خلاصه تا پایان این پست: دلورس آمبریج کافهی ریونیها رو پلمپ کرده و برای بازگشایی، براشون شرط میذاره که بشینه توی کافه و تمام مشتریها رو بازجویی کنه، چرا که معتقده هر آدمی بالاخره یک ریگی به کفش داره و میتونه به ملت گیر بده!
***
اصولا ما جادوگرها، در بستهبندی ضعیفیم! برای همین است که در جنگ روایت و نبرد رسانهای، کم میآوریم. این مشنگها را ببینید ... یک عنکبوتی یک انگولکی به یکیشان داده و یارو دو تا تار تنیده؛ هشت تا فیلم و هشتصد قسمت کارتون ازش ساختهاند! یا اصلا در مورد خود ما جادوگرها ... یک چیزهایی از قدیم در ذهنشان مانده؛ از دوران پیش از تصویب قانون رازداری! همانها را ورمیدارند فیلم و کتاب و افسانه میکنند، آدم کیف میکند! از اجنهی ما یک قدرت حلول در سایر اشخاص و اشیاء را میداند ... کلّی جنگیر و فیلان از رویش میسازد. حالا ما جن خانگیمان را چطور عرضه میکنیم؟ این طور که کلا سر خود را به در و دیوار میکوبد و در و دیوانهای است برای خودش! البته منظورم در روایتی است که این خانم مشنگزده وخودفروختهی رولینگ از دابی ارائه داده. همو که در هر فن فیکشن و سریال جدیدی که از جهان ما با امضایش میسازند، فقط چهارتا لگبت و فرزند نامشروع و اقلیت نژادی به داستان اضافه میکند و چیز میزند به ابهت ما جادوگرها! ولی خوب واقعیت این است که همین اجنهی خانگی که یکی از موجودات آندرریتد دنیای جادوگران هستند، قدرتهای بسیار خارقالعادهای دارند.
آمبریج جلو آمد و بالای سر جنازهی پیرمرد زانو زد.
- اممم ... آقا؟

- بله؟

آمبریج یک قد از جا پرید و خودش و گربههای روی لباس و اکسسوریهایش همگی با هم جیغ کوتاهی زدند! پیر مرد ناگهان چشم باز کرد، پاسخ آمبریج را داد و همزمان از جا برخواست. نفس ریونیها در سینه حبس شد! یعنی قرار بود سوء قصد آنها به جان خود را لو بدهد؟
- شما چرا این وسط خوابیده بودین؟

- آقا نقش بازی کرد! آقا بازیگر یک نمایش جنایی بود.

نمایش برای وقتی که پلمپ کافه رفع شد!

آقا جادوگر زنده!

آقا بـــَـــ...
لیلی جلو پرید و دهان جنازه را گرفت تا دابیِ حلول کرده در آن گند نزند.
- چرا این طوری صحبت میکنی؟ تو چرا دهنشو گرفتی؟

- این آقا میخواستن بگن که بـــــَــــــ... چیز ... بر...
- آقا برانداز! آقا کوکتل مولوتوف نواز! آقا شورشی! آقا نه این وری نه اون وری، مرگ بر وزیر دیگری!

چهرهی آمبریج هر لحظه سرختر میشد که این بار بم دهان جنازه را با گلولهای از برف پر کرد.
- نه نه!

آقا شوخی میکنن. اینها همه جزو نقششون توی نمایش بود. آقا خودشون چیز هستن. چیز دیگه ...
- بزاز!

- بندباز؟

- بدفاز؟

- بدخواب؟

- کودک نواز؟

- بدلکا... صبر کن ببینم! این آخری که با بـَـ... شروع نمیشد!

- قبل از سانسور میشد!

- بس کنین دیگه اسم فامیلو!

ایشون برزگر هستن جناب آمبریج! از زمینهای کشاورزی دوری این جا اومدن. لهجهشونم به همین خاطره.

آمبریج تسترال شد. شک و تردید از چهرهاش رخت بربست و برگشت تا از همان راهی که آمده برود پی کارش ...
- اهم ... بانو دلورس!
به چارچوب در رسیده بود که ایستاد و چرخید رو به جماعت ریونی.
- حالا که مجددا تشریف آوردین ... میخواستم بپرسم احیانا راه دررویی، میونبری، چیزی وجود نداره که کافهی ما فکّ پلمب بشه؟

- هوم ... چرا! با یک شرط میتونم کافه رو بازگشایی کنم.

- چه شرطی؟

- این که خودم بشینم تو کافه. و هر مشتری که وارد میشه برم سر میزش بشینم. و ازش بازجویی کنم.

با هر جملهی آمبریج، مردمک چشم ریونیها گشادتر میشد.
- بازجویی؟ در چه مورد؟

- خوب از دید ما وزارتیها، تمام مردم مجرمن، مگر این که خلافش ثابت بشه.

بالاخره هر باغچهای رو بیل بزنی توش کرم پیدا میشه!