آسمان بالای گورستان، گویی خود نیز در میان یک سوگواری بیصدا بود؛ در این ساعت غروب، حتی درخشش همیشگی چهرهی فلور نیز نمیتوانست از سنگینی اتمسفر این مکان بکاهد؛ گویی خود نور نیز در برابر وقار سرد درختان سرو و سکوت سنگین خاک، تسلیم شده بود.
فلور و گابریل، در برابر سنگ ساده و قدیمی قبر مادربزرگ ایستاده بودند. باد سردی از میان درختان سرو میوزید و صدایی شبیه به نالهی دوردست ایجاد میکرد. فلور، با چشمان درخشانی که از اضطراب و هیجان میلرزید، به سنگ سرد نگاه کرد. او در میان یک دوراهی بزرگ گیر کرده بود؛ دوراهیای که قلبش را پارهپاره میکرد.
او میان دو دنیا ایستاده بود: ماندن در فرانسه، سرزمینی که ریشههایش در آن بود، اما در عین حال، زندانی بود که هر روز او را با نگاههای سنگین و قضاوتگرانه محاصره میکرد. او از آن نگاههایی خسته بود که همیشه بر زیبایی بینقص و خیرهکنندهی او خیره میشدند؛ نگاههایی که انگار او را نه یک انسان، بلکه یک شیء برای تماشا میدیدند. اما بدتر از آن، خاطرهی تلخ مسابقات جادوگری بود. او هنوز میتوانست طنین خندههای مسخرهی مردم فرانسوی را در گوشهایش بشنود که در مرحلهی دوم مسابقات سهجادوگر، به دلیل کنارهگیری و متفاوت بودنش، او را تحقیر کرده بودند. او میخواست فرار کند؛ نه از فرانسه، بلکه از تصویری که دیگران از او ساخته بودند. او میخواست جایی برود که کسی او را نشناسد، جایی که مجبور نباشد مدام در برابر آینهی قضاوت دیگران بایستد. هرچند او پیش از این هم فرانسه را ترک کرده بود، اما آن فقط یک "مکث" بود؛ او هرگز قصد نداشت برای همیشه ریشههایش را از این خاک جدا کند، اما حالا، درد نگاهها، او را به فکر یک کوچ همیشگی واداشته بود.
گابریل، با چهرهای که سایههای غروب آن را سنگینتر کرده بود، بازوی فلور را لمس کرد و زمزمه کرد:
- فلور، بیا برگردیم. هوا داره سرد میشه. مادربزرگ دیگه نمیشنوه. کلماتت فقط تو هوا پراکنده میشن و از بین میرن.
فلور، در حالی که با انگشتان ظریفش لبهی ردای خود را صاف میکرد، سرش را به نشانهی مخالفت تکان داد. او با لحنی که میلرزید اما همچنان وقار فرانسویاش را داشت، گفت:
- اون میشنوه، گابریل. اون با قلب ما میشنوه. حرف زدن فقط یکی از راه های ارتباط برقرار کردنه.
گابریل آهی کشید و با لحنی که آمیزهای از نگرانی و خستگی بود، گفت:
- تو همیشه همینقدر دراماتیک هستی. حتی با مردگان هم مثل یک صحنهی تئاتر رفتار میکنی.
فلور به سرعت چرخید و به چشمان خواهرش خیره شد. چشمانش از اشک و خشم میدرخشید.
- مگه میشه تا ابد فقط "تماشا" کرد؟ گابریل، من میخوام "زندگی" کنم! میخوام جایی باشم که وقتی به آینه نگاه میکنم، فقط خودم رو ببینم، نه اون چیزی که مردم فرانسه میبینن. من میخوام بدونم آیا ریشههام باید زنجیرم باشن یا تکیهگاهم؟
او دوباره به سمت سنگ قبر برگشت و با وقاری که از رنج میآمد، زانو زد. او میدانست که برای برقراری ارتباط با روحی که دیگر در دنیای مادی نیست، باید از نمادها استفاده کند.
او ابتدا از جیب کوچکش، یک پر سفید بیرون آورد و آن را به آرامی در هوا رها کرد تا با نسیم به حرکت درآید: نمادِ پرواز و رهایی. سپس، با انگشتانش، در هوا شکلی از یک زنجیر را ترسیم کرد و سپس با یک حرکت سریع و قاطع، انگشتانش را از هم باز کرد، انگار که زنجیر را پاره کرده باشد: نماد شکستن بندها.
گابریل که با دیدن این حرکات، کمی از فلور فاصله گرفته بود، با لحنی ملایمتر گفت:
- تو داری با تمام وجودت با مادربزرگ حرف میزنی، اما فکر میکنی اون جوابی برای این آشفتگیت داره؟
فلور پاسخ نداد. او میخواست پاسخ را خودش پیدا کند. او یک سنگ کوچک را از میان خاک بیرون کشید و آن را در کف دستش قرار داد: نماد ریشهها و ثبات. سپس، همزمان، با دست دیگرش، یک رشته از گلهای یاس وحشی را که در دست داشت، به سمت باد گرفت تا دور شوند: نماد رهایی.
او این دو را در برابر سنگِ قبر قرار داد؛ یکی در سمتِ راست (ثبات) و یکی در سمت چپ (رهایی). او با چشمانی که حالا از اشک پنهان لبریز بود، به سنگ خیره شد. او با صدایی که حالا به یک نجوا تبدیل شده بود، گفت:
- مادربزرگ... اگر موندن، فقط تکرار یک سکوت طولانی میان نگاههای دیگران باشه، پس ما برای چی اینجا هستیم؟ و اگر رفتن، به معنای از دست دادن خودمون باشه.. آیا ما گناهکاریم؟
او سکوت کرد. تمام وجودش در حالت انتظار بود. گابریل، که حالا مبهوت این نمایش آیینی شده بود، در سکوت کنار او ایستاد و تنها به فلور چشم دوخت.
در همان لحظه، نسیم غریبی وزید. اما این بار، نسیم از میان گلهای یاس در دست فلور نگذشت؛ بلکه از میان سنگ قبر، بویِ عجیبی از عطر همیشگی مادربزرگ در زمان بچگی فلور بلند شد، و سایهی یک پرنده بزرگ، برای لحظهای کوتاه، از روی سنگ قبر گذشت؛ درست از سمت سنگ (ثبات) به سمت گلها (رهایی).فلور نفسش را در سینه حبس کرد. او لرزش بسیار خفیفی در سنگ قبر حس کرد، گویی سنگ در پاسخ به انتخاب او، تکانی کوتاه خورده باشد. او به گابریل نگاه کرد؛ هر دو میدانستند که پاسخ آمده است...
آنلاینها
12 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
زبان شناسی جادویی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ: زبان شناسی جادویی
پاسخ: زبان شناسی جادویی
پاسخ: زبان شناسی جادویی
پاسخ: زبان شناسی جادویی
پاسخ: زبان شناسی جادویی
پاسخ: زبان شناسی جادویی
پاسخ: زبان شناسی جادویی
پاسخ: زبان شناسی جادویی
پاسخ: زبان شناسی جادویی
پاسخ: زبان شناسی جادویی
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج









امیدوارم که تصحیحشون کرده باشم... تصحیح هم نکرده باشم فدای سرم... میدم راسوها تصحیح کنن. آره، اینطوری خوبه. همهچی مرتبه. 





دابی گفت همهی دانشآموزا تونست کلاس رو ترک کرد و به کارشون رسید. خصوصا بلاتریکس بانو. 




همگی دنبال دابی اومد تا شاید منظور دابی رو بهتر فهمید ...
نمیشد از این که اگه بستنیمون رو به موقع نخوریم آب میشه، اینو نتیجه بگیریم و همیشه بستنیمون رو سر وقت بخوریم؟ 

برای همین حتا یک پیغام واحد طبیعت، تونست برای دو تا آدم مختلف، دو تا معنی متفاوت داشت! مثلا پروفسور اسلاگهورن وقتی بارش بارون روی گل سرخ و علف هرز رو دید، نتیجه گرفت که اگر به گل سرخ آب داد، گل خوشگل و خوش عطر شد! اما اگر به علف هرز آب داد، علف بیشتر به پر و پاش پیچید! پس پروفسور اسلاگهورن از همین صحنه نتیجه گرفت که بهتر بود همهی آبش ... یعنی همهی توجه و تمرکزش در کلاس رو برای ساحرههایی که مثل گل سرخ خوشگل بود نگه داشت. 
