جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] دهکده لیتل هنگلتون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: دهکده لیتل هنگلتون
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1405 15:19
نمایش جزئیات
آفلاین
ماگل همچنان به لرد زل زده بود و منتظر حرفی از طرف او بود. لرد بعد از مدتی فکر کردن تصمیم گرفت تا راجب تیراناسور از ماگل بپرسد.
- خب حالا بگو ببینیم! راجب این دی... تیراناسور چه میدانی؟ ما قصد داریم ارتشی بزرگ از این موجود عجیب‌الخلقه‌تان تشکیل بدهیم تا با آن موجب ترس و وحشت شویم

ماگل با تعجب خواست دهن باز کرده و چیزی بگوید که ناگهان، با اینکه خبری از باد نبود پنجره ی اتاق با شدت زیادی باز شد و طوری به دیوار کوبیده شد که شیشه هایش شکست و به پایین ریخت. بلاتریکس با سرعت غیر مجازی همراه با جاروی پرنده اش وارد اتاق شد و باعث شد فرد ماگل سکته را بزند.
- نامتون به دستم رسید اربا...

ماگل جیغ کشان و با تمام توانش به سمت در اتاق رفت تا فرار کند که ناگهان نور سبزی از چوبدستی بلاتریکس خارج شد و ماگل، بی جان روی زمین افتاد. لرد از شدت عصبانیت، سر اینکه نتوانسته بود به جوابش دست پیدا کند، بر سر بلاتریکس فریاد بلندی کشید و بلاتریکس از وحشت به گوشه ای پناه برد.

- او اطلاعاتی راجب تیراناسور داشت!! بدون اجازه ی ما هر غلطی میخواهید میکنید؟ برگرد و به تمام مرگخوار ها بگو ارباب با تیراناسور هایش برمیگردد و شما تا آن روز فرصت دارید باروبندیلتان را جمع کنید و شرتان را کم!!
- ا...اما ارباب!! من اومدم کمکتون کنم!

بلاتریکس این را گفت و همینکه میخواست از جایش بلند شود و برای اربابش نازو عشوه بیاید، ولدمورت فریاد دوباره ای کشید و بلاتریکس را به همراه جارویش از پنجره به بیرون پرت کرد.
- به کمک شما بی مغز ها احتیاجی نداریم

در همان لحظه، صدای تلویزیون که داشت مستند تیراناسور رکس وحشی را پخش میکرد توجه لرد را دوباره به خود جلب کرد.
« این تیراناسور رکس در بین مابقی موجودات آن زمان، در رده ی ظالم ترین ها قرار میگرفت...»

ظالم... درست همان چیزی که لرد ولدمورت به آن نیاز داشت. نه مثل مرگخوارهای لاابالی و علافش که حتی گاهی وقت ها برای یک پشه هم اشک میریختند. آنها هرچقدر در شکنجه کردن و وحشی گری استاد بودند اما ظالم بودن در خونشان نبود! آنها آموزش دیده بودند تا از دستورات لرد پیروی کنند اما پیروی کردن کافی نبود! او به زیردستانی نیاز داشت که گوشت و استخوانشان بر مبنای ظالم بودن بنا شده باشد.

-------
در همان وقت، مقر مرگخوار ها:

بلاتریکس با نام امیدی تمام پیش مابقی مرگخوار ها بازگشته بود و تمام ماجرا را برای آنها تعریف کرده بود. اینکه ارباب دستور داده است باروبندیلشان را جمع کنند! اینکه آنها به زودی باید بروند!
این موضوع تمامی آنها را سر افکنده و نا امید کرده بود.

- حالا این تیراناسوری که میگه چی هست؟...
- گفت یه موجود خیلی گندست که از ما بهتره.
- چطوره بریم براش یه تیراناسور گیر بیاریم تا بفهمه از پس این چیزا هم بر میایم!

مرگخوار ها بعد از مشورت با یکدیگر تصمیم گرفتند به جای جمع کردن و فرار کردن، راهی سفری دورو دراز شوند تا برای لرد ولدمورت، یک تیراناسور پیدا کنند. اینگونه شاید لرد ولدمورت راضی میشد تا آنها را دور نندازد. اینگونه آنها به اربابشان ثابت میکردند که توانایی هر کاری را دارند!

افرادی که لایک کردند

𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ: دهکده لیتل هنگلتون
ارسال شده در: دوشنبه 15 تیر 1405 13:35
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: لرد ولدمورت پس از دل‌زدگی از مرگخواران، برای استراحت به هتلی ماگلی می‌رود و درخواست اتاق ۷۷۷ را دارد. همزمان، اتفاقی عجیب در هتل رخ می‌دهد که لرد تصمیم می گیرد ابتدا واردِ اتاق 776 شود و طی مسائلی، به تیراناسور رکس علاقه مند می شود. ارباب تاریکی قصد دارد آنها را با ارتشِ مرگخوارانش جایگزین کند. حالا صاحبِ اتاق وارد اتاق شده و همه چیز در آستانه‌ی یک رویارویی غیرقابل‌پیش‌بینی قرار دارد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کلید چرخید و در باز شد. برای فردِ اجاره کننده، هیچ چیز در اتاقش غریب جلوه نکرد. همچنان یک اتاق داشت، یک کاناپه، یک میز.
و یک فردِ دیگر.
بله، لرد ولدمورت وصله ناجوری بود بر تزئیناتِ اتاقش. اما این موضوع ذره ای باعثِ تعجب آن ماگل نشد.
ماگل روی صندلی اش نشست. نگاهی به لرد انداخت. شیرجه زد سمتِ میز و دو بطری آب پرتقال را از رویش برداشت.

-آب پرتقال می‌خوای؟ تازه گرفتم. هتل خیلی به مهمون‌ها رسیدگی می‌کنه.

بعد لیوانی را به سمت لرد گرفت. انگار نه انگار که مقابلش «ارباب تاریکی» ایستاده باشد. لرد به لیوان نگاه کرد. بعد به مرد و بعد به تلویزیون.
در نهایت، خیلی آرام گفت:
-تو… می‌دانی که ما چه کسی هستیم؟

ماگل بدون هیچ تردیدی سر تکان داد.

-آره. روی کارت رزرو نوشته بود: “لرد ولدمورت”. فکر کردم اسم هنریته. رئیس گفت اگه اومدی، فقط کاری کنیم راحت باشی.

مکث کرد، بعد اضافه کرد:
-البته فکر کردم لرد ولدمورت اسمِ هنریت باشه، میدونی که؟ این جور اسم ها مُده!

لرد نگاهش را از لیوان برداشت و گفت:
-ما اسم هنری نداریم! فقط لرد ولدمورت هستیم! لرد ولدمورتی هستیم خالی!

ماگل جوابی نداد و فقط شانه هایش را بالا انداخت. سپس بدونِ هیچ تردیدی، بطری دوم آب پرتقال را باز کرد. در این هنگام، لرد فقط نگاهش کرد. این ماگل چرا اصلا از ولدمورت نترسید؟ چرا اصلا از حضورِ لرد متعجب نشد؟! و البته مهم ترین سوال، آیا در موردِ تیراناسورِ رکس، دانشِ کافی دارد؟
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
پاسخ: دهکده لیتل هنگلتون
ارسال شده در: دوشنبه 15 تیر 1405 12:50
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد در سرخ رنگ اتاق ۷۷۶ را باز کرد، با قدم های آهسته وارد اتاق شد.
در همین لحظه بود که با چیزی عجیب رو به رو شد ، برخلاف تصورات لرد که توقع تالاری عظیم و مخوف را داشت آن اتاق فقط یک اتاق ساده هتل بود و همین باعث عذاب لرد ولدمورت میشد.
اتاقی که به طور چندش‌آوری نورگیر بود ، پرده های گل گلی داشت و کاغذ دیواری اتاق تناقض عجیبی با کل اتاق داشت.
لرد از سر نا امیدی آهی کشید. او برای پیدا کردن شکارش همه جا سَرَک کشید ، حمام، اتاق خواب ، تراس و حتی لانه پرنده ای که بالای قسمت تیزِ دیواره بیرونی هتل بود. اما هیچ چیز نیافت پس تصمیم گرفت تا آمدن شکارش منتظر بنشیند.

لرد ولدمورت رفت و روی کاناپه نشست که توجهش به کنترل تلویزیون جلب شد ، کنترل را برداشت و شروع کرد به زدن دکمه های روی آن همان طور که دانه به دانه دکمه ها را فشار میداد به دکمه ای قرمز رنگ رسید و رویش را فشار داد که ناگهان صدای راوی آمد و لرد ولدمورت کمی جا خورد:
تیراناسور رکس این موجود افسانه ای که در قرن خود هیولایی بی بدیل بود... .

در آن لحظه که چشم لرد ولدمورت به تیراناسور رکس افتاد فکر این به سرش زد که در ارتشش به یکی از این ها نیاز دارد.

پس دست به قلم برد و نامه ای برای بلاتریکس نوشت.
نقل قول:

بلای ما ، ما در اینجا حیوانی را دیدیم که اگر آن را داشته باشیم کل جامعه جادوگری و جهان در مقابل ما زانو خواهند زد پس برو و برای ما یک دیراناسور ...تیراناسور رکس بیاور .
پایان.
ارباب شما لرد ولدمورت.



بعد از نوشتن نامه لرد ولدمورت دوباره به سراغ تلویزیون رفت و شروع به جا به جا کردن کانال ها کرد... .

همین طور که لرد به برنامه آشپزی چشم دوخته بود ناگهان کلید در قفل دَر چرخید و شکار پا به دام شکارچی گذاشت... .

افرادی که لایک کردند

Beware the ravens that whisper omens of death.𓆃
پاسخ: دهکده لیتل هنگلتون
ارسال شده در: یکشنبه 14 تیر 1405 15:45
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لرد کلید اتاقش رو گرفت و به سمت آسانسور هتل رفت. اتاقک آسانسور دور تا دور شیشه ای بود و با قالی قرمز ساده ای فرش شده بود. مثل فرشی که برای ورود سلبریتی ها به مراسم های بزرگ زیر پاشون میندازن. اما این لرد نبود که روی اون راه می رفت‌. این آسانسور بود که لرد رو جا به جا می کرد، بالا و پایین می برد و می لرزوند.

لرد به منظره ی شهر که هر لحظه با بالا رفتنش کوچیکتر می شد چشم دوخت اما بعد نظرش به بازتاب چهره ی خودش توی اون شیشه ها جلب شد. از خوبی های عینک ریبنی که روی صورتش گذاشته بود این بود که اخمای در همش دیده نمی شدن.

آهنگ فور الیزه فضا رو پر کرده بود و لرد رو به زمانی می برد که هرگز تجربه نکرده بود. زمانی در آینده، جایی که هیچ کس غیر از خودش در رویاهاش ندیده بود و نیاز به تلاش و فداکاری برای رسیدن بهش رو خوب درک نمی کرد.

لرد توی یه مهمونی بزرگ روی تخت نشسته بود و دور تا دورش جادوگرا و ساحره ها به صف ایستاده بودن. کسایی که قدر موهبتی که بهشون داده شده بود رو می دونستن و پنهون نمی شدن. کسایی که به ماگل ها نگاه هم نمینداختن. همگی ثروتمند و قدرتمند بودن. و تمام این قدرت در دست لرد بود.

لرد به آرومی با انگشتاش گوشه ی چمدونش رو نوازش کرد. کارهای ظریفی بود که فقط خودش می تونست انجام بده. کارهایی که باید به بهترین شکل ممکن و بدون هیچ سر و صدایی انجام می شدن‌.

کارهایی هم بود که مرگخوارهاش باید خودشون انجام می دادن. بدون اون. و خودشون بدون حمایت لرد با عواقب کارهاشون مواجه می شدن. همون روز بلاتریکس لیست اونکارها رو توی نامه ای دریافت می کرد و با خوندن کلمات "اختیار تام" و "شدیدترین مجازات در صورت عدم فرمانبرداری" لبخندی سادیسمیک بر لب هاش می نشست.

لبخندی که مشابهش همین حالا روی لبهای لرد بود. چون همین حالاش هم می تونست اتاق 776 رو ببینه. قدمهاش رو از آسانسور بیرون گذاشت و لحظه ای به اون شماره نگاه کرد. شکارش توی اون اتاق بود و لرد به زودی به سراغش می رفت. اما قبل از جهش باید کمین می کرد. کلید طلایی اتاق 777 رو توی در اتاق بغلی چرخوند و به داخل رفت.
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/4/14 15:53:39
شاد و آروم و امیدوار باش.

به بیان دیگه شجاعانه زندگی کن.

ترسوها عرضه ی عشق ورزیدن ندارن.

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: دهکده لیتل هنگلتون
ارسال شده در: جمعه 12 تیر 1405 10:45
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

آسمان صاف و آفتابی بود و باد به فرمانِ مرلین، بیشتر از پیش می وزید. تغییرِ قابلِ توجهی در سطحِ شهر به چشم نمی خورد؛ جز آنکه خیابان ها _ که معمولاً صبح ها می رفتند سرِ کار تا دو دانه گالیون گیر بیاورند _ امروز همانجا سرِ جایشان مانده بودند. هتل های شهر که به شکلِ هرم های سی طبقه طراحی شده بودند، به هرکس که از محدوده صدمتری شان رد می شد ولی واردِ هتل نمی شد، دیگر لگد نمی زدند و فقط از مشت هایشان استفاده می کردند و افرادِ شاغل هم تصمیم گرفته بودند زیرِ پتو بمانند و حتی برای یک روز هم که شده، گالیون هایشان را چک نکنند.
و این ها همه از برکاتِ حضورِ اربابِ تاریکی است.
لرد ولدمورت _ عینکِ آفتابی به چشم و مچ بندِ هوشمند به دست _ به هتلِ چهل طبقه پیشِ رویش خیره نگاه می کرد و چمدانش را دنبالِ خودش می کشاند. در راه هتل به این فکر می کرد که ساختمانِ مقابلش، با وجودِ عظمت و سی طبقه بودن و هرم مانند بودن و داشتن آسانسور های شیشه ای که اریب حرکت می کنند و اتاق بازی، باز هم اندازه یک تارِ موی نداشته خودش نمی ارزند!
بله! همین هست که هست! نکند انتظار داشتید بیرزد واقعا؟!
هتلِ ماگلی، همانطور که ولدمورت انتظارش را داشت، شبیه به قلعه های جادوگری طراحی شده بود؛ اصلا همین موضوع بود که باعث شد توسطِ لرد انتخاب شود. چرا که ولدمورت نمی خواست خیلی از فضای جامعه جادوگری دور شود.
اربابِ تاریکی دمِ درِ هتل لحظه ای ایستاد؛ هوای تازه را به ریه هایش برگرداند و بعد، با تحکم و قاطعیت وارد شد.

هتل، بوی قهوه تازه می‌داد. صدای آرام موسیقیِ موزاک در لابی می‌پیچید و چند نفر، بی‌خبر از اینکه مخوف‌ترین جادوگر عصر، همین حالا از کنارشان رد شده، مشغول ورق زدن روزنامه یا نوشیدن چای بودند.

کارمندِ پذیرشِ هتل می خواست مثلِ بقیه روز های عادی زندگی اش، طبقِ روال عادی اش به مشتریانِ عادی اش رسیدگی کند. اما تا چشمانش به قیافه لرد ولدمورتِ کت و شلوار پوشیده، افتاد، سکته ناقص را زد. البته خیلی در این وضعیت نماند. به سرعت خودش را جمع و جور کرد و شروع کرد به باز کردنِ سرِ مکالمه با لحنی عادی:
- بهتون خوش آمد میگم بابتِ حضور در بهترین هتلِ لاس وگاس، جناب. امیدوارم اقامتِ خوبی داشته باشید.
-به لطفِ خودمان خواهیم داشت! حالا هم سریع تر کلیدِ اتاقمان را بده که برویم به مدیتیشن مان برسیم!

لرد، با گفتنِ این جمله، یادِ اتفاقی افتاد که باعث و بانی به وجود آمدن این سوژه شده بود. مگر می توانست آن روز را از یاد ببرد؟...

فلش بک!

-ارباب! ارباااب! خبر خوب آوردم براتون.

لرد، بی آنکه سرش را از روی چنلِ جوتیوبش بلند کند، پرسید:
- چه شده که جرعت می کنی بی اجازه واردِ اتاق مان شوی، ای گاتوی بی نظم؟!
-ارباب... اون خبرِ بدی که دیروز براتون آوردم، اون اشتباه بود، خبر بدِ واقعی امروز رسید!

لرد سرش را میانِ دستانش گرفت و گفت:
- خاکِ دیاگون و هاگزمید روی هم بر سرتان! دیروز گفتی آزکابان را منفجر کردید، امروز چه می خواهی بگویی؟!
-ارباب... ما آزکابان رو منفجر نکردیم... یکی از پایگاه های خودمون بود که منفجر شد. ولی...
-مجدد خاکِ دیاگون و هاگزمید به علاوه هاگوارتز بر سرتان! برو! از اتاق مان برو بیرون گاتوی گیج!

گاتو رفت و لرد در اتاقش ماند با آمیزه ای از غم و عذاب. چه گناهی کرده بود که چنین افرادی نصیبش شوند؟ اصلا دیروز را هم در نظر نگیریم که وقتی از تلما، گزارشِ ماموریت خواست، برگه ای تحویل گرفت که رویش نوشته شده بود: «گزارشِ ماموریت، به زودی!»
یا مثلا پریروز که صفی از مرگخواران، رو به رویش ایستاده بودند و نادمانه به زمین نگاه می کردند؛ وقتی پرسید چه شده، بلاتریکس گفت: «ارباب، اون شی جادویی که فرمودید از گرینگوتز بدزدیم، دزدیدیمش ها، ولی یادمون رفت با خودمون بیاریمش...» و اصلا درباره زمانی که نیمی از مرگخوارانش به جلسه ای که برایش خیلی مهم بود، دیر رسیدند و ترافیک را بهانه کردند، حرفی نمی زنیم!
لرد روی تختش نشست و این خاطرات را مرور کرد. وقتش بود چاره ای بیندیشد...

تا شب، همه چیز عادی پیش رفت.

لرد ولدمورت روی زمین، در اتاقش نشسته بود و چمدانش را جمع می کرد. از اتاقِ کناری صدای خروپفِ مرگ می آمد. لرد از سرِ تاسف آهی کشید و به کارش ادامه داد. به خوبی می توانست فردا صبح را در ذهنش تصور کند؛ آگاتا از خواب بیدار می شد تا برای ارباب چای نبات بیاورد. اما به جای لرد، با تختی خالی و اتاقی متروکه رو به رو می شد. از تصورِ این موضوع دلش خنک شد. تقصیرِ خودشان بود که اربابِ نازشان را ناراحت کرده بودند و الان وقتش بود از این نعمت محروم شوند...

پایانِ فلش بک!

-امممم... آقا؟ جناب؟! نمیخواید کلیدتون رو بگیرید؟

لرد ولدمورت به خودش آمد. کارمند، کلیدِ طلایی اتاقِ 424 را به سمتِ ولدمورت گرفته بود.

-خیر! ما ۴۲۴ را نمی‌خواهیم! فقط ۷۷۷ قبول می‌کنیم! هفت، عددِ بختِ ماست و ما عادت نداریم در انتخابِ اعداد، به اندازه‌ی انتخابِ زیردستان مان بدسلیقه باشیم.
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/4/12 22:52:32
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
پاسخ: دهکده لیتل هنگلتون
ارسال شده در: پنجشنبه 11 تیر 1405 19:28
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)

کجول چند ثانیه همانطور وسطِ رستورانِ نیمه ویران ایستاد و به رو به رو خیره شد. همه ساکت شدند. در همین لحظه، جغدی از آسمان پایین آمد و نامه‌ای را انداخت درست وسط سطل سیمان.

کجول نامه را بیرون کشید، نصف سیمان را فوت کرد و به زحمت خواند:
نقل قول:
به اطلاع می‌رساند به دلیل حمایت شجاعانه شما از حقوق گیاهان و تلاش در جهت افزایش مصرف گوشت، انجمن جهانی گیاهان، در اقدامی کاملاً متناقض، تصمیم گرفته است تمام تجهیزات یک کبابی را برایتان فراهم کند. برای کسبِ اطلاعاتِ بیشتر به دفترِ مرکزی ما مراجعه کنید.


کجول چند بار نامه را پشت و رو کرد.

- یعنی... دیگه نیاز نیست برم وسایل بخرم؟

برگ روی شانه‌اش با غرور تکان خورد و تایید کرد. هنوز کسی فرصت نکرده بود خوشحال شود که صدای مهیبی آمد.

پوووف!

چندین جعبه عظیم درست وسط محوطه ظاهر شدند. روی یکی نوشته شده بود: منقل صنعتی. روی دیگری: سیخ ضدزنگ. روی آخرین جعبه هم نوشته شده بود: یخچال.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند روز بعد، ساختمان بالاخره آماده شد. اگر کسی خیلی خوش بین بود، می توانست آن را رستوران بنامد؛ در غیرِ این صورت شبیه انبارِ با اعتماد به نفسی بود که خود را رستوران معرفی می کرد.
تابلوی بزرگی بالای در نصب شد:
«کبابی مرگخواران زیرِ سایه لرد سیاه»

روز افتتاحیه، صف بلندی تشکیل شد. سیبل از روی سبیلِ ورنون فهمید جای درستی آمده. هاگرید می خواست پنج پرس سفارش بدهد، ولی پولش با چهار پرس تمام شد. چند غولِ دیگر هم آمدند که میز ها را به جای صندلی برداشتند و رویشان نشستند؛ هرچند که باز هم شکست.
بلاتریکس مسئول صندوق بود؛ هر مشتری که پول خرد می‌داد، تهدید می‌ کرد که اسکناس درشت پیدا کند. اسنیپ آشپزی می‌کرد و با هر کباب، پنج امتیاز از گریفیندور کم می‌کرد، صرفاً از روی عادت.
گاتو مسئول روابط عمومی بود و هر رهگذری را با جمله «فقط یه سیخ امتحان کن، اگر خوشت نیومد دوباره امتحان کن.» داخل می‌کشید.

شاید در ابتدا کارِ ساده ای به نظر می رسید؛ اما حالا کجول فهمیده بود که اداره کردن یک رستوران، از شکست دادن تاریک‌ترین جادوگر دنیا هم سخت‌تر است.

و این گونه، نخستین رستورانِ مرگخواران افتتاح شد؛ جایی که کیفیت غذا معلوم نبود، سلامت ساختمان تضمین نمی‌شد، صندوقش هر روز با جادوی مرموزی خالی می‌شد، اما مشتری‌ها همیشه با شکم پر و یک داستان عجیب برای تعریف کردن از آن بیرون می‌رفتند.


پایانِ سوژه

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/4/11 19:35:48
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/4/11 19:36:52
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
پاسخ: دهکده لیتل هنگلتون
ارسال شده در: چهارشنبه 10 دی 1404 19:57
نمایش جزئیات
آفلاین
ورنون دورسلی اصلا آدم بی عار و بیکاری نبود. همین شکم گنده خودش و پسرش دادز، اینکه هری پاتر را بزرگ کرده بود و خانه و ماشین خریده بود نشان میداد قبلا حقوق خوبی داشته و حسابی زحمتکش بوده است. البته بعدا احتمالا به خاطر نوسانات دلار، قسمت "کش" زحمتکشی اش گشاد شده و از تنش در آمده و مرد را بدون سپر و پوشش در دامن جادوگران انداخته که از او و خانواده اش بیگاری بکشند.

ورنون که قول پول را از کجول گرفت، بیل بلندش را برداشت ( دادلی روی زمین شیرجه رفت که بیل به سر نشود) و به سمت گوشه ای که ماسه ها را جمع کرده بودند رفت و بیلش را مانند فاتحی که نصف جهان را گرفته در ماسه فرو کرد و یه پایش را به بیل تکیه داد. دستی به کمر زد و سیس عکس انتخاباتی گرفت و به دور دستها خیره شد.
- اینجا جای آشپز خونه رستورانه... اصلا بوی آشپزخونه رو میده... جایی که برای ملت شیشلیک رو با چربی گوشت میزنیم و برای دختر پسرهای ادایی گوشت گیاهی سرو میکنیم... بعله اینجا...

حرفش نصفه ماند چون اسنیپ از دری که درست پشت تپه ماسه ای بود بیرون آمد و در حالی که داشت دستهای خیسش را با شلوارش پاک میکرد، گفت:
- این دستشویی سیفون نداره... من طلسم هواکش براش زدم... هر کسی میره طلسم هواکش رو پشت سرش انجام بده... آفتابه هم پر کنید!

پتونیا که در نزدیکی ورنون بود، عق زد و ورنون بیخیال حرف زدن در مورد بو ها شد و شروع به بیل زدن کرد. اگرچه ورنون باغچه خودش را هم بیل نمیزد ولی بیل زن خوبی بود. در طی چند حرکت حرفه ای و خاک ریختن روی سر پتونیا، چاله ای را کند و به دقت گسترشش داد که بتوانند کم کم قسمت پی ریزی آشپزخانه و لوله ها را بزنند. ورنون خیلی مطمعن نبود که جادوگران برق دارند یا نه، بنابراین در مورد سیم کشی سوالی نکرد.
از آنجا که نمیتوانست موقع بیل زدن ساکت بماند، او هم شروع به خواندن کرد:
- عمو سبزی فروش!

اسنیپ که داشت برای پی آشپزخانه سیمان و بتن آماده میکرد، گفت:
- بعله!
- سبزی کم فروش!
- بعله!
- من سبزی میخوام!
- بعله!
- گلرت هم دارین؟
- بعله!
- گلرت گل داره؟
- بعله!
- درد و دل داره؟
- بعله!
- منو دوسم داره؟
- بعله!
- قربونم میره؟
- بعله!
- اصلا منو دیده؟
- بعله!
- منو پسندیده؟
- بعله!
- عمو سبزی فروش!
- بعله!
- من گلرت میخوام!
- بعله!
- واسه دلم میخوام!
- بعله!
- اون گوگولیه؟
- بعله!
- این اصولیه؟
- بعله!
- لردم بهم میدین؟

در این جا در میان قر دادن همگانی افراد؛ اسنیپ که رگ غیرتش باد کرده بود، ایستاد و گفت:
- نخیرم! چه غلطا!... بکن اون چاله لامصبو این سیمان و بتن اماده است... بعد هم کجول... باید بری برای آشپزخونه وسایل بخری... ما ساختمونو درست میکنیم... تو وسایل رو آماده کن دیگه!

کجول که به اینجای قضیه فکر نکرده بود، برگش را خاراند و گفت:
- وسایل از کجا بخرم؟... باید برم حراجی یعنی؟... از کی بپرسم؟
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: دهکده لیتل هنگلتون
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 دی 1404 07:55
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کجول، پیش از اینکه شکستش را به مرگخواران اعلام کند و با جمله‌ی " این کارا به ما نیومده جمع کنید بریم. " آنها را از ادامه کاری که چندان هم کار نبود منصرف کند، چیزی در ذهنش روشن شد. شاید یک درخت کریسمس!

- تو که یه ماگل احمقی پس...
- ماگل احمق؟ چطور جرئت می‌کنی ای جادوگر پست!

کجول سیب زمینی‌های رشد کرده روی سرش را کند و به طرف ورنون پرت کرد.
- یکم ساکت شو ببین چی میگم!

ورنون که حالا روی زمین نشسته بود و داشت سیب زمینی‌ها را با خانواده‌اش برای شام شبشان جمع می‌کردند، با تکان دستش نشان داد که گوش می‌دهد.

- تو یه ماگلی، پس گالیون به دردت نمی‌خوره. باید از پولای ماگلا استفاده کنی، درست نمیگم؟
- معلومه که اینطوره! پس فکر کردی اون گالیونای بی‌مصرفتون رو می‌خوام چیکار ؟

کجول، با خوشحالی به طرف ورنون جست زد و دستش را روی شانه‌ی او گذاشت.
- می‌دونی که، با توجه به محدودیتای لرد سیاه، اگه ما به عنوان درآمد رستوران پول ماگلی بهشون تحویل بدیم، در کسری از ثانیه ما رو به دیار ناباقی می‌فرستند. پس مجبوریم همه درآمدمون گالیون باشه.

حرف‌های کجول کم کم داشت ورنون را اذیت می‌کرد و برگی که روی شانه کجول داشت برایشان ادا در می‌آورد نیز بسیار خارج از تحمل او بود.

- شما کارتون رو از امروز شروع کنین و...

به سمت دوریا اشاره کرد که داشت زیر تیرچه‌ای لگد می‌زد و اثرات درد کاملا در چهره‌اش نامشخص بود.
- اون بابایی که اونجاست تو کار بیزنسه. در یه زمان کم هرچقدر پول ماگلی بخواین براتون جور می‌کنه، پس دیگه لازم نیست از درآمد رستوران که همشم گالیون چیزی بهتون بدم. درسته؟

ورنون که برای یک پول هنگفت حاضر بود حتی کف زمین را نیز بلیسد، موافقت کرد.
پاسخ: دهکده لیتل هنگلتون
ارسال شده در: شنبه 6 دی 1404 10:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: کجول که حامی حقوق گیاهانه، می‌خواد یه کبابی بزنه تا گوشت‌خواری رو ترویج بده. برای این کار از لرد ولدمورت مجوز گرفته و مرگخوارا قراره کمک کنن، ولی اونا بلد نیستن رستوران بسازن و فقط توی سر و کله‌ی هم می‌زنن. حالا دامبلدور برای کمک به کجول، سیریوس، و خونواده‌ی دورسلی رو فرستاده.

_______________

در ابتدا، کجول کاملا مطمئن بود که دامبلدور ایسگاش رو گرفته و خونواده‌ی دورسلی رو فرستاده که سرعتشون رو حتی کمتر کنه. و الان داره به شاخ و برگش می‌خنده، اما بعد از گذشت دقایقی حزف زدن با ورنون حرفش رو پس گرفت. با نگاهی به شکم گنده و پوست بسیار قرمز پدر و پسر می‌شد فهمید گوشت‌خوارهای قهاری هستن و کبابی‌های زیادی دیدن. اون می‌تونست از این‌همه تجربه استفاده‌ی زیادی بکنه.

- داشتم می‌گفتم، شما اصلا لازم نیست گوشت گاو و گوسفند سرو کنید. هر کسی میاد کبابی ته دلش می‌دونه داره گوشت خر می‌خوره ولی دوست نداره این رو به روش بیارن. پس از گفتن هر کلمه‌ای که توش "خر" داره باید دوری کرد.

کجول سخنرانی افتتاحیه‌ی رستورانش رو مچاله کرد و به گوشه‌ای انداخت.

- علاوه بر اون، باید مطمئن بشید که بازاریابی رو به‌خوبی انجام‌ می‌دید. فقط دنبال کسایی باشید که سبیل‌های پرپشت دارن.

کجول اسم سیبل رو به سرعت وارد لیست مهمانان کرد.

- اصلا کیفیت ساختمون کبابی هیچ اهمیتی نداره. هر چه ترسناک‌تر و "الانه که سقف روی سرمون خراب بشه"تر، مزه بهتر. چون مجبورن غذا رو زود بخورن که در برن متوجه نمی‌شن چی شد. هر از چندگاهی هم باید یک دعوای سنگین توی کبابی راه انداخت تا خوی وحشی مشتریا رو بیدار کرد.

کجول این بار به تمام سناریوهایی فکر کرد که می‌تونست دلفی و بلاتریکس رو باهاش به جون هم بندازه.

- و در نهایت، باید به یه بلاگر گالیون بدی که ده سیخ کباب رو در لحظه ببلعه و رستوران رو تبلیغ کنه. من حاضرم این کار رو بکنم، مخصوصا الان که توی جوتیوب ۳۰۰ جا دنبال‌کننده دارم.
- ممنون، ولی فکر نکنم...
- مجبوری. اگه ۸۰ درصد سودت رو به من ندی برات تبلیغ منفی می‌ذارم و بدبخت می‌شی.

رستوران هات، ساخته نشده داشت ورشکست می‌شد.
حالا که این پستو تا آخر خوندی، پس یعنی خیلی درگیرمی!


پاسخ: دهکده لیتل هنگلتون
ارسال شده در: جمعه 5 دی 1404 17:33
نمایش جزئیات
آفلاین
پشمهای کجول (پشمهای برگی) و برگهای برگو با دیدن سیریوس ریخت. در حقیقت علت تعجب هر دوی آنها نه سیروس بود و نه موتورش و نه حتی اینکه موتور را چگونه به میانه آجر و ماسه رانده بود. علت اصلی برگ ریزان، افرادی بود که ترک موتور نشسته بودند.

سیرویوس با دیدن خزان شدن قیافه دو مرگخوار بدبخت، لبخند شیطانی زد. سرش را به سمت عقب چرخاند و داد زد:
- برو بچ آخرشه! بیایین پایین!

(صحنه بعدی به قدری عجیب بود که در چشم همه به صورت اسلوموشن درآمد و آهنگ حماسی جوگیرانه ای نیز توسط ادیتور داستان بر رویش سوار شد.)
اولین نفری که از موتور پیاده شد، مردی چاق با صورت گرد و گونه های قرمز بود. پیراهن چهارخانه قرمز و آبی پوشیده بود و شلوار کردی قهوه ای کهنه ای به پا داشت که کش آن را حسابی بالا کشیده بود که روی شکم چاقش را بگیرد. کلاه بافتنی سیاهی نیز روی سرش کشیده بود که قیمت بالایی اش را درست روی سرش تنظیم نکرده بود و در نهایت قیافه یک بستنی قیفی سیاه رنگی به کله اش داده بود. مرد یک بیل بسیار بلند را نیز بر روی شانه اش نگه داشته بود و با صداهای " اهن" و " اوهون" عجیبی توانست در طی پنج دقیقه از موتور پیاده شود. شلورا کردی اش را که شکل زین موتور گرفته بود مرتب کرد و گفت:
- ورنون ام! کجا بیل بزنم؟

قبل از اینکه کجول بتواند چیزی بگوید، کسی پشت سر ورنون جیغ کشید و از موتور پایین افتاد. صاحب جیغ زنی لاغر اندام بود که خیلی فرقی با بیل نداشت و شلوار و بلوز گل گلی زرد و قرمزی پوشیده بود و روسری مشکی رنگی نیز به کمر بسته بود. ابعاد صورتش رسما عمودی بود و انگار هنگام آفرینش زیر چیزی له شده بود و دیگر عرضی برایش در نظر نگرفته بودند.

ورنون با شنیدن صدای جیغ چرخید و گفت:
- پتو!... بیا پایین دیگه زن!

البته این چرخش باعش شد که بیل دراز به صورت نفر سوم بخورد و رسما او را زیر پای دلفی پرت کند. نفر سوم که کسی جز دادلی نبود، مانند سوسیس خام، قرمز و گوشتی بود و او هم مانند پدرش یک شلوار کردی به پا داشت. یک پیراهن زرد نیز پوشیده بود که رویش نوشته بودند: دریای غم ساحل ندارد.

دادلی که با پرتاب سه امتیازی پدر شوت شده بود، روی زمین و رو به دلفی چشمانش را باز کرد و در حالی از دماغش خون جاری بود، به دلفی گفت:
- های! هه هه هه هه!
و بعد غش کرد.

در میانه جیغ پتونیا برای پسرش و غرغر های ورنون که بچه را ول کند و خودش به هوش می آید، کجول یقه سیریوس را گرفت و گفت:
- اینا دیگه کین؟... گفتین کمک میارین!

سیرویوس با همان لبخند شیطانی کجول بی برگ را از خودش جدا کرد و گفت:
- حالا اینا رو بپذیر! بعدی ها هم میان!... اینا رو اینجوری نگاه نکن که ماگلن!... قیمت دلار رفته بالا اینا دیگه بدبخت شدن! خونه ندارن! غذا ندارن!... بذار برات کار کنن! هم اینا به یه نونی برسن! هم رستورانت ساخته بشه!

جواب کجول در میانه جیغ بسیار بلند پتونیا گم شد که داشت به دلفی می فهماند که پسرش خواستگار هیچ جادوگری نیست.

افرادی که لایک کردند

THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT