بقچهی ایوا، درحالی که از چوبی پشت سرش آویزان بود با هرقدم او به پشتش اصابت و به جلو پرتابش میکرد
ایوا اعتقادی به چمدان، یا وسایل مدرنی از قبیل آن نداشت.
مطمئن نبود از
آخرین باری که در این مکان حضور پیدا کرده، چند سال میگذشت، آخر او سواد نداشت تا تعداد روزهای سپری شدهاش را بشمرد. وقتی آنجا را ترک گفته بود، از این قرتی بازیها که خبری نبود... حالا کورمال کورمال، مسیرش را بین انبوهی از دریچهها و گذرگاههایی پیدا میکرد که تا آن موقعی وجود نداشتند. و ایوا خیلی ضرورتی به وجودشان نمیدید. البته که ایوا کلا ضرورتی به وجود هیچ چیز درآنجا نمیدید. حتی خود آنجا یککمی.
از هر گذرگاهی که عبور میکرد، با انبوهی از تصاویر و پوسترهایی رو به رو میشد که هیچ کدام، فرقی با آن یکی نداشتند. حتی آدم ها هم شبیه هم شده بودند. ایوا تصور کرد احتمالا دوتا از جادوگران، باهم ازدواج کرده و حاصل ازدواجشان تولید بچه هایی عینهو یکدیگر است.
با خود فکر کرد باید ایدهی ارتش شبیهسازی شده خودش را در همان وقتی که قدرتش را داشت، پیاده میکرد، آن طور دیگر دشمن نمیتوانست بدینشکل بین مردم نفوذ کند.
ایوا سواد نداشت، یا حساب کردن بلد نبود، اما از خیلی وقت پیش، نقشه آن روز را در ذهنش میپروراند. از همان وقتی که آنجا را به قول خود در اوج، ترک کرده بود و حالا، افرادش آماده بودند. حالا همه چیز، طبق گفته آنها تکمیل بود. جامعه جادوگرها، از هاگوارتز تا طرد شدگانِ لندن، هاگزمید نشینان و کسبهی دیاگون، همه آماده پذیرش او بودند، آماده برگشت وزیر، ایوانوا.
افرادش به او گفته بودند که حالا وزارتخانه سحر و جادو، منتظر این است که قدرت را دو دستی به او تقدیم کند. چون هیچ کس به اندازه او شایسته این مقام نیست.
البته مشکل اینجا بود که ایوا دقیقا نمیدانست که این افراد چه کسانی هستند. یا چند نفر هستند، یا چند درصد از اینجادوگرها واقعا او را لایق ترین فرد برای این مقام میدانند. آخر خب ایوا اصلا نمیدانست درصد چیست. و خب اهمیت خیلی زیادی هم برایش نداشت.
درحالی که به این مسائل فکر میکرد، به مکانی رسید که چندین سال قبل، همین بقچه اش را روی دوش گذاشته و وزارتخانه را ترک گفته بود. اما خبری از دریچهی توالتی نبود که به آن عادت داشت. حالا نمیدانست چطوری روی خودش سیفون بکشد و وارد راهروهای پیچ در پیچ وزارتخانه شود.
دیگر واقعا گیج شده و گرسنه بود. تصمیم گرفت یک گوشه بنشیند و بگذارد باقی مانده بقچه اش که در طول سفر، ذره ذره از جمرش کاسته شده بود، از گوشه دهانش آویزان شود. بعد هم شروع به خوردن تکه ای آجر پاره که از سنگفرش خیابان جدا شده بود کرد. بعد هم باجه تلفن.
پسآن افرادی که قرار بود بساط را برای بازگشت او مهیا کنند کجا بودند؟
بعد از مدتی ایوا از جویدن کابل های داخل سیم تلفن دست برداشت و با دیدن فردی که ردای بلندی به تن داشت، دوان دوان و سرخوش به سمت او رفت.
چند لحظه مقابلش ایستاد، بادی به غبغب انداخت و به او نگریست. اگر همه جامعه جادوگری اورا میشناختند، قاعدتا این فر د نیز با چهره او آشنا بود.
اما مرد درعوض با نگرانی به آن صورت ژولیده و رشته های پلاستیکی که مانند سیبیل اطراف دهان ایوا را گرفته بودند نگاه کرد.
ایوا فهمید که یارو احتمالا به جا نیاورده است.
-بابا منم! سلام!
مرد جوابش را نداد و با دستپاچگی به دنبال چیزی داخل ساکش را جست و جو کرد.
-با توئما! چرا اینجا همه اینجوری میکنن. چرا هیچ کس انگار منو نمیشناسه. منم! ایوا! دولت کج و کوله، ملت گوشت و دنبه... اصلا ببینم اسم تو چیه؟
ایوا یک قدم به او نزدیک شد تا گل سینه او را ببیند. او نیز یک قدم عقب رفت و با سرعت بیشتری شروع به گشتن داخل ساکش کرد.
-من از این رقما سر در نمیارم ولی تا حالا این ورا ندیده بودمت. ببینم از کِی اینجا اینشکلی شده؟ واقعا شکل مردم عوض شده نه؟ من که به همچین چیزی عادت ندارم. توئم نظرت همینه؟ احساس میکنم هیچ چیز واسم آشنا نیست. اینجا همه چیز عین هم شده انگار. تو چرا انقد ترسیدی؟ مشکلی هستش؟ بذار شاید بتونم کمکت کن-
ایوا ساک دستی که نصف محتویاتش خالی شده بود را از دست فرد گرفت، او هم ایوا را هول داد. ایوا با ناراحتی به او نگاه کرد.
-باشه حالا چرا ناراحت میشی؟
-تو رو به مرلین منو نخور. من چیزی ندارم بهت بدم. اصلا همه این کیف برای تو. کارت شناساییم هم همینطور اگه دوسش داری.
ایوا اخم کرد.
-نکنه فکرکردی من راهزن یا آدم خوارم؟ نخیرم آقا من یه جادوگر متشخصم که سعی داره ازت راهنمایی بگیره.

حالا بگو ببینم، میدونی چطوری میتونم به وزارت خونه برم؟
مرد ردا به تن، چند لحظه با تعجب به او نگاه و پس به رو به روی ایوا اشاره کرد؛ جایی که دری بزرگ و پرزرق و برق با عنوان وزارتخانه، به وضوح خودنمایی میکرد.
ایوا پلک زد. وسایل مرد بینوا را توی ساک ریخت و تلوتلوخوران به سمت دروازه به راه افتاد.
-زمان ما از این قرتی بازیا نبود که. بابت ساک و بقیه چیزا هم ممنون راستی.
مرد ردا به تن، آهی از سر آسودگی کشید و با خود فکر کرد مردم کور شدن ها، چند روز پیش هم اون خانوم کاتانا به دست مومشکی عصبانی این طرفا بودش دنبال ورودی دیاگون میگشت نمیگفت دقیقا جلوی چشماشه. آدمای عجیبی پیدا میشن به مرلین. حالا هم که جیبمون رو زدن. شاید ترفند جدیدشونه. این کارت شناسایی من کجاست حالا گندش بزنن. این دختره زیادی شبیه یکی نبودش؟ خیلی آشنا بود قیافش. خدا میدونه کجا دیدمش. وزارتخونه چی کار داشت حالا.
___
ایوا دروازه وزارتخانه را هل داد و وارد شد. از آنجایی که از روشنایی روز، وارد فضای تاریک و نمگرفته وزارتخانه شده بود، چشمش سیاهی رفت و بعد از چند لحظه، به آنجا عادت کرد.
خوشبختانه وزارتخانه، همان شکلی که ایوا آن را به یاد داشت، باقی مانده بود.
همان راهروها، اتاق ها و پوستر ها...
پوسترها؟
ایوا چشمانش را باز و بسته کرد. سرتا سر دیوار ها و سقف مدورِ آن ساختمان را، پوستر های دختری جوان پوشانده بودند.
دختری که بینهایت برای او آشنا بود. ولی یادش نمیآمد کجا ممکن است او را ملاقات کرده باشد.
دختری با موهای مجعد، چشمانی درشت و زیبا، لبخندی دلنشین، و شالگردنی برگردنش، موقرانه در تک تک آن پوسترها نشسته بود. آرامشی وصف ناشدنی در چهره او به چشم میخورد. گویا هرگز هیچ چیز از کنترلش خارج نیست. گویا همیشه در وزارت خانه خواهد ماند، گویا قبلا نیز همیشه در وزارت خانه بوده است.
انگار نه انگار که چند سال قبل همینجا را با بقچه خود ترک کرده باشد و دولت کج و کوله خود به پایان رسانده باشد!
ایوا با تعجب به صورت خود درتک تک آن عکس ها خیره شده. چهره ای که بینهایت شبیه او بود، ولی حتی ذره ای به او ربطی نداشت.
ایوا احتمال داد که این وزیر جدید یکی دیگر از فرزندان آن دو جادوگری باشد که درحال تسخیر کل جامعه جادوگری هستند..
بعد هم یکی دو قدم جلو رفت و شروع به بررسی نزدیک ترین اعلامیه های مربوط به وزارتخانه سحر و جادو کرد.
ایوا بلد نبود بخواند، اما بلد بود اسم خودش را بنویسد و زمانی که درخانه ریدل زندگیمیکرد، اسمش را برروی تابلوی خوب ها و بدها، در قسمت بد ها تشخیص دهد.
بعد از اینکه وانمود کرد خواندن اعلامیه را به پایان رسانده است، به بخش انتهایی آن رسید. جایی که مهر وزیر سحر و جادو به چشم میخورد. وزیر ایوانوا.
ایوا چشمهایش را مالید و چندبار پلک زد. مغز کوچک او، توانایی پردازش آنچه در اطرافش در حال وقوع بود را نداشت؛ نمیتوانست قضایای مرتبط را به یکدیگر پیوند دهد.
او درحال تماشای ورژنی بسیار زیباتر، جوانتر و مقتدر تر خود، در ژست ها و موقعیت هایی بود که حاضر بود قسم بخورد هیچگاه وجود نداشتهاند.
حالا ایوا کمی ترسیده بود. بی آنکه بداند چه میکند، به سمت اولین آدمی که در نزدیکی خود دید برگشت و درحالی که دست هایش را مانند آسیاب بادی در هوا تکان میداد شروع به داد زدن کرد.
-ببینم این یارو که تو همه این اعلامیه ها و پوسترا عکسش هست کیه؟
زن بیچاره که برگههایش بر روی زمین پراکنده شده بودند، خشکش زد و بعد از چند لحظه، کنترل خود را به دست آورد. عینکش را روی بینی جابهجا کرد و دست او را گرفت.
-دخترم متاسفم که باید بگم من به صدوق اعانهی وزارتخونه دسترسی ندارم... ولی میدونی چیه؟

میتونیم الان باهمدیگه بریم تا اسمت رو توی لیست مستضعفان بنویسیم یا شایدم بتونیم بریم به ستاد مبارزه با مواد توهم زا-
ایوا درحال که سعی داشت مچ دستش را از بین دستهای او آزاد کند اعتراض کرد:
-چی میگی بابا صندوق اعانه چیه من فقط راجع به دولت جدیدتون سوال دارم.
زن با شرمندگی دست او را رها کرد. دستی به موهایش کشید و دامنش را مرتب کرد.
-خب باید بهت بگم که این دولتِ... جدیدی نیست.
-منظورم اینه که آخرین بار کِی انتخابات دوره ای وزارتسحر و جادو برگزار شده؟ شما حتما میدونید.
زن نمیدانست. به راستی گیج شده بود.
-خب... میدونید جناب وزیر، همیشه وزیر بودن. از وقتی یادم میاد. و همیشه هم انتخاب جادوگرا ایشون بودن.

به نظرم زمان برگزاری آخرین انتخابات وزارت سجر و جادو چیز مهمی نیست که بخوایم درگیرش باشیم. اصلا چه فرقی میکنه؟ دو سال، ده سال یا ۵۰ سال پیش؟ جادوگر ها، ساحره ها و بقیه موجودات جادویی همیشه انتخابشون وزیر ایوانوا بوده.
-خیلی خب اما... حتما از یه زمانی بوده دیگه. یعنی شما یادتون نمیاد کِی به این وزیر رای دادید؟
زن یادش نمیآمد.
-به نظرم این موضوع باید آخرین چیزی باشه که درگیرش میشیم. آخه اصلا چه اهمیتی درمقابل دستآورد هایی داره که ایشون در طی دورهی وزارتش بهشون رسیده ها؟
ایوا یادش نمیآمد که در طی دوران وزارتش به دستاورد بخصوصی رسیده باشد. شاید اینکه در بدو ورود، کابینهاش متشکل از چهار، پنج نفری بود، اما درپایان دونفر (شامل خودش) این ساختمان را ترک کرده بودند.
مگراینکه این وزیر ایوانوا، یا هرکسی که بود، توانسته باشد نام او را در این مکان سرافراز کرده باشد. چون آن دو که یک نفر نبودند. بودند؟
ایوا فکرکرد، شاید فقط اسممون شبیه همه. همین! فقط کافیه بتونم یکبار ببینمش. منطقیه، ها؟ بهرحال به عنوان وزیر اسبق منم یه مقامی چیزی حساب میکنن. میتونم بهش یه سری فوت و فن هایی رو یاد بدمکه چجوری وزارتخونه رو تو زمانی که هیچ کسی نیست بتونه اداره نکنه. شاید اصلا فامیلی چیزی از آب دربیاد. البته من که فامیلی ندارم ولی این یارو یه ربطی به من باید داشته باشه. حداقل فامیلیش که یکسانه.
زن، چند لحظه ایوا را که در فکر فرو رفته بود ورانداز کرد. سپس خم شد تا برگه هایش را از روی زمین جمع کند.
-خیلی خب من باید یک سر به جغددونی بزنم.
ایوا فکرکرد؛ جغددونی دیگه چه کوفتیه زمان ما یه پِخ بود که رد و بدل میشد. این ادا اطوارا چیه؟ اما بهرحال تصمیمگرفت از خیر آن بگذرد.
-وایسید... ببخشید گفتید دستاورد های وزیر ایوانوا؟ میتونید بهم بگید چی کارا کرده ایشون؟ لابد یه کاری کرده که چند دورهست وزیر اینجاست...
زن برگه هایش را جمعکرد و سرش را بالا آورد.
-آره چرا که نه... مثلا... مثلا...
حالا کمکم داشت صورتش برافروخته میشد.
_- چمیدونم. از من که انتظار نداری تمام وقایع روز رو حفظ باشم؟ ایشون تمام و کمال خودش رو وقف این مکان و جامعه جادوگریکرده. اوه راستییییی!

ایوا او را دید که لپهایش گلگون شد و بادی به غبغب انداخت. زن با هیجان ادامه داد:
-از مهمترین خصوصیت های ایشون، وفاداری و فداکاریشون بوده. حالا شاید بپرسیچطور... که باید بهت بگم یکی از درخشان ترین هاشون باید این باشه که وقتی لرد سیاه دستور حمله به هاگوارتز رو داد، وزیر ایوانوا در همون اتاق حضور داشتن. باورت میشه؟ چه تجربهی مدیریتی ای نزدیک تر به این؟ همینطور که خب... یکی از عوامل لرد سیاه در عملیات تسخیر دهکده هاگزمید هم هستن ایشون.
ایوا با دهانی باز به او خیره شده بود. کسی جز خودش را با آن نام، و در آن زمان به یاد نداشت.
گرچه که در آن ماموریت ها، تنها کار ایوا، درو کردن مغازه های خوار و بار فروشی و مغازه شکلات فروشی ویزلی، پس از تسخیر آن توسط سایر مرگخواران بود.
ایوا که همچنان مطمئن نبود که آن زن دارد راجع به چه شخصی صحبت میکند، با دهانی باز با او خیره ماند. زن کمی دستپاچه شد
-خب... آره درسته که مرگخوار بودن لزوما جزو صلاحیت های مد نظر وزارتخونه محسوب نمیشه، اما ازهرچیزی مهمتر، وفاداری به جبهه ایه که بهش متعلق باشی. چه خوب چه بد عزیزدلم.
ایوا شانه بالا انواخت.
-خب... خیلی ازتون ممنونم خانم.
-خواهش میکنم، راستی هروقت خواستی بدون من تو ستاد مبارزه با مواد توهمزا منتظرتم. بدون که هیچ وقت برای تغییر دیر نیست گلم.
ایوا بی توجه به او، به سمت سرسرایی رفت که سر و صدای زیادی از آن به گوش میرسید. افراد زیادی آنجا تجمع کرده بودند و بسیار هیجان زده به نظر میرسیدند.
یکی از آنها، روی سکویی ایستاده بود و درکنارش، هیبیتی دوبعدی ایستاده بود. ایوا چشم هایش را ریز کرد تا بهتر ببیند.
مردی که روی سکو بود، گلویش را صاف کرد و با لحنی محترمانه و جدی، صحبتش را آغاز کرد:
-خیلی خب... قبل از هرچیزی، از همه جادوگرانی که امروز گرد هم اومدن تا حمایتشون رو، چندین باره، از دولت سرکار خانم ایوانوا ابراز کنن، نهایت قدردانی رو دارم. این حمایت شبانه و روزانه شما و خستگی ناپذیریتون تحسین برانگیزه.
خب... امروز طی دیدارِ کتبی ای که با وزیر داریم، میخوایم به ضرورت حذف سکه ی سیکل برنزی و حتی نات های نقره ای بپردازیم. تا تنها پول رد و بدل شده در تجارت جادویی، گالیون باشه.
ایوا نزدیک و نزدیک تر شد. ابتدا چهرهی آپگرید شدهی خود را روی آن هیبت دو بعدی تشخیص داد و بعد به نظرش رسید که دیدار کتبی، هرچیزی که هست، احتمالا معنی بسیار بدی داشته باشد.
سپس مرد با شدت به جلو خم و لبه های میز را گرفت. طوری که ایوای دوبعدی درکنارش با مظلومیت شروع به لرزیدن کرد.
-برای آغاز جلسه، میخوام ازتون خواهش کنم لطفا از سر جاهاتون بلند بشید و یکصدا شعار دولت وزیر ایوانوا رو باهم سر بدید.
جادوگران و ساحرگان از روی صندلی های پلاستیکی خود بلند شدند. مرد سکویی با هیجان فریاد زد:
-دست مرلین عیانه، ایوای ما جوانه!

همه با شور و هبجان تکرار کردند:
-دست مرلین عیانه، ایوای ما جوانه.

ایوای دوبعدی، مانند باد بان قایق، تحت تاثیر امواج صوتی داد و هوار مردم، به ارتعاش در آمد.
ایوا احساس کرد پرده گوشش در حال انفجار است. دست هایش را روی گوش هایش گذاشت و بدون اینکه بداند چه میکند، با صدای بلند جیغ کشید:
-دولت کج و کوله، ملت گوشت و دنبه!
افرادی که عقب تر نشسته بودند با تعجب به سمت او برگشتند. ایوا همچنان تکرار میکرد:
-کج و کوله، دولت گوشت و دنبه!
کمکم همه دست از شعار دادن برداشتند و به او نگاه کردند که چشم هایش را بسته و گوش هایش را گرفته بود و با تمام توان فریاد میزد.
اقای روی سکو، دست هایش را به نشانه سکوت بالا برد و همهمهی جادوگران خاموش شد. ایوا هم دست از جیغ کشیدن برداشت.
مرد با نگاهی موشکافانه، سرتا پای ایوا را نگاه کرد. سپس با دقت جزئیات صورتش را. بعد هم پوستر ها را در سرتاسر آن تالار. ابروهایش را بالا برد. اول ابروی راست، بعدم ابروی چپ. شایدم اول ابروی چپ و بعد ابروی راست. ایوا هیچ وقت نفهمید که دست چپ او، دست چپ فردی که روبه رویش ایستاده است هم محسوب میشود یا نه.
کلاهش را که روی کلهاش کج شده بود، صاف کرد و ستاره ی آویزان آن مانند یک سیاره منظومه شمسی به دور سرش شروع به تابخوردن کرد. لبخندی موزیانه بر گوشه دهانش نشست. سپس ناگهان، تغییر شکل داد و صورتش، حالتی شگفتزده و ناباور را به خود گرفت. ابروهایش فر خوردند و دهانش باز شد.
-آه جادوگران! آیا شما هم اون شخصی رو میبینید که من هم میبینم؟!

ملت جادوگر، با چشم هایی پر از سوال به هم نگاه کردند.
-میبینید کی اینجاست؟! میبینید چه شخصی پس از سالیان دراز، بالاخره درملاءعام حاضر شده؟!
مرد بب آنکه منتظر پاسخی از سمت آنها باشد ادامه داد:
-ایشون همین وزیر خودمون هستند! بالاخره، صلاح دیدند که در برابر چشم مردم حاضر بشن!
زنی جوان که پارچه ای با شعار دولت حال حاضر به کمر خود بسته بود سوال کرد:
_ببخشید آقا ولی ایشون هیچ شباهتی به وزیر ایوانوا که ما همیشه دیدهیم ندارن.
مرد بی آنکه ذره ای دلخور بشود، در حالی که آرام آرام در سکوت به سمت ایوا گام برمیداشت، با خوشحالی اعلام کرد:
-بله بله دقیقا! وزیر ایوانوا همونطور که خودتون میدونید، بخش اعظم وقت خودشون رو صرف انجام ماموریت های مربوط به وزارتخونه میکنن... اینچند سال به علت آسیب های زیادی که بهشون در طی این مامورت ها... منظورم مبارزه با گروه ها خودمختار و شرور جادوگری و حتی... ترول ها! بله، ترول ها رسیده بود... ترجیح میدادن از راه دور به مدیریت وزارتخونه و وظایفشون بپردازن. تغییر شکل الانشون هم به همین دلیله.
ایوا مات و مبهوت، بدون آنکه کلمه ای از دهانش خارج شد، با دستپاچگی لبخند زد.
-ازتون میخوام به افتخار وزیر ایوانوا، شعارِ دولت رو بار دیگه سر بدید!
خیل عظیم جادوگران و ساحرگانِ مشعوف و هیجان زده، درحالی که شعار سر میدادند و جرقه هایی از چوب دستیهایشان به اطراف میپاشید، به سمت ایوا سرازیر شدند.
یکی از او امضا میخواست، دیگری تمنا میکرد ایوا با کشیدن دستی برروی صورتش نیروهای شر را از درون او پاک کند و حتی یک نفر با اصرار از ایوا میخواست تا تف جادویی اش رو داخل ظرف معجون برایش بریزد که خوشبختانه مرد محترم کلاه به سر جلویش را گرفت.
ایوا با خودش فکر کرد؛ پسر عجبا. اصلا فکرشو نمیکردم. یعنی خب فکرشو نمیکردم همونطور که بچهها میگفتن، اینطوری ازم استقبال بشه. یعنی خب این خیلی خوبه که به این راحتی منو پذیرفتن. من که از خدام بود بدون اینکه کار خاصی بکنم بیام و یهو بشم همه کاره و اینهمه پوستر... البته که این یکمی منطقی نیست اخه من اصلا شبیه اون عکساشون نیستم. ولی خب آدم از کجا میدونه، شاید کل این مدت منتظر من بودن... اما پس چرا جدی هیچ کدوم از اینها پیگیر من نمیشدن قبلا؟ یعنی فقط بچه های کابینه قدیم... که البته کابینه قدیم فقط منو و تام بودیم. پسر جدی چخبره اینجا. من که مشکلی ندارما... ولی یکمی با انتظارم فرق داره. یعنی اگه من نمیومدم هم شاید همینطوری به همین شکل قرار بود کارای وزارتخونه رو پیش ببرن. اخه این ایوای جدید رو که میبینم... واقعا کیه؟ پس شعار دولت قبلی چی؟
ایوا در همین حین که فکر میکرد، به مردم لبخند کج و کولهاش را تحویل میداد.
تا اینکه مرد کلاه به سر، با آن لبخند تصنعی اش، مردم رااز سر راه به کنار راند و دست او را گرفت.
-جناب وزیر، حالا که بعد از این همه مدت تصمیم گرفتید سخصا به وزارتخانه بیاید، کارهای زیادی هست که باید بهشون برسیم. من شخصا حرف های زیادی با شما دارم.
و چشمک زد. ایوا از آن مرد خوشش نیامد. زیادی تمیز و مرتب و درست و حسابی بود. مانند ایواهای توی پوستر.
-خوشحال میشم که تا اتاق خودتون، وزیر سحر و جادو، همراهمیتون کنم بانو.
___
ایوا در حالی روی صندلی_نه صندلی وزیر سحر و جادو، بلکه صندلیِ روی به روی آن_ نشسته بود، پاهاش را تاب داد و زیرچشمی به اتاق نگریست.
مرد پشت صندلی وزارت نشست و انگشت هایش مانند سگرمه هایش درهم رفتند.
-خب خانوم ایوا... یا هرچیزی که اسمتون هست... خیال نمیکردیم ببینیمتون این اطراف ها.
ایوا سرش را بلند کرد.
-اما...مگه شما همونهایی نیستید که... میدونید چی میگم؟ که قرار بود همهچیزو فراهم کنید واسهی برگشتن من و این چیزا؟
مرد با صدای بلند شروع به خندیدن کرد.
-وای اون قضیه رو میگی؟ نه بابا مگه همینجوریه. اینجا حساب و کتاب داره. نکنه فکرکردی میشینی یه جا و هیچ کاری هم نمیکنی و ده سال ازجامعه جادوگری عقب میفتی، تازه آدما هم اینجا ردیف میشن تا قدرت رو به تو برگردونن؟ ملت گوشت و دنبه... ها؟
ایوا خیلی از حرف های او سر در نیاورد.
-ببخشید پس اون ایوایی که تو پوسترهای شماست کیه؟ پس چرا همه جا پر شده از عکسای... من که نه، اون؟
مرد قلم پرش را به آرامی در دست چرخاند.
-ایوای عزیزم... اتفاقا اون ایوا... چیزیه که مردم میخوان. میدونی... چی بانمک تر از اینکه ساحره ای مثل تو رو، خنگ و کثیف و همیشه گشنه و شرور و بزدل رو تبدیل بکنیم به همون چیزی که جامعه جادوگری میخواد؟

منظورم اینه که خب خیلی بامزست. اونا همه اینا رو راجع به تو میدونن ولی حتی عاشق استند کاغذی تو هستن. منظورم اینه که... بعد از دروغی مثل این، چه کاری میمونه که من نتونم انجام بدم؟
ایوا زیاد از طرز حرف زدن آن مرد خوشش نیامد. اما چون غرور، مثل سواد، چیزینبود که در ایوا وجود داشته باشد، ناراحتی اش دوثانیه طول کشید.
پسبه آرامیصندلی اش را هل داد و از روی آن بلند شد.
-خب آقا پس... فکرکنم اینجا من دیگه کاری نداشته باشم. امیدوارم ایوای جدیدتون، منظورم خانوم وزیره، بتونه بهتر کارا رو راست و ریس کنه.
مرد باشتاب بلند شد.
-اما ایوای عزیزم، کار ما تازه شروع شده. حالا که تو پیدات شده و مردم تو رو دیدهن، چی بهتر از اینکه تو رو تبدیل بکنیم به همین ایوای توی پوستر ها و اعلامیه ها! همین ایوایی که همه میخوانش... یعنی من هیچ کار خاصی هم ازت انتظار ندارم، بعد از تغییرات لازم روی قیافهت، هر چند وقت یکبار میای توی این گروه ها و بعدش، تمام! برمبگردی توی اتاقت. فقط برای اینکه جادوگرا احساس کنن وزیرشون واقعا در کنارشون حضور داره.
-خب من فعلا میرم.
-کجا عزیزم... یه لحظه وایسا.

جپتو جان! بیا کارتو شروع کن!
جپتو، پیرمردی که کله ای ششگوشه داشت، تلو تلو خوران و بیتعادل، از کمد کنار اتاق پدیدار شد.
-سلام ارباب. سلام خانوم! چطوری میتونمکمکتون کنم؟
-خب من میخوام این خانوم رو...
جپتو امان نداد:
_چه خوب! من میتونم گزینههاتو بهت بگم تا خودت هرچی بهتره رو انتخاب کنی_
-یه لحظه خفه شو وایسا حرفم تموم شه!
-شوخی بامزه ای بود، هاهاها!

امروزچه کاری از دستم برمیاد تا براتون انجام بدم؟
مرد به ایوا پچ پچ کرد:
-امروز ایراد پیدا کرده ولی کارش عالیه نگران نباش.
ایوا زیر چشمیجپتو را پایید که مانند یک آدمآهنی خسته، پشت سر هم پیشنهاداتی را ردیف میکند.
-ببینچپتو این پوستر رو میبینی؟ میخوام خانوم ایوانوا رو عین این پوستر درست کنی. من بهت ابمان دارم. نمیخوام با این تصویر مو بزنه. حله؟
چپتو چشم های چپش را متمرکز کرد و بعد با خوشحالی سر تکان داد.
-خب پس من فعلا میرم تا کار خانوم ایوا تموم بشه.
مرد با عجله از در بیرون رفت و ایوا و جپتو را تنها گذاشت.
در کسری از ثانیه، جپتو تیغ و قیچی جراحی و نخ و سوزن را از داخل جعبه ای بیرون کشید و به صورت ایوا حمله ور شد.
-درحال ایجاد تصویر مورد نظر شما، درحال تصویر مورد نظر شما،

امروز چه کاری از دستم برمیاد؟

سلام؟

امروز چطوری میتونم کمکتونکنم؟
ایوا فرصت این را نداشت که به او بگوید با فراری دادنش از آن مکان شوم، بهترین کمک را میتواند به او بکند.
بعد از چند دقیقه، جپتو دست از سر و روی ایوا برداشت و پت پتکنان، صدای رضایت بخشی مانند خنده از او شنیده شد.
-آماده شد. امیدوارم پت_ پت راضی باشید پت پت.
جپتو داغ کرد و گوشه ای افتاد و از پیکر خستهاش، دود برخاست.
ایوا ترسیده بود. جپتو را به کمدی که از آن آمده بود برگرداند، درش را قفل کرد و کمد را قورت داد و بخاطر دودی که از آن متصاعد میشد، به سرفته افتاد.
سپس درحالی که به دنبال جرعه ای آب روی میز وزیر میگشت، با آیینهی روبهرویش چشم تو چشم شد.
-عه خانوم وزیر شما واقعی هستید...؟ ببینم شما میدونید...

اوه. پس انگار... خودمم؟!
وحشت زده به صورت تغییر یافتهی چپتوییاش چشم دوخت.
صورت بینقض ناایواییاش. لپ هایش را کشید و دستش را در تخمچشمهایش فرو برد که ایدهی مناسبی نبود زیاد.
نمیدانست... دیگرمطمئن نبود که آیا او یکی از پوسترها شدهاست، یا پوستر ها از روی او نقاشی شده بودند؟ ایوا هیچ نمیدانست.
برای همین از پنجرهی اتاق وزیر سحر و جادو، واقع در وزارتخانه سحر و جادو، نگاهی به اطراف انداخت. سپس بیرون پرید.