خلاصه: ارتش تاریکی با حملهای ویرانگر به لندن یورش برده و با تخریب بیگ بن، موجی از نابودی را در شهر به راه انداخته است. در حالی که خیابانها در آتش میسوزند و ساختمانها یکی پس از دیگری فرو میریزند، هنوز هیچ نیرویی از ارتش روشنایی ظاهر نشده است. اما این به معنای ضعف آنها نیست. سیریوس بلک و آلبوس دامبلدور ارتش خود را در داخل وزارت سحر و جادو گرد هم آورده و در حال طراحی نقشهای دفاعی هستند.
در سمت دیگر میدان نبرد، ارتش تاریکی با سرعت پیشروی میکند. سالازار اسلیترین اولین ضربه را با حملهای ناگهانی به الستور مون آغاز کرد. اما گابریل موفق شد او را از سقوط حتمی نجات دهد و الستور اکنون درون ساختمان وزارتخانه، در کنار رهبران روشنایی، منتظر فرمان نهایی دفاع است.
حالا سالازار اسلیترین و لرد ولدمورت درست مقابل ساختمان وزارت سحر و جادو ایستادهاند. میلیونها شاپرک نورانی سبزرنگ که توسط آنها احضار شدهاند، همچون ارتشی از موجودات جادویی، وزارتخانه را در حصاری مرگبار فرو بردهاند. در همین حین، گلرت گریندلوالد به خانه گریمولد رسیده و آماده اجرای نقشههای عمیقتر ارتش تاریکی است.
----------
خانه گریمولد: گلرت گریندلوالد بیصدا در تاریکی ایستاده بود، چشمانش درخششی از هیجان و تمرکز داشت. خانهی شماره ۱۲ گریمولد، دژ محافظتی ارتش روشنایی، مقابلش قد علم کرده بود. او در این جنگ مأموریتهای زیادی داشت، اما این مأموریت شخصیترین بود.
اگر کسی قرار بود آلبوس دامبلدور را شکست دهد، آن شخص فقط و فقط خودش بود.از همان لحظهای که جنگ آغاز شده بود، او این را به ولدمورت و سالازار اعلام کرده بود. هرکسی که جرأت میکرد حتی فکر کند که دامبلدور را مغلوب خواهد کرد، در اشتباه بود. دامبلدور، دشمن او بود. نه دشمن دیگران. گلرت نمیخواست وقتی که سرنوشت به لحظهی نهایی رسید، یک نفر دیگر را ببیند که جای او در برابر آن جادوگر ایستاده است.
اما قبل از آن، او باید این خانه را تصرف میکرد. در دل این دیوارها، اطلاعاتی وجود داشت که میتوانست مسیر جنگ را تغییر دهد. نقشههایشان، طرحهای دفاعیشان، نقاط ضعفشان... شاید حتی برنامههای خود دامبلدور برای مقابله با ارتش تاریکی. او باید همهچیز را میدانست. برای لحظهای فکر کرد: اگر این اطلاعات کمک کند که سریعتر به آن دوئل نهایی با دامبلدور برسد، پس هیچ چیز مهمتر از ورود به این خانه نبود.
گلرت گریندلوالد قدمی به جلو برداشت و چوبدستیاش را به سمت در گرفت. نیازی به نابود کردن حفاظهای پیچیدهی این خانه نداشت؛ اینجا خانهای بود که با خون محافظت میشد، و او سالها پیش راه عبور از چنین سدهایی را آموخته بود. یک زمزمهی کوتاه، یک چرخش ظریف چوبدستی، و قفلهایی که برای جادوگران عادی غیرقابلنفوذ بودند، در برابر قدرتش مثل تار عنکبوتی پاره شدند.
در با صدای خفیفی باز شد.
گلرت وارد شد و در را پشت سرش بست. تاریکی و سکوت مطلق خانه را فرا گرفته بود. تصورش این بود که خانه خالی باشد؛ همه باید در وزارتخانه بودند، درگیر دفاع از آخرین سنگرشان. اما فضای خانه بوی زندگی میداد، چیزی که نباید در چنین لحظهای حس میشد. انگار خانه تازه ترک نشده بود.
قدمهای آرامش روی کفپوش چوبی صدا میدادند. دیوارهای پوشیده از تصاویر قدیمی خانواده بلک او را تماشا میکردند، چشمهایشان در تاریکی میدرخشیدند، انگار هنوز ناظر و قضاوتگر بودند. بعضی از قابها خالی بودند؛ بعضی دیگر با چهرههایی پر از خشم و نفرت به او خیره شده بودند. اما او به این چیزها اهمیت نمیداد. این فقط یک ساختمان دیگر بود که سرنوشتش تسلیم شدن بود.
از کنار سالن عبور کرد، چشمانش در تاریکی میدرخشیدند. او برای اطلاعات اینجا بود، نه برای تماشای معماری کهنهی خانهی بلکها. باید سریعتر به دفتر سیریوس بلک یا هر جایی که ممکن بود مدارک مهمی در آن باشد، میرسید. اما قبل از اینکه حتی بتواند جهتی برای حرکت مشخص کند، حس کرد چیزی در این خانه اشتباه است.
او تنها نبود.
حضور کسی در سایهها موج میزد. کسی که آنجا منتظرش بود. گلرت متوقف شد، گوش سپرد. نفسهایی آرام، اما آگاه. چوبدستیاش را در دست محکمتر گرفت، اما هنوز حمله نکرد.
لبخند محوی زد.
- خب... پس خانه خالی نبود.