جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  28 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  152 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  159 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  271 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  183 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 17 بهمن 1403 17:09
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ریموس روی شمشادها غلت خورد و روی چمن تازه کوتاه شده فرود آمد. چند سرفه را رها کرد. گلویش درد می‌کرد و پوستش می‌سوخت. نفس نفس‌زنان، دستانش را بالا آورد تا رود سرخ ناموزون روی آن را بررسی کند. خرده شیشه‌ها کار خود را کرده و بازوانش را زینت داده بودند و حالا کنار زخم‌های قدیمی‌تر، برای خودشان لانه کرده بودند.

فقط مرلین را شکر کرد که چوبدستی‌اش هنوز سالم در مشتش قرار دارد. آن را به سمت ساعد دست دیگر نشانه گرفت تا درد زخم‌ها را کمی آرام کند. بیش از صد ماه کامل را گذراندن، تجربه خوبی برای مقابله با زخم‌ها در اختیارت می‌گذارد.
بوته شمشاد مانع آسیب دیدن جدی‌اش شد، ولی بدنش بخاطر سقوط کوفته بود و درد می‌کرد. با این حال، بدتر از اینها را هم از سر گذرانده بود. گردنش را مالید و چند نفس عمیق کشید تا اکسیژن نرسیده به بدنش در دقایق پیش را جبران کند.

می‌دانست که گریندل‌والد به این راحتی بیخیالش نمی‌شود. حتی اگر هیبت تاریکش را نمی‌دید که از همان پنجره، برخلاف خودش، فرود مقتدرانه‌ای داشت و میان او و ماه قرار گرفت.

- خیلی سگ‌جونی لوپین.
- انکار نمی‌کنم که این رو مدیون گری‌بکم.

دست راستش را روی زانویش گذاشت و بلند شد و دست دیگرش را مشت کرد.
- ادامه بدیم؟ یا به همین زودی خسته‌ت کردم؟

گلرت قهقهه‌ای زد و قولنج گردنش را شکاند.
- تازه داره ازت خوشم می‌آد گرگی.

جمله‌اش کامل تمام نشده بود که طلسمی روانه ریموس کرد. ریموس جاخالی داد و عقب رفت. با هر طلسم گریندل‌والد، ریموس مجبور به عقب‌نشینی می‌شد و گریندل‌والد نزدیک‌تر می‌شد. حالا فاصله‌شان چند قدم بیشتر نبود. گلرت، سرشار از لذت خندید.
- فکر نمی‌کردم اینقدر زود تسلیم بشی. داشت بهمون خوش می‌گذشت مرد.

گلرت گریندل‌والد، یکی از اربابان تاریکی، بی‌شک در قدرت و مهارت از ریموس لوپین گرگینه سرتر بود. ولی هوش، مسئله‌ای بود که ریموس می‌توانست در آن برتری داشته باشد.

دست چپش، که تمام این مدت محکم مشت کرده و کنار بدنش نگه داشته بود را جلو برد. با حرکتی ناگهانی، خاکی که از باغچه و قبل از ایستادنش برداشته بود را در چشم‌های گلرت پاشید و فریاد حاکی از خشم و تعجب او را بلند کرد.
این همان لحظه‌ای بود که می‌توانست ورق زندگی‌اش را برگرداند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 17 بهمن 1403 16:16
نمایش جزئیات
آفلاین
سه انگشت سرد ماه سینه ملتهب‌ترین ابر شب را شکافتند تا برسند زیر پوست شیشه‌ای بزرگ‌ترین پنجره خانه گریمولد و قفل شوند دور ستون فقراتش: سالن خمیده پشت سالن خمیده، هر اتاق یک استخوان، هر ورد شلیک شده یک جرقه عصبی.

گلرت گریندلوالد چوبش را چرخاند.
-نه.

فکین یک اکسپلیارموس گردن یک کروشیو را دریدند و بدنش را انداختند سمت یک دیوار تماشاچی قبل از اینکه سر ورد سبز لایشان بترکد.

-نه.

ریموس لوپین دو ورد آبی را دم‌پشت‌دم فرستاد سمت گلرت گریندلوالد. گریندلوالد قاب پدربزرگ سیریوس بلک را کشید جلویش و جفت وردها را به خوردش داد.
-بازم نه.

دو ورد بعدی لوپین هنوز نصف فاصله‌شان تا گریندلوالد را قورت نداده بودند که یک‌هو، چشمک فلزی شمعدان‌های دیوار دیدش را سوزاندند. وقتی گریندلوالد تانست چشم هایش را باز کند، یک لبخند بود که لای دندان‌هایش جوانه می‌زد: لوپین و طلسمش با هم و یک‌هو غیب شده بودند.
-آها!

صدای لوپین از جایی نامشخص به گوشش خرامید.
-خاکتو اشتباه انتخاب کردی. توی زمین دشمن، سرت زیادی بلنده.
-واقعا؟

گریندلوالد گوش‌هایش را آنقدر تیز کرد که باهاشان صدا ببُرد. از پشت یک دیوار زخمی، یک تق ناملموس فرار کرد سمت گوشش. فقط یک دسی‌بل خائن‌تر از خواب خفاش‌ها و صد برابر سریع‌تر، تق دونده مغزش را روی لبه گوش گریندلوالد برید و اسرارش را به صماخش خوراند.

گریندلوالد چوبدستی‌اش را غلاف کرد.

میان سیل تاریکی و کوسه‌های سرما، ناخن‌های ماه ابر دورشان را متغیر بریدند و ریختند روی گریندلوالد تا یک جور دیگر تاریکش کنند. پشت سرش، یک تَرَک خجالتی از زیر چوب‌کفی‌های زمین سُر خورد تا سایه‌اش را دور بزند.

گریندلوالد پاشنه‌اش را کوباند روی خفتش، خرفتش کرد. بعد، دستش را باز کرد و بست و باز کرد و بست، و قلنج شانه‌اش را شکاند.

-خونه‌ای که قلب ماست، مغز از استخونت درمیاره.

و جایی که یک سایه پیش صورت بی‌شکاف یک دیوار می‌ایستاد، تاریکی کام باز کرد تا لوپین را بیرون پرت کند: چوبدستی‌ در دست... تاریکی و سرما و سرعت، مامور‌هایش برای شکار غفلت... و چشم‌هایش برقان برای اتمام گریندلوالد...

ولی نه.

ریموس لوپین متوجه شد متوقف شده.

ریموس لوپین متوجه شد نمی تاند نفس بکشد.

ریموس لوپین متوجه شد یک چیزی محکم دور گردنش را گرفته.

ریموس لوپین متوجه شد نفسش داشت توی ریه‌اش می‌مُرد.

-ببخشید گرگی، ولی امشب ماهت کامل نبود.

گلرت گریندلوالد مشتش را دور گردن ریموس لوپین محکم‌تر کرد و با نیروی کافی برای چاق کردن تمام رگ‌های ساعدش، پرتش کرد.

پوست شیشه‌ای بزرگ‌ترین پنجره خانه گریمولد شکست. نور ماه، به هزار شراره مقسوم، لای تیغه‌هایش خندید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1403/11/17 18:19:34

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 17 بهمن 1403 13:35
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
گردوغبار حاصل از انفجار، مانع دید هر چهارنفرشون می‌شد، ولی برتری‌ای که آلنیس نسبت به سه حریف رو به روش داشت، قدرت بویایی و شنوایی قویش بود. صدای کفش‌شون روی سنگریزه‌ها، به راحتی موقعیت‌شون رو لو می‌داد. پس آلنیس چوبدستیش رو به سمت صدا نشونه گرفت.
- استوپفای!

نمی‌تونست صبر کنه تا نتیجه حمله‌ش رو ببینه. همون برای حواس‌پرتی حریف کافی بود تا آلن از فرصت استفاده کنه و با نهایت توانی که تو پاهاش داشت از اونجا به سمت هم‌رزماش بره.
- برگردین داخل! تا طلسم کامل نشده برین! به هر کس می‌تونین هم خبر بدین!

فرصت نداشت تا منتظر جواب اونا بمونه. فقط جملاتش رو تکرار می‌کرد و به دویدن ادامه می‌داد. در نهایت به ریگولوس رسید و همونطور که یکی از طلسمایی که به سمت‌شون روانه شده بود رو منحرف می‌کرد، اون رو به سمت در ساختمان کشید.
حلقه محاصره ارتش تاریکی هم تنگ‌تر می‌شد و فشار بیشتری بهشون وارد می‌کرد. آلن و ریگولوس دو طرف در ایستادن تا از بقیه که به داخل برمی‌گشتن محافظت کنن. آخرین نفر هم در حالی که سرش رو می‌دزدید تا از طلسم‌ها جاخالی بده، از در رد شد و آلنیس، ریگولوس رو هم به داخل هل داد.
همون لحظه، طلسم محافظ هم به زمین رسید و مثل یه گوی شیشه‌ای، دورتادورشون رو فرا گرفت. آلنیس حالا به دلفی نگاه کرد که دقیقا مقابلش، اون سمت سپر قرار داشت. براش دست تکون داد و به داخل ساختمان برگشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلنیس اورموند در 1403/11/17 16:23:27

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 17 بهمن 1403 13:03
نمایش جزئیات
آفلاین
توجه سیریوس به دختری با موهای سفید جلب می‌شود که مشغول مبارزه با دختر لرد ولدمورت بود. آلنیس سرگرم مبارزه با دلفی بود. دو دختر هر دو بسیار فرز بودند و با حرکات سریعی از طلسم‌های یکدیگر جاخالی می‌دادند.

سیریوس دوست داشت زمان بیشتری در آن نقطه از وزارتخانه بماند و اطمینان حاصل کند که آلنیس موفق به شکست دادن دلفی و به عقب راندنش می‌شود. اما آن لحظه، از آن دسته زمان‌هایی نبود که بتوان در آن وقت تلف کرد. سیریوس با ایمانی که به آلنیس داشت، نگاهش را از او برمی‌گیرد تا برای اجرای طلسم‌های حفاظتی به آن سوی ساختمان برود.

آلنیس به سرعت سرش را خم می‌کند تا از طلسم مرگ سبز رنگی که از چوبدستی دلفی به سمتش شلیک شده بود جاخالی دهد. آلنیس به محض نجات یافتن، نگاهی ناامیدانه به دلفی می‌اندازد.
- به همین زودی از شکست دادن من ناامید شدی که حالا می‌خوای با کشتنم خودتو خلاص کنی؟

لبخندی بر لب‌های دلفی می‌نشیند.
- می‌بینم که از مبارزه با من اونقد لذت می‌بری که نمی‌خوای تموم بشه. ازم خوشت میاد نه؟

آلنیس پاسخ دلفی را با پوزخندی می‌دهد و سپس طلسمی روانه‌اش می‌کند که دلفی با مهارت با یک طلسم دفاعی دفعش می‌کند.
- تعارف نکن. اگه پسر بودی، می‌گفتم حتما عاشقم شدی!

قبل از این که آلنیس بتواند واکنشی نشان دهد، طلسم انفجاری‌ای درست در جایی بین خودش و دلفی فرود می‌آید که باعث می‌شود هر دوی آن‌ها بر اثر موج آن به دو سوی متفاوت پرتاب شوند. آلنیس به سرعت از روی زمین بلند می‌شود و از بین غبار بلند شده، چهره‌ی ملانی و سیلویا را در پشت دلفی می‌بیند.

طلسم انفجاری را ریگولوس شلیک کرده بود تا آلنیس را از قرار گرفتن در موقعیتی که یک به سه بجنگند نجات دهد و فاصله و خرابی‌ای که بینشان ایجاد کرده بود، او را به هدفش رسانده بود. آلنیس با فرصتی که پیدا کرده بود، توجهش به طلسم‌های محافظتی جلب می‌شود که حالا تقریبا دور تا دور وزارتخانه را فرا گرفته بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/11/17 13:08:05
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 17 بهمن 1403 11:02
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سیریوس بار دیگه به همرزمانش نگاهی انداخت.
- هر کس که بیرون از ساختمان مونده رو بیارید داخل تا طلسم رو اجرا کنیم.

آلنیس از پنجره نگاهی به نورهای سبزرنگی که به سمتشون می‌اومد انداخت. چوبدستیش رو توی دستش فشرد و جلو رفت تا مقابل سیریوس قرار بگیره.
- نه. اگه عقب‌نشینی کنیم انگار وزارت‌خونه رو دو دستی تقدیم‌شون کردیم. علاوه بر اون، طلسم محافظ هم زمان می‌بره. ما براتون زمان می‌خریم.

آلبوس دستش رو روی شونه سیریوس گذاشت و با نگاهش بهش فهموند که بذاره بره. توی جبهه روشنایی، اونقدری همدیگه رو می‌شناختن و به هم اعتماد داشتن که برای هم و برای هدف والاتری، جون‌شون رو کف دست‌شون بذارن. از طرفی، آلبوس هم از توانایی‌های یارانش آگاه بود. می‌دونست که از پسش برمی‌آن.

سیریوس نمی‌تونست به احساساتش اجازه بده مانع گرفتن تصمیم درست بشن. پس زمزمه کرد:
- مراقب خودتون باشین.

آلنیس سر تکون داد و همراه چند نفر دیگه از ساختمان خارج شدن.

جادوگرای باقی‌مونده داخل ساختمان، با دستور سیریوس هر کدوم کنار یه پنجره قرار گرفتن و ثانیه‌ای بعد، فریادهای "پروتیگو هاریبیلیس" توی اتاق پیچید و نورهای سفیدرنگی از پنجره‌ها خارج شدن که آروم، بیرون ساختمان به همدیگه می‌پیوستن تا قوی‌ترین سپر محافظتی رو اطراف وزارت‌خونه ایجاد کنن.
سیریوس، همونطور که نور سفیدی از نوک چوبدستیش خارج می‌شد، از پنجره به دوستانش که در دفاع ازشون می‌جنگیدن نگاه کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 17 بهمن 1403 05:27
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
چه کسی ممکن بود در خانه مانده باشد؟ در شرایط سخت جنگی وزارتخانه همگی به آنجا رفته بودند و بنظر نمی‌رسید کسی در گریمولد مانده باشد. کسی که عدم حضورش در وزارتخانه، وزیر پانمدی را بسیار ناراحت کرده بود. پانمدی هرگز فکرش را نمی‌کرد که در چنین شرایط دشواری، او در کنارش نباشد. حتی بارها با چشمانش به جمعیت همراه دامبلدور نگاه انداخت، اما هرگز اثری از او نیافت.

ریموس! او در خانه گریمولد مانده بود و می‌دانست که در میانه این نبرد و آشوب، باید از چنین مکانی به خوبی محافظت کند. هرچند می‌دانست که شاید پانمدی، دوست قدیمی‌اش، از نبودن او در کنارش ناراحت و اندوهگین شود. آرام قدم برداشت تا به مقابل گلرت رسید. ریموس رسم مهمان نوازی را به خوبی بلد بود.
- نه خالی نبود!

گلرت لبخندش بازتر می‌شود و به ریموس نزدیک‌تر.
- تو تنهایی میخوای جلوی من ایستادگی کنی؟ حتی فکرشم احمقانه‌ست!

ریموس همچنان جدی و مصمم بود.
- فکر خیلی چیزا احمقانه‌ست اما در عمل عاقلانه‌تری کاری هستش که میشه انجام داد.

گلرت لبخندش محو شد. در ذهنش به چیزی جز خواسته عمیق خود فکر نمی‌کرد و لحظه‌ای اجازه نمی‌داد تا کسی بخواهد او را از خواسته هایش او دور کند. حوصله بازی نداشت و باید هرچه زودتر اولین ماموریت مهم خود را به سرانجام می‌رساند. دیگر تعلل را جایز نمی‌دانست پس چوبدستی خود را محکم فشرد و به سمت ریموس نزدیک تر شد.

در وزارتخانه، همگی اعضای ارتش سفید حاضر بودند و باید هرچه سریع‌تر تصمیم می‌گرفتند. طبیعتا تسلیم شدن هرگز بخشی از نقشه یا تصمیم برای وزیر پانمدی و دامبلدور نبود. آن‌ها مبارز زاده شده بودند و هرکدامشان به شیوه خود مسیری برای پیروزی روشنایی خلق می‌کردند. ارتش تاریکی وزارتخانه را احاطه کرده بود و حالا شاپرک‌هایی خطرناک آماده حمله به ساختمان باشکوه وزارتخانه بودند.

دامبلدور ساکت بنظر می‌رسید و گویی در افکار خودش غرق شده بود. پانمدی نیز هیچگونه تعلل را جایز نمی‌دانست چرا که هرلحظه ممکن بود وزارتخانه تبدیل به خوراکی برای شاپرک های وحشی شود. وزیر نگاهی به تمامی افراد انداخت و اولین نقشه ذهنی خودش را به زبان آورد:
- تا فرصت هست باید با تمام قدرت حفاظی مستحکم و جادویی دور وزارتخانه ایجاد کنیم. شاید اینکار برای همیشه متوقف‌شون نکنه، اما بهمون فرصت میده که نقشه‌های پروفسور عزیزمون رو با دقت و قدرت بیشتری اجرا کنیم.

وقت ایجاد حفاظی مستحکم برای آخرین دژ جامعه آزاد جادوگری بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are

پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 17 بهمن 1403 01:51
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: ارتش تاریکی با حمله‌ای ویرانگر به لندن یورش برده و با تخریب بیگ بن، موجی از نابودی را در شهر به راه انداخته است. در حالی که خیابان‌ها در آتش می‌سوزند و ساختمان‌ها یکی پس از دیگری فرو می‌ریزند، هنوز هیچ نیرویی از ارتش روشنایی ظاهر نشده است. اما این به معنای ضعف آن‌ها نیست. سیریوس بلک و آلبوس دامبلدور ارتش خود را در داخل وزارت سحر و جادو گرد هم آورده و در حال طراحی نقشه‌ای دفاعی هستند.
در سمت دیگر میدان نبرد، ارتش تاریکی با سرعت پیشروی می‌کند. سالازار اسلیترین اولین ضربه را با حمله‌ای ناگهانی به الستور مون آغاز کرد. اما گابریل موفق شد او را از سقوط حتمی نجات دهد و الستور اکنون درون ساختمان وزارتخانه، در کنار رهبران روشنایی، منتظر فرمان نهایی دفاع است.
حالا سالازار اسلیترین و لرد ولدمورت درست مقابل ساختمان وزارت سحر و جادو ایستاده‌اند. میلیون‌ها شاپرک نورانی سبزرنگ که توسط آن‌ها احضار شده‌اند، همچون ارتشی از موجودات جادویی، وزارتخانه را در حصاری مرگبار فرو برده‌اند. در همین حین، گلرت گریندل‌والد به خانه گریمولد رسیده و آماده اجرای نقشه‌های عمیق‌تر ارتش تاریکی است.

----------



خانه گریمولد:

گلرت گریندل‌والد بی‌صدا در تاریکی ایستاده بود، چشمانش درخششی از هیجان و تمرکز داشت. خانه‌ی شماره ۱۲ گریمولد، دژ محافظتی ارتش روشنایی، مقابلش قد علم کرده بود. او در این جنگ مأموریت‌های زیادی داشت، اما این مأموریت شخصی‌ترین بود.

اگر کسی قرار بود آلبوس دامبلدور را شکست دهد، آن شخص فقط و فقط خودش بود.

از همان لحظه‌ای که جنگ آغاز شده بود، او این را به ولدمورت و سالازار اعلام کرده بود. هرکسی که جرأت می‌کرد حتی فکر کند که دامبلدور را مغلوب خواهد کرد، در اشتباه بود. دامبلدور، دشمن او بود. نه دشمن دیگران. گلرت نمی‌خواست وقتی که سرنوشت به لحظه‌ی نهایی رسید، یک نفر دیگر را ببیند که جای او در برابر آن جادوگر ایستاده است.

اما قبل از آن، او باید این خانه را تصرف می‌کرد. در دل این دیوارها، اطلاعاتی وجود داشت که می‌توانست مسیر جنگ را تغییر دهد. نقشه‌هایشان، طرح‌های دفاعی‌شان، نقاط ضعفشان... شاید حتی برنامه‌های خود دامبلدور برای مقابله با ارتش تاریکی. او باید همه‌چیز را می‌دانست. برای لحظه‌ای فکر کرد: اگر این اطلاعات کمک کند که سریع‌تر به آن دوئل نهایی با دامبلدور برسد، پس هیچ چیز مهم‌تر از ورود به این خانه نبود.

گلرت گریندل‌والد قدمی به جلو برداشت و چوبدستی‌اش را به سمت در گرفت. نیازی به نابود کردن حفاظ‌های پیچیده‌ی این خانه نداشت؛ اینجا خانه‌ای بود که با خون محافظت می‌شد، و او سال‌ها پیش راه عبور از چنین سدهایی را آموخته بود. یک زمزمه‌ی کوتاه، یک چرخش ظریف چوبدستی، و قفل‌هایی که برای جادوگران عادی غیرقابل‌نفوذ بودند، در برابر قدرتش مثل تار عنکبوتی پاره شدند.

در با صدای خفیفی باز شد.

گلرت وارد شد و در را پشت سرش بست. تاریکی و سکوت مطلق خانه را فرا گرفته بود. تصورش این بود که خانه خالی باشد؛ همه باید در وزارتخانه بودند، درگیر دفاع از آخرین سنگرشان. اما فضای خانه بوی زندگی می‌داد، چیزی که نباید در چنین لحظه‌ای حس می‌شد. انگار خانه تازه ترک نشده بود.

قدم‌های آرامش روی کف‌پوش چوبی صدا می‌دادند. دیوارهای پوشیده از تصاویر قدیمی خانواده بلک او را تماشا می‌کردند، چشم‌هایشان در تاریکی می‌درخشیدند، انگار هنوز ناظر و قضاوت‌گر بودند. بعضی از قاب‌ها خالی بودند؛ بعضی دیگر با چهره‌هایی پر از خشم و نفرت به او خیره شده بودند. اما او به این چیزها اهمیت نمی‌داد. این فقط یک ساختمان دیگر بود که سرنوشتش تسلیم شدن بود.

از کنار سالن عبور کرد، چشمانش در تاریکی می‌درخشیدند. او برای اطلاعات اینجا بود، نه برای تماشای معماری کهنه‌ی خانه‌ی بلک‌ها. باید سریع‌تر به دفتر سیریوس بلک یا هر جایی که ممکن بود مدارک مهمی در آن باشد، می‌رسید. اما قبل از اینکه حتی بتواند جهتی برای حرکت مشخص کند، حس کرد چیزی در این خانه اشتباه است.

او تنها نبود.

حضور کسی در سایه‌ها موج می‌زد. کسی که آنجا منتظرش بود. گلرت متوقف شد، گوش سپرد. نفس‌هایی آرام، اما آگاه. چوبدستی‌اش را در دست محکم‌تر گرفت، اما هنوز حمله نکرد.

لبخند محوی زد.

- خب... پس خانه خالی نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 بهمن 1403 23:56
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
محفل ققنوس و داوطلبین اندکی که در اولین ساعات شروع یورش جبهه‌ی تاریکی به لندن خود را به وزارت سحروجادو رسانده بودند، به خوبی می‌دانستند که تعلل آنها در ورود به میدان مبارزه به همان اندازه خطرناک بود که شتاب کردن و دل به دریا زدن.
آنها صرفاً با یک جریان فکری روبرو نبودند. پیش از این، لرد ولدمورت اهداف مشخصی داشت و در اوج ترسی که از بردن نامش داشتند، باز هم می‌دانستند با چه نوع فکری روبرو هستند. حالا باید با چند لرد تاریکی بطور همزمان روبرو می‌شدند و خوب می‌دانستند بی‌پروا و بدون نقشه وارد میدان شدن برایشان با افتادن در تله‌های مرگبار یکی بود.
حمله‌ی معنادار سالازار اسلیترین به آلستور می‌توانست عاملی باشد برای تحریک اهالی محفل، اما آیا آلبوس دامبلدور هنوز هم با همان بهره‌ی هوشی بالا و انگیزه‌های انسان‌دوستانه‌اش می‌توانست نقشه‌ای بی‌عیب و نقص بریزد؟


آن دورتر، موجودات تاریکی هر آنچه سر راهشان می‌یافتند با خاک یکسان می‌کردند و آن پایین، سالازار اسلیترین با ابهت بی‌مثال سوار بر باسیلیسک، طوری به ساختمان وزارت‌خانه زل زده بود که گویی یک یک افراد داخل آن را با چشم‌هایش می‌دید و افکارشان را می‌خواند.

لرد ولدمورت دستورهای لازم را به رده‌های پایین‌تر داد، از گلرت گریندلوالد خواست که برنامه‌ای که از قبل داشتند را پیاده کند و سپس خودش پروازکنان به سالازار اسلیترین ملحق شد.

گلرت گریندلوالد غیب شد و خود را به محله‌ی ایسلینگتون، میدان گریمولد رساند تا نقشه‌ی خود را پیش ببرد.

لرد ولدمورت و سالازار اسلیترین چوبدستی‌هایشان را به سمت ساختمان گرفتند و وردهایی زیر لب زمزمه کردند. میلیون‌ها شاپرک نورانی سبزرنگ از نوک چوبدستی‌هایشان بیرون آمد و فضای اطراف و کوچه‌های منتهی به ساختمان وزارت‌خانه را محاصره کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 بهمن 1403 23:35
نمایش جزئیات
آفلاین
الستور به آرامی از دیوار رو به پایین سر می‌خورد تا جایی که با رسیدن به یکی از پنجره‌های باز ساختمان، دست‌هایی که برای کمک به او دراز شده بودند، دورش حلقه می‌زنند و او را به داخل می‌کشند. الستور روی لبه‌ی پنجره می‌نشیند و نگاهی به سالازار می‌اندازد.

در چهره‌ی سالازار اثری از خشم یا ناراحتیِ حاصل از شکست خوردن در اولین اقدامش به چشم نمی‌خورد. به نظر می‌آمد او کاملا انتظار چنین اتفاقی را داشت. طبیعی هم بود، بالاخره هر دوی آن‌ها جادوگران سیاه بزرگی بودند که مرگ بر اثر سقوط از ساختمان، کمی برایشان ساده و دور از ذهن به نظر می‌رسید. خصوصا اگر هم‌چون الستور شیطانی باشی که از قهر جهنم به زمین پرتاب شده باشی.

بنابراین چیزی که در چهره‌ی سالازار دیده می‌شد، رضایت بود. رضایتی حاصل از آن که با حریف قدری رو به رو است و به این سادگی از عرصه‌ی میدان حذف نخواهد شد. این همان چیزی بود که سالازار می‌خواست. درست است که رسیدن به هدف مهم‌ترین خواسته‌اش بود، اما هدفی که به سادگی بدست آید چه لذتی دارد؟

الستور دست از نگاه کردن به سالازار برمی‌دارد و به داخل ساختمان و بین هم‌رزمانش باز می‌گردد. چشمان جستجوگرش بلافاصله به دنبال گابریل می‌گردند. اما خبری از او در اطرافش نبود. ناگهان دلهره‌ای در وجودش شروع به ریشه دواندن می‌کند. نکند...
- گابریل کجاست؟

پیش از آن که افکار الستور بتواند بیش از این در چنین خیالات شومی غرق شود، صدای گابریل را می‌شوند که از دور شنیده می‌شود. او در حال بالا آمدن از پله‌ها بود.

- ال! من جلوی پنجره طبقه پایین منتظر وایساده بودم که اگه بالای ساختمون بلایی سرت اومد نجاتت بدم! طلسمش آرستو مومنتوم بود نه؟

الستور پاسخ سوال گابریل را نه با حرف، بلکه با جلو رفتن و در آغوش کشیدنش می‌دهد. گابریل پلن بی‌ای بود که اجازه نمی‌داد کشته شود. تا وقتی یکدیگر را داشتند، چرا باید حتی لحظه‌ای فکر فرا رسیدن مرگش را به خود می‌داد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/11/16 23:40:17
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 بهمن 1403 23:23
نمایش جزئیات
آفلاین
برای یک لحظه چیزی به جز سیاهی جلوی چشماش ندید. بهم خوردن تعادلش و سقوطش، به صورت موقت کورش کرده بود. ولی به موقع به خودش اومد.
زمین سفت هر لحظه در حال نزدیک شدن بود.
هر لحظه‌ای که مثل ابدیت به نظر می‌رسید.

الستور علاقه‌ای به سقوط نداشت. حتی علاقه‌ای به کشته شدن هم نداشت. اونم نه به این زودی. در واقع ترجیح می‌داد کلا کشته نشه.

به گابریل قول داده بود بعد از جنگ براش به مدت یک هفته، هر روز بستنی بخره و چندتا طلسم جدید و سرگرم کننده برای ظاهر کردن اسباب‌بازی‌های جدید بهش یاد بده. اگر با سقوط کشته می‌شد، نمی‌تونست به این قول عمل کنه.

الستور نسبت به کشته شدن، عدم علاقه داشت. اما در مورد عمل نکردن به قول‌هاش، فقط خشم و ناامیدی رو حس می‌کرد.
البته که خشم، برای الستور مثل یک سوخت عمل می‌کرد. سوختی که در اون لحظه، الستور ناامیدانه بهش نیاز داشت و اجازه داد ذره ذره کل وجودش رو فرا بگیره تا چشماش تبدیل به دوتا زغال آتشین وسط حدقه چشماش بشن و شاخ‌های کوچیکش، مثل شاخ‌های باشکوه گوزن‌های شمالی رشد کنن.

و این ناخنک زدن به خشم و انرژی جهنمی درونش، قدرت‌های الستور رو دوچندان کرد. شاید که چوبدستی نداشت تا از "آرستو مومنتوم" استفاده کنه و سقوطش رو آهسته و حتی با وقار کنه، ولی به جاش تونست از انتهای عصاش که حتی یک لحظه هم حاضر نشده‌بود انگشت‌هاش رو از دورش باز کنه، طناب‌هایی از جنس سایه‌های سیاه خارج کنه تا خودش رو محکم به ساختمون بکوبونه و جلوی سقوطش رو بگیره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one