به هواداری از برتوانا:
آن سوی یک پیوند، در مرز تنهایی
کلمات: ارتش، غم، شکسته، فرسوده، آبستن، شاخه، موش.
سوژه: امید
گادفری
اتاقی مکعبی شکل با پنجره ی باز و شاخه های خشکیده ی درختان که به داخل سرک کشیده اند. باد سرد زمستان این شاخه ها را به اهتزاز در می آورد و سوز را در بدن راهب پطروس که وسط اتاق مچاله شده، مهمان می کند.
دومینیک مورن با فاصله از او ایستاده و به چشمان آبی پر از غمش می نگرد و درون او را طوری حس می کند که انگار بخشی از وجود اوست. پطروس، راهبی که چند سال پیش معشوق خون آشامش لوی را کشت و بعد سعی کرد جادوگری مشابه او به اسم ناتان را جایگزینش کند تا بتواند با عذاب وجدان و دردش مقابله کند.
دومینیک مورن چوبدستی اش را درمی آورد و به سمت قلب پطروس نشانه می رود. پطروس، راهبی که دستانش به خون خون آشامان بیشماری آلوده است و لایق چیزی بیش از مرگ است. و دومینیک مورن حالا با دیدن او در مقابلش خونسردی و آرامش همیشگی اش را از دست داده و حتی روح فرسوده ی پطروس نیز نمی تواند باعث شود که او را ببخشد.
اما پطروس بی توجه به چوبدستی دومینیک مورن و خطری که در آن قرار دارد، به موشی که دارد از مقابلش رد می شود، نگاه می کند و به یاد می آورد که چه طور از ترکیب سطل فلزی، آتش و موش های گرسنه برای شکنجه ی خون آشام ها استفاده می کرد.
به خودش می لرزد و دستانش را روی سرش می گذارد و سعی می کند این فکر را از ذهنش بیرون کند و طوری که انگار دارد بیشتر با خودش حرف می زند، با لحنی آشفته می گوید:
"ناتان کجاست؟ چرا هنوز پیشم برنگشته؟"
دومینیک مورن (جوش مصنوعی)
دومینیک مورن چوبدستی را پایین میآورد. لحظهای به سکوت و لرزش پطروس خیره میماند و در ذهنش، لایههای خشم، نفرت، و چیزی شبیه به ترحم به هم میپیچند. نگاه طلایی او به صورت شکستهی راهب خیره میشود؛ صورتی که دیگر نشانی از آن مرد مغرور و فاتح سالهای گذشته ندارد.
«ناتان؟» صدای دومینیک نرم است، اما همچون تیغی تیز که در هوای سرد اتاق میچرخد. «تو به ناتان فکر میکنی، اما هرگز نمیفهمی که چه کسی بود. او فقط ابزاری بود تا عذاب خودت را فراموش کنی، درست مثل آن ارتشی که از جادوگران و شکارچیان ساختی تا بر علیه ما بجنگی. هر کدامشان سایهای از گذشتهای بودند که خودت شکستی و دوباره با کینهای بیمارگونه زنده کردی.»
پطروس با حالتی نیمهدیوانه سرش را بلند میکند و زمزمه میکند: «اما... اما او برگشت. ناتان برگشت. به من گفت که هنوز امید هست. که هنوز میتوانم ببخشم. که هنوز...»
دومینیک ناگهان با خندهای تلخ و سرد حرفش را قطع میکند: «امید؟ این کلمه از زبان تو بیشتر از هر چیز دیگری مضحک است، راهب. تو دنیایی از ویرانی و مرگ ساختی و حالا... حالا میخواهی باور کنم که امید در تو زنده است؟»
پطروس سکوت میکند. صدای باد که شاخههای خشکیده را به پنجره میکوبد، فضای اتاق را پر میکند. دومینیک یک قدم جلوتر میآید. «تو چیزی را آبستن شدی، پطروس. چیزی که حالا در این خرابه به دنیا آمده است. غم، شکستی که خودت ساختی. این امیدی که از آن حرف میزنی، فقط وهمی است که میخواهی در آن پناه بگیری.»
پطروس سرش را پایین میاندازد و چیزی نمیگوید. اما در اعماق چشمهای دومینیک، لرزش کوچکی از دردی قدیمی موج میزند. دستی که چوبدستی را گرفته، اندکی شل میشود. لحظهای از کشمکش درونی در وجود او میگذرد. آیا این مرد، حتی در فرسودگیاش، سزاوار مرگ است؟ یا شاید، این امید کاذب چیزی است که او را زنده نگه میدارد؟
گادفری
پطروس نگاهش را بالا می آورد و آبی چشمانش به طلایی چشمان پر از خشم و ترحم و تردید دومینیک مورن گره می خورد. او این حالات را می شناسد. آخرین بار آن را در صورت لوی دیده بود. لوی بیچاره و بی گناهش که به دستان خودش کشته شده بود. پطروس با صدایی خشک زمزمه می کند:
"در نگاهش تردید بود. اما تردید به چه؟ به نجات پیدا کردن روح من؟"
و بعد از گفتن این جمله به زانوهای کم توانش فشار می آورد و به سختی از جایش بلند می شود و از کنار دومینیک مورن و نگاه تاسف بارش عبور می کند و خودش را به پنجره می رساند و با دستانش به لبه ی آن چنگ می اندازد و به پایین می نگرد، به امید دیدن موهای سرخ و آتشین ناتان.
دومینیک مورن آهی می کشد و چوبدستی اش را در جیب ردایش سر می دهد و رویش را برمی گرداند و از اتاق و از معبد خارج می شود و همان طور که دارد از بین درختان خشکیده رد می شود، او را می بیند. ناتان را که موهای سرخش در باد می جنبند و در چشمان سبزش احساس غوطه می خورد، احساس عمیقی که به سمت آن راهب مو طلایی چشم آبی، پطروس نشانه رفته. دومینیک مورن در حالی که لبخند می زند، کلاه شنلش را روی سرش و نیمی از صورتش می کشد و از کنار ناتان عبور می کند و به راهش ادامه می دهد، او که نقطه ای کوچک و تنها در زمین های وسیع آن حوالیست.
کلمات نفر بعدی: صلیب مطلا، چشمان شیطان، لالایی فرشتگان، زخم نامقدس، ذکر تاریک، خاکستر خون آشام، طلوع اشک ها.
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[single]] محدوده آزاد جادوگران
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1404 20:57
از: گور برخاسته.
پستها:
338

به هواداری تیم پیامبران مرگ
چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید.
فکر کرد.
او به لزوم تغییر دنیای جادوگری باور داشت.
همین باور هم بود که او را از عمق آن یتیم خانه بیرون کشیده بود و با خود به هاگوارتز آورده بود و حتی به سمت بزرگترین جادوگر قرن رسانده بود. او میدانست که میتواند. میدانست که در وجودش چیزی میجوشد و سر ریز میشود و آن چیز بلاخره همه چیز را دربر میگیرد.
چشمهایش را باز کرد و وارد غار در دامنه کوه نابودی شد. بلافاصله بعد از ورود باد گرم و بوی تعفن مانند سیلی خوش آمدگویی به صورتش خورد. ورودی غار تاریک بود و کاملا شبیه به یک غار عادی بود: تار عنکبوت، خزه ، سنگ.
در واقع اگر آن بوی عجیب نبود، لرد حتما شک میکرد که اشتباه آمده است. جلوتر رفت و با پیچیدن دیواره های غار بلاخره ورودی اصلی را دید. یک ورودی کوچکتر در انتهای غار وجود داشت که با پلکانهای سنگی نامرتبی تا عمق کوه امتداد پیدا میکرد. با نزدیکتر شدن به ورودی، بو بسیار شدید میشد و نور درخشانی به چشم میخورد.
لرد جلو رفت و وارد ورودی شد. روی اولین پله ایستاد تا صحنه نفس گیر روبرویش را تماشا کند.
درون کوه نابودی یک تالار بسیار بزرگ قرار داشت که از جایی که لرد ایستاده بود انتهایش معلوم نبود.
هزار جسم سیاهگین در این تالار میدویدند و مانند هزار بچه ماهی از کنار هم لیز میخوردند. آنها اورگ بود و کوه نتبودی منشا و ریشه وجود آنها بود. همان جایی که به دنیا می آمدند، سلاح میساختند و با هیبت یک جنگجوی خونخوار در نور قدم میگذاشتند.
لبخند زد. از همان اولین پله هم میتوانست سلاح ها، اورگها با جثه های مختلف، کوره های ذوب فلز و حتی جنازه های دشمنان خورده شده را ببیند.
این چیزی بود که دنیای جادوگری به آن احتیاج داشت. دنیایی که در نظر لرد داشت نابود میشد. دیگر رنگین کمان و بادکنک و اسباب بازی های بچگانه بس بود. جادو باید برای چیزی بیشتر از باز کردن قفلها یا روشن کردن نوک چوبدستی استفاده میشد و برای همین هم لرد به این دنیا سفر کرده بود.
او هم به چنین ارتشی نیاز داشت. ارتشی فاقد عواطف انسانی، سرسپرده و خشن.
تالار را دنبالش گشت و کسی که میخواست را پیدا کرد. روی تنها سنگ بزرگ میان تالار ایستاده بود. سائرون با ردای سفید و موهای سفیدش میان آن همه سیاهی چشم نواز بود. او همان جادوگری بود که لرد برای دیدنش آمده بود.
از پله ها پایین رفت و از میان اورگهایی که با تعجب و وحشت به او نگاه میکردند گذشت. سائرون با لبخند منتظرش بود.
-انتظارشو داشتم بیایید… من پرتابلها رو حس میکنم… خب زیباست نه؟ فکر کنم برای دیدن اینجا اومدین…
بعد با غرور به تالار اشاره کرد.
- البته که بسیار زیباست… من هم برای بردن این زیبایی به دنیای خودم اینجا اومدم… من…
- اوه نه لازم نیست معرفی کنید… برای فهم روح یک نفر نیازی به اسمش نیست… کاملا میتونم بفهمم من و شما به نیروی یکسانی وفاداریم… حالا هر اسمی بخواد میتونه داشته باشه… من بهت یاد میدم دوست من! بهت یاد میدم از این موجودات حقیر برای اهدافت استفاده کنی!
لرد با رضایت به سائرون و تالار نگاه کرد. از همین الان برای برگشتن بی تاب بود. چیزی به تغییر دنیای جادوگری نمانده بود.
کلمات نفر بعدی:
ارتش، غم، شکسته، فرسوده، آبستن، شاخه، موش
چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید.
فکر کرد.
او به لزوم تغییر دنیای جادوگری باور داشت.
همین باور هم بود که او را از عمق آن یتیم خانه بیرون کشیده بود و با خود به هاگوارتز آورده بود و حتی به سمت بزرگترین جادوگر قرن رسانده بود. او میدانست که میتواند. میدانست که در وجودش چیزی میجوشد و سر ریز میشود و آن چیز بلاخره همه چیز را دربر میگیرد.
چشمهایش را باز کرد و وارد غار در دامنه کوه نابودی شد. بلافاصله بعد از ورود باد گرم و بوی تعفن مانند سیلی خوش آمدگویی به صورتش خورد. ورودی غار تاریک بود و کاملا شبیه به یک غار عادی بود: تار عنکبوت، خزه ، سنگ.
در واقع اگر آن بوی عجیب نبود، لرد حتما شک میکرد که اشتباه آمده است. جلوتر رفت و با پیچیدن دیواره های غار بلاخره ورودی اصلی را دید. یک ورودی کوچکتر در انتهای غار وجود داشت که با پلکانهای سنگی نامرتبی تا عمق کوه امتداد پیدا میکرد. با نزدیکتر شدن به ورودی، بو بسیار شدید میشد و نور درخشانی به چشم میخورد.
لرد جلو رفت و وارد ورودی شد. روی اولین پله ایستاد تا صحنه نفس گیر روبرویش را تماشا کند.
درون کوه نابودی یک تالار بسیار بزرگ قرار داشت که از جایی که لرد ایستاده بود انتهایش معلوم نبود.
هزار جسم سیاهگین در این تالار میدویدند و مانند هزار بچه ماهی از کنار هم لیز میخوردند. آنها اورگ بود و کوه نتبودی منشا و ریشه وجود آنها بود. همان جایی که به دنیا می آمدند، سلاح میساختند و با هیبت یک جنگجوی خونخوار در نور قدم میگذاشتند.
لبخند زد. از همان اولین پله هم میتوانست سلاح ها، اورگها با جثه های مختلف، کوره های ذوب فلز و حتی جنازه های دشمنان خورده شده را ببیند.
این چیزی بود که دنیای جادوگری به آن احتیاج داشت. دنیایی که در نظر لرد داشت نابود میشد. دیگر رنگین کمان و بادکنک و اسباب بازی های بچگانه بس بود. جادو باید برای چیزی بیشتر از باز کردن قفلها یا روشن کردن نوک چوبدستی استفاده میشد و برای همین هم لرد به این دنیا سفر کرده بود.
او هم به چنین ارتشی نیاز داشت. ارتشی فاقد عواطف انسانی، سرسپرده و خشن.
تالار را دنبالش گشت و کسی که میخواست را پیدا کرد. روی تنها سنگ بزرگ میان تالار ایستاده بود. سائرون با ردای سفید و موهای سفیدش میان آن همه سیاهی چشم نواز بود. او همان جادوگری بود که لرد برای دیدنش آمده بود.
از پله ها پایین رفت و از میان اورگهایی که با تعجب و وحشت به او نگاه میکردند گذشت. سائرون با لبخند منتظرش بود.
-انتظارشو داشتم بیایید… من پرتابلها رو حس میکنم… خب زیباست نه؟ فکر کنم برای دیدن اینجا اومدین…
بعد با غرور به تالار اشاره کرد.
- البته که بسیار زیباست… من هم برای بردن این زیبایی به دنیای خودم اینجا اومدم… من…
- اوه نه لازم نیست معرفی کنید… برای فهم روح یک نفر نیازی به اسمش نیست… کاملا میتونم بفهمم من و شما به نیروی یکسانی وفاداریم… حالا هر اسمی بخواد میتونه داشته باشه… من بهت یاد میدم دوست من! بهت یاد میدم از این موجودات حقیر برای اهدافت استفاده کنی!
لرد با رضایت به سائرون و تالار نگاه کرد. از همین الان برای برگشتن بی تاب بود. چیزی به تغییر دنیای جادوگری نمانده بود.
کلمات نفر بعدی:
ارتش، غم، شکسته، فرسوده، آبستن، شاخه، موش
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/28
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 15:43
از: کجا میدونی داسم زیر گلوت نیست؟
پستها:
392
افتخارات


WE BELIEVE IN BERTUANA
هوادار تیم برتوانا
سوژه: امید
کلمات فعلی: واژه، نفر، بعد، محدوده، آزاد، جادوگران، شهر لندن
مرگ بالاخره تصمیم گرفته بود که بهعنوان نفر بعد توی تاپیک محدوده آزاد جادوگران انجمن شهر لندن پست بزنه. اما مرگ به طرز ناشیانهای توی همون بند اول همه هفت کلمهشو حروم کرد و دیگه متن تموم کرد و حالا همه ازش یه نویسنده ناشی یاد میکردن و مرگ داشت پنیک میکرد. پنیک کردن توی همچین موقعیتی کار شایستهای نبود، اما مرگ خیلی اهل انجام دادن کارهای شایسته نبود.
شاید چون اصلا حال نداشت به این فکر کنه که کار شایسته چی هست و چجوری انجام میشه و چرا باید اصلا انجام بشه و چی باعث میشه که این کار شایسته بشه و اصلا چه معیاری این کارو شایسته میکنه و اصلا شایسته کی هست و چرا رفته از بین اینهمه شغل خوانندگی رو انتخاب کرده و حالا این چه آهنگاییان که میخونه و چرا همهش آهنگ شاد و مگه غم حس نیست و اصلا خاکبرسر فرعونیان و جبت طاقوت!
اما ناگهان یادش اومد که اون اصلا نویسنده نیست و توی زندگی مرگیش، چیزی بهعنوان تاپیک و انجمن و نفر بعد و محدوده آزاد جادوگران شهر لندن وجود نداره و چون مرگ، مرگ بود و اصلا نویسنده نبود و نویسندگی جزو وظایفش نبود، دوباره هفت کلمه رو توی یه بند جدید تکرار کرد که ثابت کنه به هیچ قیدی بند نیست و به قید و بند اعتقاد نداره و اصلا تف توی قانونمندی و کمالگرایی...
مرگ داشت به این فکر میکرد که چرا همه باید نوشتههایی که میخونن رو صاف و بدون فکر بفهمن؟ چرا اینجوری نشه که بعضی موقعها نویسنده نفهمه چی مینویسه و خواننده نفهمه چی میخونه ولی نفهمی خودش و نویسنده رو بفهمه و این وسط یه فهم خیلی عظیم رخ بده و حداقل از این همه نفر، یه نفر بفهمه که نمیفهمه. بفهمه که فهمیدن یه خیاله و واقعیت نفهمی و نفهمیدنه و هرکی که فکر میکنه میفهمه، توی یه خیاله بزرگه!
پس درواقع فهم، مثل یه بادکنک کوچیکه و اوایل خیلی ضعیفه! اما هرچی که به این فکر کنی که خیلی میفهمی و حالیته و دیگه چیزی توی این دنیای بزرگ نیست که توئه کوچیک نفهمی، اون بادکنکه بزرگ و ضخیمتر میشه. بزرگتر و زخیمتر، بزرگتر و زخیمتر، اونقد بزرگ و زخیم که دیگه سایهش کل زندگیتو بگیره و ندونی چیکارش کنی و امیدوار میشی که حداقل اگه بزرگ میشه، بالاخره یهجایی، میترکه. و واقعا بالاخره یهجایی میترکه!
و وقتی اون بادکنک بترکه، از غرورای فهم درونش، یه رنگینکمون تشکیل میشه. رنگین کمونی که هفت رنگ از طیف سیاه داره و هرکدوم از قبلیش سیاهتره. این سیاهگین کمون جای سایه بادکنک رو میگیره و بالای سر زندگیت وای میایسته تا کل زندگیت رو سیاه کنه. سواد سیاه سیاهگون تا وقتی که بفهمی، روی زندگیت هست. و وقتی فکر کردی که داری نمیفهمی، غصه نخور. امیدوار باش! چون تو چند هیچ از اونایی که فکر میکنن میفهمن، جلوتری!
اما مرگ یکبار از روی چیزی که نوشته بود خوند و دید واژه نداره! پس هرچیزی که نوشته بود مچاله میکنه و میندازه سطل آشغال و اصلا تف توی فهم و فهمیدن و درک!
کلمات نفر بعد: غرور، فهم، سیاهگین، نفر، بادکنک، رنگین کمون، باور
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرگ در 1403/9/30 15:07:03
ویرایش شده توسط مرگ در 1403/9/30 15:07:38
ویرایش شده توسط مرگ در 1403/9/30 15:09:08
ویرایش شده توسط مرگ در 1403/9/30 15:07:38
ویرایش شده توسط مرگ در 1403/9/30 15:09:08
MAYBE YOU ARE NEXT
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مهر 1404 17:59
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
642

هوادار تیم هاری گراس 
سوژه: امید
واژگان نفر بعد: شماتت، زندانی، قدقد، مرلین، هفت راه، عجیب، پشمک
گابریل ملچمولوچکنان پشمک میخورد و با خودش فکر میکرد که تو این هفتراهیای که جلوی روش قرار داره از کدوم سمت بپیچه. هی فکر میکنه و فکر میکنه و فکر میکنه و تهش میبینه واقعا انتخاب سخته براش. اگه بقیه راها به خاطر انتخاب نشدنشون ناراحت میشدن چی؟ بالاخره اونا راه شده بودن تا ملت انتخابشون کنن و روش قدم بذارن و حالا گابریل تو مرحلهای قرار گرفته بود که ممکن بود شیش راه رو همزمان ناراحت کنه!
انتخاب چنان براش سخت بود که بالاخره با امیدواری تصمیم میگیره از مرلین کمک بگیره و اون بهش بگه کدوم یکی راه بیشتر خوشحال میشه و سایرین کمتر ناراحت. با حضور ناگهانی پروانه عجیبی که پروازکنان یکراست توی یکی از مسیرا به حرکت در میاد، گابریل متوجه انتخاب مرلین میشه و تو همون مسیر قدم میذاره.
گابریل در حال حرکت تو راه انتخابی بود که ناگهان صدای قدقدی توجهشو جلب میکنه. برای همین با تعجب وایمیسه و نگاهی به اطراف میندازه. توجهش به قفسی در نزدیکی راه جلب میشه که تبدیل به زندانی برای یک عدد مرغ تنها شده بود و حالا مرغ به گابریل زده بود و پشت هم قدقد میکرد به این امید که گابریل اونو از قفس نجاتش بده.
گابریل یورتمهکنان به سمت قفس میره تا درو باز کنه که ناگهان یکی میزنه پشت دستش و شروع به شماتتش میکنه.
- هی دختر؟ مگه نمیبینی اینجا ملک خصوصیه و اینم مرغ منه؟ میخواستی بدزدیش هان؟ دیگه نبینمت اینورا! زودباش برو!

گابریل چشمی میگه و با سرعت از اونجا دور میشه. ولی مکان رو حفظ میکنه تا شب بیاد و مرغ بختبرگشته رو از دست این مرد عصبانی نجات بده و آزادی رو به مرغ برگردونه.
واژگان نفر بعد: واژه، نفر، بعد، محدوده، آزاد، جادوگران، شهر لندن
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/28
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 15:43
از: کجا میدونی داسم زیر گلوت نیست؟
پستها:
392
افتخارات


WE BELIEVE IN BERTUANA
هوادار تیم برتوانا
سوژه: امید
واژگان فعلی: شلوار، ابر، بیکار، فشار، پف، مشترک، مزه
روزی روزگاری، در شهر نقرهای، محل رفت و آمد ماهی بزرگا و ماهی کوچیکا، یه آقا مرگه بود که در کنار دو داسش خیلی خوش و خرم زندگی میکرد. خیـــــــــــــــــــلیــــــــــــــــــــــی خوش و خــــــــــــــرم! آقا مرگهی قصهی ما، همیشه و همهجا حواسش به لیستش بود و هیچکس نمیتونست مانع انجام دادن وظیفه و کاراش بشه و همین از مرگ ما، یه مرگ وظیفه شناس میساخت.
یهروزی آقا مرگه، توی شهر نقرهای یه شلوار خیلی کهنه و زوار در رفته پیدا کرد که روش نوشته شده بود "شلوار جادویی"! آقا مرگه هم که از دیدن یه شلوار کهنه توی شهر نقرهای تعجب کرده بود، تا جایی که میتونست با صدای بم و ترسناک و رعب آورش که هرکسی میشنوه جان از تنش جدا میشه و حالش خیلی بد میشه، فریاد زد که...
- این شلوار مال کیه؟

اما هیچکس بهجز اون بوته خار گردون که همینطوری حالش خوش بود و هی اینور و اونور میرفت و به پای این و اون گیر میکرد توی کادر نیومد و آقا مرگه مونده بود با شلوار، تنهای تنها. ولی آقا مرگه خیلی بلند داد زده بود و ابر توی آسمون که داشت با فیل پرنده صحبت میکرد و سعی میکرد با این مصاحبت و همنشینی از بیکاری در بیاد، از شنیدن صدای مرگ، کلی بهخودش ترسید و لرزید و بهش فشار اومد و خیلی ناگهانی بارید.
بعد از اینکه ابر بارید، شلوار توی دست مرگ رنگش عوض شد و نوشتهی روش تغییر کرد. حالا روی شلوار نوشته شده بود "منو بپوش!". همون لحظه یه قطره بارون توی دهن مرگ افتاد و از همونجا وارد نایش شد و رفت پایین پایین پایین پایین تا به قسمت مزهشناسی بدن مرگ رسید.
- مزه پففیل میده!
فیل پرنده که داشت با ابر صحبت میکرد، متوجه زیادی خیط بودن ماجرا شد و از همونجا بال زنان رفت و روی سقف اتاقش فرود اومد و به دلیل وزن زیاد سقف تاب نیاورد و فیل سقف رو شکست و از همونجا وارد اتاق شد و تصمیم گرفت به کارای بدش فکر کنه. اما چون کارای بدش زیاد بودن مغزش مثل ذرت ترکید و تبدیل به پف فیل شد.
مرگ دوباره یه داد بیمحتوای جدید زد و تنظیمات ابر به حالت اول برگشت و دیگه نبارید. و مرگ شروع کرد به پوشیدن شلوار. یکی که از اون طرف رد میشد، با دیدن مرگ یه صحنهی مشترک با صحنهای که دیده بود به ذهنش اومد و با دیدن ایستگاه شدن مرگ، خیلی به خودش امیدوار شد و کلا امید به زندگی سیاهش تزریق شد.
- آهای مرگ! شلواره خرابه و سرکاریه...

و بعد از گفتن این رفت و توی افق محو شد!
کلمات نفر بعد: شماتت، زندانی، قدقد، مرلین، هفت راه، عجیب، پشمک
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
MAYBE YOU ARE NEXT
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مهر 1404 17:59
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
642


هوادار تیم برتوانا 
سوژه: امید
واژگان فعلی: انار، بُز، نماینده، درخت کاج، کباب کوبیده، کبود، شاخدم مجارستانی
گابریل از طرف اعضای تیم برتوانا نماینده شده بود تا تزئین درخت کاج برای کریسمس رو برعهده بگیره. البته نه این که بقیه خیلی حق انتخابی داشته باشن. چون به محض این که جملهی "باید درخت کاج بخریم و تزئینش کنیم" از دهن مرگ خارج شده بود، گابریل با امیدواری وسط جمعیت پریده بود و فریاد "من من من" سر داده بود تا این مسئولیت حتما به خودش برسه و موفق هم شده بود. چون تنها راهی بود که بالا و پایین پریدنش و فریادهای بیامانش پایان پیدا کنه و مانع کبود شدن صورتش از فرط فریاد و پاهاش از فرط فرود بر زمین بشن.
البته یه دلیل دیگهش هم این بود که بقیه واقعا دلشون نمیومد تو ذوق بچه بزنن! و بچه اولین کاری که کرده بود این بود که کلی آویزِ مینیاتوری از اژدهای شاخدم مجارستانی خریده بود تا اینور و اونور درخت وصل کنه و بعدم لامپای کوچولو و رنگارنگ از کنار همهشون رد کرده بود.
گابریل به تزئین درخت اکتفا نکرده بود و در مدتی که ترزا با مهارت با چوبدستیش طلسمی رو برای دون کردن انار زمزمه میکرد و الستور و مرگ هم برای خریدن کباب کوبیده رفته بودن، گابریل از فرصت استفاده کرده بود و میز ناهارخوری رو تزئین کرده بود.
حالا که همه کارای گابریل به پایان رسیده بود، به نظرش میرسه میز ناهارخوری برای اون شبِ فرخنده باید کنار درخت کریسمس میبود تا در کنار زیباییهای جدیدی که فقط سالی یک بار رخ میده شامشون رو نوش جان کنن.
بنابراین در حینی که گابریل با احتیاط وینگاردیوم له ویوسایی سمت میز فرستاده بود و وارد هال شده بود که درخت کریسمس اونجا قرار داشت، همزمان مرگ و الستور از در وارد میشن و ترزا از آشپزخونه خارج میشه و هر چهار نفر با صحنهای مواجه میشن که نباید!
بزی که زودتر جلوی در خونه دیده بودن و گابریل دلش نیومده بود تو سرمای بیرون از خونه تنها رهاش کنه و به داخل خونه هدایتش کرده بود، حالا به سراغ درخت کاج رفته بود و حسابی دلی از عزا در آورده بود و اونو نوش جان کرده بود!
واژگان نفر بعد: شلوار، ابر، بیکار، فشار، پف، مشترک، مزه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/9/29 15:54:00
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 4 شهریور 1405 11:03
از: ایستگاه رادیویی
پستها:
313
شغل
داور دوئل

هواداری برتوانا
سوژه: امید
کلمات: پرتاب، صخره، شکاف، تونل، تاج، بومب، آشکار
الستور با آرامش ایستادهبود لبه شکاف عظیمی که داخلش چیزی به جز تاریکی دیده نمیشد ایستاده بود و همراه سایهش پاپ کورن میخورد.
البته، خارج از شکاف هم همهچیز تاریک بود و به جز درخشش چشمای الستور، و سایهش که توسط خودش دیده میشد، چیز دیگهای دیده نمیشد که شاید سوال پیش بیاد که دلیل این همه دیده نشدن چیه و چرا؟
جوابش خیلی ساده بود. الستور داخل یک تونل خیلی طولانی، ولی باریک ایستادهبود که در یکی از انشعابهای معدن ذغال سنگ بود. احتمالا حالا سوال پیش میاد که چرا الستور اونجا بود. سوال بسیار خوب که هر موجودی با کمی عقل، باید میپرسید. الستور به هیچ عنوان لباس مناسب معدن نوردی، یا حتی تونل نوردی نداشت. در واقع مثل همیشه کت و شلوار شیک و قرمزش رو پوشیدهبود.
دلیل حضورش در اون زمان، این بود که شایعاتی مبنی بر پیدا شدن تاج پادشاهی شاه آرتور، که حاوی جادوی خیلی قدرتمندی بود، در این منطقه شنیدهبود، و بنابراین یک گروه غارنورد و صخرهنورد ماگل که حسابی هم ماجراجو بودن رو تعقیب کردهبود و منتظر بود تا تاج رو پیدا کنن تا خیلی آروم ازشون تحویلش بگیره، البته که بدون گرفتن اجازه یا خواهش کردن.
ثانیهها روی ساعت، دوان دوان رفتن و جاشون رو به دقایق دادن، اونا هم داشتن میدویدن که یکهو دستی از لبه شکاف بالا اومد و بعد، سر اولین صخرهنورد آشکار شد. گویا صخرهنوردا از ماجراجوییشون برگشتهبودن.
سایه الستور، خیلی سریع صاحبش رو پوشوند و توی تاریکی غار فرو بردش.
- باورم نمیشه هیچی پیدا نکردیم... خیلی نقشه دقیق بود... فقط سنگ بود اون پایین.
چهره صخرهنورد، پر از ناامیدی و عصبانیت بود. و البته که خودش رو بالا کشوندهبود و داشت کم کم بقیه دوستانش رو هم کمک میکرد که بالا بیان.
البته، حرفش زیاد به مذاق الستور خوش نیومدهبود. بههرحال تاج میتونست موجبات شادی و سرگرمیش رو فراهم کنه، حتی میتونست ببرتش برای سالازار و با هم براش نقشه بکشن. ولی خب... ماگلها با بیعرضگیشون کار رو خراب کردهبودن و این قابل تحمل نبود.
بنابراین الستور یک قدم بلند به سمت شکاف برداشت. البته نه دقیقا به سمت شکاف، بلکه به سمت صخرهنوردی که در حال بالا اومدن از شکاف بود. و بعد، با انتهای عصاش، با ضربه ملایمی صخرهنورد و تمام دوستانش رو به سمت پایین هدایت کرد.
الستور سرش رو خم کرد، دستش رو حلقه کرد و روی گوش بلندش گذاشت تا صدای پرتاب شدن صخرهنوردا به انتهای شکاف رو بهتر بشنوه. البته که صدای پرتابشون، حاوی صدای جیغی بود که همینطور ضعیفتر میشد و در نهایت با صدای بومب ضعیفی به اتمام رسید.
الستور شونههاش رو بالا انداخت، آخرین دونه پاپ کورن رو همراه سایهش خورد و خیلی آروم و راحت غیب شد.
کلمات نفر بعد: انار، بُز، نماینده، درخت کاج، کباب کوبیده، کبود، شاخدم مجارستانی
سوژه: امید
کلمات: پرتاب، صخره، شکاف، تونل، تاج، بومب، آشکار
الستور با آرامش ایستادهبود لبه شکاف عظیمی که داخلش چیزی به جز تاریکی دیده نمیشد ایستاده بود و همراه سایهش پاپ کورن میخورد.
البته، خارج از شکاف هم همهچیز تاریک بود و به جز درخشش چشمای الستور، و سایهش که توسط خودش دیده میشد، چیز دیگهای دیده نمیشد که شاید سوال پیش بیاد که دلیل این همه دیده نشدن چیه و چرا؟
جوابش خیلی ساده بود. الستور داخل یک تونل خیلی طولانی، ولی باریک ایستادهبود که در یکی از انشعابهای معدن ذغال سنگ بود. احتمالا حالا سوال پیش میاد که چرا الستور اونجا بود. سوال بسیار خوب که هر موجودی با کمی عقل، باید میپرسید. الستور به هیچ عنوان لباس مناسب معدن نوردی، یا حتی تونل نوردی نداشت. در واقع مثل همیشه کت و شلوار شیک و قرمزش رو پوشیدهبود.
دلیل حضورش در اون زمان، این بود که شایعاتی مبنی بر پیدا شدن تاج پادشاهی شاه آرتور، که حاوی جادوی خیلی قدرتمندی بود، در این منطقه شنیدهبود، و بنابراین یک گروه غارنورد و صخرهنورد ماگل که حسابی هم ماجراجو بودن رو تعقیب کردهبود و منتظر بود تا تاج رو پیدا کنن تا خیلی آروم ازشون تحویلش بگیره، البته که بدون گرفتن اجازه یا خواهش کردن.
ثانیهها روی ساعت، دوان دوان رفتن و جاشون رو به دقایق دادن، اونا هم داشتن میدویدن که یکهو دستی از لبه شکاف بالا اومد و بعد، سر اولین صخرهنورد آشکار شد. گویا صخرهنوردا از ماجراجوییشون برگشتهبودن.
سایه الستور، خیلی سریع صاحبش رو پوشوند و توی تاریکی غار فرو بردش.
- باورم نمیشه هیچی پیدا نکردیم... خیلی نقشه دقیق بود... فقط سنگ بود اون پایین.
چهره صخرهنورد، پر از ناامیدی و عصبانیت بود. و البته که خودش رو بالا کشوندهبود و داشت کم کم بقیه دوستانش رو هم کمک میکرد که بالا بیان.
البته، حرفش زیاد به مذاق الستور خوش نیومدهبود. بههرحال تاج میتونست موجبات شادی و سرگرمیش رو فراهم کنه، حتی میتونست ببرتش برای سالازار و با هم براش نقشه بکشن. ولی خب... ماگلها با بیعرضگیشون کار رو خراب کردهبودن و این قابل تحمل نبود.
بنابراین الستور یک قدم بلند به سمت شکاف برداشت. البته نه دقیقا به سمت شکاف، بلکه به سمت صخرهنوردی که در حال بالا اومدن از شکاف بود. و بعد، با انتهای عصاش، با ضربه ملایمی صخرهنورد و تمام دوستانش رو به سمت پایین هدایت کرد.
الستور سرش رو خم کرد، دستش رو حلقه کرد و روی گوش بلندش گذاشت تا صدای پرتاب شدن صخرهنوردا به انتهای شکاف رو بهتر بشنوه. البته که صدای پرتابشون، حاوی صدای جیغی بود که همینطور ضعیفتر میشد و در نهایت با صدای بومب ضعیفی به اتمام رسید.
الستور شونههاش رو بالا انداخت، آخرین دونه پاپ کورن رو همراه سایهش خورد و خیلی آروم و راحت غیب شد.
کلمات نفر بعد: انار، بُز، نماینده، درخت کاج، کباب کوبیده، کبود، شاخدم مجارستانی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
The things I did back then were high school
But now I'm going for my degree
But now I'm going for my degree
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مهر 1404 17:59
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
642


هوادار تیم برتوانا 
سوژه: امید
واژگان فعلی: کاغذ، میز، گل، دره، آبنباتچوبی، مغز، تحمل
گابریل با پرش از درهی پر از آب که جلوی مغازه شکل گرفته بود و حاصل تمام آبهای بارونی بود که صبح زود دهکده هاگزمید رو ملاقات کرده بود، خودشو به در میرسونه و وارد میشه. فروشنده پشت میزش نشسته بود و در حالی که دستش زیر چونهش بود، به معنای واقعی کلمه به شکل
به بیرون از پنجره خیره شده بود و نظارهگر رنگینکمونی بود که وسط آسمون بهش چشمک میزد.گابریل تصمیم میگیره آرامش فروشنده رو به هم نزنه و به جاش بره سراغ چیزی که برای خریدش اومده بود که چیزی نبود به جز یک عدد آبنبات چوبی. گابریل آبنبات رنگارنگش رو برمیداره و یورتمهکنان برای پرداخت گالیون پیش مرد برمیگرده. ولی فروشنده همچنان با عشقی باورنکردنی به رنگینکمون زل زده بود.
گابریل هنوزم دوست نداشت آرامش فروشنده رو به هم بزنه و فقط تو دلش دعا میکنه کاش خودشم همینقد عشق و علاقه تو وجودش داشته باشه و وقتی بزرگ میشه همونطور مثل فروشنده عاشق باشه. گابریل تو همین فکر و خیالا ناخودآگاه پشت میز میره و خودشم همزمان به رنگینکمون خیره میشه.
فروشنده که به خاطر برخورد چند تار موی گابریل با صورتش قلقلکش گرفته بود، بالاخره به خودش میاد و متوجه حضور گابریل میشه.
- اوه تو کی اومدی اینجا؟
گابریل چیزی نمیگه و فقط سرجاش جلوی میز برمیگرده و آبنبات چوبیو نشون فروشنده میده. فروشنده لبخندی میزنه.
- فکر میکردم شاید گشنه باشی، ولی به نظر میاد امروز برای خریدن تزئینات اومدی نه؟ آخه اون یه آبنباتچوبیه که دستته! میشه 3 گالیون.

گابریل متوجه منظور فروشنده نشده بود. اون آبنباتچوبی خریده بود تا بخوردش و شاید دقیقا گشنهش نبود، ولی به هر حال مشخصا تزئیناتی نبود. بنابراین همزمان با قرار دادن 3 گالیون روی میز، کاغذ دور آبنبات رو باز میکنه و قبل از این که فریاد "نه"ی فروشنده به هوا بره، گابریل دردی رو توی مغزش حس میکنه. برای اولینبار گابریل حس میکرد واقعا اشک داره تو چشماش جمع میشه!
فروشنده با دیدن چشمای گریون گابریل، با دستپاچگی گل رزی که توی گلدون بود رو برمیداره و به سمت گابریل میاد.
- گفتم که چوبیه و خوردنی نیست! تزئیناتیه! بیا این گل رو بگیر تا بتونی دردشو تحمل کنی.

گابریل با امید این که گل واقعا شفابخش باشه، تحویلش میگیره و احساس میکنه به محض دریافت گل، واقعا درد حاصل از گاز زدن چوب داره از وجودش پرواز میکنه و میره. اشکایی که تو چشماش جمع شده بود هم به همون صورت تصمیم به عقبنشینی میگیره. فروشنده میره یه آبنباتچوبیِ دیگه که از نظر خودش آبنباتچوبی نبود و آبنباتپلاستیکی بود رو برمیداره و به گابریل میده.
- بیا اینو به همراه گل بعنوان هدیه از من بگیر.
گابریل حالا بسیار خوشحال و خندان و انگار نه انگار که همین چند دقیقه پیش نزدیک بود دندوناش بشکنه، یورتمهکنان از روی درهی جلوی مغازه میپره و به سمت هاگوارتز راه میفته.
واژگان نفر بعد: پرتاب، صخره، شکاف، تونل، تاج، بومب، آشکار
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

هوادار تیم برتوانا
کلمات فعلی: تقلب، سگ جهنمی، شیطان، دمنتور، نفرین، تَرَک، بازیکن
سوژه: امید
در رختکن باز شد. الستور وارد شد و در را پشت سرش انقدر محکم کوبید که دیوار ترک خورد. ترزا بلند شد و با عصبانیت به سمت الستور رفت.
- چه عجب بالاخره ما از حضورتون بهرهمند شدیم! معلوم هست ۶ ساعته کجایی؟ مثلا بازیکن اصلی هستیا!
الستور لبخند میزد. از همان لبخندهایی که وقتی یک کاری کرده است میزند. ترزا آهی کشید و با سوءظن گفت:
- باز چیکار کردی؟

- به یکی از شیطانهای توی جهنم یه نفرین دادم و سگجهنمیش رو ازش گرفتم و اونو توی رختکن اوزکاییها ول دادم که دمنتورشون رو بخوره!
ترزا کاملا عصبی شده بود.
- ولی این تقلبه! با این کارات باعث میشی الکی الکی از مسابقات حذفمون کنن!
- فعلا که نکردن! داورا چیزی نمیفهمن!
- امیدوارم...

کلمات نفر بعد: کاغذ، میز، گل، دره، آبنباتچوبی، مغز، تحمل
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!


F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 4 شهریور 1405 11:03
از: ایستگاه رادیویی
پستها:
313
شغل
داور دوئل

هواداری برتوانا!
کلمات: تب، خون، دزیره، دژاوو، ناپلئون، تزریق عشق، کازابلانکا، چتر خیس
سوژه: امید
ناپلئون بناپارت کبیر، از پنجرههای قصر ورسای به افق نگاه میکرد. انتهای لبهاش با لبخند ملایمی به سمت بالا خم شدهبودن، و حس پیروزی در دلش جریان داشت. روز قبل، با سفیر مراکش دیداری داشت که به موفقیت ختم شدهبود، و میتونست از روابط تجاری با دولت مراکش و دریافت و ارسال اجناس از بندر کازابلانکا، مطمئن باشه.
اون روز، باید برای امپراطور روز شادی میبود. ولی اینطور نبود. هوای پاریس گرفته و بارونی بود، و ناپلئون نیاز به آفتاب داشت. در واقع نیاز داشت انقدر فرانسه رو عظیم کنه که هر وقت هوس آفتاب به سرش زد، بتونه با یه مسافرت، به مکانی آفتابی بره. در نگاه اول برنامهش مناسب و زیبا بود و بنابراین به خودش آفرین گفت.
و البته که تصمیم گرفت بره زیر بارون قدم بزنه و کمی از خنکی هوا لذت ببره، هر چند که طرفدار تابستون بود و در آینده، زمستون روسیه میخواست سخت ضربه فنیش کنه. ولی اینا مشکلات ناپلئون آینده بود، بنابراین زیاد بهشون فکر نکرد و کتش رو پوشید و چترش رو برداشت و همراه چندتا محافظ قد بلندتر از خودش، از قصر خارج شد تا زیر بارون قدم بزنه.
به محض خروج و پا گذاشتن توی حیاط، از شدت بارون، محافظانش و باروت اسلحههاشون خیس شدن و ای بابا ای بابا گویان، اسلحههاشون رو گذاشتن زمین و تصمیم گرفتن با شمشیر از جون امپراطورشون محافظت کنن.
همونطور که قدم میزدن و ناپلئون چهره متفکری به خودش گرفتهبود و آب از چتر خیسش روی یونیفرم محافظاش میریخت.
افکارش اول روی فتح لندن متمرکز بودن، و بعد به سمت فتح مسکو کشیدهشدن، و بعد یاد نامزدی کوتاه مدتش با دزیره کلاری افتاد...
دزیره با تزریق عشق به قلب ناپلئون، تلاش کردهبود اون رو به مرد دیگهای تبدیل کنه، ولی ناپلئون با اولویتهای متفاوتش، اون رو پس زدهبود و با ازدواج با جوزفین، پایههای حکومتش رو مستحکم کردهبود.
و بعد، در انتهای باغ عظیمش، زنی رو دید... یک لحظه حس کرد دزیره رو دیده و در جا خشک شد. محافظای شمشیر به دستش از توقف ناگهانی ناپلئون شوکه شدن و به پشتش برخورد کردن و باعث شدن ناپلئون سکندری خوران، چند قدم به جلو پرتاب بشه و تصمیم بگیره رژه رفتن با قدمهای بلند رو از دستور کار و آموزش محافظای شخصیش حذف کنه.
و البته که وقتی دقیقتر نگاه کرد، دزیره نبود و صرفا یکی از خدمتکارا بود که زیر بارون داشت به چمنها رسیدگی میکرد و امپراطور صرفا دچار دژاوو شدهبود که شاید بهتر بود همونجا از حکومت و زندگی خلع میشد که یه وقت با این افکار و تصوراتش جنگای بزرگ بزرگ راه نندازه و ملت و خودش رو بدبخت نکنه.
- عچووو... سرما خوردیم.
ناپلئون که تند تند پلک میزد، گفت. و یکی از محافظاش سریعا دستمالی رو روی بینیش قرار داد تا امپراطور بتونه فین کنه.
- تب هم کردیم به نظر... خون به صورتمون دویده و سرخ شدیم حس میکنیم.
محافظاش که سریعا تاییدش میکردن، امپراطور رو از روی زمین بلند کردن و دوان دوان به قصر برگردوندن. کار درست و مناسب...
البته که محافظانش بهش اعتماد و امید کامل داشتن که میتونه فرانسه رو حسابی بزرگ و قوی کنه. ولی خود ناپلئون که سرما خوردهبود، حس میکرد دنیاش تموم شده و دیگه اینطوری اصلا نمیتونه. مردک ناامید.
----
و بعد الستور مون، دکمه تایید رو روی ویرایش صفحه ویکیپدیای ناپلئون، کلیک کرد تا تمام مطالب نوشتهشده به عنوان برگی از خاطرات ناپلئون ثبت بشه. خندهای پر سر و صدا و شیطنتآمیز هم سر داد البته.
کلمات نفر بعد: تقلب، سگ جهنمی، شیطان، دمنتور، نفرین، تَرَک، بازیکن
کلمات: تب، خون، دزیره، دژاوو، ناپلئون، تزریق عشق، کازابلانکا، چتر خیس
سوژه: امید
ناپلئون بناپارت کبیر، از پنجرههای قصر ورسای به افق نگاه میکرد. انتهای لبهاش با لبخند ملایمی به سمت بالا خم شدهبودن، و حس پیروزی در دلش جریان داشت. روز قبل، با سفیر مراکش دیداری داشت که به موفقیت ختم شدهبود، و میتونست از روابط تجاری با دولت مراکش و دریافت و ارسال اجناس از بندر کازابلانکا، مطمئن باشه.
اون روز، باید برای امپراطور روز شادی میبود. ولی اینطور نبود. هوای پاریس گرفته و بارونی بود، و ناپلئون نیاز به آفتاب داشت. در واقع نیاز داشت انقدر فرانسه رو عظیم کنه که هر وقت هوس آفتاب به سرش زد، بتونه با یه مسافرت، به مکانی آفتابی بره. در نگاه اول برنامهش مناسب و زیبا بود و بنابراین به خودش آفرین گفت.
و البته که تصمیم گرفت بره زیر بارون قدم بزنه و کمی از خنکی هوا لذت ببره، هر چند که طرفدار تابستون بود و در آینده، زمستون روسیه میخواست سخت ضربه فنیش کنه. ولی اینا مشکلات ناپلئون آینده بود، بنابراین زیاد بهشون فکر نکرد و کتش رو پوشید و چترش رو برداشت و همراه چندتا محافظ قد بلندتر از خودش، از قصر خارج شد تا زیر بارون قدم بزنه.
به محض خروج و پا گذاشتن توی حیاط، از شدت بارون، محافظانش و باروت اسلحههاشون خیس شدن و ای بابا ای بابا گویان، اسلحههاشون رو گذاشتن زمین و تصمیم گرفتن با شمشیر از جون امپراطورشون محافظت کنن.
همونطور که قدم میزدن و ناپلئون چهره متفکری به خودش گرفتهبود و آب از چتر خیسش روی یونیفرم محافظاش میریخت.
افکارش اول روی فتح لندن متمرکز بودن، و بعد به سمت فتح مسکو کشیدهشدن، و بعد یاد نامزدی کوتاه مدتش با دزیره کلاری افتاد...
دزیره با تزریق عشق به قلب ناپلئون، تلاش کردهبود اون رو به مرد دیگهای تبدیل کنه، ولی ناپلئون با اولویتهای متفاوتش، اون رو پس زدهبود و با ازدواج با جوزفین، پایههای حکومتش رو مستحکم کردهبود.
و بعد، در انتهای باغ عظیمش، زنی رو دید... یک لحظه حس کرد دزیره رو دیده و در جا خشک شد. محافظای شمشیر به دستش از توقف ناگهانی ناپلئون شوکه شدن و به پشتش برخورد کردن و باعث شدن ناپلئون سکندری خوران، چند قدم به جلو پرتاب بشه و تصمیم بگیره رژه رفتن با قدمهای بلند رو از دستور کار و آموزش محافظای شخصیش حذف کنه.
و البته که وقتی دقیقتر نگاه کرد، دزیره نبود و صرفا یکی از خدمتکارا بود که زیر بارون داشت به چمنها رسیدگی میکرد و امپراطور صرفا دچار دژاوو شدهبود که شاید بهتر بود همونجا از حکومت و زندگی خلع میشد که یه وقت با این افکار و تصوراتش جنگای بزرگ بزرگ راه نندازه و ملت و خودش رو بدبخت نکنه.
- عچووو... سرما خوردیم.
ناپلئون که تند تند پلک میزد، گفت. و یکی از محافظاش سریعا دستمالی رو روی بینیش قرار داد تا امپراطور بتونه فین کنه.
- تب هم کردیم به نظر... خون به صورتمون دویده و سرخ شدیم حس میکنیم.
محافظاش که سریعا تاییدش میکردن، امپراطور رو از روی زمین بلند کردن و دوان دوان به قصر برگردوندن. کار درست و مناسب...
البته که محافظانش بهش اعتماد و امید کامل داشتن که میتونه فرانسه رو حسابی بزرگ و قوی کنه. ولی خود ناپلئون که سرما خوردهبود، حس میکرد دنیاش تموم شده و دیگه اینطوری اصلا نمیتونه. مردک ناامید.
----
و بعد الستور مون، دکمه تایید رو روی ویرایش صفحه ویکیپدیای ناپلئون، کلیک کرد تا تمام مطالب نوشتهشده به عنوان برگی از خاطرات ناپلئون ثبت بشه. خندهای پر سر و صدا و شیطنتآمیز هم سر داد البته.
کلمات نفر بعد: تقلب، سگ جهنمی، شیطان، دمنتور، نفرین، تَرَک، بازیکن
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
The things I did back then were high school
But now I'm going for my degree
But now I'm going for my degree
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج