هواداری از تیم پیامبران مرگ
سوژه: امید
کلمههای فعلی: برادر- مرگ- خواب- درس- زبان- خام- بحث
سالازار اسلیترین در سکوت تالار عمومی اسلیترین ایستاده بود، پشت پنجرهای که به اعماق دریاچه سیاه دید داشت. نور آبی و سبز کمرنگی که از سطح آب عبور میکرد، روی چهرهاش سایهای مرموز انداخته بود. او چشمانش را به جمعی از دانشآموزان دوخته بود که در گوشهای مشغول
بحث در مورد طلسمهای پیشرفته بودند. صدای زمزمههایشان با موجهای آرام دریاچه آمیخته شده بود.
سالازار دستهایش را در هم قلاب کرد و به آرامی لبخندی زد.
برادر کوچکترش (گودریک)، زمانهای زیادی در گذشته درباره امیدواری به نسلهای بعدی سخن گفته بود؛ اینکه آینده به کسانی تعلق دارد که خودشان را برای تغییر آماده کنند. اما سالازار نگاه دیگری داشت. او به این نسل به چشم ابزاری برای تحقق رؤیای خود نگاه میکرد: جهانی که جادوگران بر آن حکومت کنند، جهانی که قدرت خالص جادویی بر آن حکمفرما باشد.
او از دانشآموزی که کتابی ضخیم در دست داشت، عبور کرد و به جمع کوچکتری نزدیک شد که در حال آزمایش طلسمهای ابتدایی بودند. یکی از دانشآموزان با دقت تلاش میکرد شعلهای کوچک را روی نوک چوبدستیاش نگه دارد، اما نتیجه چیزی جز یک دود خاکستری و بوی مواد
خام نبود. سالازار لحظهای ایستاد و نظاره کرد. اینها هنوز آماتور بودند، اما همین نیز کافی بود. وقتی زمانش میرسید، او این جوانان را به سربازانی بیهمتا تبدیل میکرد.
ذهنش برای لحظهای به کلاسهای
درس پرواز کرد، جایی که دانشآموزان در تلاش برای یادگیری طلسمهایی بودند که شاید هرگز در نبردهای واقعی به کار نبندند. اما او نیازی به جنگجویانی نداشت که تنها کتاب خوانده باشند؛ او کسانی را میخواست که بتوانند از هر شرایطی استفاده کنند، کسانی که قلبشان سرشار از تعهد به قدرت و جادو باشد.
او به چهرههای جوان نگاه کرد، برخی خندان، برخی متفکر. در خواب شبانهاش، اغلب میدید که این نسل آینده چگونه جهان را تسخیر خواهد کرد.
خوابهایی که او را به حرکت وامیداشت، خوابهایی که در آن جادوگران خالص و حتی نیمهخالص در کنار هم قرار میگرفتند تا اراده او را در سراسر جهان به انجام برسانند.
ناگهان صدای دانشآموزی که در حال تمرین طلسم بود، او را به حال بازگرداند. یکی از آنها با لهجهای عجیب سعی داشت کلمات لاتین طلسم را تلفظ کند، اما تلاشش به نتیجه نمیرسید. سالازار زیر لب گفت: «
زبان جادو نیاز به دقت و خلوص داره. چیزی که با تلاش به دست میاد.»
در همان لحظه، چشمان سبز نافذش نگاهی عمیقتر به این دانشآموزان انداخت. او میدانست که همه آنها در یک چیز مشترک بودند: نیاز به هدایت. او، سالازار اسلیترین، همان کسی بود که آنها را به مسیر درست میبرد، مسیری که به جادوگرانی قدرتمند ختم میشد. مرگ و زندگی، قدرت و ضعف، همه چیز در دستان او و نسل بعدی بود.
اما امید، امیدی که در این نسل میدید، چیزی فراتر از یک ابزار ساده بود. امید، سوختی بود برای آنچه که میتوانست باشد. او زمزمه کرد: «
مرگ به زودی سراغ خیانتکاران به دنیای جادوگری خواهد رفت.»
سالازار نگاهی دوباره به دانشآموزانی انداخت که هنوز با شور و شوق در حال تمرین بودند. لبخندش عمیقتر شد. این آینده بود، و او میدانست که بهزودی همه چیز تحت کنترل او خواهد بود.
کلمههای نفر بعد: سکوت، جنگل، راز، آیینه، چشمه، سایه، فریاد