جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

29 کاربر(ها) آنلاین هستند (26 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
28 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
پاسخ: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: دوشنبه 14 مهر 1404 23:30
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
دابی خوش و خرم وارد کافه شد و رفت نشست پشت یکی از میزهای خالی و شروع کرد به کوبیدن سر خود به میز.

- دابی بد!

- به به! بالاخره یک مشتری درست و حسابی گیرمون اومد که خودش قصد همکاری داره و لازم نیست برای باز کردن دهنش به زور متوسل بشم.

آمبریج در حالی که قلنج دست‌های کوتاه و خپلش را می‌شکاند، این را گفت و مقابل دابی نشست سر میز.

- همکاری؟ دابی با کی همکاری کرد؟

- منظورم اینه که خودت قصد اعتراف داری. داشتی سرتو می‌زدی به میز و می‌گفتی دابی بد. بگو ببینم ... چرا دابی بد؟

- چون باعث زحمت پرسنل شریف و زحمکش کافه شد! دابی مزاحم! دابی خیلی بد!

- فقط همین؟ بالاخره یک ریگی به کفشت هست دیگه ...

- دابی اصلا کفش نداشت! فق جوراب داشت. اون هم یک لنگه! ولی به هر حال هر چی که هست دابی جن آزاد!

- آهان! چپی؟

- هان؟

- زیاد آزاد آزاد می‌کنی. لابد جنبش‌های کارگری معترض به وزارتخانه رو هم تو رهبری می‌کنی! تو اعتراضات هفت‌درّه نبودی؟ راستشو بگو ... چپولی آره؟

- بانو باورد کرد که دابی اصلا فرق دست راست و چپش رو هم ندونست! چپ همون بود که زیر پامون بود راست اونی بود که بالای سرمون بود؟ نه اون بالا و پایین بود.دابی خنگ!

- خوب پس بگو ارتباطت با NGO تهوع چیه؟ این NGO ها همشون مشکوکن ... سر و تهشونو بزنی به یه جا وصلن و از یه جا خط می‌گیرن! ازشون حقوق می‌گیری آره؟ مزدوری؟

- حقوق کجا بود؟ دابی فقط یک بار چندتا پیکسل تهوع از هرمیون بانو هدیه گرفت. که اونا رو هم ارباب مورفین گانت هر بار سراسیمه دنبال سنجاق قفلی می‌گشت، دابی یکیشو بهش داد که از سنجاق پشتش به عنوان جایگزین استفاده کرد. دابی ندونست که ارباب گانت چرا انقدر سنجاق قفلی نیاز داشت اما پیکسل‌های دابی خیلی زود تموم شد.

- ای بابا ... جن مهاجری چیزی نیستی؟ غیر قانونی از مرز ایرلند اومدی آره؟

- دابی در عمارت اربابی مالفوی به دنیا اومد و اجداد دابی نسل اندر نسل در خدمت این خاندان اصیل جادویی بود!

- ای بابا ... نشد که امروز هیچی مجرم دشت نکردیم. بذار حداقل یه اقدام علیه امنیت جادویی برات بنویسم.

- دابی علیه امنیت چوم‌چی‌چی چه اقدامی کرد؟

- شل بگیر بابا چیزی نیست که ... پات به آزکابان نرسیده یه چشم به هم بزنی یه عفو زوپسی شامل حالت میشه میای بیرون. به شرط این که مصاحبه با رسانه‌های معاند وصل به سایت‌های دشمن مثل دمنتور و این‌ها نکنی و اسمت رو هشتگ مشتگ نکنن. وگرنه دیگه پشت گوشتو دیدی آزادی رو دیدیا!

- خوب آخه شما گفت کدوم اقدام ... دابی حبسش رو هم کشید! دابی طبق منشورهای حقوق ...

- بسه دیگه. نوشتم تموم شد رفت. انقدر چونه نزن. بیا حکمتو بگیر برو تحویل صندوق بده رو فاکتورت حساب کن.
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
پاسخ: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: دوشنبه 7 مهر 1404 19:56
نمایش جزئیات
آفلاین
همه جا غرق سکوت بود. تنها کسی که لبخند می‌زد آمبریج بود. بقیه هم با نگرانی انتظار می‌کشیدند. شاخه های طلایی آفتاب آرام آرام داخل شدند. تقریبا داشت ظهر می‌شد. با این که ظهر قشنگی بود، همه به جز آمبریج کلافه بودند. زمانی که دیگر همه فکر می‌کردند کسی نمی‌آید صدای باز شدن در سکوت پر از نگرانی آنها را شکست.

_ سلام. ببخشید یه هات چاکلت می‌خوا...
_ سلام دوشیزه گرنجر. بنشین اینجا. کتاب هاتون رو هم بدین. باید بررسی‌شون کنم.
_ ببخشید؟!

هرمیون که لحظه ای کپ کرده بود با سردرگمی به آمبریج خیره شد.
آمبریج گفت: امروز چند‌تا بازجویی از کسایی که میان اینجا داریم. دستور از وزارت‌خونه‌ست. هرمیون که هنوز درک نمی‌کرد چرا می‌خواهند از او بازجویی کنند رفت و پشت میزی نشست. بچه های ریونکلا دورشان را گرفته بودند. آمبریج یکی از کتاب ها را برداشت: خب خب خب. بزار ببینم. تاریخچه ی هاگوارتز، هان؟ هرمیون با استرس گفت: بله.
_ از کجا گرفتی؟
_ فلوریش و بلاتز.

در آن لحظه ریونکلایی ها می‌توانستند قسم بخورند که شنیدند که او گفت: یادم باشه اونجا رو هم بررسی کنم.

_ صحیح. درباره ی مدرسه‌ت بگو. اون دامبلدور نمیزاره بیام اونجا رو بررسی کنم.
_ مدرسه ی خوبیه. فقط...
_ فقط چی؟
_ هیچی قربان. فقط بعضی وقت‌ها حوصله‌مون سر میره. اومدم اینجا یه بادی به کله‌م بخوره، یه‌کم از فضای مدرسه دور بشم.
و تلاش کرد نگوید: با دیدن شما اصلا یه باد خوبی به کله‌م خورد...
آمبریج به او خیره شد. ظاهرا از این مشتری هم چیز خوبی گیرش نیامده بود. گفت و گویشان به قدری کسل کننده بود که خود نویسنده هم نمی‌دانست چه بگوید. او از خیر مشتری بهت برگشته گذشت و اجازه داد کتاب هایش را بردارد. در همان لحظه سوالی به ذهن آمبریج رسید که به نظرش خیلی مهم آمد. اما هرمیون تا فهمید او قصد دارد باز هم سوال بپرسد به سرعت قبل از اینکه آمبریج بتواند چیزی بگوید از کافه خارج شد: ممنون از بابت هات چاکلت! از صدای سکه ها بر روی میز ریونکلایی ها فهمیدند پول هات چاکلتی را که نخورده پرداخت کرده است؛ بی اعتنا به آمبریج که بهشان می‌گفت بروند دنبال هرمیون آرام ولی خوشحال از سکه ها رفتند به آشپزخانه و به خودشان زحمت ندادند بروند دنبالش.
ریونی ها باز هم خوشحال ولی کلافه منتظر مشتری بعدی شدند.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در 1404/7/7 20:34:03
قلب است که نشان می‌دهد انسان‌ها تا چه حد بزرگ‌اند نه ظاهرشان.
پاسخ: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: پنجشنبه 3 مهر 1404 15:28
نمایش جزئیات
آفلاین
ریونی‌ها کلافه شده بودند؛ دیگر تحمل حضور آمبریج را نداشتند. البته هیچ‌کس تحمل حضور آمبریج را نداشت. فکر می‌کنید برای چه وزارت‌خانه مدام او را به مأموریت‌های خارج از ساختمان اصلی می‌فرستاد؟ چون آن‌ها و مخصوصاً هلگا هم حوصله‌ی آمبریج را نداشتند و مرتب به "مأموریت‌های مهمی" مثل سر زدن به یک کافه که توسط جادوآموزان کم‌سن‌وسال هاگوارتز اداره می‌شد، روانه‌اش می‌کردند. حالا مشتری بعدی که قرار بود توسط آمبریج بازجویی شود چه کسی می‌توانست باشد؟ زمزمه‌های ریونی‌ها شنیده می‌شد که از بغلی‌شان می‌پرسیدند: «آیا ممکن است مشتری بعدی، بعد از چند ساعت بازجویی توسط آمبریج، باز هم دلش بخواهد در کافه بماند و چیزی سفارش بدهد؟» بالاخره اجاره‌ی کافه ریون هم گالیون می‌خواست و بی‌مشتری، گالیون از کجا می‌آوردند در این اوضاع اقتصادی؟

خلاصه که آمبریج با چشمان بسته و لبخند مسخره‌ای روی صندلی کنار در کافه نشسته بود. مثل فیلم‌ها یک چراغ بالای سرش آویزان کرده بود که مدام تاب می‌خورد و جوی مخصوص برای بازجویی ساخته بود. همزمان، ریونی‌ها ناخن دست که هیچ، ناخن پاهایشان را هم می‌جویدند و منتظر بودند مشتری بعدی چه کسی خواهد بود. ناگهان سایه‌ای پشت کافه افتاد و بدون آنکه دستگیره‌ی در بچرخد، در به شکلی معجزه‌آسا (یا شاید جادوگر‌آسا؟ ) باز شد. ابری از تاریکی، ترکیبی از سیاهی و سبزی، با کلاه سبز و گردنبند مارگونه‌ای وارد کافه شد.

ـ یک عدد تریپل شات اسپرسو، بدون شکلات، به‌غایت تلخ.

سالازار اسلیترین، مدیر هاگوارتز و پادشاه جهنم، که به تازگی از فردیت خود عبور کرده و به مفهومی از تاریکی بدل شده بود، وارد کافه شد و بی‌آنکه توجهی به آمبریج نشان دهد، سفارش خود را اعلام کرد. آمبریج که حالا جای لبخند مسخره‌اش را لب کجی عصبی گرفته بود، از جا برخاست و گفت:

ـ جناب اسلیترین، قبل از سفارش باید ازتون سوال‌هایی بپرسیم. سوالاتی که مربوط به وزارت خونه میشه.
ـ آمبریج، بی‌تردید خودت می‌دانی، اما شاید دیگران ندانند که تو روزگاری دانشجوی ما در تالار اسلیترین بوده‌ای.
ـ این چه ربطی به بازجویی داره؟
ـ ربطی ندارد؛ ما صرفاً این نکته را بیان کردیم تا خوانندگان پست از این واقعیت تلخ مطلع شوند. اما در باب درخواست تو باید گفت: به‌راستی آیا سیمای ما شایسته‌ی آن می‌نماید که بر این‌جا بنشینیم و وقت خویش را صرف بازجویی‌های تو کنیم؟ هرچند هیأت ما آمیخته به دود سبز و سیاه است، همان نیز والاتر از آن است که برای پرسش‌های بی‌ارزش تو و به‌ویژه برای وزارت‌خانه‌ی هلگا هافلپاف هدر رود.

ریونی‌ها از این مکالمه خشنود بودند و از اینکه آمبریج جلوی چشمشان ضایع شد، ریزریزکی قهقهه می‌زدند. اما این گابریلا بود که هیچ اعتنایی به فضای بازجویی نکرد و با صدای بلند خندید. همان‌جا با دستگاه اسپرسوی جادویی که حتی تفاله هم تولید نمی‌کرد، یک شات اکسترا تلخ آماده کرد و به دست سالازار داد. سالازار نیز، بی‌هیچ سخن دیگری و برای جلوگیری از اتلاف وقت، به صورت غباری از تاریکی کافه را ترک کرد؛ بی‌آنکه در را باز کند.

اکنون ریونی‌ها و آمبریج در انتظار مشتری دوم نشسته بودند. مشتری بعدی چه کسی می‌توانست باشد؟ و آیا آمبریج بالاخره موفق می‌شد یک بازجویی درست‌وحسابی انجام دهد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: چهارشنبه 2 مهر 1404 20:38
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه تا پایان این پست: دلورس آمبریج کافه‌ی ریونی‌ها رو پلمپ کرده و برای بازگشایی، براشون شرط میذاره که بشینه توی کافه و تمام مشتری‌ها رو بازجویی کنه، چرا که معتقده هر آدمی بالاخره یک ریگی به کفش داره و میتونه به ملت گیر بده!

***


اصولا ما جادوگرها، در بسته‌بندی ضعیفیم! برای همین است که در جنگ روایت و نبرد رسانه‌ای، کم می‌آوریم. این مشنگ‌ها را ببینید ... یک عنکبوتی یک انگولکی به یکیشان داده و یارو دو تا تار تنیده؛ هشت تا فیلم و هشتصد قسمت کارتون ازش ساخته‌اند! یا اصلا در مورد خود ما جادوگرها ... یک چیزهایی از قدیم در ذهنشان مانده؛ از دوران پیش از تصویب قانون رازداری! همان‌ها را ورمی‌دارند فیلم و کتاب و افسانه می‌کنند، آدم کیف می‌کند! از اجنه‌ی ما یک قدرت حلول در سایر اشخاص و اشیاء را می‌داند ... کلّی جن‌گیر و فیلان از رویش می‌سازد. حالا ما جن خانگیمان را چطور عرضه می‌کنیم؟ این طور که کلا سر خود را به در و دیوار می‌کوبد و در و دیوانه‌ای است برای خودش! البته منظورم در روایتی است که این خانم مشنگ‌زده وخودفروخته‌ی رولینگ از دابی ارائه داده. همو که در هر فن فیکشن و سریال جدیدی که از جهان ما با امضایش می‌سازند، فقط چهارتا لگبت و فرزند نامشروع و اقلیت نژادی به داستان اضافه می‌کند و چیز می‌زند به ابهت ما جادوگرها! ولی خوب واقعیت این است که همین اجنه‌ی خانگی که یکی از موجودات آندرریتد دنیای جادوگران هستند، قدرت‌های بسیار خارق‌العاده‌ای دارند.

آمبریج جلو آمد و بالای سر جنازه‌ی پیرمرد زانو زد.

- اممم ... آقا؟

- بله؟

آمبریج یک قد از جا پرید و خودش و گربه‌های روی لباس و اکسسوری‌هایش همگی با هم جیغ کوتاهی زدند! پیر مرد ناگهان چشم باز کرد، پاسخ آمبریج را داد و همزمان از جا برخواست. نفس ریونی‌ها در سینه حبس شد! یعنی قرار بود سوء قصد آن‌ها به جان خود را لو بدهد؟

- شما چرا این وسط خوابیده بودین؟

- آقا نقش بازی کرد! آقا بازیگر یک نمایش جنایی بود. نمایش برای وقتی که پلمپ کافه رفع شد! آقا جادوگر زنده! آقا بـــَـــ...

لیلی جلو پرید و دهان جنازه را گرفت تا دابیِ حلول کرده در آن گند نزند.

- چرا این طوری صحبت می‌کنی؟ تو چرا دهنشو گرفتی؟

- این آقا می‌خواستن بگن که بـــــَــــــ... چیز ... بر...
- آقا برانداز! آقا کوکتل مولوتوف نواز! آقا شورشی! آقا نه این وری نه اون وری، مرگ بر وزیر دیگری!

چهره‌ی آمبریج هر لحظه سرخ‌تر می‌شد که این بار بم دهان جنازه را با گلوله‌ای از برف پر کرد.

- نه نه! آقا شوخی می‌کنن. این‌ها همه جزو نقششون توی نمایش بود. آقا خودشون چیز هستن. چیز دیگه ...
- بزاز!
- بندباز؟
- بدفاز؟
- بدخواب؟
- کودک نواز؟
- بدلکا... صبر کن ببینم! این آخری که با بـَـ... شروع نمی‌شد!
- قبل از سانسور می‌شد!

- بس کنین دیگه اسم فامیلو! ایشون برزگر هستن جناب آمبریج! از زمین‌های کشاورزی دوری این جا اومدن. لهجه‌شونم به همین خاطره.

آمبریج تسترال شد. شک و تردید از چهره‌اش رخت بربست و برگشت تا از همان راهی که آمده برود پی کارش ...

- اهم ... بانو دلورس!

به چارچوب در رسیده بود که ایستاد و چرخید رو به جماعت ریونی.

- حالا که مجددا تشریف آوردین ... می‌خواستم بپرسم احیانا راه دررویی، میون‌بری، چیزی وجود نداره که کافه‌ی ما فکّ پلمب بشه؟

- هوم ... چرا! با یک شرط می‌تونم کافه رو بازگشایی کنم.

- چه شرطی؟

- این که خودم بشینم تو کافه. و هر مشتری که وارد میشه برم سر میزش بشینم. و ازش بازجویی کنم.

با هر جمله‌ی آمبریج، مردمک چشم ریونی‌ها گشادتر می‌شد.

- بازجویی؟ در چه مورد؟

- خوب از دید ما وزارتی‌ها، تمام مردم مجرمن، مگر این که خلافش ثابت بشه. بالاخره هر باغچه‌ای رو بیل بزنی توش کرم پیدا میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
پاسخ: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: چهارشنبه 19 شهریور 1404 00:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کافه ریون دیگر مثل سابق نبود؛ بشقاب‌ها، لیوان‌ها و ظرف‌های پراکنده و حتی تکه‌های گوی شکسته‌ی سیبل روی میزها مثل قطعات پازل افتاده بود. بخشی از بشقاب‌ها روی زمین بود و بخش دیگری روی صندلی‌ها لیز می‌خوردند. ریونکلاوی‌ها وسط همه‌ی این آشوب خشکشون زده بودند و نمی‌دانستند بخندند، جیغ بزنند یا فرار کنند.

پیرمرد نیم‌متری با دماغ خال‌دار و ریش آشفته، درست وسط کف کافه نقش زمین شده بود و حتی نفسش هم به نظر می‌رسید بند آمده باشد؛ انگار به یکباره تصمیم گرفته بود نقش یک عروسک خوابیده را بازی کند.

-خب گفتم که مرگ زودهنگانی براش پیش‌بینی می‌کنم!

هر کس واکنشی نشان داد. آلنیس دستشو روی دهنش فشار داد و سعی کرد قیافه‌ی جدی نگه دارد، ولی چشماش تمام احساساتش رو میرسوند بود و گوشه‌ی لبش بالا رفته بود. گابریلا، بی‌خیال، روی صندلی لم داده بود و با عشق به بستنی توت‌فرنگی‌اش چشم دوخته بود؛ انگار نه انگار پیرمرد روی زمین افتاده!

-بستنی توت‌فرنگی می‌خورین؟ یه ذره تهش مونده، بازم میگم ممکنه نظر امبریج رو تغیر...باشه! ببخشید!

هنوز صدای کسی درنمی امد که...

-اینجا چه خبره؟

همه ریونکلاوی‌ها خشکشون زد چون این صدا صدای امبیریج بود! به هم نگاه کردند و هیچکس حرفی نمیزد. بلاخره آلنیس با دست‌های لرزان خم شد، چند بشقاب روی میز جابجا کرد و با صدای لرزان و تلاش ناکام برای اعتماد به نفس گفت:

-خب… راستش… ما… داشتیم… چیز می‌کردیم…

-یه نمایش تمرین می‌کردیم، برای وقتی که رفع پلمپ شدیم…


همه با تعجب به سمت لیلی برگشتند. لیلی که خودش هم هول کرده بود، دست‌هاشو به هم فشار داد، چشماش را گرد کرد و لبخندی لرزان زد:

-اره… هممون فقط داشتیم نقش بازی می‌کردیم…


آمبریج ، ابروهاشو بالا برد و چشماش برق زد. کافه پر شد از سکوتی سنگین که فقط صدای تیک‌تیک بشقاب‌ها روی میز و نفس‌های هول لیلی توش شنیده می‌شد.

-اینجا چرا اینقدر بهم ریخته؟ اوووون… اوووون… اون مرده؟!


بم که سعی می‌کرد ماجرا رو ادامه بده، با دستپاچگی گفت:

-خب… اونم جزئی از نمایشه دیگه! نمایشش جناییه… فکر کنم حتی خودش هم هنوز نمی‌دونه زنده‌ست!


آمبریج مکث کرد و گفت:

-باشه…پس ... فکر کنم بهتره خودم بررسی کنم!
-چییییی...؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1404/6/19 8:53:39

Only Raven

پاسخ: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: پنجشنبه 12 تیر 1404 20:06
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هر ایده ای در جهان موافقین و مخالفین خودش رو داره. گاهی حق با موافقینه و گاهی با مخالفین. گاهی حق به حق دار میرسه و گاهی هم اینطوری نیست و حق به اونی که زورش بیشتره میرسه. این وسط باید دید کی میتونه حرفشو به بقیه بقبولونه. حالا یا با منطق یا با زور. گاهی هم ممکنه پیش بیاد که دستی از عالم غیب ظاهر بشه و کاسه کوزه‌ی بقیه رو به هم بریزه. اینجوری میشه که خیلی از ایده ها به مرحله شکوفایی نمیرسن و هنوز اجرا نشده نابود میشن. همیشه باید یکی باشه که بتونه جلوی این چیزا رو بگیره و ایده ها رو نجات بده.
شاید بپرسید این همه مقدمه میچینی که چی بشه، برو سر اصل مطلب و بگو میخوای تهش به چی برسی. باید بگم خدمتتون که...

- بشقاب عتیقه‌ی گران‌بهای یادگاری هفتاد و پنج نسل پیش خانوادگی منو کجا بردین تسترال صفتا؟

بله... دقیقا همین رو میخواستم خدمتتون بگم. وقتی که گفتم مواردی هست که میتونه باعث بشه یه ایده هنوز به مرحله اجرا نرسیده نابود بشه و چیزی ازش باقی نمونه، دقیقا منظور همین بود.
پیرمردی نیم متری با بینی دراز با یک خال گوشتی بزرگ و سیاه روی دماغش به سمت جماعت ریونکلاوی میخزید و مشغول داد و بیداد بود.

- این صدای کی بود؟
- با ما حرف میزد؟
- کرم های فلوبر فر خورده! هیپوگریف های دو پا! سوسک های اژدها صفت! بشقاب منو پس بدین!
- به نظر میاد با ما باشه واقعا!

سیبل با ورود به ماجرا سعی کرد پیرمرد رو کمی آروم کنه.
- ببینید جناب پیر فرتوت! شما سنی ازتون گذشته، من تو همین گوی پیشگویی که در دستمه دارم میبینم که عمر زیادی ازتون باقی نمونده، یه بشقاب قدیمی رو میخواید چی کار؟
- پیر خودتی فالگیر سیبیلو! اصلا خودت معلوم نیست زنی یا مرد. با اون سیبیلای...

خــــــــــــرچ!

این صدای شکسته شدن گوی پیشگویی سیبل توی سر پیرمرد داستان بود. بلاخره صبر سیبل هم حدی داشت! اون در حالی که رداش رو میتکوند تا خرده های شیشه روش نمونده باشه با صدایی آروم و ریلکس گفت:
- حالا دیگه مشکل حل شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: چهارشنبه 11 تیر 1404 12:09
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه تا پایان این پست: (یعنی نیازی نیست کل پست رو بخونین و فقط خوندن خلاصه کافیه!)
ریونکلاوی‌ها مشغول کار در کافه هستن که آمبریج، بازرس عالی‌رتبه کافه‌ها میاد و به دلیل رعایت نشدن قوانین و شئونات وزارت سحر و جادو، با گره زدن جوزفین به شکل پاپیون به در کافه، اونجا رو پلمپ می‌کنه و در حال حاضر بسیار هم عصبانیه. ریونکلاوی‌ها بشقابی که یه گربه توش گیر افتاده و میو می‌کنه پیدا می‌کنن و آلنیس تصمیم می‌گیره اونو به آمبریج بده، بلکه بتونه آرومش کنه...

~~~~~~~


آلنیس با شنیدن صدای بشقاب کوچیکی که داشت می‌لرزید و "میو"ی ضعیفی می‌کرد، ایده‌ای به ذهنش می‌رسه.
- شاید اگه این بشقاب گربه‌ای رو به آمبریج بدیم آروم بگیره؟

کریدنس با احتیاط بشقابو از روی زمین برمی‌داره و نگاهی به گربه‌ی نحیف درونش می‌ندازه.
- خوشگله، ولی به نظر نمیاد به اندازه آمبریج از خودراضی باشه!

بم که دوست داشت چهره گربه رو ببینه، یکم سرجاش بپر بپر می‌کنه بلکه قدش به دست کریدنس برسه و گربه رو ببینه. ولی موفق نمی‌شه. پس به جاش می‌گه:
- به هر حال چیز دیگه‌ای هم برای یخ کردن آمبریج نداریم، داریم؟
- ولی اگه جواب نده و بدتر عصبانی بشه چی؟

- شاید باورتون نشه، ولی اون بستنی توت‌فرنگی‌هایی که پیدا کردم و خوردمشون یکی از بهترین بستنی توت‌فرنگی‌هایی بودن که تو تمام عمرم خورده بودم!

آلنیس، بم و کریدنس که عمیقا تو بحث نجات کافه ریون فرو رفته بودن، با شنیدن این حرف، اتوماتیک‌وار سراشون به سمت منبع صدا یعنی گابریلا می‌چرخه.
- چی گفتی؟
- الان بستنی توت‌فرنگی تو چه اهمیتی داره؟
- گرفتی ما رو؟

گابریلا چشماشو می‌بنده و لحظه‌ی خوردن بستنی توت‌فرنگی مذکور رو به یاد میاره.
- شگفت‌انگیز بود! یکی از بهترین احساساتی که هر انسانی ممکنه تو زندگیش تجربه کنه. واقعا حیف شد از دستش دادین.

گابریلا بعد از گفتن جمله‌ی آخر، شروع به نچ‌نچ کردن و تاسف خوردن به حال اونا که این تجربه رو نداشتن می‌کنه. بم که از چیزهای سرد و یخی استقبال می‌کرد، با تردید می‌گه:
- شاید آمبریج بستنی توت‌فرنگی دوست داشته باشـ... شوخی کردم.

بم با نگاهی که کریدنس و آلنیس بهش می‌ندازن حرفشو عوض می‌کنه و در نهایت آلنیس تصمیم می‌گیره گابریلا رو ایگنور کنه و به جاش قضیه‌ی مهمی که در جریان بود رو به یه جایی برسونه.
- بیاین شانس خودمون رو با بشقاب گربه‌ای امتحان کنیم!

و بشقابو از دست کریدنس می‌گیره و با قدم‌هایی محکم به سمت آمبریج می‌ره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 تیر 1404 12:59
نمایش جزئیات
آفلاین
جوزفین که داشت زیر لب برای خودش فاتحه می‌خوند، ناگهان حس کرد نسیمی سرد از زیر در کافه بلند شد. یک نسیم زمستانی که نه از پنجره آمده بود، نه از تهویه، بلکه انگار از جایی ورای دیوارها، از شکافی در خود فضا، درز کرده بود به دل گرمای آشفته‌ی کافه.
مهی بنفش‌رنگ، آرام‌آرام از کف زمین بالا آمد. اول از کنار کفش‌های تاموکو گذشت، بعد از روی چکمه‌های آلنیس خزید، و در نهایت، درست وسط سالن ایستاد. و تاریکی، شکل گرفت.
در مه، مردی ایستاده بود. لاغر، با چشمانی عمیق‌تر از سیاه‌چاله، و دستی که عصایی بلند با سر اژدهایی در آن بود. ردای تیره‌اش با باد نامرئی‌ای می‌لرزید. صدایش آرام و سنگین، بدون فریاد، ولی پر از فرمان، در فضا پیچید.

_در تاریکی، صداها گم نمی‌شوند. فقط شنیده نمی‌شوند.در سکوتِ مرز، صدای فریاد بشقابی شنیدم.ارواحی به دام افتاده. نه زنده‌اند، نه مرده.
این، دیگر شوخی نیست.

ریونیا که همچنان در شوک بشقاب‌درمانی و گابریلای سینمایی بودن بودن، یکی‌یکی برگشتن سمت منبع صدا.
گابریلا در حالی که هنوز در حال تمرین پرتاب بشقاب بود، با کنجکاوی سر چرخوند.
_ااا، لوکیشن فیلم جدیدته؟ یا از گریم درنیومدی؟

مارکوس حتی پلک هم نزد. مستقیم به آلنیس و دو بشقاب نگاه کرد. زیر لب وردی به زبان لاتین باستانی زمزمه کرد و نوک عصایش را به سمت بشقاب‌ها گرفت. نور سبز خاکستری از چوب جادویی‌اش بیرون خزید، نه مثل آواداکداورا، بلکه شبیه نور حافظه‌ای قدیمی. خاطره‌ای از مرگ.
بشقاب‌ها شروع کردند به لرزیدن. صداهایی از درونشان شنیده می‌شد صدای تری، که انگار خواب دیده، و بردلی، که داشت با خودش شعر می‌خوند!

تری (از تو بشقاب):
_مـــامان؟ منو از مهد ببـر خـونـه.
بردلی:
_دو بعدی شدم ولی هنوز سه تا عاشق دارم من نانا نای!

و بعد، ناگهان پوفففف!
دو انفجار مه‌آلود، و تری و بردلی مثل سیب‌زمینی آب‌پز از توی بخار بیرون افتادن، با موهایی بهم‌ریخته و چشمانی گشاد. ریونی‌ها نفس راحتی کشیدن.
مارکوس بدون این‌که چیزی بگه، سرش رو پایین انداخت، برگشت سمت مه، و در همون لحظه که داشت ناپدید می‌شد، تنها یک جمله‌ی سنگین زمزمه کرد:
_اگر باز ارواح را در ظرف زندانی کنید. ظرف، دیگر ظرف نخواهد ماند.

مه جمع شد. سکوت شد. حتی گابریلا هم خیره مانده بود.
و در نهایت، آلنیس خیلی آهسته گفت:
_یعنی واقعاً ترجیح می‌دادم همون گابریلا بشقابو بشکنه، تا این یارو از دل مه بیاد بیرون!

و از ته سالن، بشقاب کوچکی که هنوز داشت می‌لرزید، یک "میو"ی ضعیف کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: یکشنبه 4 خرداد 1404 17:07
نمایش جزئیات
آفلاین
جوزفین که همچنان با دهانی نیمه‌باز و چشمانی گرد به صحنه نگاه می‌کرد، قادر نبود هیچ صدایی جز صدای درونی مغزش را بشنود که می‌گفت:
- اگه اینو تعریف کنم، کسی باور نمی‌کنه.

آن‌چه جلوی چشمش اتفاق می‌افتاد چیزی نبود جز یک تکه پوست صورتی‌رنگ که بی‌حرکت روی زمین پهن شده بود: آمبریج. نه در حال، نه در آینده، بلکه به‌طرز ترسناکی دو بعدی شده بود، چسبیده به زمین مثل برچسبی که کودک پنج‌ساله‌ای با خشم بر دفتر ریاضی‌اش کوبیده باشد.

اما بعد... انگشتش تکان خورد.

آهسته، لرزان، شبیه یک بالن خالی که تازه شروع کرده هوا بگیره. سپس صدای عجیبی از درونش برخاست، چیزی میان "پفففف" و "کچچچچ"، انگار کسی داشت با فوت بادش می‌کرد. ابتدا بینی‌اش، بعد لبش، سپس یکی از گونه‌های همیشه گل‌انداخته‌اش از زمین بلند شد. انگار پوستر تبلیغاتی چسبیده بر دیوار، داشت خودش را از چسب جدا می‌کرد. با هر ثانیه، بخشی از بدنش پُف می‌کرد و می‌آمد بالا.

و بعد از چند لحظه، آمبریج، هنوز مقدار خوبی لِه شده، ولی حالا در ابعاد کامل سه‌بعدی، با خرخر و غرغر از زمین بلند شد. ابتدا خودش را تکاند؛ از لباسش پر بود از گرد و غبار، تکه‌ای از فرش، و شاید کمی غرور زخمی‌شده. بعد، بدون اینکه توضیحی بدهد، از داخل آستینش یک اتوی جادویی بیرون کشید، آن را روی میز شکسته‌ای کوبید، و شروع کرد به صاف کردن چروک‌های ژاکت صورتی‌رنگش چرا که نباید با لباس چروک‌دار آبروی وزارت خانه را می‌برد.

وقتی کارش تمام شد، نگاهی به یقه‌اش انداخت، اونم کمی صاف کرد، سینه‌اش را صاف کرد، لبخند ساختگی همیشگی‌اش را به لب آورد و زیر لب زمزمه کرد:
- وزیر و وزارت خونه حتما گزارشی کامل از این اتفاق دریافت میکنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: پنجشنبه 11 اردیبهشت 1404 14:28
نمایش جزئیات
آفلاین
ریونکلاوی‌ها انگار نه انگار که خاک بر سرشون شده و گابریلا، آمبریجو با زمین یکی کرده، به ابراز نگرانی برای هم‌گروهی‌های در چنگالِ بشقابشون ادامه می‌دن. در واقع اینقد نگران اونا بودن که اصن متوجه بلایی که بر سر آمبریج اومد نشدن. به جز جوزفین که هنوز همچون پاپیون به در گره خورده بود و محدوده‌ی دید چشماش خیلی محدود بود و با هیجان تمام صحنه‌ها که دقیقا تو همون تنها محدوده‌ی قابل رویتش رخ داده بود رو دیده بود.

- ای گابریلای نجات‌دهنده، راهکار تو برای نجات ریونکلاوی‌های بشقابی چیه؟

گابریلا با این خیال که باید آمبریج رو شکست بده جلو اومده بود، اما حالا که صدایی از پشت سرش در مورد بشقاب حرف می‌زنه، دستشو به نشانه‌ی "صبر کن" برای آمبریجی که رو زمین پهن شده بود تکون می‌ده و به سمت آلنیس و دو تا بشقاب توی دستش می‌ره.
آلنیس خیلی مطمئن نبود که می‌تونه جون دو تا از ریونکلاوی‌ها رو تو دستای گابریلا بذاره یا نه، آخه یکم برقای شیطانی چشماش تو اون لحظه زیاد بود. ولی خب فرصت واکنش پیدا نمی‌کنه و تا میاد به خودش بجنبه می‌بینه گابریلا نه‌تنها بشقابا تو دستشه، بلکه چند قدمم ازش فاصله گرفته و حالا ژست کسایی رو گرفته که می‌خوان پرتاب نیزه کنن. فقط به جای نیزه این بشقاب بود که تو دستاش بود!

آلنیس در آخرین لحظه‌ای که گابریلا قصد داشت بشقابِ حاویِ بردلی رو به دیوار بکوبه، با فریاد "نــــــــــــــه"ی جان‌گدازی که در پس‌زمینه پخش می‌شه، به سمت گابریلا هجوم می‌بره.
- نه! چرا می‌خوای بشکنیشون آخه؟

گابریلا بدون این که تغییری تو حالت بدنش بده که هنوز ژست پرتابو گرفته بود، ابرویی بالا می‌ندازه.
- خب بشقابن دیگه. بشقابم برای شکستنه! بعدش آزادی، بردلی، تــری! (با آوا خونده بشه. )

آلنیس نمی‌دونست چرا اولین کاربردی که برای بشقاب به ذهن گابریلا رسیده باید شکستنش باشه و نه خوردن غذا توش، اما تکونی به سرش می‌ده تا این افکارِ حواس‌پرت کنی از ذهنش کنار برن و رو اصل ماجرا تمرکز کنه.
- ولی اگه تری و بردلی هم همراه بشقاب بشکنن چی؟
- ریپارو می‌زنیم بشون دوباره به هم بچسبن؟

جوزفین که همچنان تنها صحنه‌ای که می‌دید آمبریج یکی شده با زمین بود، با این تفاوت که حالا انگشت آمبریج تکونی خورده بود و به نظر میومد کم‌کم داره از حالت دو بعدی به سه بعدی برمی‌گرده، نکته‌ای رو به همگان گوشزد می‌کنه.
- اممم دوستان... شاید که آمبریج؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅