جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  62 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 اسفند 1403 18:33
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ایزابل اول به سر تا پای خودش نگاه انداخت، بعد گادفری رو دید که دستاش مربایی/خونی بود، و بعد هم هیزل که صورتش آردی شده بود. آلنیس هم به محض دیدن نگاه ایزا، دم شکلاتیش رو پشتش قایم کرد. باقی ریونیا هم هر کدوم به نحوی توسط اقلام آشپزخونه کثیف شده بودن.

آیلین که سعی داشت لکه قهوه رو از آستینش پاک کنه، کنار ایزا وایساد.
- بازرس آمبریج عزیز، اتفاقا ما همگی کــــــاملا بهداشت رو رعایت کرده بودیم! منتها موقعی که شما اومدین، پیشبند و دستکش و کلاهامونو درآوردیم تا تمیز و مرتب در خدمت‌تون باشیم.

ایزابل فهمید که آیلین سعی داره با پاچه‌خواری، آمبریج رو از خر شیطون پایین بیاره. پس اون هم خشمش رو سرکوب کرد و هر چند که براش افت داشت که اینطوری جلوی وزغی مثل آمبریج سر خم کنه، ولی برای گروهش این کار رو انجام داد.
- حق با آیلینه. حتی اگه اون ور رو نگاه کنین پیشبندایی که می‌گیم رو می‌تونین ببینین!

سرهای همه به جایی که ایزا اشاره کرده بود چرخید.
همون طور که ریونی‌ها انتظار داشتن، پیشبندها تا شده و مرتب و در سفیدترین و تمیزترین حالت خودشون، روی پیشخون قرار داشتن. که طبیعتا پیشبندهایی که تا لحظاتی پیش مورد استفاده قرار بگیرن و با عجله درآورده و پرتاب بشن، نمی‌تونن اون طور منظم روی میز قرار بگیرن.

ایزا وقتی فهمید سوتی داده که دیر شده بود و صورت سرخ آمبریج دقیقا مقابلش قرار داشت.

- منو مسخره کردین؟! مسخره کردن مامور قانون می‌دونین چقدر براتون گرون تموم می‌شه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلنیس اورموند در 1403/12/7 19:01:25

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 اسفند 1403 17:51
نمایش جزئیات
آفلاین
آمبریج که گویا خیلی از وضعیت موجود خوشش اومده بود و حسابی داشت با دیکتاتور بازی حال میکرد یک‌دفعه با حالتی که انگار تازه چیزی رو متوجه شده باشه نوک چوبدستیش رو با حالت تهدید آمیزی سمت تری گرفت.
- الان که فکر میکنم جنابعالی چرا با طلسم من پرت نشدی بیرون؟

تری در حالی که به آرومی به مشت زدن به شیشه ادامه میداد نگاهش رو از آمبریج به سمت ایزابل و باقی گروهش انداخت و ملتمسانه با زبون بی‌زبونی دنبال کمک بود؛ ولی اگه از سنگ صدا دراومد از بقیه‌ی ریونیا هم کمک می‌اومد. تری که دید از بقیه آبی گرم نمیشه خودش دهن باز کرد. خوب می‌دونست قراره چه اتفاقی بیفته.
- م... من داشتم از انبار آرد می‌آوردم. کار غیر قانونی‌ای نمی‌کردم. نگاه کنین حتی دستکش و پیش‌بندم دارم، همه چی کاملا بهداشتی و طبق قوانین...

آمبریج با تکون دادن نوک چوبدستیش به تری فهموند که ساکت بشه.
- پس داری اعتراف می‌کنی که تو هم داشتی به دستور مامور قانون بی توجهی می‌کردی.
- نه من فقط داشتم انجام وظیفه می‌کردم به جون شما!
- با من بحث نکن بچه وقتی یه چیزی میگم فقط بگو چش... آهای! وایستین ببینم. شماها چرا پروتکل های بهداشتی رو رعایت نکردین؟ دستکشا و روپوشاتون کو؟

آمبریج با یه حرکت رونالدینیویی هدفش رو عوض کرده بود و داشت ایزابل و بقیه‌ی ریونی ها رو خطاب قرار می‌داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
✨The true sign of intelligence is not knowledge but imagination📜


پاسخ به: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 اسفند 1403 16:11
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ایزابل و گادفری که حالا همراه بقیه، روی سنگ‌فرش‌های پیاده‌رو افتاده بودن، به هم نگاهی می‌ندازن.
- خب، الان که آزاد شدیم؟
- می‌تونیم سر فرصت کارای فک پلمپ کافه رو پیگیری کنیم؟

باقی ریونیا هم با برق خاصی توی چشماشون به همدیگه نگاه کردن و خوشحال از این که قرار نیست تا مدت نامعلومی توی کافه-

- آم... بچه‌ها...؟

داشتم عرض می‌کردم!
ملت ریونی خوشحال بودن که داخل کافه زندانی نیـ-

- بچه‌ها منو تنها نذارین اینجا! من می‌ترسم!

ملت و نویسنده دیگه نمی‌تونستن نسبت به کسی که مشتش رو به در شیشه‌ای و پلمپ شده کافه می‌کوبید بی‌توجه بمونن.
بله. تری که موقع سخنرانی آمبریج داشت توی انبار دنبال آرد می‌گشت، حالا داخل کافه پلمپ‌شده گیر افتاده.

ایزابل از روی زمین بلند می‌شه و دامنش رو می‌تکونه.
- ببخشید. یکی از افرادمون اون تو جا مونده! می‌شه یه لحظه پاپیونا رو باز کنین تا ما-
- جــــــــانم؟ باز کردن پلمپ اونم جلوی مامور قانون؟!
- نه نه! بعد که تری رو برداشتیم می‌تونین دوباره پلمپش کنین!

جوزفین خواست اعتراض کنه که چرا ایزابل داره با پلمپ دوباره کافه موافقت می‌کنه، ولی آمبریج خشمگین بهش این اجازه رو نمی‌ده.

- اوه الان یادم اومد! سری قبلی هم خودتون پلمپ رو باز کردین! اونم درست جلوی چشم من! بی‌توجهی به قانون جلوی چشمای مامور قانون!

اخم‌های ایزابل تو هم می‌ره، ولی بلافاصله یادش می‌آد که یکم قبل‌تر، همراه گادفری در رو باز کردن و گابریل رو به بیرون هدایت کرده بودن. گابریلی که حالا دیگه تو آسمون پرتاب شده و دور و دورتر می‌شد.

با این حال، ایزابل باز به سمت در شیشه‌ای می‌چرخه و به تری نگاه می‌کنه. دیگه نمی‌تونستن سر فرصت، کارای فک پلمپ رو پیگیری کنن. هر اقدامی بود باید همین لحظه و هر چه زودتر انجام بشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلنیس اورموند در 1403/12/7 16:19:59

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: دوشنبه 6 اسفند 1403 23:30
نمایش جزئیات
آفلاین
آمبریج یه نگاه کاملا ناخوشایندی به سرتاپای گابریل می‌ندازه و فعلا مرلینشو شکر می‌کنه که گابریل دوباره اونو محکم نچسبیده تا بغلش کنه و به جاش فرصتو غنیمت می‌شمره تا دلیل دومو رو کنه. پس اهم اهمی می‌کنه تا توجهات رو به خودش جلب کنه.

ولی چون اصولا خودپسند و خودشاخ‌پدار و اعتماد به سقف بود، حتی چشماشو باز نمی‌کنه تا ببینه اهم اهم کردنش واقعا توجهات رو به خودش جلب کرده یا نه؟ به جاش با فرضِ بای دیفالتِ این که او برترین است و دنیا دور اون می‌چرخه، شروع به صحبت می‌کنه.
- طبق حکم شماره ۲ وزارتخونه، تا وقتی که این قوانین و شئونات رعایت نشه بازرس عالی رتبه کافه‌ها، "دلوروس جین آمبریج" پشت در بسته به نظارت می‌شینه و تذکرات لازمه جهت رعایت قوانینو به کافه‌داران محترم حضورا ابلاغ می‌کنه. تذکر شماره دو...

گادفری که در حال گوش دادن به سخنان آمبریج بود، نمی‌دونست چرا آمبریج لازم می‌دونه برای هر تذکر از نو همه چیو از اول بگه، ولی ایزابل اصلا گوشش با آمبریج نبود و حتی نفهمیده بود تذکر شماره دو داره ابلاغ می‌شه. فقط به جاش به گابریل خیره شده بود که حالا به بغل کردن میز و صندلی رو آورده بود و بزودی دوباره به جمع خودشون می‌رسید تا اونا رو به یه بغل گرم و نرم دعوت کنه و بعدش بره سراغ آمبریج.

خب، همه اینا برای ایزابل فاجعه بود! کافه همین الان هم حکم پلمپ رو داشت و حضور گابریل و تکرار دلیل شماره اولی که باعث پلمپ شدن کافه شده بود هم اصلا کمکی نمی‌کرد. بنابراین ایزابل گادفری رو با آمبریج که هنوز داشت دلیل دومو می‌خوند تنها می‌ذاره و می‌ره سمت گابریل.

- هی گب!
- ایز؟
- بیا اینجا!

گابریل دست از بغل کردن گلدونی که کنار کافه بود برمی‌داره و یورتمه‌کنان به سمت ایزابل میاد. ایزابل به محض این که گابریل بهش می‌رسه، اونو بلند می‌کنه و با یه ضربه محکم به دوردست‌ها پرتاب می‌کنه. گابریل هم تو آسمونا می‌ره و می‌ره، نمی‌دونی تا کجا می‌ره! خلاصه که تو افق محو می‌شه.

ایزابل بعد از پرتاب گابریل، دستاشو برای تکوندن گرد و خاک حاصل از این عمل بزرگ می‌تکونه و با خیال راحت میاد برگرده پیش آمبریج تا بخواد پلمپ برای همیشه برداشته بشه که ناگهان می‌بینه یه وزغ که قبلا صورتی رنگ بود و حالا از عصبانیت قرمز شده بود و اسمشم از قضا آمبریج بود، جلوش ظاهر شده.

- به تلاوت قانون توسط مامور قانون بی‌توجهی می‌کنی؟

آمبریج با عصبانیت چوبدستیشو تکون می‌ده که باعث می‌شه همه‌ی حضار تو کافه به بیرون پرتاب شن و نه یکی، بلکه سه تا پاپیون به نشانه‌ی پلمپ پشت در کافه می‌خوره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ به: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: یکشنبه 29 مهر 1403 18:31
نمایش جزئیات
آفلاین
- اینجا چی؟

آمبریج بدون اینکه حتی نگاهی بیندازد، سرش را به نشانه‌ی نه تکان داد. شاید از خودتان بپرسید که چطور بدون نگاه کردن می‌داند که باید مخالفت کند؟ آیا این به این دلیل است که آمبریج آدم عنقی است و از مخالفت با دیگران لذت می‌برد؟ آیا از اینکه دیگران خوش نگذرانند و همه مثل خودش یک زندگی بدون شادی داشته باشند، خوشحال می‌شود؟ بله، قطعاً یکی از دلایلش همین است. اما دلیل اصلی این بود که این بار هزارم بود که گابریل قدم به قدم در کافه ریون حرکت می‌کرد و همان سوال تکراری را از آمبریج می‌پرسید.

- اینجا هم یعنی نمی‌تونم کسی رو بغل کنم؟

باز هم آمبریج با چشمان بسته سرش را تکان داد. درست است که آمبریج از مخالفت با سوالات مردم لذت می‌برد، ولی این رفت و برگشت تکراری دیگر اعصاب گادفری و ایزابل را به مرز نابودی رسانده بود. به همین دلیل، قبل از اینکه گابریل بتواند برای هزار و یکمین بار همان سوال را بپرسد، گادفری و ایزابل از دو طرف او را گرفتند و به سرعت از کافه بیرون بردند و جلوی در کافه رهایش کردند. گابریل با خوشحالی برایشان دست تکان داد و گفت:

- راست می‌گین! بیرون کافه که می‌تونم بغل کنم. مرسی بچه‌ها که راهنماییم کردین. درست می‌گم، آمبریج خوشگلم؟

ایزابل و گادفری فقط خوشحال بودند که از دست گابریل خلاص شده‌اند، اما جواب منفی آمبریج به سوال هزار و یکم او، هر سه نفر را شوکه کرد. آمبریج با آرامش و آهستگی گفت:

- اونجا هم هنوز جلوی کافه‌ست و بغل کردن مشتری‌های کافه خلاف قوانین و شئونات وزارت‌خونه‌ست.

گابریل هم بدون توجه سرش را تکان داد و لی‌لی‌کنان به کافه برگشت و رو به ایزابل و گادفری گفت:

- ایده‌تون خوب بود، مرسی که کمک کردین!

این‌طور بود که عصبانیت ایزابل دو برابر شد، ولی او نمی‌دانست که دلیل دوم بسته شدن کافه که آمبریج قرار بود اعلام کند، این عصبانیت را هزار برابر بیشتر خواهد کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: یکشنبه 29 مهر 1403 14:15
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


خورشید طلایی، انوار درخشانش را از پس پنجره‌های براق به درون کافه پراکنده کرد تا نویدبخش روزی نو برای ریونکلاوی‌های مشغول به تدارک قهوه داغ و کیک اسفنجی اول صبح باشد.

- ریختن شکلات توی قهوه یه توهین بزرگه! قهوه باید تلخ باشه... باید بعد خوردنش گلوت از تلخیش بسوزه! خجالت بکش!

ایزابل بسته پودر شکلات را به زور از گابریل گرفت و آن را در قفسه‌ بالای کابینت که به دور از دست‌های مشتاق دختر کوچک همیشه خندان باشد، قرار داد.

گادفری با حرکتی زیر پوستی، کاسه آرد و تخم مرغ مخصوص کیک روز که با مقادیری مایع سرخ و غلیظ آکنده شده بود را از خودش دور کرد؛ اما این حرکت از چشمان تیزبین ایزابل دور نماند.
- آهای... گادفری... با توام! اون چی بود ریختی توی کیک؟
- چی ریختم؟ چیزی نریختم!
- پس اون مایع سرخ غلیظ چیه قاطی مایع کیک؟!

گادفری کیسه‌ای خالی را پشت سرش قایم کرد.
- آم... مربای تمشک... شایدم آلبالو.
- آره جون عمت! تو گفتی و منم باور کردم!

پرش ناگهانی گابریل بر روی کول ایزابل که سعی داشت مانند صخره‌نوردی کوچک از شانه‌های او بالا برود و بسته پودر شکلاتش را از کابینت بالایی پس بگیرد، باعث شد که حواس ایزابل از گادفری و اقدام مشکوکانه‌اش پرت شود.

ظهر همان روز...


- دلوروس جین آمبریج هستم. بازرس عالی‌رتبه کافه‌‌ها!

دلوروس با مقنعه‌ای سرخ‌آبی پشت در شیشه‌ای کافه که پلمپی صورتی بر روی آن خودنمایی می‌کرد، ایستاده بود و لبخند وزغ مانند همیشگی‌اش را بر لب داشت.

ایزابل مشتش را به شیشه‌های مستحکم در کوبید.
- زن حسابی، آخه این دیگه چجور پلمپ کردنه! مگه نمی‌بینی یه ایل آدم این تو وایسادن؟ اصلا چرا کافه‌مونو پلمپ کردی؟!

آمبریج که گویی همین حالا با زبان درازش خرمگسی را شکار کرده بود، لبخند رضایتش را گشادتر کرد.
- طبق حکم بازرسی شماره یک، هر کافه‌ای که شئونات و قوانین مصوب وزارت سحر و جادو رو رعایت نکنه، بدون فوت وقت توسط بازرس عالی رتبه کافه‌ها، "دلوروس جین آمبریج" پلمپ می‌شه.

ایزابل خودش را به پشت سر گادفری رساند و در گوشش زمزمه کرد:
- همش زیر سر توئه... وقتی کیسه کیسه خون می‌ریختی توی کیک‌های روزانه‌مون باید فکر شئونات و قوانین وزارتخونه رو هم می‌کردی!

آمبریج با حرکت چوبدستی‌اش، مبل صورتی نرمی را جلوی در بسته کافه ظاهر کرد و درست رو به روی آن در حالی که یکی از پاهای گوشتالویش را روی آن یکی می‌اندخت، نشست.
- طبق حکم شماره ۲ وزارتخونه، تا وقتی که این قوانین و شئونات رعایت نشه بازرس عالی رتبه کافه‌ها، "دلوروس جین آمبریج" پشت در بسته به نظارت می‌شینه و تذکرات لازمه جهت رعایت قوانینو به کافه‌داران محترم حضورا ابلاغ می‌کنه. تذکر شماره یک...

ایزابل یقه گادفری را گرفت و او را کشان کشان به جلوی در و رو به روی آمبریج کشید.
- بیا گوش کن! تذکر شماره یک مخصوص خودته!
- در طی روز‌های گذشته گزارش شده که در کافه شما فردی دائما در حال بغل کردن عموم افراد جامعه از مرد تا زن و از پیر تا جوان بوده. این فرد خاطی شئونات وزارتخونه رو زیر پا گذاشته و باید هر چه سریع‌تر برای همیشه این اقدامو ترک کنه!
-

لحظه‌‌ای بعد، وزن نگاه‌های عصبی ریونی‌ها بر روی گابریل که سعی داشت از در شیشه‌ای بگذرد و آمبریج را بغل کند، سنگین‌تر از وزن تمام کیسه‌های خونی بود که تا به آن روز گادفری در کیک‌های اسفنجی کافه خالی کرده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: دوشنبه 25 تیر 1397 17:16
نمایش جزئیات
آفلاین
- اون چیز نازک که بال مگس نبود. بود؟
- بود.
- پس بال مگس رو از دست دادیم.
- دقیقا.
-
- اهم... اهم...
- ببند آمبریج. بدبخت شدیم!

ریونکلایی ها همه با صدای جیغ بیدار شدند و به جدیدترین بدبختی خود نگریستند.

- حالا چیکار کنیم؟
- قهر کنیم.
- ههعهعهو!
- واسه کنکور درس بخونیم!
- اهم... اهم...
- ببند آمبریج. بدبخت شدیم!
- اینو که یه بار دیگه هم گفتی.
- خواستم عمق فاجعه رو بفهمین.

آنجا بود که ملت شریف و شهیدپرور ریون عمق فاجعه را متوجه شدند. اما آنها باهوش بودند. آنها کم نمی آوردند. آنها می دانستند باید چه کنند!

- بهترین خاک، خاک جنگل ممنوعه است.
- نه! نه! باید از یه کشور دیگه خاک وارد کنیم.
- وطن فروش!
- حالا که شما درمورد جنس خاکی که قراره بر سرمون بریزیم دعوا می کنین، پس من یه موز برداشتم.
- بابا اهم... اهم...
- آمبریج ببند دیگه! مگه نمی بینی وسط جلسه مدیریت بحرانیم!؟ اصلا کی تو راه داده تو تالار ما؟
- بابا من اصن آمبریج نیستم مادرسیریوسا! من مامور وزارت بهداشت ام! اومدم بگم کافه تون پلمب شده!

ریونکلاو گروه باهوش ها بود. گروهی که روونا به آن افتخار می کرد. گروه برنده جام هاگوارتز. گروه برنده جام کوییدیچ. گروه برتر کل جهان!

اما خب... کسی نمی دانست پلمب چیست.

- بچه ها فک کنم این اومده به خاطر تلاش های زیادمون برای کافه بهمون جایزه بده.
- جایزه چیه! پلمب شدین. از سال 92 اون کافه لامصبو ول کردید رفتید دنبال مشتری. همه جاشو موش و سوسک برداشته. بهداشت گفته باید ببندید.
- ببندیم؟
- فکر کنم زیاد بهش گفتیم ببند ناراحت شد. الان داره انتقام می گیره.
- شما جدی جدی باهوشای هاگوارتزین؟ یعنی تعطیل کنیم! دیگه هم باز نشه!
- خب تا الان هم که مشتری نداشت و تعطیل بود.

مامور بخت برگشته به هوش و ذکاوت ریون و روح پر فتوح روونا درود فرستاد و ریونی ها را به حال خود رها کرد.
تا شاید بالاخره روزی متوجه شوند پلمب یعنی چه!

پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 02:01
نمایش جزئیات
آفلاین
-اصلا همون بهتر که رفت! پول نداشتیم که!

ملت باهوش و مستعد ریونی فکر نکرده بودن نوک یه برج، وسط تالار ریون، درست رو به رو ی مجسمه روونا، پول از کجا ظاهر کنن که پارتی بگیرن. در نتیجه هیچ پولی ظاهر نکرده و با بهره گیری از علم فیزیک جادویی و ترکیبش با مقداری هوش ریونی سرابی وسط تالار ریون به وجود آورده بودن.

-هعیییععییی ههعععیی!

ریونیا با تعجب به دنیس نگا کردن که سعی میکرد پای راستش رو بلند کنه و یه قدم زامبیانه برداره. اما بعد از اندازه‌گیری ها و تحقیقات لینی روی اولین قدم دنیس که حدود ده دقیقه طول کشید، متوجه شدن این راه رفتن عادی زامبیانه نیست. بلکه دوییدن خیلی سریع زامبیانه‌س! کرمم که تو این مدت انگار نه انگار باید حرف دنیس رو ترجمه کنه، با مایو مخصوص کرم های مترجم زبان زامبی روی سر دنیس لم داده بود و چون سقف تالار ریون فقط ماه و ستاره داشت، حموم ماه میگرفت.

-میشه بگی چی گفت؟

دنیس همچنان در حال تلاش و دوییدن بود. کرم عینک ماهی‌ش رو برداشت و نگاهی به ملت منتظر و شاکی ریونی انداخت. عینک رو روی سرش گذاشت و پشت چشمی براشون نازک کرد.
-اگه گذاشتین از ماه لذت ببرم... چیز خاصی نگفت. گفت خودم میگیرمش بچه ها... حالام میخوام حموم ماه بگیرم.

ریونیا به دنیس افتخار میکردن. به اراده ش. به حس گروه دوستیش. به تک تک قدم های زامبیانه ی ۱۰دقیقه‌ای ش.

-برو دنیس برو... بدو زامبیمون.
-دنیس با تمام سرعت بدو. تو تحت اسکورت ویژه ی پیکسی هستی!

دروئلا هم که موقعیت مناسبی برای بروز استعدادش گیر آوورده بود، شروع کرد به تشویق کردن دنیس‌. البته با روش دروئلانه!
-There's a reason to believe again
There's a reason to go on

ریونیا همینطور دنیس رو تشویق میکردن و بش امید میدادن تا...
تا اینکه دم دمای صبح وقتی همه وسط تالار خوابیده بودن، دنیس همچنان با تمام قوا به پیش میرفت و فقط چند قدمی با در ورودی تالار فاصله داشت. فقط چند تا ۱۰ دقیقه‌ای! زامبی ریونی، افتخار ریونکلاو، به پیروزی نزدیک بود! فقط چند قدم تا دنیای خارج از تالار فاصله داشت. دنیس توی ذهنش مثل یک جغد در بند آزاد میشد و پا به جهانی تازه میذاشت. اما به جای اینکه پا به جهانی تازه بذاره، روی یه چیز شکننده ای پا گذاشت.
-عییی هییعععهههیییی!

ریونیا خسته‌تر از این حرفا بودن که از خواب بپرن. همه با چشمای بسته منتظر ترجمه‌ی کرم موندن.
-میگه یه چیز نازکی به پام چسبیده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: دوشنبه 28 اسفند 1396 01:10
نمایش جزئیات
آفلاین
دوستان ريوني مثل صاعقه در حال آماده كردن بساط پول پارتي بودند.از طرفي رودولف كه گير بلاتريكس افتاده بود تونست با يه ترفند و حقه اي سر بلاتريكس رو شيره بماله و به مهموني بياد.دوستان ريوني براي اينكه كارشون ساده تر بشه به هر چيزي كه دم دستشون بود مواد خواب آور فوق العاده قوي اي ميزنن كه وقتي رودولف به محض دست زدن به اون خوابش برد بال مگس رو كش برن.دوستان ما به اون گفته بودن براي اينكه بال مگس رو ندزدن اون رو با خودش بياره چون مهموني تا صبح ادامه داره،رودولف هم بي چون و چرا قبول كرده بود.اما دوستان ما نميدونستن كه يكي از بچها خبر نداره كه هرچي اونجاست خواب آوره.
.........
رودولف سراسيمه وارد شد و گفت:سلام دوستان!به به!اينا چين؟
دوستان ريوني:سلام رودي(مخفف رودولف)بفرما.
و ظرف شيريني را به سمت او گرفت و همون موقع همون بچه اي كه از هيچي خبر نداشت يكي از شيريني ها رو برداشت و انداخت بالا و رو مبل كنارشومينه غش كرد و خر و پفش رفت هوا.
دوستان ريوني:اوه!نه!
رودي:شما براي من تله گذاشتين؟
و فرار كرد.همون طور كه بوسين بولت رو گذاشته بود تو جيبش و داشت فرار ميكرد،بال از تو جيبش ميفته و.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زماني كه فرد زاعد نجات يابد
زماني كه پسران نا ديده پدرشان را بكشند
زمان تاريكي فرا ميرسد




يك مرگخوار وفادار
پاسخ به: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: چهارشنبه 23 اسفند 1396 06:10
نمایش جزئیات
آفلاین
- بگو ببینیم لینی ... طرف کیه؟

- چیزه!

- این پاها اون پاها نکن لینی! بگو تا بکشیمش تالار.

- رودولف!

- یعنی باید رودولفو بکشونیم تالار؟ با چه بهونه ای؟!

تصویر تغییر اندازه داده شده


رودولف با چشمان خیره، کنج میز هافلپافی‌ها نشسته بود و غرق در انتظار شب، بی وقفه لقمه‌ای را می‌جوید.

- رودی! به کی زل زدی اینطوری ماتت برده؟

بلاتریکس مانند جن بالای سر او ظاهر شده و او را از افکارش بیرون کشید.

- به هیچکس! تو فکر بودم.

رودولف آب دهانش را قورت داد و با لبخندی تصنعی به بلاتریکس خیره شد.

- به کی فکر می‌کردی؟ ها؟ ها؟ ها ها ها؟

- من همیشه به تو فکر می‌کنم! حتی وقتی بهت فکر نمی‌کنم.

- خودتو لوس نکن. اومدم بگم شب از قلعه بزن بیرون، با تام می‌ریم شکار مشنگ.

جمله‌ای که رودولف پیش از نهار شنیده بود دوباره در ذهنش مرور شد: «رون بهم گفت که از دین شنیده که پروتی به سیموس میگفته که تو تالار ریون امشب پول پارتیه!»

- شب که ... من چیزم ... باید ... چیز ...

- چی رودولف؟

- اصلا چه معنی میده؟ شد یه بار دوتایی بریم یه جایی؟ چرا تو انقدر دم پر تامی؟ من با تام جایی نمی‌رم چون ببینمش کلاهمون می‌ره تو هم، براش بد می‌شه! اصلا اگر یک بار دیگه با هم ببینمتون ... آخخخ!

رودولف فهمید غیرتی شدن ایده مناسبی برای فریب بلاتریکس نیست. درک و فهمی که البته هزینه دردناکی داشت! اما به هر حال او باید راهی برایپیچاندن تام ریدل جوان و بلاتریکس لسترنج و ورود به تالار ریونکلا پیدا می‌کرد. در تالار ریون اما همه به این که رودولف هر طور شده خودش را می‌رساند و تجمع این همه ساحره باکمالات را از دست نخواهد داد اطمینان داشتند و مشغول محیا کردن بساط پول پارتی بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1396/12/23 13:16:53
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده