جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

49 کاربر(ها) آنلاین هستند (39 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
49 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: پرت و پلاهای مقدس
ارسال شده در: جمعه 17 مرداد 1404 21:07
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از تیم 'اسم نداره'


سوژه: حدس

جملات:
به زمین می زنی، هوا می رود.
چشمک زنان از او استقبال می کند.
درکی از موضوع نداشت.
نردبان را جا به جا می کند.
هنوز وقتش نرسیده بود.


بشکنم تا زنده شوم

از زبان سابیس:

در قلعه ام نشسته ام. بقیه ی ساکنان اینجا، انسان‌راهب هایی که زمانی تذهیب کرده و بعد به خون آشام بدل کرده بودم، هم جایی در این اطراف هستند، می دانم. اما غمی که در وجود من مثل لجن ته نشین شده و بویش همه جا را گرفته، باعث شده سکوت کنند. با گفتن این جمله به خودم می لرزم‌. انگار ممنوعه ای است که حتی خودم هم نباید به زبان بیاورم. لوی اصرار داشت که بماند، اما تحمل نداشتم که مرا در این وضعیت شکسته ببیند و دیشب با اصرار او را فرستادم که برود.

حال اینجا روی یک صندلی چوبی قژقژ دار رها شده ام، چشمانم ثابت به یک عنکبوت در گوشه ی دیوار که ماهرانه تار می بافد، و به لوسیندا، دخترخوانده ی بی وفایم فکر می کنم. او که انگار تا لحظاتی پیش معصوم کوچولوی من بود و به یک باره شیطانی شد که مرا به قتل رساند. چه طور او در تالارهای این قلعه با پاهای کوچکش می دوید و با یک توپ ساخته شده از ساقه های گیاهان بازی می کرد و با آن صدای فرشته وار ریزش می خواند، به زمین می زنی، هوا می رود'.

می خواستم موضوع تذهیب هایم را از او مخفی کنم تا زمانی که به اندازه ی کافی بزرگ شود - آن موقع درکی از موضوع نداشت و می توانست صدمه ببیند - بله، من هم مثل بقیه فریبش را خورده بودم، من، سابیس، خون آشام کهن واقعا او را یک کودک بی گناه می دیدم. اما در هر حال یک شب موقع کار در تالارم ناگهان او را پشت سرم دیدم، در حالی که سیخی ظریف و خون آلود در دست داشتم و یک راهب بسته شده به صندلی مقابلم ناله می کرد.

شوکه شده بودم. ناخودآگاه زیر لب زمزمه کردم، 'اما هنوز وقتش نرسیده بود'. و لوسیندا با حالتی معنی دار که شباهتی به حالت نگاه کردن یک بچه نداشت، به من خیره شده بود، اما آن موقع به این دقت نکردم. سعی کردم اوضاع را درست کنم. به او گفتم که یک شفادهنده هستم و دارم این راهب را درمان می کنم. حرفم چندان دروغ هم نبود.

لوسیندا لحظاتی به راهب نگاه کرد. جلو رفت و دستش را روی بازوی او گذاشت و گفت، 'وقتی بمیرد، ستاره ای چشمک زنان از او استقبال می کند.' به سمتش رفتم و با مهربانی به او اطمینان خاطر دادم که زخم های راهب عمیق نیست و او نخواهد مرد. لوسیندا رویش را برگرداند و از تالار خارج شد.

و آن راهب؟ او جدا مرد. البته نه از زخم های فیزیکی. از وحشت کارهایی که ممکن است با او بکنم. و من فقط می خواستم روحش را پالوده کنم و بعد او را به فرزند خودم تبدیل کنم.

آهی افسوس بار می کشم. صدای تق تقی از پایین پنجره ی رو به رویم می آید، طوری که انگار کسی دارد نردبان را جا به جا می کند در پای آن. لرزه ای بر قلبم می افتد. ممکن است این گادفری باشد که به دیدنم آمده. به سمت پنجره ی باز می روم و سرم را از آن بیرون می آورم و در این لحظه چیزی مرا به جلو هل می دهد و من پایین می افتم.

اطراف قلعه از شن و ماسه پوشیده شده، ولی انگار قبلا کسی هم نردبان را از پای پنجره برداشته و هم یک قطعه سنگ بزرگ آن پایین گذاشته. من محکم با قطعه سنگ که مثل یک سنگ قبر بزرگ است، برخورد می کنم و صدای شکستن استخوان هایم، خرد شدن جمجمه ام در گوش هایم می پیچد.

و کسی دارد از آن بالا، در قاب پنجره نگاهم می کند، در حالی که لبخندی مایل و خشنود بر لبانش نشسته. او را خوب می شناسم. همانیست که همگان یا از او وحشت دارند یا او را می پرستند و من همواره تحقیرش کرده ام. او شاه مالخازار است و خوب می دانم چرا به اینجا آمده.

تصور می کند حالا که در موضع ضعف هستم، می تواند مرا خوار کند. اما دیدن او و پرت شدنم و خرد شدن استخوان هایم نه تنها روحم را شکننده تر نکرده، بلکه انگار ضربه ای بوده که به من یادآوری کرده که هستم. او از پست پنجره کنار می رود و می دانم به زودی بر بالینم حاضر می شود، اما وحشتی ندارم. حداقل روحم آرام است و حتی شاید منتظر. شاید درد جسم همان چیزیست که نیاز دارم. همان که یادم می آورد هنوز ادامه دارد.


موضوع برای نفر بعدی:
استخوان شکن

جملات برای نفر بعدی:
قلبم را در مشت می فشرد.
از چشمانش خون‌زهر جاری می شود.
در گورش آرام می گیرد.
رویش خاک می ریزم.
برایش مرثیه می خوانند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1404/5/18 16:08:58
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ: پرت و پلاهای مقدس
ارسال شده در: جمعه 17 مرداد 1404 01:34
نمایش جزئیات
آفلاین
× هوادار تیم اسم نداره ×


موضوع: کفشدوزک
جملات فعلی: انتظار نداشت که انقدر لغزنده باشد.- چترش را درآورد و گذاشت وسط اتاق.- صدای سوت قطع نمی‌شد.- فقط یک عدد تخم‌مرغ پخته باقی مانده بود.- زیر لب، طلسمی را زمزمه کرد

~~~~~~~

گابریلا روی مبل تک‌نفره‌ای ولو شده بود و جفت پاهاش از یه سمت رو هوا در حال تکون خوردن بود و همزمان زیر لب طلسمی رو زمزمه می‌کرد. شاید فکر کنین خیلی طلسم مخوف و خاصی بود، ولی در واقع وینگاردیوم له وی یوسایی بیش نبود که هر بار یکی از تخم‌مرغا رو از توی ظرفی که با دستم می‌تونستی بهش برسی برمی‌داشت و مستقیما به سمت دهن گابریلا هدایت می‌کرد.

گابریلا همین‌طور تخم‌مرغ می‌لمبوند که یهو متوجه می‌شه فقط یک عدد تخم‌مرغ پخته باقی مونده و خب، این چیزی نبود که می‌خواست. پس با جهشی از جاش بلند می‌شه و تصمیم می‌گیره یه سر به سوپر مارکت سر کوچه بزنه تا تخم‌مرغای بیشتری بخره و بپزه و بخوره.

گابریلا بدو بدو میاد از خونه بره بیرون که ناگهان مسافت قابل توجهی رو در حالی طی می‌کنه که به زور سعی داشت تعادل خودشو حفظ کنه و حرکات عجیب غریبی جهت حفظ تعادل از دستا و پاهاش سر می‌زد. گابریلا فهمیده بود هوا بارونیه ولی در مورد پیاده‌روی جلوی خونه؟ انتظار نداشت که اینقدر لغزنده باشه.

پس از همون اندک مسیری که کلش به حفظ تعادل طی شده بود، دوباره برمی‌گرده. چترشو در میاره و می‌ذاره وسط اتاق. طرح کفشدوزک داشت و آماده بود تا گابریلا رو تا سوپر مارکت سر کوچه همراهی کنه تا با هم تخم‌مرغ بخرن.

اما گابریلا هنوز آماده نبود. داشت تصمیم می‌گرفت امروز بهش می‌چسبه با چتر بره بیرون یا این که از خیس شدن زیر بارون لذت ببره. طولی نمی‌کشه که تصمیمشو می‌گیره. بارون اون روز می‌خواست گابریلا رو زمین بزنه و درسته که موفق نشده بود، ولی این به این معنا بود که گابریلا باید برای اون روز دست از بازی با بارون برمی‌داشت تا بارون یاد بگیره دیگه نخواد بندازتش.

پس گابریلا چترو برمی‌داره و این‌بار با احتیاط از خونه خارج می‌شه. وقتش بود تخم‌مرغا رو توی این هوای بارونی زیبا خریداری کنه!

~~~~~~~

سوژه: حدس
جملات نفر بعد: می‌زنی زمین هوا می‌ره - چشمک‌زنان ازش استقبال می‌کنه - درکی از موضوع نداشت - نردبون رو جا به جا می‌کنه - هنوز وقتش نرسیده بود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: پرت و پلاهای مقدس
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مرداد 1404 21:06
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
×در هواداری از تیم اسم نداره!×


موضوع: پرش!
جملات: اوج گرفت - باید می‌فهمید با چه چیزی طرف شده است - نگاهش را به اطراف دوخت - طلسمی را زیر لب زمزمه کرد - این آخرین هشدار بود


سیبل تریلانی، با آن عینک ته‌استکانی و شنل پشمی بنفش‌رنگش، درست در آستانه‌ی پرتگاهی ایستاده بود که به ادعای خودش، دریچه‌ای به جهان ارواح بود؛ ولی در واقع، سقف شیشه‌ای گلخانه‌ی هاگوارتز بود که سر شب، جن خانگی مسئولش فراموش کرده بود طلسم نامرئی‌سازی را بردارد.

او چشم‌هایش را بست، یک قدم به عقب رفت، سپس با لحنی دراماتیک گفت:
ـ وقت آن رسیده... برای یک پرش بزرگ!

سپس، با حالتی شبیه رقاصه‌های باله‌ی پیر، اوج گرفت. شنلش در باد پف کرد، عینکش نیم‌دور روی سرش چرخید و در لحظه‌ای باشکوه از ارتفاع سه پله‌ای پرتاب شد. نتیجه؟ یک فرود باشکوه روی پشت گلدان‌های تازه کاشته‌شده‌ی پروفسور اسپراوت.

در حالی‌که گیاهان بیچاره برای نجات جان خود تقلا می‌کردند، سیبل ناله‌کنان از میان برگ‌های چسبناک بیرون آمد و با غروری شکست‌ناپذیر گفت:
ـ اوه... این فقط یک چشم‌انداز از آینده بود! یک هشدار! بله، این آخرین هشدار بود!

با خاک و برگ بر پیشانی، نگاهش را به اطراف دوخت تا مطمئن شود کسی متوجه الهام آسمانی‌اش شده. ولی فقط یکی از جن‌های گلخانه با بی‌حوصلگی به او خیره مانده بود و سبزیجات را با قیچی کوتاه می‌کرد.

با خشم عینکش را صاف کرد و زیر لب، طلسمی را زمزمه کرد که خودش هم نمی‌دانست به چه درد می‌خورد.
ـ باید می‌فهمید با چه چیزی طرف شده است...!

جن گلخانه بدون اینکه سر بلند کند، زمزمه کرد:
ـ بله خانوم تریلانی. با خیارهای آزمایشی وزارت سحر و جادو طرف شدین. فردا می‌فرستن‌شون برای مسابقه‌ی کشاورزی!

سیبل که برای چند ثانیه در ذهنش داشت دیدار خودش با وزیر سحر و جادو در آینده‌ای دور را تجسم می‌کرد، بالاخره سرفه‌ای مصنوعی کرد و با جدیت تمام گفت:
ـ خب، من اینجا کارم تموم شده.

و با غرور از همان سه پله‌ای که پریده بود، دوباره بالا آمد؛ البته این بار خیلی آهسته، چون زانویش تیر می‌کشید.

*******

موضوع: کفشدوزک
جملات نفر بعد: انتظار نداشت که انقدر لغزنده باشد.- چترش را درآورد و گذاشت وسط اتاق.- صدای سوت قطع نمی‌شد.- فقط یک عدد تخم‌مرغ پخته باقی مانده بود.- زیر لب، طلسمی را زمزمه کرد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: پرت و پلاهای مقدس
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مرداد 1404 20:12
نمایش جزئیات
آفلاین
× هوادار تیم پرواز سیاه ×


موضوع: شفق قطبی
جملات نفر بعد: در میانه راه بازگشت - به دیدارش شتافت - گلی در شوره‌زار قلبش شکفت - همچون رودخانه جریان داشت - آتشی افروخت.

~~~~~~~

گابریلا در حال بازگشت به خونه بود که به صورت کاملا اتفاقی گفتگویی توجهش رو جلب می‌کنه. چند تا ماگل داشتن درباره‌ی یه پدیده‌ی آسمونی که برخلاف تصورات معمول در منطقه‌ای که نباید ظاهر شده بود صحبت می‌کردن. اسمش شفق قطبی بود و هرچی که بود، به نظر نادر و زیبا بود.

پس گابریلا بعد از استراق سمع این که این اتفاق کجا افتاده، در میانه را برمی‌گرده و با هزار امید و آرزو، برای دیدن شفق قطبی به دیدارش می‌شتابه.

با رسیدن به محل مشخص شده، آروم از کوه بالا می‌ره و به محض فتح کردن قله، بالاخره چیزی که به خاطرش اومده بود رو می‌بینه. هاله‌های رنگارنگ زیبایی که همچون رودخونه جریان داشتن آسمون رو فرا می‌گیرن. انگار که مرلین تو آسمون آتش افروخته باشه، اما از نوعِ از همه رنگش.

گابریلا که انتظار دیدن چنین زیبایی‌ای رو نداشت، گلی در شوره‌زار قلبش می‌شکفه. باید بیشتر در مورد این پدیده‌ی قشنگ آسمونی تحقیق می‌کرد و هربار هرجای دنیا که رخ می‌داد، برای دیدنش می‌رفت!

~~~~~~~

موضوع: پرش!
جملات نفر بعد: اوج گرفت - باید می‌فهمید با چه چیزی طرف شده است - نگاهش را به اطراف دوخت - طلسمی را زیر لب زمزمه کرد - این آخرین هشدار بود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: پرت و پلاهای مقدس
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مرداد 1404 18:15
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار پیامبران مرگ


موضوع: درخشش
جملات: زبانش گرفت - ساعت‌شنی را برگرداند - گل‌ها شروع به روییدن کردند - صدای قهقهه‌ای طنین‌انداز شد - زمانش فرا رسیده بود.
_______________________

زمانش فرا رسیده بود... زمان بارش نخستین باران پاییزی. ابر سفید کوچکی با بازیگوشی از این سوی آسمان به آن سو می‌رفت که ناگهان با ابر سیاه بزرگی رو در رو شد.
- زورگیرم... رطوبت مطوبت داری رد کن بیاد!

ابر سفید با دیدن پیکر غول‌آسای ابر سیاه، زبانش گرفت.
- رطو... رطوبت... نَ نَ ندارم.

صدای قهقهه‌ای طنین‌انداز شد. سپس ابر سیاه ساعت‌شنی را برگرداند.
- من خودم ابر سیاهم... برو خودتو سیاه کن بچه! تا تموم شدن ریزش این شن‌ها وقت داری رطوبتاتو رد کنی بیاد وگرنه تبخیرت می‌کنم!

ابر سیاه، هر آن ساعت شنی را به چشمان معصوم ابر سفید نزدیک و نزدیک‌تر می‌کرد که ناگاه صدای زنی به گوش رسید.
- هوی! با اون قد و هیکل خجالت نمی‌کشی به بچه‌ مردم زور می‌گی مرتیکه ابری؟ فکر کردی جلو خورشیدو پوشوندی برا خودت کسی شدی؟

از آنجایی که نویسنده برای ادبی‌نویسی، بسیار تحت فشار عمیقی در ژرفای وجودش بود و مدت‌های مدیدی در پی کلمه‌ای ادبی بجای "لگد زدن" جست‌جو می‌کرد، سرانجام تصمیم کبری‌ خویش را گرفت و مادر فداکار ابر سفید، با پای نوازش‌گرش ضربه‌ای بر چهره ابر سیاه نواخت. صاعقه‌ای درخشید.

- نهههههه...

این طنین صدای ابر سفید کوچک بود که با چشمان خود شاهد تجزیه‌ ابرک‌های پنبه‌ای مادرش به همراه ابر سیاه توسط صاعقه درخشان بود. ابر سفید کوچک در فقدان مادرش شروع به گریستن کرد.

گل‌ها شروع به روییدن کردند.

_______________________

موضوع: شفق قطبی
جملات نفر بعد: در میانه راه بازگشت - به دیدارش شتافت - گلی در شوره‌زار قلبش شکفت - همچون رودخانه جریان داشت - آتشی افروخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: پرت و پلاهای مقدس
ارسال شده در: یکشنبه 5 مرداد 1404 15:00
نمایش جزئیات
آفلاین
× هوادار تیم اسم نداره ×


موضوع: دروغ!
جملات: ساعت از نیمه شب گذشته بود - صدای قدم‌هایی در راهرو پیچید - نمی‌خواست باور کند - طعم خون را هنوز حس می‌کرد - چیزی درون آینه تکان خورد

~~~~~~~

- ممنونم که قبول کردی.

گابریلا با بیخیالی شانه‌ای بالا می‌اندازد. حوصله‌اش سر رفته بود و پیشنهاد سیبل دقیقا چیزی بود که به آن نیاز داشت تا سرش گرم شود. چیزی نبود که نیاز به تشکر داشته باشد.

اما به خیال سیبل، گابریلا لطف بزرگی در حق او کرده بود. این تصور سیبل با شناخت گابریلا طبیعی هم بود. گابریلا از آن دسته دختران نوجوانی نبود که برای خوشنود کردن دیگران کاری انجام دهد. ولی از شانس خوب سیبل، خواسته‌اش هیجان‌انگیز بود و گابریلا کار دیگری برای انجام نداشت. سیبل گفته بود می‌خواهد پیشگویی‌ای انجام دهد که برای انجام آن نیاز به یک همکار دارد و گابریلا هم دوست داشت بداند پیشگوها چه کاری انجام می‌دهند.

پس هر دو، دو طرف سکویی سنگی که وسط اتاقی نم‌دار قد علم کرده بود ایستاده بودند. کاسه‌ای کوچک همراه با خنجری در کنارش بر روی سکو قرار داشت. آینه‌ای قدی با فاصله‌ی چند متری از گابریلا، درست پشت سرش قرار گرفته بود. طوری که سیبل به آن‌چه درونش دیده می‌شد تسلط کامل داشت.

ساعت از نیمه شب گذشته بود و این بدین معنا بود که سیبل باید کارش را آغاز می‌کرد. پس خنجر را برمی‌دارد و با کمی مکث، آن را به سمت گابریلا می‌گیرد. اثر تردید در نگاهش به وضوح آشکار بود.

گابریلا ابرویی بالا می‌اندازد.
- چیه؟ نکنه قربانی می‌خوای برای پیشگوییت؟

سیبل خنده‌ی آرامی می‌کند. انگار که حالا که تصور گابریلا این‌چنین وحشتناک و بزرگ است، خواسته‌ی واقعی‌اش کوچک شمرده می‌شود و در نتیجه پذیرفتنش نیز آسان‌تر.
- نه. فقط سه قطره از خونتو می‌خوام.

برای لحظه‌ای سکوت اتاق را فرا می‌گیرد تا این که گابریلا آن را می‌شکند.
- پس منو برای همین می‌خواستی؟ فکر می‌کردم قراره به خاطر دانش زیادم کمک‌دستت باشم!

سیبل به او دروغ گفته بود. فقط برای این که بتواند او را به آن‌جا بکشاند.
سیبل خنجر را روی سکو باز می‌گرداند و در عوض، سکو را دور می‌زند تا در کنار گابریلا قرار گیرد و دست او را می‌گیرد.
- من واقعا به کمکت نیاز دارم.

گابریلا کمی خودش را عقب می‌کشد اما به خاطر این که سیبل دستش را گرفته بود، تنها فاصله‌ی کمی می‌تواند بگیرد. در چشم‌های سیبل، احساس نیازی که از آن صحبت کرده بود به وضوح دیده می‌شد.

- چرا خون من؟

گویا این‌بار نوبت سیبل بود تا گابریلا را براندازی کند و با خودش بسنجد که تا چه اندازه می‌تواند در گفتن حقیقت به او اعتماد کند. در جوابِ تردیدِ سیبل، ابروی گابریلا برای دومین بار بالا می‌رود.
- دست بردار، می‌خوای خونمو بدم و حتی ندونم که چرا خون من؟

سیبل نفس عمیقی می‌کشد. انگار که تصمیمش را بالاخره گرفته باشد.
- حق با توئه. آخه... خون تو خیلی خاصه و قدرت زیادی به پیشگویی من می‌تونه بده.

سپس سرش را پایین می‌اندازد و ادامه می‌دهد:
- و پیشگویی من به قدرت زیادی نیاز داره. فقط خون تو براش جوابه.
- و چرا خاصه؟
- چون تو هم خون پریزاد داری، هم ساحره، هم سالازار و هم روونا. شاید تو هر بخش به اندازه کسی که تنها اون خون رو داره قوی نباشه، ولی ترکیبشون یه چیز خاص و قدرتمنده. اما نپرس چه پیشگویی‌ای!

سیبل جمله‌ی آخر را وقتی اضافه می‌کند که دهان گابریلا برای پرسیدن سوالی شروع به باز شدن می‌کند. با توجه به بسته شدن دهان گابریلا بعد از این جمله، سیبل مطمئن می‌شود که حدسش درست بوده است. بنابراین اضافه می‌کند:
- خودمم نمی‌دونم. چون اسمش... پیشگوییه! فقط... بهم اعتماد کن.

برای چند لحظه سیبل و گابریلا بدون هیچ حرفی تنها به چشم‌های یکدیگر زل می‌زنند. در چشم‌های سیبل چیزی جز صداقت دیده نمی‌شد. انگار خودش هم نمی‌دانست به چه راهی در حال قدم گذاشتن است. شاید گابریلا باید مانع می‌شد و سیبل در حال بازی با آتش بود؟

اما چیز دیگری جز صداقت نیز در چشمان سیبل بود. احساس نیازی که پیشتر نیز گابریلا آن را دیده بود. او نیاز داشت که این کار را انجام دهد و به نظر نمی‌آمد هیچ‌چیز و هیچ‌کس بتواند مانعش شود. گابریلا آن‌جا بود. در دخمه‌ای پنهان در دل هاگوارتز که ساحره‌ای قدرتمند و پیشگو در مقابلش بود. اگر داوطلبانه خونش را نمی‌داد، ممکن بود به زور این کار را انجام دهد؟

اگر از خود گابریلا بپرسی مطمئن بود از پس سیبل برمی‌آید. اما اگر یک درصد شکست می‌خورد لذت دیدن پیشگویی‌ای که سیبل برایش بال‌بال می‌زد را از دست می‌داد. گابریلا با خودش فکر می‌کند، از کی آن‌قدر محتاط شده است که نگران نتیجه‌ی پیشگویی باشد؟ نه، این برایش اهمیتی نداشت. اما هنوز نمی‌دانست خونش ارزش این کار را دارد؟

سیبل دست‌های گابریلا را رها می‌کند و سریعا پشتش را به او می‌کند و چند قدم فاصله می‌گیرد.
- برو گابریلا. اگه نمی‌خوای بهم اعتماد کنی، فقط برو. نمی‌خوام مجبور به انجام کاری بشم که نمی‌خوام. فقط برو.

و همین برای گابریلا کافی بود تا تصمیم بگیرد به او اعتماد کند. سیبل را برای مدت زیادی می‌شناخت. نیازی نداشت صحنه‌سازی‌ای برای جلب توجه او پیاده کند، چون اساسا گابریلا غیر قابل پیش‌بینی بود. پس اگر حاضر بود دست به هر کاری برای رسیدن به خواسته‌اش بزند، او را مرخص نمی‌کرد.
- بیا انجامش بدیم!

سیبل با شنیدن این حرف ناگهان برمی‌گردد و به گابریلا نگاه می‌کند. کلامی نمی‌گوید، اما با نگاهش از او تشکر می‌کند. سپس دوباره به سوی مخالف سکو می‌رود تا در مقابل گابریلا قرار گیرد. گابریلا خودش یکی از دستانش را جلو می‌آورد و کف دستش را به سمت سیبل می‌گیرد.

سیبل با خنجرش، شکاف کوچکی در کف دست گابریلا ایجاد می‌کند و بعد از چکیدن سه قطره خون، خنجر را کنار می‌گذارد و پارچه‌ای به گابریلا می‌دهد. گابریلا در حالی که پارچه را دور دستش می‌پیچد، عقب می‌رود تا شاهد حرکات و وردهایی که سیبل زیر لب می‌خواند باشد.

سیبل چشم‌هایش را می‌بندد و بی‌وقفه طلسم‌های رنگارنگی به سمت خون گابریلا جاری می‌کند. بعد از اتمام کارش، چشم‌هایش را برای لحظه‌ای باز می‌کند و رو به گابریلا می‌گوید:
- بهم اعتماد کن.

و قبل از این که گابریلا بفهمد چه دارد می‌شود، سیبل خونش را سر می‌کشد. گابریلا آن‌چه را می‌دید نمی‌خواست باور کند. انتظار هرچیزی را داشت به جز نوشیده شدن خونش توسط سیبل! استفاده کردن از خونش یک چیز بود و نوشیدن آن چیز دیگر!

همزمان صدای قدم‌هایی در راهرو پیچید. گابریلا به جای اعتراض به سیبل، برمی‌گردد تا چک کند چه کسی در حال آمدن است که سیبل مانعش می‌شود.
- بهم اعتماد کن.

سیبل با انگشت اشاره‌اش به آینه اشاره می‌کند که تصویر آن دو را نشان می‌داد. صدای قدم‌ها به قدری نزدیک می‌شود که گویی درست کنار آن‌ها قرار دارد. صدای قدم‌ها به سمت آینه هدایت می‌شود، جایی که آینه دیگر بازتاب‌دهنده‌ی تصویر گابریلا و سیبل نبود. چیزی درون آینه تکان خورد و حالا تصویری متفاوت از آن‌چه در محیط جلویش وجود داشت، در حال شکل‌گیری بود. پیشگویی‌ای که سیبل به دنبال آن بود و حالا، هر دوی آن‌ها مشغول تماشای آن بودند.

پیشگویی هرگز قرار نبود به سیبل الهام شود یا بر زبانش جاری شود. آینه کلید ماجرا بود و پیشگویی را به تصویر کشیده بود. پیشگویی بزرگی که گابریلا نیز شاهد آن بود. شاید به اندازه‌ی سیبل عمق پیشگویی را درک کرده نباشد، اما هرکسی می‌توانست اهمیت بالای آن را بفهمد.

سیبل با پایان یافتن تصاویر، نفس عمیق دیگری می‌کشد و به سمت گابریلا برمی‌گردد. طعم خون را هنوز حس می‌کرد. اما چیز دیگری نیز در وجودش شکل گرفته بود. حس اعتماد به گابریلا که هنوز مبهوتِ آن‌چه در آینه بود، مانده بود.

~~~~~~~

موضوع: درخشش
جملات نفر بعد: زبانش گرفت - ساعت‌شنی را برگرداند - گل‌ها شروع به روییدن کردند - صدای قهقهه‌ای طنین‌انداز شد - زمانش فرا رسیده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: پرت و پلاهای مقدس
ارسال شده در: یکشنبه 5 مرداد 1404 12:07
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از تیم کوییدیچ پیامبران مرگ



موضوع: رهایی!
جملات: رنگین‌کمانی در آسمان شکل گرفته بود - زیر زمین سرد و دلگیر بود - آیا واقعا نیاز به کمک داشت؟ - سرش درد گرفته بود - دچار کمبود هیجان شده بود



"آیا واقعا نیاز به کمک داشت؟" این سؤالی بود که مدام در ذهن روونا طنین می‌انداخت. نگران و مضطرب، بی‌هدف اطراف را می‌پایید و به دنبال ردی از او می‌گشت. پس از سال‌ها پنهان‌کاری، بالاخره تسلیم التماس‌های گابریلا شده بود و تصمیم گرفته بود برای مدتی کوتاه او را از تالار خصوصی ریونکلاو بیرون ببرد. همراهی در دل جنگل ممنوعه شاید فرصتی می‌شد برای تجربه‌ی آزادی، اما حالا تنها چیزی که حس می‌کرد، ترس بود. ترس از اینکه رازش فاش شود. وجود گابریلا نباید لو می‌رفت، هیچ‌کس نباید می‌فهمید که خون چه کسی در رگ‌های او جاری‌ست. مخصوصاً کسی که خون خالصش را از هر چیز دیگری مقدس‌تر می‌دانست. اگر می‌فهمید که بخشی از این خون حالا در رگ‌های یک کودک جریان دارد... نه، نباید چنین می‌شد. این راز باید با او دفن می‌شد. "سرش درد گرفته بود" از حجم این افکار، از ترس مواجهه، از ترسِ از دست دادن.

صدای خنده‌ی کودکانه‌ی گابریلا را می‌شنید اما اثری از او نبود. دل‌آشوب و بی‌قرار، با قدم‌هایی بی‌جهت به سوی صدا پیش می‌رفت. می‌دانست که سالازار اینجا نیست. سکوتی عمیق حاکم بود. با وجود اینکه "زمین سرد و دلگیر بود"، هیچ نشانی از حضور او دیده نمی‌شد. حضور سالازار موجی از هراس با خود می‌آورد که همه‌چیز را درمی‌نوردید، حتی جنگلی چنین وسیع.

پس از لحظاتی پراسترس، سایه‌ای کوچک پشت درختی نمایان شد. موهای گابریلا بود. او بی‌خبر از اضطراب مادر، با لبخندی کودکانه خود را درگیر قایم‌موشکی خیالی کرده بود. روونا فوراً خودش را به او رساند و در آغوشش گرفت. گابریلا کمی جا خورد، اما زود آرام شد و چشم‌هایش را بست.

روونا نفسی از سر آسودگی کشید و نگاهی دوباره به آسمان انداخت. ناباورانه دید که "رنگین‌کمانی در آسمان شکل گرفته بود"، درست بالای سر گابریلا. بی‌هیچ بارانی، بی‌هیچ نوری. گویی خود آسمان هم فهمیده بود که این کودک معمولی نیست. گواهی از ترکیب دو نسل بزرگ جادو در وجود او موج می‌زد؛ و شاید، نوید روزی تازه را می‌داد.



موضوع: دروغ!
جملات: ساعت از نیمه شب گذشته بود - صدای قدم‌هایی در راهرو پیچید - نمی‌خواست باور کند - طعم خون را هنوز حس می‌کرد - چیزی درون آینه تکان خورد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1404/5/5 12:22:01
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: پرت و پلاهای مقدس
ارسال شده در: یکشنبه 5 مرداد 1404 01:31
نمایش جزئیات
آفلاین
× هوادار تیم اسم نداره ×


موضوع: بارون پاییزی
جملات: آرزوی مرگ می‌کرد- قهوه امروز بیش از حد شیرین بود- انسان متمدن اولیه وجود نداشت- با مغز توی دیوار رفت- پاستا با سس آلفردوی زیاد می‌خواست


~~~~~~~

سیبل در کمال آرامش و آسایش کنار پنجره لم داده بود و از مشاهده‌ی بارون پاییزی لذت می‌برد. همزمان منتظر بود کمی از داغی قهوه‌ش کاسته بشه و شروع به خوردنش کنه. تو ذهنش اما افکار عجیبی در جریان بود. مثل این که چرا انسان متمدن اولیه وجود نداشت؟

تو همین فکر و خیالا بود که بالاخره حس می‌کنه بخار حاصل از قهوه، در میزانی قرار گرفته که آماده برای نوش جان کردنه. از طرفی صدای قار و قور شکمش هم به خاطر گشنگی به هوا بلند می‌شه. خیلی یهویی دلش پاستا با سس آلفردوی زیاد می‌خواد. پس قهوه رو برمی‌داره و از جا برمی‌خیزه تا به آشپزخونه بره. ولی به محض این که اولین قلپی از قهوه با زبونش برخورد می‌کنه، با مغز توی دیوار می‌ره! علتش هم این بود که قهوه امروز بیش از حد شیرین بود.

این اتفاق سیبل رو بسیار عصبانی می‌کنه در حدی که حتی آرزوی مرگ می‌کنه! آره خب، یکم سیبل زیادی دراماتیکه. پس سلول‌های پیشگوی مغزش به سرعت مشغول کار می‌شن تا پیشگویی جدیدی تحویل سیبل بدن تا فکر و خیال مرگ از سرش بپره.

پیشگویی سریع‌تر از چیزی که انتظارشو داشت فرا می‌رسه!

سیبل تو پیشگویی تولید شده توسط سلول‌های پیشگوییش می‌بینه که از دست دادن قهوه راهی برای زودتر رسیدن به پاستا با سس آلفردوی زیاد بود. پس قهوه رو می‌ذاره رو میز و بدو بدو به آشپزخونه می‌ره، جایی که حتی قبل از ورودش خبر از پخت پاستا می‌داد. بوی پاستا سرتاسر راهروی ورودی آشپزخونه رو فرا گرفته بود.

سیبل انگار که دنیا رو بهش هدیه داده باشن، روونا رو شکر می‌کنه و برای خوردن پاستایی که ماروولو تهیه کرده بود می‌ره. اما آیا دستپخت ماروولو قابل اعتماد بود؟ اینو به ذهن خلاق خواننده‌های عزیز می‌سپارم.

~~~~~~~

موضوع: رهایی!
جملات نفر بعد: رنگین‌کمانی در آسمان شکل گرفته بود - زیر زمین سرد و دلگیر بود - آیا واقعا نیاز به کمک داشت؟ - سرش درد گرفته بود - دچار کمبود هیجان شده بود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: پرت و پلاهای مقدس
ارسال شده در: یکشنبه 5 مرداد 1404 00:58
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در هواداری از تیم اسم نداره!


موضوع: بازگشت غیرمنتظره!
جملات: سایه‌ای پشت سرش حرکت کرد - نفسش بند اومد - تو این لحظه اصلاً به مربای آلبالو فکر نمی‌کرد - زمین زیر پاش ترک برداشت - یکی از سبیل‌هاش افتاد


هیچ‌چیز در آن صبح مه‌آلود نشان نمی‌داد که قرار است اتفاقی مهم بیفتد. حتی فنجان قهوه‌خوری جادویی سیبل که معمولاً پیام‌هایی مثل «آخ»، «فرار کن!» یا «ازدواج در راه است» را تهش جا می‌گذاشت، آن روز فقط نوشته بود: «مربا تمام شده.»

سیبل تریلانی، در حالی که شنل پر زرق‌وبرقش را روی پیراهنش که پر از نقوش چشم‌های گریان بود می‌کشید، به سمت راهروی شمالی رفت. به‌طور خاص، هیچ دلیلی نداشت به آن سمت برود جز اینکه باد، قاشق چای‌خوری‌اش را با خود برده بود و او معتقد بود بادها معمولاً نشانه‌هایی از روح گذشتگان‌اند، یا شاید روح قوری.

ناگهان… سایه‌ای پشت سرش حرکت کرد. نفسش بند آمد. دستی لرزان به عینکش زد و زیر لب گفت:
- اوه خدای روح‌نما، نکنه روح قوری جدی بوده؟

او آرام برگشت، آهسته، با وقار، ولی… پاشنه‌ی کفشش گیر کرد و تقریباً به زمین خورد.

اما آنچه دید... قوری نبود.

یک موجود عجیب‌وغریب، نیمه‌محو، با شنلی بنفش‌تیره و شمایلی که به طرز نگران‌کننده‌ای شبیه یکی از هم‌دوره‌های قدیمی او در هاگوارتز بود، روبه‌رویش ایستاده بود.
همان لحظه، سیبل فریاد زد:
- آره! من می‌دونستم تو بازخواهی گشت، هرچند... راستش رو بخوای، فکر می‌کردم از گور و نه از در اصلی!

موجود چیزی نگفت. فقط جلو آمد. زمین زیر پای سیبل ترک برداشت. یا حداقل فکر کرد که برداشت. چون بعداً معلوم شد فقط یکی از کاشی‌ها لق بوده.

او تعادلش را حفظ کرد، ولی… یکی از سبیل‌هایش افتاد.

نه اینکه سبیل طبیعی داشته باشد! اما همان‌طور که همه می‌دانند، گاهی برای داشتن هیبت لازم در کلاس پیشگویی، سبیل‌های چسبی ضروری‌اند. به‌ویژه وقتی شاگردانت حرف گوش نمی‌کنند و نیاز به ارعاب دارند. در همین هیاهو، صدایی نرم و سرد از آن موجود برخاست:
- من بازگشته‌ام... برای... مربای آلبالو.

سیبل که تازه نفسش برگشته بود، از تعجب شیشه‌ی عینکش بخار گرفت:
- تو... تو که از سال ۱۸۸۳ ناپدید شدی! تو نباید مرده باشی؟

موجود گفت:
- خب چرا. ولی روح‌ها هم دل دارند، و من هوس مربای آلبالو کرده‌ام.

سیبل در این لحظه اصلاً به مربای آلبالو فکر نمی‌کرد. او بیشتر به این فکر می‌کرد که آیا اگر پشت این روح‌نما آینه بگذارد، دیده می‌شود یا نه. تحقیقات علمی‌اش هنوز کامل نشده بود.

و بدین‌سان، سیبل تریلانی در راهروی شمالی هاگوارتز، برای اولین‌بار با روحی روبه‌رو شد که بازگشتش نه برای انتقام، نه برای ناتمام ماندن تکلیف درسی، بلکه فقط برای مربای آلبالو بود.

البته بعداً معلوم شد آن "روح" در واقع یکی از دانش‌آموزان ریونکلاو بود که برای نمایش هالووین تمرین می‌کرد، و آن صدای سرد هم از یک سطل فلزی می‌آمد که روی سرش گذاشته بود. اما سیبل، تا سال‌ها بعد، این واقعه را بازگشت بزرگ یکی از مردگان نامید… و هر بار که مربای آلبالو می‌خورد، یک سبیل تازه به خودش می‌چسباند.

موضوع: بارون پاییزی
آرزوی مرگ می‌کرد- قهوه امروز بیش از حد شیرین بود- انسان متمدن اولیه وجود نداشت- با مغز توی دیوار رفت- پاستا با سس آلفردوی زیاد می‌خواست

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: پرت و پلاهای مقدس
ارسال شده در: شنبه 4 مرداد 1404 18:37
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از تیم کوییدیچ پیامبران مرگ



موضوع: تبدیل!
جملات نفر بعد: خیس شد - یعنی اون چی می‌تونست باشه؟ - شیشه‌ها شروع به لرزیدن کردن - گرگی در دل شب زوزه می‌کشید - ترسی به دلش افتاد


سالازار روی تخت پادشاهی جهنم نشسته بود، تکیه داده به پشتی‌ای از استخوان‌های سفید و سیاه، با تاجی از شعله‌های سبز که مثل مار دور سرش می‌پیچید. شعله‌هایی که به جای روشنایی، تاریکی پخش می‌کردن و هر کسی که نزدیک می‌شد، سایه خودش رو گم می‌کرد. در اطرافش، آتشی آرام و بی‌صدا می‌سوخت که نه گرما داشت و نه نور، فقط حضورش کافی بود تا هر موجود زنده‌ای رو به زانو دربیاره. در دل اون سکوت سنگین، فقط یک صدا شنیده می‌شد: "گرگی در دل شب زوزه می‌کشید".

سالازار نگاهش رو به دوردست‌های جهنم دوخت. ذهنش درگیر شده بود و داشت فکر می‌کرد که "یعنی اون چی میتونست باشه"؟ یا کی می‌تونست باشه؟ آیا آلنیس هنوز تو جهنم دنبال رفیق جدیدش، لوسی، می‌گشت؟ یا پای نیرویی ناشناخته‌تر وسط بود که زوزه گرگ رو تو شب پخش کرده بود؟

در همین افکار بود که درهای قصر پادشاهی با صدای وحشتناکی باز شدن و اهریمنی با حالتی لرزان و مضطرب، در حالی که نفس نفس می‌زد، خودش رو به مقابل تخت رسوند. تلو‌تلوخوران زانو زد و چند دقیقه طول کشید تا بتونه هم نفسش رو پیدا کنه و هم جرات حرف زدن رو.

- پادشاه جهنم، درود بر چشمان دودآلود شما... خبر رسیده که فردی با آواتار اسنیپ به عنوان گودریک گریفیندور معرفی شخصیت کرده.

در لحظه‌ای کوتاه، سکوت مطلق بر قصر حاکم شد. سپس "شیشه ها شروع به لرزیدن کردن". چشمان سالازار درخشان‌تر شدن، صورتش پیچید و به مار عظیمی تبدیل شد با چشمانی آتشین و زبانی که مثل شلاق از دهانش بیرون می‌زد. غرشی از عمق وجودش برخاست که ستون‌های قصر ترک برداشت.

همون لحظه، در دل آتش‌های جهنم، بارونی سنگین شروع به باریدن کرد و همین باعث شد که آخرش کسی نفهمه دلیل "خیس شدن" شلوار اهریمن، تبدیل شدن ترسناک سالازار بود یا بارون!


نفر بعدی:

موضوع: بازگشت غیرمنتظره!
جملات: سایه‌ای پشت سرش حرکت کرد - نفسش بند اومد - تو این لحظه اصلاً به مربای آلبالو فکر نمی‌کرد - زمین زیر پاش ترک برداشت - یکی از سبیل‌هاش افتاد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.