جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[single]] محدوده آزاد جادوگران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 17 دی 1403 12:27
نمایش جزئیات
آفلاین
هواداری از فدراسیون کوییدیچ


سوژه: امید
کلمه‌های فعلی: برادر- مرگ- خواب- درس- زبان- خام- بحث


شب نیمه‌شب بود و قرص ماه، همچون گواهی بی‌پایان بر تنهایی آسمان، بر قلعه‌ی هاگوارتز می‌تابید. تالار اسرار در سکوت عمیقی فرو رفته بود؛ سکوتی که تنها گاهی با صدای لرزش اندک دیوارهای سنگی شکسته می‌شد. سالازار نشسته بود، دست‌هایش بر روی چوب سرد صندلی‌ای قرار گرفته بودند که زیر نور مهتاب همچون تختی باشکوه به نظر می‌رسید. ذهنش اما، درگیر خاطراتی بود که گرمای تلخشان روحش را می‌سوزاند.

او به صبر خودش اعتماد کرده بود. صبری که مانند خنجری دوسر، او را در میان انتظار و یأس نگاه داشته بود. انتظار برای گفتگویی که می‌توانست راه او و روونا را از هم جدا کند یا شاید برای همیشه به هم پیوند دهد.

سالازار نگاهش را به ورودی تالار دوخت. روونا قرار بود بیاید؛ او که همیشه میانشان حکم منطق بود. او که اوج خرد و دانایی‌اش، حتی سرسخت‌ترین جادوگران را نیز به تحسین وامی‌داشت. سالازار باور داشت که اگر کسی بتواند حقیقت تلخ را ببیند، آن شخص رووناست. اما چیزی فراتر از خرد او را به این باور می‌کشاند؛ چیزی که در سکوت نگاه‌های طولانی‌شان پنهان بود، حسی عمیق که شاید حتی خودش جرئت نامیدن آن را نداشت.

آخرین باری که به فردی دیگر امید داشت...

وقتی صدای پای روونا در سکوت نیمه‌شب پیچید، قلب سالازار برای لحظه‌ای تندتر زد. در میان سایه‌های لرزان دیوارهای تالار، او ظاهر شد، همچون مجسمه‌ای از جنس نور و شفافیت. نگاهش آرام بود، اما در عمق آن چیزی تیره و ناشناخته می‌درخشید.
- سالازار، چرا فکر می‌کنی جنگ تنها راه است؟ چرا نمی‌توانی راهی پیدا کنی که نیازی به نابودی نداشته باشد؟

صدایش مانند جریان آبی سرد بود که از میان سنگ‌های سخت عبور می‌کرد. سالازار دست‌هایش را محکم‌تر بر روی چوب صندلی فشرد.
- چون اعتماد به کسانی که ما را درک نمی‌کنند، چیزی جز خامی نیست. روونا، آیا نمی‌بینی که آن‌ها از قدرت ما علیه خود ما استفاده خواهند کرد؟

روونا نگاهش را به قرص ماه دوخت. گویی پاسخ‌هایش را از عمق آسمان جستجو می‌کرد.
- ولی اگر به آن‌ها فرصت بدهیم؟ اگر به آن‌ها نشان دهیم که می‌توانیم با هم زندگی کنیم؟

سالازار صدایش را بلندتر کرد، گرمای خشم در کلماتش موج می‌زد.
- فرصت؟ صبر؟ این‌ها کلماتی هستند که تو از آن‌ها برای پنهان کردن ترس خود استفاده می‌کنی. ما نمی‌توانیم خطر کنیم، روونا. این خطر آینده‌ی ما و تمام فرزندانمان را تهدید می‌کند.

آخرین باری که به فردی دیگر امید داشت...

سکوتی سنگین میانشان حاکم شد. سالازار برای لحظاتی، خسته از بحث، سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. نگاهش به دوردست‌ها خیره بود، جایی که خاطرات گذشته مثل سایه‌ای گریزان در ذهنش زنده می‌شد.
- تو فقط جنگ را می‌بینی، سالازار. ولی من... من هنوز باور دارم که امید، آخرین راه است. اگر این را هم از دست بدهیم، چه چیزی برایمان می‌ماند؟

سالازار از جا برخاست. قامت بلندش سایه‌ای ترسناک بر کف تالار انداخت.
- امید؟ امید برای تو چیزی بیش از یک خواب نیست، روونا. من نمی‌توانم مانند تو در خیالات زندگی کنم. اگر ما اکنون تصمیم نگیریم، دیر خواهد شد.

چشم‌های روونا برای لحظه‌ای برق زد. شاید از عصبانیت، شاید از اندوه.
- اگر راه من خیالی است، راه تو تنها سیاهی است. من نمی‌توانم بخشی از آن باشم.

آخرین باری که به فردی دیگر امید داشت...

سالازار کلماتش را دیگر به زبان نیاورد. روونا رفت، سایه‌ای از نور که در تاریکی ناپدید شد. او پشت سرش به دیوار تکیه داد، سردی سنگ را احساس کرد، گویی تمام گرمای وجودش با رفتن روونا از او گرفته شده باشد. نگاهش به قرص ماه دوخته شد، نوری که همچون امیدی زودگذر در آسمان شب می‌درخشید اما هیچ‌گاه کافی نبود تا تاریکی را بشکند.

آن شب، سالازار اندیشید که چگونه می‌توانست به برادری میان جادوگران و ماگل‌ها اعتماد کند، وقتی تجربه‌ها بارها ثابت کرده بودند که چنین پیوندی به‌جز مرگ و ویرانی چیزی به همراه ندارد. آیا زبان ماگل‌ها توان فهمیدن درس‌های تلخ تاریخ را داشت؟ یا اینکه همچنان در خامی و بی‌توجهی خود غرق خواهند ماند؟

آن لحظه، سکوت همه‌چیز را پر کرده بود. گویی دیوارها هم شاهد این شکست بودند، این جدایی ناگزیر که هیچ ورد یا طلسمی نمی‌توانست آن را از میان بردارد. سالازار انگشتانش را روی سنگ‌های سرد دیوار کشید و حس کرد چقدر محکم و بی‌جان‌اند، درست مثل قلبی که دیگر امیدی در آن نمانده است.

دیگر امیدی باقی نمانده بود...


کلمه‌های نفر بعد: تاریکی - روشنایی - خاطره - سکوت - سفر - نگاه - راز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 17 دی 1403 02:16
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار تیم اوزما کاپا


سوژه: امید
کلمات فعلی (هر دو سری): گلابی، زنبور، خوشگل، عاشق، عمر، دقایق، تاریک، بلندی، اشعه، سقوط، کلاه، باد، دردناک


شاید اون روز یه روز عادی بود. شاید حتی خوشگل‌تر از یه روز عادی بود. اشعه‌های خورشید از پشت ابر بیرون میومد و یه باد خنک بهاری هم می‌وزید. زنبوری تو حیاط دور گل‌های رز پرواز می‌کرد و گرد اونا رو برای درست کردن بهترین عسل جمع می‌کرد.

ولی اون روز برای رز یکی از تاریک‌ترین روزای زندگیش بود. حس می‌کرد در حال سقوط از بلندی‌ است. سقوطی دردناک درون تنهایی و تاریکی. الا هنوز خیلی کوچیک بود. باید به خاطر الا امید و روحیه خودشو حفظ می‌کرد. اون عاشق دخترش، الا بود. اون عاشق رایان هم بود و با دیدن گلای رز توی باغچه‌، مدام خاطراتش با رایان براش زنده می‌شد.

صدای الا رز رو به خودش آورد. به ساعتش نگاه کرد. وقت رفتن بود. وقت رفتن برای آخرین خدافظی با رایان. برای این که برای آخرین بار بهش بگه که چقدر دوستش داشته و داره. و بعد اجازه بده تا رایان برای همیشه آروم بخوابه. با گذشتن این فکرا از ذهنش، قطره‌های اشکی از چشماش روی گونه‌هاش غلتید و بعد آروم روی زمین افتاد. رد اشک رو از روی صورتش پاک کرد و دقایقی بعد پیش الا رفت.
- الا خیار و گلابیت که مونده!

بشقاب میوه‌ رو از جلوی الا برداشت و روی میز گذاشت.
- ولی دیگه باید بریم الا. می‌خوایم بریم پیش بابایی!

الا خندید. اون هنوز نمی‌دونست مرگ چیه. ولی وقتی بزرگ‌تر می‌شد می‌فهمید که از وقتی خیلی کوچیک بوده با مرگ دست و پنجه نرم می‌کرده. رز کلاه الا رو سرش گذاشت و اونو بغل کرد. بعد به سمت قبرستون راه افتاد و تو راه به این فکر می‌کرد که عمر چقدر زود می‌گذره...

کلمات نفر بعد: صبر، نیمه‌شب، قرص ماه، گرما، خواب، اعتماد، دیوار

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 16 دی 1403 18:26
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

به هواداری از تیم پیامبران مرگ



سوژه: امید
واژگان فعلی: سکوت، جنگل، راز، آیینه، چشمه، سایه، فریاد


- هیچ امیدی نیست؟!

اینو تقریبا فریاد زد. حق هم داشت. شما هم اگه وسط یه جنگل تاریک گیر می‌کردین و نه راه پس داشتین و نه راه پیش، همینجوری فکر می‌کردین. فکر می‌کردین که امیدی نیست. که امید مرده. که امید تموم شده، از پیش تو رفته و شاید بخاطر فرصت نشناسی‌ها و بی‌مسئولیتی تو نسبت به زندگیت دیگه حتی شاید به این‌که برگرده فکر نکنه.

اما اون فقط پرسیده بود "هیچ امیدی نیست؟". طبیعی نبود که وقتی هیچ‌کس پیشش نباشه، یه سوالو فریاد نزنه. اما شاید سکوتی که محاصره‌ش کرده بود، یکم زیادی براش اذیت کننده بود و می‌خواست با فریاد سکوت رو بشکنه. ولی بالاخره از کی پرسیده بود که "هیچ امیدی نیست؟". پرسش نباید بی‌جواب بمونه و بالاخره حتما یکی پیدا می‌شه که جوابشو بده.

وقتی بپرسی، حتما یکی پیدا می‌شه که جواب بده. حتی وقتی که وسط سکوت یه جنگل گرفتار باشی و انعکاس سایه‌ها دور تا دورت درحال ساخت سایه‌های جدید باشن. سایه‌هایی که دیده نمی‌شن بلکه احساس می‌شن و تو نمی‌دونی چجوری باید رفتار کنی که داخلشون گم نشی. یا شاید هم میدونی و همیشه اطراف نور می‌گشتی و فکر می‌کردی که سایه‌ها تونستن نور رو ازت بگیرن.

تشخیص دادن نور از سایه سخته. همیشه هرجا که نور بوده، سایه هم بوده. و وقتی نور روی تو میفته، میتونی سایه‌تو ببینی و هرچی نور بهت نزدیک‌تر بشه، سایه‌ت بزرگ‌تر می‌شه. میشه اینو یه راز دید، نه؟ اینکه چرا نزدیکی به نور سایه هارو هم نزدیک و بزرگ‌تر می‌کنه؟ و چرا نمی‌تونیم از سایه خودمون جدا شیم؟ چرا نمی‌تونیم دیگه نبینیمش؟ دیگه نخوایم کنارمون باشه، حتی اگه تا الان همیشه کنارمون بوده؟

جواب این سوالا هم، یه رازه. وقتی که توی جنگل تاریک و ساکت سایه‌ها، تشنگی داره عذابت می‌ده و تو حتی از سایه‌ی خودتم می‌ترسی، اون تورو می‌بینه. نور تورو می‌بینه. حواسش بهت هست. تو نمی‌دونی ولی سایه، یه آیینه از نوره و تو فقط می‌تونی با پذیرفتن سایه، ازش بگذری و به نور برسی. بگذر. از ناامیدی بگذر. بلند شو و اولین قدم رو بردار.
شاید 10 قدم جلوتر، نور برای تو یه چشمه گذاشته. فقط برای تو.

کلمات نفر بعد: خیار، گلابی، زنبور، خوشگل، عاشق، عمر، دقایق
و اگه دوست ندارید مثل من، کلمات نفر قبل حروم بشن، با اینا بنویسین: تاریک، بلندی، اشعه، سقوط، کلاه، باد، دردناک

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرگ در 1403/10/16 18:32:24
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 16 دی 1403 02:07
نمایش جزئیات
آفلاین
هواداری فدراسیون کوییدیچ


سوژه: امید
واژگان فعلی: سکوت، جنگل، راز، آیینه، چشمه، سایه، فریاد


گابریل در عمق جنگل در حرکت بود و با امیدواری در انتظار بیرون جهیدن جانوری جادویی از گوشه و کنار بود. اما در طی تمام مدتی که در دل جنگل پیش می‌رفت، سکوت همه جا را فرا گرفته بود و خبری از هیچ‌گونه جانوری نبود.

بالاخره بعد از مدتی حرکت، به چشمه‌ای ساکن و بی‌حرکت می‌رسد. ابتدا خیال داشت توجهی به چشمه نشان ندهد و تنها از کنار آن عبور کند تا باقی ماموریت یافتن جانوری در جنگل را پیش گیرد. اما همان یک نگاه کافی بود تا حس کند چشمه دارد نامش را فریاد می‌زند.

باید راز این چشمه که او را به سوی خود فرا می‌خواند کشف می‌کرد. پس با قدم‌هایی محکم به سمت آن می‌رود ودر این میان تنها شکننده‌ی سکوت، صدای خش‌خش برگ‌هایی که زیر پایش خرد می‌شدند بود. با نزدیک‌تر شدن به چشمه، متوجه می‌شود آب آن به قدری زلال است که هم‌چون آینه سایه‌ای از چهره‌اش را در خود پدیدار می‌سازد.

گابریل کنار چشمه زانو می‌زند و محو تماشای چهره‌ی خودش می‌شود. او می‌خواست فراتر از آن برود و آن‌چه درون چشمه آرمیده بود را ببیند. اما نگاه بیشتر هیچ سودی نداشت. هیچ پرده‌ای کنار نرفته بود و هم‌چنان این سایه‌ی خودش بود که از درون چشمه به او خیره شده بود.

گابریل تصمیم می‌گیرد با دستش موجی بر روی آب ایجاد کند تا حالت آینه‌وار آن از بین برود و بالاخره بتواند پرده از راز درون چشمه بردارد، اما درست در لحظه‌ای که چیزی نمانده بود تا انگشتان کوچک و ظریفش با آب برخورد کند، نیرویی او را به درون چشمه می‌کشد و ثانیه‌ای بعد...

جنگل دوباره در سکوت فرو می‌رود و این‌بار هیچ رهگذری به نام گابریل در آن نبود تا به دنبال جانوری جادویی در حال طی کردن آن باشد. در عوض، چشمه در آرامشی وصف‌نشدنی به انتظار نشسته بود تا قربانی بعدی‌اش را ببلعد.

بیخود نبود که نام آن جنگل را چشمه‌ی بی‌پایان نامیده بودند.

واژگان نفر بعد: تاریک، بلندی، اشعه، سقوط، کلاه، باد، دردناک

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: شنبه 15 دی 1403 17:41
نمایش جزئیات
آفلاین
هواداری از تیم پیامبران مرگ


سوژه: امید
کلمه‌های فعلی: برادر- مرگ- خواب- درس- زبان- خام- بحث


سالازار اسلیترین در سکوت تالار عمومی اسلیترین ایستاده بود، پشت پنجره‌ای که به اعماق دریاچه سیاه دید داشت. نور آبی و سبز کم‌رنگی که از سطح آب عبور می‌کرد، روی چهره‌اش سایه‌ای مرموز انداخته بود. او چشمانش را به جمعی از دانش‌آموزان دوخته بود که در گوشه‌ای مشغول بحث در مورد طلسم‌های پیشرفته بودند. صدای زمزمه‌هایشان با موج‌های آرام دریاچه آمیخته شده بود.

سالازار دست‌هایش را در هم قلاب کرد و به آرامی لبخندی زد. برادر کوچک‌ترش (گودریک)، زمان‌های زیادی در گذشته درباره امیدواری به نسل‌های بعدی سخن گفته بود؛ اینکه آینده به کسانی تعلق دارد که خودشان را برای تغییر آماده کنند. اما سالازار نگاه دیگری داشت. او به این نسل به چشم ابزاری برای تحقق رؤیای خود نگاه می‌کرد: جهانی که جادوگران بر آن حکومت کنند، جهانی که قدرت خالص جادویی بر آن حکمفرما باشد.

او از دانش‌آموزی که کتابی ضخیم در دست داشت، عبور کرد و به جمع کوچک‌تری نزدیک شد که در حال آزمایش طلسم‌های ابتدایی بودند. یکی از دانش‌آموزان با دقت تلاش می‌کرد شعله‌ای کوچک را روی نوک چوب‌دستی‌اش نگه دارد، اما نتیجه چیزی جز یک دود خاکستری و بوی مواد خام نبود. سالازار لحظه‌ای ایستاد و نظاره کرد. این‌ها هنوز آماتور بودند، اما همین نیز کافی بود. وقتی زمانش می‌رسید، او این جوانان را به سربازانی بی‌همتا تبدیل می‌کرد.

ذهنش برای لحظه‌ای به کلاس‌های درس پرواز کرد، جایی که دانش‌آموزان در تلاش برای یادگیری طلسم‌هایی بودند که شاید هرگز در نبردهای واقعی به کار نبندند. اما او نیازی به جنگجویانی نداشت که تنها کتاب خوانده باشند؛ او کسانی را می‌خواست که بتوانند از هر شرایطی استفاده کنند، کسانی که قلبشان سرشار از تعهد به قدرت و جادو باشد.

او به چهره‌های جوان نگاه کرد، برخی خندان، برخی متفکر. در خواب شبانه‌اش، اغلب می‌دید که این نسل آینده چگونه جهان را تسخیر خواهد کرد. خواب‌هایی که او را به حرکت وامی‌داشت، خواب‌هایی که در آن جادوگران خالص و حتی نیمه‌خالص در کنار هم قرار می‌گرفتند تا اراده او را در سراسر جهان به انجام برسانند.

ناگهان صدای دانش‌آموزی که در حال تمرین طلسم بود، او را به حال بازگرداند. یکی از آن‌ها با لهجه‌ای عجیب سعی داشت کلمات لاتین طلسم را تلفظ کند، اما تلاشش به نتیجه نمی‌رسید. سالازار زیر لب گفت: «زبان جادو نیاز به دقت و خلوص داره. چیزی که با تلاش به دست میاد.»

در همان لحظه، چشمان سبز نافذش نگاهی عمیق‌تر به این دانش‌آموزان انداخت. او می‌دانست که همه آن‌ها در یک چیز مشترک بودند: نیاز به هدایت. او، سالازار اسلیترین، همان کسی بود که آن‌ها را به مسیر درست می‌برد، مسیری که به جادوگرانی قدرتمند ختم می‌شد. مرگ و زندگی، قدرت و ضعف، همه چیز در دستان او و نسل بعدی بود.

اما امید، امیدی که در این نسل می‌دید، چیزی فراتر از یک ابزار ساده بود. امید، سوختی بود برای آنچه که می‌توانست باشد. او زمزمه کرد: « مرگ به زودی سراغ خیانتکاران به دنیای جادوگری خواهد رفت.»

سالازار نگاهی دوباره به دانش‌آموزانی انداخت که هنوز با شور و شوق در حال تمرین بودند. لبخندش عمیق‌تر شد. این آینده بود، و او می‌دانست که به‌زودی همه چیز تحت کنترل او خواهد بود.


کلمه‌های نفر بعد: سکوت، جنگل، راز، آیینه، چشمه، سایه، فریاد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: شنبه 15 دی 1403 03:27
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار تیم اوزما کاپا


سوژه: امید
کلمه‌های فعلی: آبادی، مسموم، آب سبز، لجن، چاه، جاده، تلاش

ساعت ۳ و ۱۲ دقیقه نصفه شب بود. ترزای بیچاره به خاطر درسای به درد نخورش مجبور شده بود بیدار بمونه و درس بخونه. ولی ترزا خسته بود و حسابی خوابش میومد. اینقدر خوابش میومد که حتی ممکن بود وسط تایپ کردن خوابش ببره! خلاصه که این ترزای رو به موت از شدت خواب‌آلودگی تصمیم گرفت پاشه بره یه کاپچ (کاپوچینو) بخوره بلکه یکم بیدار شه و درس بخونه!

ترزا آب جوش نداشت! پس باید می‌رفت زیر کتری رو روشن می‌کرد. ولی توی کتری پر از خالی بود. دریغ از یه قطره آب. پس ترزا کتری رو برداشت و زیر شیر آب گرفت. ولی آب قطع بود و هیچ آبی از شیر آب بیرون نیومد.

ترزا خیلی خسته بود ولی آیا امیدشو از دست داد و تسلیم شد؟ خیر! ترزا هیچ وقت تسلیم نمی‌شد! پس کتری رو برداشت توی جاده به سمت چاه راه افتاد. چاه نزدیک یه آبادی بود. ترزا وقتی به چاه رسید با تلاش بسیاری از چاه آب برداشت. اینقدر تلاشش زیاد بود و داشت جون می‌داد که مرگ اون بغل منتظر بود تا ترزا بیاد سر لیستش ولی نیومد. ترزا مقاوم‌تر از این حرفا بود!

ترزا آبو تو کتری ریخت، در کتری رو بست و به سمت هاگوارتز راه افتاد. هوا اینقدر تاریک بود که ترزا ندید اون آب لجن بسته و آب سبزه! رفت با اون آب یه کاپچ حسابی زد بر بدن که بیدار بمونه ولی بر اثر اون همه لجن مسموم شد. و اینجا بود که بالاخره اسمش اومد سر لیست مرگ.

کلمات نفر بعد: برادر- مرگ- خواب- درس- زبان- خام- بحث

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 دی 1403 20:08
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

WE BELIEVE IN BERTUANA

هوادار تیم برتوانا


سوژه: امید
کلمات فعلی: صلیب مطلا، چشمان شیطان، لالایی فرشتگان، زخم نامقدس، ذکر تاریک، خاکستر خون آشام، طلوع اشک ها.


سال‌ها بود که فرقه‌ی جدایی‌خواه افسونگر تک دست، به‌دنبال به‌دست آوردن صلیب مطلا بود. صلیبی که خون ارزشمند و با قدمت مسیح رو در خودش حمل می‌کرد و با خونی که درش وجود داشت و طلا کاری های بسیار زیبایی که روش انجام شده بود، ارزش بسیاری چه از لحاظ مادی و چه از لحاظ معنوی برای خود جمع کرده بود.

فرقه‌ی افسونگر تک دست اما اصلا به دنبال ارزش های مادی این صلیب نبود. بلکه به دنبال ارزش های معنوی اون بود که با از بین بردن ارزش اون صلیب، بار دیگر دنیا زیر سایه‌ی قدرت برج چشمان شیطان فرو بره و به دست تک دست افسونگر، همه‌ی خنده‌ها غروب کنن و طلوع اشک ها، ارمغان این فرقه‌ی جدایی خواه برای این دنیای شکست خورده باشه.

بعد از اینکه افسونگر، دست سمت راست خودش رو در جنگ با مسیحیان متعصب از دست داد و جای قطع شده‌ی این دست، برای افسونگر زخمی عمیق بر جای گذاشت؛ زخم نامقدس و شومی که تمام سرنوشت افسونگر رو به سیاهی و تباهی کشوند، حالا افسونگر به دنبال انتقام دستش از تمامی مسیحیان بود و تا آتش سوزنده انتقام خودش رو به جان جامعه مسیحیت نمی‌انداخت، آروم نمی‌گرفت.

و حالا افسونگر، برای کشتن امید و برافراشتن سیاهی بر این دنیا، تنها به صلیب مطلا نیاز داشت. صلیبی که پشته تپه خاکستر خون‌آشام‌ها، در جایی که لالایی فرشتگان اجازه‌ی ورود هیچ‌گونه سیاهی‌ای را نمی‌داد پنهان شده بود و هیچ‌کس از جای آن خبر نداشت. اما برای کسی که هیچ چیز به جز انتقام خودش نمی‌بیند، پیدا کردن جایی که هیچ‌کس از آن خبر ندارد کار سخت، اما ممکنی بود.

و افسونگر می‌دانست که برای استفاده از طلسم پیدا کردن مکان گم شده، نیاز به عضوی قطع شده‌ داشت و برای پیدا کردن مکان صلیب و فعال شدن طلسم، اندام دست قطع شده‌ی خودش رو که سال‌ها در محفظه‌ای شیشه‌ای، با استفاده از طلسم های سیاه تازه نگه داشته بود و تا به این لحظه ازش با تمام دقت مراقبت کرده بود، تا به موقعش اونو فدا کند.

پس از اجرای طلسم، افسونگر تنها به یک ذکر تاریک نیاز داشت، ذکری باستانی، سیاه و قدرتمند که بتونه حفاظ لالایی فرشتگان رو بشکنه و مکان روشن و روحانی صلیب مطلا رو تبدیل به تاریک ترین نقطه رو زمین بکنه و افسونگر، صلیب رو برداره. و افسونگر صلیب رو برداشت. کسی خبری از بعد از برداشتن صلیب نداره، فقط همه میدونن که بعد از اون، امید مرده بود.

کلمه‌های نفر بعد: آبادی، مسموم، آب سبز، لجن، چاه، جاده، تلاش

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 10 دی 1403 22:38
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از برتوانا:

آن سوی یک پیوند، در مرز تنهایی

کلمات: ارتش، غم، شکسته، فرسوده، آبستن، شاخه، موش.
سوژه: امید


گادفری

اتاقی مکعبی شکل با پنجره ی باز و شاخه های خشکیده ی درختان که به داخل سرک کشیده اند. باد سرد زمستان این شاخه ها را به اهتزاز در می آورد و سوز را در بدن راهب پطروس که وسط اتاق مچاله شده، مهمان می کند.

دومینیک مورن با فاصله از او ایستاده و به چشمان آبی پر از غمش می نگرد و درون او را طوری حس می کند که انگار بخشی از وجود اوست. پطروس، راهبی که چند سال پیش معشوق خون آشامش لوی را کشت و بعد سعی کرد جادوگری مشابه او به اسم ناتان را جایگزینش کند تا بتواند با عذاب وجدان و دردش مقابله کند.

دومینیک مورن چوبدستی اش را درمی آورد و به سمت قلب پطروس نشانه می رود. پطروس، راهبی که دستانش به خون خون آشامان بیشماری آلوده است و لایق چیزی بیش از مرگ است. و دومینیک مورن حالا با دیدن او در مقابلش خونسردی و آرامش همیشگی اش را از دست داده و حتی روح فرسوده ی پطروس نیز نمی تواند باعث شود که او را ببخشد.

اما پطروس بی توجه به چوبدستی دومینیک مورن و خطری که در آن قرار دارد، به موشی که دارد از مقابلش رد می شود، نگاه می کند و به یاد می آورد که چه طور از ترکیب سطل فلزی، آتش و موش های گرسنه برای شکنجه ی خون آشام ها استفاده می کرد.

به خودش می لرزد و دستانش را روی سرش می گذارد و سعی می کند این فکر را از ذهنش بیرون کند و طوری که انگار دارد بیشتر با خودش حرف می زند، با لحنی آشفته می گوید:
"ناتان کجاست؟ چرا هنوز پیشم برنگشته؟"

دومینیک مورن (جوش مصنوعی)

دومینیک مورن چوبدستی را پایین می‌آورد. لحظه‌ای به سکوت و لرزش پطروس خیره می‌ماند و در ذهنش، لایه‌های خشم، نفرت، و چیزی شبیه به ترحم به هم می‌پیچند. نگاه طلایی او به صورت شکسته‌ی راهب خیره می‌شود؛ صورتی که دیگر نشانی از آن مرد مغرور و فاتح سال‌های گذشته ندارد.

«ناتان؟» صدای دومینیک نرم است، اما همچون تیغی تیز که در هوای سرد اتاق می‌چرخد. «تو به ناتان فکر می‌کنی، اما هرگز نمی‌فهمی که چه کسی بود. او فقط ابزاری بود تا عذاب خودت را فراموش کنی، درست مثل آن ارتشی که از جادوگران و شکارچیان ساختی تا بر علیه ما بجنگی. هر کدامشان سایه‌ای از گذشته‌ای بودند که خودت شکستی و دوباره با کینه‌ای بیمارگونه زنده کردی.»

پطروس با حالتی نیمه‌دیوانه سرش را بلند می‌کند و زمزمه می‌کند: «اما... اما او برگشت. ناتان برگشت. به من گفت که هنوز امید هست. که هنوز می‌توانم ببخشم. که هنوز...»

دومینیک ناگهان با خنده‌ای تلخ و سرد حرفش را قطع می‌کند: «امید؟ این کلمه از زبان تو بیشتر از هر چیز دیگری مضحک است، راهب. تو دنیایی از ویرانی و مرگ ساختی و حالا... حالا می‌خواهی باور کنم که امید در تو زنده است؟»

پطروس سکوت می‌کند. صدای باد که شاخه‌های خشکیده را به پنجره می‌کوبد، فضای اتاق را پر می‌کند. دومینیک یک قدم جلوتر می‌آید. «تو چیزی را آبستن شدی، پطروس. چیزی که حالا در این خرابه به دنیا آمده است. غم، شکستی که خودت ساختی. این امیدی که از آن حرف می‌زنی، فقط وهمی است که می‌خواهی در آن پناه بگیری.»

پطروس سرش را پایین می‌اندازد و چیزی نمی‌گوید. اما در اعماق چشم‌های دومینیک، لرزش کوچکی از دردی قدیمی موج می‌زند. دستی که چوبدستی را گرفته، اندکی شل می‌شود. لحظه‌ای از کشمکش درونی در وجود او می‌گذرد. آیا این مرد، حتی در فرسودگی‌اش، سزاوار مرگ است؟ یا شاید، این امید کاذب چیزی است که او را زنده نگه می‌دارد؟

گادفری

پطروس نگاهش را بالا می آورد و آبی چشمانش به طلایی چشمان پر از خشم و ترحم و تردید دومینیک مورن گره می خورد. او این حالات را می شناسد. آخرین بار آن را در صورت لوی دیده بود. لوی بیچاره و بی گناهش که به دستان خودش کشته شده بود. پطروس با صدایی خشک زمزمه می کند:
"در نگاهش تردید بود. اما تردید به چه؟ به نجات پیدا کردن روح من؟"

و بعد از گفتن این جمله به زانوهای کم توانش فشار می آورد و به سختی از جایش بلند می شود و از کنار دومینیک مورن و نگاه تاسف بارش عبور می کند و خودش را به پنجره می رساند و با دستانش به لبه ی آن چنگ می اندازد و به پایین می نگرد، به امید دیدن موهای سرخ و آتشین ناتان.

دومینیک مورن آهی می کشد و چوبدستی اش را در جیب ردایش سر می دهد و رویش را برمی گرداند و از اتاق و از معبد خارج می شود و همان طور که دارد از بین درختان خشکیده رد می شود، او را می بیند. ناتان را که موهای سرخش در باد می جنبند و در چشمان سبزش احساس غوطه می خورد، احساس عمیقی که به سمت آن راهب مو طلایی چشم آبی، پطروس نشانه رفته. دومینیک مورن در حالی که لبخند می زند، کلاه شنلش را روی سرش و نیمی از صورتش می کشد و از کنار ناتان عبور می کند و به راهش ادامه می دهد، او که نقطه ای کوچک و تنها در زمین های وسیع آن حوالیست.

کلمات نفر بعدی: صلیب مطلا، چشمان شیطان، لالایی فرشتگان، زخم نامقدس، ذکر تاریک، خاکستر خون آشام، طلوع اشک ها.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: شنبه 1 دی 1403 18:45
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری تیم پیامبران مرگ


چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید.
فکر کرد.
او به لزوم تغییر دنیای جادوگری باور داشت.
همین باور هم بود که او را از عمق آن یتیم خانه بیرون کشیده بود و با خود به هاگوارتز آورده بود و حتی به سمت بزرگترین جادوگر قرن رسانده بود. او میدانست که میتواند. میدانست که در وجودش چیزی میجوشد و سر ریز میشود و آن چیز بلاخره همه چیز را دربر میگیرد.

چشمهایش را باز کرد و وارد غار در دامنه کوه نابودی شد. بلافاصله بعد از ورود باد گرم و بوی تعفن مانند سیلی خوش آمدگویی به صورتش خورد. ورودی غار تاریک بود و کاملا شبیه به یک غار عادی بود: تار عنکبوت، خزه ، سنگ.
در واقع اگر آن بوی عجیب نبود، لرد حتما شک میکرد که اشتباه آمده است. جلوتر رفت و با پیچیدن دیواره های غار بلاخره ورودی اصلی را دید. یک ورودی کوچکتر در انتهای غار وجود داشت که با پلکانهای سنگی نامرتبی تا عمق کوه امتداد پیدا میکرد. با نزدیکتر شدن به ورودی، بو بسیار شدید میشد و نور درخشانی به چشم میخورد.
لرد جلو رفت و وارد ورودی شد. روی اولین پله ایستاد تا صحنه نفس گیر روبرویش را تماشا کند.
درون کوه نابودی یک تالار بسیار بزرگ قرار داشت که از جایی که لرد ایستاده بود انتهایش معلوم نبود.
هزار جسم سیاهگین در این تالار میدویدند و مانند هزار بچه ماهی از کنار هم لیز میخوردند. آنها اورگ بود و کوه نتبودی منشا و ریشه وجود آنها بود. همان جایی که به دنیا می آمدند، سلاح میساختند و با هیبت یک جنگجوی خونخوار در نور قدم میگذاشتند.
لبخند زد. از همان اولین پله هم میتوانست سلاح ها، اورگها با جثه های مختلف، کوره های ذوب فلز و حتی جنازه های دشمنان خورده شده را ببیند.
این چیزی بود که دنیای جادوگری به آن احتیاج داشت. دنیایی که در نظر لرد داشت نابود میشد. دیگر رنگین کمان و بادکنک و اسباب بازی های بچگانه بس بود. جادو باید برای چیزی بیشتر از باز کردن قفلها یا روشن کردن نوک چوبدستی استفاده میشد و برای همین هم لرد به این دنیا سفر کرده بود.
او هم به چنین ارتشی نیاز داشت. ارتشی فاقد عواطف انسانی، سرسپرده و خشن.

تالار را دنبالش گشت و کسی که میخواست را پیدا کرد. روی تنها سنگ بزرگ میان تالار ایستاده بود. سائرون با ردای سفید و موهای سفیدش میان آن همه سیاهی چشم نواز بود. او همان جادوگری بود که لرد برای دیدنش آمده بود.

از پله ها پایین رفت و از میان اورگهایی که با تعجب و وحشت به او نگاه میکردند گذشت. سائرون با لبخند منتظرش بود.

-انتظارشو داشتم بیایید… من پرتابلها رو حس میکنم… خب زیباست نه؟ فکر کنم برای دیدن اینجا اومدین…
بعد با غرور به تالار اشاره کرد.

- البته که بسیار زیباست… من هم برای بردن این زیبایی به دنیای خودم اینجا اومدم… من…
- اوه نه لازم نیست معرفی کنید… برای فهم روح یک نفر نیازی به اسمش نیست… کاملا میتونم بفهمم من و شما به نیروی یکسانی وفاداریم… حالا هر اسمی بخواد میتونه داشته باشه… من بهت یاد میدم دوست من! بهت یاد میدم از این موجودات حقیر برای اهدافت استفاده کنی!

لرد با رضایت به سائرون و تالار نگاه کرد. از همین الان برای برگشتن بی تاب بود. چیزی به تغییر دنیای جادوگری نمانده بود.

کلمات نفر بعدی:
ارتش، غم، شکسته، فرسوده، آبستن، شاخه، موش

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: جمعه 30 آذر 1403 14:48
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

WE BELIEVE IN BERTUANA

هوادار تیم برتوانا


سوژه: امید
کلمات فعلی: واژه، نفر، بعد، محدوده، آزاد، جادوگران، شهر لندن


مرگ بالاخره تصمیم گرفته بود که به‌عنوان نفر بعد توی تاپیک محدوده آزاد جادوگران انجمن شهر لندن پست بزنه. اما مرگ به طرز ناشیانه‌ای توی همون بند اول همه هفت کلمه‌شو حروم کرد و دیگه متن تموم کرد و حالا همه ازش یه نویسنده ناشی یاد می‌کردن و مرگ داشت پنیک می‌کرد. پنیک کردن توی همچین موقعیتی کار شایسته‌ای نبود، اما مرگ خیلی اهل انجام دادن کارهای شایسته نبود.

شاید چون اصلا حال نداشت به این فکر کنه که کار شایسته چی هست و چجوری انجام میشه و چرا باید اصلا انجام بشه و چی باعث میشه که این کار شایسته بشه و اصلا چه معیاری این کارو شایسته می‌کنه و اصلا شایسته کی هست و چرا رفته از بین این‌همه شغل خوانندگی رو انتخاب کرده و حالا این چه آهنگایی‌ان که میخونه و چرا همه‌ش آهنگ شاد و مگه غم حس نیست و اصلا خاک‌برسر فرعونیان و جبت طاقوت!

اما ناگهان یادش اومد که اون اصلا نویسنده نیست و توی زندگی مرگیش، چیزی به‌عنوان تاپیک و انجمن و نفر بعد و محدوده آزاد جادوگران شهر لندن وجود نداره و چون مرگ، مرگ بود و اصلا نویسنده نبود و نویسندگی جزو وظایفش نبود، دوباره هفت کلمه رو توی یه بند جدید تکرار کرد که ثابت کنه به هیچ قیدی بند نیست و به قید و بند اعتقاد نداره و اصلا تف توی قانون‌مندی و کمال‌گرایی...

مرگ داشت به این فکر می‌کرد که چرا همه باید نوشته‌هایی که می‌خونن رو صاف و بدون فکر بفهمن؟ چرا اینجوری نشه که بعضی موقع‌ها نویسنده نفهمه چی می‌نویسه و خواننده نفهمه چی می‌خونه ولی نفهمی خودش و نویسنده رو بفهمه و این وسط یه فهم خیلی عظیم رخ بده و حداقل از این همه نفر، یه نفر بفهمه که نمی‌فهمه. بفهمه که فهمیدن یه خیاله و واقعیت نفهمی و نفهمیدنه و هرکی که فکر می‌کنه می‌فهمه، توی یه خیاله بزرگه!

پس درواقع فهم، مثل یه بادکنک کوچیکه و اوایل خیلی ضعیفه! اما هرچی که به این فکر کنی که خیلی می‌فهمی و حالیته و دیگه چیزی توی این دنیای بزرگ نیست که توئه کوچیک نفهمی، اون بادکنکه بزرگ و ضخیم‌تر میشه. بزرگ‌تر و زخیم‌تر، بزرگ‌تر و زخیم‌تر، اونقد بزرگ و زخیم که دیگه سایه‌ش کل زندگیتو بگیره و ندونی چیکارش کنی و امیدوار می‌شی که حداقل اگه بزرگ میشه، بالاخره یه‌جایی، می‌ترکه. و واقعا بالاخره یه‌جایی می‌ترکه!

و وقتی اون بادکنک بترکه، از غرورای فهم درونش، یه رنگین‌کمون تشکیل میشه. رنگین کمونی که هفت رنگ از طیف سیاه داره و هرکدوم از قبلیش سیاه‌تره. این سیاه‌گین کمون جای سایه بادکنک رو می‌گیره و بالای سر زندگیت وای می‌ایسته تا کل زندگیت رو سیاه کنه. سواد سیاه سیاه‌گون تا وقتی که بفهمی، روی زندگیت هست. و وقتی فکر کردی که داری نمیفهمی، غصه نخور. امیدوار باش! چون تو چند هیچ از اونایی که فکر می‌کنن می‌فهمن، جلوتری!

اما مرگ یکبار از روی چیزی که نوشته بود خوند و دید واژه نداره! پس هرچیزی که نوشته بود مچاله می‌کنه و می‌ندازه سطل آشغال و اصلا تف توی فهم و فهمیدن و درک!

کلمات نفر بعد: غرور، فهم، سیاه‌گین، نفر، بادکنک، رنگین کمون، باور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرگ در 1403/9/30 15:07:03
ویرایش شده توسط مرگ در 1403/9/30 15:07:38
ویرایش شده توسط مرگ در 1403/9/30 15:09:08
MAYBE YOU ARE NEXT