جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 14 تیر 1405 20:24
نمایش جزئیات
آفلاین
آسمان بالای گورستان، گویی خود نیز در میان یک سوگواری بی‌صدا بود؛ در این ساعت غروب، حتی درخشش همیشگی چهره‌ی فلور نیز نمی‌توانست از سنگینی اتمسفر این مکان بکاهد؛ گویی خود نور نیز در برابر وقار سرد درختان سرو و سکوت سنگین خاک، تسلیم شده بود.

فلور و گابریل، در برابر سنگ ساده و قدیمی قبر مادربزرگ ایستاده بودند. باد سردی از میان درختان سرو می‌وزید و صدایی شبیه به ناله‌ی دوردست ایجاد می‌کرد. فلور، با چشمان درخشانی که از اضطراب و هیجان می‌لرزید، به سنگ سرد نگاه کرد. او در میان یک دوراهی بزرگ گیر کرده بود؛ دوراهی‌ای که قلبش را پاره‌پاره می‌کرد.

او میان دو دنیا ایستاده بود: ماندن در فرانسه، سرزمینی که ریشه‌هایش در آن بود، اما در عین حال، زندانی بود که هر روز او را با نگاه‌های سنگین و قضاوت‌گرانه محاصره می‌کرد. او از آن نگاه‌هایی خسته بود که همیشه بر زیبایی بی‌نقص و خیره‌کننده‌ی او خیره می‌شدند؛ نگاه‌هایی که انگار او را نه یک انسان، بلکه یک شیء برای تماشا می‌دیدند. اما بدتر از آن، خاطره‌ی تلخ مسابقات جادوگری بود. او هنوز می‌توانست طنین خنده‌های مسخره‌ی مردم فرانسوی را در گوش‌هایش بشنود که در مرحله‌ی دوم مسابقات سه‌جادوگر، به دلیل کناره‌گیری و متفاوت بودنش، او را تحقیر کرده بودند. او می‌خواست فرار کند؛ نه از فرانسه، بلکه از تصویری که دیگران از او ساخته بودند. او می‌خواست جایی برود که کسی او را نشناسد، جایی که مجبور نباشد مدام در برابر آینه‌ی قضاوت دیگران بایستد. هرچند او پیش از این هم فرانسه را ترک کرده بود، اما آن فقط یک "مکث" بود؛ او هرگز قصد نداشت برای همیشه ریشه‌هایش را از این خاک جدا کند، اما حالا، درد نگاه‌ها، او را به فکر یک کوچ همیشگی واداشته بود.

گابریل، با چهره‌ای که سایه‌های غروب آن را سنگین‌تر کرده بود، بازوی فلور را لمس کرد و زمزمه کرد:
- فلور، بیا برگردیم. هوا داره سرد می‌شه. مادربزرگ دیگه نمی‌شنوه. کلماتت فقط تو هوا پراکنده می‌شن و از بین می‌رن.

فلور، در حالی که با انگشتان ظریفش لبه‌ی ردای خود را صاف می‌کرد، سرش را به نشانه‌ی مخالفت تکان داد. او با لحنی که می‌لرزید اما همچنان وقار فرانسوی‌اش را داشت، گفت:
- اون می‌شنوه، گابریل. اون با قلب ما می‌شنوه. حرف زدن فقط یکی از راه های ارتباط برقرار کردنه.

گابریل آهی کشید و با لحنی که آمیزه‌ای از نگرانی و خستگی بود، گفت:
- تو همیشه همین‌قدر دراماتیک هستی. حتی با مردگان هم مثل یک صحنه‌ی تئاتر رفتار می‌کنی.

فلور به سرعت چرخید و به چشمان خواهرش خیره شد. چشمانش از اشک و خشم می‌درخشید.
- مگه می‌شه تا ابد فقط "تماشا" کرد؟ گابریل، من می‌خوام "زندگی" کنم! می‌خوام جایی باشم که وقتی به آینه نگاه می‌کنم، فقط خودم رو ببینم، نه اون چیزی که مردم فرانسه می‌بینن. من می‌خوام بدونم آیا ریشه‌هام باید زنجیرم باشن یا تکیه‌گاهم؟

او دوباره به سمت سنگ قبر برگشت و با وقاری که از رنج می‌آمد، زانو زد. او می‌دانست که برای برقراری ارتباط با روحی که دیگر در دنیای مادی نیست، باید از نمادها استفاده کند.

او ابتدا از جیب کوچکش، یک پر سفید بیرون آورد و آن را به آرامی در هوا رها کرد تا با نسیم به حرکت درآید: نمادِ پرواز و رهایی. سپس، با انگشتانش، در هوا شکلی از یک زنجیر را ترسیم کرد و سپس با یک حرکت سریع و قاطع، انگشتانش را از هم باز کرد، انگار که زنجیر را پاره کرده باشد: نماد شکستن بندها.

گابریل که با دیدن این حرکات، کمی از فلور فاصله گرفته بود، با لحنی ملایم‌تر گفت:
- تو داری با تمام وجودت با مادربزرگ حرف می‌زنی، اما فکر می‌کنی اون جوابی برای این آشفتگیت داره؟

فلور پاسخ نداد. او می‌خواست پاسخ را خودش پیدا کند. او یک سنگ کوچک را از میان خاک بیرون کشید و آن را در کف دستش قرار داد: نماد ریشه‌ها و ثبات. سپس، همزمان، با دست دیگرش، یک رشته از گل‌های یاس وحشی را که در دست داشت، به سمت باد گرفت تا دور شوند: نماد رهایی.

او این دو را در برابر سنگِ قبر قرار داد؛ یکی در سمتِ راست (ثبات) و یکی در سمت چپ (رهایی). او با چشمانی که حالا از اشک پنهان لبریز بود، به سنگ خیره شد. او با صدایی که حالا به یک نجوا تبدیل شده بود، گفت:
- مادربزرگ... اگر موندن، فقط تکرار یک سکوت طولانی میان نگاه‌های دیگران باشه، پس ما برای چی اینجا هستیم؟ و اگر رفتن، به معنای از دست دادن خودمون باشه.. آیا ما گناهکاریم؟

او سکوت کرد. تمام وجودش در حالت انتظار بود. گابریل، که حالا مبهوت این نمایش آیینی شده بود، در سکوت کنار او ایستاد و تنها به فلور چشم دوخت.

در همان لحظه، نسیم غریبی وزید. اما این بار، نسیم از میان گل‌های یاس در دست فلور نگذشت؛ بلکه از میان سنگ قبر، بویِ عجیبی از عطر همیشگی مادربزرگ در زمان بچگی فلور بلند شد، و سایه‌ی یک پرنده بزرگ، برای لحظه‌ای کوتاه، از روی سنگ قبر گذشت؛ درست از سمت سنگ (ثبات) به سمت گل‌ها (رهایی).فلور نفسش را در سینه حبس کرد. او لرزش بسیار خفیفی در سنگ قبر حس کرد، گویی سنگ در پاسخ به انتخاب او، تکانی کوتاه خورده باشد. او به گابریل نگاه کرد؛ هر دو می‌دانستند که پاسخ آمده است...
𝘓'𝘢𝘮𝘰𝘶𝘳 𝘦𝘴𝘵 𝘭𝘢 𝘮𝘢𝘨𝘪𝘦 𝘭𝘢 𝘱𝘭𝘶𝘴 𝘱𝘶𝘪𝘴𝘴𝘢𝘯𝘵𝘦 ; 𝘗𝘢𝘳𝘤𝘦 𝘲𝘶'𝘪𝘭 𝘵𝘳𝘰𝘶𝘷𝘦 𝘴𝘰𝘯 𝘤𝘩𝘦𝘮𝘪𝘯 𝘫𝘶𝘴𝘲𝘶'𝘢𝘶 𝘤œ𝘶𝘳 𝘮ê𝘮𝘦 à 𝘥𝘪𝘴𝘵𝘢𝘯𝘤𝘦.
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 11 تیر 1405 22:03
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
- می‌گما، پس استاد کی میاد؟
- شاید مُرده.
- چه بهتر! برگرده پیش همون دایناسورا.

جادوآموز مربوطه ناگهان بوی نامطبوعی را در هوا استشمام نمود و احساس کرد دچار حالت تهوع شده. و این اتفاق دقیقا مصادف بود با ورود پیرمرد ریزه‌میزه‌ای که با کتاب کلفتی به زیر بغل، لنگان‌لنگان و با ابروهای درهم وارد کلاس شد. سپس حیران به بچه‌ها نگاه کرد. بعد دست انداخت توی جیب شلوار پاره‌پوره‌اش و کاغذ مچاله‌شده‌ای را از تویش در آورد و بازش کرد و چسباند به دماغ گنده‌اش تا شماره کلاس را مجددا بررسی کند.
- شماره‌ی کلاس که به‌نظر درسته...

کاغذ را به کناری پرت کرد و سپس فکورانه دماغش را با نوک انگشت خاراند.
- می‌گم که... تا کجا بهتون درس دادم؟

بچه‌ها به پچ‌پچ افتاند. هرپو ویزویز زنبورهایی که جلویش توی ردا نشسته بودند را می‌شنید.

ویز ویز ویز ویز ویز ویز...

عاقبت، خودشیرین خرخوان کلاس اعلام کرد:
- قرار بود امتحان بگیرید اوستاد!

ویزویزها مانند تلوزیونی که سیمش قطع شود، ناگهان خوابیدند. دوتا جادوآموز اولی حسابی ترش کردند. رو به خودشیرین، دست خود را با حالت افقی از جلوی گردن خود گذراندند. قیافه‌شان حین این کار ابدا دوستانه نبود. خودشیرین هم برای آنها تک‌ابروی ازخودراضی‌ای بالا انداخت.

هرپو هم که در حافظه‌ی مخدوش‌اش داده‌ای درمورد اینکه امروز جلسه‌ی اول است نیافته بود، کاملاً با این باور وارد شد که اواسط ترم است و با استناد بر حرف خودشیرین کلاس، باورش حتی قوی‌تر شد که وقت فروکردن آزمون میان‌ترمی صعب و سنگین به میان نوگلان جادوآموز فرارسیده.
- میان‌ترم رو که جلسه‌ی پیش گرفتیم. الان باید نمره‌هاتون رو می‌آوردم... که متأسفانه گویا فراموش کرده‌م.

ای بابا، از دست این هرپو! چه می‌شود کرد؟ بعضی شخصیت‌ها حتی به راوی داستان هم رکب می‌زنند و با نقض روایت او ضایعش می‌کنند. اشکالی ندارد... من هم بالاخره یک‌موقعی از خجالتشان درخواهم آمد و جبران خواهم نمود...

هرپو بعد از بیان این دیالوگ با سعی بر اینکه توجه بچه‌ها جلب نشود، پشت به آن‌ها کرد و یک دستش را به تخته تکیه داد. عرق از جبینش روانه گشته و نفسش سنگین شده و تنش گر گرفته بود و خس‌خس کنان و با چشمان ورقلنبیده‌شده هوا را از دهانش می‌داد داخل و بیرون می‌کرد.
- اشکالی نداره... اشکالی نداره... امیدوارم که تصحیح‌شون کرده باشم... تصحیح هم نکرده باشم فدای سرم... می‌دم راسوها تصحیح‌ کنن. آره، اینطوری خوبه. همه‌چی مرتبه.

و بدین صورت خودش را سریعاً جمع و جور کرد و با لبخندی بزرگ، احمقانه و بی‌دندان برگشت سمت بچه‌ها.
- خیله خب! بریم که درس اول این جلسه رو بدیم...

در حالی که همان لبخند احمقانه را بر چهره داشت و چوبدستی‌اش را مشتاقانه بالا آورده بود، خشکش زد. عرق سردی بر شقیقه‌اش نشست. اصلا موضوع کلاس چه بود؟

یکی دوتا از بچه‌ها خمیازه کشیدند.

- ختم جلسه!

کسی اعتراضی نکرد.

هرپو همانطور که لنگ‌لنگان به سمت در می‌رفت، انبوه گاز زردرنگ و بدبویی به‌سان سیمرغ افسانه‌ای از ماتحتش به هوا خاست و در فضای کلاس پخش شد و ذرات منحوس‌ و متعفن‌اش بالای سر بچه‌ها تراکم بیشتری یافته و شکل کلماتی را به خود گرفتند. بچه‌ها همانطور که بینی‌شان را گرفته و نفس‌ها را در سینه حبس کرده بودند، خواندند:
نقل قول:
تکلیف:
شما بنا به دلایلی می‌خواید که با کسی که زبان شما رو بلد نیست، به‌نحوی ارتباط برقرار کنید. دقت کنید که شما زبون همدیگه رو نمی‌فهمید، پس باید به روش‌های دیگه‌ای برای برقراری ارتباط روی بیارید. به‌هرحال، زبان فقط یکی از راه‌های رد و بدل کردن پیامه. در این سناریو، چه حربه‌های محیرالعقولی رو به کار می‌بندید و آیا موفق خواهید شد در نهایت یا نه؟ حتماً هم لازم نیست هدفتون یک آدم باشه. یک حیوان، شی‌ء، مفهوم یا هرآنچه که به ذهن خلاق خودتون می‌رسه. این رول رو در قالب کاراکتر شناسه‌ی خودتون بنویسید، نه شخصیت دیگه.


سپس ذخایر اکسیژن‌شان تمام شد و دستشان را از دماغ برداشتند و همزمان با تقلید و تولید صدای گاومیش رمیده، برای بلعیدن هوای تازه و خوشبو به سوی پنجره شتافتند و همدیگر را زیر دست و پا له کردند.
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/4/11 22:12:13
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/4/11 22:14:35
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/4/11 22:25:48
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/4/12 16:23:25
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 آذر 1404 13:05
نمایش جزئیات
آفلاین
طبق قانون زیر، ۱۰ امتیاز از گروه ریونکلاو به‌دلیل عدم ارسال امتیازات(جلسه چهارم) توسط پرفسور دابی در بازه‌ی زمانی مقرر (دو هفته) کسر می‌گردد.

نقل قول:
جریمه‌ی بدقولی اساتید: اگر استاد امتیازات را به‌موقع ارسال نکند، ۱۰ امتیاز از گروهش کسر شده و تمام شرکت‌کنندگان آن کلاس ۲۰ از ۲۰ خواهند گرفت. همچنین اگر استاد بدون هماهنگی قبلی جلسه‌ای را برگزار نکند، ۲۰ امتیاز از گروهش کم خواهد شد و مدیریت یا استاد جایگزین، کلاس را برگزار خواهد کرد. بنابراین، بدقولی تنها به ضرر گروه استاد تمام خواهد شد.


امتیازات جلسه چهارم کلاس زبان شناسی جادویی


اسلیترین: 20 از 60 امتیاز
1- گلرت گریندلوالد: 20 امتیاز


گریفیندور: 0 از 60 امتیاز


ریونکلاو: 0 از 60 امتیاز


هافلپاف: 0 از 60 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 آبان 1404 17:07
نمایش جزئیات
آفلاین
طبق قانون زیر، ۱۰ امتیاز از گروه ریونکلاو به‌دلیل عدم ارسال امتیازات(جلسه سوم) توسط پرفسور دابی در بازه‌ی زمانی مقرر (دو هفته) کسر می‌گردد.

نقل قول:
جریمه‌ی بدقولی اساتید: اگر استاد امتیازات را به‌موقع ارسال نکند، ۱۰ امتیاز از گروهش کسر شده و تمام شرکت‌کنندگان آن کلاس ۲۰ از ۲۰ خواهند گرفت. همچنین اگر استاد بدون هماهنگی قبلی جلسه‌ای را برگزار نکند، ۲۰ امتیاز از گروهش کم خواهد شد و مدیریت یا استاد جایگزین، کلاس را برگزار خواهد کرد. بنابراین، بدقولی تنها به ضرر گروه استاد تمام خواهد شد.


امتیازات جلسه سوم کلاس زبان شناسی جادویی


اسلیترین: 40 از 60 امتیاز
1- گلرت گریندلوالد: 20 امتیاز
2- بلاتریکس لسترنج: 20 امتیاز


گریفیندور: 0 از 60 امتیاز


ریونکلاو: 40 از 60 امتیاز
1- لونا لاوگود: 20 امتیاز
2- گابریلا پرنتیس: 20 امتیاز


هافلپاف: 20 از 60 امتیاز
1- ریگولوس بلک: 20 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 25 آبان 1404 12:10
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
1.
خودمان را به اولین رودخانه می‌رسانیم و مسیر آن به سمت پایین‌دست را پیش می‌گیریم تا به یک آبادی برسیم. در آن آبادی، اهالی را قتل عام می‌کنیم و از آب و غذا و از همه مهم‌تر سرویس بهداشتی‌شان استفاده می‌کنیم و سپس با یک آپارات تمیز در هاگزمید ظاهر می‌شویم. از آنجا به بعد قلعه مشخص است و می‌رویم به هاگوارتز.

2.
طبیعت همه چیز است. آغاز و پایان است. مسیر است. پویا است و در عین حال هر کسی پویایی آن را درک نمی‌کند. ما و ذهنیتمان جمیعاً همه بخشی از طبیعت هستیم و نسبت دادن یا ندادن آنچه به ذهنمان می‌آید به طبیعت کار بیهوده‌ایست. او مادرمان است و باید در حفظ و نگهداری‌اش کوشا باشیم و آن را به فنا ندهیم.

3.
گلرت گریندلوالد در جنگل تاریک قدم می‌زد به امید که خونرسانی به همه‌جای بدنش به درستی انجام شود و متابولیسم به‌هم‌ریخته‌اش به جای قبل بازگردد. همچنین، پروفسور دابی‌العالمین از آنها خواسته بود بروند از طبیعت الهام بگیرند. او هم به دنبال الهام از طبیعت بود. رفت و رفت و رفت. در مسیر جنگلی زیبا و تاریک، درخت‌هایی را می‌دید که جُفت‌جُفت کنار هم قد کشیده بودند و شاخ و برگشان در هم فرو رفته بود. با خود گفت اصلاً دوست ندارد به این شکل از طبیعت الهام بگیرد. الهام را باید از چیزهای دیگری گرفت. پس به راهش ادامه داد.
رفت و رفت و رفت و به دو رودخانه‌ی موازی رسید که کمی پایین‌تر به هم می‌رسیدند و آب‌هایشان با هم یکی می‌شد. با خود اندیشید، حتماً طبیعت شوخی‌اش گرفته. چرا باید پاسخ تکلیف اول را جلویش قرار دهد. راهش را کج کرد و تصمیم گرفت این بار به سمت غرب حرکت کند. کمی جلوتر دو سانتور سیکس‌پک‌دار و پشمالو را دید که مشغول بودند. از آنجایی که می‌دانست "مشغول بودند" برای بعضی حاوی نکات انحرافی است، تصمیم گرفت دفترچه‌اش را بیرون بکشد و الهام‌هایی که می‌گیرد را مستقیم و غیرمستقیم در آن یادداشت کند و جای شک و شبهه‌ای باقی نگذارد.

دو سانتور دیدم که مشغول آواز خواندن بودند:

تو مزرعه مشغول کار و شخمم
اگر که محصول نمی‌ده به من چه؟

آن دو سانتور قاه قاه می‌خندیدند. طبیعت چنان با آنها کرده بود که هم آن چند پای تنومند اسب را داشته باشند، هم بدن و مغز انسانی با قدرت تعقل و تفکر! این الهام را چگونه باید معنی کنم؟ طبیعت جان من می‌گذارم این دو سانتور به آواز خواندن مشغول بمانند و برمی‌گردم به همان رودخانه و سعی می‌کنم از ماهی‌ها چیزهایی دستگیرم شود و در دفترم بنویسم.



و اینچنین شد که گریندلوالد در دوراهی بین رودخانه‌ها و سانتورهای عجیب و غریب، رودخانه‌های بی‌آزار و کم‌خطر را انتخاب کرد و مشقش را با تماشای ماهی‌های ریز و درشتی که همدیگر را می‌خوردند تکمیل کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: چهارشنبه 14 آبان 1404 19:26
نمایش جزئیات
آفلاین
طبق قانون زیر، ۱۰ امتیاز از گروه ریونکلاو به‌دلیل عدم ارسال امتیازات(جلسه دوم) توسط پرفسور دابی در بازه‌ی زمانی مقرر (دو هفته) کسر می‌گردد.

نقل قول:
جریمه‌ی بدقولی اساتید: اگر استاد امتیازات را به‌موقع ارسال نکند، ۱۰ امتیاز از گروهش کسر شده و تمام شرکت‌کنندگان آن کلاس ۲۰ از ۲۰ خواهند گرفت. همچنین اگر استاد بدون هماهنگی قبلی جلسه‌ای را برگزار نکند، ۲۰ امتیاز از گروهش کم خواهد شد و مدیریت یا استاد جایگزین، کلاس را برگزار خواهد کرد. بنابراین، بدقولی تنها به ضرر گروه استاد تمام خواهد شد.


امتیازات جلسه دوم کلاس زبان شناسی جادویی


اسلیترین: 60 از 60 امتیاز
1- مروپ گانت: 20 امتیاز
2- بلاتریکس لسترنج: 20 امتیاز
3- لرد ولدمورت: 20 امتیاز


گریفیندور: 60 از 60 امتیاز
1- جینی ویزلی: 20 امتیاز
2- هرمیون گرنجر: 20 امتیاز
3- کوین کارتر: 20 امتیاز

4- ملانی استانفورد: 20 امتیاز


ریونکلاو: 60 از 60 امتیاز
1- لیلی لونا پاتر: 20 امتیاز
2- گابریلا پرنتیس: 20 امتیاز
3- بردلی: 20 امتیاز

4- لاکرتیا بلک: 20 امتیاز


هافلپاف: 0 از 60 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: چهارشنبه 14 آبان 1404 02:26
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تدریس جلسه چهارم


اردوهای علمی-تفریحی پروفسور دابی، باعث استقبال باشکوهی از کلاسش شده بود. به نحوی که نه تنها دانش‌آموزان زیادی سر کلاس حضور داشتند، بلکه حتا افراد فارغ‌التحصیل نیز بینشان دیده می‌شد. مثلا بلاتریکس لسترنج که مشغول پاک کردن سیاهی زیر ناخن‌هایش با نوک خنجر بود و احتمالا تصور می‌کرد یک گیره‌ی سرِ صورتیِ پاپیونیِ کوچک، می‌تواند او را در همان ردای مشکی و زیرردایی دکلته‌اش، از تابلو بودن خارج کند. به هر حال هر چه که بود تمام دنش‌آموزان زیر چشمی به او خیره شده و صدای نفسشان هم به گوش نمی‌رسید. سکوتی که یکی دو دقیقه پس از زمان رسمی شروع کلاس، با صدای قدم‌های کوچکی یک جن خانگی شکست که دوان دوان خود را به کلاس رسانده بود.

- پروفسور دابی (جنّ بد) گفت که امروز کلاس تعطیل بود. دابی گفت همه‌ی دانش‌آموزا تونست کلاس رو ترک کرد و به کارشون رسید. خصوصا بلاتریکس بانو. وینکی جن پیام‌رسان خوب؟

قهقهه‌ی شیطانی بلاتریکس بلند شد. صدایی گوشخراش که حاضر بودی نیمی از عمرت را بدهی اما دیگر آن را نشنوی.

- واقعا فکر کردین دو تا جن خونگی احمق انقدر باهوش هستین که بلا رو دست به سر کنین؟ اون موز چیه توی دستت قایمش کردی؟ بهت رشوه داده؟ همین جاست آره؟

بلا ناگهان سراسیمه بلند شد و مقابل درب کلاس رفت. در چارچوب ایستاد و نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت ... اثری از دابی نبود. همین که برگشت، دانش‌آموزان را دید که دور وینکی حلقه زده و دست‌هایشان به سوی موز وینکی دراز شده. لحظه‌ای بعد، دست‌ها به موز رسید و دیگر هیچ دانش‌آموزی در کلاس نبود.

***


مدتی طول کشید تا دانش‌آموزان با فضایی که در آن ظاهر شدند تطابق پیدا کنند. سرسبزی و گِل! تمام امواج نور خورشید بین انبوه شاخ و برگ درختان گرفتار می‌شد و چیزی جز یک روشنایی نسبی در تمام محیط از آن باقی نمی‌ماند. نمِ خاک، عطر گل و گیاه، و میوه‌های نیمه‌ترشیده و الکل‌انداخته، اجزای اصلی تشکیل‌دهنده‌ی رایحه‌ی پرآکنده در محیط بودند.

- همگی به لوکیشن خاص جلسه آخر از کلاسمون خوش اومد! دابی رو بابت این تغییرات اجباری بخشید.

نگاه‌های متعجب دانش‌‌آموزان این طرف و آن طرف می‌چرخید. جز درخت و درخت، چیزی نمی‌دیدند.

- گیج نشد! دابی این جا بود! واهاهاهاهاهاهای!

اشاره‌ی وینکی با موز-رمز تاز به سمت بالا، باعث شد نگاه ها به سوی موجودی ریز نقش با گوش‌هایی مانند بال‌های گشوده‌ی خفاش برود که با توده‌ای از برگ بدنش را پوشانده بود. دابیِ جنگلی از یک ریسمان سبز آویزان شده و از شاخه‌ای در ارتفاعات بالا، به سمت دانش‌آموزان تاب می‌خورد! استاد تالاپّی بین شاگردانش فرود آمد و تدریسش را آغاز کرد.

- خوب! همگی با دقت گوش داد ... و یک نفر به من گفت که این‌جا چه صدایی شنید؟

- جیغ میمون‌ها!

- زبان امروز زبان جیغه استاد؟ فکر کنم این میمونه داره میگه یکی موزش رو گرفت.

- اوه اوه ... این یکی جیغش خیلی ناگهانی و از ته دل بود استاد. فکر کنم کار بدی باهاش کردن.

- خیر! یک دقیقه زبون به دهن گرفت! موضوع اصلا جیغ و میمون نبود! همگی دنبال دابی اومد تا شاید منظور دابی رو بهتر فهمید ...

دابی کلاه پروفسوری‌اش را محکم چسبید تا مانع دزدیده شدنش توسط یکی از میمون‌ها شود و سپس آهسته به راه افتاد. اندکی که از گلّه دور شدند و صداها کم‌تر شد، دابی حین حرکت توضیحاتش را نیز از سر گرفت.

- خوب ... درس امروز یکی از قدرتمندترین و اصیل‌ترین زبان‌ها بود. زبانی که از خود بشر هم عمر درازتری داشت. و شاید این عجیب بود، چون زبان‌ها رو بشر ساخت تا به کمک اون‌ها ارتباط برقرار کرد. پس چطور ممکن بود یک زبان از خود بشر قدیمی‌تر بود؟ حالا یک نفر به دابی گفت که الان چی شنید؟

از انبوه درختان بلند فاصله گرفته و به برکه‌ای رسیدند که اطرافش را بیشتر بوته‌های کوتاه، نیزار و علف فرا گرفته بود.

- صدای قور قور غورباقه‌ها؟

- صدای نم نم قطره‌های آبی که رو سطح برکه فرود میاد؟

- صدای بادی که لای درختا میپیچه؟

- صدای جیغ اون میمونه که تا این فاصله هم میاد؟ ,واقعا کار بدی دارن باهاش می‌کنن!

دابی که همچنان در ابتدای دسته پیش می‌رفت، متوقف شد و برگشت رو به بقیه.

- شما همه جواب رو گفت، و نگفت! همگی جزء رو شنید ... اما دابی وقتی یک عالمه جزء دید، توش دنبال یک دونه کُلّ گشت!

دابی نمی‌دانست نگاه‌های مبهوت بابت مبهم بودن صحبت خودش است یا فضای کلاس دانش‌آموزان را غرق خود کرده؟

- بگذارید دابی یک مثال زد! دابی وقتی به لونا بانو نگاه کرد، نگفت که یک جفت چشم دید، یک جفت دست دید، یک دماغ دید، یک عالمه مو دید، یک شکم دید و ... بلکه دابی گفت که لونا رو دید! اگرچه تک تک اون‌ها رو هم دید. به همین ترتیب، دابی درسته که دابی هم صدای بارون شنید هم صدای باد شنید هم صدای جیغ هم صدای قور قور ... ولی دابی در واقع فقط یک صدا شنید؛ و اون صدای طبیعت بود.

- ببخشید پروفسور ... اما این که شد صدا! زبانش کجاست؟

- سوال خوبی پرسید ریگولوس قربان! بذارید دابی کامل توضیح داد ... امروز ما سراغ زبان طبیعت رفت. یعنی زبانی که از طریق اون، طبیعت با ما حرف زد و به ما پیغام رسوند. حالا این پیغام ممکن بود با همین صداها رسید، یا حتا بدون هیچ صدایی و فقط با دیدن یک منظره، شخص پیامی رو از طبیعت دریافت کرد!

هوا آهسته آهسته رو به تاریکی می‌رفت و صدای جیرجیرک‌ها نیز به سمفونی محیط اضافه می‌شد.

- بذارید دابی چندتا مثال زد. تا حالا دقت کرد که بارون روی گل سرخ و علف هرز به یک اندازه بارید؟ این صحنه یک پیام پرتکرار طبیعت بود. مدام به بشر یادآوری کرد که به همه به صورت یکسان محبت ورزید! یا تا به حال به برگ‌های یک درخت نگاه کرد که توی پاییز چطور دونه به دونه روی زمین افتاد؟ پیامی که ما با دیدنش دونست هر چیزی سر موقع خودش انجام شد!

- پروفسور اون وقت برای پی بردن به این که هر چیزی یه وقتی داره واقعا لازم بود بیایم در اعماق جنگل تمرکز کنیم؟ نمی‌شد از این که اگه بستنیمون رو به موقع نخوریم آب میشه، اینو نتیجه بگیریم و همیشه بستنیمون رو سر وقت بخوریم؟

- گابریلا بانو تونست از هرچیزی که دوست داشت این نتیجه رو گرفت ... اما این‌ها فقط مشهورترین و ساده‌ترین مثال‌ها بود تا دابی منظورش رو از حرف زدن طبیعت رسوند. زبان طبیعت تونست حرف‌های خیلی عمیق‌تر، پیچیده‌تر و شخصی‌تری زد. بستگی داشت که شخص چقدر تونست با طبیعت اُنس گرفت و رفیق شد. باید با طبیعت صلح کرد و اجازه داد طبیعت حرف رو زد. مثلا دابی خودش وقتی امواج یک رود خروشان رو دید، روی تصمیم شورش علیه وزارت محکم شد! دابی زنده به آن بود که آرام نگرفت. دابی موج بود که آسودگی دابی عدم دابی بود. اگر کسی سوالی نداشت دابی خودش رو برای این که الان آسوده بود تنبیه کرد!

کسی نمی‌دانست هرمیون برای نجات دابی از تنبیه دست بلند کرده، یا واقعا سوال دارد!

- اما پروفسور! چطور می‌تونیم متوجه بشیم منظور طبیعت رو درست متوجه شدیم؟ یعنی اگر به ما یک چیزی بگه ولی ما اشتباه برداشت کنیم چطور؟

- جواب‌های مختلفی شد به این سوال داد. اما دابی به عنوان یک جن sceptic این پاسخ رو بیشتر پسندید: بعضی‌ها معتقد بود که زبان طبیعت، در واقع ابزاری بود برای پیام دادن بین ما و خود ما! یعنی در واقع طبیعت به خودی خود حرفی نزد. بلکه ما ندای درون خودمون رو از طریق طبیعت شنید! اگر این فرض رو پذیرفت، دیگه شکی وجود نداشت! پیغام، همونی بود که خودت برداشت کرد ... چون خودت برای خودت فرستاد! به قول معروف وقتی که دونست، خودت دونست! برای همین حتا یک پیغام واحد طبیعت، تونست برای دو تا آدم مختلف، دو تا معنی متفاوت داشت! مثلا پروفسور اسلاگهورن وقتی بارش بارون روی گل سرخ و علف هرز رو دید، نتیجه گرفت که اگر به گل سرخ آب داد، گل خوشگل و خوش عطر شد! اما اگر به علف هرز آب داد، علف بیشتر به پر و پاش پیچید! پس پروفسور اسلاگهورن از همین صحنه نتیجه گرفت که بهتر بود همه‌ی آبش ... یعنی همه‌ی توجه و تمرکزش در کلاس رو برای ساحره‌هایی که مثل گل سرخ خوشگل بود نگه داشت.

نگاه دابی به صورت ناگهانی به آسمان دوخته شد. بی آن که سرش را پایین آورد گفت:

- هوا داشت غروب کرد ... دابی باید خودش رو به غار رسوند. دابی متمرکز. دابی متصل به مادر طبیعت. دابی نیروانا!

و پیش از آن که کسی سر بجنباند، دوان دوان در میان درختان ناپدید شد. کسی نمی‌دانست بدون حضور دابی، وینکی، و موزی که رمزتاز بود، چطور باید از آمازون به هاگوارتز بازگردد!

***


تکلیف:

1. چطوری خودتونو نجات میدین و به هاگوارتز برمیگردین؟ (پاسخ کوتاه، نهایتا چند جمله) (2 نمره)

2. به صورت کوتاه و غیر رول، از زبان شخصیت خودتان پاسخ دهید که آیا طبیعت واقعا پیغامی برای انتقال به ما دارد، یا ما تنها ذهنیّت‌های خودمان را به آن نسبت می‌دهیم؟ (4 نمره)

3. در یک رول، شخصیتتان را در موقعیتی قرار دهید که در برابر یک تصمیم مهم یا یک دوراهی، با الهام از طبیعت دست به انتخاب می‌زند. (14 نمره)

(می‌توانید به قصد پیدا کردن پاسخ به دل طبیعت پناه ببرید یا تصادفا متوجه یکی از مظاهر طبیعت شده و بر تصمیمتان اثر بگذارد. نتیجه‌ی این تصمیم می‌تواند مثبت یا منفی باشد. الهام از طبیعت نیز می‌تواند به صورت مستقیم یا غیرمستقیم و به هر شکلی که خودتان تصمیم می‌گیرید باشد. نیازی نیست لزوما مشابه مثال‌های تدریس باشد.)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دابی در 1404/8/14 3:41:13
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 11 آبان 1404 21:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تکلیف اول: آخرین بار چه چیزی باعث گریه‌ی شما شد؟


به یاد دارم روزی از روزها، پیش از آنکه مسئولیت لندن به من سپرده شود، در خیابان‌های آن قدم می‌زدم و وضع مردم را نظاره‌گر بودم. در فقیرنشین‌ترین محله‌ی شهر، عده‌ای کودک این گوشه و آن گوشه روی زمین از حال رفته بودند، درحالیکه شکم‌هایشان به کمر چسبیده بود و رسماً چیزی به مرگشان باقی نمانده بود. این صحنه را که دیدم، یادم آمد حساب ساعت از دستم در رفته و زمان ناهار را از دست داده‌ام. با عجله خود را به رستوران محبوبم رساندم تا چیکن‌استراگانوف بسیار لذیذش را برای خود سفارش بدهم؛ متأسفانه آخرینش را نفر قبلی‌ام سفارش داده بود و من مجبور بودم خودم را با استیک و امید به اینکه فردا به موقع برسم و غذای مورد علاقه‌ام را سفارش بدهم سیر کنم. از فرط اندوه اشکی از گوشه‌ی چشمم جاری شده بود و حین فرو بردن قطعات استیک در سس قارچ، به کودکانی فکر می‌کردم که هیچ‌گاه این گونه مشکلات من را درک نمی‌کردند و هرگز مجبور نمی‌شدند درحالیکه هوس غذای محبوبشان را دارند، خود را به غذای دیگری راضی کنند.


تکلیف دوم: در یک رول، واکنش یک فرد یا جمعیت را به مرگ شخصیت خودتان به تصویر بکشید.


چند روزی بود که خبر مرگ گلرت گریندلوالد، یکی از قدرتمندترین و بزرگ‌ترین جادوگران سیاه تاریخ، تیتر اول تمام روزنامه‌ها و مجلات دنیای جادوگری سرتاسر دنیا شده بود. حتی برخی روزنامه‌های سیاسی دنیای ماگل‌ها نیز غیرمستقیم به این موضوع اشاره کرده و از رفع بلایی عظیم در پشت پرده‌ی نظم نوین جهانی چه تبریک‌ها گفته بودند. مردمان جادوگر انگلستان اما بیش از هر کسی در این شادمانی شریک بودند و هر یک به طریقی این مهم را جشن می‌گرفتند. جشن و شادی آنها به حدی بالا گرفته بود که وزیر سحروجادوی وقت، هلگا هافل‌پاف، برای برقراری نظم و مخفی نگاه داشتن دنیای جادوگری از چشم ماگل‌ها به مشکل خورده بود و گروه‌های مختلف مأموران داوطلب خود را به نقاط مختلف کشور راهی می‌کرد تا حافظه‌ی ماگل‌هایی را که ناخواسته سر از فشفشه‌بازی‌های جادویی جادوگرانِ از خودبی‌خود درمی‌آوردند اصلاح کنند.
مشکل دومی که وزیر سحروجادو برای رفع آن تلاش می‌کرد، پیروان جان‌برکفی بودند که هم‌صدا و متحد مصمم بودند آرمان‌های گریندلوالد را زنده نگه‌دارند. با وجود اینکه از دوران وزارت سیریوس بلک، مأموران مخفی تعداد بسیاری از این پیروان را شناسایی کرده و زیر نظر گرفته بودند و فهرست بلندبالایی از آنها و محل زندگی‌شان در اختیار داشتند، پس از انتشار خبر مرگ گریندلوالد متوجه شدند که دست کم سه برابر آن تعداد، گروه‌های زیرزمینی هواداران این جادوگر سیاه در اروپا مشغول به فعالیت بودند. طی سه ماه پس از این واقعه، جشن‌های شادمانی مردم عادی دیگر مسئله‌آفرین نبود و شاید حتی دیگر نسبت به این خبر بی‌تفاوت بودند، اما خبر بدتر برای هلگا هافل‌پاف و اتاق فکرش این بود که سازمان پیروان آرمان گریندلوالد (پاگ) کاملاً به قوام رسیده بود و ایستادگی در برابر آنها به چیزی فراتر از بازوی حکومت نیاز داشت.
یکی از بحث‌برانگیزترین افرادی که رسماً وفاداری خود را به پاگ اعلام کرده و بلافاصله دستگیر شده بود، کینگزلی شکلبوت، یکی از زبده‌ترین کارآگاه‌های وزارت سحروجادو و از پیروان سابق آلبوس دامبلدور فقید بود.

مدآی مودی رو به کینگزلی که حالا در زنجیرهای جادوخفه‌کن در دادگاه گرفتار شده بود:
- کینگزلی. تو دیگه چرا؟
کینگزلی که لبخند پیروزمندانه از چهره‌اش محو نمی‌شد پاسخ داد:
- شاید بهتر باشه دنیا رو از نگاه دیگران هم ببینی آلستور. از همون وقتی که گریندلوالد دوباره ظهور کرد، سر ناسازگاری داشتی. حتی نمی‌خواستی پیامش رو بشنوی. فکر می‌کنی آلبوس دامبلدور و گلرت گریندلوالد فرقی با هم دارن؟
مودی با خشم جواب داد:
- اون مغز تو رو شستشو داده کینگزلی! مسئله رو شخصی نکن. من بیشتر از هر چیزی به آرامش دنیای جادویی پایبندم. تو و امثال تو دارید دنیا رو به هم می‌ریزید. برام مهم نیست دنبال چی هستید. این روند باید...
- دقیقا با کجای آرمان‌های گریندلوالد مشکل دارید؟ کدومش آرامش مردم دنیا رو به هم می‌زنه؟ اصلاً به خودتون زحمت دادید درباره‌ی نظم جدیدی که برای دنیا در نظر گرفته بود تحقیق کنید؟ هیچ می‌....
زنجیرها از دو طرف دست‌های کینگزلی را کشیدند و افسونی بیهوش‌کننده او را به خوابی موقتی فروبرد.
جلسه‌ی دادگاه به آینده موکول شد. تا یک سال پس از آن، هر روز چندین و چند جلسه‌ی دادگاه برای چهره‌های معروف و غیرمعروفی که به جنبش جدید پاگ می‌پیوستند برگزار می‌شد. آگاهی آرام آرام در جان مردمان انگلستان و دیگر کشورهای اروپایی نفوذ می‌کرد و فعالیت‌های بی‌شمار و عمیق گریندلوالد در دوران حیاتش در جهت سعادت جمعی جادوگران، یک به یک با اسناد و مدارک متقن رو می‌شد.
حالا همان مردمانی که ابتدا بی‌وقفه پایکوبی می‌کردند، در سوگ از دست دادن ناجی آینده‌ی فرزندانشان نشسته بودند.
- گریندلوالد به مرگ طبیعی نمرده. اون رو کُشته‌ن.
- هلگا هافل‌پاف با سیاستمدارانی از دنیای ماگل‌ها ساخت و پاخت کرده. گریندلوالد رو از بین برده‌ن.
- مگه می‌شه؟ اون باهوش‌تر از این بود که به این راحتی به تله‌ی دشمناش بیافته.
- اما اگر خودش می‌دونسته این اتفاق می‌افته چی؟ نگاه کن! یک سال گذشته و الان کی واقعاً شکست خورده؟
- اون هم مثل آلبوس دامبلدور اجازه داد جونش رو بگیرن ولی دنیا رو از شر بزرگ‌تری نجات داد.
- ما نمی‌ذاریم خونش پایمال بشه.
و این مکالمات و مشابه این مکالمات، درست شب قبل از سقوط وزارت فاسد سحروجادوی انگلستان میان رهبران مردمی رد و بدل می‌شد.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1404/8/11 21:57:36
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1404 19:52
نمایش جزئیات
آفلاین
1.

آخرین باری که گریه کردم، اشک شوق می‌ریختم. وقتی که چاقومو فرو کرده بودم تو قلب یکی از محفلیا. خونش می‌ریخت روی صورتم. چاقومو هی در می‌آوردم و دوباره فرو می‌کردم. سعی داشت با دستش منو خفه کنه ولی زوری نداشت. دیدن دست و پا زدنش منو به وجد می‌آورد. وقتی می‌دیدم زندگی از بدنش خارج می‎شه، لبخند می‌زدم. هرچه اون ضعیف‌تر می‌شد، خنده‌ی من قدرت می‌گرفت. تا زمانی که مرد. در اون لحظه انقدر توی صورتش خندیدم که اشک شوق توی چشمام حلقه زد. واقعا لذت بخش بود.

2.

- بالاخره!

دلفی قر می‌داد و شادی می‌کرد. بوسی برای خودش توی آیینه فرستاد و به خودش چشمک زد.
- تو این روز فرخنده چقدم پوستم خوب شده، مامان فدام ب... اوا! مامان که فدا شد رفت.

تازه از مراسم ختم بلاتریکس برگشته بود. پیرهنش خاکی بود. دلیلش هم اداهایی بود که برای فریب عوام باید در می‌آورد. خودش رو روی قبر بلاتریکس انداخته بود.
-مااااماااان! چرا رفتی؟ چرا دخترتو تنها گذاشتی؟ حالا کی باعث بشه اعتماد به نفسم خرد بشه؟ کی چوب بکنه توی بدخواهام؟

بازیگری باور پذیری داشت. حتی خودش هم باور کرده بود. سه بار توی این پروسه غش کرد. تقریبا 3 لیتر آب قند خورد تا حالش جا بیاد. ولی الان فرق می‌کرد. الان توی اتاق خودش بود و کسی نبود که بخواد براش فیلم بازی کنه.

دلفی خوشحال بود که بلاتریکس دیگه نیست. حق هم داشت. چرا باید از نبود کسی که از اول زندگیت بهت سرکوفت زده ناراحت باشی؟
- یادته هر وقت حالم بد می‌شد می‌گفتی: «چون سرت توی گوشیه!»؟ خودت سرت تو گوشی بود که مردی نه؟ فشار بخور زنیکه‌ی فرفری!

دلفی هرچقدر که می‌گذشت قرش گل درشت‌تر می‌شد. قر تو کمرش فراوون بود و تنها جایی که می‌تونست بریزه توی اتاقش بود. حداقل تا سال مامانش قضیه همین بود. باید حفظ ظاهر می‌کرد.

- دلفی بابا! می‌شه بیام تو؟

دلفی تا صدای باباش رو شنید، چند برگ دستمال کاغذی مچاله کرد و روی زمین انداخت. موهاش را ژولیده کرد و روی تخت دراز کشید. پتو رو روی خودش کشید و صداش رو کمی تغییر داد انگار که گرفته.
- زیاد حالم خوب نیست باباجون. می‌شه باشه واسه بعد؟

صدای باز شدن در رو شنید. نمی‌شد که بشه. ولدمورت برای همه ارباب بود ولی برای دلفی پدر. روحیه‌ی پدر بودنش نمی‌ذاشت که تو اون حالت دلفی رو تنها بذاره. ای قربونت برم لرد که انقد دل رحمی.

ولدمورت نگاهی به آسمان و به من کرد. منظورش رو کاملا فهمیدم. خیلی خودمونی شده بودم. عذرخواهی کردم و به نوشتن ادامه دادم.

- دلفی بابا خودتو اذیت نکن. این چیزی بود که قرار بود اتفاق بیفته. همه می‌دونستیم که اون ماموریت برگشت نداره ولی خب وفاداری مامانت این جرئت رو بهش داد که اون کار رو انجام بده.

دلفی کش و قوسی به خودش داد. وقت، وقت بازیگری بود.
- چرا جلوشو نگرفتی بابا؟ تو که می‌دونستی مامان قراره دیگه برنگرده. وقتی بهش اجازه دادی به فکر من نبودی؟

دلفی در اصل توی دلش از لرد ولدمورت تشکر می‌کرد که این اجازه رو به بلاتریکس داده:
- قربون اون کله‌ی بی موت بشم باباجون. یه محفل فدای دماغ نداشتت بشه. تو بهترین بابای دنیایی. منو از دست اون زنیکه نجات دادی.

ولدمورت دستی به صورت رنگ پریده‌ی دلفی کشید. البته صورت دلفی گریم بود. چند سال سابقه توی جوتیوب باعث شده بود که به مهارت خوبی توی گریم برسه. با یک پودر خاص صورت خودش رو رنگ پریده نشون داده بود. می‌دونم که دوست دارین بدونین چه پودری ولی به مرلین که خودمم نمی‌دونم. من پسرم از این چیزا سر در نمیارم. فقط می‌دونم که همچین پودری هست.

- خودتو اذیت نکن. می‌خوای ببرمت اتاقش؟ شاید اونجا رو دیدن یکم حس خوب بهت بده.

دلفی خودش هم دوست داشت که بره. برند لوازم آرایشی سیاه بلاتریکس یکی از بهترین برندهای بازار بود. خیلی دوست داشت که اونا رو برداره واسه خودش.
- آره باباجون، فکر کنم ایده‌ی خوبی باشه.

با هم به اتاق بلاتریکس رفتند. توی اتاق، دلفی از باباش خواست که تنهاش بذاره. نمی‌شد جلوی باباش دزدی کنه که. زشت بود.

وقتی که ولدمورت اتاق را ترک کرد، دلفی به سمت میز آرایش بلاتریکس حمله‌ور شد. هر چیزی که می‌دید رو فرو می‌کرد توی جیبش.
- زنیکه برای من مای می‌خرید بعد لوازم آرایشیای خودش همه شیگلمه. ادایی!

وقتی که از غارت صددرصدی میز آرایش مطمئن شد، لشکرش رو به سمت کمد بلاتریکس حرکت داد.
- دروغ نگم سلیقه‌ش توی لباس خریدن هم بد نبود. صرفا تنها مشکلش این بود که فقط مشکی می‌گرفت. شبیه کیسه زباله بود همیشه.

دستاش بین لباسا می‌چرخید و اونایی که دوست داشت رو انتخاب می‌کرد و پرت می‌کرد روی تخت. کمی از گشتن بین لباسا گذشت که چشمش به جعبه‌ای افتاد. جعبه‌ای که اسم خودش رو اون بود. جعبه رو برداشت و رو تخت گذاشت. درش رو باز کرد و محتویات داخلش رو دید. لوازمی که توش بود مربوط به دوران کودکی دلفی می‌شد. ناگهان حسی عجیب دلفی رو در برگرفت.
- همه رو نگه داشته بودی؟ عه پستونکم. مشکی‌ام بوده. یادمه یکی بهم گفت برای اینکه بتونن منو ازش جدا کنن مجبور شدن بهم دروغ بگن که گم شده. فکر کنم گفتن که 3 روز تموم داشتم گریه می‌کردم. این چیه؟ عکس بچگیمه؟

دلفی عکس چند ماهگی خودش رو که توی بغل بلاتریکس نگاه کرد. لبخند مامانش رو می‌تونست توی عکس ببینه. بین خاطراتی که تو ذهنش بود گشت. یادش نمی‌اومد که مامانش یه بار هم خندیده باشه.

حس شک درون دلفی شکل گرفت. برای چند لحظه هیچ عضوی توی بدنش تکون نخورد. داشت کل زندگیش رو از زمانی که یادش بود مرور می‌کرد. به تمام گیر دادنای بلاتریکس فکر کرد. نکنه اون گیر دادنا اونجوری که خودش فکر می‌کردن نبود؟ نکنه دلیلش چیزی بود که اون نمی‌تونست ببینه؟ یا اون تنبیه‌ها... نکنه برای آموزش چیزی بود که بعدا قرار بود به دردش بخوره؟ به این فکر کرد که چرا بقیه سختی می‌کشیدن ولی اون نه. نکنه مامانش جای اون هم سختی می‌کشید؟ نکنه مامانش رو درست نشناخته بود؟

بعد از فکر کردن به این چیزها، حس شک جای خودش رو به دلتنگی داد. به زمان‌هایی که می‌تونست با مامانش بگذرونه و اونو بهتر بشناسه. به روزایی که مامانش ازش کمک خواست و بهونه آورد و غر شنید. دلش تنگ شد برای غر زدنای بلاتریکس. نگاهی به دور و برش کرد. سکوت اذیتش می‌کرد. عادت داشت که یک صدای جیغ مانند همیشه اسمش رو صدا بزنه. دلتنگ اون صدا شد.

اشک توی چشمای دلفی حلقه زد. قطره‌ی اشک چشم‌های سبز رنگ دلفی رو به سمت وسایل درون جعبه ترک کرد. دلفی سریعا اشک‌هاش رو پاک کرد تا مبادا روی عکس‌ها بریزه و اونا رو خراب کنه. توی جبعه به دنبال خاطرات بیشتر گشت. اسباب بازی‌های دوران بچگی، خط خطی‌هایی که بنظر نقاشی‌های اون زمانش بود و ...

همه‌ی وسایل رو از جعبه درآورده بود. سرعت اشک ریختنش بیشتر شده بود. ناامیدانه به کف جعبه نگاه می‌کرد. بیشتر می‌خواست. خاطرات بیشتری می‌خواست. ولی نبود. دیگه قرار نبود خاطره‌ای وجود داشته باشه که بلاتریکس هم قسمتی از اون رو مال خودش کرده باشه.

وسایل رو برگردوند توی جعبه. درش رو به آرومی گذاشت. نمی‌خواست که حتی جعبه هم خراب بشه. بلند شد و خودش رو توی آیینه‌ی رو به روی میز نگاه کرد تا اگه بخاطر گریه آرایشش ریخته بود اون رو دست کنه. وقتی روبه‌روی آیینه ایستاد متوجه نوشته‌ای اون طرف جعبه هم شد. با ذوق برگشت. قرار بود چیز جدیدی بهش اضافه بشه. جعبه رو روبه‌روی خودش گرفت.

نقل قول:
دور ریختنی
(سیبل صدبار بهت گفتم این آشغالای اون بچه رو بنداز دور. جای اضافی گرفته توی کمدم.)

- اون... اون... اون زنیکه‌ی لعنتی!

افرادی که لایک کردند

پاسخ: زبان شناسی جادویی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1404 08:28
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف غیررول:
آخرین بار... آخرین بار! شاید به خاطر کتاب رنج‌های ورتر جوان؟ شاید هم به خاطر مرگ شخصیت محبوبم در رمانی که می‌نوشتم؟ لیک نه! این‌ها که سطحی‌اند... گریه‌ی واقعی به شمار نمی روند!

شاید آخرین گریه‌ام، زمانی بود که فهمیدم جز در و دیوار، چیزی از خانه‌ای که به آن تعلق داشتم نمانده. دیدم که سیریوس تک تک تابلوها را پایین می‌کشد؛ گل‌هایی که کاشته‌ام پژمرده می‌شوند و حیاط پشتی به فضایی برای پاتیل‌های سرقتی آقای فلچر و مجمرهای آن دو ترقه‌ی زنده بدل می‌گردد.

بله، پروفسور! خانه‌ی من آتش گرفته تا خانه‌ی پسر پاتر و دوستانش بنا شود. من خودخواه نیستم؛ لیک چه اتفاقی می‌افتاد اگر حداقل فنجانی خاطره برای من بگذارند؟
تکلیف رول:
دست لاغر و رنگ‌پریده‌اش را بر سنگ مزار سرد و سفت کشید. به تنه‌ی درخت تکیه داد و آهی برآورد.

به نوشته‌های روی سنگ قبر خیره شد: ریگولوس آرکچروس بلک.
تولد: ۲۷ جولای ۱۹۶۱.
مرگ: ۳۱ اکتبر ۱۹۹۵.
چون خفت، مع‌الغرامه آسود.

صدای پسرک ظریف اندام در ذهنش انعکاس می‌یافت.
ـ سوروس، نظرت راجع به مرگ چیه؟

رنگ از رخسار سوروس می‌پرید؛ لیک به سرعت می‌توانست خودش را جمع و جور کند.
ـ بچه، راجع به این چیزا فکر نکن.

به پیراهن برفی قبرستان نگریست و شقیقه هایش را مالید؛ گویا می‌خواست افکاری را که تهدید به غرق کردنش می‌نمودند سرکوب کند.

به گل‌های نژند نگریست. گل‌هایی که قطعا زمانی مانند دوستش زنده بودند.

فیلسوفان می‌گفتند:
- مرگ چیست جز گذر از جهان؟
یا:
ـ مرگ چیست جز گذرگاهی برای رهایی از درد و رنج؟

دستانش را چنان مشت کرد که که کم مانده بود خون از آن‌ها روان شود. چرا مردم می‌کوشیدند این پایان تهی پوچی را با جامه‌های رنگارنگ بیارایند؟

چشمانش را بست. در طول زندگی‌اش، دو بار دیگر هم کوشیده بود به سوال «مرگ چیست؟» پاسخ دهد؛ لیک چه پس از مرگ مادرش و چه پس از مرگ لی‌لی، به جوابی نرسیده بود. با خود اندیشید:
ـ تنها چیزی که به ذهنم میرسه، اینه که این زندگی پوچه، پس پایانش هم باید بی‌معنا باشه.

مدتی طولانی میشد که به پوچی زندگی پی برده بود. کسی چه می‌دانست، شاید زمانی که دید به دنبال هیچ می‌دود و به هر هدفی که می‌رسد؛ آن را بیهوده می‌پندارد، شاید زمانی که دید در نهایت، انتهای همه چیز جهان خاک است و شاید هزاران شاید دیگر. شاید هم زندگی او پوچ بود، نه زندگی لی‌لی یا ریگولوس.

ریگولوس عزیز و دوست‌داشتنی! هنوز نمی‌توانست آخرین باری که او را دیده بود از خاطر بزداید. آن لب‌هایی که به برف می‌مانستند...و آن دستان لاغری که ناگهان قفلشان شکست و چشمان اقیانوس‌فامی که ناگهان پرده بر آن‌ها افتاد.

ـ سوروس؟

با شنیدن صدای مینروا مک‌گوگنال از جایش بلند شد. حتما ماموریت یا گزارش جدید و مهمی در کار بود، وگرنه مینروا بیهوده مزاحمش نمیشد. آهی کشید و خودش را برای مواجهه با دنیای بیرون آماده کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!