تکلیف جلسه سوم
- سم!... نه... دوباره تخت رو خیس کردی؟
خانم تیمز بالای سر پسر کوچک و بسیار لاغری ایستاده بود که سم نام داشت. خانم تیمز مربی یتیمخانه بود و این پنجمین باری بود که با تخت خیس سم روبرو میشد. سم پسربچهای ریزنقش و بسیار خجالتی بود که با همین حرف خانم تیمز هم تمامصورتش قرمز شده بود و سرش را پایین انداخته بود. دستهای کوچکش را در هم گرهکرده بود و پاهایش را محکم به هم فشار میداد و اشک میریخت.
خانم تیمز آهی کشید و کنار پسربچه زانو زد. گنجه لباسهایش را برداشت و همانطور که دنبال پیژامهای برای سم میگشت، گفت:
- سم... عزیزم!... من دفعههای پیش هم بهت گفتم که... باید شبها درست قبل از خواب بری دستشویی و... آب هم زیاد نخوری... نمیشه که مدام تختتو خیس کنی... تو دیگه هشت سالته!
سم هیچ نگفت و تنها پاهایش را محکمتر به هم فشار داد. خانم تیمز گنجه را زیرورو کرد و شلواری نیافت. رو به سم کرد و گفت:
- شلوارات کو؟
سم قرمزتر شد و بیشتر بدنش را جمع کرد. خانم تیمز میخواست چیز دیگری بپرسد که ناگهان دست کوچکی شلواری را جلوی چشمش گرفت. خانم تیمز جا خورد و کمی خود را عقب کشید. صاحب آن دست کوچک، تام ریدل بود. پسر هفتسالهای که چهرهای رنگپریده، موهای مشکی و چشمانی سبز داشت و بسیار ساکت بود. این پسر کوچک به دلایلی که خود خانم تیمز هم نمیدانست، او را میترساند. انگار هاله سردی در اطرافش داشت.
تام با صدای آرامی گفت:
- من شلوار اضافه دارم.
با این که تام پسری بهغایت درونگرا بود و چنین محبتی از جانب او عجیب مینمود، خانم تیمز لبخندی زد و شلوار را گرفت.
- مرسی تام!... خب بیا سم... شلوارتو عوض کنیم و بعد ملحفههای تخت رو هم برمیداریم!
سم تکان نخورد و خانم تیمز مجبور شد که جلو بیایید و خودش شلوار سم را دربیاورد و به او لباس تمییز بپوشاند. خانم تیمز در حینی که شلوار را عوض میکرد متوجه لاغری بیش از حد سم شد. البته او از قبل نیز دقت کرده بود که سم اخیراً خوب غذا نمیخورد و با بچهها نیز مانند قبل بازی نمیکند. ساکتتر و گوشهگیر نیز شده بود. وضعیت سم نگرانش میکرد.
تعویض لباس که انجام شد، زیر نگاه خیره دو پسربچه ملحفه را در آورد و مچاله کرد که به لباسشویی بیندازد. بعد ایستاد و دوباره به سمت سم برگشت.
- پس یادت باشه... این آخرین دفعه است ها! دیگه قول میدیم تو زمان درست بریم دستشویی و تخت مون رو بارونی نکنیم، باشه؟ بعد صبحونه هم میبرمت حموم!
سم سری به نشانه تأیید تکان داد. اما تام ناگهان گفت:
- شاید خودش تخت رو خیس نمی کنه... شاید سکه اینکارو میکنه!
خانم تیمز به علتی نامعلوم به خود لرزید و جواب داد:
- کدوم سگه؟
تام به فضایی خالی کنار سم اشاره کرد. خانم تیمز نفس عمیقی کشید و سرش را تکان داد.
- تام!... تو دیگه بزرگ شدی! بهتره این دوستان خیالی رو از سرت بیرون کنی!
تام جوابی نداد و خانم تیمز از اتاق بیرون رفت. سم دستی بر شانه تام گذاشت و با صدای گرفتهای گفت:
- مرسی شلوارتو بهم دادی!... حتماً میشورمش و بهت پس میدم!... بعد هم... خانم تیمز رو ول کن! منم دوست خیالی داشتم وقتی کوچیکتر بودم... به نظرم اشکالی نداره داشته باشی... بههرحال حتی یتیمها هم میتونن دوست خیالی داشته باشند... بیا بریم صبحونه!
بعد بهآرامی از کنار تام رد شد و درحالیکه کمی میلنگید به سمت در رفت.
اما سگ برای تام واقعی بود. سگی بود سیاه و لاغر که زخمهای بسیار وحشتناکی بر بدن داشت و یکچشمش کور بود. سگ همیشه همراه سم بود. به همراهش راه میرفت، به سر میز غذا میآمد و کنارش میخوابید. تام تعجب میکرد که چطور سم سگ را نمیبیند؛ اما ترجیح میداد ساکت باقی بماند چون میدانست اصرار به وجود چیزی که دیگران نمیدیدند تنها یک دیوانه از او میساخت. میخواست به دنبال سم برود که پایش روی چیزی رفت. به پایین پایش که نگاه کرد، تکه لباسی را دید که از زیر تخت بیرونزده بود. خم شد و لباس را برداشت. شلوار سم بود. شلوار خونی بود.
....................
تام مثل همیشه دور از همه بچهها و روی میز جدا از بقیه نشسته بود. آرام بود و به صداها گوش میکرد. مخصوصاً به صدای خانم تیمز که در حال مکالمه با مدیر بود. چهرههایشان را نمیدید؛ ولی صداها برایش واضح بودند. یاد گرفته بود اگر بهقدر کافی ساکت و بیحرکت باشد میتواند تظاهر کند که نامرئی است. مثل یک افعی که میان شنهای صحرا پنهان میشود.
- من دارم بهتون میگم... این بچه یه چیزیش هست... کلی وزن کم کرده... اخلاقش عوض شده...
- خانم تیمز! تب داره؟
- اممم... نه....
- از حال رفته؟ بالا آورده؟
- خب نه... ولی...
- خانم تیمز بس کن! من وقت ندارم برای چند کیلو لاغرشدن یه پسربچه دکتر خبر کنم! من باید 60 تا بچه رو مدیریت کنم و باور کن این مسخرهترین مشکل ممکنه!خانم تیمز آهی کشید و دیگر چیزی نگفت. تام بچه منطقی بود. خانم تیمز آدم مهربانی بود؛ ولی قدرتی نداشت و از طرفی مدیر هم حق داشت. یتیمخانه بیشتر از حد امکاناتش جمعیت داشت. کودکان کوچکتر به همراه نوجوانان بزرگتر نگهداری میشدند که کاری عجیب بود و معمولاً باعث دعوا بین دو گروه مخصوصاً پسران میشد. اما حتی تام که کودکی بیش نبود نیز میدانست که این تنها یتیمخانه میان چند محله شلوغ در لندن است و بچهها چارهای نداشتند که باهم بسازند و سعی کنند در جامعه کوچکشان زنده بمانند.
تام در افکارش غرق بود که متوجه شد سم به میز او نزدیک میشود. اخمی کرد. رفتار سم عجیب بود و عجیبتر اینکه بیشتر از صبح میلنگید.
سم با یک لبخند به میز نزدیک شد و دو کاپ کیک را در سینی غذای تام گذاشت و گفت:
- این برای توعه!... مال خودمو نخوردم و خانم تیمز هم یکی بهم اضافه داد... ببخشید شلوارتو پوشیدم... حتماً میشورمش... ببخشید که قبلاً خیلی باهات حرف نمیزدم... میدونی... یکم خجالتیام... از این به بعد کاپ کیک هامو برات میارم. باشه؟
صورت سم خجالتزده بود و لبخندش مانند بستنی در آفتاب تابستان روی صورتش آب میشد.
تام او را نمیفهمید. احتیاجی به شلوارش نداشت و شلوار واقعاً مال خودش هم نبود و تنها تکه لباسی زشت بود که مردم به یتیمخانه بخشیده بودند. سم پسر خوبی بود. همه با او خوشرفتار بودند. پس چرا از این محبت بیارزش اینقدر خوشحال شده بود و سپاسگزار بود؟
تام اصلاً نمیدانست. با همان صدای آرام همیشگیاش که هیچ اثری از احساسات در آن نبود گفت:
- مرسی... خیلی کاپ کیک دوست ندارم...
سم برآشفت و گفت:
- خدای من! ببخشید... من دوست داشتم و... چی دوست داری برات بیارم؟
تام واقعاً چیزی دوست نداشت ولی میدانست این حرف برای سم قابلدرک نیست و تنها او را ناراحت میکند. با بیمیلی گفت:
- خوشمزه ان؟ کاپ کیکها رو میگم.
- وای خیلی! تا حالا نخوردی مگه؟
- ممم نه...
- پس حتماً امتحانشون کن! وای پسر! باورم نمیشه تاحالا نخوردیشون!
تام کاپ کیکها را گرفت و از سر میز صبحانه بلند شد. به سمت حیاط که میرفت، ایستاد و به سمت سم برگشت. سگ همچنان همراهش بود و در نور آفتابی که به غذاخوری راهیافته بود، زخمیتر و مریضتر به نظر میرسید. دهانش کف کرده بود و زخمهای بدنش خونریزی داشت.
تام کنجکاو بود. سگ بسیار واقعی مینمود و تام نمیفهمید چرا کسی سگ را نمیبیند. باید علتش را میفهمید. به سم گفت:
- من که دوتا کاپ کیک نمیخورم... بیا بریم تو حیاط باهم بخوریمشون!
چشمان سم برقی زد و لنگانلنگان به تام پیوست. هر دوی آنها به پاتوق تام رفتند که در گوشه حیاط و در کنار تپه کوچکی از آجرهای قدیمی بود. آجرهایی که روزی برای بازسازی دیوار دور یتیمخانه استفاده شده و اضافههایش در همان گوشه حیاط رها شده بود. بچههای دیگر معمولاً به آنجا نمیرفتند؛ چون پر بود از مارمولک و عنکبوتهای ریز که میان آجرها میزیستند؛ اما تام همین ویژگی آنجا را دوست داشت. با عنکبوتها بازی میکرد و گاهی مارمولکها میکشت و اینگونه کلی به او خوش میگذشت.
هر دو کنار هم روی زمین نشستند و به ستون آجرها تکیه دادند. سم بلافاصله مشغول خوردن کاپ کیک شد و تام متوجه اتفاقی عجیب شد که جلوی چشمانش رخ میداد. سم با ولع کاپ کیک را میخورد و در همین حال یکی از زخمهای سگ خودبهخود خوب میشد و شفا مییافت. اگرچه سگ همچنان مریض مینمود؛ اما تام دریافت که با شادی سم حال سگ نیز بهتر میشود.
ناگهان جا خورد. مگر حال سم چقدر بد بود که سگ اینچنین زخمی و بیمار بود؟
بااحتیاط پرسید:
- میگم... اون شلوار خونی زیر تختت چی بود؟ زمین خوردی؟
سم آشکارا از حرکت ایستاد و لقمه کاپ کیکش در دهانش ماسید. رنگ از چهرهاش پرید. لقمه را قورت داد و گفت:
- هیچی... هی... هیچی... میشه به کسی نگی؟... من... من شلوارت رو خونی نمیکنم! قول میدم!
سم مظطرب تر میشد و سگ نیز بیمارتر و رنجورتر میگشت و قیافهاش به هیولایی زخمی و سیاه نزدیکتر میشد.
تام میخواست چیزی بگوید که صدای خانم تیمز هر دو را متوجه خود ساخت.
- بچهها! کنار آجرها نشینید! اونجا جونور داره! بدویید بیایید اینجا!
سم بلافاصله بلند شد و به سمت خانم تمیز رفت. تام نیز برخاست، نگاهی به کاپ کیکی که در دستش بود انداخت و بعد تکه آجری را از میان آجرها برداشت و بهراحتی زیر بلوز گشادش پنهان ساخت.
...............................
تام کاپ کیک را نخورد. واقعاً چیزهای شیرین دوست نداشت. اما به دلایلی که خودش هم نمیدانست نمیتوانست کاپ کیک را دور بیندازد. قیافه ترسیده سم و شکل آن سگ وحشتناک در سرش چرخ میزد و رهایش نمیکرد. حتی شب نیز او را بیدار نگه داشته بود و او در تاریکی خوابگاه به سقف زلزده بود و بیخواب بود.
ساعت که از یک نیمهشب گذشت، صدای جیرجیر در خوابگاه به گوش رسید. تام بدون اینکه بلند شود، بهآرامی چرخید و به در نگاه کرد. در کمال تعجب او چندین پسر نوجوان وارد خوابگاه شدند. حتی در نور مهتاب نیز قیافههای آنان را میشناخت. دارودسته متیو بودند، پسر لاغر 17 سالهای که دردسرساز ترین بچه یتیم خانه بود. کار شری نبود که این پسر انجام نداده باشد و تنبیهی نبود که برایش در نظر نگرفته باشند. اما ذات شیطانی او اصلاح نشده بود و مانند گیاهی هرز تنها به دور بچههای دیگر پیچیده و آنها را نیز با خود همراه کرده بود.
تعجب تام وقتی بیشتر شد که پسرها به سمت تخت سم رفتند، او را بیدار کردند و دست بر دهانش گذاشتند که فریاد نکشد. بعد او را که دستوپا میزد بغل کردند و با خود بیرون بردند.
تام بلند شد و روی تخت نشست. هنوز هم احساس خاصی نداشت. متیو دردسر بود و او نمیخواست جزئی از دردسر باشد. اما دلش میخواست سم زودتر برگردد و مطمئن شود که حالش خوب است. نیم ساعت همان جا نشست و به در خیره شد و درست زمانی که تصمیم گرفته بود به دنبال سم برود او برگشت.
شدیداً گریه میکرد و میلنگید. تام بلند شد و پاورچینپاورچین جلو رفت. حال سم بهقدری خراب بود که اصلاً متوجه او نشد. سم به زود خودش را به تختش رساند و با دستهای لرزانش شلوارش را که پشتش خونی بود درآورد. خون تمام کمر و پاهایش را نیز پوشانده بود و تمام تنش میلرزید. با حولهای که از قبل خونی بود، بدنش را پاک کرد و شلوار جدیدی پوشید و تقریباً روی تخت افتاد و بیهوش شد. سگ سیاه اکنون هیولایی بزرگ و ترسناک بود که بالای سر سم زوزه میکشید و پنجه بر گلویش گذاشته بود. انگار میخواست خفهاش کند.
تام فقط او را تماشا کرد. بعد جلو آمد و مطمئن شد سم زنده است. تصمیمش را گرفت. به سمت تختش برگشت و آجر را که در زیر تختش پنهان کرده بود برداشت. با قدمهای آرام و مطمئن به سمت در رفت و از آن خارج شد. نمیتوانست منتظر عدالتی باشد که خانم تیمز یا حتی مدیر مدرسه احتمالاً اجرا میکردند. ازاینگذشته سم واقعاً ترسیده بود. حتماً تهدیدش کرده بودند و اعلام چنین وقایعی هیچ اثری خوبی برای سم نداشت و تنها او را به هدف سایر پسرها تبدیل میکرد.
تام بهآرامی به سمت حمام یتیمخانه رفت. یتیمخانه چندین حمام در گوشه شرقیاش داشت که بچهها بهنوبت در آنجا حمام میکردند. مطمئن بود آنجا هستند. جایی که میتوان خون را شست و درست فکر کرده بود. آنجا بودند. چهار پسر که شامل متیو و سه نوچهاش بود. نیمهبرهنه ایستاده بودند و سیگار میکشیدند.
تام وارد حمام شد و در را پشت سرش بست.
سه هفته بعد
سم دیگر روی میز تام مینشست و با او نهار و شامش را میخورد و همیشه کاپ کیکهایش را به تام میداد. تام میگفت که علاقهای ندارد و سم میخندید و مجبورش میکرد کاپ کیکی بخورد.
از وقتی سه نوچه متیو مرده بودند و خود او قطع نخاع شده بود، سم خیلی بیشتر میخندید. بیشتر غذا میخورد و لنگیدنش به طور کامل خوب شده بود. هیچکس نمیدانست آن چهار پسر در حمام چهکار میکردند و چه چیز آنها را کشته بود. بدن سه تن از آنان بسیار زخمی و کبود شده بود و ضربه شیء محکم به سرشان آنان را کشته بود. متیو نیز تقریباً مرده پیدا شده بود و معجزه بود که زنده مانده بود.
پلیسها همهجا را گشته و چندین بار از همه پرسوجو کرده بودند و چون چیز بهدردبخوری دستگیرشان نشده بود حدس زدند که چهار پسر با هم دعوایشان شده و یکدیگر را کشتهاند. البته این نظریه نیز خیلی منطقی به نظر نمیرسید؛ اما تنها تئوری ممکن بود و ازآنجاکه آن پسرها یتیم بودند و کسی پیگیر پرونده نبود، پرونده با همین تئوری بسته شد. حمام را نیز بستند و با همان آجرهای محبوب تام که گوشه حیاط بود، مشغول ساختن حمام جدیدی شدند.
اما بهترین و عجیبترین اتفاق کوچکتر شدن و بهترشدن سگ سیاه بود. زخمهای سگ آرامآرام بهتر میشد و اگرچه هنوز همراه سم بود، اما بهمراتب عادیتر به نظر میرسید و سایزش بسیار کوچکتر شده بود.
- تو رو خدا بخورش!
سم کاپ کیک را جلوی دهان تام گرفت و اصرار کرد.
تام کاپ کیک را پس زد و گفت:
- باشه بابا! بده خودم میخورم!
بعد کاپ کیک را گرفت و در جیب شلوارش گذاشت. به سم گفت:
- برو تو حیاط، میرم دستشویی و میام!
سم خندید و گفت:
- باشه! من میرم قایم میشم بیا پیدام کن!
بعد به سمت حیاط دوید.
تام رفتنش را تماشا کرد و بعد به سمت داخل ساختمان رفت. احتیاجی به دستشویی نداشت و میخواست کاری را انجام دهد که ده روزی بود روتین صبحگاهیاش شده بود. به سمت خوابگاه نوجوانان رفت و در اتاقی را که درست کنار خوابگاه بود باز کرد و داخل شد.
در میان اتاق متیو با بدنی فلج و سری کج شده روی تخت افتاده بود ده روزی بود که مرخصش کرده بودند و در یتیمخانه و در اتاقی جدا از بچههای دیگر نگهداریاش میکردند. متیو با دیدن تام چشمهایش گشاد شد و سرش را شدیداً تکان داد. قدرت حرفزدن نداشت و نمیتوانست حتی درخواست کمک کند.
تام به او نزدیک شد و روی لبه تخت نشست. کاپ کیک را از جیبش در آورد و در مقابل چشمان وحشتزده متیو مشغول خوردن شد. سم راست میگفت. کاپ کیک واقعاً خوشمزه بود.
کاپ کیک که تمام شد، رو به متیو کرد و گفت:
- هر روز برمیگردم که یادت بندازم اون آجره هنوز زیر تختمه!... ممکنه با خودم بیارمش... یا... شایدم نیارمش!
بعد خندید و به سمت در رفت. در را باز کرد و درست قبل از بیرون رفتن گفت:
- میدونی... حتی اگر بتونی حرفم بزنی...کی باورش میشه یه بچه هفتساله فقط با نگاهکردن مجبورت کرده دوستاتو بکشی و اونقدر آجر رو تو سر خودت بکوبی که فلج بشی؟...
به متیو که اشک میریخت خیره شد و از در بیرون رفت.
- فردا بازم میام... خداحافظ.