جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: جوتیوب
ارسال شده در: جمعه 27 تیر 1404 18:26
نمایش جزئیات
آفلاین
لردتیوب:
(tailship) دم شیپ!
قسمت اول


دوربین با نمای تار آشپزخانه را نشان می‌دهد.
دوربین zoom in و zoom out می‌شود و تصویر واضح می‌گردد. میز چوبی آشپزخانه تمییز است و تنها دو ماگ روی آن قرارداد که از آنها بخار بلند می‌شود. صدای برخورد قطرات باران به پنجره به گوش می‌رسد.
مروپ از گوشه تصویر وارد می‌شود. لباس پرستاری به تن دارد. قیافه‌اش خندان است و کمی معذب به نظر می‌رسد. به کسی که پشت دوربین است نگاه می‌کند و می‌پرسد:
- خوبه مامان؟ مامان خوشگل میوفته؟

صدای لرد از پشت دوربین به گوش می‌رسد که جواب می‌دهد:
- یکم چاق شدی... کمتر میوه بخور مامان... قند رو حذف کن... این لباسم دربیار دیگه! بابا که خونه نیست!

برخلاف انتظار، مروپ با همان قیافه خندان می‌گوید:
- حتی اگر بتونم قند رو حذف کنم... با تویی که قند زندگیمی چه کنم؟

- مامان! ما برات جیلترشکن نخریدیم که بری جادوگرام این چیزا رو یاد بگیری!
- منو نقد نکنین از خودتون مایه بذارید! صد سیکلی‌های پاره لای گالیونی!
- مامان! بسه!

مروپ با قیافه راضی و خشنود، روی یکی از صندلی‌ها می‌نشیند و یکی از ماگ‌ها را به دست می‌گیرد. لرد نیز وارد تصویر می‌شود. لباس خوابش قرمز است و رویش بابانوئل‌های کوچک بامزه دارد. او نیز پشت یکی از صندلی‌ها می‌نشیند و ماگش را به دست می‌گیرد.

- مامان اینو نذاری تو جادونت ها! ما آبرو داریم!

مروپ به طرز کاملاً محسوسی به دوربین چشمک می‌زد و می‌گوید:
- نه فقط برای خاطره فیلم می‌گیریم!... ولی خیلی ویو میگیره مامان!

- مامان! تو قول داری!
- باشه باشه! قند حذف نشوی مامان!

هر دو ماگشان را بالا می‌برند و جرعه‌ای از نوشیدنیشان را سر می‌کشند. لرد منتظر است و به مروپ نگاه می‌کند.
- خب... الان اومدیم آشپزخونه.... نگفتی فیلم برای چیه؟

مروپ ذوق زده روی صندلی جابه جا می‌شود و با صدای بلند می‌گوید:
- آماده‌ایم! بیا!

صدای آهنگ my milkshake brings all boys to the yard پخش می‌شود و صدای فس فسی و کشیده شدن چیزی روی زمین نیز به گوش می‌رسد. چند ثانیه بعد نجینی از روی صندلی کنار مروپ بالا می‌آید و روی میز می‌خزد.
نجینی قیافه‌ای متفاوت از همیشه دارد. فلس‌هایش زرد عقدی کرده و گونه گذاشته است. شقیقه‌هایش را بالا داده و چشم‌هایش را بسیار کشیده کرده است. لب‌هایش را ژل زده و زاویه فکش را عمل کرده است.

لرد با دیدن نجینی قیافه‌اش را در هم کشید. از روی صندلی اش بلند شد و درحالی که سرش را تکان می‌داد گفت:
- دیگه دور من رو خط بکش نجینی... رژ لب وخط چشم!؟ می‌زنی میری بیرون دختر...از این کارات دس بکش!

نجینی که به علت مژخه های مصنوعی اش به آهستگی پلک می‌زد با صدای تو دماغی اعتراض کرد:
-ددی!... من اومدم به گناهانم اعتراف کنم و بخشیده شم ددی!

لرد ابرویی بالا انداخت و گفت:
- جون مارو به لب رسونده کارات! کشته ما رو این ادا و اطفارات!

بعد لیوان به دست به دست پشتش را به آنها کرد که برود. ناگهان نجینی خودش را روی میز جلو کشید و دور دست لرد پیچید.
- آهای بی وفا! دیگه دوستم نداری؟ اخه تو دلت می‌آید بری و غم توی چشمام بذاری؟

مروپ در پشت زمینه ماجرا از جایش بلند می‌شود و دودستش را بالا برده و خطاب به هردو می‌گوید:
- یه امشب شب عشقه... همین امشبو داریم... چرا قصه غم رو واسه فردا نذاریم؟

لرد و نجینی باهم می‌گویند:
- هالا لالای لالای... هالا لای لای... هالا لالای لالای... هالا لای لای!

هر سه دوباره پشت میز می‌نشیند و نجینی با همان صدای تو دماغی شروع به صحبت می‌کند.
- ددی! من دیگه از پارتی رفتن خسته شدم! وایب خوبی نمیده! میخوام مرید باشم!

لرد که دارد دوباره عصبانی می‌شود، می‌پرسد:
- میخوای چی چی باشی؟.... تو چرا هیس نمی‌کنی؟

- ددی! هیس خیلی دهاتیه! آپ تو دیت باش!... میخوام مرید باشم! بهش چی میگین شماها؟.... آها همون ازدواج!

لرد به مروپ نگاهی کرد و گفت:
- ببین چی میگه!...هیس دهاتیه؟ هیس دهاتیه؟؟ میدونی ملت دوست دارن اهل دهات ما باشن که هیس کنن! بعد به کلاس شما نمیخوره؟

- ددی کام آن! حالا یه هیس چیه مگه! من میگم دارم لانگ پارتنر می‌گیرم! تو چرا نوتیس نمی‌کنی منو؟

لرد دوباره از جایش بلند می‌شود و فریاد می‌زند:
- بیا مروپ تحویل بگیر! دختری که تربیت کردی تحویل بگیر! مرگخوارهای من دارن اون بیرون قیچی میشن و این چیکار میکنه!

مروپ بلند شد واز ناراحتی دست‌هایش را بر سر می‌نهد و ناگهان شروع به کلاغ پر می‌کند.
- بشینم! برپا! بشینم! برپا!

لرد آهی می‌کشد و با حرص به سقف نگاه می‌کند اما نجینی که خیلی تحت تاثیر حرکت حمایتی مروپ قرار نگرفته است، با صدای کشداری می‌گوید:
- ددی! گرنی! کام آن... من آوردمش بهتون معرفیش کنم! چون رینی دی هستش! گفتم خیلی عاشقانه میشه!

لرد و مروپ بلافاصله به او نگاه می‌کنند. لرد با قیافه وحشت زده می‌پرسد:
- یعنی چی؟... پسر آوردی خونه؟... اونم وقتی ما پیژامه بابانوئلی مونو پوشیدیم؟

نجینی خنده خرناس مانندی کرده و می‌گوید:
- ددی! کام آن!... پسر چیه! من دیگه پسرها رو دوست ندارم! من با این تو رابطه‌ام!
بعد دمش را بالا می‌گیرد و تکان می‌دهد.

مروپ با گیجی می‌پرسد:
- دمت؟

نجینی با ذوق جواب می‌دهد:
- اره دیگه! تصمیم گرفتم سلف لاو باشم! یعنی اون روز... وای ددی خیلی خوب بود... من گازش گرفتم و دیدم دردم اومد! فهمیدی؟ یعنی من دردهاشو حس می‌کنم! میدونی... من همش مشکلم این بود دیگه! یعنی میک سنس نمیکردن برام پارتنرام! من درکشون نمی‌کردم! ولی دمم رو درک می‌کنم!... در نتیجه من دم ریلشنم الان! خواستم بدونین شماها که من از کمد دراومدم و الان آزادم!

مروپ و لرد و نجینی یک ثانیه به هم خیره میشوند و بعد همه چیز بهم می ریزد.
لرد یکی از دمپایی رو فرشی‌هایش را درمی آورد و به سمت نجینی حمله می‌کند. مروپ محکم او را می‌گیرد و لرد برای آنکه به نجینی برسد یک پایش را روی میز می‌گذارد و بدنش را خم می‌کند. با حرص داد می‌زند:
- همون تو کمد میموندی! رفتی عاشق دمت شدی برای من؟... درستت می‌کنم!

بعد دمپایی را به سمت نجینی پرت می‌کند. دمپایی به نجنینی می‌خورد و او می‌گوید:
- اوه ددی! هیت ما هاردر! این بهای عشقمه!

مروپ با شنیدن این حرف، لرد را رها کرده و می‌گوید:
- نه این واقعاً زدن میخواد! برو مامان!

لرد مانند گلوله‌ای که رها شده به سمت نجینی یورش می‌برد و نجینی با سرعت زیاد از کنار میز پایین پریده و فلس به فرار می‌گذارد. آن دو که از کادر خارج می‌شوند، مروپ با لبخندی شیطانی به سمت دوربین می‌آید.

- خب... اینو میذارم تو جوتیوب! بازدید میلیونی می‌گیرم! بعد تبلیغ می‌گیرم!... مامان تکنولوژی!

مروپ دستش را به سمت دوربین دراز می‌کند، دوربین خاموش می‌شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: جوتیوب
ارسال شده در: جمعه 27 تیر 1404 01:07
نمایش جزئیات
آفلاین
GH

معرفی کانال مارکوس فنویک

تصویر شروع: سیاهی مطلق. فقط صدای سوت آرام باد در راهروهای سنگی. نور کم. تصویر دوربین ناگهان روشن می‌شود، ولی تار و لرزان. مارکوس مقابل لنز نشسته، با چشمانی که دوربین را برانداز می‌کنند.

(مارکوس آرام، با تردید و مکث)
_روشن شد؟

(نفس عمیقی می‌کشد. انگشتش به لنز می‌خورد. تصویری تار ظاهر می‌شود. صدایش در پس‌زمینه می‌پیچد.)
_این چیزی‌ست که "می‌بیند"، درست است؟

(دوربین ثابت می‌شود. او کمی جلو می‌آید. چهره‌اش واضح‌تر ولی همچنان در سایه است.)
_اگر قرار باشد دیده شوم... بگذار حداقل با حقیقت آغاز کنم.

(با صدایی سرد و شمرده)
_من مارکوس فنویک هستم.نگهبان آن‌چه فراموش شده.

(مکث می‌کند. انگشتش را روی میز می‌کشد، گرد و غبار بلند می‌شود.)
_هاگوارتز... جای عجیبی‌ست. نه فقط برای جادو بلکه برای چیزهایی که باقی مانده‌اند چیزهایی که دیگران از یاد برده‌اند.

(صدایش آهسته می‌شود، با نگاهی به دوربین)
_ارواح.
نه آن‌هایی که فقط پرواز می‌کنند و شوخی می‌کنند.
من با آن‌هایی سر و کار دارم که می‌لرزند، می‌گریند، نمی‌روند.

(پشت سرش سایه‌ای می‌لغزد. مارکوس بی‌تفاوت ادامه می‌دهد.)
_سال‌هاست که آن‌ها را می‌بینم.نام‌شان را به خاطر می‌سپارم.
بعضی شب‌ها فقط برای شنیدن صدای یک کودک مرده تا صبح بیدار مانده‌ام.

(رو به لنز، مستقیم. حالا صدایش عمیق‌تر و جدی‌تر می‌شود.)
_و حالا، این جعبه‌ی عجیب...
این چشم بی‌روح زمانه...
قرار است داستان‌هایشان را ضبط کند؟

(لبخند محوی، تلخ)
_شاید بد نباشد. شاید دنیا باید بداند که ارواح رها نشده‌اند.
و شاید کسی، جایی، هنوز منتظر است نامش گفته شود.

(با صدای آرام‌تر)
_من این‌جا هستم.نه قهرمانم، نه شکارچی.
فقط. نگهبانم.

(خاموشی کوتاه. فقط صدای نفس و صدای دور.)
_این کانال با نام GH برای آن‌هاست.
برای آن‌هایی که دیگر جایی در کلاس‌های هاگوارتز ندارند. اما هنوز در تالارها زمزمه می‌کنند.

(آخرین جمله با نگاه مستقیم به دوربین، لرزش آرام تصویر)
_ تماشا کن. ولی اگر صدایی از دیوار شنیدی... فقط تماشا نکن.
گوش کن.

( تصویر محو می‌شود. صدای در زنگ‌زده‌ای در پس‌زمینه باز می‌شود. نور شمع خاموش می‌شود.)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ: جوتیوب
ارسال شده در: دوشنبه 23 تیر 1404 19:11
نمایش جزئیات
آفلاین
رابگل


سلام می‌کنم به همه‌ی بینندگان چنل رابگل!

بابت فعالیت کمم توی این چنل ازتون عذرخواهی می‌کنم ولی بهتون قول می‌دم که با این ویدئو کارو در بیارم. ویدئوی امروز ما در مورد انتخابات وزیر جدیده. می‌خوایم توی این ویدئو بپردازیم به دو روز اول انتخابات. چیزایی که شما دیدین و چیزایی که ازش خبر ندارین.

اول می‌ریم سراغ چیزایی که اتفاق افتاده و شما شاهد اون بودین.

تو روز اول و می‌شه گفت شروع فعالیت ستادها، دیس و دیس‌بکی بین دو کاندید عزیز یعنی هلگا هافلپاف و گلرت گریندلوالد رخ داد.

تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
( گودرت‌های الهی اجازه نداد اندازه‌ی اصلی عکس‌ها رو براتون آپلود کنم. امان از دست‌های پشت پرده.)


خب! همونطور که می‌بینیم، ما اولین درگیری رو توی چت‌باکس شاهد بودیم. درگیری بر سر جن!

درگیری‌ای که من انتظار نداشتم اینجوری باشه. هلگا در نقش جن‌گیر و گلرت در نقش جن‌نگیر.

چرا می‌گم انتظار نداشتم؟ بخاطر اینکه هلگا مادر جن‌هاست. (تقلیدی بی‌مزه از mother of dragons) چطور همچین مادری می‌تونه اینکارو با بچه‌هاش بکنه؟ آیا جامعه‌ی ما می‌تونه به همچین فردی اعتماد کنه و سکان وزارت رو بده بشه؟ جواب این سوال با شماست. من حرفی نمی‌زنم که فکر نکنین جهت‌گیری اتفاق افتاده. حرف، حرف ملت است.

البته بعد از حرف اول هلگا، وینکی، این جن دوستداشتنی، از کلمه‌ی جن‌گیر خوشش اومد. حس می‌کنم فکر کرد هلگا قراره واسشون خواستگار بگیر پیدا کنه:

تصویر تغییر اندازه داده شده

حالا می‌رسیم به پشت صحنه! جایی که شما خبری ازش ندارین. جای که اتفاقات اصلی اونجا رقم می‌خوره.

خبری که می‌خوام بهتون بدم ممکنه کاری کنه از تعجب دهنتون باز شه... جوری که نتونین ببندینش! آماده‌این؟

هلگا هافلپاف روی گلرت گریندلوالد کراش داره!

می‌دونم می‌دونم! حس می‌کنین دیوونه شدم ولی باور کنین که راست می‌گم. من کی تا حالا بهتون دروغ گفتم؟ اینجا چنلیست فقط برای گفتن حقایق‌!

اول توضیحاتمو می‌گم و بعد می‌رم سراغ رو کردن مدرک! بله درست شنیدین. براش مدرکم دارم. کی دیدین من بدون مدرک چیزی بگم؟ من مثل این چنلای زرد نیستم آقا!

داستان از جایی شروع می‌شه که من یه فردی رو استخدام کردم تا بتونه نفوذ کنه به فضای مخفیه کاندیداها! خبری رو از ستاد هلگا کشید بیرون که باعث شد مغزم سوت بکشه. اولش باور نکردم ولی وقتی پیام هلگا رو فرستاد، مجبور شدم که باور کنم. هلگا چرا باید روی کسی که می‌دونیم گرایشش چیه، کراش بزنه. زنیکه 1000 سالته! رو پیشونیت برف شادی بزنی، ملت میتونن رو چروکات اسکی برن. تو و چه به این کارا!

می‌دونم که دارین می‌میرین برای اون مدرکی که دارم. این شما و این هم پیام هلگا هافلپاف:

تصویر تغییر اندازه داده شده

عشق کردین نه؟ نوکرم!

خب! این بود از حواشی‌ دو روز اول! البته هنوز یه بخش مونده. دوتا میم داریم از دو کاندید دیگه که اسمشون نیومده. برنامه رو با این میم‌های بامزه تموم می‌کنم. لایک , کامنت یادتون نره! تا ویدئوی بعدی مرلین نگهدارتون!

1.تصویر تغییر اندازه داده شده

2. تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: جوتیوب
ارسال شده در: شنبه 21 تیر 1404 01:43
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد تیوب: دلفی بابا


دوربین دورنمای خانه ریدلها را نشان می‌دهد. خانه ابهت خاصی دارد و کاملاً دارک و ساکت است. هوا گرگ‌ومیش است و پنجره‌های خانه نیز تاریک است و انگار همه چیز به‌خواب‌رفته.

صدای خش‌دار لرد از پشت دوربین به گوش می‌رسد.
- خب... امروز روز خاصیه... ساعت 5 و 37 دقیقه است و الانه که اتفاق بیوفته... صبر کنین...

چند دقیقه به همین منوال می‌گذرد و آسمان کم‌کم روشن می‌شود.

- نگاه کنین!

خورشید به پشت دیوارهای بلند خانه ریدلها می‌رسد و آرام‌آرام بالا می‌آید و انگار از پشت خانه طلوع می‌کند. نور به جلوی خانه می‌رسد و پنجره‌ها در تلألؤ نور می‌درخشند.

- دیدید؟... هر روز خورشید رو نگاه می‌کنم که از پشت دیوار خونه طلوع میکنه... سحرخیزی زیبای خودشو داره...

دوربین به سمت خانه حرکت می‌کند، از پله‌های جلو خانه بالا می‌آید و به در می‌رسد. نوک چوب‌دستی در لبه تصویر پیدا و در باز می‌شود.

- خب بریم که در این روز خاص اون آدم خاص رو بیدار کنیم!

دوربین از پله‌های بالا می‌رود و صدای جیرجیر قدم‌های لرد روی کف‌پوش چوبی خانه به گوش می‌رسد. لرد به پاگرد دوم می‌رسد و اتاق‌ها را یکی‌یکی رد می‌کند. از جلوی یکی از اتاق‌ها که رد می‌شود و صدای جیغ به گوش می‌رسد. دوربین تکان وحشتناکی می‌خورد و بعد یک ثانیه دوباره ثابت می‌شود.

- زهرمار! گلرت ولش کن اون بدبختو! کم شکنجه کن ملت رو!

چند قدم جلوتر می‌رود و بعد دوباره به در اتاق برمی‌گردد.
- اگر صبحونه میمونن به مروپ بگو!

صدای جیغ دیگری به گوش می‌رسد و لرد آهی می‌کشد و به جلو رفتن در راهرو ادامه می‌دهد. در انتهای راهرو یک در صورتی‌رنگ به چشم می‌خورد. لرد به‌آرامی در جلوی در اتاق می‌ایستد و بادقت و بی‌صدا در را بازمی کند.

درون اتاق همه چیز صورتی‌رنگ است. ریسه‌های ستاره‌مانند روی سقف اتاق به‌آرامی می‌رقصند و آسمان شب را همانندسازی می‌کنند. دیوارهای صورتی اتاق پر از عکس‌های دختری در ژست‌های مختلف است که همگی با ناز و زیبایی خاصی به بیرون قاب لبخند می‌زنند. در گوشه اتاق چندین کمد صورتی بزرگ وجود دارد و میز آبی کم‌رنگ روبروی پنجره گذاشته شده است. صندلی و میز آرایش نیز صورتی و آبی کم‌رنگ است و چندین دسته‌گل بیبی رز که به طرز جادویی همیشه تازه‌اند، در گوشه‌های اتاق به چشم می‌خورد که اتاق را پر از بوی گل تازه کرده‌اند.

لرد از میان اتاق رد شده و به سمت تخت بزرگ پرنسس گونه‌ای می‌رود که انتهای اتاق است. دور تخت پر از عروسک‌های خرسی است و در میانه تخت دلفی خوابیده است.
لرد به‌آرامی در لبه تخت می‌نشیند و دوربین روی عکسی که کنار تخت روی پاتختی گذاشته شده زوم می‌شود. در درون تصویر لرد جوان و جذاب، دختر کوچک خندانی را بغل کرده و او را می‌چرخاند. لرد در تصویر لبخند بسیار کم‌رنگ دارد و شاد به نظر می‌رسد.

با صدایی که به‌زور به گوش می‌رسد "قربونت برم" را می‌گوید و تصویر را به‌صورت دلفی برمی‌گرداند. صدایش را صاف می‌کند و می‌گوید:
- دفی بابا! دلفی!

دلفی تکانی می‌خورد و یک‌چشمش را باز می‌کند.
- خواستگارا ولم کنین... عه بابا؟

- تولدت مبارک بابا! بیدار شو!

دلفی گیج با موهای پف‌کرده روی تخت می‌نشیند.
- مرسی... چرا صبح به این زودی؟

- اخه دیشب گذاشتمش تو جعبه... شاید خفه شه!
- چی رو؟
- کادوت رو!

دلفی با شنیدن لفظ کادو از جایش بیرون می‌پرد و روی تختش می‌ایستد. به سمت لرد می‌آید و بغلش می‌کند. دوربین می‌چرخد و دلفی و لرد را در آغوش هم نشان می‌دهد. دلفی چشم‌هایش را بسته و لرد را بغل کرده و لرد به‌آرامی موهایش را نوازش می‌کند.
ناگهان دلفی از لرد جدا می‌شود و می‌گوید:
- بابا اگر دوباره برای جهیزیه‌ام پارس‌خزر خریدی بگم این کادو نیست!

- نه پارس‌خزر نیست!

- خارجیه؟ ال جی؟

- نه اصلا اینا نیست! یه چی خوبه! دوستش خواهی داشت!

لرد به همراه دلفی که بالا و پایین می‌پرد از اتاق خارج می‌شوند و به سمت پذیرایی می‌روند. از اتاق گلرت همچنان صدای جیغ به گوش می‌رسد.

- عمو گلرت داره چیکار میکنه؟
- داره تست کشسانی و جا پذیری می گیره!
- چی رو تست میکنه؟
- دلفی بابا! کادوت رو بریم باز کنیم!

آن دو بالاخره به پذیرایی می‌رسند. در میان پذیرایی جعبه بزرگی است که صورتی‌رنگ است و پاپیون بزرگی آبی‌رنگ روی آن قرار دارد.
دلفی ذوق‌زده روی جعبه می‌پرد و با جیغ خوشحالی پاپیون را می‌کند و جعبه خودبه‌خود باز می‌شود. در میان جعبه رابستن که دست‌هایش بسته و رنگش به بنفش شبیه شده است، ایستاده است. با باز شدن جعبه با همان حالت روی زمین سقوط می‌کند.

لرد با عصبانیت می‌گوید:
- گندت بزنن! یه هشت ساعتم نتونستی تو جعبه بمونی، دختر ما ذوق کنه!

دلفی با تعجب به رابستن غش کرده نگاه می‌کند و می‌پرسد:
- بابا! این چیه؟ مرگخوار برام کادو کردی؟

لرد دوربین را فیکس میکند و به کنار دلفی می آید. رابستن را از روی زمین برمی دارد و مانند لباس میتکاند.
- مرگخوار چیه دلفی بابا؟ برات خواستگار گرفتیم!

- چییی؟ بابا من که خودم خیلی خواستگار دارم!

- خواستگار فضایی که نداشتی! تازه نگاه کن! آبی هم هست! بخوای صورتیش هم می‌کنم!

دلفی رابستن نیمه بیهوش را نگاه می‌کند و بعد لبخند می زند و این بار با ذوق شدید رابستن و لرد را بغل می‌کند. رابستن دوباره بیهوش می‌شود.

- مرسی بابا! تو کلکسیون خواستگارامو کامل کردی! من میرم با خواستگارم تو اتاق عمو گلرت بازی کنم!
بعد رابستن را روی زمین میکشید و از کادر خارج میشود.

لرد با نگاه نرم شده به دوربین نگاه می‌کند. چند ثانیه طول می‌کشد و بعد چشم‌هایش گشاد می‌شود.

- نه اتاق عمو گلرت نه! دلفیییی!

به دنبال دلفی می‌دود و دوربین را سر راهش پایین می‌اندازد و ویدئو به پایان می‌رسد.



تولدت مبارک دلفی بابا! امیدواریم که همیشه شاد و سلامت ببینیمت و به ارزوهای قشنگت برسی!
این رو به عنوان جایزه اردو بهت میدیم. کادوت همون زودپز ال جیه که برای جهیزیه ات کنار گذاشتیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: جوتیوب
ارسال شده در: پنجشنبه 19 تیر 1404 08:35
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
گِل‌تیوب 5



گِل‌تیوب 6



تصویر سبز تیره‌ی مایل به سبز کله‌غازی با لکه‌هایی مات از سفید شیری نظرها را به خود جلب می‌کند. برای اینکه متنی روی تصویر نمایان شود، باید کمی صبر کرد. کم کم یک کلمه آن وسط خود را نشان می‌دهد:

Zoom

امری است یا خبری؟ باید در تصویر زوم کنیم یا منتظر بمانیم اتفاق دیگری بیافتد؟

چند ثانیه بعد، تصویر خودش روی زوم، زوم می‌شود و تنها oo وسط را می‌بینیم.

با خود می‌گوییم خُب این یعنی چه؟ دو تخم مرغ؟ دو سوراخ؟ دو دایره؟

ناگهان در دایره چپ کله‌ای ظاهر می‌شود. ذهن‌ها به بازی گرفته می‌شود. کله‌ی کیست؟ همزمان شخصیت‌های بسیاری در ذهن تداعی می‌شود. کرنلیوس فاج، سیریوس بلک، هرماینی گرینجر، ....

همگی در دایره چپ دیده می‌شوند. کافی است به آن فکر کنیم تا صورت، به صورت آنها تبدیل شود.

چیزی شبیه به انفجار رخ می‌دهد و این بار ریمیکس جذابی از هم‌نوایی هایده و آوریل لاوین را می‌شنویم (خودتان تصور کنید )

- وقتیییی که من عاشق می‌شم، دنیا برام رنگ دیگه‌سسسس
- I'm with youuuuuuuu

و همزمان با پخش موزیک، استودیوی آشنای گلرت گریندلوالد را می‌بینیم.

گلرت پشت میز سنگی‌اش نشسته و از پنجره پشت سرش همچنان کاخ باکینگهام رخ می‌نماید.

گلرت گریندلوالد این بار کت و شلوار خاکستری‌رنگی به تن دارد با پیراهن یقه‌دار سفید و کراوات خاکستری‌رنگ. چهره‌ی کاریزماتیکش امروز کاریزماتیک‌تر از همیشه و این بار بسیار جدی و خشک به نظر می‌رسد.

- هم‌وطنان عزیز....

پیش از آنکه جمله‌ای بگوید، شیری از گوشه‌ی تصویر وارد می‌شود. او امروز یکدست شیری پوشیده و سرحال است. برای دوربین بای بای می‌کند و فنجان چای گلرت را کنار دست او می‌گذارد و می‌رود.

گلرت دوباره به حرف می‌آید.

- هم‌وطنان عزیز... روزهای روشنی که وعده داده بودیم نزدیک است! دیگر آسوده باشید! از شر سیاه و سفید خلاص می‌شویم و به روزهایی بس شیری خواهیم رسید!

صدای طبل به گوش می‌رسد و بعد از چند ثانیه دیگر هیچ صدایی شنیده نمی‌شود.

گلرت این بار لبخند بر لب از جا بلند می‌شود.

- مهمان امروز ما ربطی به آینده‌ی شیری که در انتظارمان است ندارد. تنها ربطش شاید رنگ شیری آن باشد. این شما و این هم مهمان ما.

گلرت به صندلی مهمان اشاره می‌کند که کاملاً خالیست.

- شیری! پس مهمان کجاست؟

شیری درحالیکه سطل بزرگ و ظاهراً سنگینی در بغل دارد وارد تصویر می‌شود.

- چرا مهمانمان را با سطل آوردی؟

شیری سطل را روی صندلی می‌گذارد و به داخل آن اشاره می‌کند.

گلرت به سمت صندلی می‌رود و داخل آن را می‌بیند.

- آهان متوجه شدم. مثل اینکه استودیو یه کم زیادی گرم بوده و مهمونمون آب شده.

گلرت کتش را در می‌آورد و به دست شیری می‌دهد. سپس به شکلی بسیار جذاب و کراش‌کُشنده، آستین‌هایش را بالا می‌زند و دستش را به درون سطل می‌برد.

صدای نازکی می‌شنویم: آخ مرتیکه هیز به کجام دست زدی الان؟!

گلرت می‌گوید: همه‌ات آبه. من چمیدونم الان دستم کجاته!

- دستتو از من بکش بیرون! این چه وضع مهمون دعوت کردنه استاد!؟

گلرت دستش را از سطل بیرون می‌آورد و بر بالای آن نگه می‌دارد. چشم‌هایش را می‌بندد و وِردی می‌خواند.

ناگهان فضای استودیو تغییر می‌کند. انگار ناگهان روی همه‌ی دیوارها، کاغذدیواری با طرح بابانوئل‌های ریزاندام نصب می‌شود. چند درخت کریسمس هم از سقف به کف استودیو فرومی‌افتد.

صدای نازک فریاد می‌زند: آره آره...اوممممم هوا داره سرد می‌شه...

گلرت چشم‌هایش را باز می‌کند و سطل را کامل روی صندلی خالی می‌کند. به جای آب، برف بیرون می‌ریزد. برف‌ ابتدا شکل نامنظمی دارد اما کم کم جمع می‌شود و یک آدم برفی بزرگ ساخته می‌شود.

گلرت رو به دوربین می‌گوید: این شما و این هم مهمان امروز ما! ....

مکث می‌کند و با تردید رو به آدم برفی می‌گوید: اسمت چی بود؟

آدم برفی که ظاهراً به دنبال چیزی می‌گردد جواب می‌دهد: شما چرا اینطوری مهمون دعوت می‌کنید؟ خب اسمم رو نمی‌دونید چرا دعوت می‌کنید؟

- اول بگو ببینم دنبال چی می‌گردی؟

- هویجم. هویجم رو پیدا نمی‌کنم.

- هویج؟

گلرت فریاد می‌زند: شیرییییی! هویجش رو بیاررر!!

شیری دوان دوان از صحنه خارج می‌شود. در عرض یک دقیقه با هویجی خیس که ظاهراً تازه شسته شده برمی‌گردد.

گلرت هویج را بو می‌کند، بینی‌اش را درهم می‌کشد و بعد با تردید آن را به آدم برفی می‌دهد.

- چرا هویجم بوی شیر فاسد گرفته؟ چرا اصلاً پیش خودم نبود؟ آخه چقدر به مهموناتون اهانت می‌کنید!

- از این بابت عذر می‌خوام. شیری ما یه کمی شوخ‌طبعه. می‌شه خودت رو معرفی کنی و بگی تا الان کجا بودی و چطور یهو افتادی وسط زندگی ما؟

آدم برفی هویجش را روی صورت فیکس می‌کند و لبخندی مصنوعی می‌زند.

- من، بم هستم.

- چی هستی؟

- بم هستم. اسمم بمه. بم اسممه.

- میشه توضیح بدی بم کجای دنیای جادوگری بوده؟

- نه نمی‌تونم. مهم اینه که الان من تو دنیای شما هستم و با خودم برف و سرما هدیه آوردم.

- یعنی می‌خوای بگی که... وینتر ایز کامینگ؟

- بله میخوام بگم که وینتر ایز کامینگ.

- یعنی بم عزیز، می‌خوای بگی وینتر ایز کامینگ و شما هم حاصل آمدن وینتر هستی؟

- بله من حاصل آمدن وینتر هستم. وقتی وینتر میاد، برف می‌آد. من هم از برف درست شدم.

- اما الان تابستونه....

هر دو ساکت می‌شوند و پوکرفیس به دوربین زل می‌زنند.

گلرت گریندلوالد آماده می‌شود سوال بعدی‌اش را بپرسد، اما بم دیگر روی صندلی مهمان نیست. پشت میز سنگی نشسته و دارد چیزهایی روی کیبورد تایپ می‌کند.

- بم! داری چیکار می‌کنی؟

- هیچی شما سوالاتو بپرس. من لابه‌لای پست زدن به سوالاتت جواب می‌دم.

گریندلوالد سوالی نمی‌پرسد. فقط به بم زل می‌زند که با سرعت نور در حال نوشتن است و از این کار بسیار لذت می‌برد. بم از نوشتن لذت می‌برد. هویجش را می‌خاراند و دوباره تایپ می‌کند. هی می‌خاراند و هی تایپ می‌کند.

گریندلوالد بیخیال سوال پرسیدن می‌شود و رو به دوربین می‌گوید: خُب این قسمت گِل‌تیوب هم به اتمام رسید. لایک و سابسکرایب فراموش نشه.

گلرت می‌رود پشت میز سنگی و در کنار بم می‌نشیند. طرح‌های بابانوئلی در حال محو شدن هستند و به نظر می‌رسد استودیو دارد تِم جهنم سوزان به خود می‌گیرد.

پایان گِل‌تیوب 6

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: جوتیوب
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 تیر 1404 11:07
نمایش جزئیات
آفلاین
یخ‌زدگان علیه خورشید

برنامه شماره‌ی ۵-نهایی


"انقلاب سفید – پایان تابستان، آغاز عصر برف"

---

[صحنه آغازین – نمای هوایی از هاگوارتز. تابستان در اوج خودشه. آسمان آبیه، صدای پرنده‌ها میاد، و دانش‌آموزها با لباس‌های تابستانی توی محوطه ولو شدن. اما... سایه‌ای داره از دور نزدیک می‌شه. ابری سفید. غول‌آسا. و درست وسط اون ابر، یک آدم‌برفی با شنل مواج نقره‌ای، شال‌گردن قرمز-آبی، و دکمه‌هایی که برق می‌زنن.]

بم (صدایی که توی دل آسمون می‌پیچه):
- تابستون... دیگه کافیه.

ـــــــــــــــــــــــــ
[بم در صحن مرکزی هاگوارتز ظاهر می‌شه. پشت سرش ارتشی از آدم‌برفی‌های زنده، همه با دماغ‌های هویجی برق‌افتاده، منظم صف کشیدن.]

بم:
- قرن‌ها ما ذوب شدیم، پنهان شدیم، داخل فریزر زندگی کردیم، و فقط دکمه‌هامون باقی موندن. ولی دیگه کافیه. فصل‌ها قابل مذاکره نیستن – ولی ما دیگه مذاکره نمی‌کنیم.

[بچه‌ها یواش‌یواش از پنجره‌ها بیرون سرک می‌کشن. مک‌گوناگل درحالی‌که پتوی برقی بغل کرده با نگرانی نگاه می‌کنه. شومینه‌ها خاموش شدن. گرما عقب‌نشینی کرده.]

ـــــــــــــــــــــــــ
[بم چوب‌دستیش رو بالا می‌بره. طلسمی عتیق و ناشناخته می‌خونه]

- جلیدوس نکتاره اینفینیتو!

[از آسمون، برف شروع می‌کنه به باریدن. نه برف معمولی – برف طلسم‌شده. با هر دونه، خاطره‌ای از تابستان فراموش می‌شه. دونه‌های برف روی پوست می‌نشینن، و آدم‌ها با حیرت زمزمه می‌کنن "زمستون... برگشته؟"]

ـــــــــــــــــــــــــ
[آسمان پاره می‌شه. یک موجود شعله‌ور با بال‌های آتشین از دل خورشید پایین میاد. نامش: سولاریوس، فرزند تابستان]

سولاریوس (با غرور):
- تو فقط یک آدم‌برفی هستی، بم! من خورشیدم! جاودانه!

بم (با چشمانی که برق یخ توشونه):
- آره. من آب می‌شم. ولی تو... خاموش می‌شی.

[مبارزه‌ای سینمایی (هندی) بین طلسم‌های یخی بم و آتش‌های خورشیدی سولاریوس درمی‌گیره. لحظه‌ای که به نظر می‌رسه بم شکست می‌خوره، پاترونوسش – شیر ماده – ظاهر می‌شه. از دل برف، طلایی و یخ‌زده. شیر غرش می‌کنه. خورشید ترک برمی‌داره.]

ـــــــــــــــــــــــــ
[سولاریوس شکست خورده. خورشید عقب‌نشینی می‌کنه. ابرها آسمون رو می‌گیرن. برف سبک اما همیشگی شروع می‌شه.]

بم (در پایان، با صدای آرام):
- ما فقط دنبال خنک شدن نبودیم. دنبال فرصتی بودیم که دیده بشیم. یخ... چیزیه که دوام میاره. حتی وقتی ذوب بشه، برمی‌گرده. به شکل بخار. به شکل بارون. به شکل برف.
ما برمی‌گردیم. همیشه.

ـــــــــــــــــــــــــ
[بم وارد آشپزخانه هاگوارتز می‌شه. کرموفیز از فریزر بیرون میاد، خودش رو می‌ماله به پای بم. بم لبخند می‌زنه. شال‌گردنش رنگ عوض می‌کنه: سفید – یعنی حس رضایت و تعادل. دکمه‌ای رو فشار می‌ده، و از روی صفحه محو میشه]

ـــــــــــــــــــــــــ
پایان برنامه‌ی پنجم و این فصل از کانال "یخ‌زدگان علیه خورشید"

کامنت پایانی:
"شورش تمام شد. ولی یخ همیشه زیر پوست زمین باقی می‌مونه"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: جوتیوب
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 تیر 1404 10:57
نمایش جزئیات
آفلاین
یخ‌زدگان علیه خورشید

برنامه شماره‌ی ۴


"پادزهر آفتاب – ساخت اولین ابر مصنوعی در هاگوارتز"

---

[تصویر افتتاحیه: صحنه‌ای آخرالزمانی. آفتاب شدیده. همه سایه‌نشین شدن. صدای ناله‌ی خاموش برگ‌های پژمرده توی باد می‌پیچه. بعد تصویر آهسته می‌چرخه و بم رو نشون می‌ده که روی سقف برج ریونکلاو ایستاده، با عینک جوشکاری و یک کلاه ایمنی یخ‌زده.]

بم (با صدایی سرد اما مصمم):
- اونا خورشید ساختن. ما... ابر می‌سازیم.

ـــــــــــــــــــــــــ
[نقشه‌ای پخش می‌شه با طرح گچی و خط‌خطی که روی یه پیتزای یخ‌زده کشیده شده. عنوان نقشه: "طرح آذرخش‌گیر یخی".]

بم:
- ابر طبیعی؟ طول می‌کشه. ولی ابر مصنوعی؟ با معجون، طلسم و علم جادویی یخستان، فقط به کمی کله‌شقی نیاز داره.

ابزار لازم:
یک دیگ معجون پر از یخ پودر شده‌ی یونیکورن (از انبار ممنوعه گرفته شده)
چتر معلق با خاصیت جذب گرمای معکوس (ساخته‌شده از موهای ترول منجمد)
چهار شعله‌ی سرد – شعله‌هایی که به‌جای حرارت، سرما منتشر می‌کنن
یک پر ققنوس که 
"از سرما به عطسه بیفته"


ـــــــــــــــــــــــــ
[بم دیگ رو وسط سقف هاگوارتز می‌ذاره. طلسمی اجرا می‌کنه که باعث می‌شه ابر کوچیکی از وسط دیگ بالا بیاد. همه چیز خوبه... تا اینکه ابر یخ می‌زنه، می‌لرزه و شروع می‌کنه به شلیک تگرگ‌های مکعبی.]

بم (درحالی‌که با درپوش دیگ خودش رو دفاع می‌کنه):
- خب! فاز کنترل هنوز نیاز به تنظیم داره! ولی ذاتش همینه! این یعنی کار می‌کنه!

[صحنه‌هایی از پرندگان فراری، پروفسور فلیت‌ویک که زیر بارش یخ پنهون شده، و یک جن خانگی که با پلاستیک حباب‌دار دنبال پناهگاه می‌گرده.]

ـــــــــــــــــــــــــ
[شب. سکوت. بم پشت یک پنل جادویی با دکمه‌هایی از دکمه‌های یخ‌زده نشسته. در آسمون، یک ابر غول‌پیکر و نیمه‌شفاف در حال شکل‌گیریه.]

بم (زمزمه‌وار):
- و حالا... خاموشی آغاز می‌شه. با ابر بم-۱

[دکمه رو می‌زنه. ناگهان آسمون تاریک می‌شه. نور آفتاب محو می‌شه. ابر شروع می‌کنه به حرکت، سرد و سفید و بی‌رحم. یک تابستون در حال خفه‌شدن.]

ـــــــــــــــــــــــــ
[بم جلوی ابر ایستاده.]

- ما به خورشید فهموندیم که زمین فقط مال اون نیست. ما به گرما گفتیم: وقتشه عقب‌نشینی کنی.
ما... ابریم. پراکنده، بی‌ثبات، اما همیشه حاضر. و ما... باز خواهیم بارید.

[پاترونوس شیر ماده بالای برج ظاهر می‌شه، نعره می‌زنه، و آسمون یخ می‌زنه.]

ـــــــــــــــــــــــــ
پایان برنامه‌ی چهارم از کانال "یخ‌زدگان علیه خورشید"

سوال این قسمت برای بیننده‌ها:
"اگه فقط ۳۰ ثانیه زمان داشتی تا خورشید رو متقاعد کنی بیاد پایین، چی بهش می‌گفتی؟ توی نظرات برامون بنویس! (و یادت نره ضدآفتاب نزن...)"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: جوتیوب
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 تیر 1404 10:42
نمایش جزئیات
آفلاین
یخ‌زدگان علیه خورشید

برنامه شماره‌ی ۳


"مصاحبه‌ی یخ‌زده – وقتی گرما وارد مغز می‌شه"

---

[صحنه: نور کم. اتاقی سرد و پر مه. بم پشت میزی نشسته، با شال‌گردن سیاه (نشونه‌ی تفکر عمیق)، جلوی او یک آیینه‌ای یخی که انگار چیزی داخلشه. دوربین آروم زوم می‌کنه تا فقط چشم‌های دکمه‌ای بم رو ببینیم.]

بم (با صدای یخ‌زده و آرام):
- گاهی جنگ فقط بیرونی نیست... گرما فقط پوستتو نمی‌سوزونه. می‌خزه... توی ذهن. و اون‌جا، سخت‌تره که خاموشش کنی.

ـــــــــــــــــــــــــ
[نور تغییر می‌کنه. آیینه یخی می‌درخشه. ناگهان بازتاب بم شروع به حرکت جداگانه می‌کنه. مثل یه نسخه‌ی یخی-شبح‌وار از خودش. همون بم... ولی یکم آبکی‌تر.]

مصاحبه‌کننده (نسخه‌ی ذهنی بم):
- خب، بم... از کی این‌قدر با گرما مشکل پیدا کردی؟

بم:
- از همون روز که برای اولین بار یه پالتو پوشیدم و دیدم دارم... عرق می‌کنم!

نسخه‌ی ذهنی:
- ولی شاید... گرما بد نباشه. شاید باعث رشد شه. شاید باعث ذوب شدن اون یخ‌هایی شه که دورت کشیدی...

بم (با لبخند تلخ):
- اگه قرار باشه رشد کنم، ترجیح می‌دم به شکل stalactite از سقف رشد کنم. نه با ذوب شدن.

ـــــــــــــــــــــــــ
🧊 [بم با لحن مستندگونه تستی طراحی می‌کنه برای مخاطب‌ها، تحت عنوان: "ذهن شما چقدر در برابر گرما مقاومه؟"]

مثال سؤالات:
نقل قول:
وقتی پنکه خراب میشه، آیا:
الف) آروم می‌شی
ب) در رو باز می‌کنی
ج) گریه می‌کنی
د) اعلام جنگ مسلحانه به خورشید می‌کنی؟

نقل قول:
رنگ مورد علاقت چیه؟
الف) آبی یخی
ب) خاکستری غروب زمستون
ج) سفید برفی
د) قرمز داغ؟(اوه، نه... بلاکش کنین)

[بم لبخند می‌زنه، دکمه‌ای رو فشار می‌ده و بیننده‌ای فرضی که "د" انتخاب کرده، یخ می‌زنه.]

ـــــــــــــــــــــــــ
[کات به چند موجود جادویی مصاحبه‌ای]

+ یک جن خانگی که می‌گه تابستون باعث شد گوشاش بچسبن به قابلمه.
+ قناری‌ای که آوازش تبدیل به فریاد کمک شده.
+ و یک شومینه که با افسوس می‌گه: - حتی منم خسته شدم.

ـــــــــــــــــــــــــ
بم:
- گرما... می‌تونه وارد مغزت شه. می‌تونه خاطراتتو تبخیر کنه. ولی اگه به یاد بیاری... که تو از برف ساخته شدی، از یخ، از سکوت زمستونی... اون‌وقت، ذهنت هم دفاع می‌کنه.

[پاترونوس شیر ماده ظاهر می‌شه، ولی این‌بار ساکت‌تر. فقط یک نگاه می‌کنه و می‌ره. بم در سکوت، شال‌گردنش رو لمس می‌کنه – آبی شده: یعنی گرسنه‌ست. ولی نه برای غذا. برای انتقام.]

ـــــــــــــــــــــــــ
پایان برنامه‌ی سوم از کانال "یخ‌زدگان علیه خورشید"

سوال این قسمت برای بیننده‌ها:
"تا حالا تابستون ذهنی تجربه کردی؟ چه شکلی بوده؟ برامون تعریف کن... شاید بتونیم یخش کنیم."

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: جوتیوب
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 تیر 1404 10:21
نمایش جزئیات
آفلاین
یخ‌زدگان علیه خورشید

برنامه شماره‌ی ۲


"نفوذ به قلمرو دشمن – عملیات: شن‌سوز!"

---

[صحنه: تصویر تاریکه، صدای شوم و یخ‌زده‌ای زمزمه می‌کنه:
- گرما... همه جاست...

بعد ناگهان نور میاد روی صورت بم، که زیر یک سایه‌بان پلاستیکی در ساحل نشسته، در حالی‌که از گردن تا پایین در سطل یخ فرو رفته.]

بم (در حالی‌که از بینی‌اش بخار ملایمی بیرون میاد).
- ما تصمیم گرفتیم وارد قلب دشمن بشیم... ساحل!

ـــــــــــــــــــــــــ
[تصاویر مخفی از شن‌های داغ، آدم‌ها با عینک آفتابی، صدای جیرجیر دمپایی پلاستیکی. بم با شن‌های سوخته انگشتش رو به شکل «نقشه» درمیاره.]

بم (در حال نوشتن روی شن):
- اینجا منطقه‌ی صفره. شن‌سوز. جایی که ذوب شدن اتفاقیه، نه احتمال.

[بم در حالی‌که با دقت داره با دو چوب بستنی آدم‌برفی کوچیکی از ماسه می‌سازه.]
- ما باید با همون ابزار دشمن، اونو شکست بدیم.

ـــــــــــــــــــــــــ

معرفی تجهیزات ضدگرما نسخه ۲.۰:
نقل قول:
1. کرم ضدآفتاب با دمای منفی ۵۰ درجه – استفاده‌ش باعث میشه پوستت یخ بزنه، ولی خب... دیگه نمی‌سوزه.

نقل قول:
2. صندلی ساحلی یخ‌زده از چوب‌های معجون‌خورده – خودش یخ تولید می‌کنه. نشستنش یه تجربه‌ی «خلسه‌ی سرما»ست.

نقل قول:
3. طلسم «ضد برنزه‌شدن» – با افکت جانبی: رنگ پوستت یواش‌یواش نقره‌ای میشه.


بم رو به دوربین با نیشخند:
- برنزه شدن؟ نه. من درخشش یخ رو ترجیح می‌دم.
-کات!

ـــــــــــــــــــــــــ
[صحنه: یک مهمانی رسمی مدرسه کنار دریاچه هاگوارتز. موسیقی داره پخش میشه. بم وارد صحنه میشه با تیکه‌ای یخ روی سرش مثل تاج.]

بم (با لهجه غلیظ شمالی‌-یخستانی).
- این مهمونی باید متوقف بشه!

[بم با طلسم «سرمایش گروهی» درخت‌ها رو منجمد میکنه، نوشیدنی‌ها رو به یخ تبدیل می‌کنه، و آفتاب مصنوعی جادویی مدرسه رو می‌پوشونه با ابرهایی به شکل... آدم‌برفی. بچه‌ها اول جیغ می‌زنن، بعد می‌خندن... چون یخ‌بازی شروع شده!]

ـــــــــــــــــــــــــ
[بم رو به دوربین، در حالی که روی تپه‌ای یخی ایستاده، پشت‌سرش ساحل در حال انجماد ملایمه.]

- این فقط شروعشه. تو خواستی بجنگی، تابستون؟ خیلی خب. ما هم داریم لباس شنا می‌پوشیم... از یخ!

[پاترونوس شیر ماده ظاهر میشه، لب دریاچه قدم برمی‌داره، و سطح آب از قدم‌هاش شروع به یخ زدن می‌کنه. صدای شومینه‌ای که از دور خاموش میشه، شنیده میشه.]

ـــــــــــــــــــــــــ
پایان برنامه‌ی دوم از کانال "یخ‌زدگان علیه خورشید"

با ما باشین در برنامه‌ی سوم:
"مصاحبه‌ی یخ‌زده – وقتی گرما وارد مغز میشه"

سوال این قسمت برای بیننده‌ها:
"اگه قرار بود یه طلسم برای فریز کردن کل فصل تابستون بسازی، اسمشو چی می‌ذاشتی؟"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: جوتیوب
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 تیر 1404 09:58
نمایش جزئیات
آفلاین
یخ‌زدگان علیه خورشید

برنامه شماره‌ی ۱


"اعلان جنگ رسمی به تابستون (با حضور یک شال‌گردن خشمگین)"

---

[صحنه: تصویر باز می‌شه روی یک فریزر درخشان. درش با تق‌تق باز می‌شه. بخار سرد بیرون می‌زنه. از دل مه یخی، بم بیرون میاد – با شال‌گردن قرمز (هشدار دما بالا)، چشمان دکمه‌ای درخشان، و یک قیافه‌ی کاملاً جدی ولی یخ‌زده.]

بم (با لحنی خونسرد ولی پر از نفرت سرد).
- تابستون... تو و من، یه حساب قدیمی داریم.

[تکه‌ای یخ از دکمه‌اش درمیاد و با صدای "تق!" روی میز می‌افته.]

ـــــــــــــــــــــــــ
[اسلایدهایی نمایشی ظاهر می‌شن – عکس‌های دانش‌آموزها که زیر آفتاب له شدن، قناری‌هایی که تبدیل به سوخاری شدن، و بم که آب شده و به شکل یک سطل آب در وسط حیاط رهاشده.]

بم (در حال قدم زدن کنار یک قالب یخ) میگه:
- می‌دونی چه حسی داره؟ وقتی زیر آفتاب راه میری و کم‌کم متوجه می‌شی که انگشت‌هات... دیگه نیستن؟ تابستون! این پیام رو بشنو. ما یخ‌زدگان، دیگه سکوت نمی‌کنیم! من یخ‌پیج بم رو راه انداختم، و همراه افرادم بر علیه تو قیام می‌کنیم!

ـــــــــــــــــــــــــ
(بم با یک نقشه‌ی تاکتیکی نشون می‌ده که چطور دمای کلاس‌های هاگوارتز رو با طلسم‌های یخی کاهش داده، و یه دستگاه مشکوک به اسم زمستان‌ساز ۳۰۰۰ رو معرفی می‌کنه)

اختراعات ویژه بم:
نقل قول:
بادبزن معکوس یخ‌افشان (هرچی گرم‌تر باشه، سریع‌تر یخ می‌زنه)

نقل قول:
ادکلن "بوی پاییز" – هرکی بزنه دلش میخواد فوری بره زیر پتو

نقل قول:
طلسم "سرما تا مغز استخون" – مناسب برای مهمونی‌های ساحلی!


ـــــــــــــــــــــــــ
[شال‌گردن شروع به تغییر رنگ می‌کنه و به صدای بم، خشمگین می‌لرزه]

- شال من امروز قرمزه. یعنی چی؟ یعنی این‌که یکی از بیننده‌ها داره این ویدیو رو با کولر خاموش می‌بینه. همون تویی! آره، تو! دکمه‌ی خنک‌کننده‌تو بزن، یا این ویدیو به یخ تبدیل می‌شه!

ـــــــــــــــــــــــــ
بم جلوی دوربین می‌ایسته، دستشو بالا می‌گیره (که یه تیکه یخ ازش می‌افته)، و فریاد می‌زنه:
- هم‌رزمان یخی! وقتشه! شومینه‌ها رو خاموش کنین! دمپایی‌های خزدار رو پرت کنین! کولرهای جادویی‌تونو روشن کنین! ما زمستون رو برمی‌گردونیم... با یا بدون اجازه‌ی تقویم!

[در پایان، پاترونوس شیر ماده‌ی بم ظاهر می‌شه، غرش می‌کنه، و توی گرمای دوربین، برف شروع به باریدن می‌کنه.]

ـــــــــــــــــــــــــ
پایان برنامه‌ی اول از کانال "یخ‌زدگان علیه خورشید"
کامنت‌ها بسته نیستن! فقط لطفا قبل از نوشتن، دستاتونو با قالب یخ خنک کنین. ما اینجا جوش نمی‌زنیم. ما یخ می‌زنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!