قهوه تلخ.
باران، آرام و پیوسته، شیشههای بلند کافه را میشست؛ نه آنطور که بخواهد صدایش را به رخ بکشد، بلکه مثل زمزمهای ممتد که در پسزمینهی شهر جریان داشت و نور چراغهای خیابان را در خود میشکست و دوباره میساخت. خیابان باریک و قدیمی، زیر نور زرد و لرزان فانوسها، شبیه صفحهای از یک کتاب فراموششده به نظر میرسید؛ جایی که هر قدم، انگار روی خاطرهای خیس گذاشته میشد.
داخل کافه، هوا گرمتر بود.
بوی چوب کهنه، دانههای قهوهی تازهآسیابشده، و رگهای محو از شکلات تلخ، در فضا پیچیده بود. میزهای چوبی تیره، صندلیهای چرمی قدیمی، و قفسههایی پر از فنجانهای سفید و ترکخورده، به فضا حالوهوایی میداد که بیشتر به پناهگاه شبزندهداران میمانست تا یک کافهی معمولی.
آستریکس، طبق عادت همیشگی، کنار پنجره نشسته بود.
پالتوی مشکی بلندش را روی پشتی صندلی انداخته، دستکشهای چرمیاش را کنار فنجان گذاشته، و با قامتی صاف و بینقص، مثل مجسمهای ساختهشده از سکوت، به خیابان خیره شده بود. ماسک تیره، نیمی از صورتش را پوشانده بود و هیچ نشانی از احساس باقی نمیگذاشت؛ تنها چشمانش، آرام و نافذ، از پشت آن تاریکی میدرخشیدند.
مقابلش، سایفون شیشهای روی پایهی فلزی آرام میجوشید.
باریستا، با دقتی شبیه به یک جراح، شعله را تنظیم میکرد و هر چند ثانیه نگاهی کوتاه به آستریکس میانداخت؛ نه از روی کنجکاوی، بلکه از سر احترام. او میدانست که این مشتری خاص، قهوه را فقط نمینوشد؛ آن را تجربه میکند.
وقتی مایع تیره، بالا آمد و دوباره فرو نشست، آستریکس فنجان را برداشت. جرعهی اول، همیشه مهمترین بود. تلخی، آرام روی زبانش نشست؛ بعد، نتهای عمیق شکلات تلخ، و در پسزمینه، رگهای ظریف از شراب کهنه، مثل خاطرهای محو، خودش را نشان داد. چشمانش برای لحظهای بسته شد، و نفسش، آهسته، از میان لبانش بیرون آمد.
این طعم را دوست داشت. نه به خاطر لذت سادهاش، بلکه به خاطر پیچیدگیاش. به خاطر اینکه هر بار، چیزی تازه برای کشف داشت.
اما امشب... چیزی کم بود. او هنوز فنجان را در دست داشت که بویی آشنا، از جایی دیگر، به مشامش رسید؛ همان ترکیب خاص، همان تلخی عمیق، همان سایهی شراب و شکلات.
چشمانش باز شد. نگاهش، آرام و بیصدا، روی سالن لغزید. و آنوقت... او را دید.
زمزمه زیر پوستِ کلمات
کافه، بعد از رفتن موج اول شلوغی عصر، وارد فاز عجیبی از سکوت شده بود؛ نه آنقدر خلوت که احساس ناامنی بدهد، و نه آنقدر شلوغ که آدم بتواند در آن گم شود. ترکیبی از صدای موسیقی راک کلاسیک، خشخش کاغذ منوی تاخورده، برخورد نرم فنجانهای سرامیکی با نعلبکیهای سفید، و بوی همیشگی قهوهی تازهدم، فضایی ساخته بود که انگار برای گفتوگوهای نیمهاعتراف و نگاههای نیمهدروغ طراحی شده بود.
آستریکس هنوز همانجا نشسته بود. صاف، بیحرکت، با شانههایی رها اما کنترلشده، و انگشتانی که گهگاه لبهی فنجان سایفونش را لمس میکردند؛ نه از سر بیحوصلگی، بلکه شبیه کسی که مطمئن است زمان، دیر یا زود، به نفع او خم خواهد شد.
نگاهش، بیآنکه مستقیم باشد، بار دیگر روی دختر لغزید. او تازه جرعهی اول قهوهاش را نوشیده بود.
چهرهاش کمی در هم رفته بود؛ نه از بدی طعم، بلکه از غافلگیری. تلخی قهوه، با آن نتهای پنهان شراب و شکلات تلخ، بیشتر از چیزی بود که انتظار داشت. ابروهایش برای لحظهای به هم نزدیک شدند، بعد لبخند کوچکی روی لبش نشست، انگار که تصمیم گرفته باشد این غافلگیری را بهعنوان یک تجربهی خاص بپذیرد، نه یک اشتباه.
آستریکس، آرام گفت:
- اولین جرعه همیشه راستگوترین بخش قهوهست.
دختر، کمی جا خورد. نگاهش بالا آمد. تا آن لحظه، فکر میکرد تنهاست. یا حداقل، تنها در حباب کوچک خودش.
- ببخشید…؟
آستریکس، سرش را کمی کج کرد، لبخندی محو، نه دوستانه، نه سرد.
- اون لحظهای که هنوز مغزت تصمیم نگرفته بگه دوستش دارم، یا ازش متنفرم. همون لحظهای که بدن، حقیقت رو لو میده.
مکث کوتاهی...
- به نظر میاد تو هنوز توی مرحلهی حقیقتی.
دختر، ناخودآگاه خندید. خندهای کوتاه، عصبی، اما واقعی.
- خیلی فلسفی به قهوه نگاه میکنید.
- نه.
آستریکس، بدون مکث جواب داد.
- من فقط به چیزهایی که قراره وارد بدنم بشن احترام میذارم.
این جمله، ساده بود. اما لحنش، چیزی زیر پوستش پنهان کرده بود.
دختر، لیوانش را دوباره برداشت. جرعهی دوم، اینبار آهستهتر، آگاهانهتر.
دختره پرسید:
- اسمش چیه؟
- قهوه؟
- نه... این ترکیب.
آستریکس، نگاهش را برای اولینبار مستقیم به چشمهای دختره دوخت. نگاهی آرام، عمیق، بیپلک زدن.
- بلاد نُکتورن.
دروغ بود. اسم را همان لحظه ساخته بود. اما طوری گفت که انگار سالهاست وجود دارد.
- یعنی...؟
- شبِ خونآلود.
لبهای دختر، کمی از هم باز ماند.
- شوخیه؟
- بستگی داره چقدر جدی بگیریش.
سکوتی کوتاه بینشان نشست. نه سنگین، نه خالی.
پر از چیزهایی که هنوز گفته نشده بود. دختره، خودش را جمعوجور کرد.
- شما همیشه با غریبهها اینطوری حرف میزنید؟
- فقط با اونایی که بهنظر نمیرسه تصادفی سر راهم قرار گرفتن.
- یعنی من تصادفی نیستم؟
- هیچچیز خوب، تصادفی نیست.
حالا، ضربان قلبش کمی تندتر شده بود. خودش هم نمیدانست چرا.
آستریکس، این را میدید. در لرزش خفیف انگشتانش،. در سرعت نفس کشیدنش، در مکثهای ریز بین کلمات.
آستریکس به آرومی چشمانش را که گویی با دقتی فراوان و حوسی سیری ناپذیر روی رگهای گردن دختره میکشید، به آرومی بر چشمهای دختره قفل کرد و سپس با صدای آروم پرسید:
- اسمت چیه؟
- ویولت.
- ...
- ویولت ریونوود.
- قشنگه. مثل گل بنفش ظریف، اما مقاوم.
ویولت ناخوداگاه لبخندی آرومی روی لباش پدیدار شد. مشخص بود سعی کرده بود جلوی لبخندش را بگیرد اما شکست خورده بود.نمیدونست باید از این تعریف آستریکس خوشحال شود یا بیشتر نگران شود. اما چیزی که برای آستریکس مثل درخشش ماه در تاریکی شب مشخص بود، شدت گرفتن ضربان قلب ویولت بود.
ویولت اخم خفیفی کرد.
- خیلی مرموز حرف میزنید.
آستریکس، لبخند زد. اینبار کمی پررنگتر.
- و تو خیلی سریع داری گوش میدی.
اینجا بود که او فهمید... این گفتوگو، دیگر فقط یک مکالمهی اتفاقی در کافه نیست. ویولت اینبار متوجه شده بود که منظور آستریکس گوش دادنش نبود، منظورش ضربان قلبش بود که سریع تر میتپید. این را وقتی فهمید که نگاه سفت و محکم آستریکس را مستقیم روی سینه و قلبش دید. ویولت از عمق درونیش حس میکرد که روحش سعی دارد چیزی را بهش بفهماند. یک هشدار، این، یک بازیست. و قوانینش را... آستریکس نوشته است.
سایهای که زودتر از ترس میرسد
ویولت نمیدانست دقیقاً از چه لحظهای، احساس آرامش اولیهاش شروع کرد به ترک برداشتن. نه اتفاق خاصی افتاده بود. نه جملهای تهدیدآمیز. نه حرکت مشکوکی. همهچیز، روی کاغذ، کاملاً عادی بود. یک کافهی گرم. یک عصر نیمهابری. یک مرد خوشچهرهی مرموز. و یک گفتوگوی ظاهراً تصادفی. اما ذهن ویولت، کمکم شروع کرده بود به پس زدن این تصویر مرتب و تمیز. چیزی، زیر پوست فضا میجنبید. چیزی که نمیشد بهراحتی اسمش را گذاشت خطر، اما قطعاً امن، هم نبود.
او فنجانش را روی نعلبکی گذاشت. صدای برخورد سرامیکها، کمی بلندتر از حد معمول به نظرش آمد. انگار سکوت اطراف، ناگهان حساستر شده بود.
- تو همیشه اینقدر به آدمها خیره میشی؟
ویولت سؤال را با لبخند پرسید. اما در دلش، دنبال پاسخ نبود. دنبال تأیید نبود. دنبال فرار بود.
آستریکس، بیآنکه نگاهش را بدزدد، آرام جواب داد:
- فقط وقتی چیزی توشون میبینم که خودشون هنوز نمیدونن دارنش.
ویولت، ناخودآگاه شانههایش را کمی جمع کرد.
- مثل چی؟
- مثل تردید.
این کلمه، درست نشست روی نقطهی ضعفش. مثل سوزنی که حباب نازک اعتماد را میترکاند. او لحظهای سکوت کرد، بعد لبخند زد. لبخندی تمرینشده. از همانهایی که آدمها وقتی میخواهند چیزی را پنهان کنند، تحویل دنیا میدهند.
- فکر کنم زیادی داری تحلیل میکنی.
- فکر کنم زیادی داری انکار میکنی.
نگاهش، دیگر فقط جذاب نبود. نافذ شده بود. سنگین. انگار چیزی را لایهلایه از درونش بیرون میکشید. ویولت، برای اولینبار، حس کرد برهنه است. نه از نظر جسمی. از نظر روانی. حس کرد دیده شده. بیش از حد دیده شده. قلبش، کمی تندتر زد. او جرعهی آخر قهوهاش را نوشید. تلخیاش، اینبار، دلنشین نبود. تلخ بود. واقعاً تلخ.
بعد از پایان دادن به آخرین جرعه قهوهاش بلافاصله گفت:
- باید برم...
سریعتر از آنچه برنامهریزی کرده بود.
- کلاس دارم.
دروغ کوچکی بود. اما لازم. آستریکس، سرش را کمی خم کرد.
- البته.
هیچ مقاومتی نکرد. هیچ اصراری. همین، بیشتر ترسناک بود. ویولت، کیفش را برداشت و بلند شد. در حالیکه هنوز نگاهش روی او بود، احساس کرد انگار چیزی نامرئی به مچ دستش بسته شده. ریسمانی نرم و نامرئی، اما محکم.
- خوشحال شدم دیدمت، ویولت ریونوود.
صدایش، آرام بود. اما اسمش را طوری گفت... انگار مزهاش کرده باشد. ویولت، مکث کوتاهی کرد.
- من هم.
دروغ دوم! بعد چرخید و به سمت در رفت. زنگ کوچک بالای در، با صدای ظریفی نواخته شد. هوای بیرون، سردتر بود و خیابان، شلوغتر. امنتر. یا حداقل، اینطور به نظر میرسید. او چند قدمی رفت. بعد چند قدمی دیگر. ضربان قلبش، هنوز آرام نشده بود. حس میکرد بیدلیل. یا شاید... با دلیل خاصی. ویولت پشت سرش را نگاه نکرد. نمیخواست نگاه کند. اما حس میکرد... که نگاه میشود. نه با چشم. با نیت.
و در همان لحظه، چند متر عقبتر، زیر سایهی ساختمان قدیمی روبهروی کافه، آستریکس آرام ایستاده بود. کتش را مرتب کرد. دستکش چرمیاش را کشید.و زیر لب، نجوا کرد:
- حالا... بازی شروع میشه.
امنیت، یک توهم مؤدبانه
ویولت، وقتی از کافه فاصله گرفت، برای چند دقیقهی اول، واقعاً باور کرد که همهچیز تمام شده است. خیابان اصلی، با چراغهای سفید و زرد مغازهها، رفتوآمد بیوقفهی ماشینها، و صدای درهمتنیدهی قدمها و مکالمههای رهگذران، آنقدر زنده و شلوغ بود که ذهنش را قانع میکرد هیچ خطری نمیتواند در چنین فضایی رشد کند.
اینجا، جایی نبود که شکار اتفاق بیفتد. اینجا، قلمرو آدمهای معمولی بود.دانشجوها، کارمندها، زوجهایی که دست در دست، از کنار ویترینها رد میشدند و زن جوانی که کیفش را محکمتر از همیشه در بغل گرفته بود، بیآنکه بداند چرا. او مسیرش را عمداً عوض کرد.
بهجای رفتن مستقیم به ایستگاه مترو، وارد یک کوچهی فرعی شد؛ کوچهای باریک، با دیوارهای آجری تیره، پنجرههای قدیمیِ نردهدار، و چراغهای خیابانی که نورشان بیشتر شبیه وصلهای کمجان روی تاریکی بود تا منبع واقعی روشنایی.
میخواست مطمئن شود. میخواست اگر کسی دنبالش میکند، خودش بفهمد. این فکر، ناگهانی نبود. آهسته، مثل مه، وارد ذهنش شده بود. بیصدا، بیاعتراض. او قدمهایش را کمی تندتر کرد. بعد، عمداً آهستهتر. ریتم راهرفتنش را شکست. انگار در حال آزمودن نامرئیترین دشمنش باشد. اما هیچ اتفاقی نیفتاد. هیچ صدای مشکوکی. هیچ سایهی واضحی. هیچ ردپایی. و همین، بدتر بود. چون اگر خطری وجود داشت، باید دیده میشد. باید خودش را لو میداد.
ویولت، نفسش را آرام بیرون داد و زیر لب گفت:
- زیادی حساس شدم...
مثل کسی که سعی دارد دوستش را آرام کند. اما دوستش، مغزش بود و مغزش، گوش نمیداد. چند متر جلوتر، وارد خیابان خلوتتری شد. اینجا، مغازهها کمتر بودند. نور، ضعیفتر. آدمها، پراکندهتر. اینبار صدای قدمهایش، واضحتر به گوش میرسید.
تق.
تق.
تق.
صدای پاشنههای کفشش، روی سنگفرش سرد، حالا تبدیل شده بود به یک ریتم منظم. ریتمی که هرچه جلوتر میرفت، آزاردهندهتر میشد. چون تنها بود. یا حداقل، اینطور فکر میکرد.
در همان فاصله، چند ده متر عقبتر، آستریکس بدون هیچ عجلهای حرکت میکرد. نه آنقدر نزدیک که دیده شود. نه آنقدر دور که گم شود. فاصلهای دقیق. حسابشده. مثل فاصلهی تیغهی چاقو تا پوست. او حتی مستقیم به ویولت نگاه نمیکرد. گاهی ویترینها را میدید. گاهی آسمان ابری را. اما ذهنش، تماموقت، روی ضربان قلب او تنظیم شده بود. ریتم قدمها، مکثهای کوتاه، تغییر مسیرها. همهچیز، برایش مثل نتهای یک قطعهی موسیقی بود. و او، رهبر ارکستر.
ویولت، ناگهان ایستاد. جلوی یک مغازهی بستهی کتابفروشی قدیمی. وانمود کرد دارد به پوستر رنگپریدهی داخل ویترین نگاه میکند. در شیشه، بازتاب خیابان افتاده بود. نور، سایه و حرکت. چشمهایش، دنبال چیزی گشت. هیچکس، هیچچیز، فقط خودش و خیابان. قلبش، کمی آرام گرفت. دوباره راه افتاد.
اما حالا، یک لایهی نازک از ترس، روی تمام افکارش نشسته بود. هر صدایی، بزرگتر از حد واقعی به گوشش میرسید. هر حرکت، مشکوک به نظر میآمد. و در ذهنش، جملهای مدام تکرار میشد:
- نکنه هنوز داره نگام میکنه؟
آستریکس، لبخند خیلی محوی زد. نه از خوشحالی بلکه از تأیید. ترس، بالاخره ریشه زده بود. او مسیرش را کمی تغییر داد. از کوچهی موازی رفت. جایی که فقط با چند پنجرهی تاریک و سطلهای زبالهی فلزی شناخته میشد. صدای قدمهایش در این مسیر تقریباً محو میشد. ویولت، وقتی به میدان کوچک انتهای خیابان رسید، نفسش را با لرزش بیرون داد. چراغهای بلند، نیمکتها، چند رهگذر پراکنده و امنیت مصنوعی. نشست روی یکی از نیمکتها. کیفش را باز کرد. وانمود کرد دنبال چیزی میگردد. اما در واقع، داشت وقت میخرید. زمان برای فکر کردن، برای تصمیم گرفتن. برای جرأت دادن
در ذهنش، صدای آستریکس دوباره زنده شد:
- مثل تردید.
انگار هنوز کنارش نشسته بود. انگار هنوز نگاهش میکرد. او ناگهان بلند شد. تصمیم گرفت مسیرش را دوباره عوض کند. نه به سمت خانه، نه به سمت مترو. به سمت پارک قدیمیِ آن طرف میدان. جایی تاریک و خلوتتر. و از نظر او... سریعتر.
آستریکس، وقتی دید مسیرش عوض شد، ایستاد. چند ثانیه مکث کرد. بعد آرام گفت:
- انتخاب بدی کردی، ویولت.
و سپس به سمت تاریکی قدم برداشت.
سمفونیِ تاریکی در میان درختان
پارک قدیمی، در آن ساعت از شب، بیش از آنکه شبیه یک فضای عمومی باشد، به تکهای فراموششده از شهری مرده شباهت داشت؛ جایی که نور چراغهای زردرنگ تنها بخشهای کوچکی از مسیرهای سنگفرششده را روشن میکرد و باقی فضا در تاریکیای فرو رفته بود که نه کاملاً سیاه بود و نه کاملاً قابلاعتماد، بلکه چیزی میان این دو، مثل سایهای زنده که هر لحظه میتوانست شکل عوض کند. شاخههای درختان بلند، در باد سرد شب، آرام به هم میساییدند و صدایی تولید میکردند که بیشتر شبیه زمزمهای خفه بود تا صدای واقعی برگها، و نیمکتهای فلزی زنگزده، زیر نور چراغها، مثل استخوانهای بیرونزدهی یک جسد قدیمی به نظر میرسیدند.
ویولت، وقتی وارد پارک شد، برای لحظهای مکث کرد، انگار که ناخودآگاه بدنش میخواست آخرین فرصت عقلانی برای عقبنشینی را به او یادآوری کند، اما ذهنش، که حالا ترکیبی از اضطراب، خستگی و نیاز کودکانه به فرار سریع بود، این هشدار را نادیده گرفت و او را وادار کرد قدمهایش را به سمت مسیر باریکی ببرد که از میان درختان عبور میکرد. نفسهایش کمی تندتر شده بودند، نه آنقدر که شبیه دویدن باشد، اما آنقدر نامنظم که خودش متوجه شود دیگر آرام نیست، و دستهایش، بیآنکه متوجه باشد، بند کیفش را محکمتر گرفته بودند، طوری که بند چرمی در کف دستش فرو میرفت.
در همان فاصله، آستریکس، درست در مرز نور و سایه، وارد پارک شد؛ بیهیچ عجلهای، بیهیچ تغییری در ریتم قدمهایش، انگار که این مسیر را صدها بار طی کرده باشد و هر پیچ، هر درخت و هر چراغ خاموش را از حفظ بداند. او عمداً چند ثانیه مکث کرد تا فاصلهای امن، اما شکننده، میان خودش و ویولت بسازد، فاصلهای که نه باعث از دست دادن رد او شود و نه آنقدر کم باشد که حضورش لو برود، سپس مسیرش را کمی به سمت چپ کج کرد تا پشت ردیفی از درختان حرکت کند و بدنش در سایهها حل شود.
ویولت، چند قدم جلوتر، ناگهان صدایی شنید؛ صدای خفیف خشخش برگها، صدایی آنقدر ضعیف که اگر ذهنش آرام بود، شاید هرگز متوجهاش نمیشد، اما حالا، در وضعیت فعلی، برایش مثل زنگ خطر عمل کرد. قدمهایش کند شد، بعد کاملاً ایستاد، و برای چند ثانیه، فقط گوش داد، به صدای باد، به حرکت شاخهها، به ضربان قلب خودش که حالا در گوشش میکوبید. وقتی چیزی غیرعادی نشنید، با نوعی شرمندگی درونی از ترس خودش، دوباره راه افتاد، اما اینبار با شانههایی منقبض و گردنی که ناخودآگاه کمی پایین آمده بود، مثل حیوانی که احساس میکند در قلمرو خطر قدم گذاشته است.
آستریکس، از پشت درختان، تمام این تغییرات را میدید؛ مکث کوتاه، تغییر ریتم، سفت شدن بدن، و حتی زاویهی سر او را که کمی به جلو خم شده بود، و در ذهنش، این نشانهها را مثل نقاط روی یک نمودار روانی کنار هم میچید. او میدانست که ویولت حالا وارد مرحلهی دوم شده است: مرحلهای که ترس هنوز کامل نیست، اما دیگر قابلانکار هم نیست، مرحلهای که ذهن شروع میکند به ساختن سناریوهای تاریک، حتی اگر شواهد کافی وجود نداشته باشد.
ویولت، وقتی به بخش خلوتتری از پارک رسید که نیمکتها کمتر بودند و چراغها فاصلهی بیشتری از هم داشتند، احساس کرد هوا سنگینتر شده است، انگار که اکسیژن اطرافش کم شده باشد، و برای لحظهای فکر کرد شاید باید برگردد، شاید باید مسیرش را عوض کند، شاید باید به یک جای شلوغتر برود، اما همزمان، نوعی لجبازی خاموش درونش شکل گرفت؛ حسی که میگفت اگر حالا برگردد، یعنی ترسیده، یعنی باخته، یعنی آن مرد مرموزِ کافه هنوز روی ذهنش قدرت دارد.
او ناگهان ایستاد و برگشت. اینبار، نه برای وانمود. بلکه واقعی. چرخید و مستقیم به مسیر پشت سرش نگاه کرد. نور چراغ، بخشی از راه را روشن میکرد. چند درخت، یک نیمکت خالی، سایهها و... هیچکس. اما قلبش، آرام نشد. چون چیزی در این هیچکس بودن، بیش از حد تمیز بود. بیش از حد بینقص.
آستریکس، دقیقاً در همان لحظه، پشت تنهی یک درخت ضخیم ایستاده بود، آنقدر نزدیک که اگر ویولت فقط یک متر جلوتر میآمد، ممکن بود لبهی کت تیرهاش را ببیند، اما آنقدر دور که حالا، در محدودهی دید او نبود. نفس نمیکشید؟ نه. میکشید. اما آرام، کنترلشده، بیصدا، مثل کسی که سالها تمرین کرده چگونه نامرئی باشد.
ویولت، بعد از چند ثانیه نگاه کردن به تاریکی، دوباره برگشت و راه افتاد، اما حالا دیگر مطمئن بود چیزی اشتباه است، حتی اگر نتواند آن را نامگذاری کند، و همین ناتوانی، ترسش را عمیقتر میکرد. در ذهنش، تصویر لبخند محو آستریکس، نگاه آرامش، و صدای کنترلشدهاش دوباره جان گرفت، و ناگهان این فکر، مثل خنجری سرد، در ذهنش فرو رفت:
- اگه... اگه از همون اول داشت منو میخوند چی؟
آستریکس، با فاصلهای ثابت، پشت سرش حرکت کرد و در دلش فکر کرد که بازی، حالا دیگر وارد فاز اصلی شده است، فازی که در آن، شکار شروع میکند به دیدن سایهها، شنیدن صداها، و شک کردن به عقل خودش، و این، برای او، شیرینترین بخش ماجرا بود؛ جایی که هنوز هیچ خونی ریخته نشده، اما ذهن قربانی، آرامآرام در حال فروپاشی است.
طعمِ تلخِ آخرین جرعه
ویولت بعد از پیچیدن از آخرین مسیر سنگفرششدهی پارک، وارد بخشی شد که نور چراغها دیگر بهزحمت به زمین میرسید و شاخههای درختان قدیمی مثل سقفی درهمتنیده بالای سرش بسته شده بودند، طوری که آسمان فقط در تکههای کوچک و لرزان دیده میشد، و همین فضای نیمهخفه، نیمهزنده، باعث میشد هر قدمش سنگینتر از قبلی به نظر برسد، انگار زمین هم دیگر تمایلی به حمل کردنش نداشت. نفسهایش نامنظم شده بودند، گلویش خشک بود، و با هر بار بلعیدن آب دهان، حس میکرد چیزی درون سینهاش فرو میریزد، بیآنکه بداند دقیقاً چه.
او میدانست که دیگر تنها نیست. نه بهخاطر صدا. نه بهخاطر سایهی واضح. بلکه بهخاطر آن حس لعنتی که مثل دستی نامرئی دور ستون فقراتش حلقه شده بود.
چند بار سعی کرد خودش را قانع کند که دارد اغراق میکند، که همهچیز نتیجهی گفتوگوی عجیب، نگاههای سنگین، و تخیل بیشازحدش است، اما هر بار که سرعت قدمهایش را بیشتر میکرد، چند ثانیه بعد همان فشار، همان حضور خاموش، دوباره کنارش ظاهر میشد، درست مثل سایهای که هرچقدر هم بدوی، باز از تو جلو میزند.
وقتی به مسیر باریکی رسید که از میان بوتههای بلند میگذشت، تردید کرد. ایستاد، نگاه کرد و برگشت. هیچکس نبود. و همین، وحشتناکتر از دیدن هر کسی بود.
دوباره راه افتاد، اما اینبار پاهایش دیگر فرمان نمیبردند، انگار مغزش جلوتر از بدنش فهمیده بود که بازی تمام شده، اما بدنش هنوز حاضر نبود این حقیقت را بپذیرد. درست وسط مسیر، صدایی آرام، نزدیک، و کنترلشده، از پشت سرش بلند شد:
- فرار کردن، طعم خون رو تلختر میکنه... میدونی؟
ویولت جیغ نزد؛ فریاد نکشید؛ فقط ایستاد. مثل مجسمهای که ناگهان جانش را از او گرفته باشند. بعد خیلی آهسته برگشت. آستریکس درست پشت سرش ایستاده بود. نه نفسنفس میزد. نه آشفته بود. نه حتی ذرهای خسته. انگار تمام این مسیر را فقط قدم زده بود، برای لذت بردن.
- تو... تو مریضی...
صدا از گلوی ویولت بیرون آمد، لرزان، شکسته، بیدفاع.
آستریکس لبخند زد. اینبار نه آن لبخند ملایم کافه. نه آن لبخند اجتماعی.لبخندی عمیق، تاریک، و بیپرده.
- نه، ویولت... من فقط صادقم.
آستریکس یک قدم جلو آمد. ویولت عقب رفت. پشتش به تنهی درخت خورد. راه فرار بسته بود.
- از همون لحظهای که قهوهتو آوردن، فهمیدم... فهمیدم مزهت فرق داره. قهوهت... هنوز طعمش توی خونته. تلخ، عمیق، زنده. حیفه که هدر بره.
آستریکس دستش را بالا آورد، بهآرامی ماسکش را گرفت، و جلوی چشمهای وحشتزدهی ویولت، آن را پایین کشید. دندانهای تیز، غیرطبیعی، سفید در تاریکی برق زدند. وقتی زبانش، کمی بیش از حد طبیعی، روی لب پایینش کشیده شد، ویولت نفسش را با صدایی خفه فرو داد. اینجا دیگر ترس، کامل شده بود؛ نه ترس از مرگ، بلکه ترس از فهمیدن اینکه تمام این مدت، دقیقاً همانجایی بوده که باید میبود. مثل یک سمفونی موزیکی که دقیقا همانگونه که ازش انتظار میرفت نواخته شده بود. یک بوم نقاشی که رنگهایش بدرستی در جایشان خشک شده بودند. درواقع، ریتم آهنگ از همان کافه، از لحظه جاری شدن اولین جرعه تلخ قهوه شروع به نواختن کرده بود و حالا به نوازنده قصد داشت آنرا به اوج برساند.
ویولت نفسش برید. اشکش سرازیر شد.
- لطفا...
آستریکس سرش را به گوشش نزدیک کرد.
- میدونی قهوهت چی داشت؟ تلخی شراب... گرمای شکلات... و تهمزهی ترس.
بعد، قبل از آنکه فرصت فکر کردن بدهد، دستش را دور گلویش حلقه کرد و بدنش را به درخت فشرد، نه با خشونت کور، بلکه با دقت، با مهارتی که نشان میداد این اولین بارش نیست.
ویولت تقلا میکرد ولی بیفایده بود. کمکم نفسش برید و چشمهایش سیاهی رفت.
آستریکس سرش را کنار گردنش برد، زبانش را روی رگهای گردنش کشید. مانند بو کردن فنجان قهوه قبل از نوشیدن اولین جرعه آن. لرزش خفیفی را در بدن ویولت را حس میکرد.
و بلاخره دندانهایش را در پوست گرم و لرزان ویولت فرو کرد، و با اولین جرعهی خون، چشمهایش را بست. طعم... تلخ، عمیق، دقیقاً مثل همان قهوه. با رگهای از ترس، با تهمزهی زندگی.
بدن ویولت را در بغلش میفشرد. مثل عاشقی که برای اولین بار عشقش را بغل کرده باشد. مثل عاشقی که اولین بار عشقش را بوسیده باشد. آستریکس مشغول بود.
دقیقهای بعد، دستش شل شد. سرش بدون هیچ مقاومتی به عقب رفت. گردنش بلاخره به دلکندن از نیشهای تیز درونش رضایت داد.
چند لحظه بعد، آستریکس او را بهآرامی روی زمین نشاند، مثل چیزی ارزشمند که دیگر کارش تمام شده، و وقتی آخرین قطرهی خون را مزه کرد، لبخندی بسیار محو زد.
- دقیقاً همونقدر تلخ... که دوست دارم.
آستریکس چند لحظه همانجا ماند، خون را آرام بلعید، نفسش را تنظیم کرد، و بعد ماسکش را دوباره بالا کشید، انگار فقط صورتش را شسته باشد.
نگاهی کوتاه به پیکر بیجان انداخت. دستش را به آرومی روی موهای ویولت کشید و نوازشش کرد. هرچقدر که صورت ویولت سرد و خشک بنظر میرسید. صورت و چشمهای آستریکس گرم تر، زنده تر و احساسیتر شده بود. گویی چیز مهمی رو از دست داده باشد.
بدون اینکه سرش را برگرداند دستش را دراز کرد. گلی بنفش رنگ که در بوتههای کنار درخت روییده بود را کند و به آرامی روی سینههای ویولت گذاشت. بعد برگشت. راه افتاد.
چند ساعت بعد، وقتی وارد تالار گرم و شلوغ گریفیندور شد و صدای خندهی بچهها و بوی شکلات داغ به استقبالش آمد، فقط لبخند زد، کتشش را درآورد. اعضای گریفیندور مشغول گفتوگو صمیمانه بودند. مقابل شومینه گریفیندور کوین روی زمین دراز کشیده بود با شور و ذوق مشغول نقاشی کشیدن بود. نقاشی یک شخص قرمز رنگی که پشت سرش شنل داشت. استریکس حدس زد که نقاشی یک قهرمان را کشیده باشد. به آرامی دستش را روی سر کوین کشید و با صدای آرام گفت:
- میدونی که قهرمانها اگه شب رو به موقع نخوابن، نمیتونن موقع کلاس فردا انرژی داشته باشن.
کوین سرش را بالا اورد. به آستریکس نگاه پر ذوقی انداخت و با اینکه دلش نمیخواست الان بخوابد. اما میدانست که ارشدش بهونههای کودکانهاش را قبول نخواهد کرد. با این حال. کاغذ پوستیاش همراه با مداد شمعیهایش را برداشت و با بغل کردن آستریکس به سمت خوابگاه و تختش رفتند.
- آشتریکش امشب باژم برام لالایی میحونی؟
- البته که میخونم.