چشمان شیطان، لالایی فرشتگان، زخم نامقدس، ذکر تاریک، خاکستر خون آشام، طلوع اشک ها.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: شنبه 1 دی 1403 18:45
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری تیم پیامبران مرگ


چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید.
فکر کرد.
او به لزوم تغییر دنیای جادوگری باور داشت.
همین باور هم بود که او را از عمق آن یتیم خانه بیرون کشیده بود و با خود به هاگوارتز آورده بود و حتی به سمت بزرگترین جادوگر قرن رسانده بود. او میدانست که میتواند. میدانست که در وجودش چیزی میجوشد و سر ریز میشود و آن چیز بلاخره همه چیز را دربر میگیرد.

چشمهایش را باز کرد و وارد غار در دامنه کوه نابودی شد. بلافاصله بعد از ورود باد گرم و بوی تعفن مانند سیلی خوش آمدگویی به صورتش خورد. ورودی غار تاریک بود و کاملا شبیه به یک غار عادی بود: تار عنکبوت، خزه ، سنگ.
در واقع اگر آن بوی عجیب نبود، لرد حتما شک میکرد که اشتباه آمده است. جلوتر رفت و با پیچیدن دیواره های غار بلاخره ورودی اصلی را دید. یک ورودی کوچکتر در انتهای غار وجود داشت که با پلکانهای سنگی نامرتبی تا عمق کوه امتداد پیدا میکرد. با نزدیکتر شدن به ورودی، بو بسیار شدید میشد و نور درخشانی به چشم میخورد.
لرد جلو رفت و وارد ورودی شد. روی اولین پله ایستاد تا صحنه نفس گیر روبرویش را تماشا کند.
درون کوه نابودی یک تالار بسیار بزرگ قرار داشت که از جایی که لرد ایستاده بود انتهایش معلوم نبود.
هزار جسم سیاهگین در این تالار میدویدند و مانند هزار بچه ماهی از کنار هم لیز میخوردند. آنها اورگ بود و کوه نتبودی منشا و ریشه وجود آنها بود. همان جایی که به دنیا می آمدند، سلاح میساختند و با هیبت یک جنگجوی خونخوار در نور قدم میگذاشتند.
لبخند زد. از همان اولین پله هم میتوانست سلاح ها، اورگها با جثه های مختلف، کوره های ذوب فلز و حتی جنازه های دشمنان خورده شده را ببیند.
این چیزی بود که دنیای جادوگری به آن احتیاج داشت. دنیایی که در نظر لرد داشت نابود میشد. دیگر رنگین کمان و بادکنک و اسباب بازی های بچگانه بس بود. جادو باید برای چیزی بیشتر از باز کردن قفلها یا روشن کردن نوک چوبدستی استفاده میشد و برای همین هم لرد به این دنیا سفر کرده بود.
او هم به چنین ارتشی نیاز داشت. ارتشی فاقد عواطف انسانی، سرسپرده و خشن.

تالار را دنبالش گشت و کسی که میخواست را پیدا کرد. روی تنها سنگ بزرگ میان تالار ایستاده بود. سائرون با ردای سفید و موهای سفیدش میان آن همه سیاهی چشم نواز بود. او همان جادوگری بود که لرد برای دیدنش آمده بود.

از پله ها پایین رفت و از میان اورگهایی که با تعجب و وحشت به او نگاه میکردند گذشت. سائرون با لبخند منتظرش بود.

-انتظارشو داشتم بیایید… من پرتابلها رو حس میکنم… خب زیباست نه؟ فکر کنم برای دیدن اینجا اومدین…
بعد با غرور به تالار اشاره کرد.

- البته که بسیار زیباست… من هم برای بردن این زیبایی به دنیای خودم اینجا اومدم… من…
- اوه نه لازم نیست معرفی کنید… برای فهم روح یک نفر نیازی به اسمش نیست… کاملا میتونم بفهمم من و شما به نیروی یکسانی وفاداریم… حالا هر اسمی بخواد میتونه داشته باشه… من بهت یاد میدم دوست من! بهت یاد میدم از این موجودات حقیر برای اهدافت استفاده کنی!

لرد با رضایت به سائرون و تالار نگاه کرد. از همین الان برای برگشتن بی تاب بود. چیزی به تغییر دنیای جادوگری نمانده بود.

کلمات نفر بعدی:
ارتش، غم، شکسته، فرسوده، آبستن، شاخه، موش

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: جمعه 30 آذر 1403 14:48
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

WE BELIEVE IN BERTUANA

هوادار تیم برتوانا


سوژه: امید
کلمات فعلی: واژه، نفر، بعد، محدوده، آزاد، جادوگران، شهر لندن


مرگ بالاخره تصمیم گرفته بود که به‌عنوان نفر بعد توی تاپیک محدوده آزاد جادوگران انجمن شهر لندن پست بزنه. اما مرگ به طرز ناشیانه‌ای توی همون بند اول همه هفت کلمه‌شو حروم کرد و دیگه متن تموم کرد و حالا همه ازش یه نویسنده ناشی یاد می‌کردن و مرگ داشت پنیک می‌کرد. پنیک کردن توی همچین موقعیتی کار شایسته‌ای نبود، اما مرگ خیلی اهل انجام دادن کارهای شایسته نبود.

شاید چون اصلا حال نداشت به این فکر کنه که کار شایسته چی هست و چجوری انجام میشه و چرا باید اصلا انجام بشه و چی باعث میشه که این کار شایسته بشه و اصلا چه معیاری این کارو شایسته می‌کنه و اصلا شایسته کی هست و چرا رفته از بین این‌همه شغل خوانندگی رو انتخاب کرده و حالا این چه آهنگایی‌ان که میخونه و چرا همه‌ش آهنگ شاد و مگه غم حس نیست و اصلا خاک‌برسر فرعونیان و جبت طاقوت!

اما ناگهان یادش اومد که اون اصلا نویسنده نیست و توی زندگی مرگیش، چیزی به‌عنوان تاپیک و انجمن و نفر بعد و محدوده آزاد جادوگران شهر لندن وجود نداره و چون مرگ، مرگ بود و اصلا نویسنده نبود و نویسندگی جزو وظایفش نبود، دوباره هفت کلمه رو توی یه بند جدید تکرار کرد که ثابت کنه به هیچ قیدی بند نیست و به قید و بند اعتقاد نداره و اصلا تف توی قانون‌مندی و کمال‌گرایی...

مرگ داشت به این فکر می‌کرد که چرا همه باید نوشته‌هایی که می‌خونن رو صاف و بدون فکر بفهمن؟ چرا اینجوری نشه که بعضی موقع‌ها نویسنده نفهمه چی می‌نویسه و خواننده نفهمه چی می‌خونه ولی نفهمی خودش و نویسنده رو بفهمه و این وسط یه فهم خیلی عظیم رخ بده و حداقل از این همه نفر، یه نفر بفهمه که نمی‌فهمه. بفهمه که فهمیدن یه خیاله و واقعیت نفهمی و نفهمیدنه و هرکی که فکر می‌کنه می‌فهمه، توی یه خیاله بزرگه!

پس درواقع فهم، مثل یه بادکنک کوچیکه و اوایل خیلی ضعیفه! اما هرچی که به این فکر کنی که خیلی می‌فهمی و حالیته و دیگه چیزی توی این دنیای بزرگ نیست که توئه کوچیک نفهمی، اون بادکنکه بزرگ و ضخیم‌تر میشه. بزرگ‌تر و زخیم‌تر، بزرگ‌تر و زخیم‌تر، اونقد بزرگ و زخیم که دیگه سایه‌ش کل زندگیتو بگیره و ندونی چیکارش کنی و امیدوار می‌شی که حداقل اگه بزرگ میشه، بالاخره یه‌جایی، می‌ترکه. و واقعا بالاخره یه‌جایی می‌ترکه!

و وقتی اون بادکنک بترکه، از غرورای فهم درونش، یه رنگین‌کمون تشکیل میشه. رنگین کمونی که هفت رنگ از طیف سیاه داره و هرکدوم از قبلیش سیاه‌تره. این سیاه‌گین کمون جای سایه بادکنک رو می‌گیره و بالای سر زندگیت وای می‌ایسته تا کل زندگیت رو سیاه کنه. سواد سیاه سیاه‌گون تا وقتی که بفهمی، روی زندگیت هست. و وقتی فکر کردی که داری نمیفهمی، غصه نخور. امیدوار باش! چون تو چند هیچ از اونایی که فکر می‌کنن می‌فهمن، جلوتری!

اما مرگ یکبار از روی چیزی که نوشته بود خوند و دید واژه نداره! پس هرچیزی که نوشته بود مچاله می‌کنه و می‌ندازه سطل آشغال و اصلا تف توی فهم و فهمیدن و درک!

کلمات نفر بعد: غرور، فهم، سیاه‌گین، نفر، بادکنک، رنگین کمون، باور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرگ در 1403/9/30 15:07:03
ویرایش شده توسط مرگ در 1403/9/30 15:07:38
ویرایش شده توسط مرگ در 1403/9/30 15:09:08
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 29 آذر 1403 16:05
نمایش جزئیات
آفلاین

هوادار تیم هاری گراس


سوژه: امید
واژگان نفر بعد: شماتت، زندانی، قدقد، مرلین، هفت راه، عجیب، پشمک


گابریل ملچ‌مولوچ‌کنان پشمک می‌خورد و با خودش فکر می‌کرد که تو این هفت‌راهی‌ای که جلوی روش قرار داره از کدوم سمت بپیچه. هی فکر می‌کنه و فکر می‌کنه و فکر می‌کنه و تهش می‌بینه واقعا انتخاب سخته براش. اگه بقیه راها به خاطر انتخاب نشدنشون ناراحت می‌شدن چی؟ بالاخره اونا راه شده بودن تا ملت انتخابشون کنن و روش قدم بذارن و حالا گابریل تو مرحله‌ای قرار گرفته بود که ممکن بود شیش راه رو همزمان ناراحت کنه!

انتخاب چنان براش سخت بود که بالاخره با امیدواری تصمیم می‌گیره از مرلین کمک بگیره و اون بهش بگه کدوم یکی راه بیشتر خوش‌حال می‌شه و سایرین کم‌تر ناراحت. با حضور ناگهانی پروانه عجیبی که پروازکنان یکراست توی یکی از مسیرا به حرکت در میاد، گابریل متوجه انتخاب مرلین می‌شه و تو همون مسیر قدم می‌ذاره.

گابریل در حال حرکت تو راه انتخابی بود که ناگهان صدای قدقدی توجهشو جلب می‌کنه. برای همین با تعجب وایمیسه و نگاهی به اطراف می‌ندازه. توجهش به قفسی در نزدیکی راه جلب می‌شه که تبدیل به زندانی برای یک عدد مرغ تنها شده بود و حالا مرغ به گابریل زده بود و پشت هم قدقد می‌کرد به این امید که گابریل اونو از قفس نجاتش بده.

گابریل یورتمه‌کنان به سمت قفس می‌ره تا درو باز کنه که ناگهان یکی می‌زنه پشت دستش و شروع به شماتتش می‌کنه.

- هی دختر؟ مگه نمی‌بینی اینجا ملک خصوصیه و اینم مرغ منه؟ می‌خواستی بدزدیش هان؟ دیگه نبینمت اینورا! زودباش برو!

گابریل چشمی می‌گه و با سرعت از اونجا دور می‌شه. ولی مکان رو حفظ می‌کنه تا شب بیاد و مرغ بخت‌برگشته رو از دست این مرد عصبانی نجات بده و آزادی رو به مرغ برگردونه.

واژگان نفر بعد: واژه، نفر، بعد، محدوده، آزاد، جادوگران، شهر لندن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 29 آذر 1403 15:46
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

WE BELIEVE IN BERTUANA

هوادار تیم برتوانا


سوژه: امید
واژگان فعلی: شلوار، ابر، بیکار، فشار، پف، مشترک، مزه


روزی روزگاری، در شهر نقره‌ای، محل رفت و آمد ماهی بزرگا و ماهی کوچیکا، یه آقا مرگه بود که در کنار دو داسش خیلی خوش و خرم زندگی می‌کرد. خیـــــــــــــــــــلیــــــــــــــــــــــی خوش و خــــــــــــــرم! آقا مرگه‌ی قصه‌ی ما، همیشه و همه‌جا حواسش به لیستش بود و هیچکس نمیتونست مانع انجام دادن وظیفه و کاراش بشه و همین از مرگ ما، یه مرگ وظیفه شناس می‌ساخت.

یه‌روزی آقا مرگه، توی شهر نقره‌ای یه شلوار خیلی کهنه و زوار در رفته پیدا کرد که روش نوشته شده بود "شلوار جادویی"! آقا مرگه هم که از دیدن یه شلوار کهنه توی شهر نقره‌ای تعجب کرده بود، تا جایی که می‌تونست با صدای بم و ترسناک و رعب آورش که هرکسی می‌شنوه جان از تنش جدا میشه و حالش خیلی بد میشه، فریاد زد که...
- این شلوار مال کیه؟

اما هیچ‌کس به‌جز اون بوته خار گردون که همین‌طوری حالش خوش بود و هی اینور و اونور می‌رفت و به پای این و اون گیر می‌کرد توی کادر نیومد و آقا مرگه مونده بود با شلوار، تنهای تنها. ولی آقا مرگه خیلی بلند داد زده بود و ابر توی آسمون که داشت با فیل پرنده صحبت می‌کرد و سعی می‌کرد با این مصاحبت و همنشینی از بیکاری در بیاد، از شنیدن صدای مرگ، کلی به‌خودش ترسید و لرزید و بهش فشار اومد و خیلی ناگهانی بارید.

بعد از اینکه ابر بارید، شلوار توی دست مرگ رنگش عوض شد و نوشته‌ی روش تغییر کرد. حالا روی شلوار نوشته شده بود "منو بپوش!". همون لحظه یه قطره بارون توی دهن مرگ افتاد و از همون‌جا وارد نایش شد و رفت پایین پایین پایین پایین تا به قسمت مزه‌شناسی بدن مرگ رسید.

- مزه پف‌فیل میده!

فیل پرنده که داشت با ابر صحبت می‌کرد، متوجه زیادی خیط بودن ماجرا شد و از همونجا بال زنان رفت و روی سقف اتاقش فرود اومد و به دلیل وزن زیاد سقف تاب نیاورد و فیل سقف رو شکست و از همونجا وارد اتاق شد و تصمیم گرفت به کارای بدش فکر کنه. اما چون کارای بدش زیاد بودن مغزش مثل ذرت ترکید و تبدیل به پف فیل شد.

مرگ دوباره یه داد بی‌محتوای جدید زد و تنظیمات ابر به حالت اول برگشت و دیگه نبارید. و مرگ شروع کرد به پوشیدن شلوار. یکی که از اون طرف رد می‌شد، با دیدن مرگ یه صحنه‌ی مشترک با صحنه‌ای که دیده بود به ذهنش اومد و با دیدن ایستگاه شدن مرگ، خیلی به خودش امیدوار شد و کلا امید به زندگی سیاهش تزریق شد.

- آهای مرگ! شلواره خرابه و سرکاریه...

و بعد از گفتن این رفت و توی افق محو شد!


کلمات نفر بعد: شماتت، زندانی، قدقد، مرلین، هفت راه، عجیب، پشمک

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 29 آذر 1403 01:43
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

هوادار تیم برتوانا


سوژه: امید
واژگان فعلی: انار، بُز، نماینده، درخت کاج، کباب کوبیده، کبود، شاخ‌دم مجارستانی


گابریل از طرف اعضای تیم برتوانا نماینده شده بود تا تزئین درخت کاج برای کریسمس رو برعهده بگیره. البته نه این که بقیه خیلی حق انتخابی داشته باشن. چون به محض این که جمله‌ی "باید درخت کاج بخریم و تزئینش کنیم" از دهن مرگ خارج شده بود، گابریل با امیدواری وسط جمعیت پریده بود و فریاد "من من من" سر داده بود تا این مسئولیت حتما به خودش برسه و موفق هم شده بود. چون تنها راهی بود که بالا و پایین پریدنش و فریادهای بی‌امانش پایان پیدا کنه و مانع کبود شدن صورتش از فرط فریاد و پاهاش از فرط فرود بر زمین بشن.

البته یه دلیل دیگه‌ش هم این بود که بقیه واقعا دلشون نمیومد تو ذوق بچه بزنن! و بچه اولین کاری که کرده بود این بود که کلی آویزِ مینیاتوری از اژدهای شاخ‌دم مجارستانی خریده بود تا اینور و اونور درخت وصل کنه و بعدم لامپای کوچولو و رنگارنگ از کنار همه‌شون رد کرده بود.

گابریل به تزئین درخت اکتفا نکرده بود و در مدتی که ترزا با مهارت با چوبدستیش طلسمی رو برای دون کردن انار زمزمه می‌کرد و الستور و مرگ هم برای خریدن کباب کوبیده رفته بودن، گابریل از فرصت استفاده کرده بود و میز ناهارخوری رو تزئین کرده بود.

حالا که همه کارای گابریل به پایان رسیده بود، به نظرش می‌رسه میز ناهارخوری برای اون شبِ فرخنده باید کنار درخت کریسمس می‌بود تا در کنار زیبایی‌های جدیدی که فقط سالی یک بار رخ می‌ده شامشون رو نوش جان کنن.

بنابراین در حینی که گابریل با احتیاط وینگاردیوم له ویوسایی سمت میز فرستاده بود و وارد هال شده بود که درخت کریسمس اونجا قرار داشت، همزمان مرگ و الستور از در وارد می‌شن و ترزا از آشپزخونه خارج می‌شه و هر چهار نفر با صحنه‌ای مواجه می‌شن که نباید!

بزی که زودتر جلوی در خونه دیده بودن و گابریل دلش نیومده بود تو سرمای بیرون از خونه تنها رهاش کنه و به داخل خونه هدایتش کرده بود، حالا به سراغ درخت کاج رفته بود و حسابی دلی از عزا در آورده بود و اونو نوش جان کرده بود!

واژگان نفر بعد: شلوار، ابر، بیکار، فشار، پف، مشترک، مزه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/9/29 15:54:00
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 29 آذر 1403 01:25
نمایش جزئیات
آفلاین
هواداری برتوانا

سوژه: امید
کلمات: پرتاب، صخره، شکاف، تونل، تاج، بومب، آشکار


الستور با آرامش ایستاده‌بود لبه شکاف عظیمی که داخلش چیزی به جز تاریکی دیده نمی‌شد ایستاده بود و همراه سایه‌ش پاپ کورن می‌خورد.
البته، خارج از شکاف هم همه‌چیز تاریک بود و به جز درخشش چشمای الستور، و سایه‌ش که توسط خودش دیده می‌شد، چیز دیگه‌ای دیده نمی‌شد که شاید سوال پیش بیاد که دلیل این همه دیده نشدن چیه و چرا؟

جوابش خیلی ساده بود. الستور داخل یک تونل خیلی طولانی، ولی باریک ایستاده‌بود که در یکی از انشعاب‌های معدن ذغال سنگ بود. احتمالا حالا سوال پیش میاد که چرا الستور اونجا بود. سوال بسیار خوب که هر موجودی با کمی عقل، باید می‌پرسید. الستور به هیچ عنوان لباس مناسب معدن نوردی، یا حتی تونل نوردی نداشت. در واقع مثل همیشه کت و شلوار شیک و قرمزش رو پوشیده‌بود.

دلیل حضورش در اون زمان، این بود که شایعاتی مبنی بر پیدا شدن تاج پادشاهی شاه آرتور، که حاوی جادوی خیلی قدرتمندی بود، در این منطقه شنیده‌بود، و بنابراین یک گروه غارنورد و صخره‌نورد ماگل که حسابی هم ماجراجو بودن رو تعقیب کرده‌بود و منتظر بود تا تاج رو پیدا کنن تا خیلی آروم ازشون تحویلش بگیره، البته که بدون گرفتن اجازه یا خواهش کردن.

ثانیه‌ها روی ساعت، دوان دوان رفتن و جاشون رو به دقایق دادن، اونا هم داشتن می‌دویدن که یک‌هو دستی از لبه شکاف بالا اومد و بعد، سر اولین صخره‌نورد آشکار شد. گویا صخره‌نوردا از ماجراجوییشون برگشته‌بودن.
سایه الستور، خیلی سریع صاحبش رو پوشوند و توی تاریکی غار فرو بردش.

- باورم نمیشه هیچی پیدا نکردیم... خیلی نقشه دقیق بود... فقط سنگ بود اون پایین.

چهره‌ صخره‌نورد، پر از ناامیدی و عصبانیت بود. و البته که خودش رو بالا کشونده‌بود و داشت کم کم بقیه دوستانش رو هم کمک میکرد که بالا بیان.
البته، حرفش زیاد به مذاق الستور خوش نیومده‌بود. به‌هرحال تاج می‌تونست موجبات شادی و سرگرمیش رو فراهم کنه، حتی می‌تونست ببرتش برای سالازار و با هم براش نقشه بکشن. ولی خب... ماگل‌ها با بی‌عرضگیشون کار رو خراب کرده‌بودن و این قابل تحمل نبود.

بنابراین الستور یک قدم بلند به سمت شکاف برداشت. البته نه دقیقا به سمت شکاف، بلکه به سمت صخره‌نوردی که در حال بالا اومدن از شکاف بود. و بعد، با انتهای عصاش، با ضربه ملایمی صخره‌نورد و تمام دوستانش رو به سمت پایین هدایت کرد.

الستور سرش رو خم کرد، دستش رو حلقه کرد و روی گوش بلندش گذاشت تا صدای پرتاب شدن صخره‌نوردا به انتهای شکاف رو بهتر بشنوه. البته که صدای پرتابشون، حاوی صدای جیغی بود که همین‌طور ضعیف‌تر می‌شد و در نهایت با صدای بومب ضعیفی به اتمام رسید.

الستور شونه‌هاش رو بالا انداخت، آخرین دونه پاپ کورن رو همراه سایه‌ش خورد و خیلی آروم و راحت غیب شد.

کلمات نفر بعد: انار، بُز، نماینده، درخت کاج، کباب کوبیده، کبود، شاخ‌دم مجارستانی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one