جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

22 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] نوری در تاریکی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: نوری در تاریکی
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 دی 1403 22:53
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
هوادار تیم برتوانا


جسد!

جسدهای بسیار! پوسته‌های خالی شده از زندگی که در هر گوشه و جای جای داستان روایت شده به چشم می‌خورد و خواهد خورد. زندگی های ناتمام، رسالت های انجام نشده بسیار، نفس های نکشیده شده باقی‌مانده، عشق های ابراز نشده، حرف های گفته نشده و فواید رسانده نشده. حالا تنها یک اسم مسبب همه‌ی این خرابی ها شناخته می‌شود. گادفری!

- مارو داری کجا می‌بری؟

ایزابل، درحالی‌که دستش به شدت بسیار توسط خون‌آشام سپیدی که شواهد، او را نقطه سیاه درون یانگ جلوه داده بود، فشرده می‌شد، با صدایی که به سختی سعی می‌کرد بهت و ترس به همراه بغض و گریه در آن دیده نشود از گادفری پرسید. وقتی که جواب سوالش را از گادفری دریافت نکرد، فهمید که سکوت شاید ترجیح بهتری باشد.

حالا که دست سرنوشت، دست ایزابل را در دست خون‌آلود گادفری قرار داده بود و زندگی از تن لخت فلیسیتی رخت بربسته بود، همه‌چیز به ایزابل این نمود را می‌داد که بهتر است سکوتی که انتخاب کرده است را ادامه دهد. اما این‌بار سکوت، ایزابل را انتخاب کرده بود. سکوتی که این‌بار نه نشانه تدبیر و اندیشه، بلکه نشانه ترس و ضعف بود. چیزی که بیشتر از وضعیت کنونی ایزابل را آزار می‌داد.

- ماهی های بی‌چاره!
- ماهی‌ها همیشه بی‌چاره‌اند.

لرد ولدمورت با تحکم جواب ترحم مرگخوارش را داد. تحکمی که خیلی طبیعی بود و دور از انتظار نبود، اما بیشتر از گذشته نوای انسانیت را در دو مرگخوار خاموش کرد. لرد ولدمورت با خود اندیشید که چقدر از هدفش عقب است، که مرگخوارانی را که هنوز ذره‌ای اندیشه و تفکر مهرجویانه و دلسوزانه را در قلب و فکر خود دارند را پذیرفته است.

هزینه‌اش ایجاد نوری سبز و فریادی بی‌صدا بود. ایجاد جسدی جدید، در کنار انبوه اجساد ماهی‌ها...

درحالی‌که لرد و دیگر مرگخوار متنبه‌اش درگیر کشف راز پشت پرده اجساد ماهی های افتاده بر لب ساحل بودند، شخصی درحال نظاره اوضاع بود. شخصی که نه! مرگی درحال تماشای شاهکار جدیدش بود. این مدت سرش بسیار شلوغ و کیفش کوک شده بود. گرگی که آب دهانش آتش زندگی خاموش می‌کرد و داس مرگش، گندم‌های زندگی بر می‌چید. مرگ بازی جدید خودش را شروع کرده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ به: نوری در تاریکی
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 دی 1403 18:23
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار تیم پیامبران مرگ


بله!

جواب این سوال‌ها برای گادفری بعد از تمام خط قرمزهایی که از آن عبور کرده بود، "بله" بود. شاید نه آن‌قدر قاطعانه، ولی به قدر لازم کافی تا او را وادار به انجام چنین کاری کند. او همین حالا هم با رها کردن تام، جان محفلی‌ها و دوستان زیادی را به خطر انداخته بود. تنها تفاوت این بود که این‌جا خودش مستقیما باید اقدام می‌کرد اما وقتی تام به جان دیگران می‌افتاد، او به صورت غیر مستقیم دخیل بود.

تلفات جانبی...

حتما زیاد شنیده‌اید نه؟ همیشه برای توجیه هر کارِ مثلا بزرگ‌تری که در نظرت ارزش زیادی داشته باشد، قربانی شدن در ابعاد کوچک‌تر اشکالی ندارد. گادفری با همین خیال خودش را توجیه کرده بود که باید دست به این اعمال شریر بزند.

وقتی که تصمیمش قطعی شد، تنها چند ثانیه زمان کافی بود تا گادفری که تا این لحظه در کنار ایزابل ایستاده بود، حالا فلیسیتی را زمین زده باشد و در حال نوشیدن خون گرمی باشد که از گلوی دریده‌اش مستقیم به دهانش هدایت می‌شد.

همزمان با اقداماتِ گادفری، صدای جیغی به هوا بلند می‌شود. فلیسیتی نبود، زیرا زودتر از آن‌چه بتواند حتی تصورش را بکند بر زمین کوبیده شده بود و در حال از دست دادن خونش بود.

صدای جیغ از جانب ایزابل بود که حالا با وحشت با دو دستش دهانش را گرفته بود و به صحنه‌ای که جلویش در حال رخ دادن بود نگریسته بود. ایزابل می‌دانست گادفری یک خون‌آشام است. حتی چندین بار تغذیه‌ی او از انسان‌ها را نیز دیده بود اما... این یکی متفاوت بود. گادفری از خود چیزی نشان داده بود که ایزابل تا آن لحظه ندیده بود.

خوی حیوانی!

گادفری با بلند شدن صدای جیغ ایزابل، به سرعت کار فلیسیتی را تمام می‌کند و با احترام چشم‌هایش را می‌بندند. سپس از جایش برمی‌خیزد و با سرعت و قدرتی که فقط از یک خون‌آشام برمی‌آمد، در حالی که فلیسیتی را در آغوش گرفته بود دست ایزابل را می‌گیرد و هر سه از آن‌جا دور می‌شوند.

مدتی بعد لرد به همراه دو تن از مرگخوارانش به آن‌جا می‌رسند و با جسد صدها ماهی که بر روی شن‌های ساحل افتاده‌اند مواجه می‌شوند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/10/11 18:26:53
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: نوری در تاریکی
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 دی 1403 17:09
نمایش جزئیات
آفلاین
دشمنی و تنفر (هواداری )از تیم اوزما کاپا

برای اطلاعات بیشتر در مورد ایونت به اینجا مراجعه کنید.



خلاصه:

خانواده اسلیترین برای تعطیلات به جزایر هاوایی سفر کردند، اما تعطیلات آن‌ها به یک کابوس تبدیل شده است. تام ریدل (پدر لرد ولدمورت) به طرز وحشتناکی به قتل رسیده است. قاتل گلوی تام را گوش تا گوش بریده و جسد او را روی صندلی در اتاق لرد رها کرده است. این اتفاق، لرد و مروپ را به‌شدت شوکه و خشمگین کرده و آن‌ها مصمم هستند که قاتل را پیدا کرده و از او انتقام بگیرند.
در حالی که مروپ به سالازار اسلیترین شک دارد و سالازار نیز به مروپ مشکوک است، هر دو تصمیم می‌گیرند فعلاً بر بازجویی از دیگران تمرکز کنند. اولین نفر، ریگولوس است که به دلیل اعتراضات اخیرش به مدیریت تام ریدل در تالار هافلپاف، مورد ظن قرار گرفته است. اما ریگولوس موفق می‌شود بی‌گناهی خود را ثابت کند و رابستن را به‌عنوان آخرین نفری که با تام درگیری داشته معرفی می‌کند. پیش از اینکه ولدمورت بتواند رابستن را بازجویی کند، جسد رابستن به‌طور ناگهانی در بیرون اتاق بازجویی پیدا می‌شود.
مروپ که وضعیت روحی شکننده‌ای دارد، بین آرام کردن دختر رابستن و بررسی اوضاع متوجه می‌شود که از جسد رابستن بوی تام ریدل می‌آید. اما دلفی به او می‌گوید که این بو واقعی نیست و ساخته ذهن آشفته مروپ است. کمی آن‌طرف‌تر، ولدمورت و مرگخواران به‌دنبال شنیدن صدای جیغ دیگری به ساحل می‌روند و با صحنه‌ای عجیب مواجه می‌شوند: جسد صدها ماهی که بر روی شن‌های ساحل افتاده‌اند.

در همین حال، مشخص می‌شود که جسد تام ریدل توسط سیسیلیا مارچ دزدیده شده بود، اما او به طرز عجیبی زنده شده است. تام که حالا به یک ماشین کشتار تبدیل شده، برای تجدید انرژی خود گلوی سیسیلیا را پاره می‌کند و خون او را می‌نوشد. پشت این ماجرا، گادفری قرار دارد که برای تضعیف جبهه تاریکی و ایجاد درگیری‌های داخلی، تام ریدل را به موجودی خونخوار و بی عقل تبدیل کرده است. گادفری این راز را فعلاً مخفی نگه می‌دارد تا درگیری‌های داخلی جبهه تاریکی به او کمک کند تا برخی از دشمنانش را از میان بردارد. او تنها این راز را با ایزابل در میان می‌گذارد و هدفش را که نابودی مرگخوارهاست، فاش می‌کند.

---------
ایزابل و گادفری از جای خود بلند شدند و به سمت ساحل حرکت کردند، اما به دلایل مشخص، کمی دورتر از جمعیت ایستادند. نگاهشان به جسدهای بی‌شمار ماهی که ساحل را پوشانده بود خیره مانده بود. ایزابل با لحنی آرام اما جدی گفت:

- این هم بخشی از نقشه‌ته؟ این ماهی‌ها... این حجم از مرگ و نابودی... کار توئه؟

گادفری سرش را تکان داد و به جسد ماهی‌ها نگاه کرد.
- متأسفانه نه. این‌یکی کار من نیست. نمی‌دونم کی یا چی این کارو کرده. اصلاً نمی‌دونم این نشونه چیه.

ایزابل نگاهی شکاک به او انداخت و گفت:
- ولی خیلی عجیبه. این جزیره پر از اتفاقات عجیب شده و تو که همیشه برای همه‌چیز جوابی داری، حالا میگی هیچ ایده‌ای نداری؟

گادفری لحظه‌ای سکوت کرد و سپس آرام گفت:
- بعضی چیزها فراتر از برنامه‌ریزی من هستند، ایزابل. این یکی از اون‌هاست.

اما درست در همین لحظه، صدای خش‌خش شن‌ها باعث شد هر دو به سمت صدا برگردند. فلیسیتی ایستچرچ درست روبه‌روی آن‌ها ایستاده بود. ایزابل با نگاهی پر از ناباوری گفت:
- فلیسیتی... از کی اینجایی؟ چقدر شنیدی؟

فلیسیتی با چشمانی خشمگین گفت:
- همه‌چیز رو شنیدم. همه‌چیز! چطور تونستی همچین کاری بکنی، گادفری؟ تو یکی از ما بودی!

گادفری که لب‌هایش را روی هم فشار داده بود، چیزی نگفت. ایزابل سعی کرد چیزی بگوید، اما نگاه خشمگین فلیسیتی جلوی هر حرفی را می‌گرفت.

لحظه‌ای سکوت سنگین میان سه نفر حاکم شد. سپس، گادفری سرش را بلند کرد و نگاهش را مستقیم به چشمان فلیسیتی دوخت. افکارش با سرعتی دیوانه‌وار در ذهنش جریان داشت. تا چه حد حاضر بود در تاریکی فرو برود تا تاریکی دیگری را شکست دهد؟ آیا می‌توانست خود را قانع کند که جان فردی بی‌گناه، کسی که دوست و همراهش در محفل ققنوس بود، را بگیرد تنها برای اینکه نقشه‌اش بدون مانع پیش برود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/10/11 17:19:27
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: نوری در تاریکی
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 دی 1403 16:25
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از برتوانا:

ستارگان با ملایمت در آسمان می درخشیدند و جزیره در سکوت و آرامش فرو رفته بود، به طرز طعنه آمیزی همان چیزی که خاندان اسلیترین پیشتر می طلبیدند. مسافران در کلبه هایشان نشسته بودند، در حالی که وحشت بر قلب هایشان چنگ انداخته بود و با خودشان فکر می کردند قربانی بعدی چه کسی می توانست باشد؟

در این میان گادفری روی یک صندلی گهواره ای کنار پنجره نشسته بود و ایزابل به وضوح می دید که در نگاهش جز نگرانی رضایت عجیبی نیز هست، خشنودی ای که برق عجیبی به چشمانش داده و لبخندی منزجرکننده را بر لبانش نشانده بود.

ایزابل که دل آشوبه امانش نمی داد، با صدایی لرزان به خواندن لالایی برای کوین کوچک ادامه داد و وقتی مطمئن شد او به خواب رفته، دستش را رها کرد و به سمت گادفری آمد و مقابل او روی یک چارپایه نشست.
"حالا که کوین خوابیده، بهم بگو."

گادفری نگاهش را از منظره ی خالی از سکنه ی پشت پنجره برگرداند و به چشمان آبی و مضطرب ایزابل دوخت.
"چی رو باید بهت بگم، ایزابل عزیزم؟ احتمالا تو همین حالا ام همه چیزو می دونی. همیشه همین طور بودی. با یه نگاه همه چی رو راجع بهم می فهمیدی."

گادفری آهی کشید که در آن هم درد بود و هم آرامش خاطر. ایزابل لبش را گزید و به سمت او خم شد و با طمانینه پرسید:
"بهم بگو چی کار کردی؟"

لبخند گادفری حالتی تلخ به خود گرفت.
"می پرسی، چون امیدواری انکار کنم که بالاخره اون کارو انجام دادم؟ که بالاخره روحمو به شیطان فروختم تا تاریکیو از زمین محو کنم؟"

قلب ایزابل در سینه اش فرو ریخت.
"بهم نگو قتلایی که اتفاق افتاده، زیر سر تو بوده."

"اوه، ولی من باید بهت بگم، عزیزم. ما باید فکر کنیم که این جا اتاقک اعتراف کلیساست و تو یه کشیشی و من بنده ی گناهکاری ام که اومده به همه چیز اعتراف کنه."

و این گونه گادفری همه چیز را با جزئیات برای ایزابل تعریف کرد. گفت که چگونه تام را به دام انداخته، جادویی تاریک و دردناک روی او اجرا کرده و او را تبدیل به موجودی خونخوار و بی عقل کرده تا جبهه ی تاریکی را از بین ببرد.
"... دستاشو به صندلی بستم و همون طور که داشتم جمله های طولانی طلسمو شمرده شمرده ادا می کردم، گلوشو آروم آروم بریدم. نمی تونستم سریع کارشو تموم کنم، اون جوری طلسم عمل نمی کرد. یه چاقوی تیزو گذاشتم روی گردنش و یه کم فروش بردم و خیلی آهسته..."

ایزابل که رنگش پریده و قطرات عرق روی پیشانی اش نشسته بود و نفس نفس می زد، با صدایی گرفته گفت:
"تمومش کن."

اما گادفری همان طور که اشک های سرخ از چشمان عسلی اش روی گونه هایش روان شده بود، به اعترافش ادامه داد:
"... خیلی آهسته چاقو رو روی گلوش حرکت دادم. سیل خون از شکاف گلوش بیرون زد و اون یه مدت خس خس کرد و رو صندلی وول خورد. همون طور که می لرزیدم، بی وقفه کلمات طلسمو پشت سر هم می گفتم و تو دلم به روونا التماس می کردم که تام زودتر بمیره و از تماشای این صحنه راحت بشم... و این اتفاق بالاخره افتاد."

به این جا که رسید، نفس آسوده ای کشید. انگار دوباره داشت حسی که در آن لحظه داشت را تجربه می کرد و البته آسودگی اش ناشی از اتمام اعترافش نیز بود.
"سوختن من تو آتیش گناهم از همون لحظه ای که اون کار شیطانیو انجام دادم، شروع شد. از همون لحظه تو ذهنم شروع کردم به دیدن مرگ عزیزام به دست موجوداتی که خودم مسبب تولدشون بودم. ولی ایزابل، من تمام این رنجا رو با خشنودی تحمل می کنم. چون حالا دیگه می تونم ببینم که مرگخوارا چه طور یکی یکی جلوی چشمام جون میدن و زمین از وجود نحسشون پاک میشه."

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/10/11 16:33:21
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ به: نوری در تاریکی
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 دی 1403 14:31
نمایش جزئیات
آفلاین
دشمنی و تنفر (هواداری )از تیم اوزما کاپا



مروپ کنار جنازه رابستن زانو زده بود، نگاهش بر بدن بی‌جان او ثابت مانده و تمام فکر و ذهنش غرق در بوی آشنایی بود که بینی‌اش را پر کرده بود. قلبش تندتر از همیشه می‌زد. این بو، بوی تام بود. همان عطری که همیشه روی لباس‌های او حس می‌کرد. نفس‌هایش سنگین‌تر شدند و ذهنش در گرداب خاطراتی فرو رفت که از روزهای گذشته با تام داشت.
- مامان؟

صدای ملایم و آرامی که پشت سرش شنید، او را از فکر بیرون کشید. دلفی، نوه‌اش، آرام به او نزدیک شده بود. چهره دلفی پر از نگرانی بود، اما در عین حال، نرمی و مهربانی‌ای که همیشه همراه او بود، در نگاهش می‌درخشید.
- چرا اینجایی؟

دلفی کنارش زانو زد و نگاهی به جسد رابستن انداخت.
- مامان، تو... حالت خوبه؟

مروپ به آرامی سرش را تکان داد.
- این بو... این بوی تامه. اینجا روی رابستن حسش می‌کنم.

صدایش لرزید و برای لحظه‌ای چشمانش پر از اشک شدند. دلفی نگاهی دقیق‌تر به مروپ انداخت و سپس نفس عمیقی کشید.
- مامان، می‌دونم که سخته، ولی شاید این چیزی باشه که دوست داری حس کنی؟

مروپ با تعجب به او خیره شد.
- چی؟ یعنی این بو رو تصور می‌کنم؟

دلفی لبخند ضعیفی زد و دستش را روی شانه مروپ گذاشت.
- وقتی یکی از عزیزانمون رو از دست می‌دیم، مغزمون مثل یک سراب عمل می‌کنه. می‌خواد نشونه‌ها و یادگارهایی ازشون پیدا کنه. مثل وقتی که صدای کسی که از دست دادیم رو فکر می‌کنیم می‌شنویم یا بوی عطرش رو حس می‌کنیم. این مغزه که داره تو رو بازی می‌ده، مامان.

مروپ ابتدا بهت‌زده بود. نمی‌خواست این حرف‌ها را باور کند. نمی‌توانست. اما همزمان، منطقی که در سخنان دلفی وجود داشت، او را درگیر کرده بود. نگاهی دوباره به رابستن انداخت. شاید، فقط شاید، این بو واقعاً وجود خارجی نداشت. اما قلبش هنوز مطمئن بود... این بوی تام بود.




در آن سوی جزیره، لرد ولدمورت و دو مرگخوارش به سمت ساحل حرکت می‌کردند. صدای جیغی که شنیده بودند، آن‌ها را به این سو کشانده بود. هر سه نفر با احتیاط در مسیر حرکت می‌کردند، و ولدمورت که نگاهش همواره سرد و نافذ بود، در سکوت پیش می‌رفت. به ساحل که رسیدند، تصویر پیش رویشان همه را میخکوب کرد. صدها ماهی مرده بر روی شن‌های ساحل پراکنده شده بودند. برخی هنوز اندکی تکان می‌خوردند، اما بیشترشان بی‌جان بودند. بوی عجیبی که از اجساد ماهی‌ها بلند می‌شد، هوا را سنگین کرده بود.

یکی از مرگخواران سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت:
- این... یه علامت بدیه، ارباب.

ولدمورت به ماهی‌ها خیره شد. هرگز چیزی شبیه به این ندیده بود. «چطور ممکنه؟» صدایش آرام بود، اما در آن می‌شد سردرگمی را حس کرد.

مرگخوار دیگر به دریا اشاره کرد.
- آب خیلی آرامه... مثل اینکه چیزی از دریا بیرون اومده باشه و این ماهی‌ها رو کشته باشه.

ولدمورت قدمی به جلو برداشت و چوبدستی‌اش را بالا آورد. نور سبزی از نوک چوبدستیش به سمت ماهی‌ها تابید، اما جوابی نگرفت. چیزی غیرعادی بود، اما او نمی‌توانست بفهمد چه.

مرگخوار اول دوباره به نجوا گفت:
- ارباب... شاید این یه پیش‌گویی باشه. یه هشدار.

ولدمورت چشمانش را تنگ کرد و با خشمی سرد به دریا خیره شد. این وضعیت تنها سوالات بیشتری را برایش ایجاد کرده بود. چه چیزی می‌توانست چنین تأثیری داشته باشد؟ و چرا در چنین زمانی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: نوری در تاریکی
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 دی 1403 12:11
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار تیم برتوانا


مروپ ناخودآگاه به سمتی که صدا از سوی آن شنیده شده بود به حرکت در می‌آید. اما هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که توسط شخصی متوقف می‌شود.
- مادر، شما نباید برید. خطرناکه.

مروپ نگاهش را از مسیر پیش رویش برمی‌دارد و به لرد می‌دوزد.
- شاید به قتل تام مربوط باشه. باید برم!

لرد مروپ را رها کرده و با اشاره دستش دو تا از مرگخوارانی که در نزدیکی رابستن بودند را فرا می‌خواند.
- برای همینم ما سه تا می‌ریم تا ببینیم چه خبره. شما جسد رابستن رو چک کنین. اون مظنون قتل تام بوده.

مروپ با شنیدن جمله آخر، با حرکت سرش اعلام موافقت می‌کند و به دور شدنِ با سرعتِ لرد و همراهانش نگاه می‌کند. چه اتفاقی در حال رخ دادن بود؟ اگر رابستن قاتل بود، چرا باید کشته می‌شد؟ نکند سالازار کشتن تام را به رابستن سپرده بود و حالا که ریگولوس لویش داده بود او را این‌چنین خلاص کرده بود تا خودش لو نرود؟

مروپ به سمت جنازه رابستن به حرکت در می‌آید و در مسیر موشکافانه نگاهی به اطراف می‌اندازد و به دنبال اثری از سالازار می‌گردد. ولی اگر سالازار کسی باشد که عامل تولید آن صدای جیغ باشد احتمالا خیلی زودتر آن‌جا را ترک کرده است.

"بابا؟ بابا؟ کجایی؟ بیا باید چشم بذاری!"

با یادآوری حرفی که پیش‌تر بچه زده بود مسیر افکار مروپ ناگهان دگرگون می‌شود. ریگولوس گفته بود چون رابستن را بدون بچه دیده است مشکوک است، زیرا این دو هرگز از هم جدا نمی‌شدند. اما حالا مروپ می‌دانست که علت جداییشان قائم موشک بازی کردن بوده است.

مروپ در همین افکار بود که با رسیدن به جنازه رابستن و زانو زدن کنار او، چیزی توجهش را جلب می‌کند که او را کاملا از تمامی آن‌چه در سرش در حال پرورش یافتن بود جدا می‌کند. یک بوی آشنا...

مروپ در حالی که قلبش تندتر از همیشه می‌زد، سرش را به رابستن نزدیک‌تر می‌کند. اشتباه نکرده بود. این بو، بوی عطر تام بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: نوری در تاریکی
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 دی 1403 11:46
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار تیم برتوانا


- بابایی؟ بابا داری چی کار می‌کنی؟

دختر دست را از روی چشماش کنار زد و به سمت او که فکر می‌کرد پدرش است برگشت و با دیدن مروپ به جای پدرش کمی خجالت کشید.
- ببخشید... شما بابای منو ندیدین؟

بغض راه نفس مروپ را بسته بود. چطور باید به آن کودک خبر می‌داد که پدرش رفته، آن هم برای همیشه؟ مروپ تصمیم گرفت فعلا چیزی درباره مرگ رابستن به بچه نگوید.
- اینجا که نبود. چرا نمی‌ری اون طرفو بگردی؟

بچه نگاهی به سمتی که مروپ به آن اشاره کرد انداخت. بلند شد و برای یافتن پدرش به آن سمت رفت.
- بابا؟ بابا؟ کجایی؟ بیا باید چشم بذاری!

مروپ بغضش را فرو خورد و محکم بلند شد و به سمت جایی که بقیه دور بدن بی‌جان رابستن حلقه زده بودند رفت. هر کسی که مسبب این قتل‌ها بود باید زودتر پیدا می‌شد. هنوز به بقیه نرسیده بود که صدای جیغی در سمت دیگر نخلستان سکوت را شکست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: نوری در تاریکی
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 دی 1403 09:41
نمایش جزئیات
آفلاین
جهت هواداری پیامبران مرگ.

صدای وزش باد میان درختان نخل و خش‌خش آرام برگ‌ها، تنها صدای موجود در اتاق بود. لرد سیاه در گوشه‌ای ایستاده و چوبدستی استخوان‌مانندش را به‌آرامی میان انگشتانش می‌چرخاند. نگاه مروپ همچنان به در نیمه‌باز اتاق خیره مانده بود. شاید بیش از هرکسی در آن جزیره، او خواهان یافتن قاتل تام بود... خواهان انتقام قطره‌قطره خون همسرش؛ اما فکر اینکه سالازار، جد بزرگوارش، در این جنایت نقشی داشته باشد، عذابی غیر قابل‌ وصف در دلش می‌نشاند؛ دردی که چون خنجری در قلب سوزانش فرو می‌رفت.

ناگهان فریادی افکارش را در هم شکست.

- سرورم... سرورم!

مرگخواری نقاب‌دار، نفس‌زنان به اتاق دوید و با صدایی بریده خود را جلوی پای لرد سیاه انداخت.
- سرورم... رابستن پیدا شده، اما... اما... لطفاً زودتر بیاین... شاید همین حالا هم دیر شده باشه!

لرد سیاه و مروپ، با قدم‌هایی سنگین، مرگخوار را دنبال کردند. در میان درختان بلند نخل و سایه‌های مهتابی پیش رفتند. پس از دقایقی، به محوطه‌ای کوچک رسیدند که خون، بوی نمک و ماسه‌ آن را فرا گرفته بود. آنجا، مردی با دست‌های لرزان به گردن خود چنگ زده بود؛ گویی تلاش می‌کرد از بیرون ریختن خونی که چون فواره‌ای سرخ از میان انگشتانش بیرون می‌زد، جلوگیری کند.

رابستن، با چهره‌ای پر از رنج و چشمانی خیره به آسمان، به نور کم‌رنگ ماه می‌نگریست. لرد سیاه جلو رفت و یقه خون‌آلود او را گرفت.
- به ما بگو... بگو چه کسی؟

صدای خِر خِر وحشتناکی از گلوی نیمه دریده مرد برخاست. یکی از دستانش را از روی گردنش برداشت که این موضوع سبب شد خون، با شدت بیشتری از زخم گردنش بیرون بپاشد. با انگشت اشاره‌اش تلاش کرد چیزی را بر روی ماسه‌ها حک کند؛ لحظه‌ای بعد اما، بدن خونینش با یک حرکت ناگهانی لرزید و دست سردش در کنار چیزی که سعی‌ کرده بود در آخرین لحظه بنویسد، برای همیشه متوقف ماند.

در سکوتی کوتاه، صدای کودکانه‌ای از میان درختان به گوش رسید.
- بابا؟ بابا؟ تقلب نکن دیگه! نوبت تو بود چشم بذاری!

مروپ با شنیدن صدا به سمت منبع آن برگشت و دختری کوچک را دید که میان درختان نخل، پدرش را جست‌وجو می‌کرد. بی‌اختیار به‌ سوی او دوید. پیش از آنکه کودک به جسد رابستن برسد، او را از پشت در آغوش گرفت و چشمانش را با دست‌های لرزان خود پوشاند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: نوری در تاریکی
ارسال شده در: دوشنبه 10 دی 1403 18:14
نمایش جزئیات
آفلاین
دشمنی و تنفر (هواداری )از تیم اوزما کاپا

برای اطلاعات بیشتر در مورد ایونت به اینجا مراجعه کنید.



خلاصه:

خانواده اسلیترین برای تعطیلات به جزایر هاوایی سفر کردند، اما تام ریدل (پدر لرد ولدمورت) به طرز وحشتناکی به قتل رسیده است. قاتل گلوی تام را گوش تا گوش بریده و جسدش را روی صندلی در اتاق لرد ولدمورت رها کرده است. لرد و مروپ که از این اتفاق به‌شدت شوکه و خشمگین هستند، تصمیم می‌گیرند قاتل را پیدا کنند و از او انتقام بگیرند.
مروپ به سالازار اسلیترین شک دارد و سالازار نیز به مروپ مشکوک است. اما چون خانواده هستند، تصمیم می‌گیرند فعلاً به بازجویی از دیگران بپردازند. اولین فردی که بازجویی می‌شود ریگولوس است که به دلیل اعتراضات اخیرش به مدیریت تام ریدل در تالار هافلپاف مورد شک قرار گرفته بود. با این حال، ریگولوس موفق می‌شود بی‌گناهی خود را ثابت کند و رابستن را به‌عنوان آخرین نفری که با تام درگیری داشته معرفی می‌کند.
از طرف دیگر، مشخص می‌شود که جسد تام ریدل توسط سیسیلیا مارچ دزدیده شده بود، اما به طرز عجیبی زنده می‌شود. تام که حالا به یک خون‌آشام تبدیل شده، برای تمدید انرژی خود گلوی سیسیلیا را پاره می‌کند و خون او را می‌خورد. پشت این ماجرا، گادفری قرار دارد که برای تضعیف جبهه تاریکی و ایجاد درگیری داخلی، تام ریدل را به یک خون‌آشام تبدیل کرده است. او فعلاً این راز را فاش نمی‌کند تا درگیری‌های داخلی جبهه تاریکی به او کمک کند برخی از دشمنانش را از میان بردارد.

----
همان زمان، اتاق بازجویی:

سالازار اسلیترین با حرکتی سریع و خشن به سمت ریگولوس نزدیک شد. نگاه نافذش همچون خنجری در چشمان ریگولوس فرو رفت و باعث شد رنگ چشمان ریگولوس سفید و چشمان سالازار به رنگ سبز درخشان تغییر کند. در سکوتی سنگین و وهم‌آلود، سالازار ذهن ریگولوس را جست‌وجو کرد. ریگولوس بدون هیچ مقاومتی تحت قدرت ذهن‌خوانی سالازار قرار گرفت، و سالازار در عرض چند ثانیه به هرآنچه نیاز داشت، دست یافت.

با رها کردن ریگولوس، سالازار کمی عقب رفت و به سمت مروپ و لرد سیاه برگشت. با لحنی تمسخرآمیز و تلخ گفت:
- حرف‌هایی که زد دروغ نبودن. اما این خاطرات شیرینش با برادر ماگل‌دوستش، سیریوس، جالبه. آدم شک می‌کنه که این این دو نفر چجوری از یه خانواده اصیل زاده‌ای مثل بلک به وجود اومدن!

ریگولوس که از حرف‌های تحقیرآمیز سالازار به شدت عصبانی شده بود، با خشم بلند شد. لب‌هایش فشرده شد و هیچ حرفی نزد. با قدم‌هایی محکم از اتاق خارج شد و چادر بازجویی را ترک کرد. مروپ به چشمان سبزرنگ سالازار خیره شده بود. چیزی در رفتار او بود که حس تردید و بی‌اعتمادی‌اش را شعله‌ورتر می‌کرد.

لرد سیاه بدون توجه به خروج ریگولوس، دستش را بلند کرد و به یکی از افراد اطراف دستور داد:
- رابستن را بیارید.

سالازار که انگار علاقه‌ای به ادامه بازجویی نداشت، بدون اینکه چیزی بگوید یا حتی نگاهی به لرد یا مروپ بیندازد، به آرامی از اتاق خارج شد. این خروج ناگهانی و بی‌صدا، شک و تردید مروپ را نسبت به او بیشتر کرد. او با نگاه سنگین و پر از فکر، سالازار را دنبال کرد تا از چادر دور شود و در ذهنش، هزاران پرسش و احتمال درباره نقش سالازار در مرگ تام نقش بست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: نوری در تاریکی
ارسال شده در: دوشنبه 10 دی 1403 12:32
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار تیم برتوانا


سیسیلیا باز هم در بدست آوردن عشقش یعنی تام ریدل، شکست خورده بود.

در حالی که تا دقایقی پیش این خودش بود که بدن بی‌جان تام را در آغوش گرفته بود و جلوی چشمان حیرت‌زده‌اش نیروی زندگی ناگهان در بدن تام شروع به جریان یافتن کرده بود، حالا همه چیز کاملا برعکس شده بود. این‌بار نوبت بدن جان‌دارِ سیسیلیا بود که در آغوش تام قرار گیرد و ذره ذره حیاتش را از دست دهد.

سیسیلیا گمان می‌کرد باز هم از مروپ گانت شکست خورده است.

او یک ماگل بود و شاید فیلم‌های خون‌آشامی زیادی تماشا کرده باشد، اما نهایت وجود خون‌آشام‌ها را در همان‌جا می‌دانست. فیلم‌ها، سریال‌ها و داستان‌ها. بنابراین بدن شوک زده‌اش به تنها چیزی که در آخرین لحظات زندگی‌اش فکر می‌کرد، نفرت بیشتر از مروپ بود. از نظر او، این مروپ بود که حتی به جسد تام نیز رحم نکرده بود و جادویی در بدنش جاری ساخته بود که این‌چنین واکنش نشان دهد.

بیچاره سیسیلیا. نه در زندگی شانس آورده بود و نه در مرگ.

تام ریدل همچنان هم‌چون حیوانی وحشی سیسیلیا را چسبیده بود و از خون گرم او می‌نوشید. به قدری تشنه خون بود که گویا خون‌آشامی هزار ساله است که بعد از مدت طولانی گرسنگی کشیدن، به منبع تغذیه رسیده است.

گادفری اجازه می‌دهد تام تا می‌تواند از خون سیسیلیا بنوشد و تنها وقتی پیش او بازمی‌گردد و رخ نشان می‌دهد که حتی یک قطره خون هم در بدن بی‌جان سیسیلیا باقی نمانده بود.

- انتظار داشتم حداقل چند قطره برای منم نگه داری! ولی خوبه. خوش‌حالم اصلا کنترلی رو خودت نداری. این دقیقا همون چیزیه که من به دنبالش بودم.

تام با حضور مهمان ناخوانده، ناگهان سیسیلیا را رها کرده و به سمت گادفری برمی‌گردد. در نگاه گادفری اینطور به نظر می‌آید که تام قصد فرار داشت.

- از این خبرا نیست. تو جایی نمی‌ری! فعلا همین‌جا می‌مونی تا وقتی که به اندازه کافی به همدیگه شک کنن و به جون هم بیفتن. بعد ازت رونمایی می‌کنیم و... واو... چهره‌هاشون دیدنی می‌شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!