جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

50 کاربر(ها) آنلاین هستند (42 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
48
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  30 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  185 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  304 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  289 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  363 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 2 آذر 1404 19:52
نمایش جزئیات
آفلاین
طبق قانون زیر، ۱۰ امتیاز از گروه گریفیندور به‌دلیل عدم ارسال امتیازات(جلسه سوم) توسط ملانی استانفورد در بازه‌ی زمانی مقرر (دو هفته) کسر می‌گردد.

نقل قول:
جریمه‌ی بدقولی اساتید: اگر استاد امتیازات را به‌موقع ارسال نکند، ۱۰ امتیاز از گروهش کسر شده و تمام شرکت‌کنندگان آن کلاس ۲۰ از ۲۰ خواهند گرفت. همچنین اگر استاد بدون هماهنگی قبلی جلسه‌ای را برگزار نکند، ۲۰ امتیاز از گروهش کم خواهد شد و مدیریت یا استاد جایگزین، کلاس را برگزار خواهد کرد. بنابراین، بدقولی تنها به ضرر گروه استاد تمام خواهد شد.


امتیازات جلسه سوم کلاس شفابخشی جادویی


اسلیترین: 60 از 60 امتیاز
1- گلرت گریندلوالد: 20 امتیاز
2- بلاتریکس لسترنج: 20 امتیاز
3- لرد ولدمورت: 20 امتیاز


گریفیندور: 0 از 60 امتیاز


ریونکلاو: 20 از 60 امتیاز
1- لونا لاوگود: 20 امتیاز


هافلپاف: 0 از 60 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 15 آبان 1404 10:52
نمایش جزئیات
آفلاین
- طبق قانون زیر، 2۰ امتیاز از گروه گریفیندور به‌دلیل عدم برگزاری جلسه چهارم توسط پرفسور ملانی استانفورد در بازه‌ی زمانی مقرر کسر می‌گردد.
- کلاس شفابخشی جادویی بعد از برگزاری سه جلسه به اتمام میرسه و جلسه چهارمی نخواهد داشت.

نقل قول:
جریمه‌ی بدقولی اساتید: اگر استاد امتیازات را به‌موقع ارسال نکند، ۱۰ امتیاز از گروهش کسر شده و تمام شرکت‌کنندگان آن کلاس ۲۰ از ۲۰ خواهند گرفت. همچنین اگر استاد بدون هماهنگی قبلی جلسه‌ای را برگزار نکند، ۲۰ امتیاز از گروهش کم خواهد شد و مدیریت یا استاد جایگزین، کلاس را برگزار خواهد کرد. بنابراین، بدقولی تنها به ضرر گروه استاد تمام خواهد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 آبان 1404 21:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
امتیازات جلسه دوم کلاس شفابخشی جادویی


شفاف سازی درخصوص نحوه امتیازدهی:
اول از همه توضیحاتی مختصر درمورد نحوه امتیازدهی میدم. اگه دقت کنید تکالیفی که بهتون داده میشن ساده هستن چون من ازتون میخوام به چیزهای ساده با دید منحصر به فرد خودتون نگاه کنید. انتظار دارم جوری بنویسید که خواننده از دید شخصیت شما به همه چیز نگاه کنه و با خلاقانه نوشتن به چیزهای ساده و روزمره عمق بدید.
بنابراین خلاقیت در کلاس من خیلی مهمه.
نحوه امتیازدهی به شرح زیر داده میشه.

در تکلیف غیر رول:
۲ نمره خلاقیت
۳ نمره توجه به جزییات، پاسخ درست و توصیف مناسب

در تکلیف رول:
۷ نمره خلاقیت و دید شخصی
۳ نمره فضاسازی و توصیف و استفاده درست از شخصیت پردازی افراد
۲ نمره انسجام نوشته و طنز یا جدی نویسی قوی
۲ نمره نگارش درست و رعایت اصول نویسندگی
۱ نمره توجه به نکات آموزشی در کلاس شفابخشی

امتیازات:

دابی: 5 + 15
واقعا دابی بد. تزریق غیراصولی. ریختن پزشکی سنتی تو پزشکی صنعتی.
متاسفانه پست قشنگی بود و بسیار خندیدم.

هرمیون گرنجر: 5 + 13
برای سوال اول زحمت کشیدی و رول نوشتی، ولی میتونستی راحت و آسوده و غیر رول در مورد موضوع بنویسی و نظریه پردازی و توصیف کنی. علائم مریض رو درست گفتی و نمره کامل رو میگیری. تکلیف دوم بهتر بود، فقط حس میکنم کمی با عجله نوشتی و زیاد از شکلک استفاده کردی. استفاده زیاد از شکلت حس خوب داستان رو از بین میبره. برای رسوندن منظورمون توصیف و دیالوگ معمولا بهتر از شکلکه. نگارش هم کمی مشکل داشت. ولی در کل خوب بود عزیزم. خلاقیت زیادی داری.

گابریلا پرنتیس: 5 + 15
حس نمیکنی معاینه ت کمی خشن بوده؟
پایان بندی و خلاقیت داستان بسیار زیبا بود. نحوه پیدا کردن بیمار هم واقعا جالب بود. لذت بردم.

بردلی: 5 + 15
چرا من؟
نصف شاگردام خودم رو هدف قرار دادن.
بابت تصویر کلاس ممنونم خیلی زیبا بود.
دیالوگ ها هم خیلی قشنگ و خنده دار بودن. خلاقیتت هم عالی بود. اگه یکم نگارش و نظم نوشته رو رعایت میکردی بهتر می شد ولی من بهت نمره کامل رو میدم.

گلرت گریندلوالد: 5 + 14
به به چقدر علمی و دقیق توضیح دادی، بهت افتخار میکنم.
تکلیف رول نویسی هم زیبا بود. فقط انسجام نوشته و پشت هم بودن دیالوگ و توصیف ها کمی خسته کننده شده بود و سیگار دوست داشتن مادام پامفری هم کمی عجیب بود.
در کل پست خوبی بود.

بلاتریکس لسترنج: 5 + 15
یه توصیف علمی زیبای دیگه.
و یه رول خیلی زیبا. خلاقیت و شخصیت پردازی خیلی خوبی داشتی. لذت بردم.

لاکرتیا بلک: 5 + 15
برای تکلیف غیر رول یه رول خیلی زیبا نوشتی. از زحمتی که کشیدی ممنونم، توصیف و توضیح هم کافی بود.
تصویری که گذاشتی جالب بود.
خلاقیتت توی نام گذاری و شخصیت پردازی همه شون خیلی خوب بود. کاملا تونستی چیزایی که میخواستی رو برسونی. از وضوح و جذابیت نوشته ات لذت بردم.
فقط یه نکته... واکسن رو توی بازو تزریق میکنن.
تزریق غیر از بازو اثربخشی کمی داره و توصیه نمیشه.

مروپ گانت: 5 + 15
مامان. چرا نمونه کلاس رو میکشی؟
از درمان تخصصی و مامان وار بسی متشکرم! فقط غذاهای سنت مانگو یکم اذیتم میکنن.

کوین کارتر: 5 + 15
معاینه کاملا دقیقی داشتی پسرم.
بخاطر شادی دل من وایسا. شروع عالی.
بسی خندیدم و لذت بردم. ممنون از پیشنهادت، حتما باید روی فن تزریق تون کار کنیم.

تو این کلاس به من خیلی خوش گذشت. امیدوارم شما هم لذت برده باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 11 آبان 1404 16:21
نمایش جزئیات
آفلاین
1-

در حالی،که به بیمار شماره 2 نزدیک می شودم،با خودم گفت باید حواسم،باشد که به بیمار نزدیک،نشوم تا خودم هم مبتلا نشم.
وقتی به تخت رسیدم،بیمار را دیدم،قرمز شده بود،تاول زده بود،بیمار خواب بود ماندم اگر بیدار،بود چقدر اذیت می شد،مدام در تخت ول می خورد و صدا های عجیبی در می اورد،با خودم گفتم بهتر است بروم تا من هم به ابله اژده ها مبتلا نشدم.

2-

داشتم از کتابخانه،بر می گشتم و به سمت کلاس،معجون سازی می رفتم.

_اهم اهم

برگشتم،و پشت سرم را نگاه کردم،دلفی بود که مدام سرفه می کرد.

_دلفی،حالت خوبه،مریض شدی؟

دلفی،با عصابنیت گفت:

_به تو ربطی ندارد،لاوگود.

_باشه،فقط اگر مریض شده باشی،مادام پامفری نیست.

دلفی،با سرعت به من نزدیک،شد و گفت:

لونی جون،داشتم باهات شوخی می کردم،می شه کمکم کنی؟

_باید،فکر کنم.

دلفی،شروع کرد،چشمانش را گرد کرد،و تا جای ممکن خود را لوس کرد.

_لطفا،لطفا،لطفا

من که،کم کم داشتم،از دست دلفی روانی،می شدم گفتم باشه.دلفی را به،درمانگاه بردم.

_روی،دراز بکش و علائم بیماری ات را بگو.

_علائم،یعنی چه؟

_مثلا،گلو درد داری،چه می دانم حالت تهوع.

_اهان،خب حالم بد.

_باهوش خانم،نه بگو مثلا گلو درد دارم.

_فهمیدم،گلوم درد میکنه،ابریزش بینی دارم،گرم است فکر کنم تب دارم،با اینکه گرم است اما سردم است،سرفه می کنم،بدن درد دارم،خسته ام،حالت تهوع دارم و سرم هم درد می کنه.

_اقا،دونه دونه چه خبره.

دلفی اضافه کرد:

چشم هایم هم درد می کنه.

_اه.

داشتم،دنبال بیماری،در کتاب هایی که از کتاب خانه،گرفته بودم می گشتم،اما دلفی مگه اجازه می دادهی می پرسید،چیه؟ابله اژده ها است؟خیلی خفیف است؟قراره بمیرم؟......

_ای خدا بس دیگه!!!!!!دو دقیقه بشین سر جات بذار من کارم را کنم.

دلفی،تریسید و سر جایش نشست و گفت:

چطوری،دلت امد سرم داد بزنی؟

_اهان،اینجاست

تا خواستم،حرف بزنم دلفی شروع کرد،چیه؟ناشناخته است؟قرار بمیرم؟چند هفته باید در درمانگاه باشم؟

_ای،بابا،ساکت شو تا بگم.

_بیماری تو، آنفلوانزا است.

_انفو چی چی؟

_ (ا ن ف ل و ا ن ز ) ا یک بیماری ماگلی است عفونی است که توسط ویروس‌های آنفلوآنزا ایجاد می‌شود. علائم از خفیف تا شدید متغیر است و اغلب شامل تب، آبریزش بینی، گلودرد، درد عضلانی، سردرد، سرفه و خستگی است....

_ول کن بابا،من از این چیز،های خرخونی سر،در نمیارم بده خودم بخونم.

چند،دقیقه بعد دلفی درمانگاه را گذاشت روی سرش.

_وای،من قرار بمیرم،وای،من هنوز جون و خوشتیپم برای مردنم زوده....موبایل من کجا است می خواهم به،مامان و بابام زنگ بزنم بگم که من دارم میمرم!!!!!!

همانطور،که دلفی گریه می کرد،هلکوپتری در وسط محوطه هاگوارتز فرود امد.خانواده ریدل،با سرعت وارد درمانگه شدند.

_دخترم،کو،کجاست چشه.

خانواده ریدل، خوداشان را روی،دلفی انداختند و کمی ننه من غریباً بازی در اوردند.

_اقا،اقا کی گفته دلفی قراره بمیره؟

_خودش،به ما زنگ زد،بیماری که گرفته او را می کشه

_خب،دلفی دورغ گفته این یک بیمار ساده ماگلی است_تو،دکتری دختر جون؟

_نه.

_پس نظر نده.

_درسته،که من دکتر نیستم،ولی از بیماری ها،و طرز درمان،انها بیشتر از تو می دانم اقا،حالا بکش کنار.

ولدرمولت،که تا حالا باهاش اینجوری رفتار نشده بود، باورش نمی شد،و برای همین کشید کنار اما بلاتریکس شروع کرد.

_ولدرمولت،موبایل را بده الان،زنگ می زنم بهترین،دکتر ها بیایند.

_نمی شه.

_چرا نمی شه؟نکنه تو می خواهی جلوی مرا بگیری؟

لونا،اعلامیه‌ای. را از لایه کتابش در اورد.

_خب،کی گفته دکتر باید حتما جادوگر باشه؟

لونا اعلامیه دیگری از لایه کتابش در اورد.

_باشه،تو دکتری.

_خب دلفی،بیا کار را شروع کنیم.

وقتی،لونا برگشت دلفی گربه ای را بغل کرده بود.

_دلفی،گربه را کنار بذار.

_چرا؟

_اولاً(ممکن است گربه مریض شه.) دوماً(ممکن است مریضی تو را تشدید کن.) سوما (اینجا درمانگاه است.) دلفی،من را با چهره تورو خدا،بذار گربه ام پیشم باشد من را نگاه کرد.

_نه،باز هم نه،برای بار میلیون نه.

دلفی گربه را فرستاد که بره.

لونا،به سالن خصوصی ریونکلا رفت،وچند چیز اورد.

_چی؟چیکار می کنی،ترو خدا به من هم بگو؟می گی؟

_دلفی!!بشین.

دلفی،به سرعت نشست،لونا کتابی را باز کرد،طرز تهیه معجون جوشانده سرما خوردگی دوزدار.

مواد مورد نیاز:

2 لیوان پر خلط شخص بیمار.

3 عدد ناخن اژده های مجرستانی

مدفوع تک شاخ

20 قطره اشک ققنوس

پوست تخم تسترال

اب

2 عدد هویج متوسط

5 عدد شلغم پخته

طرز تهیه:پاتیل را روی شعله،زیاد می گذاریم،اب را داخل پاتیل می ریزیم،وقتی شروع به قل وقل کرد،هویج و شلغم را خرد می کنیم و داخل پاتیل می ریزیم،بعد از 10 دقیقه شعله،را کم می کنیم و مدفوع،تک شاخ را در ظرف جداگانه گرم می کنیم و،داخل پاتیل می ریزیم،بعد باید از پاتیل دود قهوه ای خارج شود،(لطفا ماسک بزنید)بعد ناخن اژده های مجارستانی را در اتش ذوب می کنیم و داخل پاتیل می ریزیم،بعد از 28 ثانیه پوست تخم تسترال را در هاون ریخته و کوبیده،تا زمانی که له شود در این مرحله لیوان،خلط بیمار را در ان می ریزیم،و در اخر اشک ققنوس را اضافه می کنیم،دود باید سبز شود اگر دود سبز نشد معجون را با دقت بیشتری،دوباره درست کنید،معجون را تا 2 روز استراحت بدهید و بعد نوش جان کنید.

لونا،معجون را درست کرد و،پس از 2 روز پرستاری تاقت فرسا سر انجام معجون را به دلفی،داد اما چون دوز بیماری دلفی کمی بالا بود پس از سر روز خوردن معجون اسر کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بازنده کسی است که در انتظار معجزه می ماند

تا کسی از راه برسد و آرزوهایش را برآورده سازد

باور کن همه به دنبال رسیدن به آرزوهای خودشان هستند

خودت معجزه زندگی خودت باش

محدودیت های ذهنی ات را کنار بگذار

باورهای صحیح خود را تقویت کن

و به سوی موفقیت گام بردار
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 11 آبان 1404 01:07
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف جلسه سوم


- سم!... نه... دوباره تخت رو خیس کردی؟

خانم تیمز بالای سر پسر کوچک و بسیار لاغری ایستاده بود که سم نام داشت. خانم تیمز مربی یتیم‌خانه بود و این پنجمین باری بود که با تخت خیس سم روبرو می‌شد. سم پسربچه‌ای ریزنقش و بسیار خجالتی بود که با همین حرف خانم تیمز هم تمام‌صورتش قرمز شده بود و سرش را پایین انداخته بود. دست‌های کوچکش را در هم گره‌کرده بود و پاهایش را محکم به هم فشار می‌داد و اشک می‌ریخت.

خانم تیمز آهی کشید و کنار پسربچه زانو زد. گنجه لباس‌هایش را برداشت و همان‌طور که دنبال پیژامه‌ای برای سم می‌گشت، گفت:
- سم... عزیزم!... من دفعه‌های پیش هم بهت گفتم که... باید شب‌ها درست قبل از خواب بری دستشویی و... آب هم زیاد نخوری... نمیشه که مدام تختتو خیس کنی... تو دیگه هشت سالته!

سم هیچ نگفت و تنها پاهایش را محکم‌تر به هم فشار داد. خانم تیمز گنجه را زیرورو کرد و شلواری نیافت. رو به سم کرد و گفت:
- شلوارات کو؟

سم قرمزتر شد و بیشتر بدنش را جمع کرد. خانم تیمز می‌خواست چیز دیگری بپرسد که ناگهان دست کوچکی شلواری را جلوی چشمش گرفت. خانم تیمز جا خورد و کمی خود را عقب کشید. صاحب آن دست کوچک، تام ریدل بود. پسر هفت‌ساله‌ای که چهره‌ای رنگ‌پریده، موهای مشکی و چشمانی سبز داشت و بسیار ساکت بود. این پسر کوچک به دلایلی که خود خانم تیمز هم نمی‌دانست، او را می‌ترساند. انگار هاله سردی در اطرافش داشت.

تام با صدای آرامی گفت:
- من شلوار اضافه دارم.

با این که تام پسری به‌غایت درون‌گرا بود و چنین محبتی از جانب او عجیب می‌نمود، خانم تیمز لبخندی زد و شلوار را گرفت.
- مرسی تام!... خب بیا سم... شلوارتو عوض کنیم و بعد ملحفه‌های تخت رو هم برمی‌داریم!

سم تکان نخورد و خانم تیمز مجبور شد که جلو بیایید و خودش شلوار سم را دربیاورد و به او لباس تمییز بپوشاند. خانم تیمز در حینی که شلوار را عوض می‌کرد متوجه لاغری بیش از حد سم شد. البته او از قبل نیز دقت کرده بود که سم اخیراً خوب غذا نمی‌خورد و با بچه‌ها نیز مانند قبل بازی نمی‌کند. ساکت‌تر و گوشه‌گیر نیز شده بود. وضعیت سم نگرانش می‌کرد.

تعویض لباس که انجام شد، زیر نگاه خیره دو پسربچه ملحفه را در آورد و مچاله کرد که به لباسشویی بیندازد. بعد ایستاد و دوباره به سمت سم برگشت.
- پس یادت باشه... این آخرین دفعه است ها! دیگه قول میدیم تو زمان درست بریم دستشویی و تخت مون رو بارونی نکنیم، باشه؟ بعد صبحونه هم می‌برمت حموم!

سم سری به نشانه تأیید تکان داد. اما تام ناگهان گفت:
- شاید خودش تخت رو خیس نمی کنه... شاید سکه اینکارو میکنه!

خانم تیمز به علتی نامعلوم به خود لرزید و جواب داد:
- کدوم سگه؟

تام به فضایی خالی کنار سم اشاره کرد. خانم تیمز نفس عمیقی کشید و سرش را تکان داد.
- تام!... تو دیگه بزرگ شدی! بهتره این دوستان خیالی رو از سرت بیرون کنی!

تام جوابی نداد و خانم تیمز از اتاق بیرون رفت. سم دستی بر شانه تام گذاشت و با صدای گرفته‌ای گفت:
- مرسی شلوارتو بهم دادی!... حتماً میشورمش و بهت پس میدم!... بعد هم... خانم تیمز رو ول کن! منم دوست خیالی داشتم وقتی کوچیکتر بودم... به نظرم اشکالی نداره داشته باشی... به‌هرحال حتی یتیم‌ها هم میتونن دوست خیالی داشته باشند... بیا بریم صبحونه!
بعد به‌آرامی از کنار تام رد شد و درحالی‌که کمی می‌لنگید به سمت در رفت.

اما سگ برای تام واقعی بود. سگی بود سیاه و لاغر که زخم‌های بسیار وحشتناکی بر بدن داشت و یک‌چشمش کور بود. سگ همیشه همراه سم بود. به همراهش راه می‌رفت، به سر میز غذا می‌آمد و کنارش می‌خوابید. تام تعجب می‌کرد که چطور سم سگ را نمی‌بیند؛ اما ترجیح می‌داد ساکت باقی بماند چون می‌دانست اصرار به وجود چیزی که دیگران نمی‌دیدند تنها یک دیوانه از او می‌ساخت. می‌خواست به دنبال سم برود که پایش روی چیزی رفت. به پایین پایش که نگاه کرد، تکه لباسی را دید که از زیر تخت بیرون‌زده بود. خم شد و لباس را برداشت. شلوار سم بود. شلوار خونی بود.

....................


تام مثل همیشه دور از همه بچه‌ها و روی میز جدا از بقیه نشسته بود. آرام بود و به صداها گوش می‌کرد. مخصوصاً به صدای خانم تیمز که در حال مکالمه با مدیر بود. چهره‌هایشان را نمی‌دید؛ ولی صداها برایش واضح بودند. یاد گرفته بود اگر به‌قدر کافی ساکت و بی‌حرکت باشد می‌تواند تظاهر کند که نامرئی است. مثل یک افعی که میان شن‌های صحرا پنهان می‌شود.

- من دارم بهتون میگم... این بچه یه چیزیش هست... کلی وزن کم کرده... اخلاقش عوض شده...
- خانم تیمز! تب داره؟
- اممم... نه....
- از حال رفته؟ بالا آورده؟
- خب نه... ولی...
- خانم تیمز بس کن! من وقت ندارم برای چند کیلو لاغرشدن یه پسربچه دکتر خبر کنم! من باید 60 تا بچه رو مدیریت کنم و باور کن این مسخره‌ترین مشکل ممکنه!


خانم تیمز آهی کشید و دیگر چیزی نگفت. تام بچه منطقی بود. خانم تیمز آدم مهربانی بود؛ ولی قدرتی نداشت و از طرفی مدیر هم حق داشت. یتیم‌خانه بیشتر از حد امکاناتش جمعیت داشت. کودکان کوچک‌تر به همراه نوجوانان بزرگ‌تر نگهداری می‌شدند که کاری عجیب بود و معمولاً باعث دعوا بین دو گروه مخصوصاً پسران می‌شد. اما حتی تام که کودکی بیش نبود نیز می‌دانست که این تنها یتیم‌خانه میان چند محله شلوغ در لندن است و بچه‌ها چاره‌ای نداشتند که باهم بسازند و سعی کنند در جامعه کوچکشان زنده بمانند.

تام در افکارش غرق بود که متوجه شد سم به میز او نزدیک می‌شود. اخمی کرد. رفتار سم عجیب بود و عجیب‌تر اینکه بیشتر از صبح می‌لنگید.

سم با یک لبخند به میز نزدیک شد و دو کاپ کیک را در سینی غذای تام گذاشت و گفت:
- این برای توعه!... مال خودمو نخوردم و خانم تیمز هم یکی بهم اضافه داد... ببخشید شلوارتو پوشیدم... حتماً میشورمش... ببخشید که قبلاً خیلی باهات حرف نمی‌زدم... میدونی... یکم خجالتی‌ام... از این به بعد کاپ کیک هامو برات میارم. باشه؟
صورت سم خجالت‌زده بود و لبخندش مانند بستنی در آفتاب تابستان روی صورتش آب می‌شد.

تام او را نمی‌فهمید. احتیاجی به شلوارش نداشت و شلوار واقعاً مال خودش هم نبود و تنها تکه لباسی زشت بود که مردم به یتیم‌خانه بخشیده بودند. سم پسر خوبی بود. همه با او خوش‌رفتار بودند. پس چرا از این محبت بی‌ارزش این‌قدر خوشحال شده بود و سپاسگزار بود؟
تام اصلاً نمی‌دانست. با همان صدای آرام همیشگی‌اش که هیچ اثری از احساسات در آن نبود گفت:
- مرسی... خیلی کاپ کیک دوست ندارم...

سم برآشفت و گفت:
- خدای من! ببخشید... من دوست داشتم و... چی دوست داری برات بیارم؟

تام واقعاً چیزی دوست نداشت ولی می‌دانست این حرف برای سم قابل‌درک نیست و تنها او را ناراحت می‌کند. با بی‌میلی گفت:
- خوشمزه ان؟ کاپ کیک‌ها رو میگم.

- وای خیلی! تا حالا نخوردی مگه؟
- ممم نه...
- پس حتماً امتحانشون کن! وای پسر! باورم نمیشه تاحالا نخوردیشون!

تام کاپ کیک‌ها را گرفت و از سر میز صبحانه بلند شد. به سمت حیاط که می‌رفت، ایستاد و به سمت سم برگشت. سگ همچنان همراهش بود و در نور آفتابی که به غذاخوری راه‌یافته بود، زخمی‌تر و مریض‌تر به نظر می‌رسید. دهانش کف کرده بود و زخم‌های بدنش خونریزی داشت.

تام کنجکاو بود. سگ بسیار واقعی می‌نمود و تام نمی‌فهمید چرا کسی سگ را نمی‌بیند. باید علتش را می‌فهمید. به سم گفت:
- من که دوتا کاپ کیک نمی‌خورم... بیا بریم تو حیاط باهم بخوریمشون!

چشمان سم برقی زد و لنگان‌لنگان به تام پیوست. هر دوی آنها به پاتوق تام رفتند که در گوشه حیاط و در کنار تپه کوچکی از آجرهای قدیمی بود. آجرهایی که روزی برای بازسازی دیوار دور یتیم‌خانه استفاده شده و اضافه‌هایش در همان گوشه حیاط رها شده بود. بچه‌های دیگر معمولاً به آنجا نمی‌رفتند؛ چون پر بود از مارمولک و عنکبوت‌های ریز که میان آجرها می‌زیستند؛ اما تام همین ویژگی آنجا را دوست داشت. با عنکبوت‌ها بازی می‌کرد و گاهی مارمولک‌ها می‌کشت و این‌گونه کلی به او خوش می‌گذشت.

هر دو کنار هم روی زمین نشستند و به ستون آجرها تکیه دادند. سم بلافاصله مشغول خوردن کاپ کیک شد و تام متوجه اتفاقی عجیب شد که جلوی چشمانش رخ می‌داد. سم با ولع کاپ کیک را می‌خورد و در همین حال یکی از زخم‌های سگ خودبه‌خود خوب می‌شد و شفا می‌یافت. اگرچه سگ همچنان مریض می‌نمود؛ اما تام دریافت که با شادی سم حال سگ نیز بهتر می‌شود.
ناگهان جا خورد. مگر حال سم چقدر بد بود که سگ این‌چنین زخمی و بیمار بود؟

بااحتیاط پرسید:
- میگم... اون شلوار خونی زیر تختت چی بود؟ زمین خوردی؟

سم آشکارا از حرکت ایستاد و لقمه کاپ کیکش در دهانش ماسید. رنگ از چهره‌اش پرید. لقمه را قورت داد و گفت:
- هیچی... هی... هیچی... میشه به کسی نگی؟... من... من شلوارت رو خونی نمی‌کنم! قول میدم!

سم مظطرب تر می‌شد و سگ نیز بیمارتر و رنجورتر می‌گشت و قیافه‌اش به هیولایی زخمی و سیاه نزدیک‌تر می‌شد.
تام می‌خواست چیزی بگوید که صدای خانم تیمز هر دو را متوجه خود ساخت.

- بچه‌ها! کنار آجرها نشینید! اونجا جونور داره! بدویید بیایید اینجا!

سم بلافاصله بلند شد و به سمت خانم تمیز رفت. تام نیز برخاست، نگاهی به کاپ کیکی که در دستش بود انداخت و بعد تکه آجری را از میان آجرها برداشت و به‌راحتی زیر بلوز گشادش پنهان ساخت.

...............................


تام کاپ کیک را نخورد. واقعاً چیزهای شیرین دوست نداشت. اما به دلایلی که خودش هم نمی‌دانست نمی‌توانست کاپ کیک را دور بیندازد. قیافه ترسیده سم و شکل آن سگ وحشتناک در سرش چرخ می‌زد و رهایش نمی‌کرد. حتی شب نیز او را بیدار نگه داشته بود و او در تاریکی خوابگاه به سقف زل‌زده بود و بی‌خواب بود.

ساعت که از یک نیمه‌شب گذشت، صدای جیرجیر در خوابگاه به گوش رسید. تام بدون اینکه بلند شود، به‌آرامی چرخید و به در نگاه کرد. در کمال تعجب او چندین پسر نوجوان وارد خوابگاه شدند. حتی در نور مهتاب نیز قیافه‌های آنان را می‌شناخت. دارودسته متیو بودند، پسر لاغر 17 ساله‌ای که دردسرساز ترین بچه یتیم خانه بود. کار شری نبود که این پسر انجام نداده باشد و تنبیهی نبود که برایش در نظر نگرفته باشند. اما ذات شیطانی او اصلاح نشده بود و مانند گیاهی هرز تنها به دور بچه‌های دیگر پیچیده و آنها را نیز با خود همراه کرده بود.
تعجب تام وقتی بیشتر شد که پسرها به سمت تخت سم رفتند، او را بیدار کردند و دست بر دهانش گذاشتند که فریاد نکشد. بعد او را که دست‌وپا می‌زد بغل کردند و با خود بیرون بردند.

تام بلند شد و روی تخت نشست. هنوز هم احساس خاصی نداشت. متیو دردسر بود و او نمی‌خواست جزئی از دردسر باشد. اما دلش می‌خواست سم زودتر برگردد و مطمئن شود که حالش خوب است. نیم ساعت همان جا نشست و به در خیره شد و درست زمانی که تصمیم گرفته بود به دنبال سم برود او برگشت.
شدیداً گریه می‌کرد و می‌لنگید. تام بلند شد و پاورچین‌پاورچین جلو رفت. حال سم به‌قدری خراب بود که اصلاً متوجه او نشد. سم به زود خودش را به تختش رساند و با دست‌های لرزانش شلوارش را که پشتش خونی بود درآورد. خون تمام کمر و پاهایش را نیز پوشانده بود و تمام تنش می‌لرزید. با حوله‌ای که از قبل خونی بود، بدنش را پاک کرد و شلوار جدیدی پوشید و تقریباً روی تخت افتاد و بیهوش شد. سگ سیاه اکنون هیولایی بزرگ و ترسناک بود که بالای سر سم زوزه می‌کشید و پنجه بر گلویش گذاشته بود. انگار می‌خواست خفه‌اش کند.

تام فقط او را تماشا کرد. بعد جلو آمد و مطمئن شد سم زنده است. تصمیمش را گرفت. به سمت تختش برگشت و آجر را که در زیر تختش پنهان کرده بود برداشت. با قدم‌های آرام و مطمئن به سمت در رفت و از آن خارج شد. نمی‌توانست منتظر عدالتی باشد که خانم تیمز یا حتی مدیر مدرسه احتمالاً اجرا می‌کردند. ازاین‌گذشته سم واقعاً ترسیده بود. حتماً تهدیدش کرده بودند و اعلام چنین وقایعی هیچ اثری خوبی برای سم نداشت و تنها او را به هدف سایر پسرها تبدیل می‌کرد.

تام به‌آرامی به سمت حمام یتیم‌خانه رفت. یتیم‌خانه چندین حمام در گوشه شرقی‌اش داشت که بچه‌ها به‌نوبت در آنجا حمام می‌کردند. مطمئن بود آنجا هستند. جایی که می‌توان خون را شست و درست فکر کرده بود. آنجا بودند. چهار پسر که شامل متیو و سه نوچه‌اش بود. نیمه‌برهنه ایستاده بودند و سیگار می‌کشیدند.
تام وارد حمام شد و در را پشت سرش بست.


سه هفته بعد



سم دیگر روی میز تام می‌نشست و با او نهار و شامش را می‌خورد و همیشه کاپ کیک‌هایش را به تام می‌داد. تام می‌گفت که علاقه‌ای ندارد و سم می‌خندید و مجبورش می‌کرد کاپ کیکی بخورد.

از وقتی سه نوچه متیو مرده بودند و خود او قطع نخاع شده بود، سم خیلی بیشتر می‌خندید. بیشتر غذا می‌خورد و لنگیدنش به طور کامل خوب شده بود. هیچ‌کس نمی‌دانست آن چهار پسر در حمام چه‌کار می‌کردند و چه چیز آنها را کشته بود. بدن سه تن از آنان بسیار زخمی و کبود شده بود و ضربه شیء محکم به سرشان آنان را کشته بود. متیو نیز تقریباً مرده پیدا شده بود و معجزه بود که زنده مانده بود.

پلیس‌ها همه‌جا را گشته و چندین بار از همه پرس‌وجو کرده بودند و چون چیز به‌دردبخوری دستگیرشان نشده بود حدس زدند که چهار پسر با هم دعوایشان شده و یکدیگر را کشته‌اند. البته این نظریه نیز خیلی منطقی به نظر نمی‌رسید؛ اما تنها تئوری ممکن بود و ازآنجاکه آن پسرها یتیم بودند و کسی پیگیر پرونده نبود، پرونده با همین تئوری بسته شد. حمام را نیز بستند و با همان آجرهای محبوب تام که گوشه حیاط بود، مشغول ساختن حمام جدیدی شدند.

اما بهترین و عجیب‌ترین اتفاق کوچک‌تر شدن و بهترشدن سگ سیاه بود. زخم‌های سگ آرام‌آرام بهتر می‌شد و اگرچه هنوز همراه سم بود، اما به‌مراتب عادی‌تر به نظر می‌رسید و سایزش بسیار کوچک‌تر شده بود.

- تو رو خدا بخورش!
سم کاپ کیک را جلوی دهان تام گرفت و اصرار کرد.

تام کاپ کیک را پس زد و گفت:
- باشه بابا! بده خودم می‌خورم!
بعد کاپ کیک را گرفت و در جیب شلوارش گذاشت. به سم گفت:
- برو تو حیاط، میرم دستشویی و میام!

سم خندید و گفت:
- باشه! من میرم قایم میشم بیا پیدام کن!
بعد به سمت حیاط دوید.

تام رفتنش را تماشا کرد و بعد به سمت داخل ساختمان رفت. احتیاجی به دستشویی نداشت و می‌خواست کاری را انجام دهد که ده روزی بود روتین صبحگاهی‌اش شده بود. به سمت خوابگاه نوجوانان رفت و در اتاقی را که درست کنار خوابگاه بود باز کرد و داخل شد.
در میان اتاق متیو با بدنی فلج و سری کج شده روی تخت افتاده بود ده روزی بود که مرخصش کرده بودند و در یتیم‌خانه و در اتاقی جدا از بچه‌های دیگر نگهداری‌اش می‌کردند. متیو با دیدن تام چشم‌هایش گشاد شد و سرش را شدیداً تکان داد. قدرت حرف‌زدن نداشت و نمی‌توانست حتی درخواست کمک کند.

تام به او نزدیک شد و روی لبه تخت نشست. کاپ کیک را از جیبش در آورد و در مقابل چشمان وحشت‌زده متیو مشغول خوردن شد. سم راست می‌گفت. کاپ کیک واقعاً خوشمزه بود.

کاپ کیک که تمام شد، رو به متیو کرد و گفت:
- هر روز برمی‌گردم که یادت بندازم اون آجره هنوز زیر تختمه!... ممکنه با خودم بیارمش... یا... شایدم نیارمش!

بعد خندید و به سمت در رفت. در را باز کرد و درست قبل از بیرون رفتن گفت:
- میدونی... حتی اگر بتونی حرفم بزنی...کی باورش میشه یه بچه هفت‌ساله فقط با نگاه‌کردن مجبورت کرده دوستاتو بکشی و اونقدر آجر رو تو سر خودت بکوبی که فلج بشی؟...

به متیو که اشک می‌ریخت خیره شد و از در بیرون رفت.

- فردا بازم میام... خداحافظ.

افرادی که لایک کردند

THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: شنبه 10 آبان 1404 14:43
نمایش جزئیات
آفلاین
- دلفی!

پشت در ایستاده و دخترش را صدا می‌زد. جوابی نگرفت. در زد و منتظر ماند ولی نتیجه همان بود. وقتی یک دقیقه پیش از گابریلا پرسیده بود که که دخترش یا دیده یا نه، او مطمئن پاسخ داده بود که در اتاقش است.

در را باز کرد. دخترش را روی تخت دید که زانویش را در سینه‌اش فشرده و یک سگ پا کوتاه گونه‌هایش را لیس می‌زند. نیازی نبود که از او بپرسد: «ما که سگ نداشتیم، این از کجا اومده؟» سگ را می‌شناخت. کاملا! یک سال از زندگی‌اش را با آن سگ بانمک گذرانده بود. چهره‌اش در مغز بلاتریکس با تمام جزئیات ثبت شده بود.

قدمی به سمت دلفی برداشت. تغییری در حالت دلفی حس نکرد. بنظر می‌رسید که حتی متوجه ورود او نشده. دستش را به سمت دلفی دراز کرد. چشمان سگ دستش را دنبال می‌کردند و وقتی برخورد آن با صورت دلفی را مشاهده کرد، به گوشه‌ای از اتاق رفت و دراز کشید.

- خوبی دلفی؟

خوب نبود. هر کس که او را می‌شناخت، می‌فهمید که خوب نیست. امکان ندارد دلفی در ‌کنار یک سگ بنشیند و واکنشی نداشته باشد؛ چون دلفی از سگ‌ها وحشت داشت. پس این همنشینی او با یک سگ سیاه، خبر از حال ناخوش و اهمیت ندادنش به اوضاع می‌داد.

ولی این صرفا فهمیدن است؛ در این خانه کسی جز بلاتریکس دلیل این خوب نبودن را درک نمی‌کرد.

دلفی صورتش را به سمت مادرش چرخاند. رد اشک را می‌شد در صورتش دید. چشمانش قرمز بود.
- برات مهمه؟

مهم بود. هر اتفاقی برای دلفی بیفتد برای بلاتریکس مهم است. مادرش بود. نمی‌توانست مهم نباشد.

زمانی که دلفی به دنیا آمد یکی از لحظه‌های مهم زندگی بلاتریکس رقم خورد. اولین بار که چهره‌اش را نگاه کرد مطمئن بود که قرار است تا آخر عمر او را از هر درد و ناامنی دور کند. تنها مشکل این بود که بلاتریکس هیچ چیز از بچه و بچه‌داری نمی‌دانست، برای همین در طول زندگی دلفی کارهایی می‌کرد که باعث شده بود دلفی حس کند بلاتریکس از وجودش ناراضی‌ست.

- معلومه که مهمه.

نگاهی به سگ، که در گوشه‌ای خوابیده بود، کرد. خاطراتی را در ذهنش مرور کرد. خاطراتی که دوست نداشت برای یک‌دانه دخترش رقم بخورد.

- ادای مامان‌های خوب رو در نیار. الانم تنهام بذار. نمی‌خوام کسی دور و برم باشه.

صحبت‌ها برایش تکراری بود. خودش هم قبلا آنها را گفته بود. می‌دانست که در همین لحظه که دلفی این سخنان را بر زبان می‌آورد، در دلش حرف‌های دیگری وجود دارد.

- گرسنه نیستی؟ بگم مروپ برات غذای مورد علاقه‌ات رو درست کنه؟
- گفتم برو بیرون! موقعی که حالم خوب بود مهربونیاتو خرج نکردی، تا دیدی که حالم خوب نیست مهر مادریت بالا زد؟

صدای دلفی بلند شده بود. افراد خانه‌ی ریدل‌ها می‌توانستند به وضوح حرف‌هایش را بشنوند. ولی حتی جرئت نداشتند در گوشی با یکدیگر در موردش حرف بزنند.

اشک گونه‌های دلفی را خیس کرده بود. قرمزی چشمانش بیشتر شده بود. ‌در آن لحظه نمی‌شد تفاوتی بین چشم‌های دلفی و لرد ولدمورت پیدا کرد.

دلفی برای دور کردن بلاتریکس از خودش، ضرباتی بی جان به تن بلاتریکس می‌زد.
بلاتریکس از مچ دست‌های دلفی را گرفت. نیاز به زور نبود. از روی تخت بلند شد و به سمت در رفت. قبل از اینکه دست به دستگیره ببرد ایستاد. برگشت و نگاهی دوباره به سگ که حالا بیدار شده بود و رفتنش را نظاره می‌کرد، انداخت. می‌دانست که وقتی پایش را بیرون بگذارد، سگ بلند می‌شود و به سمت دخترش می‌رود. خیلی دوست داشت سر آن سگ را از تنش جدا کند. قبلا امتحان کرده بود ولی ثمری نداشت. بدن عجیبی داشت... حس می‌کردی که بدنش می‌تواند تا بی‌نهایت کش بیاید.

رو برگرداند و خارج شد. به سمت در خروجی حرکت کرد. در راه دیگران را می‌دید که به گونه‌ای رفتار می‌کردند که انگار از هیچ چیز خبر ندارند. وقت نداشت که با آن‌ها و این رفتار مصنوعی‌شان سر و کله بزند. فکری داشت و باید بدون تلف کردن زمان آن را عملی می‌کرد. باید دخترش را نجات می‌داد.

بعد از دو ساعت با یک جعبه در دست بازگشت.
- گابریلا بدو بیا اینو ازم بگیر.

همه‌ی اعضای خانه‌ی ریدل‌ها می‌دانستند که گابریلا یک دختر نوجوان است و هرکاری که دوست داشته باشد انجام می‌دهد، ولی نه زمانی که بلاتریکس با اون کار داشته باشد. از بچگی از او می‌ترسید و حساب می‌برد.

- اینو می‌بری و به دلفی می‌دی. کارت که تموم شد به من خبر می‌دی. فهمیدی؟

گابریلا سری تکان و جعبه را از بلاتریکس گرفت.

بلاتریکس روی مبل نشست. منتظر ماند تا گابریلا برگردد. دلش کمی آشوب بود. آخرین باری که این احساس به او دست داده بود را بخاطر نمی‌آورد. چند سال اخیرش در شکنجه و خون خلاصه می‌شد. اما حالا احساسی که گمان می‌کرد در او مرده، دوباره زنده شده بود.

- جعبه رو تحویل دادم بانو بلا.
- خب؟
- هیچی همونجوری گذاشت کنار تختش.
- در جعبه رو باز نکرد؟

خودش می‌دانست که اگر دلفی بفهمد این جعبه از طرف اوست اینکار را می‌کند.

از دسته‌ی مبل کمک گرفت و بلند شد. راه زیادی رفته بود و پاهایش خسته شده بود.
- مثل اینکه باید خودم برم پیشش.

رفتاری که امروز از دلفی دیده بود باعث می‌شد بدنش سعی کند حرکت پاهایش را متوقف کند، ولی انرژی‌ای که برای کمک به دخترش داشت می‌چربید.
- دلفی!

صحنه‌ی صبح دوباره تکرار شد؛ تنها با این تفاوت که این بار مطمئن بود دلفی در اتاقش است.

در را باز کرد. چیزی در اتاق تغییر نکرده بود و فقط جعبه‌ای که گابریلا را مامور تحویل کرده بود به اجزای اتاق اضافه شده بود.
- خوبی دلفی؟

با نگاه تند دخترش مواجه شد. همیشه در این زمان‌ها چیزی به او می‌گفت ولی در حال حاضر می‌دانست که نباید حرف بزند.

روی تخت کنارش نشست.
- جعبه رو باز نمی‌کنی؟

سگ به محلی که صبح رفته بود، رفت و چشمانش را بست.

- چیه؟ هرچی هست ببرش. نمی‌خوامش.
- مطمئنی؟ حس می‌کنم اگه ببینیش خوشت میاد.

دلفی رویش را به سمت پنجره‌ی کنار تختش کرد.

بلاتریکس نفسی کشید. از کاری که انجام داده بود مطمئن بود. در جعبه رو باز کرد.

صدایی که از جعبه آمد، چشمان دلفی را گشاد کرد. سریعا گردنش را چرخاند. بلاتریکس فکر کرد که الان است که گردنش بگیرد. جعبه را در بغل گرفت و درونش را نگاه کرد. نگاهش چندباری بین جعبه و صورت بلاتریکس رفت و آمد کرد. چیزی را که می‌دید به سختی باور می‌کرد. نمی‌توانست باور کند که این کار از سمت بلاتریکس، مادرش، انجام شده. دو دستش را درون جعبه برد.

بلاتریکس تغییرات صورت دلفی را مشاهده می‌کرد. می‌دانست که کارش درست بوده. لبخند گشادش را زد و سپس سرش را به سمت محل خواب سگ چرخاند. صحنه‌ای که می‌دید، شیرینی خاصی را برایش یادآور شد.

سگ روی چهار دست و پایش بلند شده بود. صاف به چیزی که در دست دلفی بود نگاه می‌کرد. خشم را می‌شد از چشماند حس کرد. پارس می‌کرد ولی صدایی از دهانش در نمی‌آمد. سعی می‌کرد جلو بیاید ولی انگار مانعی جلوی او را گرفته بود. مانعی که نمی‌شد آن را با چشم دید ولی بلاتریکس انرژی‌اش را حس می‌کرد.

از روی تخت بلند شد. به سمت سگ رفت. روبه‌رویش نشست.
- یک سال از زندگی من رو تباه کردی. فکر کردی می‌ذارم این کار رو با دخترمم بکنی‌؟ موقعی که سراغم اومدی من هیچکس رو نداشتم. تنها بودم. ولی نمی‌ذارم دخترمم این حس رو داشت باشه.

در رفتار سگ تغییری ایجاد نشد. هنوز به چیزی که دلفی آن را در دست داشت زل زده بود و بی‌صدا پارس می‌کرد.

- مثل اینکه وقت رفتنه، سگ بدردنخور.

نگاه بلاتریکس به دم سگ بود. دمی که شروع به پودر شدن می‌کرد. به چشم به هم زدنی اثری از سگ نماند. انگار هیچوقت نبود.

بلاتریکس پیش دخترش برگشت.
- اسمش رو می‌خوای چی بذاری؟

دلفی نگاهی به گربه‌ای که در دست داشت انداخت. رنگ موهای تنش تلفیقی از سبز و سفید و مشکی بود. چشمانش تیله‌ای را در خود جای داده بودند و گوش‌های نوک تیزش به وقفه می‌چرخیدند.
- میکاسا! اسمش میکاساست.

بلاتریکس دیگر در صدای دخترش خشم و غم نمی‌دید. کارش تمام شده بود. دخترش را از افسردگی نجات داده بود. توانسته بود مادر خوبی باشد.

بلند شد تا برود. دستگیره در را چرخاند.
- مامان!

صدای دلفی، نزدیک به نظر می‌رسید.

بلاتریکس برگشت و دلفی را جلوی خودش دید. وقتی چشم‌هایشان به هم گره خورد، دلفی مادرش را بغل کرد.
- مرسی مامان!

بلاتریکس خشکش زده بود. نمی‌دانست باید چکار کند. مغزش دستوری نمی‌داد و ضربان قلبش بالا رفته بود. چند ثانیه به همان شکل گذشت. دلفی آغوش مادرش را رها کرد. اشک‌هایی که پیراهن بلاتریکس را نیز خیس کرده بودند، از چشمانش پاک کرد و برگشت تا با گربه‌اش بازی کند.

بلاتریکس در حالی توان تحلیل آن موقعیت را نداشت از اتاق خارج شد. حسی جدید. حسی که از آن بدش نیامد.
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: چهارشنبه 7 آبان 1404 09:26
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین
نقل قول:
صبح چشم باز می‌کنم و تماس ازدست‌رفته‌ی یکی از فامیل‌هایی که بیش از دو سال با او قطع رابطه و رفت‌وآمد داشته‌ایم را روی تلفن همراهم می‌بینم. دو پیام مختصر نیز فرستاده است: «حال پدرت خوب نیست. کجایی؟» و «یک سر به بیمارستان بزن.»
این پسرخاله اصلاً از کجا می‌داند پدر من کجاست؟ چرا باید بعد از دو سال بدون هیچ تاریخچه‌ی تماس یا پیام، ناگهان یادش بیافتد باید به من این خبر را بدهد؟ اصلاً او از کجا باخبر شده که پدر من بستری است؟ پدرم از هفته‌ی قبل خودش را در بیمارستان بستری کرده تا پیشرفت مرض قند در او کنترل و پس از آن مرخص شود. فقط خودم و پدرم از این موضوع خبر داشتیم. من در منچستر و او در بیمارستانی در لندن است. همین دیشب با هم صحبت کردیم و کاملاً سرحال بود. «خیلی دلم برات تنگ شده بابا.» «منم همینطور. فردا مرخص می‌شم و برمی‌گردم.»
دلشوره به من هجوم می‌آورد. نمی‌خواهم با پسرخاله تماس بگیرم. به او مربوط نیست. حتماً اتفاقی پدرم را در بیمارستان دیده و فکر کرده من خبر ندارم. اما چرا نمی‌خواهم مطمئن شوم؟
گوشی را برمی‌دارم و شماره‌ی پدرم را می‌گیرم. همین دیشب ساعت 10 با هم حرف زده‌ایم. سعی می‌کنم وانمود کنم فقط سوالی دارم که از او بپرسم. مثلاً جای کلید فلان کمد را از او بپرسم یا چیزی مثل این. بوق می‌خورد. یکی، دو تا، سه تا...
دوباره شماره‌اش را می‌گیرم.
«بله؟»
یخ می‌زنم. صدای پدرم نیست.
«الو؟ شما؟»
«می‌خوام با پدرم صحبت کنم. شما؟»
«شما پسرشون هستی؟ چه پسری هستی که بابات رو اینجا رها کردی. زودتر خودت رو برسون برای تحویل گرفتن جنازه از سردخونه.»
هیچ نمی‌گویم.
صدایم در نمی‌آید.
دهانم باز مانده.
فقط گوشی را می‌اندازم و سرم را در بالش فرو می‌کنم.
خواهر می‌آید. ظاهراً او قبل از من باخبر شده.
مرا در آغوش می‌گیرد اما او را پس می‌زنم.

کاغذ رو مثل اولش تا می‌زنم و می‌ذارم سر جاش توی جیب کت تام. بالاخره داره سعی می‌کنه اون روز نحس رو با خودش مرور کنه. شاید هم این متن رو همون موقع نوشته. بارها سعی کردم سر صحبت رو باهاش باز کنم. یه بار ازش خواستم: «تام، برام تعریف کن. تو یه چیزیت هست.» اما اون فقط به من نگاه می‌کنه و نیشش تا بناگوش باز می‌شه. «آخه تعریف کردن مرگ بابام چه تأثیری داره لوکاس؟ زنده می‌شه؟ ولش کن. یه چیزی بود گذشت.»
تقریباً همه‌ی دوستان مشترکمون بهم می‌گن دست از سرش بردارم. اون افسرده نیست. دو سال از مرگ باباش گذشته. آدم که نمی‌تونه تا ابد واسه مرگ عزیزانش غصه بخوره.

چی؟ نمی‌تونه؟ آدم می‌تونه تا ابد یه حفره‌ی خالی توی قلبش داشته باشه. فقط می‌تونه اون حفره رو به جایی از قلبش هل بده و خودش رو گول بزنه که فراموش کرده.

جایی خوندم که آدم‌هایی که افسردگی حاد دارن و سگ سیاه افسردگی دست از سرشون برنمی‌داره، علائمی رو توی رفتار و سبک زندگی‌شون نشون می‌دن. فکر می‌کنم پروفسور ملانی استانفورد تو یه مقاله نوشته: «حضور سیاه و سنگین سگ سیاه افسردگی همیشه با فرد بیمار همراهه و انرژی انجام هر کاری رو ازشون می‌گیره.» اما تام هر روز صبح از خواب بیدار می‌شه، سر کار می‌ره، عصرها می‌ره باشگاه و حتی یک روز برنامه‌ش رو کنار نمی‌ذاره. حتی آخر هفته‌ها به جای اینکه تمیزکاری خونه رو به یه کارگر بسپره، خودش دست به کار می‌شه و حسابی بشور و بسابش به راهه. دوستامون بهم می‌گن مگه می‌شه کسی که افسردگی داره اصلاً حال و حوصله‌ی این رو داشته باشه که این همه فعال باشه؟
اما من مطمئنم رفیقم به این بیماری دچار شده. اون بهترین دوست منه و سال‌هاست می‌شناسمش. همیشه درخششی توی چشم‌هاش داشت که بعد از مرگ پدرش دیگه ندیدم. چندین بار امتحان کردم. با وجود اینکه لبخند و شوخی از لبش نمی‌افته، نسبت به دنیای اطرافش نوعی بی‌تفاوتی غریب داره. سه روز پیش جلوی چشممون دو تا ماشین چنان تصادفی کردن که بنزین روی خیابون جاری شده بود و هر لحظه احتمال داشت آتشسوزی یا انفجاری رخ بده. تام حتی سر برنگردوند تا صحنه‌ی تصادف رو ببینه. چه برسه به اینکه بخواد با من همراه بشه و بهشون کمک کنه. طی دو سال گذشته، روز تولدش توی مهمونی کوچیکی که براش گرفته بودیم حاضر شد و خیلی هم سرحال بود؛ اما آخرین بار بعد از مهمونی، درست بلافاصله بعد از اینکه سوار ماشینش شد، وقتی که فکر می‌کرد هیچکس بهش نگاه نمی‌کنه، چهره‌ی مغمومش رو دیدم. انگار که بار بسیار سنگینی تا مدت‌های مدید روی دوشش بوده و حتی لحظه‌ای پایین نگذاشته.
پس او به این افسردگی دچار شده اما راهی پیدا کرده تا بتونه از بقیه پنهانش کنه. اما چه راه و روشی وجود داشته که بتونه این سبک زندگی فعال رو توجیه کنه؟ نکنه مواد مخدر استفاده می‌کنه؟ جسمش سالم به نظر می‌رسه. کسی که این همه وقت مواد مصرف کرده باشه نمی‌تونه تا این حد جسم تندرستی داشته باشه. تصمیم خودم رو می‌گیرم. باید پروفسور استانفورد رو پیدا کنم و ازش مشورت بگیرم. بهتر از اون، باید تام رو ببرم پیشش.
پیدا کردن مطب پروفسور استانفورد ساده اما وقت ملاقات جور کردن باهاش خیلی سخته. اما موفق می‌شم با اصرار زیاد یه وقت اضطراری در پایان ساعت کاری روز دوشنبه باهاش بگیرم. حالا تنها کاری که باید بکنم اینه که تام رو راضی به رفتن کنم.
«اگر این همه سال رفاقتمون حتی ذره‌ای برات اهمیت داره...»
همون بی‌تفاوتی داره از توی چشماش بهم زل می‌زنه. پس قبل از اینکه دلم رو بشکنه حرفم رو عوض می‌کنم.
«این یه بار رو باهام بیا و بعدش دیگه دست از سرت برمی‌دارم. دیگه باورم می‌شه تو افسرده نیستی و کاملاً راحتت می‌ذارم.»
نظرش رو جلب می‌کنه.

من و تام به موقع در جلسه‌ی مشاوره‌مون با پروفسور ملانی استانفورد در قلب لندن حاضر شدیم. یک مطب بسیار ساده، یا حتی باید بگم زیادی ساده‌ست. یک قاب عکس کوچیک روی دیوار که تصویر یک گل رو نشون می‌ده. چند صندلی برای نشستن مراجعین منتظر، که حالا خالی هستن چون ما آخرین مراجعین هستیم. یک میز منشی و تلفن که اون هم خالیه، چون منشی به خونه رفته.
پروفسور صدامون می‌زنه که بریم داخل. می‌ریم. یک نگاه به سرتاپای تام می‌اندازه و بعد این سوال عجیب رو از تام می‌پرسه: «تام، رفیقت می‌دونه چی هستی؟»
تام نگاهش رو از نگاه پرسشگر من می‌دزده.
پروفسور انگار که نقاط مشترکی با تام داشته باشه که نخواد من بدونم، از من می‌خواد اتاق رو ترک کنم و توی راهروی انتظار منتظر باشم تا دوباره صدام بزنه.
حس بسیار عجیبی دارم. این همه دوندگی برای رفیقم و حالا من شدم غریبه.
ده دقیقه بعد من رو به داخل اتاق صدا می‌زنه.
کنار تام می‌شینم و منتظر می‌شم تا پروفسور استانفورد با عجیب‌ترین لبخندی که به عمرم دیدم بهم بگه: «وقتشه که این رو بدونی. دوستت یه جادوگره.»
«چی فرمودید؟ تام چیه؟»
«فکر می‌کنم بعد از این جلسه حرف‌های زیادی برای گفتن به هم دیگه دارید. من خلاصه‌ش رو می‌گم. من جادوگرم و می‌تونم سگ سیاه افسردگی تام رو با چشم جادویی ببینم. تام هم یه جادوگره و به دلایل کاملاً منطقی این رو ازت پنهون کرده. البته الان برای اینکه بتونیم درمانش کنیم، چاره‌ای نداریم جز اینکه حقیقت رو بهت بگیم. تا حالا کِیس به این حادی ندیده بودم. سگش از خودش بزرگ‌تر شده، اما...»
با وجود اینکه من در شوک فرو رفتم، تام همچنان بی‌تفاوت نشسته و به زمین زل زده.
«چی دارید می‌گید؟ جادوگر؟ جادو مگه داریم؟»
عجب اشتباهی کردم. یه آدم افسرده رو آوردم پیش یه... رمال؟ اما اون یکی از معروف‌ترین تراپیست‌های لندنه.
«لوکاس، لوکاس! فقط چند دقیقه هر چیزی که احساس می‌کنی یا به ذهنت اومده رو رها کن. فقط به این فکر کن که چطور می‌خوای دوستت رو نجات بدی. باشه؟»
عجب کار سختی از من می‌خواد؛ ولی حقیقتاً با اینکه احساس می‌کنم رفیقم چیز مهمی رو از من پنهان کرده و به رفاقتمون خیانت کرده، بیشتر از هر چیز دلم می‌خواد اون رو از این افسردگی نجات بدم. پس فقط به توضیحات دکتر گوش می‌دم.
«من به خوب شدنت امید دارم تام. درسته که این همه مدت با کمک جادو و معجون‌های تقویتی تونستی جسمت رو سر پا نگه داری و زندگیت رو از فروپاشی نجات بدی. درسته که اگه فقط یک روز دست از این کار برداری احتمالش هست خودت رو بکشی. درسته که با این طفره رفتنات باعث شدی سگ سیاه تا این حد سنگین و غیرقابل تحمل بشه، اما یک نقطه‌ی نور می‌بینم. بهرحال یک کورسوی امیدی در وجودت بوده که این راه حل موقتی رو به ذهنت آورده. می‌تونیم از همون شروع کنیم و من می‌خوام که توی این مسیر همراهت باشم و کمکت کنم.»
تام جوابی نمی‌ده.
«تام. به خاطر من؟»
این بار برمی‌گرده و به من نگاه می‌کنه. حالا می‌تونم از چشماش بخونم. انگار نگفتن حقیقت به من خودش یکی از بارهای سنگینی بوده که تحمل می‌کرده.
«لوکاس. معذرت می‌خوام. بهت قول می‌دم همه چیز رو برات تعریف کنم. جادو، معجون، چوبدستی،... همه‌چیز رو بهت می‌گم.»
هضم این همه اطلاعات برام راحت نیست ولی اونقدری خوشحال هستم که اگه برگرده بهم بگه یه گودزیلا اون پایین منتظره که برگردیم و سوارش بشیم تا ما رو به خونه برسونه هم باور می‌کنم.
«کمک پروفسور رو قبول می‌کنی؟»
با سر تأیید می‌کنه. پروسه‌ی درمان تام از همونجا شروع می‌شه.
چند ماه و چیزی در حدود بیست جلسه‌ی تراپی طول می‌کشه. همه‌چیز رو تو این مدت به من می‌گه. نامه‌ای که تو یازده سالگی از هاگوارتز براش اومده. خاطراتی که از پدرش داره. حمایتی که از پدرش داشته و پذیرش دنیای جادوگری که تا قبل از تولد یازده سالگی ازش بی‌خبر بودن. همه‌چیز رو می‌گه. حالا می‌فهمم چه دوست قدرتمندی دارم. رفیقی دارم که بی‌نهایت به پدرش وابسته بود و بعد از مرگ پدر، کنترل زندگی خودش رو به شکل مصنوعی به دست گرفت و ادامه داد. دوستی دارم که حالا به کمک من شجاعتش رو پیدا کرده تا آروم آروم از لاک افسردگی بیرون بیاد. درسته که اون آدم سابق نمی‌شه، اما بالاخره سگ سیاه افسردگی رو شکست می‌ده و این بار به‌عنوان یک انسان پخته زندگی واقعی رو تجربه می‌کنه.
درمانش جواب می‌ده. کم کم استفاده از معجون‌های کمکی رو کنار می‌ذاره و به جاش از تراپی کمک می‌گیره تا مراحل سوگواری کامل بشه و افسردگیش درمان می‌شه.
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مهر 1404 19:26
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
جلسه سوم کلاس شفابخشی


روز پاییزی دلگیری بود. آسمان مملو از ابرهای خاکستری بود ولی قصد باریدن نداشت. جادوآموزان با بی حالی خودشان را از این کلاس به کلاس بعدی می کشاندند و لحظه ها را تا برگشت به تختخواب گرم و نرم شان در خوابگاه، می شمردند.

-خب، شاگردای عزیزم، امروز میخوایم درمورد یکی از شایع ترین و سخت ترین بیماری هایی که تاحالا باهاش مواجه شدم صحبت کنیم. برای اینکه بهتر درس رو یاد بگیریم من عامل بیماری رو با خودم به کلاس آوردم.

ملانی با لبخند عجیبی که به لب داشت با حرکت چوبدستی جعبه ای چوبی را از زمین بلند کرد و در جلوی کلاس قرار داد. شاگردان طبق معمول در دورترین نقطه از کلاس شفابخشی پناه گرفته بودند و سعی می کردند درمورد چیزی که داخل جعبه بود فکر نکنند.

-این بیماری، فرد رو از کار‌ و زندگی و حتی اهمیت دادن به اطرافیانش ساقط میکنه. شاید به نظر بیاد که درد چندانی نداشته باشه ولی انقدر آروم آروم شیره زندگی فرد رو می مکه که نه تنها درد بلکه هیچ چیز دیگه ای رو حس نمیکنه و در انتها فرد رو توی ناامیدی و تنهایی خودش رها میکنه.

شاگردان مانند افرادی که هیپنوتیزم شده باشند به ملانی خیره شده بودند و پلک نمی زدند.

-فردی که بیماره اغلب آرزوی مرگ میکنه و مرگ رو رهایی و آزادی از این وضع فلاکت بار میدونه. متاسفانه درمان این بیماری خیلی شخصی‌ه و درمان کلی و دائمی ای براش وجود نداره.
علائم این بیماری شامل بی حالی، خستگی مزمن، بی اشتهایی، عدم تمرکز، ناامیدی و عدم اعتماد به نفس‌ه. عامل این بیماری‌...

ملانی حرکت ساده ای به چوبدستی اش داد و جعبه چوبی باز شد. جادوآموزان خم شدند تا بهتر درون آن را ببینند.

-اینی که میبینید، یکی از عوامل بیماریه. اسمش سگ سیاه افسردگی‌ه.

سگ سیاه کوچکی درون جعبه روی پاهای عقبش نشسته بود و درحالی که سرش را اندکی کج کرده بود با چشم های درشت سیاهش به آنها خیره شده بود.

-اینکه یه سگ سیاه ساده ست استاد.
-چقدرم خوشگلهههه.

-دست کم‌اش نگیرید بچه ها. اگه یه وقت مبتلا...

-اکوجی پکوجی مکوووجی...

یکی از دخترها سگ سیاه را در بغل گرفته بود و نوازش می کرد. سگ نیز ساکت و آرام نشسته بود و دم تکان می داد.

-متاسفم لولا. هشدار دادم بودم ولی انگار تو خیلی مستعد بودی و اون قربانی‌شو پیدا کرد. تو مبتلا شدی... بذار کمکت کنم.

دختری که سگ را در بغل داشت و اسمش لولا بود درحالی که اشک در چشمانش می درخشید با عصبانیت به استاد شفابخشی خیره شد.
-تنهام بذار. چرا دست از سرم بر نمی داری.

لولا روی زمین نشست و سرش را میان دست هایش پنهان کرد. سگ سیاه کنارش نشسته بود و پوزه اش را به موهای او می مالید. ابر سیاهی کم کم بالای سر دخترک شکل می گرفت.

دوستان لولا از این تغییر او شگفت زده شدند. لولا دختر شاد و پرانرژی ای بود و تا لحظه ای پیش با آنها می خندید. اما حالا صدای هق هق های خفه اش در فضای کلاس می پیچید.

-سگ سیاه افسردگی ذهن مستعد رو میشناسه و بهش حمله میکنه. این سگ مظلوم و به ظاهر بامزه ای که میبینید باعث علائم این بیماری میشه. حضور سیاه و سنگینش همیشه با فرد بیمار همراهه و انرژی انجام هرکاری رو ازش میگیره... برای فرد مبتلا به سگ سیاه افسردگی باید درمان شخصی پیدا کنید. درمان همگانی تقریبا جواب نمیده. مهم ترین چیز اینه که با گوش دادن و صحبت با فرد بیمار بهش نزدیک بشید، بعدش میتونید درمان رو کشف کنید.

ملانی به سمت دختر رفت. او را بغل کرد و با چوبدستی اش زیر لب ورد شادی بخش را زمزمه کرد.
-چطوره بریم دفتر من و با هم یه نوشیدنی کره ای داغ بخوریم عزیزم.

لولا لبخند ضعیفی زد و به آرامی اشک هایش را پاک کرد. سگ سیاه کمرنگ تر شده بود اما همراه لولا به سمت در به راه افتاد.

ملانی قبل از بسته شدن در، تکلیف جلسه سوم را روی تخته ملاس نوشت و با عجله با دخترک بیمار به راه افتاد.


تکلیف رول نویسی:
بک رول از ۵۰۰ تا ۱۵۰۰ کلمه بنویسید و در اون سپری کردن یک روز خودتون یا دوستتون با سگ سیاه افسردگی رو توضیح بدید، چه علائمی رو میبینید، چه افکاری داره، چه اتفاقاتی میفته، سعی کنید درمان شخصی و قطعی‌شو پیدا کنید. اینکه موفق میشید یا نه مهمه و نحوه پیدا کردن درمان توی نمره تاثیر داره. (۲۰ امتیاز)
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 28 مهر 1404 23:06
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
۱-بیمار تخت دوم (آبله اژدهایی) رو معاینه کنید و مشاهدات تون درمورد علائم و نشانه ها و رفتار بیمار رو توضیح بدید. (۵ امتیاز-غیر رول)

این آقا مریضه مثل گوشی بابا بود وقتی میره سر جلسه و گوشی شو سایلنت میذاره. هی می لرزید و تو جاش ویبره می زد. مثل اینکه از معجونای هکتور خورده باشه. شایدم یه گوشی گنده قورت داده. من از پشت حباب که بهش خیره شدم و براش ادا در آوردم نخندید در نتیجه می تونیم بگیم این بیماری ریشه در افسردگی داره. وقتی افسرده میشی حال نداری با هیچکی حرف بزنی، دلت می خواد زندگیت زود تموم شه، دنبال راه نجاتی ولی امیدی به نجات نداری... اینم همونجوری بود. آقا مریضه با چشمای غمگین گود افتاده به یه نقطه در افق های دور نگاه می کرد.
صورتش هم پر از نقطه های قرمز بود. فکر کنم تو خونه شون توری نداشتن و پشه ها بهش حمله کرده بودن.

یه جاهایی از دست و پاش هم مثل بادکنک باد کرده بود. و بیچاره نمی تونست تکونشون بده. الانم که ما کردیمش تو حباب و نمی تونه بره بیرون با دوستاش بازی کنه برای همین اوضاعش بدتر و بدتر میشه. به نظرم باید آزادش کنیم تا بره یکم تو طبیعت بدوئه و سرحال بیاد. درمان افسردگی و آبله همش به طبیعت و مدیتیشن و ارتباط با کائنات بر می گرده.

البته قبلش باید ازش قول بگیریم که دیگه زمستونا با لباس کم نره بیرون بازی کنه و وقتی مامانش بهش میگه هوا سرده، عاقل باشه و خودشو خوب بپوشونه.



۲-یکی از بیماری های سرماخوردگی، آنفلوانزا یا آبله اژدهایی رو انتخاب کنید. یکی از شخصیت های حال حاضر جادوگران رو به این بیماری مبتلا کنید و درمورد تشخیص و درمان بیماری بنویسید.

- روندا تو رو مرلین یه دقیقه بخاطر شادی دل من وایشا!
- نمی خوام! دست از سرم بردار من که مریض نیستم!
- بابا یه آمپول کوچولوئه. تو که نمی تَرشیدی آخه!
- کوین میگم من مریض نیستم! چرا نمی فهمی آخه؟

کوین کل حیاط را دنبال روندا فلدبری گذاشته بود و می خواست به زور واکسنی را که از کیف کمک وسایل پزشکی ملانی کش رفته بود، به دخترک بزند.

- بابا حالا درسته من جذاب و خاص و خفنم اما شناسه از من معروف تر پیدا نکردی؟ الان یه چند مدته دیگه فعالیت نمی کنم ملت اصلا منو یادشون رفته.

حق با روندا بود. این چند وقت آنقدری کار داشت که دیگر حتی فرصت سر زدن به جادوگران را هم نداشت و از آپدیت های جدیدش بی خبر می ماند. با این حال کوین هنوز دنبالش می کرد زیرا فرد دیگری را نمی شناخت که بتواند واکسن را به او قالب کند. این روز ها هم که ملت همه با فرهنگ شده بودند و رعایت می کردند در نتیجه کسی مریض نمی شد.

- زیادی مبالغه نکردی؟
- نه. خب اگه می تونی یه آدمو نشونم بده که مریژه. اون موقع دشت اژ شرت بر میدارم.

روندا دست از دویدن برداشت و درست کنار دریاچه هاگوارتز متوقف شد. کوین هم خود را به دخترک رساند و کنارش ماند. باید حتما فردی را می یافتند تا درمانش کنند وگرنه امتیاز کلاس شفا بخشی جادویی را از دست می دادند.
حیاط هاگوارتز خلوت بود و پرنده درونش پر نمی زد و به جز صدای اسلیترینی های زیر دریاچه (تالارشان آنجا بود) صدای فرد دیگری شنیده نمی شد.

- این اشلیترینی ها هم چقدر شر و شدا می کنن.
- آره. از وقتی لرد... هی کوین! خودشه لرد!
- ها؟ چی خودشه؟ چی شد یهو روندا؟
- ببین کوین یجوری لرد رو راضی کن بیاد درمانگاه، بقیه شو میگم بهت.

قبل از اینکه کوین بخواهد چیز دیگری بپرسد، روندا با عجله از آنجا رفت و کودک را با کلی سوال بی جواب تنها گذاشت.

_____


چند دقیقه بعد درمانگاه:

-کوین ما نفهمیدیم چرا ما رو صدا کردی ولی باید بدونی وقت ما بسیار برامون با ارزش و گرانبهاست.

کوین هم که خودش دقیق نمی دانست قصد روندا چیست، حرفی نزد و فقط دست لرد را کشید و در اتاقی را باز کرد.

- خوش اومدید جناب لرد.

درون اتاق روندا با روپوش پزشکی قرار داشت و درحالی که تخته شاسی بزرگی را تکان میداد، به لرد اشاره کرد روی صندلی بنشیند.
- قربان ما شنیدیم که شما یه بیماری حاد دارین.
- چی؟ داری میگی ما مریضیم؟

روندا از فریاد لرد ترسید و کمی عقب تر رفت.
- نه خب..‌. یعنی آره... یجورایی.

لرد بی حوصله و خشمگین به نظر می رسید.
- میشه منظورت رو واضح تر بگی؟
- اممم... ببینین شما رنگتون پریده و مثل گچ شده، چشماتونم سرخ شده. اعصاب و حوصله هم که ندارین و وقتی هم که فلفلو میگیرن جلوی دماغ نداشتتون عطسه می کنین. همانا اینا نشونه سرماخوردگیه.
- آره آره راشت میگه.

کوین که تازه فهمیده بود نقشه روندا چیست، با عجله از درون کیفش یک قوطی پودر فلفل که از وسایل مروپ کش رفته بود، در آورد و روی کله لرد خالی کرد.
چشمان لرد سوخت و جیغش همراه عطسه های مکرر به هوا رفت.

-اها. دقیقا راجع به همین علائم حرف میزدم.
- علائم چیه... هاهاهااااچووو..‌ ما رو..‌ هااچچو..‌. از عمد اینطوری... هاهاهااچچوو... کردین... هاا.
- کوین بیمار داره مریضیشو انکار میکنه. بنظرم وقتشه تو تزریقت رو انجام بدی و...‌ وای نه!

درست قبل از اینکه روندا بخواهد حرفش را تمام کند، کوین آمپول را برداشته و مانند دارت به سمت لرد نشانه گرفته بود و بعد هم دستش را عقب برده و پرتابی ۲۰۰ امتیازی کرده بود.

- واییییییی ننه مروپ! می کشمتون!
- آیا بدبخت شدیم؟
- فرار کن کوین!

و اینگونه بود که لرد با آمپولی در ناحیه ای پایین تر از کمر، دور هاگوارتز دنبال کوین و روندا می دوید و هی کروشیو به سمت آنها می فرستاد. و در حین دویدن هم عطسه می کرد.

البته آنجور که بعد ها مشخص شد لرد بخاطر پیشگیری های دو کودک هاگوارتزی، رنگ به صورتش برگشت و چشمانش مثل قبل مشکی پر کلاغی شد و دیگر هیچ وقت مریض نشد.

پایا... نه یه لحظه وایسا!

پ.ن: پیشنهاد میکنم جلسه بعدی طریقه تزریق رو یاد بدین که دیگه از این سوتفاهما پیش نیاد.

حالا پایان!

افرادی که لایک کردند

تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 28 مهر 1404 22:41
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ تکلیف جلسه دوم شفابخشی:

1 .
مامان بیمار تخت دومو معاینه کرد. البته بیمار تخت دوم چندان رضایتی نداشت که مامان معاینه‌ش کنه. ممکنه علتش این باشه که مامان مدام با ملاقه بهش سیخونک می‌زد ببینه زندس یا نه؟ آخه اون همه لرزش برای اینکه مامان مطمئن بشه بیمار زنده هست کافی نبود!

خلاصه بیمار بعد کلی سیخونک خوردن، با کلی تاول رو کرد به مامان و گفت:
- حال خوشی ندارم، دست از سر ما بردار...

مامان از این حرف بیمار نتیجه گرفت که آبله اژدهایی باعث سردرد می‌شه برای همین بیمار نمی‌خواد مامان به سرش دست بزنه.

بعدش بیمار سعی کرد پتو رو روی سر خودش بکشه.
- چطور بگم بهت که، برو خدانگهدار!

این جمله هم به مامان نشون داد که یکی دیگه از علائم این بیماری، ارتداد از دین مبین مرلین و گرایش به دین خداست.

- میخوام برم یه گوشه گریه کنم به حالم!

به نظر میاد بیمار مامان افسردگی هم گرفته بخاطر آبله اژدهایی.

- تو با من چه کردی شکوندی شاخ و برگم...

آخی! بیمار توهم درخت بودن داره.

- کارت رسیده جایی، راضی شدی به مرگم.

بیمار از خودش قطع امید کرده بود. مامانم برای اینکه امیدو بهش برگردونه یه آواداکداورا بهش زد. الان اون دنیا هیچکدوم از علائمی که مامان گفتو نداره و روحشم کاملا شاده.

2.
- پراسپرا اینکاچوووو!

مروپ که در حال نوشتن طومار تکالیفش بود با تعجب سرش را بالا آورد و به ملانی نگاه کرد. احساس می‌کرد پروفسور، فحشی بسیار ناجور را به زبان آورده است.
- شفادهنده هم شفادهنده‌های قدیم؛ لااقل فحش نمی‌دادن.

این جمله را گفت و سرش را در طومارش فرو برد که ناگهان دوباره صدای بلند عطسه ملانی در کلاس پیچید.
- پراسپرا اینکاچووووووو!

مروپ که از ترس این صدای هولناک، دواتش را روی خودش برگردانده بود، با نگرانی به ملانی نگاه کرد.
- پروفسور مامان، خوبین؟! چیزی سردی‌تون کرده؟ چایی نبات بدم گرم شین؟
- نه نه... خوبم. فقط فکر کنم یکم حساسیت دارم. حساسیت به... به... پراسپرا اینکاچووووووووووو!

مروپ که احساس کرده بود در اثر عطسه آخر، تعدادی از گسل‌های اسکاتلند و حومه لرزیده است، زیر نیمکتش پناه گرفت. وقتی به نظرش کمی اوضاع امن‌تر شد با نگرانی به سمت ملانی رفت و از داخل جیبش یک چای‌نبات بیرون آورد و به زور در دست ملانی گذاشت.
- بیا مامان جان. بخور. سرماخوردی... باید بدنتو گرم نگه داریم و مایعات داغ بخوری.

ملانی سعی داشت چای‌نبات را پس بزند و عطسه دیگری کند که مروپ بینی او را گرفت و چای‌نبات را به زور در حلقش ریخت و پشت‌بندش نیز انواع سوپ سیرابی، کلم و ماهی. تلاش کرد نفس بکشد که حوله‌ بزرگی روی سرش افتاد؛ سپس یک کتری در حال جوشیدن با گاز پیکنیکی زیرش، به زور زیر حوله و بینی آبریزش‌دار ملانی چپانده شد. کتری می‌جوشید و رایحه اکالیپتوس، روغن بنفشه و پیاز، همه جا را فرا می‌گرفت.

- فشار بیار مامان جان... نه چیز... نفس بکش مامان جان. نفس بکش... تو می‌تونی! مامان الان مجاری تنفسی‌تو باز می‌کنه!

ویروس‌های سرماخوردگی ملانی که در پنجشنبه شب خویش و عشق و صفا به سر می‌بردند، با این هجوم‌های ناگهانی دچار چنان غافلگیری‌ای شدند که در دم توسط عملیات مروپ نابود شدند. ملانی که از این عملیات زنده مانده و در نتیجه قوی‌تر شده بود، با سلامتی کامل توانست به آغوش گرم جامعه بازگردد.

البته پس از یک هفته بستری شدن در بخش مسمومیت‌های سنت‌مانگو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!