جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

36 کاربر(ها) آنلاین هستند (32 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
36
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 بهمن 1403 11:40
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
خلاصه:
یک فرا ابر چوبدستی (فاچ) سخنگو و متحرک وجود داره که ارتش تاریکی و سفید به دنبال بدست آوردنش هستن. در حال حاضر هر دو جبهه در تلاش هستن دل فاچو ببرن ولی فاچ افتاده رو دنده رد کردن همه با ذکر "کمسله". حالا فاچ با گریه‌هاش و جادوی غلط آریانا، دریایی خروشانی درست کرده و به ناکجایی از این دریا سفر کرده. توی همین شرایط ارتش تاریکی یک قایق درست کرده تا به دنبال فاچ بره و ارتش سفید هم با تم دزدان دریایی، مروارید سفید رو از جیبشون در آوردن و سوارش شدن...


............................................................................................

سیریوس و اتش سفید مفیدها با سیس نگاه در افق، در عرشه کشتی ایستاده بودند و به سرعت اسلوموشن ازجلوی قایق ارتش تاریکی رد میشدند که مروارید سفیدشان را تا جایی که میتوانند در چشم ارتش تاریکی فرو کنند.
آهنگ دزدان دریایی کارائیب هم از اسپیکری که آریانا زیر بغلش زده بود، در حال پخش شدن بود و به تم قضیه کمک میکرد. سیریوس جلوتر از بقیه ایستاده بود و مانند قناری سینه سفیدی، خودش را باد نموده و سینهاش را جلو داده بود.
همه چیز بر حسب تم بود و جانی دپ داشت کم کم در سوژه ظهور میکرد که ناگهان چیزی پراوز کنان در صورت سیریوس فرود آمد و بادش را خالی کرد. آریانا اسپیکرش را خاموش کرد و جانی دپ ظهورش را کمسل کرد.

سیریوس با عصبانیت آن شیء را از صورتش برداشت و با تعجب دید شلوارکی در دست دارد.
- این چیه؟

لرد از قایق کوچکشان با قیافه پوکر جواب داد:
- از اونجایی که از نمردن ما، شلوار دریدی، برات شلوراک پلنگی گرفتیم در جنگ لخت نباشی! این لباس زیر باب اسفنجیت نمیذاره جدیت بگیریم! بعد هم حرص نخور سیروسعلی! معجون مادام پامفری رو خوردیم!

افراد ارتش روشنایی که تازه متوجه شورت باب اسفنجی سیریوس شده بودند، جیغ کشیده و قرمز شدند. سیریوس نیز سریعا شلوارک پلنگی را پوشید و با لکنت گفت:
- خب...خب حالا! این....اینا مهم نیست! کشتی مونو دیدی لرد؟

دوریا که خیلی تحت تاثیر مروارید سفید قرار گرفته بود، ناله ایی کرد و گفت:
- ارباب! حالا چی کار کنیم؟

سالازار هم که ناخدای کشتی بودن خیلی به او می آمد، با اطمینان گفت:
- نگران نباش دوریا! نواده ما حتما یه کاری میکنه!

حرف سالازار درست بود. لرد ولدمورت ارتباطات زیادی در دنیای جادویی و غیر جادویی داشت و علاوه بر آن همیشه هم آماده بود. آماده بودن از صفات بارز لرد بود.
به همین دلیل هم، لرد دستش را در جیبش کرد و میو میو را در آورد. ( اگر خیلی جوجو هستید و نمیدونید میومیو چیه، بگم که چیز خوبی بود!.... چیه؟ لرد مگه گوگله؟ برو سرچ کن مرد!) میو میو که عاشق لرد و تحت فرمان او بود، بلافاصله متوجه موقعیت شد. لرد تنها سری برای او تکان داد و میومیو در هوا بلند شد و شروع به تغییر کرد.

تصویر تغییر اندازه داده شده

میومیو که موجودی افسانه ایی بود و قابلیت تبدیل شدن به هرچیزی را داشت، تصمیم گرفت به چیزی تبدیل شود که به درد لرد عزیزش بخورد. در هوا چرخ زد و جمع شد و باز شد و بلاخره به شکل کشتی گویینگ مری (Going merry) وان پیس در دریا افتاد.

تصویر تغییر اندازه داده شده

به این ترتیب، ارتش تاریکی نیز کشتی دار شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1403/11/23 12:21:31
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 بهمن 1403 07:18
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه:
یک فرا ابر چوبدستی (فاچ) سخنگو و متحرک وجود داره که ارتش تاریکی و سفید به دنبال بدست آوردنش هستن. در حال حاضر هر دو جبهه در تلاش هستن دل فاچو ببرن ولی فاچ افتاده رو دنده رد کردن همه با ذکر "کمسله". سفیدا نقشه می‌کشن پای درد و دلای فاچ بشینن با این خیال که اگه روانش درمان شه قطعا سفیدا رو انتخاب می‌کنه ولی پروسه‌ روان درمانی فاچ توسط سفیدا با شکست مواجه می‌شه. حالا فاچ با گریه‌هاش و جادوی غلط آریانا، دریایی خروشانی درست کرده و به ناکجایی از این دریا سفر کرده. توی همین شرایط ارتش تاریکی یک قایق درست کرده تا به دنبال فاچ بره و ارتش سفید هم شنا کنان به سمت فاچ میره...

-----------------------------


وزارتخونه در دریایی از اشک و چیزای دیگه غوطه ور شده بود. ارتش تاریکی با یک قایق گوگولی مگولی به همراه یک پرچم سیاه که همگی به زور توش جا می‌شدن، پارو زنان به این سمت و اون سمت میره تا توی این دریای متلاطم و طولافی، اثری از فاچ پیدا کنه. نویسنده چون از شکایت‌های پست آریانا به خوبی آگاه شده، تصمیم میگیره تا هیجان جدیدی به سوژه بده پس خبر خوب اینکه از اینجای ماجرا به بعد شما مشغول تماشای فیلم دزدان دریایی وزارتخونه هستید.

سفیدا که از شنا کردن خسته شده بودن و نفسشون بند اومده بود، ناگهان قایق ارتش تاریکی رو میبینن که از کنارشون رد میشه و سیبل از توش با لبخند دستی براشون تکون میده. همین موضوع باعث میشه سفیدا مثل نامجو دیگه حال ادامه دادن نداشته باشن و به حالت استیصال در بیان. اما سیریوس همیشه یک راه حلی از توی جیبش در می اورد و روی میز می‌ذاشت که میتونست هم سفیدارو نجات بده و هم به سوژه هیجان جدیدی تزریق کنه. البته سیریوس از اینکه خیرسرش از عصای مرلین 100 گالیونی روی لرد ولدمورت استفاده کرده بود اما همه بعدش بازم توی سوژه ها از لرد استفاده کرده بودن، خشتک دریده بود و سرش رو داخل آب می‌کوفت.

به هرحال فرصت این سوسول بازیا و خشتک دریدنا نبود و باید کاری می‌کرد. پس نگاهی به سفیدترین سفیدا می اندازه و از سوپرایز رونمایی میکنه:
- نگران نباشید دوستان قشنگ من! من اینجا چیزی دارم که هیچ چیزی به گرد پاشم نمیرسه.
- چی داری عمو؟

سیریوس دستی داخل شلوارش میکنه و یکمی میگرده و از یک شیشه بطری که داخلش یک کشتیه رونمایی میکنه و با هیجان داد میزنه:
- دوستان قشنگم! این شما و این مروارید سفید.
- مروارید سیاه مگه نبود اسمش؟
- نه این نسخه جادوگرانه. اون مال یه فیلم دیگه بود.

پانمدی بطری رو توی آب می‌ندازه و پس از کمی ضایع شدن و هیچ اتفاقی نیوفتادن، مروارید سفید آروم آروم بزرگ میشه و تبدیل به یک کشتی غول آسا به همراه تمام تجهیزات جنگی لازم میشه. همونطور که گفته بودم، حالا فیلم دزدان دریایی وزارتخونه تازه آغاز شده بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1403/11/23 7:22:00
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are

پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: دوشنبه 22 بهمن 1403 23:06
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
اما خب یه چیزی هم باید در نظر گرفته میشد اون هم این بود که دریای پر تلاطم حتی ماهر ترین شناگر ها رو هم تو خودش غرق میکنه و یه چیز دیگه هم بهش توجه نشده بود. اونم این بود که وقتی یه چیز خشک خیس بشه، اونم خیس میشه. و وقتی خیس بشه نرم میشه و اینجوری بود که حالا که ارتش تاریکی نرم شده بودن، آزادم شده بودن.

و حالا چوبدستی هاشون رو در آوردن و یه قایق درست کردن و همگی با هم نشستن توش. البته برای خالی نبودن عریضه یه مقداری هم موج ایجاد کردن که ارتش سفید کلا تو آب دماغ فرو برن.

سیبل در حالی که داشت روی موج ها پارو میزد چند باری با پارو تو کله‌ی آریانا کوبید تا درس عبرتی براش باشه که دیگه دست به چوبدستی نشه! اون هم داداشی گویان گریه شماره 725 رو سرداده بود و آب دماغش با اون یکی آب دماغ ترکیب میشد و سیل رو بزرگ تر میکرد.

سالازار و بقیه هم مشغول تمیز کردن خودشون بودن و وقتی این مرحله رو به پایان رسوندن سالازار نقش ناخدا رو بر عهده گرفت.

- ارتش سیاه! بادبان ها رو بکشید و این فاچ رو پیدا کنید قبل اینکه غرقمون کنه!

در نتیجه‌ی این جمله بادبان کشیده میشن و قایق کله‌ی چند تا از اعضای ارتش تاریکی رو له میکنه و پاروی سیبل هم چند بار دیگه رو سر آریانا فرود میاد تا امتیاز این پست به ارتش تاریکی برسه و ما بتونیم 2 امتیازمونو بگیریم و بریم!

قایق هم با سرعت به جست و جوی فاچ میره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1403/11/23 0:05:08
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: دوشنبه 22 بهمن 1403 22:25
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا بر اثر خشک شدن آب دماغ روشون دیگه نمی‌تونستن تکون بخورن. ارتش روشنایی هم به جد تلاش می‌کردن که آب دماغا رو یه جوری از رو خودشون پاک کنن و برن به دنبال فاچ که برای بار هزارم تو این سوژه فاچو بگیرن و فاچ ناز کنه و رهاش کنن و دیگه نخوانش و فاچ دوباره بفهمه که چه اشتباهی کرده و در به در دنبالشون بره که دوباره بخوانش و بعد یکی اون وسط تصمیم بگیره که فاچ دوباره به طرز جدیدی گم بشه و بعد همه برن دنبالش و خلاصه که این چرخه همینجور ادامه پیدا کنه تا جایی که همه ذله بشن و حالشون بد بشه و دیگه حتی این تاپیکو نگاهم نکنن، چه برسه به این که بیان توش رول هم بزنن و اینا همش حقه‌ی دست‌های پشت پرده‌ی برگزاری ایونته که به اسم فعال شدن تاپیکای وزارت اومدن ولی دارن کاری میکنن که دیگه تا سال‌ها کسی نگاه این تاپیک‌ها هم نکنه!

کاملا مشخصه که نویسنده چقدر از این وضعیت شاکیه. این سوژه خیلی مسخره و لوس شده و امیدواره که تغییری توش رخ بده و فاچ دیگه پیدا نشه و یه اتفاق متفاوت بیفته.

خلاصه، در همین حین که ارتش روشنایی تلاش میکنن آب دماغا رو پاک کنن، آریانا که تو اون یکی سوژه دار فانی رو لبیک گفته و مرده، تصمیم می‌گیره که ایجا دوباره بیاد و خودی نشون بده. پس با اعتماد به نفس چوبدستیشو بیرون می‌کشه.
-‌ الان با یه طلسم درستش میکنم!

فکر می‌کردین آریانا چوبدستی نداره؟ خب اشتباه می‌کردین. اتفاقا مغزشم از پر فلورا است. ولی خب چون جادوهاش یکم مشکل داره، فقط یکم، معمولا جادو نمی‌کنه. ولی الان قبل از این که کسی بتونه کاری کنه، که البته خب کسی نمیتونست کاری عم بکنه چون مرگخوارا و ارتش تاریکی که مجسمه شده بودن با آب دماغ و نمی‌تونستن تکون بخورن و ارتش روشنایی هم همیشه معتقد بودن که آریانا بالاخره یه روزی می‌تونه و همیشه ازش حمایت می‌کردن پس نمی‌خواستن جلوشو بگیرن. آریانا تکونی به چوبدستیش داد.
- اسکرجیفای!

ولی خب آریانا، آریانا بود و هنوز روزی که ارتش روشنایی منتظرش بودن تا جادوی آریانا درست بشه نرسیده بود. پس آب دماغا به جای این که پاک بشن بیشتر و بیشتر و بیشتر شدن و سیلی از آب دماغ به راه افتاد.

میدونین پوینت مثبتش چیه؟ اینه که اعضای ارتش روشنایی شنا بلد بودن ولی اعضای ارتش تاریکی که مثل مجسمه خشک شده بودن و نمی‌تونستن تکون بخورن داشتن با بالا اومدن سطح آب دماغ غرق می‌شدن!

__________________________
سیبل چون اون ور منو کشت الان میخواد برام جبران کنه و ۲ پستشو بده به ما!
معجون عشقمو ریختم تو غذاش...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1403/11/22 22:38:27
- چرا همه مهربون نیستن داداشی؟
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: دوشنبه 22 بهمن 1403 18:25
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آب دماغی بود که با اشک شر و شر می‌پاشید و کل وزارتخونه رو پر کرد. همه‌جا اثری از آب دماغ دیده می‌شد. مشخص بود که فاچ خیلی ناراحت بود و می‌خواست همه‌رو قاچ قاچ کنه که هیچ‌کدوم اونقد دلی و واقعی تماسیل نداشتن که بهش برسن. فاچ همینطور هی ناراحت‌تر و ناراحت‌تر می‌شد و کف وزارتخونه بیشتر پر آب دماغ می‌شد. واقعا که خیلی صحنه‌ی منزجر کننده‌ای بود.

همه محو پاشش های خروشان آب دماغ شده بودن و با حالت چندش زیاد و انزجار به اثراتی که روی خودشون می‌ذاشت خیره شده بودن. فاچ، آب دماغ پاشان انقد رفت و رفت و رفت و رفت که از نظرها ناپدید شد. سالازار خیلی بهش فشار اومده بود و نیرویی کنترل نشده به فاچ اعمال کرده بود و در نتیجه فاچ گم شد و معلوم نبود که کجا شد.
حالا فاچی نبود که بقیه رو کمسل کنه ولی همچنان می‌خواستن به‌خاطر پیدا کردنش، سر و دست همدیگه‌ رو بشکونن.

همه به جنب و جوش افتادن که آب دماغارو سریعتر از دست و پای خودشون باز کنن و بیفتن پی فاچ و دوباره فاچ گم شده رو پیدا کنن. با سردرگمی به اینور و اونور نگاه می‌کردن که چه کنن، چیکار کنن، فاچ اونارو نشناخته بود. شایدم شناخته بود و می‌دونست باید چه‌جوری جاگیر پاگیرشون کنه. اما اونا خودشون هم می‌دونستن که چه‌جوری باید خلاص بشن.

با به جون هم افتادن!

پس سیریوس قبل از اینکه مرگخوارا بخوان نقشه‌ای بکشن، طلسمی سمتشون روانه کرد و آب دماغ روی مرگخوارا درحال خشک شدن و جامد شدن بود و مرگخوارا داشتن سفت شدن اعضای بدنشون رو حس می‌کردن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: دوشنبه 22 بهمن 1403 17:25
نمایش جزئیات
آفلاین
گریه‌های فاچ با گذر زمان نه‌تنها آروم نگرفته بود، بلکه به خاطر وقایع پیاپیی که میفتاد بدتر هم شده بود به این معنا که حجم آب‌دماغ خارجیش در ثانیه مقدار بالاتری پیدا کرده بود.

اما سالازار کسی نبود که از فرصت فوق‌العاده‌ای که برای تصاحب کردن فاچ بدست آورده بگذره. اون به خوبی می‌دونست که صاحب شدن فاچ چقدر برای ارتش تاریکی اهمیت داره. پس چشماشو می‌بنده و سعی می‌کنه تحمل کنه.

سالازار در افکارش:
- ما می‌توانیم تحمل کنیم. ما می‌توانیم.

سالازار در خارج از افکارش:
- فاچ آیا حضور تو در آغوش ما به این معناست که ما قرار است صاحبت شویم؟

فاچ همونطور که اشک می‌ریخت و اشکش با آب دماغ جاریش مخلوط می‌شد و در نتیجه آب دماغش مایع‌تر می‌شد با سرعت بیشتری می‌ریخت، جواب می‌ده:
- بــــــلــــــــه!

سالازار در افکارش:
- ما خوب مقاومت کردیم. ما می‌توانیم.

سالازار در خارج از افکارش:
- پس گریه‌ات را متوقف کن تا ما پذیرای تو باشیم!

فاچ زور می‌زنه. بازم زور می‌زنه. خیلی زور می‌زنه. ولی هرکار می‌کنه اشکش و آب دماغش بند نمیاد و برعکس، زوری که زده بود باعث می‌شه حتی میزان اشک و آب‌دماغ خارجیش بیشتر هم بشه.

سالازار در افکارش:
- ما می‌توانیم.

سالاازر در خارج از افکارش:
- ما دیگر واقعا نمی‌توانیم!

بنابراین سالازار فاچو می‌گیره و در دور دست‌ها پرتاب می‌کنه و تو مسیرش خیل عظیمی از سیاهان و سفیدان از آب دماغی که از آسمون می‌چکید مزین می‌شن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: دوشنبه 22 بهمن 1403 16:22
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در راستای تحقق پیشگویی آریانا دامبلدور


سیبل حس کرد تو این لحظه باید یه کاری بکنه، اصلا اون به وجود اومده بود که تو شرایط حساس کنونی بزنه زیر همه چیز و ورقو به نفع خودشون برگردونه. در نتیجه پودر چای بابونه ای که چند روز پیش از یه دستفروش تو کوچه دیاگون به قیمت ده کیلو دو نات خریده بود رو از جیبش در میاره و صاف از دماغش میکشه بالا!

بلافاصله چشم های سیبل شروع به چرخیدن میکنه و البته به نظر میاد مغزش هم داره میچرخه!
- سیبیلویم سیبیلو! خودمم عین هلو! موهامم فرفریه...

با هر جمله ای که سیبل به زبون میاورد سیبیل هاش فر میخوردن و فر های سیبیلش دست به دست دادن و شروع کردن به زیاد شدن. اون هم خوشش اومد و کش موهاشو باز کرد و در حالی که وسط راهرو وایساده بود، یه چرخش 360 درجه به سرش میده که چون خوشش میاد این چرخش ها رو هی بیشتر و بیشتر میکنه. کم کم این چرخش ها از سرش میرن پایین و تبدیل به قر کمر میشن.

- هله دان دان هله یه دانه یه دانه...

- این چرا همچین شد فرزندانم؟

آلبوس دامبلدور با دیدن این صحنه ریشاش ریخت و بعد از ریختن ریش هاش موهاشم به نشانه‌ی اعتراض صحنه رو ترک میکنن تا دامبلدور بی مو و کچلی رو شاهد باشیم!

- من چرا همچین شدن فرزندانم؟

سیبل هم که مواد توهم زای موجود تو چای بابونه اش موجب توهم و پارانویاش شده بود دامبلدور رو لرد میبینه و با ذکر "اربابا" با شیرجه ای هر دو پاشو تو حلق دامبلدور فرو میکنه!

فاچ که تنها پناهگاه دقایق قبلش که ریش های دامبلدور بودنو از دست داده این بار گریه کنون خودشو تو بغل سالازار میندازه تا بلکه اون بتونه مرهمی باشه بر درد های زیادش!

نتیجه اخلاقی این پست اینه که جنس از دستفروش نگیرید چون ممکنه قاطی داشته باشه و مثل الان سیبل سیبیل هاتون فر بخوره و توهم بزنید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: دوشنبه 22 بهمن 1403 14:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: یک فرا ابر چوبدستی (فاچ) سخنگو و متحرک وجود داره که ارتش تاریکی و سفید به دنبال بدست آوردنش هستن. در حال حاضر هر دو جبهه در تلاش هستن دل فاچو ببرن ولی فاچ افتاده رو دنده رد کردن همه با ذکر "کمسله". سفیدا نقشه می‌کشن پای درد و دلای فاچ بشینن با این خیال که اگه روانش درمان شه قطعا سفیدا رو انتخاب می‌کنه. پروسه‌ی روان درمانی فاچ توسط سفیدا، با شکست مواجه می‌شه فاچ حالا پریده توی بغل دوریا.

فاچ هم که دید گریه‌ش جواب داده و شانسی است که ممکن است از دستش در برود،‌ پرید بغل دوریا و دماغش را با لباس مخملی دوریا پاک کرد. فاچ از استرس اینکه ممکن بود رد بشه و صاحبی نداشته باشه و بی‌صاحاب بمونه و وامونده بشه و دیگه "کمسل دوعالم" بشه، سیستم بدنش به‌هم ریخته بود. کنترلش رو از دست داده بود و همینطور آب‌دماغ بود که از دماغش بیرون می‌زد.

بدن دوریا سراسر پوشیده از مایعی لزج و چسبناک شده بود. اما دوریا سعی می‌کرد هیچ واکنشی از خودش نشون نده، که مبادا فاچ ناراحت بشه و خودش هم کمسل.
- گریه... نکن... فاچک من! هیچ... اشکالی... عیـــــــــــــــــــــــــــــــــی!

دوریا دیگه نتونست. فاچ رو پرت کرد به گوشه‌ای و مشغول نگاه کردن به بدن و لباسش با نگاهی سرشار از حس چندش و انزجار و خلاصه حس‌هایی که وقتی چند کیلو آب‌دماغ می‌ریزه روت! باقی مرگخوارا و محفلیا و کارمندان وزارت هم وضعیت خوبی نسبت دوریا نداشتن. همه از مقدار زیاد آب‌دماغی که روی زمین ریخته بود و داشت کم‌کم جریان پیدا می‌کرد چندششون گرفته بود.

وضعیت منزجر کننده‌ای بود!

فاچ که دید داره همه‌چی کمسل می‌شه شدت گریه‌هاش بیشتر شد و همینجور آب‌دماغ بود که از دماغش به روی زمین ریخته می‌شد. سیل آب‌دماغ نزدیک بود که راه بیفته و همه‌رو با خودش ببره.

- گریه نکن! ارزش تو به کارهایی که میتونی انجام بدی. نه کسانی که خواهانت هستن...

فاچ فین فینی کرد و به دامبلدور نگاهی انداخت. آب‌دماغش بند اومد و سریع پرید داخل ریش دامبلدور. دامبلدور چندین سکته ریز و ناقص زد که ریش عزیزش آب‌دماغی شده بود اما به‌خاطر شرایط چیزی نگفت و به ملتی که درگیر آب‌دماغای لای دست و پاشون بودن نگاه کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1403/11/22 21:31:56
پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: دوشنبه 22 بهمن 1403 12:38
نمایش جزئیات
آفلاین
- ای بابا! بسه دیگه!
- ای بابا! بس است دیگر!

سیریوس و لرد هر دو با هم فریاد کشیدند که باعث شد تمام افراد حاضر یک متر به هوا پریده و موهایشان سیخ شود.
فاچ برگشت و با چشمان متعجب به هر دو رهبر جبهه‌ی سفید و سیاه نگاه کرد.

- مسخره‌ کرده‌ای ما را؟ از آن موقع لی لی به لالای یک چوبدستی گذاشته‌ایم و هی شانه‌ات را می‌چرخانی، چادر گل‌گلی‌ت را می‌گیری جلوی دهنت و هی می‌گویی قهرم قهرم! به درک که قهری!

سیریوس هم مشتاقانه سر تکان می‌داد.
- بابا راست می‌گه دیگه! صد بار فقط به خاطر جنابعالی سگ شدم باز آدم شدم باز سگ شدم پاچه گرفتم باز آدم شدم دست گرفتم! عی بابا بسه دیگه! اصلا می‌دونی چیه؟ دیگه نمی‌خوایمت!

در یک آن تمام خاطرات ماساژ دادن یک دو جین آدم در ابعاد و ویژگی‌های مختلف، از جلوی چشمان فاچ رد شد و قبل از اینکه تشنج کند و کف بالا بیاورد، گفت:
- نه خب قهر نمی‌کنم. اصلا من متعلق به همه‌ام!
- نمی‌خوایم دیگه!
- نمی‌خواهیم!

اوضاع بدجور یهو چرخیده بود. فاچ از نقش قربانی وارد نقش ظالم شده بود و حالا هیچ‌کس او را نمی‌خواست. در این لحظه اعضای ارتش‌ها هم مثل فرماندهان خود، دماغشان را کج کرده بودند و دست به سینه برای فاج پشت چشم نازک می‌کردند.
فاچ هم کف زمین نشست و زد زیر گریه. زار زار گریه می‌کرد. در این میان، دوریا که دید با این اوضاع ارتش سفید زودتر از همه دلشان به رحم خواهد آمد و می‌روند فاچ را بغل می‌کنند و ناز و نوازش می‌کنند، شیرجه‌ای قهرمانانه به سمت فاچ زد و گفت:
- بیا بغلم. من پادرمیونی می‌کنم ارباب بخوانت.

فاچ هم که دید گریه‌ش جواب داده و شانسی است که ممکن است از دستش در برود،‌ پرید بغل دوریا و دماغش را با لباس مخملی دوریا پاک کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دوریا بلک در 1403/11/22 12:47:54
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: مجلس
ارسال شده در: دوشنبه 22 بهمن 1403 12:22
نمایش جزئیات
آفلاین
فاچ می‌خواست با همین تک واکنش وینکی که توجه کافی بهش نداشت اونو کمسل کنه، ولی از هیجان و انرژی وینکی خوشش اومده بود و ترجیح می‌ده شانسی بهش بده.

خصوصا که وقتی به قد وینکی نگاه می‌کنه احساس بهتری نسبت به قد خودش پیدا می‌کنه. اصلا الان که بیشتر فکر می‌کنه خیلی بیشتر به وینکی میاد تا بقیه.

- وینکی جان، نظرت چیه یه اختلاطی با هم بکنیم؟
- وینکی ندونست که اختلاط چیست. ولی وینکی مسلسل داشت. وینکی فقط زبون مسلسل فهمید. وینکی باید شلیک کرد؟

فاچ برای یک لحظه احساساتی می‌شه و کلا فراموش می‌کنه که وینکی چی گفت چرا که وینکی واکنشی درست شبیه خودش داشت. آیا این نشان از یک پیوند عمیق بین این دو نو گل نداشت؟

برخلاف فاچ که داشت قلب‌قلبی می‌شد، جادوگران حاضر در صحنه چه از نوع سیاه و چه از نوع سفید، کم کم داشتن نگران ماجرا می‌شدن. نگرانی اولشون مسلسل وینکی بود که به سمتشون گرفته شده بود. اما نگرانی دومشون که اتفاقا این یکی هم بین هر دو جبهه مشترک بود این بود که، چوبدستی برای یک جن خانگی؟ اونم از نوع فرا ابر چوبدستیش؟

سیریوس جلو میاد و کاتی به داستان عاشقانه‌ی وینکی و فاچ می‌ده.
- کاته کات آقا. جن‌های خونگی نمی‌تونن چوبدستی داشته باشن! اصن جنی که جادو از نوک انگشتاش بیرون می‌زنه رو چه نیاز به چوبدستی؟ مگه نه وینکی جن خوب؟

همزمان لرد هم ابراز نارضایتی خودش رو به شکلی هوشمندانه نشون می‌ده.
- فاچ میل خودت است‌ها، ولی آبروی خود را با برگزیدن یک صاحب جن خانگی می‌بری بین تمام چوبدستی‌های عالم رسوا می‌شوی. از ما گفتن.

وینکی تحت تاثیر حرف سیریوس و فاچ تحت تاثیر حرف لرد قرار می‌گیره و هر دو با پرشی از هم دور می‌شن. البته فاچ حقیقتا که داشت پیوندی عمیق با وینکی برقرار می‌کرد، اما خب، پای آبروش که بیاد وسط همه چیو کمسل می‌کنه.
- وینکی هم کمسله!

فاچ می‌بینه که اصن داره نمی‌شه که بشه، پس با قلبی شکسته پشتشو به روی همه‌ی حضار می‌کنه.
- اصلا همه‌تون کمسلین. من قهرم. قهر تا قیامت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!