تدریس جلسه چهارم
اردوهای علمی-تفریحی پروفسور دابی، باعث استقبال باشکوهی از کلاسش شده بود. به نحوی که نه تنها دانشآموزان زیادی سر کلاس حضور داشتند، بلکه حتا افراد فارغالتحصیل نیز بینشان دیده میشد. مثلا بلاتریکس لسترنج که مشغول پاک کردن سیاهی زیر ناخنهایش با نوک خنجر بود و احتمالا تصور میکرد یک گیرهی سرِ صورتیِ پاپیونیِ کوچک، میتواند او را در همان ردای مشکی و زیرردایی دکلتهاش، از تابلو بودن خارج کند. به هر حال هر چه که بود تمام دنشآموزان زیر چشمی به او خیره شده و صدای نفسشان هم به گوش نمیرسید. سکوتی که یکی دو دقیقه پس از زمان رسمی شروع کلاس، با صدای قدمهای کوچکی یک جن خانگی شکست که دوان دوان خود را به کلاس رسانده بود.
- پروفسور دابی (جنّ بد) گفت که امروز کلاس تعطیل بود.

دابی گفت همهی دانشآموزا تونست کلاس رو ترک کرد و به کارشون رسید. خصوصا بلاتریکس بانو.

وینکی جن پیامرسان خوب؟

قهقههی شیطانی بلاتریکس بلند شد. صدایی گوشخراش که حاضر بودی نیمی از عمرت را بدهی اما دیگر آن را نشنوی.
- واقعا فکر کردین دو تا جن خونگی احمق انقدر باهوش هستین که بلا رو دست به سر کنین؟ اون موز چیه توی دستت قایمش کردی؟ بهت رشوه داده؟ همین جاست آره؟
بلا ناگهان سراسیمه بلند شد و مقابل درب کلاس رفت. در چارچوب ایستاد و نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت ... اثری از دابی نبود. همین که برگشت، دانشآموزان را دید که دور وینکی حلقه زده و دستهایشان به سوی موز وینکی دراز شده. لحظهای بعد، دستها به موز رسید و دیگر هیچ دانشآموزی در کلاس نبود.
***
مدتی طول کشید تا دانشآموزان با فضایی که در آن ظاهر شدند تطابق پیدا کنند. سرسبزی و گِل! تمام امواج نور خورشید بین انبوه شاخ و برگ درختان گرفتار میشد و چیزی جز یک روشنایی نسبی در تمام محیط از آن باقی نمیماند. نمِ خاک، عطر گل و گیاه، و میوههای نیمهترشیده و الکلانداخته، اجزای اصلی تشکیلدهندهی رایحهی پرآکنده در محیط بودند.
- همگی به لوکیشن خاص جلسه آخر از کلاسمون خوش اومد! دابی رو بابت این تغییرات اجباری بخشید.
نگاههای متعجب دانشآموزان این طرف و آن طرف میچرخید. جز درخت و درخت، چیزی نمیدیدند.
- گیج نشد! دابی این جا بود! واهاهاهاهاهاهای!

اشارهی وینکی با موز-رمز تاز به سمت بالا، باعث شد نگاه ها به سوی موجودی ریز نقش با گوشهایی مانند بالهای گشودهی خفاش برود که با تودهای از برگ بدنش را پوشانده بود. دابیِ جنگلی از یک ریسمان سبز آویزان شده و از شاخهای در ارتفاعات بالا، به سمت دانشآموزان تاب میخورد! استاد تالاپّی بین شاگردانش فرود آمد و تدریسش را آغاز کرد.
- خوب! همگی با دقت گوش داد ... و یک نفر به من گفت که اینجا چه صدایی شنید؟
- جیغ میمونها!

- زبان امروز زبان جیغه استاد؟ فکر کنم این میمونه داره میگه یکی موزش رو گرفت.

- اوه اوه ... این یکی جیغش خیلی ناگهانی و از ته دل بود استاد. فکر کنم کار بدی باهاش کردن.

- خیر! یک دقیقه زبون به دهن گرفت! موضوع اصلا جیغ و میمون نبود!

همگی دنبال دابی اومد تا شاید منظور دابی رو بهتر فهمید ...
دابی کلاه پروفسوریاش را محکم چسبید تا مانع دزدیده شدنش توسط یکی از میمونها شود و سپس آهسته به راه افتاد. اندکی که از گلّه دور شدند و صداها کمتر شد، دابی حین حرکت توضیحاتش را نیز از سر گرفت.
- خوب ... درس امروز یکی از قدرتمندترین و اصیلترین زبانها بود. زبانی که از خود بشر هم عمر درازتری داشت. و شاید این عجیب بود، چون زبانها رو بشر ساخت تا به کمک اونها ارتباط برقرار کرد. پس چطور ممکن بود یک زبان از خود بشر قدیمیتر بود؟ حالا یک نفر به دابی گفت که الان چی شنید؟
از انبوه درختان بلند فاصله گرفته و به برکهای رسیدند که اطرافش را بیشتر بوتههای کوتاه، نیزار و علف فرا گرفته بود.
- صدای قور قور غورباقهها؟

- صدای نم نم قطرههای آبی که رو سطح برکه فرود میاد؟

- صدای بادی که لای درختا میپیچه؟

- صدای جیغ اون میمونه که تا این فاصله هم میاد؟ ,واقعا کار بدی دارن باهاش میکنن!

دابی که همچنان در ابتدای دسته پیش میرفت، متوقف شد و برگشت رو به بقیه.
- شما همه جواب رو گفت، و نگفت! همگی جزء رو شنید ... اما دابی وقتی یک عالمه جزء دید، توش دنبال یک دونه کُلّ گشت!
دابی نمیدانست نگاههای مبهوت بابت مبهم بودن صحبت خودش است یا فضای کلاس دانشآموزان را غرق خود کرده؟
- بگذارید دابی یک مثال زد! دابی وقتی به لونا بانو نگاه کرد، نگفت که یک جفت چشم دید، یک جفت دست دید، یک دماغ دید، یک عالمه مو دید، یک شکم دید و ... بلکه دابی گفت که لونا رو دید! اگرچه تک تک اونها رو هم دید. به همین ترتیب، دابی درسته که دابی هم صدای بارون شنید هم صدای باد شنید هم صدای جیغ هم صدای قور قور ... ولی دابی در واقع فقط یک صدا شنید؛ و اون صدای طبیعت بود.
- ببخشید پروفسور ... اما این که شد صدا! زبانش کجاست؟
- سوال خوبی پرسید ریگولوس قربان! بذارید دابی کامل توضیح داد ... امروز ما سراغ زبان طبیعت رفت. یعنی زبانی که از طریق اون، طبیعت با ما حرف زد و به ما پیغام رسوند. حالا این پیغام ممکن بود با همین صداها رسید، یا حتا بدون هیچ صدایی و فقط با دیدن یک منظره، شخص پیامی رو از طبیعت دریافت کرد!
هوا آهسته آهسته رو به تاریکی میرفت و صدای جیرجیرکها نیز به سمفونی محیط اضافه میشد.
- بذارید دابی چندتا مثال زد. تا حالا دقت کرد که بارون روی گل سرخ و علف هرز به یک اندازه بارید؟ این صحنه یک پیام پرتکرار طبیعت بود. مدام به بشر یادآوری کرد که به همه به صورت یکسان محبت ورزید! یا تا به حال به برگهای یک درخت نگاه کرد که توی پاییز چطور دونه به دونه روی زمین افتاد؟ پیامی که ما با دیدنش دونست هر چیزی سر موقع خودش انجام شد!
- پروفسور اون وقت برای پی بردن به این که هر چیزی یه وقتی داره واقعا لازم بود بیایم در اعماق جنگل تمرکز کنیم؟

نمیشد از این که اگه بستنیمون رو به موقع نخوریم آب میشه، اینو نتیجه بگیریم و همیشه بستنیمون رو سر وقت بخوریم؟

- گابریلا بانو تونست از هرچیزی که دوست داشت این نتیجه رو گرفت ... اما اینها فقط مشهورترین و سادهترین مثالها بود تا دابی منظورش رو از حرف زدن طبیعت رسوند. زبان طبیعت تونست حرفهای خیلی عمیقتر، پیچیدهتر و شخصیتری زد. بستگی داشت که شخص چقدر تونست با طبیعت اُنس گرفت و رفیق شد. باید با طبیعت صلح کرد و اجازه داد طبیعت حرف رو زد. مثلا دابی خودش وقتی امواج یک رود خروشان رو دید، روی تصمیم شورش علیه وزارت محکم شد! دابی زنده به آن بود که آرام نگرفت. دابی موج بود که آسودگی دابی عدم دابی بود.

اگر کسی سوالی نداشت دابی خودش رو برای این که الان آسوده بود تنبیه کرد!

کسی نمیدانست هرمیون برای نجات دابی از تنبیه دست بلند کرده، یا واقعا سوال دارد!
- اما پروفسور! چطور میتونیم متوجه بشیم منظور طبیعت رو درست متوجه شدیم؟ یعنی اگر به ما یک چیزی بگه ولی ما اشتباه برداشت کنیم چطور؟
- جوابهای مختلفی شد به این سوال داد. اما دابی به عنوان یک جن sceptic این پاسخ رو بیشتر پسندید: بعضیها معتقد بود که زبان طبیعت، در واقع ابزاری بود برای پیام دادن بین ما و خود ما! یعنی در واقع طبیعت به خودی خود حرفی نزد. بلکه ما ندای درون خودمون رو از طریق طبیعت شنید! اگر این فرض رو پذیرفت، دیگه شکی وجود نداشت! پیغام، همونی بود که خودت برداشت کرد ... چون خودت برای خودت فرستاد! به قول معروف وقتی که دونست، خودت دونست!

برای همین حتا یک پیغام واحد طبیعت، تونست برای دو تا آدم مختلف، دو تا معنی متفاوت داشت! مثلا پروفسور اسلاگهورن وقتی بارش بارون روی گل سرخ و علف هرز رو دید، نتیجه گرفت که اگر به گل سرخ آب داد، گل خوشگل و خوش عطر شد! اما اگر به علف هرز آب داد، علف بیشتر به پر و پاش پیچید! پس پروفسور اسلاگهورن از همین صحنه نتیجه گرفت که بهتر بود همهی آبش ... یعنی همهی توجه و تمرکزش در کلاس رو برای ساحرههایی که مثل گل سرخ خوشگل بود نگه داشت.

نگاه دابی به صورت ناگهانی به آسمان دوخته شد. بی آن که سرش را پایین آورد گفت:
- هوا داشت غروب کرد ... دابی باید خودش رو به غار رسوند. دابی متمرکز. دابی متصل به مادر طبیعت. دابی نیروانا!

و پیش از آن که کسی سر بجنباند، دوان دوان در میان درختان ناپدید شد. کسی نمیدانست بدون حضور دابی، وینکی، و موزی که رمزتاز بود، چطور باید از آمازون به هاگوارتز بازگردد!
***
تکلیف:
1. چطوری خودتونو نجات میدین و به هاگوارتز برمیگردین؟ (پاسخ کوتاه، نهایتا چند جمله) (2 نمره)
2. به صورت کوتاه و غیر رول، از زبان شخصیت خودتان پاسخ دهید که آیا طبیعت واقعا پیغامی برای انتقال به ما دارد، یا ما تنها ذهنیّتهای خودمان را به آن نسبت میدهیم؟ (4 نمره)
3. در یک رول، شخصیتتان را در موقعیتی قرار دهید که در برابر یک تصمیم مهم یا یک دوراهی، با الهام از طبیعت دست به انتخاب میزند. (14 نمره)
(میتوانید به قصد پیدا کردن پاسخ به دل طبیعت پناه ببرید یا تصادفا متوجه یکی از مظاهر طبیعت شده و بر تصمیمتان اثر بگذارد. نتیجهی این تصمیم میتواند مثبت یا منفی باشد. الهام از طبیعت نیز میتواند به صورت مستقیم یا غیرمستقیم و به هر شکلی که خودتان تصمیم میگیرید باشد. نیازی نیست لزوما مشابه مثالهای تدریس باشد.)