جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
11 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
3
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- شهر لندن
- [[single]] ماجراهای مردم شهر لندن
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:17
از: رنجت خستهام
پستها:
246
شغل
ارشد هافلپاف، خزانهدار گریمولد

به قامت عضلانی و بلند مرد رو به رویش نگریست و تبسمی، دزدانه بر لبهای رنگپریدهاش نشست.
مرد میکوشید به کارگر جوان اخم نماید و عتابش کند؛ لیکن خنده دزدانه به لبهایش میآمد و نمیگذاشت زیاد وحشتناک به نظر برسد؛ حتی وقتی فریاد میزد:
- آخه اینم شد کار کردن؟ هر چی پارچه بود رو خراب کردی که! نمیدونی رئیس ممکنه چی بگه؟
لحنش ملایمتر شد.
- د آخه عزیز من، من واسه خاطر خودت میگم. دلم نمیخواد اخراج شی.
مرد بلندقامت پس از رفتن کارگر، به سوی دختر رنگپریدهی رو به رویش برگشت. دستان گرم و بزرگش بر شانههای نحیف و سرد زن جوان نشستند.
- خدا شاهده نمیخواستم الکی اذیتش کنم، دوشیزه آیلین. آزار ندارم که!
آیلین با خودش اندیشید که پوست این مرد، پوست شیر است و قلبش، قلب نازک پرندهای که وحشت دارد به کسی آسیب برساند. این نخستین دفعه نبود که چنین رفتارهایی از او میدید؛ بارها مشاهده کرده بود که این مرد، با کارگران زیردستش تندی میکند و سپس میکوشد با عذرخواهی خشک؛ لیکن چندینباره جبرانش کند. چنین بود طبع ناقص آدمی! گل رز سفیدی را نوازش کرد.
- میدونم، آقای توبیاس اسنیپ.
توبیاس ناشیانه تعظیم کرد و دستش را برای گرفتن دست آیلین جلو آورد. آیلین به عمق آن چشمان عسلی همچو گربهی گمشده نگریست و با خود اندیشید که واقعا هم او قلبی شیشهای را پشت پوست گرگ پنهان کرده.
دست ظریف و پوشیده در دستکش توری سفیدش را در دست بزرگ و زخمی توبیاس گذاشت. توبیاس لب به سخن گشود:
- دوشیزه خانم...نمیدونم درسته که قصهمو واستون تعریف کنم یا نه...
آیلین اخمی کرد. با توبیاس مشکلی نداشت؛ اخمش از این بود که این مرد را مجبور میکردند "دوشیزه خانم" صدایش کند.
- نه، بیادبی نیست. خواهش می کنم بفرمایید.
توبیاس چنان سرخ شد که حتی از پشت ریش پرپشتش مشخص بود.
- شما اولین کسی هستین که با من جوری رفتار میکنین که انگار آدمم؛ از همون وقتی که زخمم رو بستین، فهمیدم با بقیه فرق دارین. الانم تقریبا یک سال میشه که با هم حرف میزنیم. فکر کنم بتونم باهاتون راحت حرف بزنم.
سرفهای کرد.
- خانم، امیدوارم منظور بدی نگیرین. من یهجورایی فقط میخوام بعد عمری، خودم رو خالی کنم و کسی بهتر از شما برای گوش دادن نیست. تازه، میخوام یه سری از برداشتهای اشتباهی که ممکنه تو سرتون باشه رو از بین ببرم. به یه کمک کوچولو هم نیاز دارم.
آیلین سری تکان داد. توبیاس پی حرفش را گرفت:
- خودتون دیدین که من چیزای زیادی بلد نیستم. خانمای جوون و باتربیتی مثل شما، معمولا فکر میکنن من از سر تنبلیه که مدرسه نرفتم؛ ولی از این خبرا نیست.
نگاهش را به سنگفرش زیرپایشان دوخت. آیلین با ملایمت گفت:
- خواهش میکنم چنین فکری نکنین. من هیچ وقت چنین چیزی رو از ذهنم نگذروندم.
نوری در چشمان توبیاس پدیدار شد.
- این لطف شما رو میرسونه، دوشیزه خانم. راستش، من مجبور شدم مدرسه رو ول کنم. آدمی که تو هشت سالگی یتیم میشه، اونقدرا اجازهی انتخاب کردن نداره. کمکی که باهاش بهم خیلی لطف میکنین...
مجدد سر به زیر انداخت.
- میتونین کمکم کنین کتابهای بیشتری بخونم؟
آیلین تبسمی کرد. تبسمی که تا حدی نقاب بود؛ نقاب بر خشم؛ خشمی نه از توبیاس، بلکه از گیتی؛ گیتیای که این سوال را در ذهنش کاشته بود: 《چرا خوبان رنج میکشند؟》این افکار را از سرش بیرون راند و به توبیاس نگریست.
- حتما!
چشمان توبیاس مانند ستارهها درخشیدند.
- پس با اجازهتون، خانم. فردا میبینمتون.
آیلین دستش را بالا برد و کوشید دگربار از خودش نپرسد که رنج خوبان از کجا میآید؛ از ظلم مردم یا بیعدالتی سرنوشت؟
مرد میکوشید به کارگر جوان اخم نماید و عتابش کند؛ لیکن خنده دزدانه به لبهایش میآمد و نمیگذاشت زیاد وحشتناک به نظر برسد؛ حتی وقتی فریاد میزد:
- آخه اینم شد کار کردن؟ هر چی پارچه بود رو خراب کردی که! نمیدونی رئیس ممکنه چی بگه؟
لحنش ملایمتر شد.
- د آخه عزیز من، من واسه خاطر خودت میگم. دلم نمیخواد اخراج شی.
مرد بلندقامت پس از رفتن کارگر، به سوی دختر رنگپریدهی رو به رویش برگشت. دستان گرم و بزرگش بر شانههای نحیف و سرد زن جوان نشستند.
- خدا شاهده نمیخواستم الکی اذیتش کنم، دوشیزه آیلین. آزار ندارم که!
آیلین با خودش اندیشید که پوست این مرد، پوست شیر است و قلبش، قلب نازک پرندهای که وحشت دارد به کسی آسیب برساند. این نخستین دفعه نبود که چنین رفتارهایی از او میدید؛ بارها مشاهده کرده بود که این مرد، با کارگران زیردستش تندی میکند و سپس میکوشد با عذرخواهی خشک؛ لیکن چندینباره جبرانش کند. چنین بود طبع ناقص آدمی! گل رز سفیدی را نوازش کرد.
- میدونم، آقای توبیاس اسنیپ.
توبیاس ناشیانه تعظیم کرد و دستش را برای گرفتن دست آیلین جلو آورد. آیلین به عمق آن چشمان عسلی همچو گربهی گمشده نگریست و با خود اندیشید که واقعا هم او قلبی شیشهای را پشت پوست گرگ پنهان کرده.
دست ظریف و پوشیده در دستکش توری سفیدش را در دست بزرگ و زخمی توبیاس گذاشت. توبیاس لب به سخن گشود:
- دوشیزه خانم...نمیدونم درسته که قصهمو واستون تعریف کنم یا نه...
آیلین اخمی کرد. با توبیاس مشکلی نداشت؛ اخمش از این بود که این مرد را مجبور میکردند "دوشیزه خانم" صدایش کند.
- نه، بیادبی نیست. خواهش می کنم بفرمایید.
توبیاس چنان سرخ شد که حتی از پشت ریش پرپشتش مشخص بود.
- شما اولین کسی هستین که با من جوری رفتار میکنین که انگار آدمم؛ از همون وقتی که زخمم رو بستین، فهمیدم با بقیه فرق دارین. الانم تقریبا یک سال میشه که با هم حرف میزنیم. فکر کنم بتونم باهاتون راحت حرف بزنم.
سرفهای کرد.
- خانم، امیدوارم منظور بدی نگیرین. من یهجورایی فقط میخوام بعد عمری، خودم رو خالی کنم و کسی بهتر از شما برای گوش دادن نیست. تازه، میخوام یه سری از برداشتهای اشتباهی که ممکنه تو سرتون باشه رو از بین ببرم. به یه کمک کوچولو هم نیاز دارم.
آیلین سری تکان داد. توبیاس پی حرفش را گرفت:
- خودتون دیدین که من چیزای زیادی بلد نیستم. خانمای جوون و باتربیتی مثل شما، معمولا فکر میکنن من از سر تنبلیه که مدرسه نرفتم؛ ولی از این خبرا نیست.
نگاهش را به سنگفرش زیرپایشان دوخت. آیلین با ملایمت گفت:
- خواهش میکنم چنین فکری نکنین. من هیچ وقت چنین چیزی رو از ذهنم نگذروندم.
نوری در چشمان توبیاس پدیدار شد.
- این لطف شما رو میرسونه، دوشیزه خانم. راستش، من مجبور شدم مدرسه رو ول کنم. آدمی که تو هشت سالگی یتیم میشه، اونقدرا اجازهی انتخاب کردن نداره. کمکی که باهاش بهم خیلی لطف میکنین...
مجدد سر به زیر انداخت.
- میتونین کمکم کنین کتابهای بیشتری بخونم؟
آیلین تبسمی کرد. تبسمی که تا حدی نقاب بود؛ نقاب بر خشم؛ خشمی نه از توبیاس، بلکه از گیتی؛ گیتیای که این سوال را در ذهنش کاشته بود: 《چرا خوبان رنج میکشند؟》این افکار را از سرش بیرون راند و به توبیاس نگریست.
- حتما!
چشمان توبیاس مانند ستارهها درخشیدند.
- پس با اجازهتون، خانم. فردا میبینمتون.
آیلین دستش را بالا برد و کوشید دگربار از خودش نپرسد که رنج خوبان از کجا میآید؛ از ظلم مردم یا بیعدالتی سرنوشت؟
افرادی که لایک کردند
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/06/18
تولد نقش: 1396/08/13
آخرین ورود: امروز ساعت 02:43
از: شبانگاه توی سایه ها.
پستها:
714
شغل
ارشد گریفیندور، مدیر رسانهای جادوگران پلاس، نگهبان دروازههای هاگوارتز و داور دوئل

عروسک فروشی
پارت اول
نامهای از طرف دوست قدیمی!
در یکی از روزهای بهاری، درحالی که هوا به اوج مطلوبی خودش رسیده بود و طبیعت در زیبا ترین حالت خودش قرار داشت، هاگوارتز نیزاز این قضیه مستثنا نبود. در داخل تالار گریفیندور، اعضای قرمز پوش آن با شورو ذوق و پر انرژی مشغول کاری بودند.
در میان این اعضا، عضوی بطور غیر طبیعی پر انرژیتر بود!
تابلو بانوی چاق به محض شنیدن رمز ورودی چرخید و پسربچهای دو ساله با شور و شوق دوان دوان وارد تالار شد...
- عمو آشتریکش... عمو آشتریکش... برات نامه اومده...
آستریکس بعنوان ارشد گریفیندور با چوبدستیاش مشغول چسباندن اعلامیه اردوی یک هفتهای به تابلوی اعلانات بود. کاغذ پوستی که به درشتی روی آن اسم قلعهای در آلمان غرب در بالای آن میدرخشید و در قسمت پایینی تصویر متحرک یک قلعهای چند طبقه و تو درتو، بالای کوهی در ارتفاع که مسیرش فقط بوسیله یک جاده خاکی به پل ورودی قلعه منتهی میشد، قرار داشت.
آستریکس هرچند همیشه جدی بنظر میرسید. اما وقتی اعلامیه اردو را روی تابلو قرار میداد، خشنودی و ذوق خاصی توی چشمهایش مشخص بود.
با سروصدای کوین تقریبا همه ملت حاضر در تالار عمومی گریفیندور به سمتش چرخیدند و آستریکس نیز همینطور. کوین روی مبل مقابل شومینه پرید تا مقداری قدش را بلند تر کند و سپس نامه را به سمت استریکس گرفت...
- عمو آشتریکش بیا ببین، برات اژ عروشک فروشی نامه فرشتادن...
- و کوین کوچولو بی اجازه پی نوشت نامه رو خونده؟ پسر خوب که میدونه نامهها خصوصین... هوم؟
- احه من که نمیحواشتم بحونمش... آقا جغده گفت که از عروشک فروشی اومده، برای همین منم عروشک دوشت دارم حب...
آستریکس قصد دعوا و تنبیه کوین رو نداشت. میدونست چقدر بچه شلوغیه، و خوندن فرستنده نامه میتونه جزو کوچیکترین شیطونتهایش باشد. برای همین دستی بروی سرش کشید و آروم از روی مبل به زمین گذاشتش.
سپس نگاه کاملی به روی نامه انداخت. یک نامه رنگارنگ با مهر صورتی رنگی که روی آن جا خوش کرده بود.
روی مهر یک لوگویی شبیه به یک عروسک دختر قرار داشت و با حالت چهره آستریکس، مشخص بود کاملا فرستنده نامه برایش آشنا بود.
مبل تک نفره کنار شومینه خودش را برای نشستن آستریکس مناسب میدید. به محض نشستن، مهر و موم نامه شکسته شد و نامه اصلی از پاکتش در اورده شد.
نامه با یک خط خوش و زیبایی نوشته بود که به چشمهای آستریکس کاملا آشنا بود.
آستریکس با خواندن نامه متوجه شد آن یک نامه دعوت است. یک نامه دعوت به یک عروسک فروشی.
طبق نوشته درون نامه، مادام سوزان بتازگی شعبه عروسک فروشی خودش را در لندن ایجاد نموده و قصد دارد در تاریخی که برای فرداشب تایین شده است، آن را با حضوری مهمانان افتخاری، مشتریان وفادار، همکاران، دوستان و آشنایان آن را افتتاح نمایند. برای همین دلیل هم، از آستریکس بعنوان مهمان افتخاری به روز افتتاحیه دعوت نموده.
- هوووم... میبینم که برای فردا رزرو شدم...
- عمو آشتریکش... عمو...
- جانم کوین؟
- منم عروشک دوشت دارم... منم با حودت ببر به عروشک فروشی... منم عروشک میحوام....
آستریکس لبخندی زیر ماسکش میزند و دستش را روی سر کوین میکشد...
- اوه... کوچولو تو خودت که عروسکی... متاسفانه اینبار من تنهایی باید برم. اما اگه قول بدی که فردا، در نبود من پسر خوبی باشی، منم بهت قول میدم برای اردویی که میخوام ببرمت یک عروسک بزرگ از شهرک کنار اون قلعه برات بگیرم.
کوین با شنیدن عروسک بزرگ برق ذوق در چشماش مشخص شد و کاملا مطیع و مظلومانه خودش را روی پای آستریکس انداخت و بستنی که حالا در دستش درحال آب شدن بود را شروع به خوردن کرد.
- مادام شوژان کیه عمو آشتریکش؟
- مادام سوزان کسیه که پسربچههایی که بی اجازه و دزدکی نامه بقیه رو میخونن رو تبدیل به عروسک میکنه و به آدم خوارا هدیه میده.
کوین با شنیدن آخر جمله آستریکس لرزی کرد و با صدایی که در پس زمینه آن ترس حاکم بود سریع گفت...
- ولی من که دژدکی نگاه نمیکردم نامتو... فقط وقتی حودت میحوندی از چشمات شنیدم...
- خب... مادام سوزان یکی از دوستان قدیمیه منه. خیلی قدیمی. یک خانم دوست داشتنی و هنرمندیه. البته هنر خیلی خاصه. ما بهش میگیم عروسک ساز. عروسکهای خیلی خاصی رو پیدا میکنه و بعد از اصلاح و تربیت کردنشون به دست دوستهاش هدیه میده...
- یعنی عروشکهاش جادویین؟ تربیتشون میکنه؟ یعنی عروشکهاش ژندن؟
آستریکس ثانیهای مکث کرد. چشمهاش به گوشهای قفل شدند، گویی خاطراتی را درحال مرور بودند. بلافاصله در چشمهای کوین نگاه میکند و با لبخند ادامه میدهد...
- عروسکهاش مثل خودتن کوین کوچولو... شیرین و بامزه. ملت حسابی باهاشون بازی میکنن و سرگرم میشن. هیچوقت هم از بازی کردن باهاشون خسته نمیشن.
- واهاهاییی... بیشتر برام بگو عمو آشتریکش...
تا ادامه اون ساعت از روز، کوین خودش را در بغل آستریکس گم میکند و آستریکس هم از داستانها و عروسکهای مادام سوزان برایش تعریف میکند...
گلهای خاردار
فردا شب، بعد از به صدا درآمدن اولین ناقوس شهر لندن که حاکی از گذشت ساعت از بامداد بود، آستریکس به یکباره در انتهای خیابانی که غرق در سایهها بود ظاهر میشود.
لباسهای اتو کشیده، مرتب و بوی عطری که از حالت معمولیاش فرق داشت. خیابان غرق در سکوت و آرامش کر کنندهای بود، گویی هیچگاه انسان یا موجودی در آنجا زندگی نکرده بود.
برق مردمک چشمان آستریکس از آن سوی خیابان مشخص بود، چشمانی که برای معدود دفعاتی برای کاری غیر از شکار به روی خیابان و خانههای شهر لندن دوخته میشد.
نور چراغها به سختی میتوانستند خودش را روشن نگه دارد. حضور تاریکی در آن منطقه از شهر قابل حس بود. آستریکس آن را حس میکرد. حضور تاریک نه از جانب خودش، بلکه جزوی از خودش بود. اما در آن لحظه، فقط خودش نبود که منشا حضور تاریک بود. آستریکس تنها نبود!
استریکس چند قدم استوار و محکمی برداشت و نیمه وجود خودش را زیر نور کم چراغ نمایان کرد. نفس عمیقی کشید و سرش را به سمتی خم کرد، گویی ساعتهاست که در آنجا منتظر کسی ایستاده باشد. حواسش به گوشهای دیگر از خیابان معطوف بود. جایی در تاریکی، پلکانی که به زیر زمین یکی از خانهها راهی میشد، یک تک چشم با مردمکی قرمز و سفیدی که دیگر سفید نبود! بلکه به سیاهی شب بود از آنجا به آستریکس خیره شده بود. چشمی سرخ که گویی پلک ندارد و یک سره میخواهد آستریکس را تماشا کند.
آستریکس که گویی در حضور یک تردست اماتوری قرار گرفته که همهی حقههای آن را از بر شده است، به سمت تک چشم چرخید و با بیخیالی لب تر کرد...
- چستر! من وقت قایمموشک بازی های تورو ندارم...
آستریکس ثانیهای نفس عمیقی کشید و سپس بیرون داد. در حین همین مدت زمان نفس کشیدن او، دومین چشم در کنار تک چشم سرخ ظاهر شد. اما نه به سرخی تک چشم. بلکه یک چشم عادی. کم کم جسمی از درون سایهها رشد کرد و پدیدار شد. یک جسم لاغر و نحیف ولی عجیب و غریب.
یک شخص با گردنی خالکوبی شده که نقش و نگار چندین گل خاردار که مانند سیمهای خاردار در هم تنیده شده بودند. صورتی لاغر و دراز که تعداد زیادی پیرسینگ روی ابرو، دماغ و گوش هایش جا خوش کرده بود. یک جفت چشم که یکی عادی و دیگری به درون سفیدیاش جوهر مشکی تزریق شده بود و مردمکش نیز با جوهر قرمزی رنگ شده بود. در تاریکی شب فقط با بستن یکی از چشمها، به راحتی یک تک چشم سرخ رنگی ترسناک قابل مشاهده میشد.
اما همه این تزئینات عجیب و فریکی برای آستریکس تکراری و غیر تاثیر گذار بود. در چشمان آستریکس چیزی جز یک صحنه عادی همیشگی نبود.
موهای کوتاه و بهم ریخته مشکی رنگش در کنار صورت رنگ پریده و سفیدش تضاد عجیبی رو بوجود اورده بود. منظور از تضاد عجیب وقتی بود که رنگ پوستش سبزه بود، اما با لوازم آرایش همیشگیاش، پوست جلوی صورتش را کاملا سفید کرده بود.
برای همین آستریکس بعد از نمایان شدن اون شخص بلافاصله نگاهش را چرخاند و شروع به ادامه مسیرش در امتداد خیابان کرد. حتی به خودش اجازه نداده بود منتظر اون شخص بماند.
اون شخص که عین دلقکهای سیرک، کت شلواری با رنگهای نامتقارن و سایز نامناسب پوشیده بود. یک جفت کراوات و پاپیون را نیز همزمان به تن کرده و یک گل صورتی با خارهای درشت را در جیب کتش قرار داده بود.
- آهای آستریکس. منم خوشحالم از دیدنت. دلت برام تنگ نشده بود؟ شده بود؟ من که میدونم شده بود؟ نظرت چیه دوستتو یه بغل حسابی کنی؟ من که میدونم چقد از دیدن من خوشحالی. خیلی وقت بود که ندیده بودیم همو... درسته؟ مطمعنم که همینطوره. خیلی وقت که ندیده بودیم همو. مرد چقدر از دفه قبل اصلا عوض نشدی. هنوزم همون خونآشامی. هنوزم کارخودتو میکنی مگه نه؟ البته که میکنی. معلومه که هنوزم همون خونآشامی.
آستریکس که از وراجی یهویی تعجبی نکرده بود بدون ریکشنی به مسیرش ادامه داد. میدانست چیزی نمیتواند جلویه وراجی اون شخص را بگیرد. و این تنها شروعش بود.
_ پیس پیس... آستریکس... توهم به مهمونی دعوت شدی؟ توهم قراره باهامون عروسک بازی کنی؟ البته که میکنی. مگه نه؟ تو خودت بهم یاد دادی چطور عروسک بازی کنم. بعد از دفه قبلی که عروسکمو از دست دادم... خودت بهم یاد دادی که دفه بعد چطور با عروسک رفتار کنم. اما عروسکمو باز هم از دست دادم میدونی...
آستریکس اینبار سرش را خم کرد و زیر چشمی بهش نگاه کرد. انتظار شنیدن جمله آخرش را ازش نداشت. انگار ازش نامید شده بود...
_ چستر... بیشتر از اینا ازت انتظار داشتم. اینبار دیگه چرا؟
اون شخص که حالا چستر نام داشت، سرش را به نشانه ناراحتی پایین انداخت و با لحنی آروم و کنترل شده ادامه داد...
_ خب راستش فکر نمیکردم اینجوری بشه... موقع بازی کردن با گلها فکر کنم زیاده روی کردم... میدونی که من چقدر گلهامو دوست دارم. منتها گل هام یکم خارشون درشدن میدونی...
_ بذار حدس بزنم... زیادی با گلهات خوش گذرونی کردی؟
چستر ناگهان لبخندی به پهنای صورتش زد و با شور و ذوق ادامه داد...
_ اوه... نمیدونی چقدر خوب بود. واقعا میگم. واقعا خوب بود. واقعا عالی بود. گلهای خاردارم زیبایی خاصی رو براش بوجود اورده بودند. مطمعنم عروسکم هم اگه جای من بود همچین فکری میکرد. مطمعن میشم که عروسک جدیدم همین فکرو بکنه...
_ چه نگران کننده...
_ راستی خودت چی آستریکس؟... آستریکس خودت چی راستی؟
_ من چی؟
_ مطمعنم خودتم نیومدی که دست خالی برگردی مطمعنن. توهم عروسک میگیری برای خودت مگه نه؟ هنوزم با اون سبک خودت عروسک بازی میکنی؟ میگیری دیگه؟ عروسکو میگم. مطمعنم که عروسک میگیری؟
_ چستر... میدونی که من خیلی وقته دیگه عروسک نمیگیرم.
_ چرا خب؟ بذار حدس بزنم... حتما لابد بخاطر اون مدرسس... اسمش چی بود...
_ هاگوارتز. و نه. عروسک نمیگیرم.
چستر دستش را روی سرش میکشد. مشخصا حرفهای آستریکس براش قابل درک نبود. هرچقدرم که بخواهد سعی کند. ادغام و درک دو دنیای متفاوت افکارشون امکان پذیر نبود.
مهمان ناخوانده کوچک
بعد از حدود یک دقیقه پیاده روی در کوچهپس کوچههای لندن. بلاخره به یک ورودی یک مغازهای رسیدند. مغازهای اونقدر کوچک و تنگ که شاید حتی دو شخص بزور بتوانند درون آن جا بگیرند.
در مقابل مغازهی دو متری، یک در بسیار کوچکی بزور جا گرفته بود. دری قدیمی و چوبی، بدون هیچ دستگیرهای. تنها یک نماد خاص شکستهای روی آن قرار داشت. نمادی که در زیر نور مهتاب میدرخشید و با رد شدن ابرها از مقابل ماه، کاملا ناپدید میشد.
آستریکس و چستر، خودشان را گویی اماده ورود به آن مغازه ناچیز میدیدند. حتی آستریکس آنقدر اطمینان داشت که قدم اولش را به سمت در برداشت. اما هنوز زود بود...
ناگهان صدای تلپورت شدن کسی از پشت سرشان شنیده شد. آستریکس و چستر که به هیچوجه انتظار کسی را نداشتند با اخم و تعجب به پشت سرشان برگشتند. ابروهای آستریکس درهم بود. او از سوپرایز و چیزهای غیر منتظره که با او هماهنگ نبودند خوشش نمیآمد.
چستر از سوی دیگر یک شخص بدبین بود. او با تعجب و حرص به درون کوچهای که صدای تلپورت از آن شنیده بود خیره شده بود. انگشتانش چوبدستیاش را به آرومی نوازش میکردند، گویا قرار است برای افسون فوری به آن نیاز خواهند داشت.
دودی که از کنار خیابانهای لندن به هوا میرفت باعث ایجاد مه کوچکی درمقابل کوچه شده بود. اما طولی نکشید که سایه شخصی درون آن پدیدار شد. یک شخص کوچک اندام. کمکم سایه واضح تر شد... سایه یک کودک... و در آخر، بلاخره نور مهتاب به روی آن شخص افتاد...
_ کوین!
_ کوین!... صبر کن... کوین کیه؟
در مقابل آستریکس و چستر، یک پسر بچه دو ساله با لباس رنگی و بستنی وانیلی در دستش ایستاده بود. بستنی وانیلی بخاطر تلپورتش خم شده بود و مقداری از آن بر روی انگشتان پسرک میریخت. پسرک بجای توجه به تعجب آستریکس، کاملا بیخیال مشغول پاک کردن بستنی با آستین دستش بود.
_کوین! تو اینجا چیکار میکنی؟ تو الان باید خواب باشی.
کوین که گویی تازه متوجه تعجب آستریکس شده بود با مظلومیت سرش را پایین انداخت و با چشمانی که برق معصومیت داشتند ادامه داد...
_ حب، راشتش... نامه حودش ادرش عروشک فروشی رو وقتی که میحوندی از چشمات بهم نشون داد... منم، راشتش... حوابیده بودم ولی... حواب عروشک که دیدم، توی حواب تلپورت شدم به اینجا... الان بیدار شدم. عمو آشتریکش میشه منم با خودت به عروشک فروشی بگردونی...؟
آستریکس از دست کوین ناراضی بود. او صریحا به کوین گفته بود که نمیتواند او را با خودش ببرد. اما در آن لحظه که به بهانههای کودکانه کوین کاملا آشنا بود میدانست نمیتواند او را بزور به تالار خصوصی برگرداند. و از طرفی کمکم برای مراسم افتتاحیهای که داشت دیر میکرد. او هیچوقت دوست نداشت به جایی دیر کند. پس هرچند با اخم، ولی تصمیمش را گرفت تا کوین را نیز همراه خود به عروسک فروشی ببرد.
_ آستریکس؟ این نصفه آدمیزاد رو میشناسی؟ با توعه؟ کی توعه؟ چیزی از توعه؟ چقدر ناز و گوگولیه... نکنه عروسکه؟ عروسکته؟
_ نه چستر! عروسک نیست. اسمش کوینه. یکی از هم گروهیام در تالار گریفیندور.
_ ولی خیلی شبیه عروسکهها...
_ گفتم نه. نیست!
با تحکم لحن آستریکس، چستر متوجه جدیت او شد. حتی برای حفظ امنیت جان خودش، و دوستی بینشان او میدانست که دیگر نباید در این مورد حرفی اضافی بزند.
پس، خودش پیش قدم شد و دستش را به روی در مغازه کشید. با افتادن نور مهتاب به روی نشان ورودی در، وردی خواند و چوبهای در به یکباره شکسته شده و به کنار رفتند. مقابلشان یک فضای نورانی و رنگی قرار گرفته بود که گویی تنها منبع نور در آن خیابان، در آن لحظه بود.
آستریکس که دست کوین رو محکم گرفته بود به سمتش خم شد و گفت...
_ دستم رو ول نمیکنی. اصلا از پیشم دور نمیشی.
کوین با صورت معصوم، مطیعانه سرش را تکون داد و قبل از چستر آن دو وارد مغازه شدند.
افرادی که لایک کردند
Life flows in the veins.
از جرقهای کوچک تا شعلهای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 02:40
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
564

دست او بر طناب گناهم
[در ادامه ی مکالمات من و آستریکس در چت باکس]
رضایت. آوای این کلمه در گوش هایم می پیچد. خاطراتی در ذهنم پدیدار می شود. مراسم خوننوشی. همین جا، در اسکاربرو. در این قصر. قربانیانی که با رضایت خونشان را به خدایان خون آشامشان تقدیم می کردند.
آستریکس متوجه حالت نگاهم می شود.
"انگار در گذشته غرق شده ای."
من چند بار پلک می زنم و سرم را آهسته تکان می دهم تا خاطرات را عقب برانم.
"بله، چهره ی آن قربانیان در برابر چشمانم زنده شد. آن نگاه خواهشمندشان."
آستریکس آهی افسوس ناک می کشد.
"تاسف آور است. آن مراسم باشکوه دیگر در این شهر برگزار نمی شود.
با این حال خوشحالم که به زادگاهت آمدم."
و از جایش بلند می شود و در تالار نیمه تاریک به حرکت درمی آید. سکوی خون آشامان دور تا دور آن، جایگاه قربانیان در پایین، مجسمه های قدیسین خون آشام در انتها.
و در حین گردش او، من با جام پر از خون معصوم تنهایم. انگشتانم محکم دور آن حلقه شده و چشمان گرد شده ام به سرخمایع درون آن خیره مانده و حس می کنم سرخمایع هم با چشمان ناپیدایش به من خیره شده. انگار که آن را در قامت یک قربانی می بینم، در ردایی سپید، پوستی رنگ پریده، قلبی بی قرار و نگاهی پر از تسلیم.
پشت آستریکس به من است، اما می دانم که مرا زیر نظر دارد. او دستش را بر دست یک قدیس می گذارد و با همان صدای آرامی که مثل یک سوزن ظریف زیر پوستم می لغزد، می پرسد:
"سرورت آن جنگ را به راه انداخت، برای حذف مراسم خوننوشی یا حذف خون معصوم؟"
آب دهانم را قورت می دهم. حس می کنم خون در رگ هایم از حرکت ایستاده. قلبم آرام تر می تپد. انگار بدنم دارد تهدیدم می کند که اگر ننوشم، از نفس می ایستد. با صدای لرزانی پاسخ می دهم:
"او بیش از همه به فکر نجات خودش بود."
آستریکس:
"اما فکر نوشیدن خون شرور را تو در ذهن او انداخته بودی، مگر نه؟
این کار را به خاطر خودت کردی یا او؟"
دیدم تار می شود. به یاد داغ هایی می افتم که سرورم مالخازار بر تنم می گذاشت، وقتی از نوشیدن خون معصوم در مراسم امتناع می کردم.
من:
"به خاطر او بود. باید هر چه را که محبوب پرستندگانش بود، از او دور می کردم."
دست آستریکس را می بینم که دارد با لطافت دست قدیس را نوازش می کند. من این قدیس را می شناسم. نامش کاسپار بود. خدای خون آشامی که خود قربانی شد.
جام را بلند می کنم، به سختی. انگار که خون داخلش از بار رنج سنگین شده باشد. با قدم هایی نامتعادل به سمت آستریکس می روم. از او خشمگینم، اما در عین حال چیزی در او مرا به سمت خود می کشاند. می دانم که او هم همین حس را دارد. به همین دلیل به اینجا آمده. آیا یک بار به من نگفته بود معصومیتی در من هست که دوستش دارد؟
اما او به فکر نجات من است و من نمی توانم این را تحمل کنم. می خواهم خون را بر او بپاشانم. می دانم که این خشمگینش می کند. او هم مثل مردمان اسکاربرو خون را مقدس می داند. دستم را بالا می برم، اما حرکتم آن قدر کند و سنگین است که آستریکس با یک چرخش آرام به سمتم به راحتی مانعم می شود. او جام را محکم می گیرد، در حالی که دست من بین جام و دست او اسیر شده است. چشمانمان در هم قفل می شود.
آستریکس:
"گادفری، تو عاشق احساس گناهت هستی و همین طور عاشق این هستی که حس گناه را در قلب دیگران هم بکاری. تو نمی خواهی معصوم باشی. فقط می خواهی رنج بکشی، چون نمی دانی چه طور لذت ببری و هنوز احساس کنی که وجود داری."
دستم را رها می کند و به سمت میز می رود و جام خونش را برمی دارد. حرکاتش هنوز آرام هستند، اما لرزشی نامحسوس در آن ها موج می زند. من با حالتی درمانده به جام پر از خون معصومم نگاه می کنم، هدیه ای که مثل یک نفرین بر روحم چسبیده و نه می توانم بپذیرمش و نه رهایش کنم و نه نابود. یک بطری خالی کوچک از جیب داخل ردایم درمی آورم و سرخمایع را با دستی لرزان در آن می ریزم و چوب پنبه اش را در دهانه اش فرو می کنم و بطری را در جیب ردایم می گذارم.
آستریکس خون داخل جامش را می نوشد، در حالی که اخمی کوچک میان ابروانش نشسته و گونه هایش کمی برافروخته شده. شاید از خودش خشمگین است که نمی تواند این خون را با لذت بنوشد. و من به این فکر می کنم که این ناکامی او را به کجا می کشاند؟ یک مراسم دیگر ترتیب می دهد؟ این بار باشکوه تر، غم آلودتر و با روحی که صاحب خونی معصوم تر است؟
از جایم بلند می شوم. می خواهم به باغ بروم و بطری خون را زیر خاک دفن کنم. در حالی که دارم از تالار خارج می شوم، آستریکس صدایم می زند.
"گشت و گذار ما در اسکاربرو تازه شروع شده، مگر نه؟"
به سمتش برمی گردم. می بینم که لبخندی کوچک بر لب دارد. در چشمانش حالتی مراقبتگرانه می درخشد و این خستگی روحم را نوازش می دهد. لبخند می زنم.
"البته، آستریکس عزیزم."
نمی توانم او را از خودم برانم، حتی اگر مایه ی سقوطم شود. او دستی است که نمی گذارد طناب گناه دور گردنم سفت شود.
[در ادامه ی مکالمات من و آستریکس در چت باکس]
رضایت. آوای این کلمه در گوش هایم می پیچد. خاطراتی در ذهنم پدیدار می شود. مراسم خوننوشی. همین جا، در اسکاربرو. در این قصر. قربانیانی که با رضایت خونشان را به خدایان خون آشامشان تقدیم می کردند.
آستریکس متوجه حالت نگاهم می شود.
"انگار در گذشته غرق شده ای."
من چند بار پلک می زنم و سرم را آهسته تکان می دهم تا خاطرات را عقب برانم.
"بله، چهره ی آن قربانیان در برابر چشمانم زنده شد. آن نگاه خواهشمندشان."
آستریکس آهی افسوس ناک می کشد.
"تاسف آور است. آن مراسم باشکوه دیگر در این شهر برگزار نمی شود.
با این حال خوشحالم که به زادگاهت آمدم."
و از جایش بلند می شود و در تالار نیمه تاریک به حرکت درمی آید. سکوی خون آشامان دور تا دور آن، جایگاه قربانیان در پایین، مجسمه های قدیسین خون آشام در انتها.
و در حین گردش او، من با جام پر از خون معصوم تنهایم. انگشتانم محکم دور آن حلقه شده و چشمان گرد شده ام به سرخمایع درون آن خیره مانده و حس می کنم سرخمایع هم با چشمان ناپیدایش به من خیره شده. انگار که آن را در قامت یک قربانی می بینم، در ردایی سپید، پوستی رنگ پریده، قلبی بی قرار و نگاهی پر از تسلیم.
پشت آستریکس به من است، اما می دانم که مرا زیر نظر دارد. او دستش را بر دست یک قدیس می گذارد و با همان صدای آرامی که مثل یک سوزن ظریف زیر پوستم می لغزد، می پرسد:
"سرورت آن جنگ را به راه انداخت، برای حذف مراسم خوننوشی یا حذف خون معصوم؟"
آب دهانم را قورت می دهم. حس می کنم خون در رگ هایم از حرکت ایستاده. قلبم آرام تر می تپد. انگار بدنم دارد تهدیدم می کند که اگر ننوشم، از نفس می ایستد. با صدای لرزانی پاسخ می دهم:
"او بیش از همه به فکر نجات خودش بود."
آستریکس:
"اما فکر نوشیدن خون شرور را تو در ذهن او انداخته بودی، مگر نه؟
این کار را به خاطر خودت کردی یا او؟"
دیدم تار می شود. به یاد داغ هایی می افتم که سرورم مالخازار بر تنم می گذاشت، وقتی از نوشیدن خون معصوم در مراسم امتناع می کردم.
من:
"به خاطر او بود. باید هر چه را که محبوب پرستندگانش بود، از او دور می کردم."
دست آستریکس را می بینم که دارد با لطافت دست قدیس را نوازش می کند. من این قدیس را می شناسم. نامش کاسپار بود. خدای خون آشامی که خود قربانی شد.
جام را بلند می کنم، به سختی. انگار که خون داخلش از بار رنج سنگین شده باشد. با قدم هایی نامتعادل به سمت آستریکس می روم. از او خشمگینم، اما در عین حال چیزی در او مرا به سمت خود می کشاند. می دانم که او هم همین حس را دارد. به همین دلیل به اینجا آمده. آیا یک بار به من نگفته بود معصومیتی در من هست که دوستش دارد؟
اما او به فکر نجات من است و من نمی توانم این را تحمل کنم. می خواهم خون را بر او بپاشانم. می دانم که این خشمگینش می کند. او هم مثل مردمان اسکاربرو خون را مقدس می داند. دستم را بالا می برم، اما حرکتم آن قدر کند و سنگین است که آستریکس با یک چرخش آرام به سمتم به راحتی مانعم می شود. او جام را محکم می گیرد، در حالی که دست من بین جام و دست او اسیر شده است. چشمانمان در هم قفل می شود.
آستریکس:
"گادفری، تو عاشق احساس گناهت هستی و همین طور عاشق این هستی که حس گناه را در قلب دیگران هم بکاری. تو نمی خواهی معصوم باشی. فقط می خواهی رنج بکشی، چون نمی دانی چه طور لذت ببری و هنوز احساس کنی که وجود داری."
دستم را رها می کند و به سمت میز می رود و جام خونش را برمی دارد. حرکاتش هنوز آرام هستند، اما لرزشی نامحسوس در آن ها موج می زند. من با حالتی درمانده به جام پر از خون معصومم نگاه می کنم، هدیه ای که مثل یک نفرین بر روحم چسبیده و نه می توانم بپذیرمش و نه رهایش کنم و نه نابود. یک بطری خالی کوچک از جیب داخل ردایم درمی آورم و سرخمایع را با دستی لرزان در آن می ریزم و چوب پنبه اش را در دهانه اش فرو می کنم و بطری را در جیب ردایم می گذارم.
آستریکس خون داخل جامش را می نوشد، در حالی که اخمی کوچک میان ابروانش نشسته و گونه هایش کمی برافروخته شده. شاید از خودش خشمگین است که نمی تواند این خون را با لذت بنوشد. و من به این فکر می کنم که این ناکامی او را به کجا می کشاند؟ یک مراسم دیگر ترتیب می دهد؟ این بار باشکوه تر، غم آلودتر و با روحی که صاحب خونی معصوم تر است؟
از جایم بلند می شوم. می خواهم به باغ بروم و بطری خون را زیر خاک دفن کنم. در حالی که دارم از تالار خارج می شوم، آستریکس صدایم می زند.
"گشت و گذار ما در اسکاربرو تازه شروع شده، مگر نه؟"
به سمتش برمی گردم. می بینم که لبخندی کوچک بر لب دارد. در چشمانش حالتی مراقبتگرانه می درخشد و این خستگی روحم را نوازش می دهد. لبخند می زنم.
"البته، آستریکس عزیزم."
نمی توانم او را از خودم برانم، حتی اگر مایه ی سقوطم شود. او دستی است که نمی گذارد طناب گناه دور گردنم سفت شود.
افرادی که لایک کردند
خلاصه ی مختصر داستان دنباله دارم تا آخر بخش سی و دوم از کتاب دوم
توضیحات بیشتر درباره ی داستان
در رابطه با لرد سابیس
وبلاگم
⚰️🦇🩸🍷🪦 یک خون آشام حامی حقوق اقلیت ها و آزادی ⚰️🦇🩸🍷🪦
توضیحات بیشتر درباره ی داستان
در رابطه با لرد سابیس
وبلاگم
⚰️🦇🩸🍷🪦 یک خون آشام حامی حقوق اقلیت ها و آزادی ⚰️🦇🩸🍷🪦
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/02/25
تولد نقش: 1398/03/01
آخرین ورود: شنبه 12 اردیبهشت 1405 15:32
از: دستم حرص نخور!
پستها:
459
شغل
مسئول و داور دوئل

Once I had a wife who was blind, to her silent fate she was resigned.
Then... I sought to have my way, to hold her near, but she recoiled in sudden fear. She claimed I reeked of a rival's scent, that I was no longer her innocent. So, I forced her to trace my skin, to breathe in the ghost of my hidden sin. Defeated, she wept; she knew I was no longer hers to keep.
So, I simmered her for a feast, a dish for the woman and the beast. But the truth was a bitter fold: I had boiled the other until her porcelain turned to gold. She lay there, a babe in a gilded pot, though agony was the only grace she got.
I baked a cake, a bed of white, to shroud her in the velvet night. I pressed her into the cream so deep, where her ivory skin and the sugar sleep. That was the end, a final jest: the cake was her coffin, my gut her tomb.
My body was the earth for her grave, and the sewer the heaven for the life I gave.
Rest in peace, you piece of meat.
Then... I sought to have my way, to hold her near, but she recoiled in sudden fear. She claimed I reeked of a rival's scent, that I was no longer her innocent. So, I forced her to trace my skin, to breathe in the ghost of my hidden sin. Defeated, she wept; she knew I was no longer hers to keep.
So, I simmered her for a feast, a dish for the woman and the beast. But the truth was a bitter fold: I had boiled the other until her porcelain turned to gold. She lay there, a babe in a gilded pot, though agony was the only grace she got.
I baked a cake, a bed of white, to shroud her in the velvet night. I pressed her into the cream so deep, where her ivory skin and the sugar sleep. That was the end, a final jest: the cake was her coffin, my gut her tomb.
My body was the earth for her grave, and the sewer the heaven for the life I gave.
Rest in peace, you piece of meat.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1404/12/5 0:46:51
بسوز! شعلهور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:17
از: رنجت خستهام
پستها:
246
شغل
ارشد هافلپاف، خزانهدار گریمولد

امیدوارم فاصلهی دو پست برای اسپم نشدن کافی باشه.
نگاهش را از آن دو چشم زمردین خونگرفته دزدید.
- آلبرت، من واقعا نمیخواستم...
آلبرت تلخندی زد. دستی به موهای طلاییاش کشید.
- نمیخواستی؟ به هر حال، تو قلب من رو شکستی. کاری کردی که با درد و اندوه هزار برابر بمیرم.
قطره اشکی از چشمان آیلین گریخت. آلبرت فکر میکرد او نمیداند؟ گمان میبرد قلب خود آیلین اکنون صحیح و سالم است؟
- آلبرت، من میخواستم بیام ببینمت؛ واقعا میخواستم، ولی اوک برادر وحشیم...
آلبرت اخمی کرد و رشتهی کلام آیلین را برید.
- برادرت؟ چه ربطی داره؟ تو باید میاومدی. وقتی من اونقدر درد داشتم که نمیتونستم نفس بکشم، تو اون بربر رو بهونه کردی و نیومدی پیشم.
جهان دور سر آیلین چرخید و او را به زانو انداخت. با ضعف ردای سفید آلبرت را گرفت.
- خواهش میکنم، من رو ببخش!
تبسم آلبرت پررنگتر و تلختر شد.
- سرنوشت! تو بهش اعتقاد داری؟
آیلین با چشمانی گردشده به آلبرت نگریست. اکنون چه جای این پرسش بود؟ با این وجود، به سرعت خودش را کنترل کرد.
- نه، اعتقاد ندارم.
آلبرت به تندی ردایش را از دستان لاغر و کمرمق آیلین بیرون کشید.
- دروغ میگی، دروغ میگی! اگر اعتقاد نداشتی، مسئولیت کامل بزدلیت رو میپذیرفتی.
صدای آیلین چنان بود که گویا از اعماق چاه میآید.
- نه، خواهش میکنم! بعضی چیزها از کنترل خارجن.
آلبرت زانو زد تا با آیلین چشم در چشم شود.
- اینا چرنده، مهمله! کسی در بندت نکرده بود. میتونستی بیای، میتونستی!
آیلین سرفهای کرد.
- آلبرت، من نمیتونستم. میخواستم؛ ولی نمیتونستم.
آلبرت خندهای کرد که نشانی از شادمانی در آن نبود.
- و این همون چیزیه که مردم بهش میگن "سرنوشت." راهی برای فرار از عواقب.
نفسی تازه کرد و ادامه داد:
- اگر واقعا میخواستی، هیچ کس جلودارت نبود.
آیلین سرفهای کرد.
- اشتباه میکنی؛ قدرت آدم اونقدر نیست که...
و پیش از آن که حرفش را تمام کند، آلبرت محو شده بود.
نگاهش را از آن دو چشم زمردین خونگرفته دزدید.
- آلبرت، من واقعا نمیخواستم...
آلبرت تلخندی زد. دستی به موهای طلاییاش کشید.
- نمیخواستی؟ به هر حال، تو قلب من رو شکستی. کاری کردی که با درد و اندوه هزار برابر بمیرم.
قطره اشکی از چشمان آیلین گریخت. آلبرت فکر میکرد او نمیداند؟ گمان میبرد قلب خود آیلین اکنون صحیح و سالم است؟
- آلبرت، من میخواستم بیام ببینمت؛ واقعا میخواستم، ولی اوک برادر وحشیم...
آلبرت اخمی کرد و رشتهی کلام آیلین را برید.
- برادرت؟ چه ربطی داره؟ تو باید میاومدی. وقتی من اونقدر درد داشتم که نمیتونستم نفس بکشم، تو اون بربر رو بهونه کردی و نیومدی پیشم.
جهان دور سر آیلین چرخید و او را به زانو انداخت. با ضعف ردای سفید آلبرت را گرفت.
- خواهش میکنم، من رو ببخش!
تبسم آلبرت پررنگتر و تلختر شد.
- سرنوشت! تو بهش اعتقاد داری؟
آیلین با چشمانی گردشده به آلبرت نگریست. اکنون چه جای این پرسش بود؟ با این وجود، به سرعت خودش را کنترل کرد.
- نه، اعتقاد ندارم.
آلبرت به تندی ردایش را از دستان لاغر و کمرمق آیلین بیرون کشید.
- دروغ میگی، دروغ میگی! اگر اعتقاد نداشتی، مسئولیت کامل بزدلیت رو میپذیرفتی.
صدای آیلین چنان بود که گویا از اعماق چاه میآید.
- نه، خواهش میکنم! بعضی چیزها از کنترل خارجن.
آلبرت زانو زد تا با آیلین چشم در چشم شود.
- اینا چرنده، مهمله! کسی در بندت نکرده بود. میتونستی بیای، میتونستی!
آیلین سرفهای کرد.
- آلبرت، من نمیتونستم. میخواستم؛ ولی نمیتونستم.
آلبرت خندهای کرد که نشانی از شادمانی در آن نبود.
- و این همون چیزیه که مردم بهش میگن "سرنوشت." راهی برای فرار از عواقب.
نفسی تازه کرد و ادامه داد:
- اگر واقعا میخواستی، هیچ کس جلودارت نبود.
آیلین سرفهای کرد.
- اشتباه میکنی؛ قدرت آدم اونقدر نیست که...
و پیش از آن که حرفش را تمام کند، آلبرت محو شده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:17
از: رنجت خستهام
پستها:
246
شغل
ارشد هافلپاف، خزانهدار گریمولد

رژلب قرمزرنگش را بر لبش کشید و به ردای شب سیاهش خیره شد. با آن مرواریددوزیهای ظریف و ساده، دقیقا همان چیزی بود که همسرش میپسندید؛ مخصوصا با گیسوان طلایی افشانش.
هنوز هم با یادآوری این که با چه سختیای توانسته بود به بهانهی سردرد، محل کارش را ترک کند و به خانه بیاید خندهاش میگرفت. صدای خودش هنوز در سرش میپیچید:
- آقای مارچ، من واقعا نزدیکه غش کنم. مطمئن باشید فردا اضافهکار وایمیسم.
این افکار را از سرش بیرون کرد و عطری که از همکارش، آیلین پرینس غرض گرفته بود را به خودش زد. سپس رایحهاش را در سالن پذیرایی پراکند.
به سالن نگریست. اکنون که نام همسرش را در فهرست خونآشامان تحت پوشش سال ۱۹۷۰ موسسه دیده بود، به پردههای سیاه همیشه کشیده به نحوی دیگر نگاه میکرد.
روی یکی از مبلهای ارغوانی نشست و چشم به در دوخت. قلبش بیقراری نمیکرد؛ بلکه این شیطنتش بود که بر در و دیوار سینهاش میکوبید. دلش میخواست پیش از آن که به همسرش بگوید هویتش را فهمیده، کمی سر به سرش بگذارد.
مدتی طول نکشید تا این میل را سرکوب کند. جامی از خون خودش، برای همسرش آماده بود.
در باز شد و هیکل لاغر و نحیفی در چهارچوب آن پدیدار. مرد دستی به موهای خاکستریاش کشید. کمسنتر به نظر میرسید، نزدیک به سن واقعیاش.
- مارلین، مهمون داریم؟
مارلین پاهایش را روی هم انداخت.
- اسمت رو تو لیست خونآشامهای تحت پوشش موسسه دیدم، پائول.
رنگ از رخ پائول پرید
- پس، الان میخوای ترکم کنی؟ نکنه میخوای بری دنبال کارای طلاقت؟
مارلین در آن لحظه، میخواست مثل زنهای عاشق کتابها رفتار کند؛ اما خندهاش گرفت.
- خدایا، نه عزیزم!
پائول از خندهی مارلین دلگرم شد.
- پس چی کار...
مارلین بلند شد و با بازوانش، دور خونآشام پیچک تنید.
- میخوام بهت بگم هر چی باشی، برام فرقی نداره.
و جام را به همسرش داد.
- بیا...چند روزه ضعف کردی.
هنوز هم با یادآوری این که با چه سختیای توانسته بود به بهانهی سردرد، محل کارش را ترک کند و به خانه بیاید خندهاش میگرفت. صدای خودش هنوز در سرش میپیچید:
- آقای مارچ، من واقعا نزدیکه غش کنم. مطمئن باشید فردا اضافهکار وایمیسم.
این افکار را از سرش بیرون کرد و عطری که از همکارش، آیلین پرینس غرض گرفته بود را به خودش زد. سپس رایحهاش را در سالن پذیرایی پراکند.
به سالن نگریست. اکنون که نام همسرش را در فهرست خونآشامان تحت پوشش سال ۱۹۷۰ موسسه دیده بود، به پردههای سیاه همیشه کشیده به نحوی دیگر نگاه میکرد.
روی یکی از مبلهای ارغوانی نشست و چشم به در دوخت. قلبش بیقراری نمیکرد؛ بلکه این شیطنتش بود که بر در و دیوار سینهاش میکوبید. دلش میخواست پیش از آن که به همسرش بگوید هویتش را فهمیده، کمی سر به سرش بگذارد.
مدتی طول نکشید تا این میل را سرکوب کند. جامی از خون خودش، برای همسرش آماده بود.
در باز شد و هیکل لاغر و نحیفی در چهارچوب آن پدیدار. مرد دستی به موهای خاکستریاش کشید. کمسنتر به نظر میرسید، نزدیک به سن واقعیاش.
- مارلین، مهمون داریم؟
مارلین پاهایش را روی هم انداخت.
- اسمت رو تو لیست خونآشامهای تحت پوشش موسسه دیدم، پائول.
رنگ از رخ پائول پرید
- پس، الان میخوای ترکم کنی؟ نکنه میخوای بری دنبال کارای طلاقت؟
مارلین در آن لحظه، میخواست مثل زنهای عاشق کتابها رفتار کند؛ اما خندهاش گرفت.
- خدایا، نه عزیزم!
پائول از خندهی مارلین دلگرم شد.
- پس چی کار...
مارلین بلند شد و با بازوانش، دور خونآشام پیچک تنید.
- میخوام بهت بگم هر چی باشی، برام فرقی نداره.
و جام را به همسرش داد.
- بیا...چند روزه ضعف کردی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1382/10/21
تولد نقش: 1398/05/26
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:15
از: شیون آوارگان
پستها:
1635
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران
افتخارات

غریب حس و حالی را تجربه میکرد. حسی که تا پیش از این تنها روز اول مدرسه، روز اول کار و همچنین اولین باری که در یک مهمانی پر از غریبههای خوشرویی تجربه کرده بود که ناشناس بودنش برایشان اهمیتی نداشت؛ شاید همه کم و بیش مثل او بودند.
نیازی به بیان کلمات نبود. کافی بود چند ثانیه با یکی از آنها چشم در چشم شود تا بداند پذیرفته شده است. چه کار باید میکرد؟ فقط قدم میزد؟ اما جانش هم در خطر بود. به خانه برمیگشت؟ حالا دیگر برای برگشتن به خانه دیر شده بود. حالا دیگر او یکی از دیگران شده بود و موج انسانی او را با خود میبرد. نمیتوانست پیشبینی کند قرار است چه اتفاقی رخ دهد. شاید هم اصلاً قرار نبود اتفاقی بیافتد.
اما منطق دنیا اینطور کار نمیکرد. جمعیتشان به بیست نفر نمیرسید و همگی در میدان جمع شده بودند. همزمان با ورود چهار نفر از چهار خیابان منتهی به میدان، صدای جمعیت کوچک بالا رفت. «نابود باد هلگا، نابود باد هلگا!»
بیاختیار خودش نیز داشت همان کلمات را فریاد میزد. گویی ورود آن چهار نفر، که از نظر ظاهر تفاوت خاصی با خودشان نداشتند و تنها فرقشان این بود که چوبدستی روشنشان را به حالت تهدید آمیزی رو به جمعیت گرفته بودند، باعث شده بود هیجانشان بالا برود.
یکی از آن چهار مأمور وزارتخانه که گویی یک طرف صورتش به تازگی سوخته و ترمیم شده بود چوبدستی را کنار گلوی خودش گذاشت تا صدایش واضح شنیده شود و گفت: «این آخرین اخطاره. متفرق بشید. به خونههاتون برگردید تا آسیبی نبینید.»
در واکنش به حرفهای او، شعارهای دیگری سر دادند: «میمونیم، میمیریم، جادو رو پس میگیریم!»
سعی کرد آخرین باری را که توانسته بود جادو کند به یاد بیاورد. ده سال از روی کار آمدن هلگا میگذشت و هر سال به بهانهی جبران کسری گالیون و سیکل و نات، مقداری از منابع جادویی امانت نزد وزارتخانه را مصرف میکرد. حالا دیگر فقط افراد خاصی به آن منبع جادو دسترسی داشتند و جادوگران معمولی مثل خودش رسماً چوبدستی را مثل یک تکه چوب تزئینی با خود حمل میکردند.
دوباره صدای مأمور در کل میدان به گوش رسید. «خودتون خواستید. همه رو دستگیر کنید و مستقیم به آزکابان ببرید!»
سه مأمور دیگر شروع به وِرد خواندن کردند اما آن بیست نفر بنا به عادت قدیمی چوبدستیشان را بیرون کشیدند و همزمان با هم وِرد محافظتی خواندند.
اندک جادویی که درون هر یک از آنها باقی مانده بود، برای برپا کردن لایهی محافظ کافی نبود، اما گویی جمع بیست نفری همزمان با هم توانسته بود یک لایهی نازک در برابر افسون مأموران ایجاد کند.
آنقدر نیرومند نبود که همه را در برابر برخورد طلسم مصون نگه دارد و دو یا سه نفر همچون مجسمه خشک شدند و روی زمین افتادند. اما آگاهی ارزشمندی در میانشان شکل گرفته بود.
جادو هنوز وجود داشت! فقط باید متحد میشدند!
دوباره همزمان با هم افسون محافظت را ایجاد کردند و این بار لایهی نازک محافظ، کمی طولانیتر سر پا باقی ماند و مأموران در حملهی دوم خود ناکام ماندند.
صدای قدمهایی از هر سو شنیده میشد. گویی دهها نفر دیگر داشتند از کوچههای تاریک خود را به محل تجمع میرساندند. مطمئن نبودند مأموران هستند یا مردم عادی، تا اینکه آن چهار مأمور تصمیم گرفتند غیب شوند.
نزدیک به صد جادوگر پیر و جوان وارد میدان شدند و به آنها پیوستند.
«الانه که مأمورای هلگا برگردن. اوناهاشن. حداقل ده نفرن.»
«ما بیشتریم.»
«اما اونا جادو دارن. ما...»
«ما هم داریم. فقط همزمان باید استفاده کنیم. همه چوبدستیهاتون رو آماده کنید رفقا!»
اهمیتی نداشت چه کسی این جملات را میگوید. همه یک هدف داشتند. هلگا باید برود. جادو باید دوباره در جامعه جاری شود.
ده مأموری که آمده بودند جمعیت بزرگ را محاصره کرده بودند. این بار دیگر خبری از رجزخوانی نبود. نور سبزی از یکی از چوبدستیها به سمت جادوگر نوجوانی رفت و در لحظه او را کُشت.
آمده بودند تا آنها را بکشند!
همه با هم چوبدستیها را بالا گرفتند و همزمان افسون محافظ را تکرار کردند.
این بار، به جای یک لایهی نازک و زودگذر، سپر محافظ قدرتمندی دور تا دور جمعیت را گرفت. مأموران که بعد از کشتن نوجوان جرئت کرده بودند نزدیک بیایند، طلسمهای نابخشودنی بعدی را یکی پس از دیگری روانهی جمعیت کردند. برای آنها مهم نبود چه کسی بمیرد و چه کسی زنده بماند. فقط به دستور هلگا آمده بودند تا درسی به آن جادوگران بدهند که تا ابد فراموش نشود. غافل از اینکه...
جادوگران که حالا میدیدند طلسمهای مأموران به سپر محافظ برخورد میکند و برمیگردد، این بار همزمان با هم طلسمهای دفاعی دیگری فریاد میزدند. گویی هستهی بیش از صد چوبدستی هم مثل قلب و روح جادوگران حملکنندهی آنها با هم یکی شده بودند و بعد از سالها میتوانستند قدرتنمایی کنند.
فریاد مشترک: «اکسپلیارموس!»
تعداد نورهای سرخرنگی که از داخل میدان به اطراف تابیده شد به حدی زیاد بود که تا چند ثانیه پس از آن همه جا روشن شده بود.
سکوت.
«خلع سلاح شدن! مأمورا خلع سلاح شدن!»
حتی نمیتوانستند غیب شوند. کارشان تمام بود.
نیازی به بیان کلمات نبود. کافی بود چند ثانیه با یکی از آنها چشم در چشم شود تا بداند پذیرفته شده است. چه کار باید میکرد؟ فقط قدم میزد؟ اما جانش هم در خطر بود. به خانه برمیگشت؟ حالا دیگر برای برگشتن به خانه دیر شده بود. حالا دیگر او یکی از دیگران شده بود و موج انسانی او را با خود میبرد. نمیتوانست پیشبینی کند قرار است چه اتفاقی رخ دهد. شاید هم اصلاً قرار نبود اتفاقی بیافتد.
اما منطق دنیا اینطور کار نمیکرد. جمعیتشان به بیست نفر نمیرسید و همگی در میدان جمع شده بودند. همزمان با ورود چهار نفر از چهار خیابان منتهی به میدان، صدای جمعیت کوچک بالا رفت. «نابود باد هلگا، نابود باد هلگا!»
بیاختیار خودش نیز داشت همان کلمات را فریاد میزد. گویی ورود آن چهار نفر، که از نظر ظاهر تفاوت خاصی با خودشان نداشتند و تنها فرقشان این بود که چوبدستی روشنشان را به حالت تهدید آمیزی رو به جمعیت گرفته بودند، باعث شده بود هیجانشان بالا برود.
یکی از آن چهار مأمور وزارتخانه که گویی یک طرف صورتش به تازگی سوخته و ترمیم شده بود چوبدستی را کنار گلوی خودش گذاشت تا صدایش واضح شنیده شود و گفت: «این آخرین اخطاره. متفرق بشید. به خونههاتون برگردید تا آسیبی نبینید.»
در واکنش به حرفهای او، شعارهای دیگری سر دادند: «میمونیم، میمیریم، جادو رو پس میگیریم!»
سعی کرد آخرین باری را که توانسته بود جادو کند به یاد بیاورد. ده سال از روی کار آمدن هلگا میگذشت و هر سال به بهانهی جبران کسری گالیون و سیکل و نات، مقداری از منابع جادویی امانت نزد وزارتخانه را مصرف میکرد. حالا دیگر فقط افراد خاصی به آن منبع جادو دسترسی داشتند و جادوگران معمولی مثل خودش رسماً چوبدستی را مثل یک تکه چوب تزئینی با خود حمل میکردند.
دوباره صدای مأمور در کل میدان به گوش رسید. «خودتون خواستید. همه رو دستگیر کنید و مستقیم به آزکابان ببرید!»
سه مأمور دیگر شروع به وِرد خواندن کردند اما آن بیست نفر بنا به عادت قدیمی چوبدستیشان را بیرون کشیدند و همزمان با هم وِرد محافظتی خواندند.
اندک جادویی که درون هر یک از آنها باقی مانده بود، برای برپا کردن لایهی محافظ کافی نبود، اما گویی جمع بیست نفری همزمان با هم توانسته بود یک لایهی نازک در برابر افسون مأموران ایجاد کند.
آنقدر نیرومند نبود که همه را در برابر برخورد طلسم مصون نگه دارد و دو یا سه نفر همچون مجسمه خشک شدند و روی زمین افتادند. اما آگاهی ارزشمندی در میانشان شکل گرفته بود.
جادو هنوز وجود داشت! فقط باید متحد میشدند!
دوباره همزمان با هم افسون محافظت را ایجاد کردند و این بار لایهی نازک محافظ، کمی طولانیتر سر پا باقی ماند و مأموران در حملهی دوم خود ناکام ماندند.
صدای قدمهایی از هر سو شنیده میشد. گویی دهها نفر دیگر داشتند از کوچههای تاریک خود را به محل تجمع میرساندند. مطمئن نبودند مأموران هستند یا مردم عادی، تا اینکه آن چهار مأمور تصمیم گرفتند غیب شوند.
نزدیک به صد جادوگر پیر و جوان وارد میدان شدند و به آنها پیوستند.
«الانه که مأمورای هلگا برگردن. اوناهاشن. حداقل ده نفرن.»
«ما بیشتریم.»
«اما اونا جادو دارن. ما...»
«ما هم داریم. فقط همزمان باید استفاده کنیم. همه چوبدستیهاتون رو آماده کنید رفقا!»
اهمیتی نداشت چه کسی این جملات را میگوید. همه یک هدف داشتند. هلگا باید برود. جادو باید دوباره در جامعه جاری شود.
ده مأموری که آمده بودند جمعیت بزرگ را محاصره کرده بودند. این بار دیگر خبری از رجزخوانی نبود. نور سبزی از یکی از چوبدستیها به سمت جادوگر نوجوانی رفت و در لحظه او را کُشت.
آمده بودند تا آنها را بکشند!
همه با هم چوبدستیها را بالا گرفتند و همزمان افسون محافظ را تکرار کردند.
این بار، به جای یک لایهی نازک و زودگذر، سپر محافظ قدرتمندی دور تا دور جمعیت را گرفت. مأموران که بعد از کشتن نوجوان جرئت کرده بودند نزدیک بیایند، طلسمهای نابخشودنی بعدی را یکی پس از دیگری روانهی جمعیت کردند. برای آنها مهم نبود چه کسی بمیرد و چه کسی زنده بماند. فقط به دستور هلگا آمده بودند تا درسی به آن جادوگران بدهند که تا ابد فراموش نشود. غافل از اینکه...
جادوگران که حالا میدیدند طلسمهای مأموران به سپر محافظ برخورد میکند و برمیگردد، این بار همزمان با هم طلسمهای دفاعی دیگری فریاد میزدند. گویی هستهی بیش از صد چوبدستی هم مثل قلب و روح جادوگران حملکنندهی آنها با هم یکی شده بودند و بعد از سالها میتوانستند قدرتنمایی کنند.
فریاد مشترک: «اکسپلیارموس!»
تعداد نورهای سرخرنگی که از داخل میدان به اطراف تابیده شد به حدی زیاد بود که تا چند ثانیه پس از آن همه جا روشن شده بود.
سکوت.
«خلع سلاح شدن! مأمورا خلع سلاح شدن!»
حتی نمیتوانستند غیب شوند. کارشان تمام بود.
افرادی که لایک کردند
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:17
از: رنجت خستهام
پستها:
246
شغل
ارشد هافلپاف، خزانهدار گریمولد

ـ مگه اینجا تنبل خونهی شاه گودریکه؟
با جیغ و ورود جفت پای نئو مارچ، چرت مارلین وودهاوس پاره شد؛ لیلی بنت سرش را از روی میز برداشت؛ آیلین پرینس بساط نقاشیاش را جمع کرد؛ تئودور دیکس از حالت خمار به نیمه خمار تغییر وضعیت داد و ویکتور لی گرامافون جادوییاش را خاموش کرد.
پنج جفت چشم ابتدا مانند تسترالهایی که سرشان داد زدهاند که بساطتان را جمع کنید و سپس مانند تسترالهایی که علفشان را گرفتهاند به نئو زل زدند. در نهایت، مارلین با نگاهی که قابلیت زمین زدن هیپوگریف بالغ را داشت به نئو خیره شد. صدایش را به زور آرام نگه داشت.
ـ تنبل خونهی شاه گودریک رو نمیدونم؛ ولی قطعا طویله نیست.
نئو نگاهی به در انداخت که انگار با نگاهی مظلومانه میگفت:
ـ دلت میاد جفت پا بیای تو شکم من؟
و دریافت خیلی شبیه یک انسان، آن هم رییس یک ان جی او رفتار نکرده. صدایش را صاف کرد و کوشید ابهت و تشخصش را بازیابد.
ـ ببینین...کل حرفم این بود که اینجا تنبل خونه نیست و...
حرفش با لنکهکفشی که از سوی مارلین به سویش پرت شده بود ناتمام ماند.
ـ بیانصاف، ما شب تا سحر داریم اینجا جون میکنیم؛ اون وقت تو میگی تنبل خونهی شاه گودریک و این چرندیات؟
نئو با خودش فکر کرد گفتن این که همه با هم دوستند و اصلا تشریفاتی نیاز نیست در روز اول تاسیس ان جی او برایش گران تمام شده. در حالی که زیر میزی پناه گرفته بود گفت:
ـ منظورم...
آه از نهاد آیلین بلند شد.
ـ جناب مارچ، الان همشون خوابن. نمیشه استراحت کنیم؟
نئو دستی به موهای طلایی آشفتهاش کشید.
ـ به ریش مرلین...
این بار هم نتوانست حرفش را تمام کند، زیرا لیلی نالید:
ـ سه روز نخوابیدم تا ماریوس کنت رو آروم کنم.
و قبل از این که زبان گشاید، مجبور شد از دست ویکتور که میخواست قلموی آیلین را در چشمش فرو کند جاخالی دهد. تئودور هم به آرامی سر به میز میکوبید.
نئو ناگهان جهید و عربده کشید:
ـ به حرفم گوش ندین، تشریفات کلاسیک رو برقرار میکنم! تازه رمز جای فای رو هم عوض میکنم.
این بار، لشکر خشمگین شدند دانشآموزانی خوب، ملیح و مودب.
ـ بفرمایید رییس.
نئو لبخندی از شرق تا غرب زد.
ـ حالا نیاز نیست بگی رییس، مارلین. بگذریم. بحث من سر این نیمه انسانهاییه که با گواهی پزشکی جعلی آوار شدن رو سرمون.
آه خواست دوباره از نهاد اعضا بلند شود که نئو نگذاشت.
ـ حرفم رو قطع کنین، جای فای رو قطع میکنم.
و با ماندن آهها در نهاد، ادامه داد:
ـ آره. خلاصه، میخوام برم از وزیر سحر و جادو مجوز بگیرم، یه آزمایشی بذارم که گواهی جعلی و واقعی رو از هم تشخیص بدن...کی میره؟
نفسها هوای ماندن در قفس به سرشان زد. دلشان میخواست آوازهای غمگین بخوانند.
ـ تئودور، تو میری؟
تئودور با نگاهی به سان یک بچه شش ساله که به ریاضیات جادویی خیره شده نئو را نگریست.
ـ هان؟
نئو لبخندی زد.
ـ تو میری از وزیر سحر و جادو مجوز میگیری تا ما کارمون رو شروع کنیم.
تئودور که دوباره تبدیل به دیوار کوتاه شده بود، آهی کشید.
ـ باشه.

با جیغ و ورود جفت پای نئو مارچ، چرت مارلین وودهاوس پاره شد؛ لیلی بنت سرش را از روی میز برداشت؛ آیلین پرینس بساط نقاشیاش را جمع کرد؛ تئودور دیکس از حالت خمار به نیمه خمار تغییر وضعیت داد و ویکتور لی گرامافون جادوییاش را خاموش کرد.
پنج جفت چشم ابتدا مانند تسترالهایی که سرشان داد زدهاند که بساطتان را جمع کنید و سپس مانند تسترالهایی که علفشان را گرفتهاند به نئو زل زدند. در نهایت، مارلین با نگاهی که قابلیت زمین زدن هیپوگریف بالغ را داشت به نئو خیره شد. صدایش را به زور آرام نگه داشت.
ـ تنبل خونهی شاه گودریک رو نمیدونم؛ ولی قطعا طویله نیست.
نئو نگاهی به در انداخت که انگار با نگاهی مظلومانه میگفت:
ـ دلت میاد جفت پا بیای تو شکم من؟
و دریافت خیلی شبیه یک انسان، آن هم رییس یک ان جی او رفتار نکرده. صدایش را صاف کرد و کوشید ابهت و تشخصش را بازیابد.
ـ ببینین...کل حرفم این بود که اینجا تنبل خونه نیست و...
حرفش با لنکهکفشی که از سوی مارلین به سویش پرت شده بود ناتمام ماند.
ـ بیانصاف، ما شب تا سحر داریم اینجا جون میکنیم؛ اون وقت تو میگی تنبل خونهی شاه گودریک و این چرندیات؟
نئو با خودش فکر کرد گفتن این که همه با هم دوستند و اصلا تشریفاتی نیاز نیست در روز اول تاسیس ان جی او برایش گران تمام شده. در حالی که زیر میزی پناه گرفته بود گفت:
ـ منظورم...
آه از نهاد آیلین بلند شد.
ـ جناب مارچ، الان همشون خوابن. نمیشه استراحت کنیم؟
نئو دستی به موهای طلایی آشفتهاش کشید.
ـ به ریش مرلین...
این بار هم نتوانست حرفش را تمام کند، زیرا لیلی نالید:
ـ سه روز نخوابیدم تا ماریوس کنت رو آروم کنم.
و قبل از این که زبان گشاید، مجبور شد از دست ویکتور که میخواست قلموی آیلین را در چشمش فرو کند جاخالی دهد. تئودور هم به آرامی سر به میز میکوبید.
نئو ناگهان جهید و عربده کشید:
ـ به حرفم گوش ندین، تشریفات کلاسیک رو برقرار میکنم! تازه رمز جای فای رو هم عوض میکنم.
این بار، لشکر خشمگین شدند دانشآموزانی خوب، ملیح و مودب.
ـ بفرمایید رییس.
نئو لبخندی از شرق تا غرب زد.
ـ حالا نیاز نیست بگی رییس، مارلین. بگذریم. بحث من سر این نیمه انسانهاییه که با گواهی پزشکی جعلی آوار شدن رو سرمون.
آه خواست دوباره از نهاد اعضا بلند شود که نئو نگذاشت.
ـ حرفم رو قطع کنین، جای فای رو قطع میکنم.
و با ماندن آهها در نهاد، ادامه داد:
ـ آره. خلاصه، میخوام برم از وزیر سحر و جادو مجوز بگیرم، یه آزمایشی بذارم که گواهی جعلی و واقعی رو از هم تشخیص بدن...کی میره؟
نفسها هوای ماندن در قفس به سرشان زد. دلشان میخواست آوازهای غمگین بخوانند.
ـ تئودور، تو میری؟
تئودور با نگاهی به سان یک بچه شش ساله که به ریاضیات جادویی خیره شده نئو را نگریست.
ـ هان؟
نئو لبخندی زد.
ـ تو میری از وزیر سحر و جادو مجوز میگیری تا ما کارمون رو شروع کنیم.
تئودور که دوباره تبدیل به دیوار کوتاه شده بود، آهی کشید.
ـ باشه.
افرادی که لایک کردند
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
جزئیات کاربر

قلعه ای که خود تو است
به مناسبت تولد کوین کارتر
در چشمان آبی درشت و معصوم او همیشه خانه ی قدیمی ام را می بینم. همان پاکی و بی گناهی ای که در اعماق اقیانوس آرمیده. کوین کارتر کوچک و دوست داشتنی که الان دارد زیر نور ماه در ساحل بازی می کند. با چنگک و بیلچه ای ماسه ها را جمع می کند، آن ها را به شکل دیوارهای قلعه درمی آورد و با صدف ها تزئینشان می کند.
نگاه کردن به او که چنین با شوق و جدیت مشغول ساختن است، به من یادآوری می کند که چرا آب را ترک کردم و به خشکی آمدم. او که با دست های کوچکش کنگره های بالای دیوارهای قلعه اش را با ظرافت شکل می دهد و با هر قطعه ای که به سازه اش اضافه می کند، بخشی از روحش را در آن جای می دهد.
او ساخت آخرین برجش را تمام می کند و مرا صدا می زند تا به سویش بروم.
کوین:
"عمو تالویر، قلعه امو دوشت داری؟"
روی شن ها کنارش می نشینم و لبخند به لب در حالی که نگاهم روی قلعه است، می گویم:
"کوین عزیزم، بسیار زیباست و دوستش دارم. چون فقط یک قلعه نیست، یک موجود زنده است که نفس می کشد و روح تو را دارد."
کوین لبخند شادی می زند.
"میشه بریم تو اقیانوش شنا کنیم، عمو؟"
با شنیدن این جمله یک لحطه قلبم در سینه ام فرو می ریزد. انگار هنوز می ترسم اگر داخل آب بروم، ممکن است دیگر نخواهم برگردم. اما بعد به این فکر می کنم که وقتی کوین در کنارم است، نباید نگران چنین چیزی باشم.
"باشد کوین جانم. بیا بر پشتم سوار شو تا برویم شنا کنیم."
او می خندد.
"آخ جان!"
و بر کولم می نشیند و دستانش را دورم حلقه می کند. من بلند می شوم و پا در آب می گذارم و اجازه می دهم امواج ما را همراهی کنند. به سمت آبی مرموزی که نقره گون در مهتاب می درخشد.
به مناسبت تولد کوین کارتر
در چشمان آبی درشت و معصوم او همیشه خانه ی قدیمی ام را می بینم. همان پاکی و بی گناهی ای که در اعماق اقیانوس آرمیده. کوین کارتر کوچک و دوست داشتنی که الان دارد زیر نور ماه در ساحل بازی می کند. با چنگک و بیلچه ای ماسه ها را جمع می کند، آن ها را به شکل دیوارهای قلعه درمی آورد و با صدف ها تزئینشان می کند.
نگاه کردن به او که چنین با شوق و جدیت مشغول ساختن است، به من یادآوری می کند که چرا آب را ترک کردم و به خشکی آمدم. او که با دست های کوچکش کنگره های بالای دیوارهای قلعه اش را با ظرافت شکل می دهد و با هر قطعه ای که به سازه اش اضافه می کند، بخشی از روحش را در آن جای می دهد.
او ساخت آخرین برجش را تمام می کند و مرا صدا می زند تا به سویش بروم.
کوین:
"عمو تالویر، قلعه امو دوشت داری؟"
روی شن ها کنارش می نشینم و لبخند به لب در حالی که نگاهم روی قلعه است، می گویم:
"کوین عزیزم، بسیار زیباست و دوستش دارم. چون فقط یک قلعه نیست، یک موجود زنده است که نفس می کشد و روح تو را دارد."
کوین لبخند شادی می زند.
"میشه بریم تو اقیانوش شنا کنیم، عمو؟"
با شنیدن این جمله یک لحطه قلبم در سینه ام فرو می ریزد. انگار هنوز می ترسم اگر داخل آب بروم، ممکن است دیگر نخواهم برگردم. اما بعد به این فکر می کنم که وقتی کوین در کنارم است، نباید نگران چنین چیزی باشم.
"باشد کوین جانم. بیا بر پشتم سوار شو تا برویم شنا کنیم."
او می خندد.
"آخ جان!"
و بر کولم می نشیند و دستانش را دورم حلقه می کند. من بلند می شوم و پا در آب می گذارم و اجازه می دهم امواج ما را همراهی کنند. به سمت آبی مرموزی که نقره گون در مهتاب می درخشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

این خاطره مربوط به قبل از رفتنم به پاتیلدرزدار است .
در یک روز آفتابی برای خرید لباس ماگلی به سمت پاساژ راه افتاده بودم، هوا گرم بود و پوستم بر اثر اشعه آفتاب سوخته بود داشتم از خیابان سنت راجر میگذشتم.
دو خیابان جلوتر همایشی برپا بود، به سمت خیابان رفتم تا به اون طرف برم چون پاساژ اون ور بود؛ که صدایی مهیب و وحشتناک شنیدم میدانستم این صدایه چیست.
شاید اگر جادو و جادوگران را در نظر نگیرم در دنیای ماگل ها اسلحه وحشتناک ترین چیز باشد.
برگشتم .صدا از طرف همایش میاومد به سمت اون جا دویدم سرعتم بخاطر مردمی که برخلاف جهت من میدویدند کند میشد . بلاخره به صحنه حادثه رسیدم .
شاید من اصیل زاده باشم ولی این دلیل اتفاقات ماگل ها جذاب نباشه.
من از خطر لذت میبرم.
آنجا فردی را دیدم که آرزویش را داشتم اون یه روانیه جذابه اون یه روانیه باهوشه اون جوکره
من فقط قصد دارم از دور نظارهگر وحشت باشم و لذت ببرم من از جوکر خوشم میآد، چون مثل اون یک نوع جنون دارم که میدونم چطوری ازش استفاده کنم.
رفتم به سمت یکی از دوربین های فیلم برداری چون اون همایش به صورت زنده بخش میشد نشستم روی صندلی پشت دوربین و روشنش کردم. نگاه یک نفر رو احساس میکردم،اطراف رو نگاه کردم. دیدم جوکر داره بهم نگاه میکنه با همون لبخند جنون آمیز دوربین رو به سمتش گرفتم. سرش رو برگردوند تا بتواند هدف گیری و شلیک کند از پشت دوربین بلند شدم و سمت کوچه فرعی رفتم هنوز صدا ها رو میشنیدم که جوکر شروع کرد به صحبت با دوربین و من متوقف شدم : ( وقتی کسی رو میبینید که همیشه آرومه، فوقالعاده مهربان و از درگیری دوری میکنه مراقب باشید
این شخص متوجه همه چیز میشه. سکوت میکنه چون میدونه اگر کنترل خود را از دست بدهد
آسیب میزنه
وقتی همه چیز رو داخل خودش نگه میداره انتخاب میکنه که آروم باشه، اما روزی که منفجر بشه.... یه طوفان واقعی خواهد بود و اون کسی که عصبانیتش رو تحریک کنه...ضربه اصلی رو خواهد خورد؛ سکوتشون رو با ضعف اشتباه نگیر
چون پشت هر لبخندی چیزی هست که تو را شگفتزده خواهد کرد من از اون فردی که دوربین رو روشن کرد میترسم )
برگشتم و نیشخندی زدم
و مشغول کار خودم یعنی خرید لباس شدم
در یک روز آفتابی برای خرید لباس ماگلی به سمت پاساژ راه افتاده بودم، هوا گرم بود و پوستم بر اثر اشعه آفتاب سوخته بود داشتم از خیابان سنت راجر میگذشتم.
دو خیابان جلوتر همایشی برپا بود، به سمت خیابان رفتم تا به اون طرف برم چون پاساژ اون ور بود؛ که صدایی مهیب و وحشتناک شنیدم میدانستم این صدایه چیست.
شاید اگر جادو و جادوگران را در نظر نگیرم در دنیای ماگل ها اسلحه وحشتناک ترین چیز باشد.
برگشتم .صدا از طرف همایش میاومد به سمت اون جا دویدم سرعتم بخاطر مردمی که برخلاف جهت من میدویدند کند میشد . بلاخره به صحنه حادثه رسیدم .
شاید من اصیل زاده باشم ولی این دلیل اتفاقات ماگل ها جذاب نباشه.
من از خطر لذت میبرم.
آنجا فردی را دیدم که آرزویش را داشتم اون یه روانیه جذابه اون یه روانیه باهوشه اون جوکره
من فقط قصد دارم از دور نظارهگر وحشت باشم و لذت ببرم من از جوکر خوشم میآد، چون مثل اون یک نوع جنون دارم که میدونم چطوری ازش استفاده کنم.
رفتم به سمت یکی از دوربین های فیلم برداری چون اون همایش به صورت زنده بخش میشد نشستم روی صندلی پشت دوربین و روشنش کردم. نگاه یک نفر رو احساس میکردم،اطراف رو نگاه کردم. دیدم جوکر داره بهم نگاه میکنه با همون لبخند جنون آمیز دوربین رو به سمتش گرفتم. سرش رو برگردوند تا بتواند هدف گیری و شلیک کند از پشت دوربین بلند شدم و سمت کوچه فرعی رفتم هنوز صدا ها رو میشنیدم که جوکر شروع کرد به صحبت با دوربین و من متوقف شدم : ( وقتی کسی رو میبینید که همیشه آرومه، فوقالعاده مهربان و از درگیری دوری میکنه مراقب باشید
این شخص متوجه همه چیز میشه. سکوت میکنه چون میدونه اگر کنترل خود را از دست بدهد
آسیب میزنه
وقتی همه چیز رو داخل خودش نگه میداره انتخاب میکنه که آروم باشه، اما روزی که منفجر بشه.... یه طوفان واقعی خواهد بود و اون کسی که عصبانیتش رو تحریک کنه...ضربه اصلی رو خواهد خورد؛ سکوتشون رو با ضعف اشتباه نگیر
چون پشت هر لبخندی چیزی هست که تو را شگفتزده خواهد کرد من از اون فردی که دوربین رو روشن کرد میترسم )
برگشتم و نیشخندی زدم
و مشغول کار خودم یعنی خرید لباس شدم
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج
