- دابی بد!

- به به! بالاخره یک مشتری درست و حسابی گیرمون اومد که خودش قصد همکاری داره و لازم نیست برای باز کردن دهنش به زور متوسل بشم.

آمبریج در حالی که قلنج دستهای کوتاه و خپلش را میشکاند، این را گفت و مقابل دابی نشست سر میز.
- همکاری؟ دابی با کی همکاری کرد؟

- منظورم اینه که خودت قصد اعتراف داری. داشتی سرتو میزدی به میز و میگفتی دابی بد. بگو ببینم ... چرا دابی بد؟
- چون باعث زحمت پرسنل شریف و زحمکش کافه شد!
دابی مزاحم! دابی خیلی بد! 
- فقط همین؟
بالاخره یک ریگی به کفشت هست دیگه ...- دابی اصلا کفش نداشت! فق جوراب داشت. اون هم یک لنگه! ولی به هر حال هر چی که هست دابی جن آزاد!

- آهان! چپی؟
- هان؟

- زیاد آزاد آزاد میکنی. لابد جنبشهای کارگری معترض به وزارتخانه رو هم تو رهبری میکنی! تو اعتراضات هفتدرّه نبودی؟ راستشو بگو ... چپولی آره؟
- بانو باورد کرد که دابی اصلا فرق دست راست و چپش رو هم ندونست! چپ همون بود که زیر پامون بود راست اونی بود که بالای سرمون بود؟ نه اون بالا و پایین بود.دابی خنگ!

- خوب پس بگو ارتباطت با NGO تهوع چیه؟ این NGO ها همشون مشکوکن ... سر و تهشونو بزنی به یه جا وصلن و از یه جا خط میگیرن! ازشون حقوق میگیری آره؟ مزدوری؟
- حقوق کجا بود؟ دابی فقط یک بار چندتا پیکسل تهوع از هرمیون بانو هدیه گرفت. که اونا رو هم ارباب مورفین گانت هر بار سراسیمه دنبال سنجاق قفلی میگشت، دابی یکیشو بهش داد که از سنجاق پشتش به عنوان جایگزین استفاده کرد. دابی ندونست که ارباب گانت چرا انقدر سنجاق قفلی نیاز داشت اما پیکسلهای دابی خیلی زود تموم شد.

- ای بابا ... جن مهاجری چیزی نیستی؟ غیر قانونی از مرز ایرلند اومدی آره؟
- دابی در عمارت اربابی مالفوی به دنیا اومد و اجداد دابی نسل اندر نسل در خدمت این خاندان اصیل جادویی بود!

- ای بابا ... نشد که امروز هیچی مجرم دشت نکردیم. بذار حداقل یه اقدام علیه امنیت جادویی برات بنویسم.

- دابی علیه امنیت چومچیچی چه اقدامی کرد؟

- شل بگیر بابا چیزی نیست که ... پات به آزکابان نرسیده یه چشم به هم بزنی یه عفو زوپسی شامل حالت میشه میای بیرون. به شرط این که مصاحبه با رسانههای معاند وصل به سایتهای دشمن مثل دمنتور و اینها نکنی و اسمت رو هشتگ مشتگ نکنن. وگرنه دیگه پشت گوشتو دیدی آزادی رو دیدیا!

- خوب آخه شما گفت کدوم اقدام ... دابی حبسش رو هم کشید! دابی طبق منشورهای حقوق ...
- بسه دیگه. نوشتم تموم شد رفت. انقدر چونه نزن. بیا حکمتو بگیر برو تحویل صندوق بده رو فاکتورت حساب کن.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


هرمیون که هنوز درک نمیکرد چرا میخواهند از او بازجویی کنند رفت و پشت میزی نشست. بچه های ریونکلا دورشان را گرفته بودند. آمبریج یکی از کتاب ها را برداشت: خب خب خب. بزار ببینم. تاریخچه ی هاگوارتز، هان؟
هرمیون با استرس گفت: بله.
فقط بعضی وقتها حوصلهمون سر میره. اومدم اینجا یه بادی به کلهم بخوره، یهکم از فضای مدرسه دور بشم.
) باز شد. ابری از تاریکی، ترکیبی از سیاهی و سبزی، با کلاه سبز و گردنبند مارگونهای وارد کافه شد.


نمایش برای وقتی که پلمپ کافه رفع شد!
آقا جادوگر زنده!
آقا شوخی میکنن. اینها همه جزو نقششون توی نمایش بود. آقا خودشون چیز هستن. چیز دیگه ...


ایشون برزگر هستن جناب آمبریج! از زمینهای کشاورزی دوری این جا اومدن. لهجهشونم به همین خاطره. 

بالاخره هر باغچهای رو بیل بزنی توش کرم پیدا میشه!






