جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  116 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: جوتیوب
ارسال شده در: دوشنبه 24 شهریور 1404 13:06
نمایش جزئیات
آفلاین
بی توجه به جوزف که خودش رو با آب هلاک می کنه به سمت میز می رم و با لبخند شروع می کنم: سلام به همه ی بینندگان عزیزی که دارین ما رو تماشا می کنین.(نگاهی به جوزف جوزف که اون آب پریده تو گلوش و سرفه می کنه می اندازم و طوری که بینندگان عزیزمون متوجه نشن وردی که صداش رو قطع کنه رو زیر لب زمزمه می کنم تا بینندگان عزیز متوجه سر و صدا نشوند)

ادامه می دم: امیدوارم هر جا که هستین حالتون خوب باشه. امشب می خوایم درباره ی جن های خونگی صحبت کنیم. دقت کردین این بیچاره ها چند وقتیه زود زود مریض میشن؟ دقت کردین بعضی وقت ها که خیلی خسته‌ان و شما ازشون فقط برای اینکه تنبلین و کارهاتون رو خودتون انجام نمی دین، کار می کشین، از هوش می رن؟ تا حالا شده دلتون براشون بسوزه؟

درباره ی اینکه جن های خونگی دقیقا کی اهلی شدن اطلاعاتی در دسترس نیست پس می خوام درباره ی حقوق از دست رفته شون حرف بزنم.

باید بدونین که هر جن خونگی هم مثل ما حق و حقوقی داره و خیلی مهمه. اگه شما می خواین اون ها رو به بردگی بگیرین و ازشون کار بکشین، وجود نداشتن احساسات رو در شما به دیگران می رسونه. شاید عده ی کمی که متوجه شدن، بگن که به اون جن های خونگی نیاز دارن ولی نمی خوان که اونا اذیت بشن. پس باید بهشون توجه کنین و نزارین بیشتر از حد کار کنن.

بعضی از شما ساحره ها و جادوگر های خوب، جن های خونگی دارین و اونا تو خونه هاتون زندگی می کنن. ولی اگه به آشپزخونه ی مدرسه ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز قدم بزارین، با تعداد خیلی زیادی جن خونگی مواجه می شین که هر چیزی که بخواین بهتون می‌دن تا میل کنین. من هیچ وقت به اون آشپزخونه پا نذاشتم و همه ی چیز ها درباره ی آشپزخونه را از دوستی شنیدم. تاکید می کنم که به دلیل اینکه هیچ یک از جادو آموزان اجازه ی ورود به اونجا رو ندارن، تا به حال به اون آشپزخونه نرفتم!
زیر لب گفتم: خدا کنه کسی شک نکرده باشه.
شب خیلی خوبی رو گذروندیم،
با تشکر از توجه‌تون و احترامتون به جن های خونگی،
بای بای... چیز یعنی مرلین نگهدارتون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در 1404/6/24 13:17:04
پاسخ: جوتیوب
ارسال شده در: یکشنبه 23 شهریور 1404 23:24
نمایش جزئیات
آفلاین
کتم را تن میکنم و گره کراواتی که دیزاینر برنامه خانم لوفی که گویا مادر بزرگ(جز این صورت همچین سلیقه ای عجیب است) اسپانسر برنامه یعنی شارلی اونیز هست را سفت میکنم(پس چی؟پول اجرای برنامه رو شما میدید یا سامسونت بدست های وزارت خونه؟)امیدوارم بیننده ها بیشتر به محتوا توجه توجه کنن تا ظاهر(فعععک)

_سلام عزیزان دل خوشحالم که در اولین برنامه ی جوتیوبی از کانال جوزف ورانسکی مهمون شما اصیل زادگان(با چشم غره ی هرمیون مواجه میشم)و همینطور گند زاد..(اینبار هرمیون دستش را طوری در جیبش میکند که هر لحظه احتمال اجرای افسونی بر روی خودم وجود دارد)چیز ببخشید خلاصه همه ی اقشار جادویی وغیر جادویی و خلاصه هرچی که باعث میشه خانوم گرنجر مارو نکشه هستیم!

مرسی که مارو مهمون شومینه هاتون کردین!البته چه بهتر که از اون لوکس ها باشه خوب بگذریم.مهمون ویژه ای داریم که فکر کنم تا الان حدس زده باشید!خانوم گرنجر ساحره ی نام اشنای دنیای جادو و کاندیدای دریافت نشانه مرلین!
مفتخریم که از حضور ایشون شرف یاب میشیم.قبل از شروع برنامه باید بگم که برنامه ی امروزمون تحت حمایت شرکت اونیز هستش که شما میتونید فقط با دو بشکن و دوبار صدا زدن نامشون و همینطور تنها سه گالیون ناقابل صاحب یک وعده ی غذایی گرم بشید!نحوه ی سفارش هم اینطوریه که غذارو تو ذهنتون تصور میکنید و میبیند جلوتونه!مبلغ رو هم یک ساعت بعد از صرف غذا روی میز خونتون میذارید فقط لازم به ذکره که بهتره حتما در پرداخت پول شرافتمندانه عمل کنید در غیر این صورت غذایی که خوردید تو معدتون تبدیل به چیز جالبی نمیشه!

خیلی خوب این برنامه هر یکشنبه شب در جوتیوب با مهمان های متفاوت قابل مشاهده خواهد بود!بخش اول این برنامه تحت مجری گری من خواهد بود که موضوع امروزش تاریخچه ی وجود سانتور ها هست و بخش اخرش در اختیار مهمونمون که خانوم گرنجر میخوان راجب اجنه ی خونگی و اصلا روند اهلی شدن و حقوق اونها توضیحاتی بده!

دوستان من سانتور ها از زمانی که مرلین در بیابان نی می انداخت در این جهان هستی وجود داشتند.دلیل پیدایش اونا به شیطونیه یه ادمی به اسم ایگینوس توی یونان باستان بر میگرده که پادشاه بخش بزرگی از یونان میشه (نه کلش)وقتی ایگینوس پادشاه اون بخش میشه اولین رگه های کله خریه سانتوریش میزنه بالا و بسیار مستبد و دیکتاتور میشه! اون در اوج حماقت همه ی متعرضان خودشو سرکوب میکنه و باعث خشم و تنفر عمومی میشه.ولی مردم دست از کار نمیکشن و بالاخره اونو نابود میکنن. در لحظات اخر قبل از اینکه دست مردمی که بهشون ظلم کرده بهش برسه اون مورد لطف و بخشش زیوس قرار میگیره و با قدرت و توانایی اون به کوه المپ وارد میشه!اما حماقت و کله خریه ایگینیوس تمومی نداشت و حتی تو المپ که خانه ی خدایان یونان هست دست از گند زدن بر نمیداشت!در اخرین و بزرگترین گندکاری خودش اوج بلاهتش رو نشون میده و عاشق زن زیوس یعنی هرا میشه وای که چه اشتباه احمقانه ای! وقتی شست عمو زیوس(همان لحظه صدای رعد و برقی شنیده میشه)چیز ببخشید زیوس بزرگ از این قضیه خبر دار میشه با درایت و هوش خودش ابری رو به شکل هرا در میاره و به سمت ایگینیوس میفرسته،اسم ابره نفل میشه و اگینیوس نخود مغز هم به اون دل میبنده(ایگینیوس کم عقل ایگینیوس کم عقل)وقتی زیوس باز هم مهر تاییدی بر این قضیه میبینه برای تحقیر اون پادشاه مستبد و نمک نشناس تصمیم میگیره پایین تنه اش رو به شکل اسب بیاره تا اون رو به شدت تحقیر کنه.

البته از اینکارش هم کاملا نتیجه میگیره و ایگینیوس کاملا حقیر و ندامت زده میشه و حتی چندبار تصمیم میگیره که خودشو بکشه،اما خوب تو المپ هیچکی نمیمیره.حتی اینجا هم خشم زیوس تمومی نداره و ایگینیوس رو مجبور میکنه که با کره اسب های مادیانی که زیوس در المپ داشت جفتگیری کنه!!!وای که چه اتفاق رقت انگیزی اولین سانتوری که به وجود اومد کنتاروس نام داشت

خلاصه که به این ترتیب جمعیت اونها در المپ خیلی خیلی زیاد میشه،یه سریشون رو به زمین میفرستند و یکسری دیگشون هنوز که هنوز در المپن،سانتورها اونایی که تو المپ هستن و پدران پاک خودشون میدونن و از قدیم و الایام دلیل اینکه اونا همیشه سرشون به اسمون بوده اینه که اثری از پدرانشون ببینن!البته این اتفاق خالی از لطف هم نبوده و باعث شده اونا نابغه ی ستاره شناسی و طالع بینی بشن،سانتور ها در طول تاریخشون فراز و نشیب های فراوان و همینطور شخصیت های مثبت و منفی زیادی هم داشتند.از شخصیت های مثبت انها میتوان به خیرون اشاره کرد کسی که همین دریچه ی ارتباطی کوچیکی که ما جادوگران با انها داریم رو مدیون اون هستیم و از منفی های انها میتوان به دیونیزوس اشاره کنیم که باعث قتل امی در جنگ سانتور ها با ایرانیان در نزدیکی شهر شوش امروزی شد!

امروزه سانتور های با اجازه ی وزرات سحر جادو و همینطور پیگیری های شبانه روزی حامیان موجودات جادوی که یکی از انها همین خانوم گرنجر هست به ازادی هایی در دنیای جادو رسیده اند و کمی از ان باور خود برتر بینی قدیمیشان پا پس کشیدن،یکی از دلایل افزایش چشم گیری ستاره شناسی ما جادوگران در ده سال اخیر افزایش روابطمون با سانتور هاست!امیدوارم این ارتباط ادامه دار باشه و ما بیشتر بتونیم از هوش اونا بهره ببریم.

امیدوارم تا اینجای برنامه براتون مفید بوده باشه عزیزانم!ادامه ی برنامه رو خدمت خانوم گرنجر هستیم تا درباره ی اجنه ی خانگی،تاریخشان و همینطور حق و حقوقشان صحبت های مهمی را به خدمت شما برساند!

بعد از گفتن این با قدم های بلند صحنه ی برنامه را به سمت پارچ اب پشت صحنه ترک میکنم تا هم خودم از تشنگی نمیرم هم هرمیون صحبت هایش را شروع کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جوزف وارنسکی در 1404/6/23 23:31:42
ویرایش شده توسط جوزف وارنسکی در 1404/6/24 11:28:20
پاسخ: جوتیوب
ارسال شده در: جمعه 21 شهریور 1404 21:20
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگولوس این بار ردای سرتاپا مشکی‌ای پوشیده بود که سرآستین‌هایش با دکمه‌های زمردین تزئین شده بودند. کتابی به اندازه خودش لاغر در دست داشت که لباسی به رنگ برفی که پشت پنجره می‌بارید پوشیده بود.

ریگولوس مانند شاخه‌ای خزان‌زده می‌لرزید که البته با توجه به باد سردی که بیرون می‌وزید و پنجره که باز بود، نمیشد زیاد به او خرده گرفت.

پسرک چوبدستی‌اش را از جیبش درآورد و به سمت شومینه‌ی دیوارکوب گرفت. بلافاصله شعله‌های آبی‌رنگی در شومینه پدیدار شدند. روی مبلی چرمی و زمردفام نزدیک شومینه نشست و به دوربین لبخند زد.
- سلام خدمت بیننده‌های عزیز.

سرفه‌ای کرد.
- خیلی‌هاتون ازم خواسته بودین که کتاب‌هایی که نویسنده‌های جادوگر نوشتن رو هم براتون معرفی کنم. خب، چرا که نه؟ به هر حال ادبیات جادویی هم چیزهای قابل‌توجهی داشته.

کتاب را از روی زانویش برداشت و در معرض دید قرار داد. با خط ریز و مشکی نوشته بودند:"دستنوشته‌های شاعر پاره وقت". تصویری از یک خودنویس روی جلد به چشم می‌خورد.
- داستان کتاب، درباره‌ی مشکلاتیه که بیشتر نوجوون‌ها تحمل می‌کنن. راوی داستان دختری به اسم امیلی سیلوره که شاید مشکلاتش به اندازه‌ی بقیه‌ی شخصیت‌ها، جدی به نظر نیان. یه دختر اسلیترینی با نمرات نسبتا خوب که به خواسته خودش درس می‌خونه و والدینش هم انتظار ندارن رویاهای اونا رو دنبال کنه، ولی صبر کنین! اون خوشبخت نیست. یه اورثینکره. مدام داره با خودش فکر می‌کنه:"نکنه من به اندازه کافی باهوش نباشم؟"یا "نکنه من کافی نباشم؟" همچنین چیزای عادی برای بقیه، اون رو به فکر کردن میندازن. و البته هیچ دوست صمیمی نداره.
نفسی تازه کرد. دخترک چقدر شبیه خودش بود!
- شخصیت دیگه داستان، تئودور ویکمنه. یه پسر ریونکلایی که استعداد بالایی تو روزنامه نگاری داره و دوست داره یه روز تو دیلی پرافت کار کنه، اما خونوادش معتقدن هیچ‌ شغلی جز کار تو وزارت سحر و جادو به درد نمی‌خوره.

چقدر او را یاد بارتی کراوچ جونیور شیفته کوییدیچ می‌انداخت!
- می‌دونم چی تو ذهنتون می‌گذره، اما بهتره بهتون بگم "دستنوشته‌های شاعر پاره‌وقت" اصلا و ابدا عاشقانه نیست! شخصیت بعدی، ویلیام مارتینه. کسی که قربانی دعواهای مداوم والدینشه.

اشک در چشمانش جمع شد. سوروس!
- گل سرسبد ما، آقای ماریوس لوینه. معلم رون‌های باستانی این بچه‌ها. مردی که با وجود این که به خاطر بیماری از عصا استفاده می‌کنه، چنان نشاطی به دل این بچه‌ها می‌دمه که هیچ‌کس نمی‌تونه. با تاسیس انجمنی برای پرورش استعدادها.

کتاب را باز کرد.
- عزیزای من! من نه می‌خوام تو گوشتون بخونم که حتما باید کارمند شین و نه می‌خوام وادارتون کنم حتما برین سراغ کوییدیچ، هنر و کارهای غیراداری. بلکه فقط یه حرف بهتون می‌زنم: خودتون رو بشناسین. هیچ‌کس بی استعداد به دنیا نمیاد، اون استعداد رو بشناسین و پرورش بدین!

لبخندی به دوربین زد.
- ممنون میشم ازم حمایت کنین. تا ویدیوی بعدی مرلین نگه دارتون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: جوتیوب
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 شهریور 1404 01:16
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
خب حالا که خانواده‌مو براتون تعریف کردم، بذارین از چیزی بگم که بیشتر از همه سرم رو گرم می‌کنه: رویاها. راستشو بخواین من یه عالمه رویا دارم، اونقدر زیاد که اگه بخوام همه‌شونو بنویسم، باید یه کتاب جدا چاپ کنم!
البته "رویا" معنی‌های مختلفی داره: می‌تونه آرزو باشه، شغل آینده باشه یا حتی یه خیال قشنگی که فقط توی ذهنمه. هرچی که باشه، اگه ازم بپرسین می‌خوام چی کاره بشم، باید بگم…

یکی از بزرگ‌ترین رویا‌هام اینه که نویسنده بشم. همیشه با خودم می‌گم چه جالب میشه اگه یه روزی بچه‌های هاگوارتز تو کتابخونه، لابه‌لای کتابای قطور و گردن‌کلفت، یه کتاب پیدا کنن که روش نوشته باشه: نویسنده: لیلی پاتر. وای که چه حالی میده!

ولی خب… از اون طرف کاشف موجودات جادویی شدنم هم خیلی باحاله. دوست دارم اولین کسی باشم که یه موجود جدید پیدا می‌کنه. البته مشکل اینجاست که جیمز میگه احتمالاً اولین موجودی که پیدا می‌کنم یه "موش خونگی" توی انباری خواهد بود! 🙄

از طرف دیگه، کوییدیچ هم خیلی وسوسه‌ام می‌کنه. دلم می‌خواد روزی بشم یه بازیکن حرفه‌ای و وقتی توپ تو هواست، همه داد بزنن: «پاتر! پاتر!» (البته امیدوارم منظورشون من باشم، نه بابام!)

یه وقتایی هم فکر می‌کنم چرا جادوگر محقق نشم؟ یکی که توی کتابای جادویی عمیق میشه و رازای قدیمی رو کشف می‌کنه. ولی خب… اعتراف می‌کنم یه ذره زیادی جدی و حوصله‌سربره.

و البته… توی یه گوشه‌ی ذهنم همیشه یه رویای عجیب دارم (این یکی خیلی به شغل آینده ربطی نداره): سفر به دنیای داستان‌ها. تصور کنین من بتونم برم تو کتابایی که می‌خونم! یه روز قهرمان باشم، یه روز جادوگر مرموز، یه روزم فقط یه دختر کنجکاو که همه جا سرک می‌کشه.

اما چیزی که خودم بیشتر از همه دوست دارم، هاله‌کاویه. شاید بتونم در کنارش نویسنده هم بشم! خب… چرا که نه؟

خلاصه، رویاهای من هزار تا شکل دارن. شاید هیچ‌وقت همه‌شونو تجربه نکنم، ولی مطمئنم هیچ‌وقت هم بی‌ماجرا نمی‌مونم. چون من، لیلی لونا پاتر (اسمی که مامانم وقتی عصبانیه کامل صداش می‌کنه!) برای یه زندگی ساده ساخته نشدم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1404/6/18 1:29:48

Only Raven

پاسخ: جوتیوب
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 شهریور 1404 00:54
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
سلام به همه!
من لیلی پاترم، و اگه قراره منو بشناسید، باید اول با خانواده‌ام آشنا بشید… چون بدون اونا زندگی من معنی نداره.

مامانم خیلی مهربونه، ولی وای به حال روزی که من و داداشام شیطنت کنیم! اون‌وقت جوری نگامون می‌کنه که ترجیح میدی نامرئی باشی. من خیلی بهش نزدیکم؛ بیشتر از همه با مامانم درد و دل می‌کنم، مخصوصاً وقتی دو تا داداشم اعصابمو خورد می‌کنن. هرچقدر هم کم پیش بیاد… بازم پیش میاد!

بابام؟ خب، همه می‌گن "پسری که زنده ماند"، ولی برای من فقط یه باباست… البته بابایی که یا کلی کار و کاغذبازی ریخته روی سرش، یا داره برامون از خاطره‌هاش میگه! با اینکه سرش شلوغه، سعی می‌کنه با خانواده وقت بگذرونه. رابطه‌م باهاش خیلی خوبه… ولی نه به اندازه‌ی مامان.

جیمز، برادر بزرگم… وای خدای من! یه لحظه ساکت نمی‌شه. فکر می‌کنه نابغه‌ی شوخی‌های جهان جادویه. اعتراف می‌کنم بعضی وقتا خنده‌داره، ولی بیشتر وقتا اعصابمو خورد می‌کنه. با این حال، ته دلم می‌دونم همیشه حواسش بهم هست.

آلبوس، داداش دیگه‌م، باهوشه…! اونم بعضی وقتا کتاب می‌خونه، ولی نه به اندازه‌ی من! من و اون خیلی وقتا بحثمون می‌شه، ولی همیشه تهش با خنده تموم میشه. اونم مثل جیمز پایه‌ی همه‌ی شیطنتامونه.

حالا که این همه از خانوادم گفتم، بذارین یکم از خودم بگم. من هرجا برم یه کتابی همراهمه. تو درسام موفقم و هیچ‌وقت منو بدون کتاب نمی‌بینید. سعی می‌کنم تا حد امکان بر اساس منطق جلو برم، و اطرافیانم هم منو همین‌جوری می‌بینن. همه‌ی اینا درسته… ولی من یه روی دیگه هم دارم که هرکسی نمی‌بینه: همون روی شیطونم! کمتر کسی این طرفم رو شناخته، اما خب… من ترکیبی از هر دوتام. آدم اجتماعیِ پرحرف نیستم، اما گوشه‌گیر هم نیستم. اگه با کسی مرزهای صمیمیتم شکسته بشه، دیگه خبری از اون دختر آروم و متینی که همه می‌بینن نیست!

خلاصه، با همه‌ی شلوغ‌بازی‌ها، نمی‌تونم تصور کنم بدون اونا باشم. خانواده‌ی ما پر از داد و بیداد و خنده و بحثه… و خب، دقیقاً همینه که دوستش دارم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1404/6/18 1:32:56

Only Raven

پاسخ: جوتیوب
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 شهریور 1404 22:58
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
امروز که داشتم وسایلم رو جمع و جور میکردم، به شنل نامرئیم که پدرم بهم داده بودش برخوردم و یاد یکی از خاطراتی که تو هاگوارتز بودم افتادم و گفتم که بیام و برای شمام تعریفش کنم!
یادمه که برای پروژه‌ام دنبال یه کتابی می‌گشتم که تو کتابخونه پیداش نکردم. هیچ کس هم جواب سوالمو نمیدونست و حدس میزدم که اونو تو بخش ممنوعه پیداش کنم و راه افتادم. همه خواب بودن و کتابخونه ساکت و تاریک بود. شنل نامرئی پدرم رو پوشیدم.
با اینکه مسیرمو می‌شناختم، ولی وقتی از کنار دفتر فیلیچ رد شدم، یه لحظه واقعا نگران شدم که نکنه صدام رو بشنوه و گیر بیفتم. با این حال، قدم‌هایم آرام و حساب‌شده بود.
وقتی رسیدم به قفسه‌ها، دنبال یه کتاب قدیمی و کمیاب درباره تاریخ هاگوارتز می‌گشتم که مدت‌ها به دنبالش بودم. قفسه‌ها تاریک و پر از گرد و غبار بودن، و نور کم باعث می‌شد همه چیز یه کمی مرموز به نظر برسه. چند دقیقه‌ای بین قفسه‌ها قدم زدم و صفحات کتاب‌ها رو نگاه کردم تا بالاخره چیزی که می‌خواستم پیدا کردم.
کتاب رو ورق زدم و چند نکته‌ی مهم رو یادداشت برداشتم، بعد همه چیزو سر جای خودش گذاشتم. مسیر برگشت به اتاقم هم آرام و محتاط بود، ولی نمی‌تونم انکار کنم که کمی هیجان داشتم و خوشحال بودم که همه چیز بدون مشکل پیش رفت. ولی خب... نرفت!
با اینکه نه اولین و نه اخرین بار بود که مخفیانه به کتابخانه رفتم، ولی اولین و آخرین باری بود که گیر افتادم و حسابی هم تنبیه شدم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Only Raven

پاسخ: جوتیوب
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 شهریور 1404 15:39
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
سلام دوستان!
امروز می‌خوام به عنوان اولین پستم، یکی از کتاب‌هایی که واقعاً عاشقش هستم معرفی کنم:"جادوی روزمره برای جادوگران جوان".
این کتاب پر از نکات و ترفندهای کاربردی برای زندگی روزمره هر جادوگره و خوندنش همیشه برام سرگرم‌کننده است.
یکی از فصل‌های مورد علاقه‌م درباره نظم دادن به وسایل و کارهای روزانه هست. نویسنده توضیح داده که چطور می‌شه با حرکت‌های ساده، محیط اطراف و کارها رو مرتب کرد و وقت بیشتری برای چیزای مورد علاقه داشت. مثلا طلسم‌ هایی برای مرتب کردن لباس ها یا حتی وسایل و ... داره که این چند وقت کارمو حسابی راحت کرده و میتونم وقت بیشتری برای کارو کتاب خوندنم داشته باشم.
فصل دیگه‌ای که خیلی دوست دارم درباره بگم، دستورالعمل‌های سریع برای آماده کردن نوشیدنی‌ها و معجون‌های ساده هست. بعضی از دستورها آنقدر راحتن که حتی تو یک بعد از ظهر می‌شه امتحانشون کرد و نتیجه‌شون واقعاً رضایت‌بخشه.
این کتاب حتی با اینکه من خیلی اهل اینجور کتابا نیستم،منو جذب خودش کرد.

این رو هم برای کسایی میگم که به نظرشون کتاب خوندن چیز خسته کننده‌ایه و جالب نیست: کتاب‌خونی برام یه راه برای یادگیری و سرگرمیه و کمکم می‌کنه ذهنم همیشه فعال بمونه. و از دنیای فانی فاصله بکیرمو یه زندگی دیگه مایل ها دورتر از خودمو تجربه کنم! دوست دارم تجربیاتم رو با شما به اشتراک بذارم و خوشحال می‌شم شما هم تو کامنت‌ها کتاب‌ها یا نکته‌های مورد علاقه‌تون رو معرفی کنید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Only Raven

پاسخ: جوتیوب
ارسال شده در: جمعه 17 مرداد 1404 14:58
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
"دلفی و درگیری‌هایش"

دلفی دوربین را تنظیم کرد و روی صندلی نشست.
- اهم اهم. سلام عرض می‌کنم خدمت تک‌تک خواستگارای تو خونه! قبل از هر چیزی لایک و سابسکرایب یادتون نره و بذارین دخترخانومای حسودی که چشم دیدن منو ندارن و مدام برام کامنت "پیک‌می" می‌ذارن ویدیوم رو توی اکسپلورشون ببینن. آقا پسرای عزیز هم که روی چشم ما جا دارن!

امروز در خدمتتون هستیم با یک ویدیو که لوکیشنش واقع در مهد کودک وول لندن هست. قراره با کوچولوهای اینجا یه مصاحبه داشته باشیم چون طبق آمار بنده الان ۹۰ درصد بچه‌ها توی جوتیوب و جادوگرام فعالیت دارن و ویوی پستام رو به اونا مدیونم! خب... سلام می‌کنم به اولین مهمون این اپیزود. امروز توی مهدکودک بهت خوش گذشت؟
- آله.
- چیکارا کردی؟
- عمو مثل همیشه روی جالوش نشسته بود و داشت بهم جالوسوالی یاد می‌داد و بوسم می‌کلد. عمو خیلی مهلبونه! می‌گه اگه بذالم بوسم کنه زودتل یاد می‌گیلم!
- عمو دیگه چیکارا می‌کنه؟
- عمو خودش همش حلفای بی‌تلبیتی می‌زنه ولی وقتی اون آقاهه داشت از جلومون لد می‌شد و یه چیزایی می‌گفت که من اصلا نفهمیدم افتاد دنبالش و بهشون گفت اینجا مگه مرلینگاهه که سَلِتو می‌ندازی پایین و می بییییییب؟ مگه نمی‌بینی بچه نشسته پِدَل...

دلفی که بلاگر تازه‌کاری بود و هنوز ابزار کافی برای ادیت و سانسور ویدیوهایش نداشت شخصا وسط حرف بچه پرید.
- بییییییییب! بیییییییب!
- آله خاله جون. عمو خیلی به فِکل ماست. تازه بهمون گفت باید از این به بعد لوسَلی هم سلمون کنیم چون اینجا قوانین خاص خودشو داله و نمی‌تونیم هل بییییییییب‌ای که دلمون خواست بخولیم.
- آفرین خاله جون! یادت حق همیشه با عموعه وگرنه از مهدکودک اخراجت می‌کنن ها. حالا برو و به نفر بعدی بگو بیاد.

نفر بعدی که کمی بزرگ‌تر بود وارد شد و روی صندلی نشست.
- سلام بچه جون! خوش اومدی به محبوب‌ترین ولاگ دنیا. اومدن به مهدکودک رو دوست داری؟
- آره.
- چرا؟
- چون اینجا می‌تونم همش بشینم و نقاشی بکشم. من عاشق نقاشی کشیدنم! البته بعضی وقتا خاله‌ها نقاشیامو پاک می‌کنن.
- عه، چرا؟
- نمی‌دونم. من فقط یه هلو کشیده بودم ولی بهم گفتن بقیه‌ی بچه‌ها رو با این نقاشی ناراحت می‌کنم. خاله دلفی، مگه هلو چشه؟
- به حرفشون گوش کن خاله جون. تو که نمی‌خوای از اینجا اخراجت کنن که! برو به ادامه‌ی نقاشیت برس و سر راه نفر بعدی رو هم صدا کن. فقط سیب بکشیا! ... سلام کوچولو! حالت چطوره؟
- اصلا خوب نیستم خاله!
- آخه چرا؟
- ما داشتیم با هم یه قصه می‌خوندیم... من یکی از جادوگرای داستان بودم. یهو یکی دیگه از شخصیتا به شوخی بهم پس‌گردنی زد. من واقعا ناراحت شدم!
- ای وای. خیلی دردت اومد؟
- نه، به من که نزد. آدم توی کتاب شخصیتمو زد. ولی حق نداشت این کارو بکنه. درسته اون شخصیت من نیستم و یه چیز کاملا ساختگیه و هیچ ربطی به خودم تو دنیای واقعی نداره، ولی آخه خجالت نکشید این کارو کرد؟ من هنوز زیر هیجده سالم.
- راست می‌گیا خاله جون. منم اگه یه شخصیت ساختگی داشتم و یکی باهاش شوخی می‌کرد واقعا ناراحت می‌شدم. خیر سرمون اینجا مهد کودکه! حالا اشکال نداره، من می‌رم همه‌ی کسایی که باعث و بانیش شدن رو می‌دم مامانم بخوره. غصه نخوریا! حالا هم برو به بازیت برس.

دلفی نفس عمیقی کشید و شقیقه‌هایش را ماساژ داد. زیر لب زمزمه کرد:
- اینجا یه مهد کودکه... اینجا فقط یه مهد کودکه!

و بعد سرش را بالا آورد و لبخند زنان و پرانرژی به دوربین‌ نگاه کرد.
- این هم از یه ویدیوی دیگه با دلفی! بچه‌های گل تو خونه، امیدوارم کلی چیزای جدید یاد گرفته باشین و بدونین اینجا متعلق به همه‌ی شماست، به جز اونایی که سعی می‌کنن آزاد باشن!
تا یه ویدیوی دیگه، منتظر و درگیر باشین!

افرادی که لایک کردند

حالا که این پستو تا آخر خوندی، پس یعنی خیلی درگیرمی!


پاسخ: جوتیوب
ارسال شده در: یکشنبه 29 تیر 1404 00:36
نمایش جزئیات
آفلاین
GH : انجام گناه سوم


(مارکوس در تاریکی ایستاده، نور ضعیفی از دوربین روی صورتش تابیده، چشمانش تیز و بیدار. دوربین آرام شروع به ضبط می‌کند.)

«سلام. من مارکوس فنویک هستم. نگهبان سایه‌ها و شکارچی ارواح سرکش هاگوارتز. امروز مأموریت خاصی دارم؛ شکار روحی که تو این قلعه پر از رمز و راز، دیوانه‌وار جولان می‌ده. اسمش کریستوفر بلک اسمیته. روحی که فقط خودش نیست؛ بلکه همراهش یک بیماری نفرین‌شده است؛ بیماری‌ای که به طاعون روحی معروفه. هرکسی که بهش نزدیک بشه، دیگه مثل قبل نیست. همه چیز رو مسموم می‌کنه، عاصی می‌کنه، حتی امید رو می‌بلعه امشب ، من و این دوربین به دل تاریکی می‌زنیم می‌خوایم حقیقت رو شکار کنیم، حتی اگر اون حقیقت ترسناک‌ترین کابوس‌هات باشه پس آماده شو ما شروع می‌کنیم.»

(صدای نفس‌های مارکوس و تپش قلب در سکوت پرتنش تاریکی شنیده می‌شود. دوربین روی دست‌های لرزانش زوم می‌کند، او آرام قدم برمی‌دارد.)
«اینجا، زیر سنگ‌های سرد هاگوارتز، جایی‌ست که کریستوفر بیشترین وقتش رو می‌گذرونه. به چشم نمیاد، اما ردپاش رو می‌تونم حس کنم. یک قدم اشتباه، و ممکنه طاعون روحیش همه چیز رو ببلعه .

(مارکوس ناگهان به سمت گوشه‌ای می‌رود، صدای وزش باد و خش خش برگ‌های خشک زیر پایش.)
اونجا! صدای ناله‌های نامرئی... می‌شنوی؟ این‌ها فریادهای کسانی هستند که پیش از ما گرفتار این نفرین شدن.

(دوربین لرزان می‌شود، مارکوس به آرامی نفسش را کنترل می‌کند و می‌گوید:)
کریستوفر بلک اسمیت، روحی که خودش گرفتار بیماری شده، ولی حالا همه رو به تاریکی می‌کشه.

(ناگهان سایه‌ای سیاه و مه‌آلود جلوی مارکوس ظاهر می‌شود. نور دوربین کم‌رنگ می‌شود و صدای خش‌خش و ناله‌های دردناک فضای اطراف را پر می‌کند.)
«اینجاست.»

(سایه‌ی مه‌آلود به آرامی به سمت مارکوس حرکت می‌کنه، ناله‌هایش بلندتر و پراکنده‌تر می‌شه. مارکوس نفس عمیق می‌کشه و دستش رو توی جیب کُتش می‌کنه.)
«باید دقیق باشم. این روح یه‌جور طاعونه که هر چیزی رو لمس کنه، مسموم می‌کنه.»

(مارکوس شیشه‌ی مخصوص معجون‌سازی رو از توی جیبش درمیاره؛ شیشه‌ای که نور سبز کمرنگی ازش می‌تابه. دوربین روی شیشه زوم می‌کنه، انگار یه زندان کوچیک جادوییه.)
«تو می‌خوای فرار کنی؟ نه. امشب، پایان راهته.»

(روح به سمت مارکوس می‌تازه، اما مارکوس شیشه رو با سرعت بالا می‌گیره و روی زمین می‌کوبه. یک نور سبز رنگ پرقدرت فضای اطراف رو می‌پوشونه.)
(صدای فریاد روح با صدای شکستن شیشه ترکیب می‌شه. آرام‌آرام مه سیاه شروع به جمع شدن می‌کنه و داخل شیشه می‌ره.)
«گیر افتادی...»

(دوربین لرزان می‌شه، اما شیشه توی دست مارکوس محکم و درخشان باقی می‌مونه. مارکوس نفس راحتی می‌کشه و شیشه رو محکم می‌بنده.)
(مارکوس روبه‌روی دوربین می‌ایسته. صورتش خسته‌ست اما محکم. نور ضعیف از کنار صورتش می‌تابه. شیشه‌ی حبس‌شده‌ی کریستوفر توی دستشه، آروم می‌درخشه.)
«خب... تموم شد.
کریستوفر بلک اسمیت دیگه نمی‌تونه کسی رو آلوده کنه مأموریت انجام شد.»

(یه مکث می‌کنه. به شیشه نگاه می‌ندازه. صداش آروم‌تر و جدی‌تر می‌شه.)
«اینا فقط یه قسمت کوچیک از چیزیه که توی هاگوارتز پنهونه. من اینجام که باهاشون روبه‌رو بشم. یکی یکی.»

(نگاهش رو به دوربین قفل می‌کنه، جدی ولی همراه با یه لبخند محو.)
«اگه تا اینجا همراه من بودی ممنونم تو هم بخشی از این سفر بودی.
تا شکار بعدی در سایه ها باشید که آنها نگهدار شمان.»

(مارکوس دستش رو می‌بره جلو و دوربین رو خاموش می‌کنه. تصویر در تاریکی محو می‌شه.)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ: جوتیوب
ارسال شده در: شنبه 28 تیر 1404 20:37
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد تیوب: همسریابی

قسمت دوم


دوربین در نمای نزدیک ‌بینی لرد روشن می‌شود. پره‌های باشکوه بینی لرد قاب دوربین را پر کرده‌اند. این نمای قدرت مجرای تنفسی چند ثانیه طول می‌کشد و بعد دوربین دور شده و تصویر بزرگ‌تری نمایان می‌شود. نمای کلی، همان آشپزخانه خانه ریدلهاست. میز چوبی همیشگی که مرتب و تمییز است، در میانه تصویر به چشم می‌خورد. تنها تفاوت تصویر با ویدئو قبل، پوشش افراد درون تصویر است.

در سمت راست لرد با ردای سیاه و بالاپوش پر ابهتش نشسته است. نفر بعدی مروپ است که یک مقنعه چانه دار مشکی بلند پوشیده است. لبه بالایی مقنعه مثلثی‌شکل و تیز به سمت جلو است. صورت مروپ غمگین است و به میز نگاه می‌کند. نفر آخر از همه عجیب‌تر است. نجینی به‌عنوان نفر سوم روسری گل‌گلی با گل‌های قرمزرنگ پوشیده که با شدت تمام دور سرش پیچیده شده است. آرایش ندارد و مژه‌هایش را هم درآورده است. دور لبش کبود است و کمی کج روی میز خزیده است.

لرد اهمی می‌گوید و صحبت را آغاز می‌کند:
- از اونجایی که با گذاشتن اون ویدئو آبروی ما رو بردین! (به مروپ نگاهی می‌کند)... ما این ویدئو رو آپلود می‌کنیم که نشون بدیم آلفای این خونه کیه!... ولی چون مامانمون پول اسپانسر رو گرفتن... ما همین‌جا قابلمه نسوز برادران بلک رو تبلیغ می‌کنیم! خیلی نچسب و نسوز هستن!
در تصویر چند قابلمه عجیب سبزرنگ نمایش داده می‌شوند که زنی با لباس نه‌چندان مناسب یکی از آنها را در آغوش گرفته و به دوربین لبخند می‌زند.

تصویر دوباره آشپزخانه را نشان می‌دهد. لرد به سمت نجینی و مروپ برمی‌گردد و دوباره گلویش را صاف می‌کند. هر دوی آنها بدون آنکه به لرد نگاه کنند، هم‌زمان می‌گویند:
- ما از کاری کردیم پشیمان هستیم و دیگه تکرارش نمی‌کنیم!

لرد سری تکان می‌دهد و از جایش بلند می‌شود و از کادر خارج می‌شود. نجینی زیرچشمی رفتن لرد را دنبال می‌کند و با صدای آهسته و کش داری به مروپ می‌گوید:
- گرنی! این باندپیچی دم منو باز کن! ایند د نیم اف گاد! من نمی تونم بشینم اصلاً!

مروپ نگاه خصمانه‌ای به نجینی می‌اندازد و جواب می‌دهد:
- گرنی و زهرمار مامان! اگر این‌قدر دمتو تو حلقت نمی‌کردی ما الان اینجا نبودیم! دمتم باز نمی‌کنم! باز کنم سریع می ذاری دهنت!
مقنعه مروپ در حین حرف‌زدن جلوآمده و کل پیشانی‌اش را می‌گیرد که با حرکت خصمانه مروپ عقب رانده می‌شود.

نجینی می‌خواست جواب بدهد که لرد به آشپزخانه برمی‌گردد. لپ تابی به دست دارد که روی میز می‌گذارد و درش را باز می‌کند. مروپ مقنعه را دوباره عقب می‌دهد و می‌پرسد:
- عسل عسلی مامان داره چیکار میکنه؟

لرد با نگاه لرد اندر مروپی به او نگاه می‌کند و می‌گوید:
- گفتم که ما خانواده اصیلی هستیم... باید پوششتون اصیل باشه! لباس پرستاری و مژه روباهی نداریم! بعد هم مثل افراد غیر اصیل تو پارتی نمی‌گردیم دنبال شوهر! با خودمونم شوهر نمی‌کنیم!... ما فهمیدیم یه سایت هست به نام همسریابی جادوگر و ساحره! قشنگ مشخصات رو میگیم و شوهرهای مناسب رو بهمون پیشنهاد میده و انتخاب می‌کنیم!

نجینی اعتراض می‌کند.
- ددی! من پارتنر سایتی نمیخوام! این خیلی فلسه (خزه)! من خودم میخوام انتخاب کنم! بعد بریم دیت و...

لرد به او تشر می‌زند:
- مگه بهت نگفتم بهم بگی آقا جون؟ ددی چیه؟.... بعدم نخیر! ما آزادتون گذاشتیم رفتین تو انتهای بقیه! جنبه نداری!
- انتهای بقیه نیست! انتهای خودمه!
- هرچی! با ما بحث نکن! همینی که هست!

نجینی سرش را پایین می‌اندازد و ساکت می‌شود. لرد لپ تاب را روشن می‌کند و وارد سایت می‌شود.
- خب اسم رو چی بذارم؟

نجینی بلافاصله می‌گوید:
- من همه جا آیدیم یکیه! نجینی میل... (متوجه نگاه وحشتناک لرد می‌شود)... نجینی ریدل!

لرد به آهستگی تمام تایپ می‌کند و زیر لب می‌گوید:
- بقیه مشخصات رو خودمان پر می‌کنیم!

چندین دقیقه به تایپ‌کردن می‌گذرد و لرد مجدداً می‌پرسد:
- گفته رنگ پوست... گندمی، سفید، سیاه، زرد... سبز نداره... چی بزنیم؟

مروپ مقنعه را عقب می‌کشد و می‌گوید:
- بزن سفید! دختر ما تو مارها پوستش روشن حساب میشه!

- نوشته اندام... لاغر مردنی، متناسب، تپلی، خرس... چی؟ مامی استایل؟... چی بزنم؟

نجینی با عشوه می‌گوید:
- من اسکینی ام!

لرد با حرص می‌گوید:
- می‌زنم خرس!

چند دقیقه تایپ می‌کند و دوباره می‌پرسد:
- وضعیت مزاج؟ در مورد غذاخوردنم میپرسن مگه؟... سردمزاج... معمولی... گرم‌مزاج... آتشین... هات نیازمند؟... این چیه؟ له له
می‌زند؟ یعنی چی اینا؟

مروپ پیش دستی می‌کند و می‌گوید:
- هات نیازمند بزن! نجینی همیشه فلفل تو غذاش می ریزه! غذاش باید تند باشه!
بعد نگاه معناداری به نجینی می‌کند که خفه بماند.

لرد ادامه می‌دهد:
- وضعیت پوشش... پوشیده، کمی پوشیده، نیمه‌عریان، عریان! چه وضعشه؟!

- بزن عریان!... خب چیه؟ ماره دیگه! لخته!

لرد ابرویی بالا می‌اندازد و می‌گوید:
- می‌زنم نیمه‌عریان! روسری سرشه بهرحال!... خب اینم خودم پر می‌کنم! مایل به آشنایی با حضور خانواده هستم!... خب پس شد، خرس نیمه‌عریان، هات نیازمند سفید! راضی هستیم! و... تمام! ساخته شد!

نجینی دیگر جیغ خفیفی می‌کشد و می‌گوید:
- دد... آقا جون! این چیه اخه؟ حداقل مشخصات خوبمو بنویس! الان برام پارتنر آشغالی پیدا میکنه!

لرد با آرامش می‌گوید:
- شوهر شوهره! پارتنر اینام نداریم! به یکی از همین سایته میدمت بری!
- آقا جون!

لرد ناله‌های نجینی را قطع می‌کند و با ذوق می‌گوید:
- چندتا پیشنهاد داریم! ماریو!... نوشته عکس بفرست آشنا شیم...

مروپ با هیجان مقنعه‌اش را عقب می‌کشد و چانه مقنعه را کج کرده و پشت‌گوشش می‌دهد.
- بنویس خونش اصلیه؟ مال کدوم خانواده است؟

لرد تایپ می‌کند و به همراه مروپ و نجینی که علاقه‌مند شده است، به صفحه خیره می‌شوند. صدای پیامی شنیده می‌شود و قیافه هر سه پوکر می‌گردد. لرد به سمت مروپ برمی‌گردد و می‌گوید:
- من نگفتم اینترنت نده دست ماروولو؟... نزدیک بود با پدربزرگمون وصلت کنیم!

مروپ سرش را تکان می‌کند و می‌گوید:
- ببندش اینو! برو بعدی! برو بعدی!

لرد پیشنهادهای بعدی را باز می‌کند.
- کاظم پاتر! این نه! با پاترها وصلت نمی‌کنیم!... اکبر؟ خب این خوبه... نوشته در صورت موافقت خانواده رنگ موردعلاقه تونو بدونم... ببین دختر! مرد اینه! تازه فقط رنگ موردعلاقه رو میخواد بدونه!

نجینی با ذوق می‌گوید:
- عکسش نیست؟ ببینم خوشگله؟

مروپ که حالا چانه مقنعه‌اش روی چشمش قرار گرفته و در حال کشتی‌گرفتن با پارچه است می‌گوید:
- بنویس صورتیه!
- چی صورتیه؟
- رنگ مورد علاقه‌اش دیگه!
- صورتی چیه؟! فقط سبز!

هر سه دوباره به مانیتور خیره می‌شوند و صدای پیامی می‌آید.
- به به! نوشته رنگ موردعلاقه شون یکیه! میخواد با خانواده بیاد خواستگاری! خوبه! همینو قبول می‌کنیم!

هر سه خوشحال می‌شوند و هورا می‌کشند. مروپ بالاخره مقنعه را از سر درمیاورد و به هوا پرتاب می‌کند.

تصویر ثابت می‌شود و زیرنویسی با صدای لرد پخش می‌شود.

اکبر هم یک شناسه فیک بود. در واقع اکبر همون هلگا بود که به بهانه اکبر بودن می‌خواست به خانه ریدلها ورود کنه! گول این سایت‌ها رو نخورید! این ویدئو هم جهت آموزش بود وگرنه ما دخترمون رو به هرکسی نمیدیم!... البته خواستگاران میتونن زیر این ویدئو کامنت بذارن... شاید هم دادیم!


در آخر نیز دوباره تصویری از قابلمه‌های نچسب برادران بلک پخش می‌شود و ویدئو به پایان می‌رسد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT