جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  180 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: دفترچه خاطرات
ارسال شده در: پنجشنبه 31 اردیبهشت 1405 23:46
نمایش جزئیات
آفلاین
بقچه‌ی ایوا، درحالی که از چوبی پشت سرش آویزان بود با هرقدم او به پشتش اصابت و به جلو پرتابش میکرد
ایوا اعتقادی به چمدان، یا وسایل مدرنی از قبیل آن نداشت.
مطمئن نبود از آخرین باری که در این مکان حضور پیدا کرده، چند سال میگذشت، آخر او سواد نداشت تا تعداد روزهای سپری شده‌اش را بشمرد. وقتی آنجا را ترک گفته بود، از این قرتی بازی‌ها که خبری نبود... حالا کورمال کورمال، مسیرش را بین انبوهی از دریچه‌ها و گذرگاه‌هایی پیدا میکرد که تا آن موقعی وجود نداشتند. و ایوا خیلی ضرورتی به وجودشان نمیدید. البته که ایوا کلا ضرورتی به وجود هیچ چیز درآنجا نمیدید. حتی خود آنجا یک‌کمی.
از هر گذرگاهی که عبور میکرد، با انبوهی از تصاویر و پوسترهایی رو به رو میشد که هیچ کدام، فرقی با آن یکی نداشتند. حتی آدم ها هم شبیه هم شده بودند. ایوا تصور کرد احتمالا دوتا از جادوگران، باهم‌ ازدواج کرده و حاصل ازدواجشان تولید بچه هایی عینهو یکدیگر است.
با خود فکر کرد باید ایده‌ی ارتش شبیه‌سازی شده خودش را در همان وقتی که قدرتش را داشت، پیاده میکرد، آن طور دیگر دشمن‌ نمیتوانست بدینشکل بین مردم نفوذ کند.
ایوا سواد نداشت، یا حساب کردن بلد نبود، اما از خیلی وقت پیش، نقشه آن روز را در ذهنش میپروراند. از همان وقتی که آنجا را به قول خود در اوج، ترک کرده بود و حالا، افرادش آماده بودند. حالا همه چیز، طبق گفته آنها تکمیل بود. جامعه جادوگرها، از هاگوارتز تا طرد شدگانِ لندن، هاگزمید نشینان و کسبه‌ی دیاگون، همه آماده پذیرش او بودند، آماده برگشت وزیر، ایوانوا.
افرادش به او گفته بودند که حالا وزارتخانه سحر و جادو، منتظر این است که قدرت را دو دستی به او تقدیم کند. چون هیچ کس به اندازه او شایسته این مقام نیست.
البته مشکل اینجا بود که ایوا دقیقا نمیدانست که این افراد چه کسانی هستند. یا چند نفر هستند، یا چند درصد از این‌جادوگرها واقعا او را لایق ترین فرد برای این مقام میدانند. آخر خب ایوا اصلا نمیدانست درصد چیست. و خب اهمیت خیلی زیادی هم برایش نداشت.
درحالی که به این مسائل فکر میکرد، به مکانی رسید که چندین سال قبل، همین بقچه اش را روی دوش گذاشته و وزارت‌خانه را ترک گفته بود. اما خبری از دریچه‌ی توالتی نبود که به آن عادت داشت. حالا نمیدانست چطوری روی خودش سیفون بکشد و وارد راهروهای پیچ در پیچ وزارتخانه شود.
دیگر واقعا گیج شده و گرسنه بود. تصمیم‌ گرفت یک گوشه بنشیند و بگذارد باقی مانده بقچه اش که در طول سفر، ذره ذره از جمرش کاسته شده بود، از گوشه دهانش آویزان شود. بعد هم شروع به خوردن تکه ای آجر پاره که از سنگفرش خیابان جدا شده بود کرد. بعد هم باجه تلفن.
پس‌آن افرادی که‌ قرار بود بساط را برای بازگشت او مهیا کنند کجا بودند؟‌
بعد از مدتی ایوا از جویدن کابل های داخل سیم تلفن دست برداشت و با دیدن فردی که ردای بلندی به تن داشت، دوان دوان و سرخوش به سمت او رفت.
چند لحظه مقابلش ایستاد، بادی به غبغب انداخت و به او نگریست. اگر همه جامعه جادوگری اورا می‌شناختند، قاعدتا این فر د نیز با چهره او آشنا بود.
اما مرد درعوض با نگرانی به آن صورت ژولیده و رشته های ‌پلاستیکی که مانند سیبیل اطراف دهان ایوا را گرفته بودند نگاه کرد.
ایوا فهمید که یارو احتمالا به جا نیاورده است.
-بابا منم! سلام!

مرد جوابش را نداد و با دستپاچگی به دنبال چیزی داخل ساکش را جست و جو کرد.
-با توئما! چرا اینجا همه اینجوری میکنن. چرا هیچ کس انگار‌ منو نمیشناسه. منم! ایوا! دولت کج و کوله، ملت گوشت و دنبه... اصلا ببینم‌ اسم تو چیه؟

ایوا یک قدم به او نزدیک شد تا گل سینه او را ببیند. او نیز یک قدم عقب رفت و با سرعت بیشتری شروع به گشتن داخل ساکش کرد.
-من از این رقما سر در نمیارم ولی تا حالا این ورا ندیده بودمت. ببینم از کِی اینجا اینشکلی شده؟ واقعا شکل مردم عوض شده نه؟ من که به همچین چیزی عادت ندارم. توئم نظرت همینه؟ احساس میکنم هیچ چیز واسم آشنا نیست. اینجا همه چیز عین هم شده انگار. تو چرا انقد ترسیدی؟ مشکلی هستش؟ بذار شاید بتونم کمکت کن-

ایوا ساک دستی که نصف محتویاتش خالی شده بود را از دست فرد گرفت، او هم ایوا را هول داد. ایوا با ناراحتی به او نگاه کرد.
-باشه حالا چرا ناراحت میشی؟
-تو رو به مرلین منو نخور. من چیزی ندارم بهت بدم. اصلا همه این کیف برای تو. کارت شناساییم هم همینطور اگه دوسش داری.

ایوا اخم کرد.
-نکنه فکر‌کردی من راه‌زن یا آدم خوارم؟ نخیرم آقا من یه جادوگر‌ متشخصم که سعی داره ازت راهنمایی بگیره. حالا بگو ببینم، میدونی چطوری میتونم به وزارت خونه برم؟

مرد ردا به تن، چند لحظه با تعجب به او نگاه و پس به رو به روی ایوا اشاره کرد؛ جایی که دری بزرگ و پرزرق و برق با عنوان وزارتخانه، به وضوح خودنمایی میکرد.
ایوا پلک زد. وسایل مرد بینوا را توی ساک ریخت و تلوتلوخوران به سمت دروازه به راه افتاد.
-زمان ما از این قرتی بازیا نبود که. بابت ساک و بقیه چیزا هم ممنون راستی.
مرد ردا به تن، آهی از سر آسودگی کشید و با خود فکر کرد مردم کور شدن ها، چند روز پیش هم اون خانوم کاتانا به دست مومشکی عصبانی این طرفا بودش دنبال ورودی دیاگون‌ میگشت نمیگفت دقیقا جلوی چشماشه. آدمای عجیبی پیدا میشن به مرلین. حالا هم‌ که جیبمون رو زدن. شاید ترفند جدیدشونه. این کارت شناسایی من ‌کجاست حالا گندش بزنن. این دختره زیادی شبیه یکی نبودش؟ خیلی آشنا بود قیافش.‌ خدا میدونه کجا دیدمش. وزارتخونه چی کار داشت حالا.

___

ایوا دروازه وزارت‌خانه را هل داد و وارد شد. از آنجایی که از روشنایی روز، وارد فضای تاریک و نم‌گرفته وزارتخانه شده بود، چشمش سیاهی رفت و بعد از چند لحظه، به آنجا عادت کرد.
خوشبختانه وزارتخانه، همان شکلی که ایوا آن را به یاد داشت، باقی مانده بود.
همان راهروها، اتاق ها و پوستر ها...پوسترها؟
ایوا چشمانش را باز و بسته کرد. سرتا سر دیوار ها و سقف مدورِ آن ساختمان را، پوستر های دختری جوان پوشانده بودند.
دختری که بینهایت برای او آشنا بود. ولی یادش نمی‌آمد کجا ممکن است او را ملاقات کرده باشد.
دختری با موهای مجعد، چشمانی درشت و زیبا، لبخندی دلنشین، و شالگردنی بر‌گردنش، موقرانه در تک تک آن پوسترها نشسته بود. آرامشی وصف ناشدنی در چهره او به چشم میخورد. گویا هرگز هیچ چیز از کنترلش خارج نیست. گویا همیشه در وزارت خانه خواهد ماند، گویا قبلا نیز همیشه در وزارت خانه بوده است.
انگار نه انگار که چند سال قبل همینجا را با بقچه خود ترک کرده باشد و دولت کج و کوله خود به پایان رسانده باشد!
ایوا با تعجب به صورت خود در‌تک تک آن عکس ها خیره شده. چهره ای که بینهایت شبیه او بود، ولی حتی ذره ای به او ربطی نداشت.
ایوا احتمال داد که این وزیر جدید یکی دیگر از فرزندان آن دو جادوگری باشد که درحال تسخیر کل جامعه جادوگری هستند..
بعد هم یکی دو قدم جلو رفت و شروع به بررسی نزدیک ترین اعلامیه های مربوط به وزارتخانه سحر و جادو کرد.
ایوا بلد نبود بخواند، اما بلد بود اسم خودش را بنویسد و زمانی که درخانه ریدل زندگی‌میکرد، اسمش را برروی تابلوی خوب ها و بدها، در قسمت بد ها تشخیص دهد.
بعد از اینکه وانمود کرد خواندن اعلامیه را به پایان رسانده است، به بخش انتهایی آن رسید. جایی که مهر وزیر سحر و جادو به چشم میخورد. وزیر ایوانوا.
ایوا چشم‌هایش را مالید و چندبار پلک زد. مغز کوچک او، توانایی پردازش آنچه در اطرافش در حال وقوع بود را نداشت؛ نمیتوانست قضایای مرتبط را به یکدیگر پیوند دهد.
او درحال تماشای ورژنی بسیار زیباتر، جوانتر و مقتدر تر خود، در ژست ها و موقعیت هایی بود که حاضر بود قسم بخورد هیچ‌گاه وجود نداشته‌اند.
حالا ایوا کمی ترسیده بود. بی آنکه بداند چه میکند، به سمت اولین آدمی که در نزدیکی خود دید برگشت و درحالی که دست هایش را مانند آسیاب بادی در هوا تکان میداد شروع به داد زدن کرد.
-ببینم این یارو که تو همه این اعلامیه ها و پوسترا عکسش هست کیه؟

زن بیچاره که برگه‌هایش بر روی زمین پراکنده شده بودند، خشکش زد و بعد از چند لحظه، کنترل خود را به دست آورد. عینکش را روی بینی جا‌به‌جا کرد و دست او را گرفت.
-دخترم متاسفم که باید بگم من به صدوق اعانه‌ی وزارتخونه دسترسی ندارم... ولی میدونی چیه؟ میتونیم الان باهم‌دیگه بریم تا اسمت رو توی لیست مستضعفان بنویسیم یا شایدم بتونیم بریم به ستاد مبارزه با مواد توهم زا-

ایوا درحال که سعی داشت مچ دستش را از بین دست‌های او آزاد کند اعتراض کرد:
-چی میگی بابا صندوق اعانه چیه من فقط راجع به دولت جدیدتون سوال دارم.

زن با شرمندگی دست او را رها کرد. دستی به موهایش کشید و دامنش را مرتب کرد.
-خب باید بهت بگم که این دولتِ... جدیدی نیست.
-منظورم اینه که آخرین بار کِی انتخابات دوره ای وزارت‌سحر و جادو برگزار شده؟ شما حتما میدونید.

زن‌ نمیدانست. به راستی گیج شده بود.
-خب... میدونید جناب وزیر، همیشه وزیر بودن. از وقتی یادم میاد. و همیشه هم انتخاب جادوگرا ایشون بودن. به نظرم زمان برگزاری آخرین انتخابات وزارت سجر و جادو چیز مهمی نیست که بخوایم درگیرش باشیم. اصلا چه فرقی میکنه؟ دو سال، ده سال یا ۵۰ سال پیش؟ جادوگر ها، ساحره ها و بقیه موجودات جادویی همیشه انتخابشون وزیر ایوانوا بوده.
-خیلی خب اما... حتما از یه زمانی بوده دیگه. یعنی شما یادتون نمیاد کِی به این وزیر رای دادید؟

زن یادش نمی‌آمد.
-به نظرم این موضوع باید آخرین چیزی باشه که درگیرش میشیم. آخه اصلا چه اهمیتی در‌مقابل دست‌آورد هایی داره که ایشون در طی دوره‌ی وزارتش بهشون رسیده ها؟

ایوا یادش نمی‌آمد که در طی دوران وزارتش به ‌دستاورد بخصوصی رسیده باشد. شاید اینکه در بدو ورود، کابینه‌اش متشکل از چهار‌، پنج نفری بود، اما در‌پایان دونفر (شامل خودش) این ساختمان را ترک کرده بودند.
مگر‌اینکه این وزیر ایوانوا، یا هرکسی که بود، توانسته باشد نام او را در این مکان سرافراز کرده باشد. چون آن دو که یک نفر نبودند. بودند؟
ایوا فکر‌کرد، شاید فقط اسممون شبیه همه. همین! فقط‌ کافیه بتونم یکبار ببینمش.‌ منطقیه، ها؟ بهرحال به عنوان وزیر اسبق منم یه مقامی چیزی‌ حساب میکنن. میتونم بهش یه سری فوت و فن هایی رو یاد بدم‌که چجوری وزارتخونه رو تو زمانی که هیچ کسی نیست بتونه اداره نکنه. شاید اصلا فامیلی چیزی از آب دربیاد. البته من که فامیلی ندارم ولی این یارو یه ربطی به من باید داشته باشه. حداقل فامیلیش که یکسانه.

زن، چند لحظه ایوا را که در فکر فرو رفته بود ورانداز کرد. سپس خم شد تا برگه هایش را از روی زمین جمع‌ کند.
-خیلی خب من باید یک سر به جغددونی بزنم.


ایوا فکر‌کرد؛ جغددونی دیگه چه کوفتیه زمان ما یه پِخ بود که رد و بدل میشد. این ادا اطوارا چیه؟ اما بهرحال تصمیم‌گرفت از خیر آن بگذرد.
-وایسید... ببخشید گفتید دستاورد های وزیر ایوانوا؟ میتونید بهم بگید چی کارا کرده ایشون؟ لابد یه کاری کرده که چند دوره‌ست وزیر اینجاست...

زن برگه هایش را جمع‌کرد و سرش را بالا آورد.
-آره‌ چرا که نه... مثلا... مثلا...

حالا کم‌کم داشت صورتش برافروخته میشد.
_- چمیدونم. از من که انتظار نداری تمام وقایع روز رو حفظ باشم؟ ایشون تمام و کمال خودش رو وقف این مکان و جامعه جادوگری‌کرده. اوه راستییییی!

ایوا او را دید که لپ‌هایش گلگون شد و بادی به غبغب انداخت. زن با هیجان ادامه داد:
-از مهمترین خصوصیت های ایشون، وفاداری و فداکاریشون بوده. حالا شاید بپرسی‌چطور... که باید بهت بگم‌ یکی از درخشان ترین هاشون باید این باشه که وقتی لرد سیاه دستور حمله به هاگوارتز رو داد، وزیر ایوانوا در همون اتاق حضور داشتن. باورت میشه؟ چه تجربه‌ی مدیریتی ای نزدیک تر به این؟ همینطور که خب... یکی از عوامل لرد سیاه در عملیات تسخیر دهکده هاگزمید هم هستن ایشون.
ایوا با دهانی باز به او خیره شده بود. کسی جز خودش را با آن نام، و در آن زمان به یاد نداشت.
گرچه که در آن ماموریت ها، تنها کار ایوا، درو کردن مغازه های خوار و بار فروشی و مغازه شکلات فروشی ویزلی، پس از تسخیر آن توسط سایر مرگخواران بود.
ایوا که همچنان مطمئن نبود که آن زن دارد راجع به چه شخصی صحبت میکند، با دهانی باز با او خیره ماند. زن کمی‌ دستپاچه شد
-خب... آره درسته که مرگخوار بودن لزوما جزو صلاحیت های مد نظر وزارتخونه محسوب نمیشه، اما از‌هرچیزی‌ مهمتر، وفاداری به جبهه ایه که بهش متعلق باشی. چه خوب چه بد عزیزدلم.

ایوا شانه بالا انواخت.
-خب... خیلی ازتون ممنونم خانم.
-خواهش میکنم، راستی هروقت خواستی بدون من تو ستاد مبارزه با مواد توهم‌زا منتظرتم. بدون که هیچ وقت برای تغییر دیر نیست گلم.

ایوا بی توجه به او، به سمت سرسرایی رفت که سر و صدای زیادی از آن به گوش می‌رسید. افراد زیادی آنجا تجمع کرده بودند و بسیار هیجان زده به نظر می‌رسیدند.
یکی از آنها، روی سکویی ایستاده بود و درکنارش، هیبیتی دو‌بعدی ایستاده بود. ایوا چشم هایش را ریز کرد تا بهتر ببیند.
مردی که روی سکو بود، گلویش را صاف کرد و با لحنی محترمانه و جدی، صحبتش را آغاز کرد:
-خیلی خب... قبل از هرچیزی، از همه جادوگرانی که امروز‌ گرد هم اومدن تا حمایتشون رو، چندین باره، از دولت سرکار خانم ایوانوا ابراز کنن، نهایت قدردانی رو دارم. این حمایت شبانه و روزانه شما و خستگی ناپذیریتون تحسین برانگیزه.
خب... امروز طی دیدارِ کتبی ای که با وزیر داریم، میخوایم به ضرورت حذف سکه ی سیکل برنزی و حتی نات های نقره ای بپردازیم. تا تنها پول رد و بدل شده در تجارت جادویی، گالیون باشه.

ایوا نزدیک و نزدیک تر شد. ابتدا چهره‌ی آپگرید شده‌ی‌ خود را روی آن هیبت دو بعدی تشخیص داد و بعد به نظرش رسید که دیدار کتبی، هرچیزی که هست، احتمالا معنی بسیار بدی داشته باشد.
سپس‌ مرد با شدت به جلو خم و لبه های میز را گرفت. طوری که ایوای دوبعدی در‌کنارش با مظلومیت‌ شروع به لرزیدن کرد.
-برای آغاز جلسه، میخوام ازتون خواهش کنم لطفا از سر جاهاتون بلند بشید و یکصدا شعار دولت وزیر ایوانوا رو باهم سر بدید.

جادوگران و ساحرگان از روی صندلی های پلاستیکی خود بلند شدند. مرد سکویی با هیجان فریاد زد:
-دست مرلین عیانه، ایوای ما جوانه!

همه با شور و هبجان تکرار کردند:
-دست مرلین عیانه، ایوای ما جوانه.

ایوای دوبعدی،‌ مانند باد بان قایق، تحت تاثیر امواج صوتی داد و هوار مردم، به ارتعاش در آمد.
ایوا احساس کرد پرده گوشش در حال انفجار است. دست هایش را روی گوش هایش گذاشت و بدون اینکه بداند چه میکند، با صدای بلند جیغ کشید:
-دولت کج و کوله، ملت گوشت و دنبه!

افرادی که عقب تر نشسته بودند با تعجب به سمت او برگشتند. ایوا همچنان تکرار میکرد:
-کج و کوله، دولت گوشت و دنبه!

کم‌کم همه دست از شعار دادن برداشتند و به او نگاه کردند که چشم هایش را بسته و گوش هایش را گرفته بود و با تمام توان فریاد میزد.
اقای روی سکو، دست هایش را به نشانه سکوت بالا برد و همهمه‌ی جادوگران خاموش شد. ایوا هم دست از جیغ کشیدن برداشت.
مرد با نگاهی موشکافانه، سرتا پای ایوا را نگاه کرد. سپس با دقت جزئیات صورتش را. بعد هم پوستر ها را در سرتاسر آن تالار. ابروهایش را بالا برد. اول ابروی راست، بعدم ابروی چپ. شایدم اول ابروی چپ و بعد ابروی راست. ایوا هیچ وقت نفهمید که دست چپ او، دست چپ فردی که روبه رویش ایستاده ‌است هم‌ محسوب میشود یا نه.
کلاهش را که روی کله‌اش کج شده بود، صاف کرد و ستاره ی آویزان آن مانند یک سیاره منظومه شمسی به دور سرش شروع به تاب‌خوردن کرد. لبخندی موزیانه بر گوشه دهانش نشست. سپس‌ ناگهان، تغییر شکل داد و صورتش، حالتی شگفت‌زده و ناباور را به خود گرفت. ابروهایش فر خوردند و دهانش باز شد.
-آه جادوگران! آیا شما هم اون شخصی رو میبینید که من هم میبینم؟!

ملت جادوگر، با چشم هایی پر از سوال به هم نگاه کردند.
-میبینید کی اینجاست؟! میبینید چه شخصی پس از سالیان دراز، بالاخره در‌ملاء‌عام حاضر شده؟!

مرد بب آنکه منتظر‌ پاسخی از سمت آنها باشد ادامه داد:
-ایشون همین وزیر خودمون هستند! بالاخره، صلاح دیدند که در برابر چشم مردم حاضر بشن!

زنی جوان که پارچه ای با شعار دولت حال حاضر به کمر خود بسته بود سوال کرد:
_ببخشید آقا ولی ایشون هیچ شباهتی به وزیر ایوانوا که ما همیشه دیده‌یم ندارن.

مرد بی آنکه ذره ای دلخور بشود، در حالی که آرام آرام در سکوت به سمت ایوا گام بر‌می‌داشت، با خوشحالی اعلام کرد:
-بله بله دقیقا! وزیر ایوانوا همونطور که خودتون میدونید، بخش اعظم وقت خودشون رو صرف انجام ماموریت های مربوط به وزارتخونه میکنن... این‌‌چند سال به علت آسیب های زیادی که بهشون در طی این مامورت ها... منظورم مبارزه با گروه ها خودمختار و شرور جادوگری و حتی... ترول ها! بله، ترول ها رسیده بود... ترجیح میدادن از راه دور به مدیریت وزارتخونه و وظایفشون بپردازن. تغییر شکل الانشون هم به همین دلیله.

ایوا مات و مبهوت، بدون آنکه کلمه ای از دهانش خارج شد، با دستپاچگی لبخند زد.

-ازتون میخوام به افتخار وزیر ایوانوا، شعارِ دولت رو بار دیگه سر بدید!

خیل عظیم جادوگران و ساحرگانِ مشعوف و هیجان زده، درحالی که شعار سر میدادند و جرقه هایی از چوب دستی‌هایشان به اطراف می‌پاشید، به سمت ایوا سرازیر شدند.
یکی از او امضا میخواست، دیگری تمنا میکرد ایوا با کشیدن دستی برروی صورتش نیروهای شر را از درون او پاک کند و حتی یک نفر با اصرار از ایوا میخواست تا تف جادویی اش رو داخل ظرف معجون برایش بریزد که خوشبختانه مرد محترم کلاه به سر جلویش را گرفت.
ایوا با خودش فکر کرد؛ پسر عجبا. اصلا فکرشو نمیکردم. یعنی خب فکرشو نمیکردم همونطور که بچه‌ها میگفتن، اینطوری ازم استقبال بشه. یعنی خب این خیلی خوبه که به این راحتی منو پذیرفتن. من که از خدام بود بدون اینکه کار خاصی بکنم بیام و یهو بشم همه کاره و این‌همه پوستر... البته که این یکمی منطقی نیست اخه من اصلا شبیه اون عکساشون نیستم. ولی خب آدم از کجا میدونه، شاید کل این مدت منتظر من بودن...‌ اما پس چرا جدی هیچ کدوم از این‌ها پیگیر من نمیشدن قبلا؟ یعنی فقط بچه های کابینه قدیم... که البته کابینه قدیم فقط منو و تام بودیم. پسر جدی چخبره اینجا. من که مشکلی ندارما... ولی یکمی با انتظارم فرق داره. یعنی اگه من‌ نمیومدم هم شاید همینطوری به همین شکل قرار بود کارای وزارتخونه رو پیش ببرن. اخه این ایوای جدید رو که می‌بینم... واقعا کیه؟ پس شعار دولت قبلی چی؟

ایوا در همین حین که فکر میکرد، به مردم لبخند کج و کوله‌اش را تحویل میداد.
تا اینکه مرد کلاه به سر، با آن لبخند تصنعی اش، مردم رااز سر راه به کنار راند و دست او را گرفت.
-جناب وزیر، حالا که بعد از این همه مدت تصمیم گرفتید سخصا به وزارتخانه بیاید، کارهای زیادی هست که باید بهشون برسیم. من شخصا حرف های زیادی با شما دارم.

و چشمک زد. ایوا از آن مرد خوشش نیامد. زیادی تمیز و مرتب و درست و حسابی بود. مانند ایواهای توی پوستر.

-خوشحال میشم که تا اتاق خودتون، وزیر سحر و جادو، همراهمیتون کنم بانو.

___
ایوا در حالی روی صندلی_نه صندلی وزیر سحر و جادو، بلکه صندلیِ روی به روی آن_ نشسته بود، پاهاش را تاب داد و زیرچشمی به اتاق نگریست.
مرد پشت صندلی وزارت نشست و انگشت هایش مانند سگرمه هایش درهم رفتند.
-خب خانوم ایوا... یا هرچیزی که اسمتون هست... خیال نمیکردیم ببینیمتون این اطراف ها.

ایوا سرش را بلند کرد.
-اما...‌مگه شما همون‌هایی نیستید که... میدونید چی میگم؟ که قرار بود همه‌چیزو فراهم کنید واسه‌ی برگشتن من و این ‌چیزا؟

مرد با صدای بلند شروع به خندیدن کرد.
-وای اون قضیه رو میگی؟ نه بابا مگه همینجوریه. اینجا حساب و کتاب داره.‌ نکنه فکر‌کردی میشینی یه جا و هیچ کاری هم نمیکنی و ده سال از‌جامعه جادوگری عقب میفتی، تازه آدما هم اینجا ردیف میشن تا قدرت رو به تو برگردونن؟ ملت گوشت و دنبه... ها؟

ایوا خیلی از حرف های او سر در نیاورد.
-ببخشید پس اون ایوایی که تو پوسترهای شماست کیه؟ پس چرا همه جا پر شده از عکسای... من که نه، اون؟

مرد قلم پرش را به آرامی در دست چرخاند.
-ایوای عزیزم... اتفاقا اون ایوا... چیزیه که مردم میخوان. میدونی... چی بانمک تر از اینکه ساحره ای مثل تو رو، خنگ و کثیف و همیشه گشنه و شرور و بزدل رو تبدیل بکنیم به همون چیزی که جامعه جادوگری میخواد؟ منظورم اینه که خب خیلی بامزست. اونا همه اینا رو راجع به تو میدونن ولی حتی عاشق استند کاغذی تو هستن. منظورم اینه که... بعد از دروغی مثل این، چه کاری میمونه که من نتونم انجام بدم؟

ایوا زیاد از طرز حرف زدن آن مرد خوشش نیامد. اما چون غرور، مثل سواد، چیزی‌نبود که در ایوا وجود داشته باشد، ناراحتی اش دوثانیه طول کشید.
پس‌به آرامی‌صندلی اش را هل داد و از روی آن بلند شد.
-خب آقا پس... فکر‌کنم اینجا من دیگه کاری نداشته باشم. امیدوارم ایوای جدیدتون، منظورم خانوم وزیره، بتونه بهتر کارا رو راست و ریس کنه.

مرد باشتاب بلند شد.
-اما ایوای عزیزم، کار ما تازه شروع شده. حالا که تو پیدات شده و مردم ‌تو رو دیده‌ن، چی بهتر از اینکه تو رو تبدیل بکنیم به همین ایوای توی پوستر ها و اعلامیه ها! همین ایوایی که همه میخوانش... یعنی من هیچ کار خاصی هم ازت انتظار ندارم، بعد از تغییرات لازم روی قیافه‌ت، هر چند وقت یکبار میای توی این‌ گروه ها و بعدش، تمام! برمبگردی توی اتاقت. فقط برای اینکه جادوگرا احساس کنن وزیرشون واقعا در کنارشون حضور داره.
-خب من فعلا میرم.
-کجا عزیزم... یه لحظه وایسا. جپتو جان! بیا کارتو شروع کن!

جپتو،‌ پیرمردی که کله ای شش‌گوشه داشت، تلو تلو خوران و بی‌تعادل، از کمد کنار اتاق پدیدار شد.
-سلام ارباب. سلام خانوم! چطوری میتونم‌کمکتون کنم؟
-خب من میخوام این خانوم رو...

جپتو امان نداد:
_چه خوب! من میتونم گزینه‌هاتو بهت بگم تا خودت هرچی بهتره رو انتخاب کنی_
-یه لحظه خفه شو وایسا حرفم تموم شه!
-شوخی بامزه ای بود، هاهاها! امروز‌چه کاری از دستم برمیاد تا براتون انجام بدم؟

مرد به ایوا پچ پچ کرد:
-امروز ایراد پیدا کرده ولی کارش عالیه نگران نباش.

ایوا زیر چشمی‌جپتو را پایید که مانند یک آدم‌آهنی خسته، پشت سر هم پیشنهاداتی را ردیف میکند.

-ببین‌چپتو این پوستر رو میبینی؟ میخوام خانوم ایوانوا رو عین این پوستر درست کنی. من بهت ابمان دارم. نمیخوام با این تصویر مو بزنه. حله؟

چپتو چشم های چپش را متمرکز کرد و بعد با خوشحالی سر تکان داد.

-خب پس من فعلا میرم تا کار خانوم ایوا تموم بشه.

مرد با عجله از در بیرون رفت و ایوا و جپتو را تنها گذاشت.
در کسری از ثانیه، جپتو تیغ و قیچی جراحی و نخ و سوزن را از داخل جعبه ای بیرون کشید و به صورت ایوا حمله ور شد.
-درحال ایجاد تصویر مورد نظر شما، درحال تصویر مورد نظر شما، امروز چه کاری از دستم برمیاد؟ سلام؟ امروز چطوری میتونم‌ کمکتون‌کنم؟

ایوا فرصت این را نداشت که به او بگوید با فراری دادنش از آن مکان شوم، بهترین کمک را میتواند به او بکند.
بعد از چند دقیقه،‌ جپتو دست از سر و روی ایوا برداشت و پت پت‌کنان، صدای رضایت بخشی مانند خنده از او شنیده شد.
-آماده شد. امیدوارم پت_ پت راضی باشید پت پت.

جپتو داغ کرد و گوشه ای افتاد و از پیکر خسته‌اش، دود برخاست.
ایوا ترسیده بود. جپتو را به کمدی که از آن آمده بود برگرداند، درش را قفل کرد و کمد را قورت داد و بخاطر دودی که از آن متصاعد میشد، به سرفته افتاد.
سپس درحالی که به دنبال جرعه ای آب روی میز وزیر میگشت، با آیینه‌ی روبه‌رویش چشم تو چشم شد.
-عه خانوم وزیر شما واقعی هستید...؟ ببینم شما میدونید... اوه. پس انگار... خودمم؟!

وحشت زده به صورت تغییر یافته‌‌ی چپتویی‌اش چشم دوخت. صورت بی‌نقض ناایوایی‌اش. لپ هایش را کشید و دستش را در تخم‌چشم‌هایش فرو برد که ایده‌ی مناسبی نبود زیاد.
نمیدانست... دیگر‌مطمئن نبود که آیا او یکی از پوسترها شده‌است، یا پوستر ها از روی او نقاشی شده بودند؟ ایوا هیچ نمیدانست.
برای همین از پنجره‌ی‌ اتاق وزیر سحر و جادو، واقع در وزارت‌خانه سحر و جادو، نگاهی به اطراف انداخت. سپس بیرون‌ پرید.
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ: دفترچه خاطرات
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مهر 1404 16:16
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
با تشکر از بانو هایده در دنیای موازی!


ـ بیا...بیا...یکم عقب تر... خوبه!
کامیون درست رو به روی پارکینگ می ایستد. پرده را کنار می زند و با حالت خواب آلود به منظره بیرون پنجره نگاه می کند. کامیون نسبتا بزرگی جلوی در پارکینگ ایستاده بود و دو مرد قد کوتاه و با سیبل های چخماقی به سمت ورودی خانه می آمدند. کمی بعد صدای زنگ خانه آمد.

ـ آقای سوگیاما... از طرف شرکت جادوگران بار هستم. لطف می کنید در رو باز کنید.

دستی لای موهایش کشید. از روی کاناپه بلند شد، پیراهن چروکیده اش را پوشید و ژوله و پولیده به سمت در رفت.
ـ ها؟! چی چی میخوای کله سحری ؟!

مرد سبیل چخماقی شماره یک دچار شک شد. وی ابتدا توقع نداشت در ناف لندن مردی در شمایل یک سامورایی با ترکیبی از لحجه اصفهانی و انگلیسی با او صحبت کند.
ـ ببخشید جناب احساس میکنم اشتباه پیش اومده!
ـ نه خیر گل پسر! دُرست اومِدِی! جَخ این عیال ما تازه یادش اوفتادس بیاد خنزل پنزل هاشو بِبِرد.... بفرماین تو دمی در بده!

آکی کنار می‌ره تا مرد سبیبل چخماقی شماره یک و دو وارد اتاق بشند. سالن خلوت بود و فرش سبز زیتونی در در وسط آن پهن بود. چندین جعبه و کیسه برنج در گوشه از سالن روی هم تلنبار شده بود.

ـ ایناست! بردار بِبِر!

لحن آکی دستوری و بی ادبانه بود. مرد شماره دو نگاهی سنگین به سامورایی می اندازد؛ گویا از نوع صحبت او خوشش نیامده بود.
ـ خیلی بد گفتی... هعی شماره یک بیا کمک!
ـ شوما ها واقعا اسم ندارید؟!
ـ نه نداریم! همون شماره یک و دو ایم.

مرد سبیل چخماقی شماره دو این بار طی دیس بکی خیلی و سر و سنگین جواب سوگیاما را داد. بلاخره او باید جبران میکرد . کمی بعد کامیون جادوگران بار کل اسباب را باز زد و رفت. آکی به سمت ضبط صوت قدیمی در گوشه از سالن رفت. نوار کاست رنگ و رو رفته ای را در آن گذاشت و پس از برگشتن نوار کاست، آهنگ پلی شد.

شبا همش به پاتیل درزدار می رم من ، سراغ نوشیدنی کره ای می رم من
تو این کافه ها خسته دردم ، به دنبال دل خودم می گردم
دلم گم شده پیداش می کنم من
اگه عاشقه که وای به حالش رسواش می کنم من


چند ثانیه متن آهنگ همانند تیتراژ پایانی سینمایی از جلوی چشمش رد شد. تازه یادش افتاد کی بوده، چی شده و الان چرا در این حال به سر میبرد.

او و دیزی کران قرار بود توافقی جدا شوند. دیزی پس از سال ها توانسته بود راز پولدار شدن را کشف کند‌. تریدری به نام شده بود و در طی یک شب تا صبح توانسته بود راه صد ساله را طی کند و سرمایه هنگفتی به دست بیاورد. دیری نگذشته بود که توسط حرف های جیما جاتوزیان و جمینیست های به ظاهر محترم درخواست طلاق داده بود. آکی هم که آه در بساط نداشت، مجبور بود قبول کند.

ـ هی لعنت بهش! همه شون همینن! زن من کل زندگیم رو ریختم پات.

از سر غم و اندوه دست در جیب پیراهنش برد، پاکت جینیستون را در آورد و نخی برداشت و آن را روشن کرد. ثانیه ای بعد سرفه کنان سیگار را از پنجره بیرون انداخت، تازه یادش افتاد سیگاری نبوده و این صرفا حقه نویسنده برای جذاب کردن صحنه بوده که خب جواب نداده است. توقع داشتید سیگاری باشه؟! اصلا!
ـ گزینه های بهتری هم هست!

به سمت یخچال رفت. بطری یک و نیم لیتری را برداشت و در لیوان بلوری ریخت، اکنون فقط همین حالش را خوب میکرد، یک جرعه سر کشید و کمی بعد متوجه شد این همان آب ساده است نه مشتقات گرفته شده از میوه بهشتی.

ـ تو مشکلی داری؟داداش جدا شدم قرار نیست بدبخت و معتاد بشم که!

آکی درست در دوربینی که گوشه صفحه بود، این جملات را ادا کرد. از سر خشم، حتی یادش رفت باید لحجه داشته باشد. بیخیال به سمت کاناپه رفت و دوباره روی آن لم داده. کانال های تلویزیون را جابه‌جا کرد تا بلاخره سیمای اصفهان را پیدا کرد و مشغول دیدن شد.

نتیجه اخلاقی یک : هر گردی گردو نیست!
نتیجه اخلاقی دو: بعد از طلاق سمت هر چیزی نباید رفت!

تا دیداری دیگر بدرود!


مسئولیت وقت تلف شده شما با خودتان است‌.
رول خوانده شده پس گرفته نمی شود!

ویرایش شده توسط آکی سوگیاما در 1404/7/24 17:10:29
بدم کاتانا ازت سالاد درست کنه ؟!

یه وقت این قلم قصه پرداز می داد به من حس پرواز!

پاسخ به: دفترچه خاطرات
ارسال شده در: یکشنبه 7 بهمن 1403 00:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پایان رویداد اول اقلیت‌های دنیای جادویی


تمامی رول‌های تک پستی تاپیک از پست شماره ۵۸ تا پست حاضر، شامل امتیازات ویژه رویداد اول خواهند شد. امتیازات ویژه بزودی اطلاع رسانی خواهد شد.

ممنون از مشارکت همگی جادوگران و ساحرگان غیرعادی.

تاپیک به روند عادی خود بازگشت.

وزیر پانمدی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are

پاسخ به: دفترچه خاطرات
ارسال شده در: شنبه 6 بهمن 1403 00:04
نمایش جزئیات
آفلاین
خب گفتم که میام اینجا و کامل تعریف می‌کنم که چی‌ شد که فهمیدم رویابینم! حالا اومدم که تعریف کنم!

داستان از اونجایی شروع شد که پدرم... خب نه درواقع اصل قضیه از خیلی قبل‌تر از اون شروع شده بود. زمانی که سه چهار سالم بود. ولی اون موقع نمی‌دونستم که کل این داستان از اونجا نشات گرفته. ولی خب چون الان می‌دونم براتون از همون اولش می‌گم!

اینو قبلا تو آزمون سپجم گفتم ولی چون ممکنه اونو نخونده باشین پس دوباره می‌گم و از کسایی که اونو خوندن معذرت می‌خوام که این بخش داستان تکراریه...

وقتی سه چهار سالم بود یه دوستی داشتم که اسمش کوثر بود. اونا اهل اینجا نبودن. مامان و باباش همکار مامان و بابای من بودن و ما هم دوست شدیم و آتیش می‌سوزوندیم. آهان یادم رفت بگم که والدینمون دانشمند بودن. ما هم یواشکی دوتایی می‌رفتیم تو آزمایشگاهشون و با این که هر دفعه کلی تنبیه می‌شدیم ولی بازم درس نمی‌گرفتیم و می‌رفتیم!

یه بار که رفته بودیم تو آزمایشگاه، یه مایع طلایی براق دیدیم. اینقدر درخشنده بود که نمیشد بیشتر از چند لحظه نگاش کرد. انگار داشت صدامون می‌کرد و می‌گفت "منو بخور!". خب ما هم بچه بودیم! و نداشو لبیک گفتیم! ولی هر چی دستمونو دراز کردیم دستمون بهش نرسید که نرسید! و اینگونه شد که کوثر قلاب گرفت و من رفتم بالا. دستمو تا حد ممکن کشیدم تا به لوله‌ای که مایع توش بود برسه. نوک انگشتام بهش رسید و لوله افتاد و کل محتویاتش رو سر ما ریخت. بعدم خودش قل خورد و افتاد شکست. از صدای افتادن ما و شکستن لوله، مامان سریع توی آزمایشگاه دوید. وقتی ما رو با اون وضعیت دید سریع کشیدمون ریز دوش و آبو باز کرد. ولی هر چقدرم مامان سریع بود، اون محلول سریع‌تر اثرشو گذاشته بود. اثری که البته اون موقع نمی‌دونستم چیه!

از الان به بعدم چون مریضم و دیگه توان نوشتن ندارم خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی مختصر میخوام تعریف کنم!

تو تولد ۵ سالگیم مامان و بابام بهم یه گردنبد کوارتز صورتی قلبی کادو دادن که اون موقع نمی‌دونستم ولی بعدا فهمیدم که والدینم میددنست که به خاطر اون مایع طلایی یه قدرتایی کسب کردم و برای همین گردنبدو جوری درست کردن که مانع فعال شدنش بشه. دیگه چون میخوام خلاصه بگم نمی‌گم که بهم گفتن هرگز درش نیارم و همیشه همراهم باشه.

دیگه چون قراره که خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خلاصه بگم، نمی‌گم که وقتی بعد مرگ والدینم رفتم پرورشگاه گردنبندمو گرفتن و اون موقع همزمان شده بود با زمانی که جادوم داشت بروز پیدا می‌کرد و چون خیلی تحت فشار بودم و کسی هم حرفمو درباره مرگ والدینم قبول نمی‌کرد، داشتم تبدیل به "نهانی" می‌شدم و سخت مریض بودم.

بعد از این که تو اون شرایط نابود پدرم منو به سرپرستی گرفت، گردنبندم دوباره هم برگشت و با کمکای جاناتان حالمم بهتر شد و دیگه جادومو سرکوب نکردم و این حرفا...

بعدا سر یه قضیه‌ای که نمی‌گم چی بود، نه چون میخوام خلاصه تعریف کنما، کلا نمیخوام اینو بگم، پدرم گردنبندمو خورد کرد!

بعد از اون سردردای شدیدی داشتم و یعضی وقتا که به چزی دست می‌زدم یهو یه تصاویری می‌دیدم که نمی‌دونستم چیه. بازم چون میخوام خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خلاصه بگم و وقت هم ندارم، با کمک جاناتان فهمیدیم که رویابینی دارم. اون دوره واقعا دوره‌ی سختی بود تا یاد بگیرم یه مقدار کنترلش کنم.

الان میتونم زمان گذشته‌بینیم رو تا حدی کنترل کنم ولی دیدن یا ندیدن رو گاهی به سختی فقط می‌تونم. واقعا داشتم از دست قدرتم دیوونه می‌شدم. ولی گودریکو شکر طلسم ریپارو رو یاد گرفتم و گردنبندمو درست کردم!

همین دیگه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: دفترچه خاطرات
ارسال شده در: جمعه 5 بهمن 1403 23:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
این داستان، داستان مرگ!


والا عارضم خدمتتون که، از اون زمانی که هابیل و قابیل با هم بازی می‌کردن ما داشتیم مرگیت می‌کردیم. همینقد گنگیم در واقع! گنگمون بسیار بالاست ولی اگه توقع دارین گنگ برقصیم، نمی‌تونیم! چون حاجی نیستیم. فقط گنگیم. نه اهل مواد مخدر و دختر و ماشینای مدل بلند و شاسی بالاییم. فقط گنگیم. و ما چون فقط گنگیم، گنگ با مرگ هم‌قافیه شده. فقط به‌خاطر ما!

البته شاید براتون سوال پیش بیاد که هابیل و قابیل کی بودن؟ چرا هابیل، با بیل، قابیل رو کشت؟ مگه قابیل، با بیل، هابیل رو نکشت؟ اصلا بیل اونجا چیکار می‌کرد؟ اینا چه ربطی به عمو زنجیرباف داره؟ عمو زنجیر باف وقتی زنجیر منو بافت، با چه منطقی میره میندازتش پشت کوه؟ بعد زنجیر چه ربطش به بیل؟ بیل و زنجیر دوتاشون سلاح سردن؟ استفاده ازشون مجوز می‌خواد؟
و باید با یه نکته به همه‌ی این سوالاتون پایان بدم. نه هابیل با بیل قابیل رو کشت، نه قابیل با بیل. اصلا بیلی نبود. من با داس هابیل رو کشتم.

حالا بگذریم. من تنها اقل ترین اقلیت اینجام. و انقد خاطره دارم، که کلا خاطره تعریف کردن برام بی‌معنی شده. اوج اوج اوج اوج اوج خاطره‌ی که حوصله‌م می‌کشه بگم براتون، خاطره‌ی هابیل و قابیله. چون اولین قتل بود و خیلی توی ذهنم بولد مونده. وگرنه اصلا ما رو چه به خاطره گفتن و شما رو چه به خاطره شنیدن و کلا برین پی کار و زندگیتون. مگه کار و زندگی ندارین؟

برین زندگی کنین و مگین چیست کار؟ که جوهره‌ی مرد به از صد دوست نادان بلندت می‌کند، غورباقه ابوعطا می‌خونه. به این نصیحت آخرم خیلی توجه کنین. اگر دنبال معنی باشین، هیچ‌وقت پیداش نمی‌کنین. چون معنی توی چیزای بی‌معنیه. و چیزای بی‌معنی هیچ‌جا نیستن. و مدیونید اگه فکر کنید همه‌ی اینایی که نفهمیدم چی هستن رو نوشتم تا یه‌چیزی نوشته باشم...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ به: دفترچه خاطرات
ارسال شده در: جمعه 5 بهمن 1403 23:07
نمایش جزئیات
آفلاین
قل قل قل...

این صدای گوش‌نواز قل قل، تنها صدایی بود که به گوش میرسید و سکوت سنگین و دلپذیر حاکم بر اتاق رو میشکست. پاتیلی با محتویات نامعلوم که لب به لب پر بود و گوشه ای از یک اتاق که به نظر میومد آزمایشگاه باشه داشت میجوشید.
اتاقی که از کف تا سقف دیوار هاش پوشیده بودن از قفسه هایی که با شیشه های معجون های رنگ و وارنگ پر بودن. مردی در گوشه اتاق مشغول نوشتن یه چیزایی تو یه کتاب بود. مرد مورد نظر کسی نبود جز هکتور!
هکتور تمام تمرکزش روی چیزی بود که داشت می‌نوشت. و اصلا توجهی به پاتیلی که زیرش روشن بود، نمی‌کرد! پاتیلی که هر لحظه قرمز تر و بزرگ‌تر می‌ شد. بزرگ‌تر و قرمز تر... بزرگ‌تر و قرمز تر... بزر...
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوم!

این بار بیست و چهارم بود که در طول یک ساعت گذشته پاتیل هکتور منفجر می‌شد و محتویاتش تو هوا به پرواز در میومد!
- باز کی زیر اینو زیاد کرد؟
این جمله رو هکتور در حالی گفت که داشت تیکه های موش مرده و پاهای سوسک سیاهی که تو معجونش بود رو از توی حفره‌ی خالی مغزش بیرون می‌آورد. و البته کاملا واضح بود که هکتور به هیچ عنوان حاضر نبود قبول کنه این معجون های من درآوردیشن که مشکل دارن. به جاش همیشه عادت داشت که تقصیر رو گردن اولین چیزی بندازه که دم دستش میومد، درست مثل الان!
- عه پس کار تو بود؟

هکتور دم مار بخت برگشته ای رو که احتمالا با منفجر شدن پاتیل و گرفتن موج انفجار به شیشه‌ی محل نگهداریش تونسته بود فرار کنه رو می‌گیره و از زمین بلند میکنه.
- حالا که تا اینجا اومدی و معجون منم خراب کردی چطوره یه معجون پرورش مار در آستین ازت درست کنم؟

مار مورد نظر اصلا موافق نبود ولی کی بود که اهمیت بده؟ آخرین چیزی که مار مذکور دید چهره‌ی بی مغز هکتور بود؛ که لبخندی به لب داشت و اون رو توی دیگی، که معلوم نبود چطور به این سرعت آماده کرده، انداخت.
مار با صدای فیسی که ازش بلند شد، دود کرد و به دنیای پس از مرگ مارها شتافت! هکتو هم ریلکس و راحت یک لیوان آب جوش به پاتیل حاوی مار اضافه کرد که باعث شد صدای فیس دیگه ای به همراه دود اضافه بلند بشه.
- حالا دو بند انگشت آستین لازم دارم و نیم کیلو طحال مرغ مگس‌خوار آفریقایی چپ دست!

هنوز دو قدم هم رو به جلو برنداشته بود که سر جاش واستاد و عین مجسمه خشکش زد.
- داشتم چی کار می‌کردم؟

این واکنشی طبیعی بود. مخصوصا برای هکتور که مدت ها پیش مغزش رو تیلیت کرده بود تو یکی از معجون هاش، که البته منفجر شده بود و باعث خرسندی هکتور شده بود.
معمولا این حالت هکتور چند ساعتی طول می‌کشید. و خب با توجه به اینکه هکتور یه پاتیل روی گاز داشت که فقط یه لیوان آب توش بود، می‌شد آخر و عاقبت این ماجرا رو حدس زد...

و همونطور که احتمالا حدس زدین بعد از گذشت یک ساعت و خشک موندن هکتور تو همون حالت و آزمایشگاهی که کاملا در سکوت بود...
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوم!

به نظر می‌اومد اگه همینجوری پیش بره یه روزی از همین روزها هکتور به عنوان یک اقلیت بی‌مغز، خودش رو منفجر می‌کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: دفترچه خاطرات
ارسال شده در: جمعه 5 بهمن 1403 22:48
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
عصری بود بسی دلنشین! پیرمرد تازه از خواب قیلوله برخاسته بود. خمیازه بلندی کشید و از روی جای برخاست. هنوز صاف و استوار نایستاده بود که صدای قرچ بلندی از کمرش برخاست. دست به کمر زد و از سر آن درد آه و فغان کرد. تجربه آن ریش بلند که میتوان آن را با آزاد راه تهران_شمال قیاس کرد این خبر ناگوار را به او میداد که برگ های درخت زندگی اش کم کم در حال تمام شدن و به پایان رسیدن عمر خویش است. از نظر خودش عمری داشت بسی گران!

در آن عمر بسی گران او پسری تحویل جامعه داده بود بسی برگزیده، با رفیق گرمابه و گلستانش سنگ جادو را پدید آورد بود و در شکست لرد سیاه هم کم کاری نکرده بود. پس از اینکه با سرعت دو ایکس فیلم عمرش را نگاه کرد، تصمیم گرفت حرکت مفید دیگری نیز بکند و عمر گران بارش را گران بار تر کند.
ـ مک گونگال بانو... مک گونگال بانو!

مک گونگال بانو سراسیمه خود را به دفتر رساند و درست در محضر جناب دامبلدور رسید.

ـ ديگر زمان مرگ من فرارسيده است وليكن بايد يكي از مهمترين تجربه هاي زندگيم را به سه تن از یاران با وفایم بگویم! برو و آن سه یار با وفا را بیاور!
ـ اطاعت امر! فقط کدوم سه تا؟!
ـ همان سه یار با وفا و دلیرم دیگر!
ـ قربان سابقه نداشته اینجوری رمزی حرف بزنید، اتفاقی افتاده؟

دامبلدور دستی به دوربین حاضر در صحنه می زند و آن را به سمت دیگری هدایت کرد. در پشت دوربین صدای پچ پچ ریزی و سپس بستن در آمد.
ـ بابا جان الان میتونی برگردی!

دوربین برگشت و با صحنه ای عجیب رو به رو شد. دامبلدور بود، بانو مک گونگال هم بود و آن سه یار با وفا هم بودند. دامبلدور که تا اینجا هم داستان را بیش از حد طولانی کرده بود، به وسط صحنه رفت و سخنرانی سنگینی را آغاز کرد.

ـ ديگر زمان مرگ من سر رسيده ، وليكن بايد يكي از مهمترين تجربه هاي زندگيم را به شما بگويم.
نگاهش را سمت بانو چرخاند و بعد دستور داد چند تركه از شاخه هاي درخت براي او بياورد‌. بعد به هركدام از سه یار وفادارش تركه ای داد و از آنها خواست تا آن را بشكنند .

ـ همین؟!
ریموس جمله بسی کوتاهش را تمام کرد و در نیم ثانیه چوب را شکست. سیریوس هم نگاه کوتاهی نظیر چوب کرد و آن را دو نیم کرد. آکی چوب را برانداز نصف و نیمه ای کرد و با فشار کمی آن را شکست. بله درست متوجه شدید! سه یار وفادار همین سه نفر بودند.

ـ باریکلا بابا جان ها! حالا اگر می توانید این چند ترکه را بشکنید.

مک گونگال از گوشه در صفحه برای هر یک از آن سه ده ترکه چوب آورد و در دست آنها گذاشت.

ـ بازم همین؟!
ـ ریموس بابا جان تو حرف دیگه ای بلد نیستی!
ـ تا جایی که یادمـ... شترق... خیر!

نگاه همه به سمت دستان ریموس برگشت. او به راحتی آب خوردن ده ترکه را شکست.

ـ خیلی راحت به نظر می رسهـ... شترق!
وزیر مملکت هم ده ترکه را شکست و لبخندی را نثار پیر مرد کرد.

ـ آکی بابا جان مطمئنم تو نمیتونی اینا رو بشکنی... نتیجه چی میشه؟! شما هر كدام به تنها بمونید همين تركه نازك درخت هستيد و هر كسي مي تونه به راحتي شما را از بين ببره ولي اگر شما با هم متحد باشيد ديگر هر كسي نمي تواند براحتي شما را در همـ ... شترق!
تیکه چوبی نطق دامبلدور را متوقف کرد و نتیجه گویای این بود که آکی هم آن چند ترکه را شکسته و آن قضیه اتحاد و این ها نتیجه داستان نبوده و تنها آشی بود در کشک خاله‌‌. قطره کوچک اشکی در چشمان دامبلدور جمع شد و صحنه را ترک کرد تا در گوشه نویسنده این داستان را پیدا کرده و حداقل با او صحبت کرده تا در نتیجه داستان تامل و تفکر کند.

و اما نتیجه داستان ما، در هیچ کجا و هیج زمانی قدرت سه یار با وفا را کم و ذلیل نبینید! چرا؟ چون نباید اقلیت جادویی رو دست کم گرفت!

تامام!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آکی سوگیاما در 1403/11/5 22:53:17
بدم کاتانا ازت سالاد درست کنه ؟!

یه وقت این قلم قصه پرداز می داد به من حس پرواز!

پاسخ به: دفترچه خاطرات
ارسال شده در: یکشنبه 29 مهر 1403 15:10
نمایش جزئیات
آفلاین
اقلیت قدرتمند: لحظه‌ای که به یگانگی خود پی بردم



خاطره‌ی آن روز هنوز هم در ذهنم روشن است، انگار همین دیروز اتفاق افتاده باشد. جوانی بودم، نه بیشتر از یک نوجوان، در دنیایی که پر بود از ترس و وحشت. جادوگران و ساحره‌ها مدام در حال فرار بودند، از روستا به روستا، از جنگل به کوهستان، همیشه در سایه‌های شب پنهان. ما از ماگل‌ها می‌ترسیدیم، از قدرتشان در تعداد و خشونتی که علیه ما نشان می‌دادند. هر روز خبر از جادوگری بود که توسط آن‌ها به خاک سپرده می‌شد، و من، هر بار که صدای ناله‌ها و گریه‌های خانواده‌ها را می‌شنیدم، شعله‌ای در درونم بیشتر زبانه می‌کشید.

اما من با دیگران فرق داشتم. در حالی که اطرافیانم در تلاش بودند که خودشان را پنهان کنند و از هرگونه رویارویی دوری کنند، در درونم این یقین رشد کرد که ترس چاره‌ی ما نیست. چرا باید جادوگران، کسانی که در دنیا قدرتی فراتر از تصور دارند، از ماگل‌ها بترسند؟ چرا باید بگریزیم و خود را پنهان کنیم، در حالی که در دستانمان قدرت نابودی و سلطه بر هر چیزی است که مقابلمان قرار می‌گیرد؟ این سوالات شبانه‌روز مرا تسخیر کرده بود و هر چه بیشتر به آن‌ها فکر می‌کردم، بیشتر به این نتیجه می‌رسیدم که باید کاری کرد. باید نشان داد که ما گل‌هایی نیستیم که به راحتی زیر پای ماگل‌ها له شویم. باید ترس به قلب‌هایشان برمی‌گشت.

آن شب تصمیم خود را گرفتم. دیگر نمی‌خواستم مثل دیگران زندگی کنم. نمی‌خواستم فقط تماشاچی ترس و وحشت باشم. باید انتقام می‌گرفتم، باید ثابت می‌کردم که ماگل‌ها باید از ما بترسند، نه ما از آن‌ها. به آرامی به سمت دهکده‌ای در حومه لندن رفتم. بوی دود و صدای خنده‌های مردمشان در گوشم می‌پیچید. آن‌ها هیچ تصوری نداشتند که چه چیزی در انتظارشان است. احساسی عمیق از خشم و قدرت مرا در بر گرفت. هیچ ترسی نداشتم. برای اولین بار در زندگی‌ام می‌دانستم که چه می‌خواهم و چه باید بکنم.

طلسم‌هایم به سرعت و بدون مکث از چوبدستیم جاری می‌شدند. شعله‌ها به آسمان زبانه می‌کشیدند و فریادهای وحشتناک مردم در میان آن‌ها گم می‌شد. چهره‌هایشان در ترس و ناتوانی منجمد شده بود. می‌دویدند، جیغ می‌کشیدند، اما هیچ گریزی برایشان نبود. من آن‌جا ایستاده بودم، نظاره‌گر خرابی و مرگ، و برای اولین بار حس می‌کردم که قدرت واقعی در دستان من است. این همان چیزی بود که من می‌خواستم. حس تسلط، حس برتری، حس اینکه هیچ‌چیز و هیچ‌کس نمی‌تواند مرا متوقف کند.

وقتی کارم تمام شد، دهکده‌ای سوخته و ویران در پشت سرم بود، و من، خسته ولی راضی، به سوی تاریکی شب قدم برداشتم. دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نخواهد بود. دیگر من آن نوجوانی نبودم که روزی از ماگل‌ها می‌ترسید. حالا من کسی بودم که می‌دانست قدرت چیست و چگونه باید از آن استفاده کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: دفترچه خاطرات
ارسال شده در: جمعه 13 مهر 1403 21:32
نمایش جزئیات
آفلاین
قلعه ای با گنبدهای نوک تیز که از سنگ هایی کدر و مات ساخته شده و در دل یک بیابان قرار دارد. یا شاید نیز جایی در شهر است. حقیقتا مسیر آمدن به این جا را به خاطر نمی آورم. حتی یادم نمی آید خودم به این جا آمدم یا خود صاحب قلعه، لرد سابیس مرا به این جا آورد. در هر حال هیچ کدام از این ها الان مهم نیست. در واقع انگار دیگر چیزی مهم نیست، مگر این حس تحمل ناپذیر که تک تک ذرات جسم و روحم را فرا گرفته و مثل جذام اندک اندک نابودم می کند.

من در یکی از تالارهای وسیع قلعه هستم، جایی که سابیس آن را استدیوی هنری اش می نامد. روی یک صندلی چوبی نشسته ام و چیزی را تماشا می کنم که او آن را خلق اثر هنری می نامد. او یک مرد مرگخوار را به یک تخت بسته و دارد با یک جسم ظریف و نوک تیز روی بدن او کنده کاری می کند. و من در حالی که اشک می ریزم و هق هق می کنم، به این صحنه نگاه می کنم و صدای گریه ام در میان فریادهای دردآلود مرگخوار گم می شود.

سابیس بدون توجه به مرگخوار یا من طوری که انگار در دنیای خودش غرق شده، به کارش ادامه می دهد، با ابزارهای نوک تیز مخصوصش زخم هایی ظریف را روی پوست سفید قربانی اش ایجاد می کند، خون سرخی که از آن ها جاری می شود را با زبانش می لیسد، و طرح هایی مبهم را خلق می کند. او آن قدر به این کارش ادامه می دهد که سرانجام تمام بدن مرد از پیشانی تا نوک انگشت پاهایش با خطوطی در هم و پیچیده پر می شوند.

در این لحظه سابیس ابزارش را کنار می گذارد و نزد من می آید و روی صندلی کنار من می نشیند و با لحنی خشنود آه می کشد و می گوید:
"مایه ی خوشحالی است که آمدنت به این جا حالت را بهتر کرده، گادفری عزیز."

با شنیدن این حرف من از اشک ریختن دست می کشم و با چشم هایی که از تعجب گشاد شده، به سابیس نگاه می کنم.
"بهتر؟ دارید با من شوخی می کنید، سرورم؟"

رویش را به سمت من برمی گرداند و من به صورتش نگاه می کنم. به چشمان خاکستری درشت و کشیده اش و انعکاس مژه های سیاه و بلندش در آن، ابروهای پرپشت و کمانی اش، بینی استخوانی اش، پوست رنگ پریده اش که در فضای نیمه تاریک تالار می درخشد، لب های سرخش که لبخندی اریب بر آن ها نشسته و موهای مشکی مجعد و بلندش که تمامی این ها را قاب گرفته.

"کاملا جدی هستم، گادفری عزیز. تو به من گفته بودی دچار بی حسی و بی تفاوتی شدیدی نسبت به رنج انسان ها شده ای و من فکر کردم شاید تو فقط نسبت به رنج قربانی های خودت این گونه شده ای و به همین دلیل تو را به این جا آوردم تا مرا حین خلق اثر هنری ببینی و دوباره بتوانی حس همدردی را تجربه کنی. خودت را ببین. درد در درونت به غلیان آمده بود و داشتی از اعماق قلبت برای آن مرگخوار اشک ریختی."

لب پایینم را می گزم.
"ام... اما من برای او اشک نمی ریختم. داشتم به حال خودم گریه می کردم."

"و چرا به حال خودت اشک می ریختی؟ آیا دلیلش این نیست که از بی تفاوتی ات نسبت به درد آن مرگخوار رنج می بردی؟ و اگر به این خاطر اشک می ریختی، آیا واقعا می توانیم بگوییم که تو نسبت به رنج انسان ها بی تفاوت هستی؟"

من لحظاتی با چهره ای مبهوت به او خیره می شوم.
"سرورم، من نمی توانم هم بی تفاوت باشم و هم نباشم."

"چرا که نه؟ ویژگی های متناقض اساس خون آشامیسم است. وقتی تبدیل به یک خون آشام می شوی، بخش هایی از قلبت نرم و رقیق و بخش هایی از آن به سفتی و سختی سنگ می شود و انسان درونت مرتب با هیولای درونت جدال می کند و گاه اولی پیروز میدان می شود و گاه دومی."

همان طور که به حرف های سابیس فکر می کنم، به مرگخوار بسته شده به تخت می نگرم و حس می کنم زخم های سرخ روی بدنش دارند مرا به سمت خود دعوت می کنند. از جایم بلند می شوم و به سمت او می روم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/7/14 2:48:51
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/7/14 2:51:46
پاسخ به: دفترچه خاطرات
ارسال شده در: پنجشنبه 12 مهر 1403 22:11
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح دل انگیزی بود نسیم خنک، بوی چوب و گیاهان و خاک نمناک که به خاطر باران صبگاهی همه جا را فرا گرفته بود. آفتاب ملایمی که از پشت ابر ها میدرخشید. با همچنین شرایطی هر آدمی دلش میخواست صبح زود از خواب بیدار شود و با یک فنجان چای گرم کنار شومینه ی کنار پنجره با نگاه کردن به منظره ی زیبای اطراف روزش را آغاز کند. اما انگار امروز برای تام از آن روز ها نبود. در حالیکه پتو را تا نوک بینی اش بالا کشیده بود، با چشمانی نیمه باز به سقف اتاق خوابش خیره شده بود.

- شوهر مامان مگه دیروز نگفتی میخوای صبح پاشی بری قبل از کلاس از پروفسور اسپراوت گیاه رونده بگیری؟ نمیخوای بیدار شی؟
- بیدارم.
- نه درست حسابی بیدار نشدی برو دست و روتو بشور صبحونه گذاشتم باهم بخوریم.
- میل ندارم خودت بخور.

تام قلتی میزند و پتو را کامل روی سرش میکشد اما بلافاصله مروپ پتو را از رویش میکشد کنار.
- وقتی دارم حرف میزنم روتو نکن اون ور.
- مروپ امروز اصلا حوصله ندارم. ولم کن.
- منم ندارم من کلی با پروفسور حرف زدم تا راضی شد ببیندت حالا واسه من خودتو لوس میکنی؟ زودباش! همین الان پا میشی میری کارتو میکنی بابت تاخیرم عذر خواهی میکنی.

تام با بی حوصلی پتو را کنار زد و ردایش را از گوشه تخت برداشت و روی دوشش انداخت. از گوشه چشم خودش را نیم نگاهی در آینه اتاقش انداخت و بدون معطلی از خانه خارج شد. دیگر صبرش لبریز شده بود هر روز میان موجوداتی عجیب و جادوگرانی زندگی میکرد که درک کردنشان روز به روز برایش سخت تر میشد البته که آنها هم به ماگلی که همین طور سرش را می انداخت پایین و از میانشان طوری رد میشد انگار کل آن محوطه برای اوست چندان خوش آمد نمی گفتند. تا آن روز همیشه با وجود غروری و فخری که از خانوا ه اش به او رسیده رفتار سنگینی داشت با اینحال بعد از آنهمه سال زندگی میان آنان باید یک جور خودش را با محیط وقف میداد. به همین منظور هم تا جای ممکن دوستانه برخورد میکرد و سعی میکرد خودش را همرنگ آنان کند. اما نمیشد. ماهی قرمز را هرچه طلایی رنگش هم کنی بازهم ماهیتش تغییر نمیکند! تام همینطور که به سمت محیط هاگوارتز قدم برمیداشت مدام در این فکر بود که واقعا برای خوب بودن دیر شده؟ نمیشد در دنیایی دیگر اوهم یک جادوگر میشد و یک زندگی خوب و عادی کنار همسر و پسرش میداشت؟ با شروع صدای پچ پچ هایی که هر چه بیشتر به کلاس ها نزدیک میشد بیشتر میشد، به خودش آمد.
- باز این ماگل پاشو گذاشت تو قلعه!
- من نمیدونم یه ماگل تو مدرسه جادوگرا چیکار میکنه؟
- دردسرای زن و بچه ش برامون کم بود خودشم پاشده اومده.
- باید حتما به پدرم در این باره بگم. یه خون کثیف برای چی باید حق اومدن به اینجارو داشته باشه.

هرچه جلوتر میرفت، سنگینی آن حرف ها روی قلبش بیشتر میشد. تام ریدل فردی مغرور و گستاخ بود اما هرچه که بود باز هم انسان بود. با وجود اینکه تمام سعیش را میکرد که خود را قوی نشان دهد و ناراحتی اش از آن حرف هارا به رویش نیاورد جلوی قلبی که پر از درد بود را نمیتوانست بگیرد. یعنی انقدر این تفاوت ها برای آن ها مهم بود که باعث میشد انقدر بی رحمانه این حرف هارا به زبان بیاورند؟ در همین افکار بود که خودش را جلوی درب کلاس پروفسور اسپراوت پیدا کرد.

تق تق تق...

- بفرمایید.

پروفسور اسپراوت در کلاسی خالی وسط کلی گیاه در حالی که خاک گلدان هایش را عوض میکرد تام را به داخل دعوت کرد. و تام هم به آرامی وارد آن کلاس ساکت شد.

- سلام پروفسور عذر خواهی صمیمانه من رو بپذیرید متاسفانه مشکلی پیش اومد نتونستم زودتر بیام.
- اوه اشکالی نداره جناب ریدل. من به بانو گانت قول دادم پس هرچقدر لازم باشه منتظر میموندم تا شما برسید.
- این محبت شمارو میرسونه.
- چیزی که میخواستید با چندتا معجون کنارش گذاشتم میتونید ببرید. سلام من رو به بانو گانت برسونید.
- ممنونم. حتما.

اما تام بعد از گرفتن بسته چند لحظه ای همانجا مکث کرد.

- چیزی شده جناب ریدل؟
- نه من خوبم فقط ممنون میشم یک لیوان آب بدید.
- اوه حتما.

تام بعد از نوشیدن آب چند نفس عمیق کشید تا دوباره آماده بیرون رفتن از آن در شود. دوباره همان هیاهو، همان صدا ها و پچ پچ ها. موقع برگشت تصمیم گرفت سرعتش را بیشتر کند و این بار طولی نکشید که به خانه رسید. در را محکم بست گیاه را کنار پنجره گذاشت ردایش را دوباره در گوشه ای پرت کرد و دوباره به زیر پتو پناه برد. این بار او در خانه و در سکوت بود اما هنوز آن صدا ها با بلندی در سرش میپیچید. آهی کشید و دوباره به سقف خیره شد.
- برای همین چیزاست که نمیخوام تنهایی از این در بیرون برم.

چشمانش را بست و پس از مدتی با همان افکار و سنگینی ای که در قلبش بود به خواب فرو رفت. با این امید که دست کم در رویاهایش آن زندگی ای که در آرزویش بود را پیدا کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S